خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
خاطره کارآموزی چت کنکوری یهترین چت کنکوری
نويسندگان
منتظر داستان جديد باشيد
ادامه مطلب برين

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

******   بچه های کنکوری و پشت کنکوری عزیز. یه چت روم جالب درباره کنکور معرفی میکنم . برین و استفاده کنین اگه میخواین رشته خوبی قبول بشین .راستی به اولین اعضایی که 100 امتیاز کسب کنند شارژ جایزه داده می شود.  اینم ادرسش :

آزمون چت

راستی اگه میخواین درباره موضوعات مختلف مثل همین موضوعات وبلاگ چت کنین همه روزه ساعت 6 بعد از ظهر بیاین تالار زنگ تفریح چت روم بالا . منتظرتون هستیم

 

 دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 19:37 ] [ ]
خاطره k.m 2
سلام.من بازم مزاحم شدم.ایندفعه اومدم یه خاطره از پارسالم تعریف کنم. دی ماه پارسال بود که یه بارون شدیدی در پایتخت رخ داد و هوا هم خیلی سرد بود. یه روز از اون روزایی که من حس خوبی نداشتم خلاصه که بنده رفتم مدرسه و اونجا حالم خوب بود ولی موقعی که تعطیل شدیم جلو در مدرسه یکی از دوستام سر تا پا با اون اب گل خیسم کرد شانس اورد چهارشنبه بود وگرنه میکشتمش چون میدونست به لباسام حساسم. خلاصه که با اون حال زار سوار سرویسم شدم که بخاریش خراب بود و تا خود خونه یخ زدم(اگر بخوای بد بیاری ،حتما میاری)خونم که رسیدم سریع خوابیدم. موقعی که بیدار شدم یکم تب داشتم و سرم درد میکرد بهش توجه نکردم تا شب خودمو با اینور و اونور مشغول کردم اما بدتر میشدم ولی بهتر نمیشدم. شب داداشم و بابام اومدن خونه و بدبختی من از اونجا شروع شد. من یه مشکل که دارم موقعی که تب دارم یا گرمم میشه لپای نداشتم گل میندازه به خاطر همین تا بابام دیدم گفت:بدو بدو کردی؟من:نه. اومد دست گذاشت رو پیشونیم و سری از روی تاسف تکون داد. لباساشو عوض کرد و منو که تو اتاقم بودم صدا زد. میدونستم میخواد چیکار کنه به خاطر همین نرفتم که داداشم اومد تو اتاقم و با کلی حرفایی مخملی کن گوش بردم پیش بابا و معاینم کرد نمیدونستم چی داد . بعدشم رفت دارو هارو گرفت و اورد دو تا امپول توش بود اومدم دهن باز کنم که گفت :یکیش رو الان میزنی چون تب داری پس بیا بخواب . من: نمیخوام دوست ندارم . بابا: بیا بخواب تب داری.من:نمییییییییییییخخخخخخووووااااممممم.بابا به داداشم اشاره کرد که بیاد بگیرم میدونست جلو داداشم کم میارم و همینطور هم شد امپول رو زد ولی باکلی حرص خوردن بابا ،جیف و داد من،نابود شدن شونه داداشم. خلاصه که امپول دومم فرداش داداشم زد.

[ دوشنبه سوم آذر 1393 ] [ 15:17 ] [ ]
خاطره هانی خانم

سلام به همه ابجیای گلم
یکی بود یکی نبود زیر گنبد خدا هیچکی نبود این خاطره مال تابستون امساله
خدا ایشاله قسمتتون کنه هرکی دوس داره بره 10 روز اول ماه رمضونو پیش اقا امام رضا بودیم خداییش هواخیلیییییییییییییییییییییی گرم بود حرارتو باچشم مون میتونستیم ببینیم:((

کمتر از 5 مین باحرم فاصله داشتیم ولی تا حرم بریم سرمون درد میگرفت ولی باین همه اوضاع بهمون خوش گذشت
بخصوص شباش که حرم میرفتیم تو حرم افطار میکردیم :))
خوب دیگه بگذرم دهه دوم که خونه اومدیم مهمون مهمونی باعث شده ضعیف بشم تا چند روز به عید فطر سرفه میکردم :(
مامی میگفت برو دکی ومنو میگیا به اندازه هیچی از دکی بدم نمیادد
تا شد عید فطر رفتیم خونه عزیزم (مادر بزرگم)
در به در دنبال قرصو شربتو یه چیز که سرفه مو خاموش کنم میگشتم تاغروب دیگه افتادم .حتی جونه سلام کردن به کسیونداشتم صدام در نمیومد:(((((((((( یعنی اونروز عید برام زهر شده بود:( نای کمک کردن نداشتم اون روز یه بسته قرص تموم کردم اومدم خونه باز هم قرص خوردم وقتی صبح بیدارشدم کسی نبود ،قرصایی که دیروز خوردم اثر کرده بود نه اینکه فک کنین خوب شدم بلکه باعث شد وقتی بلند میشم سرم گیج میرفت حال تهوع بهم دست میداد .

تاظهر حالم بهتر شد ولی این سرفه ی لعنتی دست از سرم برنداشت:(((
دیگه بزور اجبار با پدر وارد درمانگه شدیم
اولین بار بود دکی رو دیدم اصلا هم از خوشم نیومد یه معاینه جزئی کرد گفت برات یه دونه امپول مینویسم سرفه نکنی اون لحظه به خودم فحش دادم اخه کدوم ادمی تو تابستون سرما میخوره مریض میشه من دومیش باشم ؟؟؟!!!
دارو گرفتیم رفتیم به جای حالم بهتر بشه بدتر شد بااون دارو دادنش مامی میگفت بیامن برات بزنم ولی من نمیزاشتم:)))
ولی خودمم دیگه خسته شدم از دست این سرفه های لعنتی روزو شب برام نزاشت بود تو خواب و بیداری اذیتم میکرد دلمو زدم به دریا گفتم میرم میزنم از دست این غول بیابونی راحت شم خودم رفتم یه درمونگاه تو شهرمون رفتم تو ترسیدم خواستم بیرون بیام ولی دیدم ابرو ریزی میشه جلو ملت
یه خانم عینکی بود گفت سرنگتو بده برو بخواب رفتم اولین تخت خوابیدم تمام تنم اون لحظه میلرزید دراز نکشیده بودم که مثل عجل کنار تخت وایساده بود الکل که زد سرنگ سریع فرو کرد یه خورده جاش میسوخت ولی زیاد دردم نیومد :))) شاید من زیاد بزرگش کرده بودم خوبه ادم به ترس ش مقابله کنه شاید بعضی از چیزارو خودمون خیلی بزرگش میکنم ممنون از اینکه خوندی ببخشید چشمای نازتون اذیت شد

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود ،قصه ما راست بود

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 18:1 ] [ ]
خاطره ی خودم
سارا هستم بیست و یک سالمه مثل خیلیا ی دیگه از آمپول خیلی خیلی میترسم....

 

چند وقت پیش که رفته بودیم شمال بارون خیلی شدیدی میبارید منم که خیلی رمانتیک،رفتم و زیر بارون قدم زدم وقتی برگشتم تو خونه خیس خیس شده بودم ترس این که یه وقت مامان یا بابا دعوام نکنن سریع رفتم لباسامو عوض کردم ولی حس میکردم که سرما خورده باشم،خلاصه غروب شد و همینجور حالم بدتر میشد که با رفتن به کنار دریا و اون باد های شدید سرما خوردگیم تکمیل شد و تب و لرز شدیدی کردم،به خاطر این که کسی متوجه نشه سریع رفتم که بخوابم،اما از اونجایی که نبود من تو جمع حسابی حس میشه همه سراغمو گرفتنو بالاخره متوجه شدن که حالم اصلا خوب نیست...با اصرار های مامان و بابا و نداشتن توانی برای مخالفت خلاصه راضی شدم برم دکتر....       وقتی رسیدیم خیلی شلوغ نبود و به خاطر همین زود رفتیم پیش دکتر،دکتر وقتی معاینه کرد،گفت با این اوضاعی که داری نباید با آمپول مشکلی داشته باشه که من بغض کردم و گفتم خواهش میکنم آمپول ننویسید که مامان گفت آقای دکتر هرچی لازم هست براش بنویسید تا حالا اینقدر از مامان حرصم نگرفته بود....خلاصه بابام رفت داروها رو گرفت وقتی اومد دیدم تو کبسه ی دارو ها پر آمپوله که داشتم از استرس میمردم،که بابا گفت شما برید اتاق تزریقات تا من دارو ها رو نشون بدم...بالاخره با کلی ترس و استرس وارد اتاق تزریقات شدیم سه تا تخت داشت که رو یکیش یه خانم مسنی بود که سرم بهش وصل بود و اون یکی هم که یه دختر بچه ای بود که داشتن به زور بهش آمپول میزدن که همین مسئله استرس منو بیشتر کرده بود...داشتم به دحتر بچه نگاه میکردم که مامان گفت بخواب تا پرستار بیاد،پرستار اومد بالا سرم که دیدم چهار تا آمپول دستشه،با ترس و تعجب گفتم همش برای منه با لهجه شمالی گفت اره دختر جان زود برگرد تا بزنم و زوتر   راحت بشی.منم با بغضی که دیگه کم کم داشت به گریه تبدیل میشد برگشتم،مامان کمی شلوارمو پایین کشید،که پرستاره گفت این دوتا پنیسیلینش باید عمیق تزریق بشه به خاطر همون شلوارمو کمی بیشتر پایین کشید داشت پنبه رو که میکشید خودمو سفت کردم که  گفت خودتو شل کن اصلا درد نداره و سوزنو فرو کرد اولیشو تزریق کردو زیاد هم درد نداشت.سمت دیگه رو پنبه کشید و سوزنو فرو کرد این بار با ورود سوزن درد خیلی زیادی رو حس کردم که تقریبا جیغ کشیدم.،خیلی زود تزریق کردو کشید بیرون،اینبار که داشت پنبه زو میکشید گفتم تو رو خدا آروم بزنید گفت این دوتا آمپول آخریت یکم درد دارن دیگه اشهدمو خوندم وقتی سوزنو که فرو میکرد گریم شروع شد و از همینجور که تزریق میکرد دردم بیشتر میشد و نا خود آگاه خودمو سفت میکردم که هی میگفت شل کن داشتم از درد زیاد میمردم اینم تموم شد و با همون حالت گریه به مامان و بابام گفتم این آخری رو دیگه نزنم که بابا بعد از کلی قربون صدقه رفتن حرفی که میخواست اول بزنه رو زد و گفت که باید بزنم تا زوتر خوب بشم به زور برگشتم آخری رو هم تزریق کرد که حین تزریق کلی گریه و جیغ و داد کردم و پاهامو تکون دادام تا بالاخره اینم تموم شد و فرداش هم باید دوتا دیگه میزدم که چون حالمم بهتره شده بود و جای آمپولای قبلی خیلی درد میکرد بابا قبول کرد که نزنم...


موضوعات مرتبط: سرماخوردگي ، گريه و ترس از آمپول
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 21:35 ] [ sara ]
خاطره دوم k.m
سلام من بازم مزاحم شدم گفتم حالا که کسی نیست خاطره بگه من زیاد دارم بذار یکی دیگه بگم. حدود 6 سالم بود توی مهد خون دماغ شدم و هر کاری میکردم بند نمیومد از اونجایی که در چنین مواقع دل خوشی از پدرم نداشتم و برادرم هم که مدرسه بود شماره ی خونه ی مادربزرگم که داخل دفترم بود رو دادم و بعد از نیم ساعت پدر بزرگم و مادربزرگم سراسیمه اومدن و منو که لباسام خونی شده بود رو دیدن دیگه هیچی . خلاصه اقاجونم منو بلند کرد و برد پیش بابام . اونجام بابام یه ازمایش خون ازم گرفت : اقا موقعی که دوست بابام میخواست ازم خون بگیره انچنان جیغی سرش زدم که بدبخت خیال کرد هنجرم پاره شده. خلاصه بابام منو نشوند رو پاهاش و پاهام رو با پاهاش گرفت و دستمم سفت گرفت(نامرد نذاشت مامانیم بیاد پیشم گفت لوس بازی درمیاری) اون اقا هه هم بدون هیچ حرفی پنبه کشید و اروم سوزن سرنگ رو وارد کرد ولی به محض وارد کردن سوزن سرنگ انچنان جیغی کشیدم که تا مدت ها بابام میگفت نمیشنوم. و بعدشم شروع کردم به گریه که بابام هم همش میگفت : اروم باش بابایی تموم شد . ولی من گوشم بدهکار نبود تا اینکه سوزنو در اورد و منم که همش گریه کرده بودم جونی تو دلم نبود و به سک سکه افتاده بودم اون اقاهه هم بهم یه شکلات داد و گفت :ببخش اگه درد داشت منم گفتم قهرم

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 17:17 ] [ ]
خاطره k.m
سلام به دوستان عزیز اصولا اسممو نمیگم . من 13 سالمه و در پایتخت به سر میبرم. از شانس گلی که من دارم برادرم و پدرم پزشکن. شهریور امسال که رفتیم خونه مادربزرگم با دختر عموم که هم سن خودمه توی استخر اونجا کلی اب بازی کردیم وقتی بازیمون تموم شد شاممون رو که خوردیم بیهوش شدیم انقدر که خسته بودیم . بنده هم که بدنم درمقابل مریضی ضعیف دیگه هیچ . با احساس گلودرد از خواب بیدار شدم تبم داشتم از ترس بابام به مادربزرگم گفتم که اونم چون بابام نبود راست گذاشت کف دست عموم و داداشم و عموم هم بندرو معاینه کرد موقع دارو نوشتن گفتم عمو جون به خودتون زحمت ندین امپول بنویسین که داداشم یه چشم غره اساسی رفت که لال شدم. خلاصه داداشم رفت داروهام رو گرفت و اومد. چشمتون اون لحطرو نبینه 6 تا امپول بود تا دیدمشون زدم زیر گریه که زن عموم و مامان بزرگم به عموم گفتن چرا امپول میدی بهش که عموم گفت برای سلامتیشه بعدشم روشوکرد سمت داداشم و بهش فهموند که منو بخوابونه وبا کلی من بمیرم تو بمیری داداشم بردم تو اتاق و کمکم کرد تا اماده بشم وقتی عموم اومد بازم گریم گرفت و نشستم رو تخت اومد بوسم کرد و گفت فدات شم برای خودته فقط یه امپولت یه کوچولو درد داره وگرنه بقیه درد ندارن گفتم چند تا میزنید . گفت 3 تا الان بقیشم با خودتون منم دوباره خوابیدم داداشم یکم شلوارمو داد پایین و عموم پنبه کشید و اروم امپول رو فرو کرد اولش درد نداشت ولی بعدش خیلی درد داشت شروع کردم به تکون خوردن و جیغ کشیدن که امپول رو دراورد حرفی نزدن امپول دوم و سومم زد ولی درد نداشتن فقط گریه کردم . بعد تموم شدن امپولا عموم بوسم کرد و به مادربزرگم گفت تا برام کمپرس کنه مادربزرگم اومد بوسم کرد و کمپرس کرد بعدشم خوابیدم فرداشم بابام 3 تای بعدیو زد که کلی ادیتش کردم که یه داد کوچولو سرم زد .

 

[ جمعه شانزدهم آبان 1393 ] [ 20:6 ] [ ]
خاطره المیرا خانم
سلام
من كلا سرما ميخورم دكتر نميرم خودم خوب ميشم ديگه از ١٢سالگيم نرفته بودم دكتر برا سرماخوردگي تا همين ٢سال پيش(٢٢سالم بود)
چند روز بود شبا تب ميكردم و ابريزش بيني داشتم هرچيم صبر كردم و خود درماني كردم خوب نشد اخر سر ي روز از طرف دانشگاه رفتم ي درمانگاه ،ي پير مرده پزشكش بود قبض گرفتم و هيچكس نبود همينجوري رفتم داخل اول شروع كرد سوال كردن و فشارمو گرفت برگشت از رشتم پرسيد وقتي فهميد مرتبط با پزشكي گوشي رو گذاشت رو گوشم گفت خودت بگو فشارت چنده،حالا منم از راه رسيده بودم نفسم هنوز درست سرجاش نيومده بود نميفهميدم اصلا چي به چيه
چون نفس نفس ميزدم ضربانمم رفته بود بالا،هيچ گفت برو 5 دققیه بيرون بشين بعد بيا
خلاصه اخر معاينه كرد دارو نوشت گفت به تغيير فصل حساسي مراقب باش ٢تا ٦٠٣٠٣نوشت با چنتا قرص و شربت
رفتم دارو رو گرفتم قبض گرفتم برا امپول رفتم ديدم مرده تا خواستم برگردم برم ديد منو گفت دخترم بده امپولتو دراز بكشمن از اون ور خجالت ميكشيدم از اون ور اصلا نميدونستم چجوري امپول ميزنن(حدود ١٥سالي بود نزده بودم)
خلاصه اماده كرد برگشت گفت پس چرا دراز نكشيدي؟؟؟؟
مانتومو يكم دادم بالا همينجوري دراز كشيدم ديدم وايساده بالا سرم همينجوري منم موندم چرا هيچكار نميكنه ياد كمربندم افتادم،گفتم كمربندمو باز كنم گفت باز كن
كمربندمو باز كردم ولي باز نميدونستم شلوارمو بايد خودم بدم پايين ،بيچاره خودش ديد من تعطيلم يكم داد پايين پنبه كشيد سوزن سريع فرو كرد شروع كرد تزريق كردن اولش خوب بود يكم كه گذشت درد گرفته بود ديگه داشت اشكم در ميومد انگار مايع داغ وارد بدنم ميكردن هي ميگفت راحت بخواب فكر كن خونه خالته چقدر راحت ميخوابي پاتو شل كن همينجوري حرف ميزد حواسم پرت شه بالاخره تموم شد كشيد بيرون رفت بيرون از اتاق
ماجراي دوميشم بعدا اگه دوست داشتين تعريف ميكنم

[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 23:41 ] [ ]
...
سلام .دی ماه سال قبل من بدجور مریض شدم و رفتیم دکتر.اونم 4 تا آمپول نوشت.1دونه دگزا و 3 تا هم سفتریاکسون.من تا حالا آمپول سفتریاکسون نزده بودم نمیدونستم که اینقد درد داره.خب بگذریم.اومدیم خونه و بابام دگزا رو آماده کرد و با کلی گریه تزریق کرد تعجب کردم چون اصلا درد نداشت.حالا من نمیدونستم که اون 3 تا سفتریاکسونه فکر کردم که اونام دگزان و به خوبی تموم میشن واسه همین به بابام گفتم عصر بریم تزریقاتی.من دیگه از آمپول نمیترسم.بریم همونجا بزنیم.اصلا 3 تا شو باهم بزنه(فکر کن اونم سفتریاکسون)خب عصر با بابام رفتیم تزریقاتی خلوت بود.فقط دو یا سه نفر بودن و چون اونا سرم داشتن آمپول زنه گفت که من برم داخل.منم به بابام گفتم که بره خونه من خودم میام(تزریقاتی به خونه ی ما نزدیکه.)بابامم قبول کرد و بعد از دادن آمپولا و اینا رفت.من رفتم داخل و دمرو خوابیدم.شلوارمم پایین دادم.آمپول زنه با 3 تا آمپول اومد منم خیلی ریلکس خوابیده بودم.بهم گفت:با بی حسی بزنم یا بدون بی حسی؟منه احمقم فکر کردم دگزاست گفتم:بدون بی حسی.اون آقاهه هم قبول کرد.پنبه رو کشید و بعد آمپولو فرو کرد.موقعی که فرو کرد یه آی گفتم کم کم دردش شروع شد و شروع کردم جیغ و داد کردن و گریه کردم.دردش خیلی زیاد بود.کم کم تکونام هم شروع شد.با اون یکی دستش پاهامو نگه داشت و یه مدت بعد آمپولو در آورد و گفت:تموم شد.من هنوزم داشتم گریه میکردم و جیغ میزدم.باسنم به کلی درد میکرد.آمپول زنه رفت بیرون و با یه پرستار دیگه حرف زد.چند لحظه بعد 3 تا پرستار دیگه هم اومدن.آمپول زنه گفت:پاهاشو نگه دارید تکون میخوره.و منم دوباره گریه کردم آمپول زنه طرف دیگو پنبه کشید.سردی الکلو که حس کردم بدنم لرزید و خواستم تکون بخورم ولی زورم به پرستارها نرسید.آمپول بعدی رو هم فرو کرد.دیگه داشتم میمردم.به یه پرستار دیگه گفت:تو هم اون یکی رو اون ور بزن زودتر تموم بشه.دوباره جیغ کشیدم.پرستاره اومد و هنوز قبلی رو درنیاورده اون سمتی که دردم میومد زد.باسنم داشت میسوخت.جونم داشت درمیومد.بالاخره اولی و بعد هم دومی رو در آوردن.خواستم بلند شم ولی نتونستم.آمپول زنه گفت:بخواب.منم گفتم چرا؟گفت:بابات خواست که 2 تا از شیاف ها رو هم استفاده کنی دیگه داشتم از خجالت میمردم.شلوارمو داد پایین بعد هم شیاف ها رو یکی یکی گذاشت.شلوارمو پوشیدم به زور میتونستم بشینم.بالاخره از تخت اومدم پایین و با گوشیم به بابام زنگ زدم تا بیاد منو با ماشین ببره.اومد و منو بلند کرد.تو ماشین هم صندلی عقب دمرو خوابیدم.وقتی رفتیم خونه هم همینطور.یه هفته گذشت ولی دارو ها زیاد اثر نکردن واسه همین بابام رفت خودش یدونه تقویتی گرفت و زد.اونم تا حدودی درد داشت ولی نه به اندازه ی سفتریاکسون.مرسی از اینکه خوندین.

[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 13:3 ] [ sara ]
خاطرات...
سلام دوستای گلم من یبار سرماخورده بودم ترم3دانشگاه والبته دانشجوی بی کس خوابگاهی جمعه عصری گلو درد وحشتناکی داشتم ایمان دارم تو زندگی م همچین دردی حس نکردم خلاصه شال به گلوم بستم و قرقره و...تا اینکه بتونم تا فرداصب زنده بمونم و برم دکتر دانشگاه.منم رفتم پیشش و سلام احوالپرسی و معاینه و ایناوشروع کرد به نوشتن نسخه فقط ناکید کردم که سرفه نزنم که حال و حوصله شو ندارم.بعدم خدافظی کردیم وگفت اگه مشکلی پیش اومد بهم تلفن کن تا چشمم به نسخه افتاد و کلمه های AMPرو اول لیست دیدم رنگم پرید نه یکی نه دوتا نه سه تا چی اونم6تا.یه دونه یه دونه ای که پنی سیلین1200بود-3تاپنی سیلین800 و2تا دگزا.والبته تنگش آموکسی سیلین و شربت وسرماخوردگی و استامینفون هم بود.خلاصه اینکه رفتم داروها رو گرفتم وراهی اتاق مرگ شدم.گفت برو قبض بگیربعدش گفت آخرین بار کی زدی؟وخلاصه قرار شد تست کنم.یهو دیدم با طرز وحشیانه ای با سرنگ5تستش کرد خیلی دردم اومد بعد از ده دقیقه منو فرستاد پیش دکتر بعد از پرسیدن چند سوال گفت که حساسیت نداری.تزریقات بیشتر شبیه قصابی بود 7-8-10تا تخت تو یه اتاق.آدم سکته میکنه.تا دارز کشیدم یهو1200 رو کوبوند و کشید بیرون و بعدم دگزا.درد زیادی حس نکردم خوشحال پاشدم که دیدم یا ابوالفضل درد داره وحشتناک میشه و به زور راه میرم.والبته خانوم تزریقات گفت: پنی سیلین های دیگه ت رو هر12ساعت یکی بزن.خلاصه با کلی ناراحتی و اسرتس اومدم خوابگاه و عزای اینکه من خوابگاهم چطوری آمپول بزنم.اومدم و نسخه رو که دیدم فهمیدم روزی یکیه.خلاصه یکی از بچه های خوابگاه بهم گفت که بلده بزنه وتا 2روز دوستم برام زد و روز آخر که دوستم نبود رفتم تزریقات و خیلی خیلی آروم و بی درد زد که اصلا باورم نشد(من وقتی پنی سیلین میزنم بی خوابی میگیرم)خلاصه روز بعد دیدم اصلا نمیتونم سر پاوایسم تا فاصله اتاق تا دستشویی سوئیت باید یبار مینشستم.یا سجاده م رو نزدیک دیوار مینداختم که وسطش نیفتم زمین و بتونم تکیه بدم به دیوار.خلاصه پنجشنبه بهش زنگ زدم و اونم گفت بیا مطب ببینمت خیلی حالم بد بود سرم در حال انفجار بود.فوق العاده هم شلوغ.بعد از کلی صف وایسادن رفتم تو.(حالا چی؟ساعت ورود به خوابگاه داشت میرسید و سرپرست اون شب مون وحشتناک سگ بود.)با تعجب گفت چطور با اینا خوب نشدی؟اول فشارمو گرفت گفت14 است (حالا چی فشارمن بدبخت همیشه رو 10-11است) با تعجب گفت وایسا دوباره بگیرم بعدم گفت12،یه سری دارو داد و گفت اگه با اینا خوب نشدی بیا آزمایش بنویسم.که تو نسخه ش 2تا آمپول پیروکسیکام بود و قرص ناپروکسن.پرسید شرایط ش رو داری برات آمپول تقویتی بنویسم.منم گفتم نهههههههههههههههههه.خلاصه نسخه رو دادم داروخونه و سریع زنگ زدم به خوابگاه.دیدم سرپرست عصبی مون گفت: سریع برگرد گفتم حالم بده گفت اونجا شلوغ برو یه داروخونه دیگه.من به مسئول داروخونه گفته بودم عجله دارم یهو نسخه رو برداشتم و رفتم یه داروخونه دیگه و گفتم که خیلی عجله دارم هر چی وایسادم منو صدا نزد و یکی دیگه رو صدا زد و به من نگاه کرد گفتم داروهای من گفت اینه دیدم تووش پنی سیلین هست منم گفتم این نیست نسخه رو که دیدم دیدم وای مال یکی دیگه س اشتبهای برداشتم خیلی سریع عذر خواستم و برگشتم نسخه رو برگردوندم داروخونه قبل که دیدم حسابی عصبانی ن که چرا نسخه مردم رو بردی و اون خانوم الان رفته پیش دکتر که دوباره براش بنویسه منم رفتم که برام گواهی بنویسه که تا الان پیش دکتر بودم که یهو مادر عصبی ش میخواست منو بزنه که دیدم دکتربه مادرش گفت خانوم شما ببخشید ایشون زیاد حالشون خوب نیستخلاصه با استرس دارومو گرفتم و د بدو سمت خوابگاه و تو تزریقاتی که تو کوچه خوابگاهه بلافاصله دراز کشیدم و زدش فقط موندم چرا اینقدر دردم اومدم.در خوابگاه رو زدم که دیدم اون سرپرست احمق با اخم در رو باز کرد و محل نذاشت اومدم گواهی دکتر رو نشون بدم که دیدم نیستش گفتم واااااااااااای داروهام تو تزریقات جامونده بذار برم بیارمش که دیدم نذاشت و با بی محلی رفت تو اتاق سرپرستی.منم رفتم تو اتاقم و تا میتونستم گریه کردم بعدم کیفم رو گشتم و اونا رو پیدا کردم بردم پیش سرپرست و گفتم شما ببخشید اما ما هم خونواده هامون اینجا نیست خوب نیست اینزوری حرف میزنین و...داروها رو مصرف کردم و خوب نشدم تا اینکه فرداش نوبت آمپول بعدی م بود چون از فرط درد و بیحالی نمیتونستم برم درمونگاه شبانه روزی تو خوابگاه واسه خودم زدمش تا اینکه کم کم بهتر شدم.خلاصه اینم از خاطره بلایی که دکتر سرم آورد ببخشید که اینقدر طولانی بود. ************************************************************************************************************************************************************************ من آمپول دفرلین مصرف می کنم و امروز رفته بودم که آمپولم رو بزنم صمیمی ترین و بهترین دوستم باهام اومدکه بهم آرامش بده. تو راه من از ترس می لرزیدم اما دوستم هی میگفت نترس بابا ؛ درد نداره که!!!! خلاصه رفتیم و مامانم تو ماشین نشست و ما دوتا خودمون رفتیم ( من 12 سالمه و دوستم 13 سالشه ) رفتیم پذیرش . چند نفر تو صف بودن وقتی نوبتمون شد پرسیدم که آمپول زن امروزتون کیه و بعدش منشی گفت خانم یونسی . خانم یونسی قبلا برام آمپول زده بود و خیلی هم خوب زده بود ما رفتیم اتاق انتظار بشینیم بعد دوستم گفت : میخوای برو آماده شو گفتم : نه اما دوستم اینقدر اصرار کرد که با هم رفتیم تو اتاق آمپول زنی . ولی یه پیرمرد بود و ما برگشتیم . ظاهرا اون زود تر از ما وقت گرفته بود . خانم یونسی اومد اما منو نشناخت و رفت تا برای پیرمرده آمپول بزنه . ما هم صبر کردیم و صبر کردیم تا پیرمرده اومد بیرون ( البته خیلی سریع ) من و دوستم رفتیم تو اتاق. اتاق کوچیکی بود اما دو تا تخت داشت . پرسیدم : ببخشید ، کجا بخوابم و آمپولم رو دادم به خانومه . گفت : برو هر جا میخوای بخواب ( مهربون گفتا ) من رفتم و رو تخت خوابیدم و به دوستم گفت برو بیرون تا شلوارمو بدم پایین . خانومه گفت : خیلی شیطونی ها! دوستم رفت بیرون و بعد اومد اما وقتی خواستم آمپول بزنم ترسید و رفت بیرون . خیلی استرس گرفتم و به خانومه گفتم یه دقیقه صبر کنید . نفس عمیق کشیدم گفت : من 6 دقیقه صبر می کنم . رومو کردم بعد رومو کردم به دیوار و آماده شدم تا شل کنم اما خانومه دید که من ترسیدم و قبل از اینکه شل کنم ، پنبه رو خیلی حرفه ای و سریع کشید بعد آمپولو سریع زد د و گفت : تموم شد ! خیلی خوب زد خدایی ، اصلا درد نداشت خدایی ************************************************************************************************************************************************************************ سلام. مهدیس هستم 17 سالمه. بهمن ماه بود که برف خیلی زیبایی باریدمام که چندسال بود برف ندیده بودیم رفتیم و حسابی برف بازی کردیم. فرداش من پا شدم که برم مدرسه دیدم اصلا نمی تونم از جام بلند شم! به قدری حالم بد بود که توان اینو نداشتم تا توی پذیرایی برم. از قضا مامان و بابام چند روزی بود که سفر کاری رفته بودن و من رو گذاشته بودن پیش دخترخالم. دختر خالم رو صدا زدم تا اومد تو اتاق و حال منو دید با نگرانی گفت خاک برسرم تو چرا این جوری شدی ؟؟ پاشو پاشو باید بریم دکتر. من گفتم خوب میشم طوریم نیست. دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت داری تو تب می سوزی. اصلا راه نداره پاشو همین الان باید بریم دکتر.منم که ترسو اشکم در اومده بود از من اصرار و از اون انکار! خلاصه منو حاضر کرد و کمکم کرد توی ماشین بشینم و راه افتادیم سمت یه درمونگاه که نزدیک خونه بود. رفتیم توی اتاق و دکتر منو معاینه کرد . تا گلوم رو دید گفت : وضع گلوت خیلی خرابه . منم بغض کردم گفتم : من امپول نمیزنم. دکتره گفت اصلا هیچ جوره راه نداره. سه تا واست نوشتم باید همین الان بزنی. منم همون جا زدم زیر گریه. دختر خالم گفت آقای دکتر این مهدیس ما خیلی از آمپول می ترسه میشه یه دونه واسش بنویسید؟ گفت نه راه نداره! دختر خالم رفت و داروهامو گرفت. تا چشمم افتاد به کیسه ی داروها و سرنگ ها دوباره گریم گرفت. یه خانوم پرستاره خوش اخلاقم اون جا بود. گفت آمپول که این قدر گریه نداره دختر خوب. ولی من اصلا گوشم بدهکار نبود. من دیگه تموم بدنم یخ کرده بود. دستام می لرزید اصلا حالم خوب نبود. پرستار گفت این آمپوله یه خورده درد داره خودت رو شل کن و یه نفس عمیق بکش. همین که گفت درد داره من عین فنر از جا پریدم که پرستاره منو گرفت و خوابوند روی تخت و دوباره دختر خالم کمر منو محکم گرفت من همین جوری پاهامو تکون می دادم که من نمیخوام که پرستار اومد و نشست رو پاهام و آمپول رو هم فرو کرد تو باسنم خیلی درد داشت و من خودم رو سفت کرده بودم و همش جیغ میزدم تموم درمونگاه صدای جیغای من بود!!! و همش تکون می خوردم.آخرش تموم شد و سوزن رو کشید بیرون من فوری پاشدم. ************************************************************************************************************************************************************************ سلام رومینا هستم دانشجوی پرستاری میخوام خاطره ی خودمو از کاراموزی ترم 2 براتون تعریف کنم . امیدوارم خوشتون بیاد و بذارید توی وبلاگتون ترم 2 که بودیم برای کاراموزی میرفتیم بیمارستان بخش زنان یه روز موقع دارو دادن رفتم بالا سر یه مریضی که دوتا قرص و یه امپول توی سرم و یه امپول عضلانی داشت. اولین باری بود که بدون مربی بالا سر مریض میرفتم . این خانومه هم از امپول به شدت میترسید. اولیشو که زدم تو سرم خیالش راحت شد فکر کرد دومیش هم حتما تو سرمه دیگه ! بهش گفتم برگردید لطفا، خانومه بیچاره گرخید ! گفت نمیشه این یکیم تو سرم بزنید؟ گفتم نه نمیشه تزریقش عضلانیه برگردید خودتونو شل بگیرید درد نداره. حالا هی از من اصرار از اون انکار . دلم میخواست برم استادمو صدا کنم که خودش بیاد بزنه ولی استاد از این کار خیلی بدش میومد و دوست داشت ما بتونیم مستقل کار کنیم. خلاصه خانومه برگشت اماده شد و من تا اومدم پنبه بکشم یهو خودشو سفت کرد. حالا منم که تازه کار! با خودم میگفتم اگه سوزن بشکنه تو عضلش بدبخت میشم و ... دیگه مجبور شدم علی رغم میل باطنیم سر بیمار داد بزنم. من همیشه سعی میکنم که مهربون باشم و با بیمارام رفیق باشم . ولی اینبار به خاطر خود بیمار که اذیت نشه و به خاطر اینکه خودمم تو دردسر نیوفتم سرش یه داد زدم و گفتم شل کن ببینم... بازم شل نکرد و منم دلو زدم به دریا و همینجوری امپولشو فرو کردم . از درد داشت به خودش میپیچید ولی جلو دهنشو گرفته بود که صداش در نیاد. انقد خودشو سفت کرده بود که باید پیستون سرنگو خیلی فشار میدادم تا دارو تزریق شه و این باعث میشد هم امپولش بیشتر طول بکشه و هم دردش خیلی بیشتر بشه. از من به شما نصیحت اگه از امپول میترسید سعی کنید تا حد امکان خودتونو شل بگیرید تا کمتر اذیت شید. خلاصه امپولشو زدم و کشیدم بیرون . وقتی سوزن از پوستش کامل درومد یه اااااهییییی از ته دل کشید انگار گلوله از بدنش دراورده بودم ! منم یکم براش ماساژ دادم و توضیح دادم که وقتی خودشو سفت میکنه چقدر دردش بیشتر میشه . اینم از خاطره ی من. امیدوارم خوشتون اومده باشه ************************************************************************************************************************************************************************ سلام دختری 29 ساله هستم خاطره اول مربوط به 10 سالگی یه بار سرما شدیدی خوردم با مامان رفتم دکتر با استرس زیاد خلاصه دکتر بعد از معاینه به من بیچاره ترسو 1 دونه پنیسلین6.3.3 داد رفتیم طرف تزریقات به مامان گفتم تو برو تو من الان میام مامان رفت داخل اتاق من یکم طولش دادم خیلی میترسیدم خلاصه با استرس رفتم تو اتاق پرستاره یه دختر جون بود خیلی هم بد اخلاق بود امپول تو دستش بود نشسته بود رو تخت منتظر من بود از این که خیلی منتظر شده بود حسابی عصبانی بود گفت بخواب خوابیدم ولی همش التماس میکردم یواش بزنه از رو پهلو خوابیدم گفت درست بخواب گفتم همینجوری بزن گفت درست بخواب هنوز نزده بود شروع کردم به جیق زدن به مامان گفت بره بیرون با جیق زدن گفتم نه گفت پس ساکت باش خلاصه امپول زد وای گلوم درد گرفت از بس جیق زدم از بس محکم زد نمیدونم امپول به عضلم زد یا به استخون مردم و زنده شدم ************************************************************************************************************************************************************************ خاطره دومم مربوط به اول راهنمایی سرما شدید خورده بودم دکتر بهم 2 تا 1200 داد با پنیسیلین 6.3.3 رفتیم اتاق تزریقات پرستاره یه دونه از 1200 با پنیسیلین رو با هم مخلوط کرد ریخت توی یه سرنگ و زد وای که چه قدر درد داشت 2 تا امپول خیلی قوی با هم مخلوط کنن بزنن خیلی دردش زیاد میشه وقتی میخواستم بلند بشم نمیتونستم به معنای واقعی فلج شده بودم پام درد خیلی خیلی وحشتناکی داشت از درمانگاه تا کنار ماشین بابا مامان و مادر بزرگم دستای منو گرفته بودن و منو راه میبردن چون خودم نمیتونستم حتما دیگه شما میدونید زمان تزریق چه قدر جیق زدم و گریه کردم شب رفتیم خونه مادر بزرگم بهش سر بزنیم مامان و بابا جریان امپول زدنم و تعریف کردن عمو اینقدر عصبانی شد که حد نداشت میگفت کدوم ادم بی وجدانی این بلا رو سر این بچه آورد شما نگفتید این امپول واسه جسه این بچه زیاده اخه من خیلی ضعیف و لاغر بودم خلاصه عمو اون یکی امپول 1200 از اونا گرفت به جاش یه پنیسیلین 800 داد فرداش رفتم پرستاره عوض شده بود یه دختر جون خیلی مهربون امپولا رو قاطی کرد و زد دردش خیلی خیلی کمتر از روز قبل بود و زیاد اذیت نشدم و به جای جیق و داد و گریه فقط یکم اخ اخ کردم بعدش که تمام شد برعکس روز قبل که چند نفری منو گرفته بودن راه میبردن این بار خیلی راحت خودم بلند شدم رفتم


موضوعات مرتبط: سرماخوردگي
[ جمعه چهارم مهر 1393 ] [ 15:12 ] [ sara ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب