خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
خاطره کارآموزی چت کنکوری یهترین چت کنکوری
نويسندگان
منتظر داستان جديد باشيد
بچه ها نظرتون چیه یه قسمت سوتی کده راه بندازیم و سوتی ها رو اونجا بگیم

اگه موافقین بگین تا یه قسمت راه بندازیم یا اگه پیشنهاد دیگه ای هم دارین لطف کننی بگین

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

******   بچه های کنکوری و پشت کنکوری عزیز. یه چت روم جالب درباره کنکور معرفی میکنم . برین و استفاده کنین اگه میخواین رشته خوبی قبول بشین .راستی به اولین اعضایی که 100 امتیاز کسب کنند شارژ جایزه داده می شود.  اینم ادرسش :

آزمون چت

راستی اگه میخواین درباره موضوعات مختلف مثل همین موضوعات وبلاگ چت کنین همه روزه ساعت 6 بعد از ظهر بیاین تالار زنگ تفریح چت روم بالا . منتظرتون هستیم

 

 دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 19:37 ] [ ]
ادامه خاطره مهرا خانم
سلام برگشتم ادامشو بگمممم
بعد از این که نگفت میخوام امپول بنویسم من دوباره گریم گرفت و و رفتم بقل مامانم و گفتم نمیخوام مامانم هیچی نمیگفت ای بابا یه دلداری چیزی همون جوری بی تفاوت نگام میکرد منم همچنان گریه میکردم بابام رفت داروهامو بگیره که بنده ابتکار به هرج دادم و رفتم تو اتاق و میخواستم که درو ببندم مامانم اومد دستمو گرفت برد تو سالن و گفت من تو رو میشناسم این کارا دیگه قدیمیه منم دیگه گریه نمیکردم و غروم شده بود که صدای در اومد دیدم بعله بابام اومده و یه کیسه م دستشه ینی کم مونده بود قلبم از دهنم در بیاد که بابام رو به مامانم گکفت سارا مهرا رو ببر تو اتاق لباسمو عوض کنم بیام منم تو شوک بودم کیسه رو داد دسته مامانم که من باز گریه کردم تو کیسه ۳تا امپول بود و چن بسته انتی بیوتیک منم همونجوری گریه میکردم مامانم منو به زور برد تو اتاق هی میگفت نترس درد نداره که خودتو لوس میکنی ....

اره منو برد تو اتاقو خوابوندتم رو تخت و شلوارم کشید پایین منمدکم مونده بود بمیرم از ترس دیگه داشتم به خودم میگفتم که درد نداره مهرا اروم باش فوقش ۳تا امپوله دیگه چیزی نیس که میزنی زودتر خوب میشی ولی بازم میترسیدم بابام اومد تو اتاقو امپولارو گرفت اماده کرد نامرد سه تاشم اماده کرد بعد بهم گفت اروم بباش اصلا نترس درد نداره حالام یه نفس عمیق بکش یه نفس کشیدم که اروم امپولو فرو کرد اولش زیاد درد نداشت منم هی ارو گریهدمیکردم اخ اخ میگفتم که بابام میگفت اروم باش تموم شد و کشید بیرون به منم گفت میخوای یکم بعد بزنم منم گفتم اره بعد یه ده دیقه واساد و با مامانم حرف زد و بعد گفت بابایی بخواب اون دو تارم بزنم منم دراز کشیدم و مامانم شلوارمو کشید پایین و منم ترسم کم شده بود گفتم عینه قبلیس دیگه درد نداره ولی اون وقتی فهمیدم درد داره که سوزنو فرو کردو مایع امپولو تزریق کرد اولش اروم اخ اخ میکردم و لی بعدش دیگه صدارم رفت بالا بلند گریه میکردم میگفتم بابایی بسه تو رو خدا نمیخوام بسه میسوزه بابامم میگفت اروم باش الان تموم میشه خودتو شل کن درد نمیکنه مامانمم میگفت اروم باش عززیم پاتو تکون نده که من گفتم کی تموم میشه نمیخوام بسه بابامم گفت تموم میشه اخراشه لامصب چه قدم طول کشید این امپوله واااای مردم ولی تموم که شد و در اورد و تموم شد اونیکی سریع فرو کرد و امپولو فرو کرد و من بلند بلند گریه میکردم مانینامم هیچی نمیگفتن ولی اینم زود تموم شدو کشید بیرون ولی من تا چن دیقه همینجوری گریه میکردم هی میگفتن بابا سرمون رفت تموم شد دیگه منم میگفتم که قهرم باهاتون نامردا اخرشم از اتاقم رفتن بیرون و منم خوابیدم و فردا و پس فردا هم مدرسه نرفتم و روز سوم دیگه خوب خوب بودم ولی تا چن روز جای امپولا درد میکرد

[ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:22 ] [ ]
خاطره سارا خانم
سلام من سارا هستم ۱۹ سالمه.دوماه پیش عقد کردم یه ماه بعد عقدم بود که هرچی میخوردم بالا میاوردم دلمم درد میکرد،حالت تهوع هم داشتم.شب که سامیار(نامزدم) اومد خونمون دید که من حالم اینقد بده منو برد دکتر.دکتر هم بعد از معاینه گفت که یه ویروسی توی بدنمه و شروع کرد به نسخه نوشتن وتوضیح داد که یه سرم نوشتم بادوتا آمپول که توی سرم بزنه و دوتا آمپول هم عضلانی تزریق بشه (من از سرم نمیترسم فقط از آمپول میترسم)بعد من گفتم نمیشه که اون دوتا آمپولم توی سرم بزنم گفت که نه حتما باید عضلانی تزریق بشه.بعد که از تواتاق دکتر اومدیم بیرون سامیار بهم گفت که تو بشین من برم دارو هاتو بگیرم منم چون حالم خوب نبود گفتم باشه . رفت و بعد ده دقیقه اومد گفت پاشو بریم تزریقات منم بلند شدم و رفتیم تو اتاق تزریقات بعد من روی تخت دراز کشیدم و پرستار اومد وسرم رو زد و دوتا آمپولم توی سرم زد ورفت بعد سامیار کنار تخت نشست و کل ۴۵ دقیقه رو باهام حرف زد تا سرم تموم بشه وقتی که تموم شد پرستار اومد از دستم درش آورد و گفت آماده شو تا آمپولاتو بزنم منم دست سامیارو گرفتم و گفتم تورو خدا بیا بریم من حالم خوبه اونم یه لبخند مهربون زد و گفت که نترس عزیزم آروم باش منم ناراحت نگاش کردم که پیشونیمو بوس کرد و گفت چیزی نیست زود تموم میشه حالا دراز بکش باریکلا دختر خوب منم دراز کشیدم اونم آمادم کرد بعد پرستار بادوتا آمپول آماده اومد بالا سرم سامیار آروم در گوشم گفت دردت گرفت دست منو فشار بده ، جیغ نزنیا منم دستشو گرفتم پرستار اولین آمپولو زد خداییش درد نداشت ولی آمپول دومی خیلی درد داشت جوری که دست سامیارو محکم فشار میدادمو آروم اشک میریختم وقتی که پرستار آمپولو در آورد سامیار یکم جای آمپولو ماساژ داد بعد کمکم کرد که بشینم وقتی که صورت اشکیمو دید اشکامو پاک کرد وگفت دیگه راحت شدی بعد از اتاق تزریقات بیرون اومدیم منو رسوند خونه .روز بعدشم زنگ زد حالمو پرسید منم بهش گفتم خوبم فقط جای آمپولام درد میکنه.

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 14:39 ] [ ]
خاطره صبا خانمم
سلام بچه ها ببخشید دیر شد معرف حضورتون که هستم صبا 20 ساله ماجرا از اون جایی شروع شد که صبح از خواب بیدار شدم خونه زن عموم بودم دیدم بله گلوم گرفته میسوزه فهمیدم که سرما خوردگی آزیتا بهم چسپیده بیخیال شدم گفتم چیزیم نیست خوب میشم رفتم صبحونه بخورم تا خاستم به زن عموم صبح بخیر بگم دیدم خاک بر سرم صدامم گرفته زن عمومم گفت ای وای تو هم سرما خوردی خیلی ناراحت شد گفتم بیخیال زن عمو من قوی ام خوب میشم صبحونه خوردم مامانم زنگ زد بیا خونه دیدم ازیتا خوابیده بدون خدا حافظی رفتم خونه.مامانم تنها تو خونه بود دید صدام گرفته بهم گفت حتما سرما خوردگی ازیتا بهت سرایت کرده گفتش میخوای بریم دکتر گفتم نه چیزیم نیست خوب میشم اون روزو استراحت کردمو مامانم خیلی بهم رسید برام سوپ درست کرد خوردم ولی تا شب حالم حی داشت بدتر میشد سرم درد میکرد تو نور نمتونستم چشامو باز کنم با زور خوابیدم صبح چشامو باز کردم دیدم دارم میمی رم نتونستم از تختم بلند شم باز چشامو بستم تا این که بازنگ ایفون باز بیدار شدم ولی از بیحالی از جامم نمی دونستم بلند شم در اتاقم زده شد توخونه ما کسی در اتاق منو نمیزنه همینجوری یدفعه میان تو (فرهنگ اصیل خانواده ی ما)نگو نامزدم(محظ اطلاع دوستان عقد کردیم) از تهران بی خبر برگشته اومد تو گفت این چه وضعیه منم رو تختم نشستم ماتم برده بود بهش گفتم کی اومدی جرا بیخبر کفتش همین بیخبرم نیومدم جناب عالی یه نگاه به گوشیت بنداز دیدم بله یه آلمه میس کال و اس برام اومده گفت بلند شو ببرمت دکتر با خودم گفتم خدایا اینو دیگه کجای دلم بزارم لباسامو کمک کرد پوشیدم راهی بیمارستان شدیم هر چقدر اسرار کردم مامانمم بیاد گفتش این لوس بازیا چی خلاصه رسیدیم بیمارستان نوبت گرفتیم.

بعد ازچند نفر رفتیم اتاق دکتر یه دکتر حدودا35تا40ساله نشسته بود وارد که شدیم با هادی(نامزدم)سلام و احوال پرسی گرمی کردبه منم گفت بشینم نزدیکش پرسید چی شده منم بهش توضیح دادم گلومو نگاهی انداخت تبمو گرفت و بهدم فشارموگرفت برگشت به هادی گفت هادی جان چرا خانومتو انقدر دیر اوردی فشارشم خیلی پایینه هادیم گفت والا تازه بر گشتم دیدم این جوریه شروع کرد به نسخه نوشتن. منم مات این هادی رو از کجا میشناسه ؟بعدا فهمیدم همسایشونه خلاصه دارو هاروازبیرون گرفت دیدم سرمم داده هر چقدر گفتم بیخیال هادی خوب میش گوش نکرد دیدم
داره میره سمت خونه ی عمش دیگه چیزی نگفتم تا رسیدیم رفتیم تو بعد از احوال پرسی دارو هامو دادش به عمه که برام تزریق کنه .عمه اشم که از قبل میدونست از امپول میترسم گفت نترس زیاد درد ندارن اول تست رو همون جا انجام داد و بهد رفتم تو اتاق رو تخت نشستم عمه ام با دارو ها و الکل اومد تو گفت دراز بکش عمه نترس خاستم دراز بکشم دیدم هادی اومد تو بهش گفتم تو یکی بیرون باش هر چی میکشم از دست توعه خندید بهش گفتم اقای محترم ازت خجالت میکشم لطف کن برو بیرون حال ندارم خلاصه رفت بیرون پیش شوهر عمه. منم دراز کشیدم شلوارمو درست کردم عمه پنبه رو که کشید خودمو سفت کردم اونم خندید گفت نترس دختر تو این فکر بودم که عمه دوباره پنبه رو میکشه دیدم سوزنه رفت تو پام یه اییییییی گفتم دلم واسه خودم کباب شد هی میگفت نترس شل کن لامصب یه جورمیسوخت منم گریم گرفت تا خواستم گریه کنم تموم شد کشید بیرون نکو دگزا بوده. بوده واسه دومی گفت اگه هادی باشه راحت تریا عمه .منم دیدم سری پیش با زور خودمو نگهداشتم که تکون نخورم قبول کردم اومد تو کنار تخت نشست عمه با پنادر اود بالا سرم پنبه رو کشید هادی پامو سفت گرفت سوزنش که رفت تو پام شروع کرد به تزریق یه درد بدی تو پام احساس کردم یه جور انگار رگمو میکشن نمیتونم توصیفش کنم باصدای بلند گریه کردم هادی هم هی میگفت هیچی نیست الان تموم میشه دیگه گفتم مردم اصلان نفهمیدم کی امپولو کشید بیرون همچنان درد داشتم با کمک هادی برگشتم تا سرمم بزنه خداییش زیاد درد نداشت و تحمل کردم تو سرمم یه امپول زدو رفت بیرون
بعد تموم شدن سروم رفتیم خونه شبم دوباره یه امپول پنیسلین800داشتم هادی بهم گفت میخوای بریم عمه بزنه یا خودم بزنم اقا دورهی دانشجویی از هم خونش یاد گرفته گفتم نکشیم یه وقت بی نامزد بمونی گفت نترس بابا استادم تازه دستمم سبوکه قبول کردم امپولو حاظر کرد و با پنبه ی الکولی برگشت پنبه رو کشید گفت صبا تاگفتم چه دیدم امپولو فرو کرد شروع کرد به حرف زدن بهش گفتم درد دارم گفت الان تمومه واقعا راست میگفت درد زیادی حس نمیکردم ازون به بعد خودش امپولامو میزنه زیادم دردم نمیاد.

[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 0:24 ] [ ]
خاطره صبا خانم
سلام من  صبا 17 سالمه . میخوام از خاطره که تابستون امسال برام اتفاق افتاد براتون تعریف کنم خاطره ام از اون روزی شروع میشه که خواهرم مریض شد هی نفسشو به من میداد که همون روزم من مریض شدم که یه روزی گذشت خواهرم رفت دکتر اما من نرفتم فردای اون روز که خواهرم دید واقعاحالم بده به زور با مامانم بردتم دکتر من وخواهرم رفتیم مطب دکتر بعد از معاینه گفت دو تا ویتامین با یه سرم من که از 6 سالگی امپول نزده بودم ترسیدم دکترم دید ترسیدم اما نیشش باز بود رفتیم تزریقات که خانم اول امپول رو زد تو دومی که از ترسم پریدم تموم شد من که اصلا سرم نزده بودم مجبور شدم بزنم که زیاد درد نداشت یعنی اصلا حسش نکردم

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:59 ] [ ]
خاطره مهرا خانم
سلام اسم مهراس 12 سالمه از امپولم به شدت میترسم حدودا یه دو هفته پیش بود که من سرما خوردم اونم به خاطر بقل دستیم بود اخه اون سرما خورده بود منم مریض شدم روز سه شنبه بود که اومدم خونه مامانم که دانشگاه بود بابامم بیمارستان کسی خونه نبود منم حال خوبی نداشتم چشامم قرمز شده بود بدجور رفتم تو اتاقم بخوابم و خوابیدم تا ساعت شیش بلند شدم مامانینام اومده بودن خونه مامانم که منو ندید همون لحضه اومد طرفم بعدش اومد طرفمو دستشو گذاش رو پیشونیم بعد گفت واای تو که تب داری منم گفتم نه حالم خوبه چیزیم نی اومدم که برم اتاقم که بابامو دیدم پرسید سارا مهرا تب داره گفت اره ببین بابامم دستشو گذاش رو پیشونیم و گفت اره داغه داغه بیا بریم ببینم چی شده بابایی منم همون لحضه زدم زیر گریه و گفتم نه من حالم خوبه امپول نمیخوام بعد بابامم خندید گفت حالا کی گفته من می خوام امپول بزنم بهت منم گفتم چرا میخوای امپول بزنی من میدونم بعد بقلم کرد برد تو اتاق خودشون گذاشتتم رو تخت و معاینم کرد گفت مهرا حالت خوب نیس مجبورم چن تا امپول بنویسم منم دوباره با شدت گریه کردم

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:57 ] [ ]
خاطره آقا فردین
سلام من فردین 26 ساله هستم. چند روز پیش رفتم درمانگاه واسه تزریق B6. تزریقات یه دختر خانم بود. امپولو دادم دستش گفت برو آماده شو. رفتم خوابیدم رو تخت یه طرف باسنمو کشیدم پایین. البته ناگفته نماند که من بچگی ها از امپول می ترسیدم تا 20 سالگی. اون موقع ها خیلی درد داشت چون عضله باسنم ضعیف بود ولی الان اصلا نمی ترسم. خلاصه دختره اومد یه ذره هم شلوارمو پایین تر کشید بعد گفت من یه کم اذیتت میکنما.... نفس بکش و سوزن را تا انتها وارد کرد طوریکه محل ورود سوزن فرو رفته شده بود(کامل حس کردم) یعنی سوزن رو قشنگ تو باسنم جا کرده بود. احتمالا میدونید که B6 خیلی درد داره. حتی بعد از تزریق هم خیلی ها لنگ میزنن. خلاصه سوزن که رفت تو من یه ذره باسنم سفت شد ولی دوباره شل کردم. همین که پدال رو فشار داد نتونستم تحمل کنم دوباره بی اختیار سفت کردم. دختره هی می گفت شل کن...شل کن سوزن میشکنه. دوباره شل کردم اون هم اروم اروم پدال رو فشار میداد دیگه اخراش بود که وافعا ظرفیتم تموم شد و یواش اخ و اوخ کردم(بر خلاف میل خودم چون نشون میده کم اوردم). بالاخره دختره سوزن رو کشید بیرون و با پد الکلی حدود 6 ثانیه جای سوزن رو فشار داد بعد گفت بلند شو. همین که بلند شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم چشام سیاهی میره ولی 15 ثانیه بعد درست شد. وقتی تو خیابون راه میرفتم محل تزریق درد داشت ولی یه ساعت بعد درست شد. امروز قراره دوباره برم واسه امپول دوم. سومی هم هفته بعد است. البته من بازم میگم از امپول نمی تزسم فقط از امپول زن مرد متنفرم. من همیشه میرم پیش پرستار زن جون مهربون تر هسنن و ادم اصلا موقع تزریق اضطراب نداره. من خیلی وقتا Bcomplex رو خودم میخرم میرم درمانگاه میزنم و اصلا هم نمی ترسم. داستان بعدی رو هم دفعه بعد میگم.
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:5 ] [ ]
خاطره صبا خانم
سلام دوستان من صبا هستم20 سالمه این خاطره مال دختر عمومه 17سالشه وخیلی نازک نارنجی تشیف داره.اردیبهشت بود قرار بود باهم بریم خرید وآزیتا هم نیم ساعت قبلش دوش گرفته بود بهش گفتم لباس گرم بپوش سرما میخورا گفتش نه خلاصه رفتیم بیرون دو ساعت که گذشت گفتش که صبا سرم بد جور درد میکنه بریم خونه گفتم باشه برگشتیم زن عموم نزاشت برم خونه شبم همون جا موندم
هرچی که میگذشت حالش بدتر میشد از ترسشم می گفت به کسی جیزی نگو استراحت کنم بهتر میشم آخه داییش پزشگه میفهمید پدرشو در میاورد .ولی زهی خیال باطل مگه میشه مریضی اونم سرما خوردگی و قایم کرد. مامانش فهمید زنگ زد به داییش اونم سیم ثانیه خودشو رسوند .شب حدود ساعت 10 بود که اومدو شروع کرد به سرزنش کردنش. هی میگفت آزیتا من با تو چکار کنم .بعدش بهش گفت اماده شو معاینت کنم ببینم در چه وضعی مگه میزاشت هی مگفت میدونم معاینم کنی بهم امپول میدی دایی قول بده اول امپول نمیدی من بزارم معاینم کنی هی گریه می کنا.حالش واقعا بد بود ولی از رو نمی رفت داییش روبه من کردو گفت ببین میتونی راضیش کنی من که زبونم مو درآوردبهش گفتم سعیمو میکنم .اقای دکتر از اتاق رفت بیرون.کلی من بمیرم توبمیری گفت نه یه عالمه امپول میده بعد باعصبانیت میزنه تو دایی منو نمیشناسی باز زد زیر گریه خلاصه با تلاش منو زن عموم راضی شد.داییش اومد و معاینش کرد .گلوش پر چرک تبم که بالا تازه بدن درد و تب و لرزم داشته که رو نمی کرده . داییش گفت این سرما خوردگی مال امروز نیست و دفترچشو گرفتو شروع به نوشتن کرد . رفت داروها رو گرفت و برگشت با عصبانیت به ازیتا گفت این امپولا رو میزنی یا بستریت کنم .

بیچاره با گریه گفت میزنم دکتررفت و پنبه و الکولو از زن عموم گرفت و برگشت.ازیتا هم تو این مدت بی صدا اشک میریخت دلم خیلی براش سوخت با اون داییه بیرحمش .اقای دکتر که اومد من خاستم برم بیرون تا امپول زدنشو نبینم اقای دکتر بهم گفت کجا؟؟؟؟؟بیا پاشو بگیر گفتم دلشو ندارم گفت بالا سرش که میتونی بمونی منم ترسیدم امپولم بزنه گفتم باشه و موندم . نزاشت زن عمومم بیاد گفت ازیتا میبیندش لوس بازی در میاره باهر زوری بود پنیسیلینو تست کرد و بد بیست دیقه شروع کرد به اماده کردن بقیه ی امپولا به ازیتا گفت دایی جان دراز بگش اماده شو منم کمکش کردم اومد بالاسرش فک کنم اولین امپولش پنادر بود من نگاه نمی کردم سوزنو که وارد کرد ازیتا تکون شدیدی خورد که تصمیم گرفتم که پاشو نگه دارم وقتی داشت موادخالی میکرد جیقش در اومد و پاشو سفت کرد حالا هی دکتر میگفت شل کن. داد زد سرش گفت میکشم بیرونا باز میزنم تا یه کم شل کردولی های های گریه میکردو می گفت صبا کمکم کن تا تموم شد اونقدر گریه کرده بودکه هق هق میکرد یه خورده اب بهش دادم نا نفسش جا اومد منم که از ترس رنگو روم پریده بودگفتم نمیشه بقیه رو نزنید کشتینش اخه گفت فقط این یگیش درد داشت و بقیه رو بدون فاصله زد ولی اون گریه میکرد والتماس میکرد بسه دیگه تا اینکه تموم شد از دردامپولا نتونست برگرده.بعدش دایییش یهو مهربون شد رفت بوسش کرد گفت ببخشید عزیزم میدونم دردت اومد بخواب داییجون . ادم از کار این دکترا مونده والا نه به اون عصبانیتش نه به این مهربونیش.این داستام ادامه داره چون فرداش منم حالم بدشد اگه خواستین بگم.

[ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 18:17 ] [ ]
خاطره فرزین خان
سلام فرزین هستم و 21 سالمه. این خاطره مربوط میشه به خواهرم که 6 سالشه . به شدت از امپول میترسه و از شانس خوبش هم بابام دکتره . خلاصه هفته پیش سرما خورده بود و چون از امپول میترسید اومد پیش من و کلی التماس کرد که کسی نفهمه منم گفتم قبول و تا شب که بابام اومد تو اتاق من استراحت میکرد . شب که بابام اومد سراغ گلشید خواهرم رو گرفت منم گفتم تو اتاق من خوابش برده . تا دو ساعت بعد تو اتاق من خواب بود که بابام رفت که بیدارش کنه بیاد غذا بخوره که دیدم بابام اومد بیرون و گفت این که تب داره و رفت سمت یخچال و یه شیاف استانمینوفن در اورد و تب گیرم برداشت منم رفتم سمتش که گلشید تا دیدم پرید بغلم و گفت داداشی نذار بهم دارو بده منم دل داریش دادم و بابام تب گیر گذاشت که تب داشت به من گفت لباسای کمر به پایین گلشید رو درار منم در اوردم که بابام دستکش دستش کرد و اومد سمت ما و گلشید رو بوس کرد و به زور شیاف رو گذاشت . چند ساعت دیگه هم سرفه هاش شروع شد که بابام یه امپول پنی سیلین اورد و اماده کرد و من بازم گلشید رو گرفتم بغلم که گریش شروع شد و بابام پنبه رو کشید و امپول رو فرو کرد که گلشید شروع کرد به جیغ زدن و تکون خوردن که گرفتمش و بابام امپول رو تزریق کرد . فرداشم یه امپول دیگه زد . و خوب شد ممنون

[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:14 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Online User