X
تبلیغات
خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی

خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
منتظر داستان جديد باشيد
----هر يكي دو هفته آپديت مي شود




ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين


راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.


جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 19:37 ] [ ]
خاظره مهشاد خانم
سلام به همهی دوستان این خاطره مال دو ماه پیشه اول اینکه بگم 17 سالمه متاسفانه از امپولم میترسم ولی خجالت نداره باید گفت چند وقت پیش رفتم مدرسه و فهمیدم کلی امتحان داریم منم خبر نداشتم وقتی رسیدیم کلاس با دوستم نقشه کشیدیم که کاری کنیم حال هر دوتامون بهم بخوره بریم خونه حالا ما هر کاری کردیم نشد بالاخره رفتیم دسشوی با کلی دوز و کلک حال اون بهم خورد اما من نه رفتیم دم در دفتر معاونمون رو صدا کردیم اونم خیلی ادم گیری هس اما تا منو با اون وضعی که برای خودم درست کرده بودم ترسید گفت زود برو بخواب تو نماز خونه زنگ بزنم مامانت زود بیاد اما دوستمو که حالش بد تر بود و حالش بهم خورده بود فرستاد رفت کلاس بعد اینکه گفتن بیا اومدن دنبالت برو خونتون رفتم دیدم پسر عموم اومده دنبالم مامانم نتونسته بیاد اونم خیلی به من گیر میده به هر حال رفتیم

تو راه دیدم نرفت خونه ازش پرسیدم کجا میریم گفت دکتر دیگه مگه حالت بد نیست؟ منم نتونستم چیزی بگم رفتیم دکتر بعد معاینه گفت چهارتا امپول نوشتم با یه سرم دو تا از امپولاشو تو سرمش میزنن دوتا هم عضلانیه منم کلی اصرار کردم که خوب شدم من بهزادم که میدونست اوضاع از چه قراره و میترسم اصرار کرد که باید حتما بزنی وگرنه به زور میزنن بالاخره با اون همه تهدید و برای اینکه ضایع نشم مجبور شدم برم بخوابم سرمش زیاد درد نداشت منم یکم استراحت کردم تو مدتی که تموم بشه به محض اینکه تموم شد و در اوردش داشتم پامیشدم که بزنم به چاک یهو یکی گرفت چسبوندم رو تخت دیدم خانوم پرستاره میگه کجا خانوم خوشگله منم خودم زدمو به اون راه پشت سرمو نگاه کردم گفتم بعدش با منین؟ گفت اره بخواب هنوز امپولات مونده دیگه مجبوری خوابیدم امپول اولش زیاد درد نداشت ولی امپول دومو خدا میدونه چند نفری گرفته بودنم تا بزنم خیلی هم طول کشید دو سه دقیقه ای طول کشید به هر حال منم اونجا رو گذاشتم رو سرم اومدم بیرون بعد دیدم بهزاد داره میخنده بهم بهش گفتم چرا میخندی گفت داد زدی اولش فکر کردم زلزله اومده گفت دکتره هم فکر کرده بود زلزله اومده داشت داد میزد در میرفت از ساختمون بعد رفتیم برش گردوندیم به هر حال درسته از امتحانا در رفتم ولی دردسرم مثل اینا داره دیگه ببخشید که چشماتون خسته شد و خاطره هم بی مزه بود

------------------------------- خاطره سامان خان---------------------

 من 16 سالمه
 چند وقت پیش به یکی از شهرستان های اطراف تهران رفته یودیم که روز دوم من مریض شدم وسعی کردم هیچ کس ولی مادرم گفت یریم دکتر من گفتم حساسیت فصلی است و خوب میشود ولی فایده نداشت در ان شهرستان یک درمانگه بیشتر نداشت و یک اقای پیر هم من را معاینه کرد و پنج امپول و کلی قرص و دارو داد و گفت سه تارو امروز بزن من تن و بدنم لرزید خلاصه هرچه سعی کردم مامانم راضی نشد که امپول را بی خیال شود
رفتیم تزریقات و مادرم فیش را به من داد و خودش بیرون ایستاد من رفتم کسی نبود یک خانم مسن نشسته بود پشت میز و یک خانم قد بلند و جوان کنارش خلاصه با یک سلام خشک و خالی امپول را گرفت و گفت برو آماده شو و به تختی اشاره کرد که درست جلوی میز بود من رفتم و پرده را کشیدم جلو که معلوم نباشم شلوارم را شل کردم دستم داشت می لرزید دمر خابیدم وکمی شلوار را کشیدم پایین چند دقیقه ای طول کشید و ان خانم جوان امد و همان طور که داشت امپول ها را اماده می کرد گفت اول راست یزنم یا چپ گفتم فرقی نمی کند گفت بکش پایین کمی دیگر کشیدم پایین اون هم راضی نشد و شرت و شلوارم را تا پایین باسن داد پایین و خلاصه با دستکش سردش با کف دست ارام باسن سمت راست را ماساز داد والکل مالید و گفت شل کن من هم کمی شل کردم آمپول اول درد نداشت زد انصافا خوب زد نوبت رسید به دومی این دفعه باسن سمت چپ را مالید و الکل زد دوباره گفت شل کن نتونستم اون هم چند ضربه زد و کمی فشار داد بعد دومی را زد من هم گفتم ایییییی بعد که امپول را در اورد گفت درد داشت من هم اروم گفتم خیلی. بعد گفت سومی دردش بیشتره . من می رم و تا ان دو تا ارام شود و بر می گردم و سومی را می زنم.
وقتی رفت داشتم به درد امپول فکر می کردم وقتی امد گفتم سومی را نمی زنم گفت مگه میشه داداش گلم و خلاصه من را راضی کرد و شرتم را داد پایین و گفت شلش کن دیگه من هم بخاطر ترس از امپول نتوانستم کاری بکنم بار دوم گفت ولی باز هم نتوانستم اخر سر با پنجه باسنم را فشار داد وگفت شل نکنی بیشتر دردت می اید و بعد دوباره چند ضربه زد و پنیه را مالید من هم کمی شل کردم و امپول را به وسط باسنم زد و داد بلندی زدم و گقت چه خبرته بچه که نیستی خلاصه امپول را انداخت توی سطل و پرده را کشید کنار . همان طور که خوابیده بودم خانم جوان یک چسب زخم زد و با دو دست باسنم را ماساز داد بد ارام زد به باسنم و گفت اینم واسه داداش گلم بعد شورتمو داد بالا و گفت می تونی بری من هم بلند شدم و شلوار را دادم بالا و خودم را مرتب کردم تشکر و خدا حافظی کردم و رفتم بیرون . صبح فردا مامانم قبل از همه من را صدا زد اولین چیزی که یادم افتاد دو تا امپول باقی مانده بود دوباره پتو را کشیدم و خودم را بخواب زدم مامانم برگشت و گفت تو که باز خوابیدی و پتو را کشید کنار گفت پاشو تا همه خوابند بریم امپول ها رو بزنیم من هم انگار که تازه از خواب پاشودم گفتم دیگه خوب شدم مامانم گفت اگه نزنی دوباره حالت بد میشه گفتم حداقل یکیش گفت نهههههههههه خلاصه من را بلند کرد و تا چشم به هم زدم دیدم تو ماشینم دوباره مثل دیروز امپول ها رو به من داد و خودش بیرون ایستاد من رفتم تو دو تا اقای دیگه هم منتظر امپول خوردن بودن و یک اقای دیگه هم با اون خانم دیروزی امپول می زدند منتظر شدم اقاهه بره و امپولامو دادم به همون خانومه سلام گرمی کردو گفت اماده شو من هم رفتم رو تختی که مثل دیروز دید نداشته باشه پرده رو کشیدم اون خانومه هم بلافاصله امد تو و داشت امپول را اماده میکرد و گفت با اون دادی که دیروز زدی گفتم امروز نمیایی گفتم اصرار مامانم بود خندید و گفت نترس مثل دیروز درد نداره خیالم کمی راحت شد شلوارم را شل کردم و خوابیدم اون هم خواست شلوارم را بده پایین ولی چون شلوارم از دیروزی سفت تر بود نتونست بده پایین گفت خودت بده پایین من هم مجبور شدم کمی بدنم را از تخت بلند کنم و شلوارم را دادم پایین اون هم بلافاصله شورتم را تا پایین باسنم داد پایین بعد  اوليو زد ولی وقتی زد اصلا نفهمیدم و وقتی امپول دوم را از میز کنار تخت برداشت گفتم مگه اولیو زدی گفت اره دیگه تعجب کردم با کمی ماساز دومی را هم به همان ارامی زد و دو باره مثل دیروز باهر دو دست ماسازم داد و شورتم را کشید بالا و گفت برو به سلامت  .تا خواستم بلند شوم تازه دردم گرفت و لی هر چه بود بهتر ازدیروز بود خودم را مرتب کردم و این دفعه از ته دل تشکر کردم و رفتم این دفعه راضی تر بودم

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 23:2 ] [ ]
خاطره مهسا خانم
سلام
یه بار سه یا چهار سالم بود که مریض شده بودم و رفتیم درمانگاه ازاین بیخودا که حتما باید آمپول بنویسن آخه تعطیلات بود دکتر درست و حسابی نبود.
دکتره هم برام دوتا آمپول نوشت یکی نیست بگه جناب نقطه چین مگه بچه چهار ساله آمپول میخواد
هیچی دیگه مامامن و بابام منو به زور کشیدن تو اتاق تزریقات وگریه والتماس های منم کارساز نبود
آخرش به زور خوابیدم وخودم رو دست سرنوشت سپردم
من که با یکیش هم مشکل داشتم نمی دونستم هر دوش مال الانه
اولی رو که زد از ترس تهدیدایی که شنیده بودم که سوزن تو پام میشکنه فقط یه جیغ کشیدم
البته اینقدرا هم درد نداشت
منم از ترسم سریع تا تموم شد رفتم از جام بلند شم که پرستاره نامرد عوضی بدون اینکه بهم بگه بخواب اون یکی رو فرو کرد باور نمی کنید اما این کارو کرد
ومن هم از درد مرگ رو جلوی چشمام دیدم
اینقدر جیغ کشیدم دکتره اومده بود ببینه چی شده
اینقدرم به همشون بلند بلند فحش دادم
ولی من حلالش نمی کنم

[ پنجشنبه سوم بهمن 1392 ] [ 20:10 ] [ ]
خاطره مهسيما خانم
سلام به همگی. مهسیما هستم دانشجوی ترم 5 مامایی برای واحد کاراموزی چند روزی تو درمانگاه کار میکردیم. البته اونجا کارایی که انجام میدادیم زیاد به رشته ی خودمون ربط نداشت ولی خب بالاخره باید این واحد رو میگذروندیم. امپول زدن و سرم وصل کردن پانسمان و اینا بود چند باری هم شیاف گذاشتن واسه بچه های کوچولو به پستمون خورده بود . اصن خیلی بد بود کاراموزیش خداروشکر که تموم شد. یه روز بعد از ظهر با دوستم نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که یه خانوم و اقا دختر کوچولوی پنج سالشونو اوردن واسه تزریق پنی سیلین 6.3.3. الهی بمیرم براش بچه خیلی خوشگل بود. لپاش سفید و تپل خیلی خوردنی بود. اسمشم پریا بود.ولی متاسفانه خیلی از ما میترسید. هرچی سعی میکردم باهاش ارتباط عاطفی برقرار کنم نمیشد. مامانه سرنگو داد به ما و از اونجایی که نوبت من بود من باید تست رو انجام میدادم. به مامانش گفتم بشینید رو صندلی و پریا رو بنشونید رو پاتون. ولی بچه همین که دید من دارم با سرنگ میام سمتش شروع کرد جیغ زدن. دیگه دوستمم اومد کمک و دستشو نگه داشت فک کنم مارو به صورت دوتا غول سفید پوش بالا سر خودش میدید! با هر بدبختی ای بود تست رو انجام دادیم .من که خدا خدا میکردم حساسیت داشته باشه. اخه دلم میسوخت واسه بچه به این کوچیکی بخوام پنی سیلین بزنم.

20 دقیقه نشستن تا ببینیم حساسیت داره یا نه. تمام طول مدت من داشتم التماس دوستمو میکردم که اون تزریق رو انجام بده اونم زیر بار نمیرفت میگفت باید خودت بزنی تا برات عادی بشه وقتی دلت نمیاد یه امپول معمولی تزریق کنی چجوری میخوای ترم بعد بری زایمان بگیری! راستم میگفت دیگه. بابای بچه به مامانه گفت شیافم بدیم خانوما زحمتشو بکشن دیگه! اینو که گفت بچهه میخواست خون گریه کنه! از ترس داشت میمرد. بعد شیافو گذاشتن رو میز و گفتن شیاف هم میذارید دیگه؟ من گفتم خودتون تو خونه هم میتونید بذارید براش. اینجوری خودشم راحت تره ها. باباهه گفت اخه ما بلد نیستیم اگه خودتون بذارید ممنون میشم. منم دیگه مجبور شدم شیافه رو بگیرم ازش. رفتم دستشو دیدم حساسیت نداشت. گفتم عزیزم اینجا خسته شدی برو رو اون تخته یه کم دراز بکش. ولی از اونجایی که بچه های این دورو زمونه خیلی باهوشن
فهمید و گفت خاله تورو خدا منو امپول نزن. گفتم عزیز دلم من میخوام زود خوب بشی ببین الان چقد بیحالی...یه لحظه که با خاله همکاری کنی زودی تموم میشه. ای جانم ، از اون بچه های مظلوم بود و از من خجالت میکشید با مامانش رفت و خوابید رو تخت منم امپولشو اماده کردم رفتم بالا سرش دیدم از ترس داره میمیره موهاشو نوازش کردم باهاش صحبت کردم تا یه خورده اروم تر شد ولی تا پنبه رو کشیدم انگار برق سه فاز به باسنش وصل کرده باشی پرید هوا و به صورت کش داری گفت نـــــــــه مـــامـــان تو رو خدا. منم دیدم اگه بخوام واستم تا اروم شه باید حالا حالا صبر کنم و اینجوری خودش بیشتر اذیت میشه به مامانش گفتم باسنشو نگه دارید لطفا. اونم محکم کمرشو گرفت و من امپولشو فرو کردم در طول تزریق خیلی خودشو سفت کرده بود ولی اصلا صداش در نمیومد فقط یه صدای خفیف ناله ازش میومد که بعد از تزریق دیگه بغضش شکست و خیلی مظلوم داشت گریه میکرد و مامانش همونطور که بچه دمر خوابیده بود لباسای کمر به پایینشو کند و گفت دختر گلم گریه نکن بذار خاله شیافتم بذاره بعد میریم خونه عزیز جون. اینو که گفت گریه ی پریا شدت گرفت. منم رفتم شیافو ورداشتم و یه کم خیس کردم تا راحت تر بره داخل دستکش هم پوشیدم و ژل روبلیکنت برای چرب کردن مسیر ورداشتم و رفتم بالاسرش همونجور دمر خوابیده بود. فکر کنم خیلی تو اون وضعیت خجالت میکشید نمیدونست اینجور چیزا برای من دیگه عادیه. کمکش کردم به پهلو خوابوندمش و پای بالاییش رو خم کردم سمت شکمش تا اومدم اطراف مقعدو ژل بزنم فوری پوزیشنشو تغییر داد و عین سیخ راست خوابید دیدم اینجوری نمیشه به مامانش گفتم حالت سجده بخوابونیدش ولی اونجوری هم خیلی اذیت میکرد همش کمرشو جمع میکرد دیگه داشت اعصابم خورد میشد. بهش گفتم یه چندتا نفس عمیق پشت هم بکش به پنجمی که رسیدی شیافتو میذارم اونم شروع کرد به نفس کشیدن ولی من سر دومین بازدم سریع شیافو فرو کردم و دوطرف باسنشو محکم نگه داشتم تا در نیاد بیرون اونم که حسسسسسابی شوکه شده بود یه جیغ خیلی بنفش کشید که باباش سریع اومد تو اتاق تزریقات ببینه چه خبره ! بعدش گفتم تموم شد خاله دیدی بیخودی میترسیدی ... و اومدم بیرون . دوستم تا منو دید زد زیر خنده گفت یه جور سرخ شدی انگار رفتی زایمان سه قلو بگیری! گفتم والا این از 100تا زایمان بدتر بود. وقتی داشتن میرفتن لپ پریا رو کشیدم و یه شوکولات بهش دادم گفتم با من قهر نیستی که گلم؟ اونم دوباره خجالتش اومد و خیلی نازک و ظریف گفت نه. گفتم خونه ی عزیزجون رفتی به مامانی بگو برات حوله ی داغ بذاره باشه ؟ اونم گفت چشم . مامان و باباشم تشکر کردن و رفتن. منم یاد بچگیای خودم افتادم همیشه وقتی امپول میزدم موقعی که داشتیم از در میومدیم یه اخمی به تزریقاتیه میکردم انگار زخم شمشیر ازش خوردم!
اینم از خاطره ی من امیدوارم خوشتون اومده باشه.

[ چهارشنبه دوم بهمن 1392 ] [ 21:57 ] [ ]
تزريق به خود
سلام وبلاگ جالبی داری من همیشه میخونمش اما کمتر نظر میذارم امروز به تلافی همه نطر نذاشتنام برات یه خاطره گذاشتم امیدوارم به درد وبلاگت بخوره:
من ترم 6 پرستاری هستم اما برعکس رشته ام در حد مرگ از امپول میترسم امروز امتحان icu داشتم که همه پرستاری ها میدونن چقدر سخته دیروز که مشغول درس خوندن بودم حالم به شدت بد بود سردرد داشتم بدجور هر چی هم مسکن میخوردم فایده نداشت تا ساعت 4 هرجوری بود تحمل کردم اما دیگه نمشد اصلا نمیتونستم بخونم نصف مباحث هم مونده بود کلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم به خودم یه دگزا بزنم پاشدم امادش کردم دراز کشیدم به شدت میترسیدم عضله ام سفت شده بود همین جوری سرنگو دستم گرفته بودم و میترسیدم نیدل رو وارد کنم 30 مین همین جوری دستم بود نگاش میکردم تمام بدنم یخ کرده بود بالاخره بعد نیم ساعت نیدل رو به ارومی وارد کردم انصافا درد نگرفت بعدش شروع کردم اروم اروم تزریق کردن 1cc که تزریق کردم به شدت دردم گرفت اخه عضله ام خیلی منقبض بود دیگه نمیتونستم تزریق کنم چندتا نفس عمیق کشیدم تا یه ذره باسنم شل شد 1cc باقی مونده را با بدبختی زدم!!!!!!!!!
شاخ غول رو شکسته بودم!!!!!!!
فکر میکردم با این کار ترسم میریزه اما احساس میکنم نه تنها ترسم نریخته بلکه بدتر هم شدم

[ چهارشنبه دوم بهمن 1392 ] [ 0:14 ] [ ]
خاظره خانم فاطمه
یه بار 10 سالم بود واون زمان هر وقت مریض میشدم مامان بابام به زور منو می بردن دکتر
رفتیم دکتر خودم
اون هیچ وقت آمپول نمی داد ولی این دفعه هوس کرد یه پنی سیلین داد
رفتیم داروخانه ومن گفتم آمپول نمیزنم
مامامنم هم آمپول رو نگرفت
یه هفته ای با داروها سر کردم وتقریبا هم خوب شده بودم اما بعد ازیه هفته دوباره سرماخوردگی برگشت
منم حالام بد بود وخوابیده بودم
مامانم به بابام گفت برو آمپولشو بگیر بذار خونه داداشم عصر میریم اونجا دختر داییش براش بزنه
حالا منم شنیدم داشتم قبض روح میشدم ولی هیچ کاری از دستم برنمی اومد
گفتم بزار یه بار امتحان کنم ببینم این آمپول چیه؟
هیچی عصر شد ودختر دایی جان باآمپول حاضر اومد بالا سر من ومن هم باترس خوابیدم وبا مقداری تشر پامو شل کردم
اونم شروع به تزریق کرد خدایی اولش درد نداشت اما مشکل از جایی شروع شد که اون اینقدر ور رفت تا این پنی سیلین عزیز رسوب کرد اونم آمپول رو در آورد وسوزنش رو عوض کرد وگفت دوباره باید بزنه
دیگه اونجا بود که زدم زیر گریه اونم نامردی نکرد درست سر جای قبلیش زد وتمامش رو یدفعه خالی کرد
آخه زن حسابی نه به اون آروم زدن اولت که من اینطور مورد لطف دوباره قرار بگیرم نه به این سرعت دومت
خلاصه جیغ من دراومد وبامامانم هم قهر کردم تا یک هفته هم نشستن برام یه فاجعه بود

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 23:6 ] [ ]
خاطره سارا خانمم
سلام من چند روز پیش که برف اومد برای برف بازی بیرون رفتم ولی خب سرما را هم خوردم برای این که مامانم نفهمه و خودش پیشنهاد امپول نده بعد از امتحان خودم رفتم دکتر و بعد معاینه دکتر جون به من سه تا امپول داد واااااای هنوزم دردش یادمه رفتم دارو هام را گرفتم ولی چون دکتر گفت اگه نزنی حالت بدتر میشه و امپولات بیشتر میشه رفتم توی اتاق تزریقات دارو ها را دادم به پرستار اونم ازم پرسید میترسی گفتم خیییییییییلی گفت بخواب یکم درد داره ولی خودت را شل کن منم خوابیدم پرستار ازم پرسید معلومه دانش اموزی حالا کلاس چندمی و پنبه را کشید تا اومدم بگم اول دبیرستان امپول را وارد کرد و منم از شدت درد میلرزیدم و اروم اشک میریختم تا کشید بیرون گفت بعدی یکم دردش بیشتره و اون طرف باسنم را پنبه کشید و گفت ی نفس عمیق بکش تا کشیدم امپول را وارد کرد منم دیگه نتونستم تحمل کنم و ی جیغ بنفش کشیدم پرستار هم ازم همینطور سوال میپرسید تا حواسم پرت بشه ولی من فقط جیغ میزدم اونم چند سی سی اخر را با فشار وارد کرد و سرنگ را کشید بیرون و گفت این سفتریاکسون بود برا همین دردت اومد ولی بعدی یدونه دگزا ی کوچولو دوباره سمت راست پای من را الکلی کرد و امپول را وارد کرد ولی درد نداشت بعدش که تموم شد گفت بخواب تا برات ی شیاف مسکن بزارم تا دردت کم بشه منم دوباره خوابیدم و شیاف را برام گذاشت منم تشکر کردم و رفتم خونه ماجرا را که براش گفتم تا یک ساعت بهم میخندید ولی ارزشش را داشت چون سریع خوب شدم
[ جمعه بیستم دی 1392 ] [ 21:18 ] [ ]
خاطره سارا خانم
من به دلیل کوتاهی قدم مجبورم امپول هورمونی بزنم یه بار که رفته بودیم تولد دوستم یادم اومد امپول تو کیفمه و من هنوز نزدم به دوستم گفتم ک بزار من برم چون اگه نزنم ممکنه خطرناک بشه دوستم گفت نمیخواد همسایه بالای ما ی پسره که امپول میزنه منم گفتم امپولش درد داره برم درمونگاه که قبول نکرد زنگ زد و همسایشون اومد منم میترسیدم وقتی من رو دید گفت سارا خانم برید دراز بکشید ولی چون اتاق ها بچه توش لباس میپوشیدند مجبور شدم کنار هال بخوابم و بچه هام کاملا من را میدیدند پسره اسمش مهران بود اومد و باسن من را لخت کرد و امپول را اماده کرد ولی چون الکل نداشتیم باسن من رو با ادکلن که خودش گفت مثل الکل خیس کرد دوستم پای من را گرفت و مهران امپول را وارد کردم منم از خجالت اولش چیزی نگفتم ولی دیگه اخرش نتونستم و چنان جیغی کشیدم که فکر کنم گلوم پاره شد الان هر وقت میرم خونه ی دوستم همسایشون که من را میبینه لبخند ژکوند میزنه

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 18:38 ] [ ]
خاطره مهديس خانم
سلام مهدیس هستم ۲۰ سالمه.این خاطره که خوندم تصمیم گرفتم تجربه ی خودمو بهتون بگم تا اشتباه منو تکرار نکنید!‏ من همین امروز از بیمارستان مرخص شدم .۵ روز بستری بودم که بدترین روزای زندگیم بود. میدونید چرا؟ به خاطر این ترس لعنتی از امپول!‏ یک هفته پیش سرمایشدیدی خورده بودم بدن درد و تب و لرز و سرفه های خشک شدید .هرچی مامان بابام گفتن بیا بریم دکتر من از ترس امپول میگفتم نمیخواد خودم خوب میشم.چون میدونستم اگه دکتر برم حتما باید امپول بزنم. تتا حالم خیلی بد شد و مامانم میخواست منو به زور ببره دکتر و من خواهش کردم که بریم پیش دکتر سر خیابونمون اخه اون خیلی مهربونه گفتم حد اقل میتونم راضیش کنم کمتر امپول بنویسه.وقتی دکتفر معاینه ام کرد گفت چیز مهمی نیست سرماخورگی سادست منم با بغض گفتم میشه امپول ننویسید؟ اونم قبول کرد. من خوسحال و خندان در حالی که خدارو شکر میکردم که امپول ندارم از مطب اومدم بیرون ولی بعد چند روز سرفه هام شدیدتر شد و با بابام رفتیم پیش یه دکتر دیگه.دکتر تا معاینه کرد و عکس رادیولوژی ریه ام رو دید گفت خیلی وضعت خرابه ریه ات عفونی شده ذاه الریه گرفتی!‏ من و بابامم که اصلا باورمون نمیشد مات و مبهوت دکترو نگاه میکردیم .دکتر گفت همین امشب باید بستری شی انتی بیوتیک تزریقیت شروع شه!‏ تا اسم بیمارستان و تزریق اومد من زدم زیر گریه. دکتر خیلی شوخ و مهربون بود گفت چیه؟ از بیمارستان میترسی؟ بابام گفت اقای دکتر این بچه خیلی میترسه. دکتر گفت ترس نداره که!‏ روزی هزار نفر بستری میشن هیچ اتفاقیم نمی افته بعدش برام کلی انتی بیوتیک نوصت.اسماشونو که میگفت دلم میخواست همون لحظه بمیرم.سفتریاکسوس ،جنتامایسین... با ترس و لرز رفتم بستری شدم ولی بعد یه خانم پرستار مهربون برام توضیح داد که تمام این انتی بیوتیک هارو از طریق همین انژیوکتی که به دستم وصل کردن تزریق میکنن و اینجوری نیست که روزه چندبار بیان و به صورت عضلانی این همه امپول بهم بزنن.خیلی خیالم راحت شد. ولی بازم تو بیمارستان موندن اونم با اون حال خراب برام مث کابوس بود. دوبار ازمایش خون ازم گرفتن که خیلی درد داشت، چون رگهای من نازکه انژیوکت مدام رگم رو پاره میکرد و باید میومدن به اون یکی دستم سوزن وصل میکردن و این خیلی دردناک بود.کسایی که بیمارستان رفتن میدونن انژیوکت اولش چقد درد داره مخصوصا اگه دستت لاغر باشه. امپولای تقویتی رو به صورت عضلانی به خودم میزند .زیاد درد نداشت ولی من هر بار که پرستار میومد واسه ترریق از ترس فشارم میوفتاد و و بدنم میلرزید .پرستارا خیلی مهربون بودن همش میگفتن اروم باش اصلا درد نداره انصافا هم مراعات میکردن و خوب میزدن. خلاصه ۵روز تو بیمارستان عذاب کشیدم. در صورتی که اگه همون روز اول مریضیم میرفتم پیش یه دکتر خوب و سختگیر و دوتا دونه پنیسیلین میزدم نیازی نبود که این همه سختی بکشم و اسیر بیمارستان بشم و از درس و زندگیم بشم. مامان بابام هم همین نظرو دارن و میگن ایکاش به زور و کتک میبردیم بهت امپول میزدیم

[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 0:17 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب