خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
نويسندگان
منتظر داستان جديد باشيد
ادامه مطلب برين

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

******   بچه های پشت کنکوری عزیز. یه چت روم جالب درباره کنکور معرفی میکنم . برین و استفاده کنین اگه میخواین رشته خوبی قبول بشین . اینم ادرسش :

آزمون چت

راستی اگه میخواین درباره موضوعات مختلف مثل همین موضوعات وبلاگ چت کنین همه روزه ساعت 6 بعد از ظهر بیاین تالار زنگ تفریح چت روم بالا . منتظرتون هستیم

 

 دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 19:37 ] [ ]
...
سلام .دی ماه سال قبل من بدجور مریض شدم و رفتیم دکتر.اونم 4 تا آمپول نوشت.1دونه دگزا و 3 تا هم سفتریاکسون.من تا حالا آمپول سفتریاکسون نزده بودم نمیدونستم که اینقد درد داره.خب بگذریم.اومدیم خونه و بابام دگزا رو آماده کرد و با کلی گریه تزریق کرد تعجب کردم چون اصلا درد نداشت.حالا من نمیدونستم که اون 3 تا سفتریاکسونه فکر کردم که اونام دگزان و به خوبی تموم میشن واسه همین به بابام گفتم عصر بریم تزریقاتی.من دیگه از آمپول نمیترسم.بریم همونجا بزنیم.اصلا 3 تا شو باهم بزنه(فکر کن اونم سفتریاکسون)خب عصر با بابام رفتیم تزریقاتی خلوت بود.فقط دو یا سه نفر بودن و چون اونا سرم داشتن آمپول زنه گفت که من برم داخل.منم به بابام گفتم که بره خونه من خودم میام(تزریقاتی به خونه ی ما نزدیکه.)بابامم قبول کرد و بعد از دادن آمپولا و اینا رفت.من رفتم داخل و دمرو خوابیدم.شلوارمم پایین دادم.آمپول زنه با 3 تا آمپول اومد منم خیلی ریلکس خوابیده بودم.بهم گفت:با بی حسی بزنم یا بدون بی حسی؟منه احمقم فکر کردم دگزاست گفتم:بدون بی حسی.اون آقاهه هم قبول کرد.پنبه رو کشید و بعد آمپولو فرو کرد.موقعی که فرو کرد یه آی گفتم کم کم دردش شروع شد و شروع کردم جیغ و داد کردن و گریه کردم.دردش خیلی زیاد بود.کم کم تکونام هم شروع شد.با اون یکی دستش پاهامو نگه داشت و یه مدت بعد آمپولو در آورد و گفت:تموم شد.من هنوزم داشتم گریه میکردم و جیغ میزدم.باسنم به کلی درد میکرد.آمپول زنه رفت بیرون و با یه پرستار دیگه حرف زد.چند لحظه بعد 3 تا پرستار دیگه هم اومدن.آمپول زنه گفت:پاهاشو نگه دارید تکون میخوره.و منم دوباره گریه کردم آمپول زنه طرف دیگو پنبه کشید.سردی الکلو که حس کردم بدنم لرزید و خواستم تکون بخورم ولی زورم به پرستارها نرسید.آمپول بعدی رو هم فرو کرد.دیگه داشتم میمردم.به یه پرستار دیگه گفت:تو هم اون یکی رو اون ور بزن زودتر تموم بشه.دوباره جیغ کشیدم.پرستاره اومد و هنوز قبلی رو درنیاورده اون سمتی که دردم میومد زد.باسنم داشت میسوخت.جونم داشت درمیومد.بالاخره اولی و بعد هم دومی رو در آوردن.خواستم بلند شم ولی نتونستم.آمپول زنه گفت:بخواب.منم گفتم چرا؟گفت:بابات خواست که 2 تا از شیاف ها رو هم استفاده کنی دیگه داشتم از خجالت میمردم.شلوارمو داد پایین بعد هم شیاف ها رو یکی یکی گذاشت.شلوارمو پوشیدم به زور میتونستم بشینم.بالاخره از تخت اومدم پایین و با گوشیم به بابام زنگ زدم تا بیاد منو با ماشین ببره.اومد و منو بلند کرد.تو ماشین هم صندلی عقب دمرو خوابیدم.وقتی رفتیم خونه هم همینطور.یه هفته گذشت ولی دارو ها زیاد اثر نکردن واسه همین بابام رفت خودش یدونه تقویتی گرفت و زد.اونم تا حدودی درد داشت ولی نه به اندازه ی سفتریاکسون.مرسی از اینکه خوندین.

[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 13:3 ] [ sara ]
خاطرات...
سلام دوستای گلم من یبار سرماخورده بودم ترم3دانشگاه والبته دانشجوی بی کس خوابگاهی جمعه عصری گلو درد وحشتناکی داشتم ایمان دارم تو زندگی م همچین دردی حس نکردم خلاصه شال به گلوم بستم و قرقره و...تا اینکه بتونم تا فرداصب زنده بمونم و برم دکتر دانشگاه.منم رفتم پیشش و سلام احوالپرسی و معاینه و ایناوشروع کرد به نوشتن نسخه فقط ناکید کردم که سرفه نزنم که حال و حوصله شو ندارم.بعدم خدافظی کردیم وگفت اگه مشکلی پیش اومد بهم تلفن کن تا چشمم به نسخه افتاد و کلمه های AMPرو اول لیست دیدم رنگم پرید نه یکی نه دوتا نه سه تا چی اونم6تا.یه دونه یه دونه ای که پنی سیلین1200بود-3تاپنی سیلین800 و2تا دگزا.والبته تنگش آموکسی سیلین و شربت وسرماخوردگی و استامینفون هم بود.خلاصه اینکه رفتم داروها رو گرفتم وراهی اتاق مرگ شدم.گفت برو قبض بگیربعدش گفت آخرین بار کی زدی؟وخلاصه قرار شد تست کنم.یهو دیدم با طرز وحشیانه ای با سرنگ5تستش کرد خیلی دردم اومد بعد از ده دقیقه منو فرستاد پیش دکتر بعد از پرسیدن چند سوال گفت که حساسیت نداری.تزریقات بیشتر شبیه قصابی بود 7-8-10تا تخت تو یه اتاق.آدم سکته میکنه.تا دارز کشیدم یهو1200 رو کوبوند و کشید بیرون و بعدم دگزا.درد زیادی حس نکردم خوشحال پاشدم که دیدم یا ابوالفضل درد داره وحشتناک میشه و به زور راه میرم.والبته خانوم تزریقات گفت: پنی سیلین های دیگه ت رو هر12ساعت یکی بزن.خلاصه با کلی ناراحتی و اسرتس اومدم خوابگاه و عزای اینکه من خوابگاهم چطوری آمپول بزنم.اومدم و نسخه رو که دیدم فهمیدم روزی یکیه.خلاصه یکی از بچه های خوابگاه بهم گفت که بلده بزنه وتا 2روز دوستم برام زد و روز آخر که دوستم نبود رفتم تزریقات و خیلی خیلی آروم و بی درد زد که اصلا باورم نشد(من وقتی پنی سیلین میزنم بی خوابی میگیرم)خلاصه روز بعد دیدم اصلا نمیتونم سر پاوایسم تا فاصله اتاق تا دستشویی سوئیت باید یبار مینشستم.یا سجاده م رو نزدیک دیوار مینداختم که وسطش نیفتم زمین و بتونم تکیه بدم به دیوار.خلاصه پنجشنبه بهش زنگ زدم و اونم گفت بیا مطب ببینمت خیلی حالم بد بود سرم در حال انفجار بود.فوق العاده هم شلوغ.بعد از کلی صف وایسادن رفتم تو.(حالا چی؟ساعت ورود به خوابگاه داشت میرسید و سرپرست اون شب مون وحشتناک سگ بود.)با تعجب گفت چطور با اینا خوب نشدی؟اول فشارمو گرفت گفت14 است (حالا چی فشارمن بدبخت همیشه رو 10-11است) با تعجب گفت وایسا دوباره بگیرم بعدم گفت12،یه سری دارو داد و گفت اگه با اینا خوب نشدی بیا آزمایش بنویسم.که تو نسخه ش 2تا آمپول پیروکسیکام بود و قرص ناپروکسن.پرسید شرایط ش رو داری برات آمپول تقویتی بنویسم.منم گفتم نهههههههههههههههههه.خلاصه نسخه رو دادم داروخونه و سریع زنگ زدم به خوابگاه.دیدم سرپرست عصبی مون گفت: سریع برگرد گفتم حالم بده گفت اونجا شلوغ برو یه داروخونه دیگه.من به مسئول داروخونه گفته بودم عجله دارم یهو نسخه رو برداشتم و رفتم یه داروخونه دیگه و گفتم که خیلی عجله دارم هر چی وایسادم منو صدا نزد و یکی دیگه رو صدا زد و به من نگاه کرد گفتم داروهای من گفت اینه دیدم تووش پنی سیلین هست منم گفتم این نیست نسخه رو که دیدم دیدم وای مال یکی دیگه س اشتبهای برداشتم خیلی سریع عذر خواستم و برگشتم نسخه رو برگردوندم داروخونه قبل که دیدم حسابی عصبانی ن که چرا نسخه مردم رو بردی و اون خانوم الان رفته پیش دکتر که دوباره براش بنویسه منم رفتم که برام گواهی بنویسه که تا الان پیش دکتر بودم که یهو مادر عصبی ش میخواست منو بزنه که دیدم دکتربه مادرش گفت خانوم شما ببخشید ایشون زیاد حالشون خوب نیستخلاصه با استرس دارومو گرفتم و د بدو سمت خوابگاه و تو تزریقاتی که تو کوچه خوابگاهه بلافاصله دراز کشیدم و زدش فقط موندم چرا اینقدر دردم اومدم.در خوابگاه رو زدم که دیدم اون سرپرست احمق با اخم در رو باز کرد و محل نذاشت اومدم گواهی دکتر رو نشون بدم که دیدم نیستش گفتم واااااااااااای داروهام تو تزریقات جامونده بذار برم بیارمش که دیدم نذاشت و با بی محلی رفت تو اتاق سرپرستی.منم رفتم تو اتاقم و تا میتونستم گریه کردم بعدم کیفم رو گشتم و اونا رو پیدا کردم بردم پیش سرپرست و گفتم شما ببخشید اما ما هم خونواده هامون اینجا نیست خوب نیست اینزوری حرف میزنین و...داروها رو مصرف کردم و خوب نشدم تا اینکه فرداش نوبت آمپول بعدی م بود چون از فرط درد و بیحالی نمیتونستم برم درمونگاه شبانه روزی تو خوابگاه واسه خودم زدمش تا اینکه کم کم بهتر شدم.خلاصه اینم از خاطره بلایی که دکتر سرم آورد ببخشید که اینقدر طولانی بود. ************************************************************************************************************************************************************************ من آمپول دفرلین مصرف می کنم و امروز رفته بودم که آمپولم رو بزنم صمیمی ترین و بهترین دوستم باهام اومدکه بهم آرامش بده. تو راه من از ترس می لرزیدم اما دوستم هی میگفت نترس بابا ؛ درد نداره که!!!! خلاصه رفتیم و مامانم تو ماشین نشست و ما دوتا خودمون رفتیم ( من 12 سالمه و دوستم 13 سالشه ) رفتیم پذیرش . چند نفر تو صف بودن وقتی نوبتمون شد پرسیدم که آمپول زن امروزتون کیه و بعدش منشی گفت خانم یونسی . خانم یونسی قبلا برام آمپول زده بود و خیلی هم خوب زده بود ما رفتیم اتاق انتظار بشینیم بعد دوستم گفت : میخوای برو آماده شو گفتم : نه اما دوستم اینقدر اصرار کرد که با هم رفتیم تو اتاق آمپول زنی . ولی یه پیرمرد بود و ما برگشتیم . ظاهرا اون زود تر از ما وقت گرفته بود . خانم یونسی اومد اما منو نشناخت و رفت تا برای پیرمرده آمپول بزنه . ما هم صبر کردیم و صبر کردیم تا پیرمرده اومد بیرون ( البته خیلی سریع ) من و دوستم رفتیم تو اتاق. اتاق کوچیکی بود اما دو تا تخت داشت . پرسیدم : ببخشید ، کجا بخوابم و آمپولم رو دادم به خانومه . گفت : برو هر جا میخوای بخواب ( مهربون گفتا ) من رفتم و رو تخت خوابیدم و به دوستم گفت برو بیرون تا شلوارمو بدم پایین . خانومه گفت : خیلی شیطونی ها! دوستم رفت بیرون و بعد اومد اما وقتی خواستم آمپول بزنم ترسید و رفت بیرون . خیلی استرس گرفتم و به خانومه گفتم یه دقیقه صبر کنید . نفس عمیق کشیدم گفت : من 6 دقیقه صبر می کنم . رومو کردم بعد رومو کردم به دیوار و آماده شدم تا شل کنم اما خانومه دید که من ترسیدم و قبل از اینکه شل کنم ، پنبه رو خیلی حرفه ای و سریع کشید بعد آمپولو سریع زد د و گفت : تموم شد ! خیلی خوب زد خدایی ، اصلا درد نداشت خدایی ************************************************************************************************************************************************************************ سلام. مهدیس هستم 17 سالمه. بهمن ماه بود که برف خیلی زیبایی باریدمام که چندسال بود برف ندیده بودیم رفتیم و حسابی برف بازی کردیم. فرداش من پا شدم که برم مدرسه دیدم اصلا نمی تونم از جام بلند شم! به قدری حالم بد بود که توان اینو نداشتم تا توی پذیرایی برم. از قضا مامان و بابام چند روزی بود که سفر کاری رفته بودن و من رو گذاشته بودن پیش دخترخالم. دختر خالم رو صدا زدم تا اومد تو اتاق و حال منو دید با نگرانی گفت خاک برسرم تو چرا این جوری شدی ؟؟ پاشو پاشو باید بریم دکتر. من گفتم خوب میشم طوریم نیست. دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت داری تو تب می سوزی. اصلا راه نداره پاشو همین الان باید بریم دکتر.منم که ترسو اشکم در اومده بود از من اصرار و از اون انکار! خلاصه منو حاضر کرد و کمکم کرد توی ماشین بشینم و راه افتادیم سمت یه درمونگاه که نزدیک خونه بود. رفتیم توی اتاق و دکتر منو معاینه کرد . تا گلوم رو دید گفت : وضع گلوت خیلی خرابه . منم بغض کردم گفتم : من امپول نمیزنم. دکتره گفت اصلا هیچ جوره راه نداره. سه تا واست نوشتم باید همین الان بزنی. منم همون جا زدم زیر گریه. دختر خالم گفت آقای دکتر این مهدیس ما خیلی از آمپول می ترسه میشه یه دونه واسش بنویسید؟ گفت نه راه نداره! دختر خالم رفت و داروهامو گرفت. تا چشمم افتاد به کیسه ی داروها و سرنگ ها دوباره گریم گرفت. یه خانوم پرستاره خوش اخلاقم اون جا بود. گفت آمپول که این قدر گریه نداره دختر خوب. ولی من اصلا گوشم بدهکار نبود. من دیگه تموم بدنم یخ کرده بود. دستام می لرزید اصلا حالم خوب نبود. پرستار گفت این آمپوله یه خورده درد داره خودت رو شل کن و یه نفس عمیق بکش. همین که گفت درد داره من عین فنر از جا پریدم که پرستاره منو گرفت و خوابوند روی تخت و دوباره دختر خالم کمر منو محکم گرفت من همین جوری پاهامو تکون می دادم که من نمیخوام که پرستار اومد و نشست رو پاهام و آمپول رو هم فرو کرد تو باسنم خیلی درد داشت و من خودم رو سفت کرده بودم و همش جیغ میزدم تموم درمونگاه صدای جیغای من بود!!! و همش تکون می خوردم.آخرش تموم شد و سوزن رو کشید بیرون من فوری پاشدم. ************************************************************************************************************************************************************************ سلام رومینا هستم دانشجوی پرستاری میخوام خاطره ی خودمو از کاراموزی ترم 2 براتون تعریف کنم . امیدوارم خوشتون بیاد و بذارید توی وبلاگتون ترم 2 که بودیم برای کاراموزی میرفتیم بیمارستان بخش زنان یه روز موقع دارو دادن رفتم بالا سر یه مریضی که دوتا قرص و یه امپول توی سرم و یه امپول عضلانی داشت. اولین باری بود که بدون مربی بالا سر مریض میرفتم . این خانومه هم از امپول به شدت میترسید. اولیشو که زدم تو سرم خیالش راحت شد فکر کرد دومیش هم حتما تو سرمه دیگه ! بهش گفتم برگردید لطفا، خانومه بیچاره گرخید ! گفت نمیشه این یکیم تو سرم بزنید؟ گفتم نه نمیشه تزریقش عضلانیه برگردید خودتونو شل بگیرید درد نداره. حالا هی از من اصرار از اون انکار . دلم میخواست برم استادمو صدا کنم که خودش بیاد بزنه ولی استاد از این کار خیلی بدش میومد و دوست داشت ما بتونیم مستقل کار کنیم. خلاصه خانومه برگشت اماده شد و من تا اومدم پنبه بکشم یهو خودشو سفت کرد. حالا منم که تازه کار! با خودم میگفتم اگه سوزن بشکنه تو عضلش بدبخت میشم و ... دیگه مجبور شدم علی رغم میل باطنیم سر بیمار داد بزنم. من همیشه سعی میکنم که مهربون باشم و با بیمارام رفیق باشم . ولی اینبار به خاطر خود بیمار که اذیت نشه و به خاطر اینکه خودمم تو دردسر نیوفتم سرش یه داد زدم و گفتم شل کن ببینم... بازم شل نکرد و منم دلو زدم به دریا و همینجوری امپولشو فرو کردم . از درد داشت به خودش میپیچید ولی جلو دهنشو گرفته بود که صداش در نیاد. انقد خودشو سفت کرده بود که باید پیستون سرنگو خیلی فشار میدادم تا دارو تزریق شه و این باعث میشد هم امپولش بیشتر طول بکشه و هم دردش خیلی بیشتر بشه. از من به شما نصیحت اگه از امپول میترسید سعی کنید تا حد امکان خودتونو شل بگیرید تا کمتر اذیت شید. خلاصه امپولشو زدم و کشیدم بیرون . وقتی سوزن از پوستش کامل درومد یه اااااهییییی از ته دل کشید انگار گلوله از بدنش دراورده بودم ! منم یکم براش ماساژ دادم و توضیح دادم که وقتی خودشو سفت میکنه چقدر دردش بیشتر میشه . اینم از خاطره ی من. امیدوارم خوشتون اومده باشه ************************************************************************************************************************************************************************ سلام دختری 29 ساله هستم خاطره اول مربوط به 10 سالگی یه بار سرما شدیدی خوردم با مامان رفتم دکتر با استرس زیاد خلاصه دکتر بعد از معاینه به من بیچاره ترسو 1 دونه پنیسلین6.3.3 داد رفتیم طرف تزریقات به مامان گفتم تو برو تو من الان میام مامان رفت داخل اتاق من یکم طولش دادم خیلی میترسیدم خلاصه با استرس رفتم تو اتاق پرستاره یه دختر جون بود خیلی هم بد اخلاق بود امپول تو دستش بود نشسته بود رو تخت منتظر من بود از این که خیلی منتظر شده بود حسابی عصبانی بود گفت بخواب خوابیدم ولی همش التماس میکردم یواش بزنه از رو پهلو خوابیدم گفت درست بخواب گفتم همینجوری بزن گفت درست بخواب هنوز نزده بود شروع کردم به جیق زدن به مامان گفت بره بیرون با جیق زدن گفتم نه گفت پس ساکت باش خلاصه امپول زد وای گلوم درد گرفت از بس جیق زدم از بس محکم زد نمیدونم امپول به عضلم زد یا به استخون مردم و زنده شدم ************************************************************************************************************************************************************************ خاطره دومم مربوط به اول راهنمایی سرما شدید خورده بودم دکتر بهم 2 تا 1200 داد با پنیسیلین 6.3.3 رفتیم اتاق تزریقات پرستاره یه دونه از 1200 با پنیسیلین رو با هم مخلوط کرد ریخت توی یه سرنگ و زد وای که چه قدر درد داشت 2 تا امپول خیلی قوی با هم مخلوط کنن بزنن خیلی دردش زیاد میشه وقتی میخواستم بلند بشم نمیتونستم به معنای واقعی فلج شده بودم پام درد خیلی خیلی وحشتناکی داشت از درمانگاه تا کنار ماشین بابا مامان و مادر بزرگم دستای منو گرفته بودن و منو راه میبردن چون خودم نمیتونستم حتما دیگه شما میدونید زمان تزریق چه قدر جیق زدم و گریه کردم شب رفتیم خونه مادر بزرگم بهش سر بزنیم مامان و بابا جریان امپول زدنم و تعریف کردن عمو اینقدر عصبانی شد که حد نداشت میگفت کدوم ادم بی وجدانی این بلا رو سر این بچه آورد شما نگفتید این امپول واسه جسه این بچه زیاده اخه من خیلی ضعیف و لاغر بودم خلاصه عمو اون یکی امپول 1200 از اونا گرفت به جاش یه پنیسیلین 800 داد فرداش رفتم پرستاره عوض شده بود یه دختر جون خیلی مهربون امپولا رو قاطی کرد و زد دردش خیلی خیلی کمتر از روز قبل بود و زیاد اذیت نشدم و به جای جیق و داد و گریه فقط یکم اخ اخ کردم بعدش که تمام شد برعکس روز قبل که چند نفری منو گرفته بودن راه میبردن این بار خیلی راحت خودم بلند شدم رفتم


