خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
خاطره کارآموزی چت کنکوری یهترین چت کنکوری
نويسندگان
منتظر داستان جديد باشيد
بچه ها نظرتون چیه یه قسمت سوتی کده راه بندازیم و سوتی ها رو اونجا بگیم

اگه موافقین بگین تا یه قسمت راه بندازیم یا اگه پیشنهاد دیگه ای هم دارین لطف کننی بگین

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

******   بچه های کنکوری و پشت کنکوری عزیز. یه چت روم جالب درباره کنکور معرفی میکنم . برین و استفاده کنین اگه میخواین رشته خوبی قبول بشین .راستی به اولین اعضایی که 100 امتیاز کسب کنند شارژ جایزه داده می شود.  اینم ادرسش :

آزمون چت

راستی اگه میخواین درباره موضوعات مختلف مثل همین موضوعات وبلاگ چت کنین همه روزه ساعت 6 بعد از ظهر بیاین تالار زنگ تفریح چت روم بالا . منتظرتون هستیم

 

 دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 19:37 ] [ ]
خاطره ازیتا خانم
سلام من هم خاطره ام مزارم راستش من چند وقت پیش واسع اینکه تزریق یاد بگیرم رفتم پیش یکی از آشناهامون که توی یک مطب کار میرد ی چند وقتی که رفتم تقریبا تزریق تا حدودی یاد گرفته بودم که دست بر قضا ی روز که مطب رفتم دیدم خانم رسولی همون آشنايان که مسوول تزریق هنوز نموده تو همین حین به دفعه به گوشیم زنگ زد و بهم گفت به کاری براش پیش اومده و ازم خواستم9 به ساعت جاش وایستم من هم با دلهره قبول کردم و آرزو کردم تو این مدت مریض نیاز اما هنوز تو فکر بودم که دیدم یکی از همکلاسی های سابقم که زیاد هم با هم رابطه خوبی نداشتیم لا مادرش وارد اتاقم شد وقتی من دید خودش و به آشنای نزد و ازم سراغ خانم رسولی رو گرفت وقتی فهمید مت به جای اون تزریق می کنم اومد از اتاق خارج بشه که مادر جلوش گرفت و گفت چون تا درمونگاه راه زیادی همین جا تزریق کنه من هم که به جورابی بهم بر خورده بود درصدد تلافی بر اومدم وقتی مجبور شد خشم و توی چشماش می دیدم آمپولش که پنی سیلی بود رو بهم داد بهش گفتم رو تخت دراز بشه من هم روی میزی که جلوش بود و کاملا دید داشت خیلی آهسته شروع به کشیدن آمپول توی سرنگ کردم بهش گفتم درد داره خودت شل کن اون هم دیگر میشود ترسش فهمید رفتم سمتش و شلوارش بیشتر کشیدم پایین و پنبه رو به چند باری رو باسن کشیدم با به ضربه سریع سوزن فرو کردم به تونی خورد و خودش سفت کرد بهش با تشر گفتم شل کن و آهسته پدال فشار دادم صدای آه بلند شد و آیی ایی می کرد من هم بهش می گفتم شل کن من هم آخرش با سرعت فشار دادم که به داد بلند کشید و سوزن در آوردم و روش پنبه کشیدم معلوم بود خیلی درد کشیده من هم به خاطر رفتارش به خدمتش خوب رسیدم

[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 0:56 ] [ ]
خاطره نفس خانمم
سلام. .معرف حضورتون هستم نفس....من بتازگی نامزد کردم این خاطره مربوط ب همسرم میشه,امیرعلی برعکس من از آمپول میترسه....در واقع از طرف ایشون نقل قول میکنم: امیرعلی هستم 24سالمه....ابن خاطره مربوط میشه ب وقتی ک من خیلی کوچیک بودم. ..شاید 5یا6سالم بود. ..مادرم تو بخش تزریقات بیمارستان کار. میکنه ی روز ک من خیلی مریض بودم مامانم منو برد دکتر بعد از معاینه کلی برام دارو نوشت ی آمپولم نوشت ک من متوجه نشدم....خوش و حرم اومدیم خونه ک از حالت های مامان و بابام فهمیدم ک بله گویا بوی آمپول میاد...پا گذاشتم ب فرار ک بابام دید دویید دنبالم ولی نتونست منو بگیره رفتم بیرون با بچه‌ها بازی میکردم و اصلا یادم نبود آمپول دارم....عصر اومده خونه ک بابام منو گرفت اول یکی زد دم گوشم ک چراا تا اون موقع بیرون موندم بعدشم ب زور منو نگه داشت تا مامانم آمپول رو زد. ...موقع آمپول زدن انقدر گریه کردم ک دیگه صدام درنمیومد از اون ب بعد دیگه نمیذارم بهم آمپول بزنند....ببخشید اگه بی نمک بود و چشمای نازتون خسته شد....
[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 0:47 ] [ ]
خاطره نازگل خانم
سلام.نازگلم. 15 سالمه.میخوام یکی از خاطرات 6 سالگیمو براتون تعریف کنم. جمعه بود و من به شدت سرما خورده بودم. حالم داغون بود و صدام درنمیومد. بابا و مامان مجبور شدن منو ببرن درمانگاه. تو اون دوران از دکتر هم واهمه داشتم چه برسه به امپول!خلاصه رفتیم درماناه و از اونجایی که خلوت بود زور رفتیم داخل. یه دکتر پیری بود.منم از بس قبلش گریه کرده بودم تمام صورت و چشمام قرمز شده بود!دکتره گفت چت شده خانم کوچولو!دهنتو باز کن ببینم. اوه اوه اوه اوضات خرابه. بعد هم شروع به نوشتن نسخه کرد.اومدیم تو ماشینو بابا رفت دارو هارو گرفت.برگشتیم خونه رفتم تو اتاقم دراز کشیدم.صدای بابا رو شنیدم که میگفت راحله اون پنبه الکلو بردار بیار.نازگل رو هم صدا کن. یخ کردم!صدای پای مامان رو تا شنیدم رفتم پشت در اتاقم و در رو محکم فشار دادم. نازگلکم درو باز کن.یه امپول کوچوله.بزن که زود خوب بشی. جیغ میکشیدم و میگفتم نمیخوام.من اصلا میخوام از مریضی بمیرم! مامان درو هل داد و اومد داخل.بغلم کرد و به زور منو برد پیش بابا. دمر خوابوندو لباسمو کشید پایین. گریم تمومی نداشت.مامان محکم پاهامو گرفت و بابا هم بدون معطلی پنبه رو کشیدو امپولو فرو کرد!نفسم بالا نمیومد.بابا میگفت شل کن.نمیتونم تزریق کنم.اما کو گوش شنوا!بالاخره تموم شد و کشید بیرون.بعد هم لنگان لنگان رفتم سمت اتاقمو باهاشون قهر کردم! شبش مامان با یه لیوان شیرموز اومد تو اتاقمو و کلی ازمو کشید تا اشتی کردیم.
[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 0:45 ] [ ]
خاطره آقا سهیل
سلام وب خوبی شپایدار باشه.سلام سهیلم 16 سالم که پدرم و مادرم پزشکن و تک فرزند . دو ماه پیش با دوستام رفتیم استخر که من بعدش اومدم بیرون و هوا سرد و زد ما سرمای شدیدی خوردیم . رفتم خونه و از قرصایی که تو خونه بود چند تا خوردم و خوابیدم موقعی از خواب بیدارشدم مامانم بالا سرم بود و دستش رو سرم به زور گفتم :چی شده مامان؟ اونم گفت هیچی سرما خوردی و تب داری پاشو تا بابات معاینت کنه پاشو پسرم . منم بلند شدم و بابام اومد معاینم کرد که گفت :چی کردی با خودت پسر اوضات خرابه . بعدم دارو نوشت و رفت داروهارو بگیره . تو این مدت مامانم هی میومد دستمال میذاشت رو سرم .. بابام اومد تو اتاقم البته با کلی امپول و پنبه الکلی . خلاصه از اونجایی که من خحیلی شجاعم بابام به مامانم گفت سهیلو اماده کن . منم با کمک مامانم دمر خوابیدم و مامانم لباسمو داد پایین . بابام پنبه کشید و امپول اولو فرو کرد با فرو کردن امپول گفتم اخخخخخخخ. بابام شروع به تزریق مایع کرد خیلی درد داشت احساس میکردم پام داره قطع میشه داد زدم ایییییییییییی دراریدش . و خودمو سفت کردم که داد بابام و مامانم در اومد گه میگفتن شل کن خودتو الان میشکنه تو پات سوزن . منم نمیتونستم شل کنم . به هر زحمتی بود امپول رو تزریق کرد و دراورد و جاش رو برام ماساژ داد. قبل از اینکه دومی رو بزنه گفت :سهیل باهات شوخی ندارم سفت کنی یا صدات دراد بد میزنم ها بهت گفته باشم . مامانم گفت پسرم اروم باش چیزی نمیشه . بابا پنبه کید و امپول بعدی رو هم فرو کرد اونقدر درد داشتم که میخواستم داد بزنم ولی با تهدیدای بابا لال شدم.

اخراش تحملم رفت و داد زدم ایییییییییییییییییییییییییی دراریدش . که بابا بلافاصله تزریق کرد و دراورد . جاشو ماساژ داد. لباسمو مرتب کرد . هر دوشون بوسیدنم و بابا گفت استراحت کن . منم به سه نرسیده خوابیدم . موقعی بیدار شدم از تو سالن پایین سر و صدا میومد با همون حال خرابم رفتم پایین که دیدم خالم اینا اومدن بعد از سلام و احوال پرسی نشستم . جای امپولام درد میکرد . بعد از شام دارو هامو خوردم و داشت خوابم میگرفت که بابام گفت :سهیل برو تو اتاقت دراز شو تا بیام داروهاتو تزریق کنم . جلو اون همه ادم مخالفت میکردم ابروم می رفت . خلاصه رفتم تو اتاقم ولی اماده نشدم . بابام اومد تو اتاق که منو دید گفت تو که هنوز اماده نشدی بدو اماده شو سریع بزنم چون مهمون داریم . منم به ناچار دراز شدم بابام لباسمو داد پایین و پنبه الکلی کشید و امپولو فرو کرد خداییش درد نداشت . طرف دیگرو پنبه کشید و اونم فرو کرد که خیلی درد داشت بخاطر اینکه ابروم نره بالشتمو گاز گرفتم و فشار دادم . و بعد از چند مین داروردش و جاشونو ماساژ داد و گفت حالا بخواب . منم بعد از رفتن بابام خوابم برد . فردام که مدرسه نرفتم و کلا تو خونه استراحت مطلق بودم . ولی ظهر که مامانم اومد خونه . امپولام رو اماده کرد و منم دراز کشیدم و اونم دو تای اخرو زد . خداییش مامانمم بد نمی زد ولی سر اخری زیادی کولی بازی در اوردم

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 2:35 ] [ ]
خاطره مژده خانم 2
سلام...من بازم خاطره دارم..این خاطره رو میگم،ولی راستش دلم نمیخواد کسی دلش برام بسوزه...باشه؟؟؟
توی خاطره قبلی گفتم که پدر ومادرم جدا از هم زندگی میکنن،پارسال که دیگه این تصمیم توی محضر قطعی شد وهمه چیز تموم شد،من بعدش اومدم خونه مادرجون اینا،به قدری حالم خراب بود که اصلا نمیتونستم حرف بزنم.رفتم توی اتاق و خودم رو زدم به خواب تا اینکه خوابم برده بود...وقتی بیدار شدم،درکمال تعجب به شدت تب داشتم و سرم وحشتناک گیج میرفت...مادرجون اومد بهم سربزنه که دید حالم خیلی خرابه...زنگ زد به عموم و بابام که اومدن خونه...عموم"فرهاد" معاینم کرد وگفت که بدنم عفونت نداره و مریض نیستم و فشار روحیه...فشارم هم خیلی پایین بود...رفت برام سرم گرفت و چندتا امپول ارامبخش که یکم بهتر شم...بابام از قبلش اومد که امادم کنه که مثلا گریه نکنم و جیغ نزنم...عموم سرم رو بالای سرم به میله گاز وصل کرد و نشست کنارم.بابام استینمو زد بالا ولی اصلا رگم معلوم نبود.عمو چندبار محکم به دستم ضربه زد ولی فایده نداشت...حتی روی دست هم نمیشد....بالاخره ب هرمکافاتی که بود رگمو پیداکرد و سوزنو فرو کرد،بااینکه خیلی دردم گرفت اصلا توان جیغ زدن نداشتم و فقط چشهمامو محکم روی هم فشار دادم.یه امپول ریخت توی سرم.وقتی سرم تموم شد گفت مژده جان عمو برگرد تا این یکی هم بزنم،منم همینجوری زل زده بودم بهش که بابام دمرم کرد که یهو زدم زیر گریه...بابام هم هی میگفت تموم شد باباجان،گریه نکن دخترم...امپول درد نداشت...درد امپول بهونه خوبی برای گریه بود...!!!!!!

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 2:33 ] [ ]
خاطره سپیده خانم
سلام اسم من سپیدس و کلی از امپول میترسم و خوشم نمیاد ازش خدارو شکر کسی تو فامیل ما دکی نی ولی یکی هست که خیلی خوبه اصلام امپول نمیده به ادم منم همیشه میرم پیش اون یکی از دوستای پدرم دخترشه که نامزدم داره با منم خیلی خوبه منم خیلی دوسش داررم یه روز که اینا با دوستاشون میخواستن برن باغ الی اسم دختره الیه بهم زنگ زد گفت زود حاضر شو میخوایم بریم باغ منم که عاشق فرار کردن از خونه گفتم باشه و حاظر شدم اون روزم یزره دلم درد میکرد حال تهوع داشتم ولی بیخیالش شدم و رفتم اولش یزره با دوستاش اشنا شدمو با اینکه چن سالی ازم بزرگتر بودن ولی خیلی جور شدم باهاشون خلاصه رفتیم و زد من دلم درد گرفت هی تو خودم میپیچیدم اخرش الی فهمیدو ومد بم گفت که چیزی شده اینا منم آگفتم که نه خوبم که حالم بد شد باز اومد گفت دارم میبینم چیزی نشده بیا بریم تو اتاق ببینمپچی شده بت دختر رفتیم اتاقو منم ریلکس نشسته بودم که اومد پیشم گفت لباستو بزن بالا زدم بالا و دستشو میزاش فشار میداد و میپرسید که درد داره یا نه منم گفتم اخرش گفت خیل خوب برو بخواب رو تخت منم گفتم حتما میگه ببرو استراحت کن رفتم دراز کشیدم که با یه لیوان اب و یه امپول اومد بالا سرم قرصو داد خوردم و ابم خوردم که گفت دمر شو امپولو بزنم منم ینی کم مونده بود بمیرم از ترس که گفتم نه خوب میشم اینا و نمیخواد اونم برگشت گفت به حرف دکترت گوش بده دمر بخواب منم خواستم برگردم که گفت میترسی منم با ناله گفتم اره گفت ای بابا ولی خوب درد نداره یدونم هس برگرد اینو بزنم شلوارمو کشید پایینو الکلو زدو نوک سوزنو اروم گذاشت رو باسنم منم که هی میترسیدم که یهو با فشار زیاد وارد کرد منم که مردمو زنده شدم تا فرو کرد یه اخم گفتم که بعدش با تعجب من همراه بود که چرا درد نداره

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 16:14 ] [ ]
خاطره نگار خانم
سلام اسم من نگاره خودمم پزشکم ۲۷سالمه بعله من از اون دکترایی هستم که تا امپول ندن روزشون شب نمیشه ولی اومدم اینو بگم که بابا فقط به خاطر سلامتی خود ادمه که پزشکا بهشون امپول میدن وگرنه که پدرکشته گی که با بیمارا ندارن که حالا بزارین منم یه خاطره بگم از خواهر کوچولم من یه خواهر دارم اسمش مه گله ۱۵سالشه این خواهر بنده به شدت از امپول میترسه با من که فقط دعوا داره. حالا اونروز مریض بود اومده بود پیش من چون مدرسش به بیمارستان نزدیکه اومد پیشمو گفت نگار مریض شدمو حالم خوب نیس الانم به ترسیدم حالم بدتر شه اومدم پیشت تو هین حرف زدنم هی سرفه میکرد منم برگشتم گفتم دیگه از این بدتر اخه شروع کردم به معاینه کردنش که که پرسیدم چن روز مریض شدی گف دوروز دیدم نه بابا اصلا حالش خوب نی اصلا دلم نمیخواس براش امپول بنویسم ولی چون میترسه ولی دیگه چاره ای واسم نمونده بود حالشم خوب نبود واسش نوشتم و گفتم مه گل بشین تا من بیام رفتم و گرفتم داروهارو و برگشتم بیچاره همچین که ندید امپولارو رنگش پرید رفتم نشتم گفتم خونه میزنی یا ایتجا اونم با خونسردی برگش گف هیچا من عمرا امپول نمیزنمممم من دیدم با این نمیشه درست برخپرد کرد طی یک حرکت انتحاری بقلش کردم گذاشتمش رو تخت به زور برشگردوندم ولی هی جیغو داد میکرد برگشتم گفتم یا میخوابی یا میبرم میدم اکبری واست بزنه ها اکبری یکی از پرستارای مرد و بد اخلاق بود که خیلیم با شدت میزد امپولو یه دوباریم برا ابجی ما زده بود مه گل ازش میترسید ...

اره من اسم اکبریو نیاوردم این اروم شد فقط اروم گریه میکرد منم شروع کردم بهاماده کردن امپولا مه کلم هی هق هق میکرد منم اروم برگشتم گفتم ابجی جونم برای سلامتی خودته من که باهات دعوا ندارم که امپول بدم بت بزار زود خوب شی اونم که اصلا حرف نمیزد اخرش برگش گف نمیخوام برشگردونددم دمر و گفتم بزار ابجی بزنه ببین درد نداره عزیزم شلوارشو کشیدم پایین و الکلو کشیدمو اروم سوزنو فرو کردم یه اخ گفت و من شروع به صحبت کردم که امروز مدرسه چطور بود چیکا. کردین اونم فقط اخ اخ میکرد و گریه میکرد که تموم شد سرنگو کشیدم بیرون پنبه رو گذاشتم روش دیدی خواهری ترس نداش اونم گفت اره خیلی این گریه ها رو نمیبینی گفتم اخه این امپوله خیلی درد داره تقصیر من نیس اخه پنادر بود خوب اونم درد داره دیگه ولی بعدیا درد نداش یه دگزا بود و یه ویتامین یه شیافم نوشته بودم واسش بقیش دیگه قرص و کپسول اینا بود اره اینم گفت نمیشه نزنی ابجی درد داره منم گفتم نه عزیزم اینا ذیگه درد نداره الکلو زدم سوزنو فرو کردم که فقط اخ گفت بعدش فقط گریه کرد بعدیشم اصلا گریه نکرد چون اصلا درد نداشت شیافم گذاشتم خونه براش بزارم و باهم رفتم خونه ناهارو خوردیمو رفت اتاقش یگم استراحت کرد داشت میرفت پایین که بردمش تو اتاقو گفتم مه گل جان برو بخواب عزیزم اونم با ترس گفت واسه چی منم گفتم هیچی عزیزم فقط یه شیاف خیلی کوچوله واست بزارم تموم شه اونم اولش گفت نه نمیخپام تو رو خدا ولی ن
من اخرش خوابوندمش رو تختو ششلوارشم کشید

[ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 16:9 ] [ ]
خاطره کیانا خانم
سلام وب خوبی دارید و منم از امپول خاطره های زیادی دارم . . کیانا هستم و 14 سالمه. به شدت از امپول میترسم و همشم به خاطر پدر و مادرمه جون هر دوشون دکترن به علاوه جندتا از خاله هام و داییم و دوتا از عموهام . هفته پیش خونه مامانجونم اینا که میشه مامان مامانم بودم . چون بارون اومده بود با یکی از خاله هام و اون یکی داییم رفتیم بیرون . منم کودک درونم گل کرده بود و کلی زیر بارون بازی کردم . و هرچی خالم گفت کیاناا سرما میخوری بیا بریم بسه . ولی من قانع نشدم . برگشتیم خونه اون شب خونه مامانجونم موندم چون مامان و بابام شیفت بودن. شب حدودای ساعت 2 و 3 بود که با احساس اینکه تنم یخ کرده بیدار شدم که دیدم خاله مینوم و مامانجونم دارن پاشویم میکنن . چشمام از زور تب باز نمیشدن . خالم یه بار دیگه تب سنج گذاشت و تبم رو گرفت . بعد رفت و وسایلش رو اورد و بهم گفت کیانا خاله یه لحظه پاشو . بلند شدمو شروع کرد معاینه کردنم بعد از معاینه درازم کرد روی تخت و داخل دفترچه خودش که بعد ها فهمیدم یه سری دارو نوشت و رفت بیرون بعدم با داییم اومد داخل و نسخرو داد بهش داییمم رفت و بعد از نیم ساعت برگشت نگام که به کیسه افتاد نزدیک بود سکته کنم کلی امپول و یه سرم توش بود . داییم کیسرو گذاتشت روی عسلی کنار تخت و رفت و با خالم برگشت . خالم اومد کنارم و گفت کیانا خانم برگرد خاله تا امپولتو بزنیم خوب شی . منم زدم زیر گریه و گفتم خاله تو رو خدا نزن . که خالم گفت نمیشه گلم حالت بده بعدشم فقط سه تارو میخوای عضلانی بزنی بقیرو تو سرم میریزیم . منم با گریه برگشتم داییم شروع کرد به اماده کردن امپولا . خالم امادم کرد و داییم اومد پنبه کشید و اروم اولیرو فرو کرد با سوزش امپولش یه جیغ زدم و با هر قطره مایع که تزریق میکرد صدای گریم بیشتر میشد . تا اینکه داییم امپولو کشید بیرون و جاشو برام ماساژداد و گفت ببخش دایی جون اونقدرام درد نداشت ها؟ منم گفتم دایی نزن تو رو خدا . اونم گفت نمیشه برا سلامتیه  ازم شلوارمو پایین کشید و پنیه زد و امپولو فرو کرد و بازم جیغ و دادام شروع شد ولی وقتی فهمیدم زیاد درد نداره فقط گریه کردم . امپول بعدی هم زد مثل قبلی بود . بعد از امپولا هردوتاشون بوسم کردن و مامانجونم اومد و برام کمپرس کرد . بعد از کمپرس خالم اومد داخل و با زور بهم سرم وصل کرد و منم بازم گریه کردم که با چندتا امپولی که زد داخل سرم خوابیدم و نفهمیدم سرمم کی تموم شد . صبح که از خواب بلند شدم مامان و بابام بالا سرم بودن . منم که جای امپولام درد میکرد و مامانمو دیده بودم زدم زیر گریه و پریدم بغلش اونم دل داریم داد . و ظهرش رفتیم خونه و منم با داییم و خالم قهر کردم . شب اومدن خونمون و خالم برام کادو خرید و باهاشون آشتی کردم ولی بعد از یک ساعت که اومدن خونمون مامانم گفت کامیار(بابام) تا مهدی(داییم) اینجاست اون یکی امپول کیاناا رو بزنید . بابامم موافقت کرد و رفت تو آشپزخونه و با امپول و پنبه برگشت و به داییم اشاره کرد منو بگیره . داییمم منو کنار آقاجونم گیر انداخت و همونجا روی پای آقاجونم خوابوندم و بابام امپولم رو زد ولی انقدر جیغ زدم که گلوم درد میکرد و تا یک هفته با همشون قهر کردم. نامردا بد میزنن.

[ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 16:4 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Online User