خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
خاطره کارآموزی چت کنکوری یهترین چت کنکوری
نويسندگان
منتظر داستان جديد باشيد
ادامه مطلب برين

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

******   بچه های کنکوری و پشت کنکوری عزیز. یه چت روم جالب درباره کنکور معرفی میکنم . برین و استفاده کنین اگه میخواین رشته خوبی قبول بشین .راستی به اولین اعضایی که 100 امتیاز کسب کنند شارژ جایزه داده می شود.  اینم ادرسش :

آزمون چت

راستی اگه میخواین درباره موضوعات مختلف مثل همین موضوعات وبلاگ چت کنین همه روزه ساعت 6 بعد از ظهر بیاین تالار زنگ تفریح چت روم بالا . منتظرتون هستیم

 

 دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 19:37 ] [ ]
خاطره آقا آرش
این خاطره با توجه به اینکه دوستان میگن جای دیگه هم نوشته شده حذف شد.

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 0:5 ] [ ]
خاطره النا خانم
سلام النا هستم به شدت از امپول میترسم بیست سالمه.یه روز داشتم کارای روزمرمو انجام میدادم که یه دفعه از هوش رفتم از اون بخت بد من دوتا داداشام دکترن ومامان وبابام رفته بودن مسافرتیک ماهه به هوش که اومدم دیدم داداشام بالا سرمن داداش کوچیکم که اسمش بهنامه گفت ابجی کوچولویه ما چش شده منم گریه کردم گفت پاشو معاینت کنم جونم منم گفتم من امپول نمیزنم گفت امپول نمینویسم خوبه گفتم دروغ میگی گفت دروغم چیه خلاصه معاینم کرد گفت تب داری ÷البته از قبلش مریض بودم واسه همین ÷گلو هام هم عفونت داشتن بعد نسخه رو داد به داداش مهرداد ÷داداش بزرگم÷رفت دارو ها رو گرفت تا چشم به کیسع داروها افتاد دیدم شش تا امپول توش هست منم گفتم من امپول نمیزن مهرداد گفت ابجی گلم ما که دوس نداریم تو درد بکش تو دختر شجاعی هستی منم مدام گریه میکرم خلاصه به زور دمر خوابیدم مهرداد امومد کمرمو وبهنام امپولامو زد امپول اولی خیلی درد داشت ولی دوتای بعد زیاد نه شب دوباره دوتاشون اومدن تو اتاقم اونوقت من تازه متوجه شدم شیاف هم دارم بازم مهرداد کمرمو گرفت بهنام امپولا رو زد اولی درد نداشت ولی دومی درد داشت منم سفت کرده بودم هی اونا میگفتن شل کن من نمیتونستم امپول سوم هم خیلی درد داشت ویکسره جیغ میکشیدم خودمو سفت میکردم امپولا که تموم شد مهرداد رفت بیرون بهنام گفت پاتو باز کن واسه شیاف منم گفتم نمیخوام مرداد رو صدا کرد منم باز جیغ میکشیدم مهرداد پامو به زور باز کرد ولی مقعدم خوب باز نشده بود بهنام هی مگفت پاتو باز کن ابجی گلم من که دوست ندارم تو درد بکش بعد به زور پامو باز کرد شیافم کرد منم قهر کرده بودم مهرداد رفت دباره بهنام موند منم گفتم قهرم قهرم قهرم گفت ببخشید اگه دردت کرد منم گفتم نمیبخشم امروز از نهارم خبری نیست به ساعت خوابیدم بیدار شدم دیدم خودشون واسم سوپ درس کردن

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 20:33 ] [ ]
خاطره نفس خانم 1
سلام اسم من نفس....21سالمه و سال آخر دانشگاه هستم....خاطره من مربوط میشه به ترم دوم دانشگاه یعنی دوسال پیش. ...بعد از امتحانای ترم بود یعنی اوایل بهمن ماه ودانشگاه تعطیل بود...منم بدجوری سرما خورده بودم خیلی گلوم درد میکرد ولی چیزی نمیگفتم مامانم اینام چون میدونن اهل دکتر رفتن نیستم تا وقتی رو بقبله نشدم کاری باهام ندارن ....یه هفته به همین روال گذشت و من باخوردن پرتقال و رسوندن ویتامین ث به بدنم مقاومت میکردم...شب خونه ی داییم اینا دعوت بودیم بعد از شام من رفتم اتاق دختر داییم دراز بکشم. ..اینم بگم که عصر قبل اینکه بریم خونه داییم اینا من رفتم حموم واز اونجایی که سینوزیت دارم به سردرد و بقیه مخلفاتشم دچار شدمخلاصه مامانم اومد تو اتاق بهم سر بزنه دید رنگم شده بنفش! سریع بابامو صدا زد و دو سه مین دیگه همه جمع شده بودن بالا سرم. ....بالام سریع ب پزشک خانوادگیمون زنگ زد واز اونجایی که جمعه بود گفت خارج از شهرم وبه بابام گفت نگران نباشید ی سرماخوردگی سادست! !!!!! ولی مامانم نگران بود...مامانم همراه با داداشم منو بردن بیمارستان. ...البته ب خاطر تب و لرز شدیدی زکه داشتم یه پتو پیچیده بودن دورم وداداشم بغلم کرد و رفتیم اتاق پزشک کشیک ی خانم جوونی بود....همین که پتو رو از دورم باز کردن دکتره خندید گفت فکر کردم پیرزن آوردین خلاصه در حین معاینه مامانم و داداشم هرچی میدونستنو نمیدونستن رو حس میکردن گفتن....دکتر گفت چند وقتِ پنی سیلین نزدی منم خندیدم گفتم از پنجم به این ور نزدم....دکتر گفت معلومه با آمپول و دکتر میونه خوبی نداری نه؟ داداشم گفت نه اتفاقا اصلا از آمپول نمیترسه....نمیدونم چرا با دکتر اومدن مشکل داره خلاصه گفت دو تا پنی سیلین براش نوشتم براش ببرید تزریقات تست کنند میام میبینم....داداشم رفت قبض بگیره ما هم رفتیم تزریقات. .... از شانس من پرستاره فامیلمون بود میخواست تست کنه گفت شاید یکم بسوزه ها. ...گفتم مشکلی نیست. .....تزریق کرد منم با خنده نگاهش میکردم....بعد از یه ربع دکتر اومد دید گفت مشکلی نیست. حساسیت نداری.....پرستاره آمپول ب دست اومد بالاسرم منم دمر خوابیدم. ...گفت نمی‌ترسی که گفتم نه. ....گفت دردت اومد فقط تکون نخوری. ....نفس عمیق. ...تا کشیدم آمپول رو فرو کرد. ...منم بدون هیچ کتونی تحمل کردم. ..میگفت دردت نمیاد خوبه تکون نمی‌خوری(فکر کنم پرستاره بیشتر از من می‌ترسید همش استرس میداد). ...گفتم نه من ک گفتم نمیترسم خلاصه کلی کف کرد بعد در آورد مامانم یکم ماساژ داد. ....آمپول بعدی رم فرداش بابام زد. ..... امیدوارم خوشتون اومده باشه. ......ببخشید اگه بی نمک بود.....

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 21:7 ] [ ]
خاطره نفس خانم
سلام اسمم نفسه واین خاطره برمیگرده به چن روز پیش منو نیما تازه عقد کردیم خونه نیما اینا دعوت بودم خالش اینا از تهران اومده بودن بعدازظهر نیما زنگ زد که اماده شم بیاد دنبالم منو ببره خونشون منم از دیشبش یخورده حالم بد بود ولی چیزی نگفتم تا حدودایه ساعت 4 اومد خونمون منو برد خونشون کلی با دخترخاله هاش خوش بش کردیم من کاملا معلوم بود به زور اونجا نشستم نیلوفر خواهر نیما بهم گفت نفس خسته ای ؟منم گفتم اره دیشب یخورده کار داشتم نخوابیدم گفت اگه میخوای برو یذره استراحت کن بعد بیا پیش ما منم که از خدا خواسته چون بچه ها میخواستن برن بیرون خرید.این شد که رفتم تو اتاق دراز بکشم نیما فک کرد دارم میرم لباس بپوشم باهاشون برم تو اتاق که رفتم شالمو از سرم برداشتم نیما اومد تواتاق گفت پول همرات هست هرچی خواستی بخر منم گفتم من نمیخوام برم گفت چرا همه میرن توهم برو دیگه گفتم نه گفت چیزی شده ؟از کسی ناراحته ؟منم که اصلا نایه حرف زدن نداشتم گفتم نه خستم میخوام بخوابم اومد نشست رو تخت دستمو گرفت گفت چرا اینقد سردی گفتم نمیدونم یذره بخوابم خوب میشم گفت حتما فشارت پایینه نیما پرستاری میخونه رفت فشارسنج رو اورد گفت استینتو بده بالا فشارتو بگیرم فشارمو گرفت 7بود گفت خیلی پایینه باید سرم وصل کنی منم خیلی ریلکس گفتم نیازی نیس نیما خستم دیشب تا صبح بیدار بودم یخورده بخوابم تا بچه ها بیان اونم دیگه بیخیالم شد شب دیگه همه اومده بودن نشسته بودیم همه خانواده یهو خاله نیما گفت نفس جان چرا رنگت پریده خاله جان حالت خوب نیس مگه بعد رو کرد به نیما .من نمیدونم خاله جان محترم داشت باهم حرف میزد یا با نیما !منم که میدونستم نیما الان قاطی میکنه گفتم نه خاله جون خوبم ممنون اونم روکرد به نیما گفت نیماجان فشارشو بگیر شاید پایین باشه نیما هم گفت گرفتم 7بوده بعد مامان نیما گفت خیلی پایینه باید دکتر بری .بعد خاله نیما گفت پاشو خاله پاشو خانومتو ببر دکتر نیماهم یه نگاه به من کرد یعنی برو اماده شو منم که دیگه چیزی نمیتونستم بگم رفتم اماده شدم با نیما رفتیم تو ماشین .کاملا مشخص بود اعصابش خورده واسه همون هیچی نگفتم وقتی رسیدیم اون پیاده شد من هنوز تو ماشین نشسته بودم یهو اومد تو گفت نمیخوای پیاده شی گفتم نه گفت پاشو نفس اعصاب منو بیشتر خورد نکن از بعداز ظهر دارم بهت میگم حالت بده یذرم که حرف گوش نمیدی یه دنده ای منم با کمال پررویی حالت قهر به خودم گرفتم بعد گفت پاشو بریم پاشو خانوم بریم .باهم رفتیم تو یه چن نفری جلو ما بودن نوبت ماکه شد حدود ساعت ده بود توکه رفتیم دکتر فشارمو گرفت گفت خانوم تو چجوری الان زنده ای فشارت خیلی پایینه به نظر ضعیف میای یه سرم برات مینویسم این سه تا امپولم میزی داخلش دوتا ویتامین عضلانی برا مینویسم قرصاتم تا هفته بخور یعنی داشتم سکته میکردم که یهو دکتره گفت فقط ما الان باید ببندیم دیر وقته برید درمانگاه شبانه روزی تزریق کنین دکتره که دید خیلی ترسیدم بهم گفت هیچکدومش درد نداره نترس دخترم بعد نیما گفت من خودم براش میزنم دکترم گفت خب ازین بهتر شوهرت برات میزنه هیچی دیگه از اتاق اومدیم بیرون هزارجور فکر توسرم بود از جایی نمیتونستم مخ نیمارو بزنم که نزنه از جایی هم یه لشکر مهمون خونشون بود از طرفی هم از سرمو امپولا میترسیدم رسیدیم دم داروخونه نیماگفت بشین الان میام داروهارو گرفت اومد تو ماشین منم گفتم نیما؟گفت جانم. نمیشه نزنی گفت نه گفتم نیما ؟گفت جانم ؟گفتم جون نفس بیخیال الان خونتونم مهمونه گفت اونا میخوان برن شب تو ویلاشون .دیگه هیچی نگفتم فقط بغض کرده بودم رسیدیم در خونه نیما بهم گفت گریه نکن داریم میریم توخونه زشته .رفتیم تو همه نگاها به سمت ما بود اون خاله ی.... گفت حالت بهتره عزیزم مامان نیما هم اومد پیشم گفت بهترشدی مامان منم گفتم بله ممنون گفت نشین اینجا برو تو اتاق نیما استراحت کن منم از خداخواسته عذرخواهی کردم رفتم اما مامانش فهمیده بود گریه کردم باهام اومد تو اتاق درو بست نیما میخواست بیاد تو اتاق گفت یه لحظه بیرون بمون نیما. روکرد بهم گفت نیما بهت چیزی گفته هیچی نگفتم فقط بغض کرده بودم گفت اگه ناراحتت کرده بهم بگو من میدونم با اون گفتم نه مامان نیما ماهه گفت پس چرا گریه میکنی گفتم سرم درد میکنه چیزی نیس بعد گفت پس بخواب عزیزم.مامان نیمار رفت بیرون نیما اومد تو اتاق گفت لباستو عوض کن امپولاتو بزنم گفتم نمیزنم گفت شروع نکن دیگه نفسم اماده شو بزنم زودتر خلاص شی گفتم نیما؟گفت نه. انگار میدونست میخوام بگم میشه نزنم من همونجوری با لباس بیرون نشسته بودم گفت لااله الا الله پاشو دیگه خانومی لباسمو عوض کردم نشستم روتخت نیما گفت نفس جون قربونت برم بخواب دیگه خودش خوابوندم من فقط اروم اروم گریه میکردم پنبه رو کشید پامو خم کردم یهو داد زد شل کن خودتو من دیگه نمیتونستم نفس بکشم یهوگفتم توروخدا درش بیار اینو دراورد بدون هیچ مقدمه ای اون یکیو زد دومی خداییش دد نداشت ولی من بازم خیلی اذیتش کردم بالاخره دوتا امپولو به هر زوری شده زد موقع سرمم که نیم ساعت طول کشید تا بهم بزنه این چهل دقیقه ای که سرم بهم وصل بود همونجوری داشت باهام صحبت میکرد ولی من اصلا نگاش نمیکردم سرم که دراورد منم خوابیدم بعدش صبح اومد بیدارم کرد گفت خوبی گفتم بد نیستم بعد گفت اگه خوب نیستی برم یه ویتامین بگیرم بهت بزنم البته به شوخی یهو رومو کردم اونور گفتم ببخشید شوخی کردم ببخشید دیشب اذیت شدی نیاز بود .هیچی دیگه تازه فمیدم یجورایی بدبخت شدم من 7سال بود امپول نزده بودم ولی ازین به بعد بیچارم.دوستان در انتخاب همسر دقت کنین.ولی با همه اینا نیما ماهه

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 19:21 ] [ ]
خاطره k.m 2
سلام.من بازم مزاحم شدم.ایندفعه اومدم یه خاطره از پارسالم تعریف کنم. دی ماه پارسال بود که یه بارون شدیدی در پایتخت رخ داد و هوا هم خیلی سرد بود. یه روز از اون روزایی که من حس خوبی نداشتم خلاصه که بنده رفتم مدرسه و اونجا حالم خوب بود ولی موقعی که تعطیل شدیم جلو در مدرسه یکی از دوستام سر تا پا با اون اب گل خیسم کرد شانس اورد چهارشنبه بود وگرنه میکشتمش چون میدونست به لباسام حساسم. خلاصه که با اون حال زار سوار سرویسم شدم که بخاریش خراب بود و تا خود خونه یخ زدم(اگر بخوای بد بیاری ،حتما میاری)خونم که رسیدم سریع خوابیدم. موقعی که بیدار شدم یکم تب داشتم و سرم درد میکرد بهش توجه نکردم تا شب خودمو با اینور و اونور مشغول کردم اما بدتر میشدم ولی بهتر نمیشدم. شب داداشم و بابام اومدن خونه و بدبختی من از اونجا شروع شد. من یه مشکل که دارم موقعی که تب دارم یا گرمم میشه لپای نداشتم گل میندازه به خاطر همین تا بابام دیدم گفت:بدو بدو کردی؟من:نه. اومد دست گذاشت رو پیشونیم و سری از روی تاسف تکون داد. لباساشو عوض کرد و منو که تو اتاقم بودم صدا زد. میدونستم میخواد چیکار کنه به خاطر همین نرفتم که داداشم اومد تو اتاقم و با کلی حرفایی مخملی کن گوش بردم پیش بابا و معاینم کرد نمیدونستم چی داد . بعدشم رفت دارو هارو گرفت و اورد دو تا امپول توش بود اومدم دهن باز کنم که گفت :یکیش رو الان میزنی چون تب داری پس بیا بخواب . من: نمیخوام دوست ندارم . بابا: بیا بخواب تب داری.من:نمییییییییییییخخخخخخووووااااممممم.بابا به داداشم اشاره کرد که بیاد بگیرم میدونست جلو داداشم کم میارم و همینطور هم شد امپول رو زد ولی باکلی حرص خوردن بابا ،جیف و داد من،نابود شدن شونه داداشم. خلاصه که امپول دومم فرداش داداشم زد.

[ دوشنبه سوم آذر 1393 ] [ 15:17 ] [ ]
خاطره هانی خانم

سلام به همه ابجیای گلم
یکی بود یکی نبود زیر گنبد خدا هیچکی نبود این خاطره مال تابستون امساله
خدا ایشاله قسمتتون کنه هرکی دوس داره بره 10 روز اول ماه رمضونو پیش اقا امام رضا بودیم خداییش هواخیلیییییییییییییییییییییی گرم بود حرارتو باچشم مون میتونستیم ببینیم:((

کمتر از 5 مین باحرم فاصله داشتیم ولی تا حرم بریم سرمون درد میگرفت ولی باین همه اوضاع بهمون خوش گذشت
بخصوص شباش که حرم میرفتیم تو حرم افطار میکردیم :))
خوب دیگه بگذرم دهه دوم که خونه اومدیم مهمون مهمونی باعث شده ضعیف بشم تا چند روز به عید فطر سرفه میکردم :(
مامی میگفت برو دکی ومنو میگیا به اندازه هیچی از دکی بدم نمیادد
تا شد عید فطر رفتیم خونه عزیزم (مادر بزرگم)
در به در دنبال قرصو شربتو یه چیز که سرفه مو خاموش کنم میگشتم تاغروب دیگه افتادم .حتی جونه سلام کردن به کسیونداشتم صدام در نمیومد:(((((((((( یعنی اونروز عید برام زهر شده بود:( نای کمک کردن نداشتم اون روز یه بسته قرص تموم کردم اومدم خونه باز هم قرص خوردم وقتی صبح بیدارشدم کسی نبود ،قرصایی که دیروز خوردم اثر کرده بود نه اینکه فک کنین خوب شدم بلکه باعث شد وقتی بلند میشم سرم گیج میرفت حال تهوع بهم دست میداد .

تاظهر حالم بهتر شد ولی این سرفه ی لعنتی دست از سرم برنداشت:(((
دیگه بزور اجبار با پدر وارد درمانگه شدیم
اولین بار بود دکی رو دیدم اصلا هم از خوشم نیومد یه معاینه جزئی کرد گفت برات یه دونه امپول مینویسم سرفه نکنی اون لحظه به خودم فحش دادم اخه کدوم ادمی تو تابستون سرما میخوره مریض میشه من دومیش باشم ؟؟؟!!!
دارو گرفتیم رفتیم به جای حالم بهتر بشه بدتر شد بااون دارو دادنش مامی میگفت بیامن برات بزنم ولی من نمیزاشتم:)))
ولی خودمم دیگه خسته شدم از دست این سرفه های لعنتی روزو شب برام نزاشت بود تو خواب و بیداری اذیتم میکرد دلمو زدم به دریا گفتم میرم میزنم از دست این غول بیابونی راحت شم خودم رفتم یه درمونگاه تو شهرمون رفتم تو ترسیدم خواستم بیرون بیام ولی دیدم ابرو ریزی میشه جلو ملت
یه خانم عینکی بود گفت سرنگتو بده برو بخواب رفتم اولین تخت خوابیدم تمام تنم اون لحظه میلرزید دراز نکشیده بودم که مثل عجل کنار تخت وایساده بود الکل که زد سرنگ سریع فرو کرد یه خورده جاش میسوخت ولی زیاد دردم نیومد :))) شاید من زیاد بزرگش کرده بودم خوبه ادم به ترس ش مقابله کنه شاید بعضی از چیزارو خودمون خیلی بزرگش میکنم ممنون از اینکه خوندی ببخشید چشمای نازتون اذیت شد

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود ،قصه ما راست بود

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 18:1 ] [ ]
خاطره ی خودم
سارا هستم بیست و یک سالمه مثل خیلیا ی دیگه از آمپول خیلی خیلی میترسم....

 

چند وقت پیش که رفته بودیم شمال بارون خیلی شدیدی میبارید منم که خیلی رمانتیک،رفتم و زیر بارون قدم زدم وقتی برگشتم تو خونه خیس خیس شده بودم ترس این که یه وقت مامان یا بابا دعوام نکنن سریع رفتم لباسامو عوض کردم ولی حس میکردم که سرما خورده باشم،خلاصه غروب شد و همینجور حالم بدتر میشد که با رفتن به کنار دریا و اون باد های شدید سرما خوردگیم تکمیل شد و تب و لرز شدیدی کردم،به خاطر این که کسی متوجه نشه سریع رفتم که بخوابم،اما از اونجایی که نبود من تو جمع حسابی حس میشه همه سراغمو گرفتنو بالاخره متوجه شدن که حالم اصلا خوب نیست...با اصرار های مامان و بابا و نداشتن توانی برای مخالفت خلاصه راضی شدم برم دکتر....       وقتی رسیدیم خیلی شلوغ نبود و به خاطر همین زود رفتیم پیش دکتر،دکتر وقتی معاینه کرد،گفت با این اوضاعی که داری نباید با آمپول مشکلی داشته باشه که من بغض کردم و گفتم خواهش میکنم آمپول ننویسید که مامان گفت آقای دکتر هرچی لازم هست براش بنویسید تا حالا اینقدر از مامان حرصم نگرفته بود....خلاصه بابام رفت داروها رو گرفت وقتی اومد دیدم تو کبسه ی دارو ها پر آمپوله که داشتم از استرس میمردم،که بابا گفت شما برید اتاق تزریقات تا من دارو ها رو نشون بدم...بالاخره با کلی ترس و استرس وارد اتاق تزریقات شدیم سه تا تخت داشت که رو یکیش یه خانم مسنی بود که سرم بهش وصل بود و اون یکی هم که یه دختر بچه ای بود که داشتن به زور بهش آمپول میزدن که همین مسئله استرس منو بیشتر کرده بود...داشتم به دحتر بچه نگاه میکردم که مامان گفت بخواب تا پرستار بیاد،پرستار اومد بالا سرم که دیدم چهار تا آمپول دستشه،با ترس و تعجب گفتم همش برای منه با لهجه شمالی گفت اره دختر جان زود برگرد تا بزنم و زوتر   راحت بشی.منم با بغضی که دیگه کم کم داشت به گریه تبدیل میشد برگشتم،مامان کمی شلوارمو پایین کشید،که پرستاره گفت این دوتا پنیسیلینش باید عمیق تزریق بشه به خاطر همون شلوارمو کمی بیشتر پایین کشید داشت پنبه رو که میکشید خودمو سفت کردم که  گفت خودتو شل کن اصلا درد نداره و سوزنو فرو کرد اولیشو تزریق کردو زیاد هم درد نداشت.سمت دیگه رو پنبه کشید و سوزنو فرو کرد این بار با ورود سوزن درد خیلی زیادی رو حس کردم که تقریبا جیغ کشیدم.،خیلی زود تزریق کردو کشید بیرون،اینبار که داشت پنبه زو میکشید گفتم تو رو خدا آروم بزنید گفت این دوتا آمپول آخریت یکم درد دارن دیگه اشهدمو خوندم وقتی سوزنو که فرو میکرد گریم شروع شد و از همینجور که تزریق میکرد دردم بیشتر میشد و نا خود آگاه خودمو سفت میکردم که هی میگفت شل کن داشتم از درد زیاد میمردم اینم تموم شد و با همون حالت گریه به مامان و بابام گفتم این آخری رو دیگه نزنم که بابا بعد از کلی قربون صدقه رفتن حرفی که میخواست اول بزنه رو زد و گفت که باید بزنم تا زوتر خوب بشم به زور برگشتم آخری رو هم تزریق کرد که حین تزریق کلی گریه و جیغ و داد کردم و پاهامو تکون دادام تا بالاخره اینم تموم شد و فرداش هم باید دوتا دیگه میزدم که چون حالمم بهتره شده بود و جای آمپولای قبلی خیلی درد میکرد بابا قبول کرد که نزنم...


موضوعات مرتبط: سرماخوردگي ، گريه و ترس از آمپول
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 21:35 ] [ sara ]
خاطره دوم k.m
سلام من بازم مزاحم شدم گفتم حالا که کسی نیست خاطره بگه من زیاد دارم بذار یکی دیگه بگم. حدود 6 سالم بود توی مهد خون دماغ شدم و هر کاری میکردم بند نمیومد از اونجایی که در چنین مواقع دل خوشی از پدرم نداشتم و برادرم هم که مدرسه بود شماره ی خونه ی مادربزرگم که داخل دفترم بود رو دادم و بعد از نیم ساعت پدر بزرگم و مادربزرگم سراسیمه اومدن و منو که لباسام خونی شده بود رو دیدن دیگه هیچی . خلاصه اقاجونم منو بلند کرد و برد پیش بابام . اونجام بابام یه ازمایش خون ازم گرفت : اقا موقعی که دوست بابام میخواست ازم خون بگیره انچنان جیغی سرش زدم که بدبخت خیال کرد هنجرم پاره شده. خلاصه بابام منو نشوند رو پاهاش و پاهام رو با پاهاش گرفت و دستمم سفت گرفت(نامرد نذاشت مامانیم بیاد پیشم گفت لوس بازی درمیاری) اون اقا هه هم بدون هیچ حرفی پنبه کشید و اروم سوزن سرنگ رو وارد کرد ولی به محض وارد کردن سوزن سرنگ انچنان جیغی کشیدم که تا مدت ها بابام میگفت نمیشنوم. و بعدشم شروع کردم به گریه که بابام هم همش میگفت : اروم باش بابایی تموم شد . ولی من گوشم بدهکار نبود تا اینکه سوزنو در اورد و منم که همش گریه کرده بودم جونی تو دلم نبود و به سک سکه افتاده بودم اون اقاهه هم بهم یه شکلات داد و گفت :ببخش اگه درد داشت منم گفتم قهرم

 

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 17:17 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Online User