موضوعات مرتبط: سرماخوردگي
[ جمعه چهارم مهر 1393 ] [ 15:12 ] [ sara ]
مطلب جدید
سلام به همه ی خوانندگان عزیز این وبلاگ....

 

دوستان عزیز اگه دوست دارید این وبلاگ زود به زود آپ بشه لطفا خاطرات خودتونو  قسمت نظرات بذارید تا من هم بتونم این وبلاگ رو هر روز آپ کنم

ممنون از همه ی دوستانی که همکاری میکنن


 

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 13:4 ] [ sara ]
خاطره نفیسه خانم
سلام این که چیز عجیبی نیست من وقتی بچه بودم هر وقت می رفتم دکتر امکان نداشت که بهم آمپول نده اکثر اوقات هم پنی سیلین می داد منم به شدت از آمپول می ترسیدم هر وقت مه منو می خوایتند ببرند که آمپول بزنم از دستشون در می رفتم و بابام هم دنبا لم می اومد ومنو بغل می کرد و می برد روی تخت می خوابوند و با مامانم هر دوتایی دست وپاهامو می گرفتند تا پرستاره برام آمپول بزنه اون موفع چون خیلی هم لاغر بودم بیشتر هم دردم می اومد و هنوزم که هنوزه اون پرستاره رو نفرین می کنم چون هر وقت که بهم پنی سیلین می زد تا 1 هفته باسنم کبود بود.

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 22:55 ] [ ]
خاطره مهشاد خانم
سلام به همه دوستان این خاطره مال دو ماه پیشه اول اینکه بگم 17 سالمه متاسفانه از امپولم میترسم ولی خجالت نداره باید گفت چند وقت پیش رفتم مدرسه و فهمیدم کلی امتحان داریم منم خبر نداشتم وقتی رسیدیم کلاس با دوستم نقشه کشیدیم که کاری کنیم حال هر دوتامون بهم بخوره بریم خونه حالا ما هر کاری کردیم نشد بالاخره رفتیم دسشوی با کلی دوز و کلک حال اون بهم خورد اما من نه رفتیم دم در دفتر معاونمون رو صدا کردیم اونم خیلی ادم گیری هس اما تا منو با اون وضعی که برای خودم درست کرده بودم ترسید گفت زود برو بخواب تو نماز خونه زنگ بزنم مامانت زود بیاد اما دوستمو که حالش بد تر بود و حالش بهم خورده بود فرستاد رفت کلاس بعد اینکه گفتن بیا اومدن دنبالت برو خونتون رفتم دیدم پسر عموم اومده دنبالم مامانم نتونسته بیاد اونم خیلی به من گیر میده به هر حال رفتیم

تو راه دیدم نرفت خونه ازش پرسیدم کجا میریم گفت دکتر دیگه مگه حالت بد نیست؟ منم نتونستم چیزی بگم رفتیم دکتر بعد معاینه گفت چهارتا امپول نوشتم با یه سرم دو تا از امپولاشو تو سرمش میزنن دوتا هم عضلانیه منم کلی اصرار کردم که خوب شدم من بهزادم که میدونست اوضاع از چه قراره و میترسم اصرار کرد که باید حتما بزنی وگرنه به زور میزنن بالاخره با اون همه تهدید و برای اینکه ضایع نشم مجبور شدم برم بخوابم سرمش زیاد درد نداشت منم یکم استراحت کردم تو مدتی که تموم بشه به محض اینکه تموم شد و در اوردش داشتم پامیشدم که بزنم به چاک یهو یکی گرفت چسبوندم رو تخت دیدم خانوم پرستاره میگه کجا خانوم خوشگله منم خودم زدمو به اون راه پشت سرمو نگاه کردم گفتم بعدش با منین؟ گفت اره بخواب هنوز امپولات مونده دیگه مجبوری خوابیدم امپول اولش زیاد درد نداشت ولی امپول دومو خدا میدونه چند نفری گرفته بودنم تا بزنم خیلی هم طول کشید دو سه دقیقه ای طول کشید به هر حال منم اونجا رو گذاشتم رو سرم اومدم بیرون بعد دیدم بهزاد داره میخنده بهم بهش گفتم چرا میخندی گفت داد زدی اولش فکر کردم زلزله اومده گفت دکتره هم فکر کرده بود زلزله اومده داشت داد میزد در میرفت از ساختمون بعد رفتیم برش گردوندیم به هر حال درسته از امتحانا در رفتم ولی دردسرم مثل اینا داره دیگه ببخشید که چشماتون خسته شد و خاطره هم بی مزه بود

------------------------------- خاطره سامان خان---------------------

 من 16 سالمه
 چند وقت پیش به یکی از شهرستان های اطراف تهران رفته یودیم که روز دوم من مریض شدم وسعی کردم هیچ کس ولی مادرم گفت یریم دکتر من گفتم حساسیت فصلی است و خوب میشود ولی فایده نداشت در ان شهرستان یک درمانگه بیشتر نداشت و یک اقای پیر هم من را معاینه کرد و پنج امپول و کلی قرص و دارو داد و گفت سه تارو امروز بزن من تن و بدنم لرزید خلاصه هرچه سعی کردم مامانم راضی نشد که امپول را بی خیال شود
رفتیم تزریقات و مادرم فیش را به من داد و خودش بیرون ایستاد من رفتم کسی نبود یک خانم مسن نشسته بود پشت میز و یک خانم قد بلند و جوان کنارش خلاصه با یک سلام خشک و خالی امپول را گرفت و گفت برو آماده شو و به تختی اشاره کرد که درست جلوی میز بود من رفتم و پرده را کشیدم جلو که معلوم نباشم شلوارم را شل کردم دستم داشت می لرزید دمر خابیدم وکمی شلوار را کشیدم پایین چند دقیقه ای طول کشید و ان خانم جوان امد و همان طور که داشت امپول ها را اماده می کرد گفت اول راست یزنم یا چپ گفتم فرقی نمی کند گفت بکش پایین کمی دیگر کشیدم پایین اون هم راضی نشد و شرت و شلوارم را تا پایین باسن داد پایین و خلاصه با دستکش سردش با کف دست ارام باسن سمت راست را ماساز داد والکل مالید و گفت شل کن من هم کمی شل کردم آمپول اول درد نداشت زد انصافا خوب زد نوبت رسید به دومی این دفعه باسن سمت چپ را مالید و الکل زد دوباره گفت شل کن نتونستم اون هم چند ضربه زد و کمی فشار داد بعد دومی را زد من هم گفتم ایییییی بعد که امپول را در اورد گفت درد داشت من هم اروم گفتم خیلی. بعد گفت سومی دردش بیشتره . من می رم و تا ان دو تا ارام شود و بر می گردم و سومی را می زنم.
وقتی رفت داشتم به درد امپول فکر می کردم وقتی امد گفتم سومی را نمی زنم گفت مگه میشه داداش گلم و خلاصه من را راضی کرد و شرتم را داد پایین و گفت شلش کن دیگه من هم بخاطر ترس از امپول نتوانستم کاری بکنم بار دوم گفت ولی باز هم نتوانستم اخر سر با پنجه باسنم را فشار داد وگفت شل نکنی بیشتر دردت می اید و بعد دوباره چند ضربه زد و پنیه را مالید من هم کمی شل کردم و امپول را به وسط باسنم زد و داد بلندی زدم و گقت چه خبرته بچه که نیستی خلاصه امپول را انداخت توی سطل و پرده را کشید کنار . همان طور که خوابیده بودم خانم جوان یک چسب زخم زد و با دو دست باسنم را ماساز داد بد ارام زد به باسنم و گفت اینم واسه داداش گلم بعد شورتمو داد بالا و گفت می تونی بری من هم بلند شدم و شلوار را دادم بالا و خودم را مرتب کردم تشکر و خدا حافظی کردم و رفتم بیرون . صبح فردا مامانم قبل از همه من را صدا زد اولین چیزی که یادم افتاد دو تا امپول باقی مانده بود دوباره پتو را کشیدم و خودم را بخواب زدم مامانم برگشت و گفت تو که باز خوابیدی و پتو را کشید کنار گفت پاشو تا همه خوابند بریم امپول ها رو بزنیم من هم انگار که تازه از خواب پاشودم گفتم دیگه خوب شدم مامانم گفت اگه نزنی دوباره حالت بد میشه گفتم حداقل یکیش گفت نهههههههههه خلاصه من را بلند کرد و تا چشم به هم زدم دیدم تو ماشینم دوباره مثل دیروز امپول ها رو به من داد و خودش بیرون ایستاد من رفتم تو دو تا اقای دیگه هم منتظر امپول خوردن بودن و یک اقای دیگه هم با اون خانم دیروزی امپول می زدند منتظر شدم اقاهه بره و امپولامو دادم به همون خانومه سلام گرمی کردو گفت اماده شو من هم رفتم رو تختی که مثل دیروز دید نداشته باشه پرده رو کشیدم اون خانومه هم بلافاصله امد تو و داشت امپول را اماده میکرد و گفت با اون دادی که دیروز زدی گفتم امروز نمیایی گفتم اصرار مامانم بود خندید و گفت نترس مثل دیروز درد نداره خیالم کمی راحت شد شلوارم را شل کردم و خوابیدم اون هم خواست شلوارم را بده پایین ولی چون شلوارم از دیروزی سفت تر بود نتونست بده پایین گفت خودت بده پایین من هم مجبور شدم کمی بدنم را از تخت بلند کنم و شلوارم را دادم پایین اون هم بلافاصله شورتم را تا پایین باسنم داد پایین بعد  اوليو زد ولی وقتی زد اصلا نفهمیدم و وقتی امپول دوم را از میز کنار تخت برداشت گفتم مگه اولیو زدی گفت اره دیگه تعجب کردم با کمی ماساز دومی را هم به همان ارامی زد و دو باره مثل دیروز باهر دو دست ماسازم داد و شورتم را کشید بالا و گفت برو به سلامت  .تا خواستم بلند شوم تازه دردم گرفت و لی هر چه بود بهتر ازدیروز بود خودم را مرتب کردم و این دفعه از ته دل تشکر کردم و رفتم این دفعه راضی تر بودم

 

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 23:2 ] [ ]
خاطره مهسا خانم
سلام
یه بار سه یا چهار سالم بود که مریض شده بودم و رفتیم درمانگاه ازاین بیخودا که حتما باید آمپول بنویسن آخه تعطیلات بود دکتر درست و حسابی نبود.
دکتره هم برام دوتا آمپول نوشت یکی نیست بگه جناب نقطه چین مگه بچه چهار ساله آمپول میخواد
هیچی دیگه مامامن و بابام منو به زور کشیدن تو اتاق تزریقات وگریه والتماس های منم کارساز نبود
آخرش به زور خوابیدم وخودم رو دست سرنوشت سپردم
من که با یکیش هم مشکل داشتم نمی دونستم هر دوش مال الانه
اولی رو که زد از ترس تهدیدایی که شنیده بودم که سوزن تو پام میشکنه فقط یه جیغ کشیدم
البته اینقدرا هم درد نداشت
منم از ترسم سریع تا تموم شد رفتم از جام بلند شم که پرستاره نامرد عوضی بدون اینکه بهم بگه بخواب اون یکی رو فرو کرد باور نمی کنید اما این کارو کرد
ومن هم از درد مرگ رو جلوی چشمام دیدم
اینقدر جیغ کشیدم دکتره اومده بود ببینه چی شده
اینقدرم به همشون بلند بلند فحش دادم
ولی من حلالش نمی کنم

 

[ پنجشنبه سوم بهمن 1392 ] [ 20:10 ] [ ]
خاطره مهسيما خانم
سلام به همگی. مهسیما هستم دانشجوی ترم 5 مامایی برای واحد کاراموزی چند روزی تو درمانگاه کار میکردیم. البته اونجا کارایی که انجام میدادیم زیاد به رشته ی خودمون ربط نداشت ولی خب بالاخره باید این واحد رو میگذروندیم. امپول زدن و سرم وصل کردن پانسمان و اینا بود چند باری هم شیاف گذاشتن واسه بچه های کوچولو به پستمون خورده بود . اصن خیلی بد بود کاراموزیش خداروشکر که تموم شد. یه روز بعد از ظهر با دوستم نشسته بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که یه خانوم و اقا دختر کوچولوی پنج سالشونو اوردن واسه تزریق پنی سیلین 6.3.3. الهی بمیرم براش بچه خیلی خوشگل بود. لپاش سفید و تپل خیلی خوردنی بود. اسمشم پریا بود.ولی متاسفانه خیلی از ما میترسید. هرچی سعی میکردم باهاش ارتباط عاطفی برقرار کنم نمیشد. مامانه سرنگو داد به ما و از اونجایی که نوبت من بود من باید تست رو انجام میدادم. به مامانش گفتم بشینید رو صندلی و پریا رو بنشونید رو پاتون. ولی بچه همین که دید من دارم با سرنگ میام سمتش شروع کرد جیغ زدن. دیگه دوستمم اومد کمک و دستشو نگه داشت فک کنم مارو به صورت دوتا غول سفید پوش بالا سر خودش میدید! با هر بدبختی ای بود تست رو انجام دادیم .من که خدا خدا میکردم حساسیت داشته باشه. اخه دلم میسوخت واسه بچه به این کوچیکی بخوام پنی سیلین بزنم.

 

20 دقیقه نشستن تا ببینیم حساسیت داره یا نه. تمام طول مدت من داشتم التماس دوستمو میکردم که اون تزریق رو انجام بده اونم زیر بار نمیرفت میگفت باید خودت بزنی تا برات عادی بشه وقتی دلت نمیاد یه امپول معمولی تزریق کنی چجوری میخوای ترم بعد بری زایمان بگیری! راستم میگفت دیگه. بابای بچه به مامانه گفت شیافم بدیم خانوما زحمتشو بکشن دیگه! اینو که گفت بچهه میخواست خون گریه کنه! از ترس داشت میمرد. بعد شیافو گذاشتن رو میز و گفتن شیاف هم میذارید دیگه؟ من گفتم خودتون تو خونه هم میتونید بذارید براش. اینجوری خودشم راحت تره ها. باباهه گفت اخه ما بلد نیستیم اگه خودتون بذارید ممنون میشم. منم دیگه مجبور شدم شیافه رو بگیرم ازش. رفتم دستشو دیدم حساسیت نداشت. گفتم عزیزم اینجا خسته شدی برو رو اون تخته یه کم دراز بکش. ولی از اونجایی که بچه های این دورو زمونه خیلی باهوشن
فهمید و گفت خاله تورو خدا منو امپول نزن. گفتم عزیز دلم من میخوام زود خوب بشی ببین الان چقد بیحالی...یه لحظه که با خاله همکاری کنی زودی تموم میشه. ای جانم ، از اون بچه های مظلوم بود و از من خجالت میکشید با مامانش رفت و خوابید رو تخت منم امپولشو اماده کردم رفتم بالا سرش دیدم از ترس داره میمیره موهاشو نوازش کردم باهاش صحبت کردم تا یه خورده اروم تر شد ولی تا پنبه رو کشیدم انگار برق سه فاز به باسنش وصل کرده باشی پرید هوا و به صورت کش داری گفت نـــــــــه مـــامـــان تو رو خدا. منم دیدم اگه بخوام واستم تا اروم شه باید حالا حالا صبر کنم و اینجوری خودش بیشتر اذیت میشه به مامانش گفتم باسنشو نگه دارید لطفا. اونم محکم کمرشو گرفت و من امپولشو فرو کردم در طول تزریق خیلی خودشو سفت کرده بود ولی اصلا صداش در نمیومد فقط یه صدای خفیف ناله ازش میومد که بعد از تزریق دیگه بغضش شکست و خیلی مظلوم داشت گریه میکرد و مامانش همونطور که بچه دمر خوابیده بود لباسای کمر به پایینشو کند و گفت دختر گلم گریه نکن بذار خاله شیافتم بذاره بعد میریم خونه عزیز جون. اینو که گفت گریه ی پریا شدت گرفت. منم رفتم شیافو ورداشتم و یه کم خیس کردم تا راحت تر بره داخل دستکش هم پوشیدم و ژل روبلیکنت برای چرب کردن مسیر ورداشتم و رفتم بالاسرش همونجور دمر خوابیده بود. فکر کنم خیلی تو اون وضعیت خجالت میکشید نمیدونست اینجور چیزا برای من دیگه عادیه. کمکش کردم به پهلو خوابوندمش و پای بالاییش رو خم کردم سمت شکمش تا اومدم اطراف مقعدو ژل بزنم فوری پوزیشنشو تغییر داد و عین سیخ راست خوابید دیدم اینجوری نمیشه به مامانش گفتم حالت سجده بخوابونیدش ولی اونجوری هم خیلی اذیت میکرد همش کمرشو جمع میکرد دیگه داشت اعصابم خورد میشد. بهش گفتم یه چندتا نفس عمیق پشت هم بکش به پنجمی که رسیدی شیافتو میذارم اونم شروع کرد به نفس کشیدن ولی من سر دومین بازدم سریع شیافو فرو کردم و دوطرف باسنشو محکم نگه داشتم تا در نیاد بیرون اونم که حسسسسسابی شوکه شده بود یه جیغ خیلی بنفش کشید که باباش سریع اومد تو اتاق تزریقات ببینه چه خبره ! بعدش گفتم تموم شد خاله دیدی بیخودی میترسیدی ... و اومدم بیرون . دوستم تا منو دید زد زیر خنده گفت یه جور سرخ شدی انگار رفتی زایمان سه قلو بگیری! گفتم والا این از 100تا زایمان بدتر بود. وقتی داشتن میرفتن لپ پریا رو کشیدم و یه شوکولات بهش دادم گفتم با من قهر نیستی که گلم؟ اونم دوباره خجالتش اومد و خیلی نازک و ظریف گفت نه. گفتم خونه ی عزیزجون رفتی به مامانی بگو برات حوله ی داغ بذاره باشه ؟ اونم گفت چشم . مامان و باباشم تشکر کردن و رفتن. منم یاد بچگیای خودم افتادم همیشه وقتی امپول میزدم موقعی که داشتیم از در میومدیم یه اخمی به تزریقاتیه میکردم انگار زخم شمشیر ازش خوردم!
اینم از خاطره ی من امیدوارم خوشتون اومده باشه.

 

[ چهارشنبه دوم بهمن 1392 ] [ 21:57 ] [ ]
تزريق به خود
سلام وبلاگ جالبی داری من همیشه میخونمش اما کمتر نظر میذارم امروز به تلافی همه نطر نذاشتنام برات یه خاطره گذاشتم امیدوارم به درد وبلاگت بخوره:
من ترم 6 پرستاری هستم اما برعکس رشته ام در حد مرگ از امپول میترسم امروز امتحان icu داشتم که همه پرستاری ها میدونن چقدر سخته دیروز که مشغول درس خوندن بودم حالم به شدت بد بود سردرد داشتم بدجور هر چی هم مسکن میخوردم فایده نداشت تا ساعت 4 هرجوری بود تحمل کردم اما دیگه نمشد اصلا نمیتونستم بخونم نصف مباحث هم مونده بود کلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم به خودم یه دگزا بزنم پاشدم امادش کردم دراز کشیدم به شدت میترسیدم عضله ام سفت شده بود همین جوری سرنگو دستم گرفته بودم و میترسیدم نیدل رو وارد کنم 30 مین همین جوری دستم بود نگاش میکردم تمام بدنم یخ کرده بود بالاخره بعد نیم ساعت نیدل رو به ارومی وارد کردم انصافا درد نگرفت بعدش شروع کردم اروم اروم تزریق کردن 1cc که تزریق کردم به شدت دردم گرفت اخه عضله ام خیلی منقبض بود دیگه نمیتونستم تزریق کنم چندتا نفس عمیق کشیدم تا یه ذره باسنم شل شد 1cc باقی مونده را با بدبختی زدم!!!!!!!!!
شاخ غول رو شکسته بودم!!!!!!!
فکر میکردم با این کار ترسم میریزه اما احساس میکنم نه تنها ترسم نریخته بلکه بدتر هم شدم

 

[ چهارشنبه دوم بهمن 1392 ] [ 0:14 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب