خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
خاطره کارآموزی چت کنکوری یهترین چت کنکوری
نويسندگان
منتظر داستان جديد باشيد
بچه ها نظرتون چیه یه قسمت سوتی کده راه بندازیم و سوتی ها رو اونجا بگیم

اگه موافقین بگین تا یه قسمت راه بندازیم یا اگه پیشنهاد دیگه ای هم دارین لطف کننی بگین

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

******   بچه های کنکوری و پشت کنکوری عزیز. یه چت روم جالب درباره کنکور معرفی میکنم . برین و استفاده کنین اگه میخواین رشته خوبی قبول بشین .راستی به اولین اعضایی که 100 امتیاز کسب کنند شارژ جایزه داده می شود.  اینم ادرسش :

آزمون چت

راستی اگه میخواین درباره موضوعات مختلف مثل همین موضوعات وبلاگ چت کنین همه روزه ساعت 6 بعد از ظهر بیاین تالار زنگ تفریح چت روم بالا . منتظرتون هستیم

 

 دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 19:37 ] [ ]
خاطره رزیتا خانم
سلام.خاطرم مربوط به هجده سالگیمه.من بدبخت سه تا داداش دارم که سه تاشون دکترن.من یه روز رفته بودم دریا که یه موج بزرگ من و خیس کرد رفتم سریع خونه.لباسامو عوض کردم ولی موهامو خشک نکردم و خوابیدم.بیدار که شدم دیدم حالم خیلی بده و اصلا نمیتونم راه برم.تو تختم خوابیدم.داداش بزرگم اسمش رامتینه اومد تو اتاقم و گفت چرا نمیای بیرون منم که ترسو گفتم هیچی الان میام.خلاصه خودمو زدم به سرحالی که کاریم نداشته باشن.رو مبل نشستم بعد نیم ساعت حالم بد شد همونجا افتادم.بیدار شدم دیدم تو تاق رامتینم و سه تا داداشام دان نگام میکنن.رامتین گفت چرا نگفتی مریضی عزیزم منم گفتم ازتون میترسم سه تاشون خندیدن گفتن از ما نمیترسی از امپول میترسی . بعد سه تاشون بغلم کردن .سورنا گفت بزار معاینت کنم گفتم باشه. ارمین رفت داروهامو گرفت و اورد دیدم یه پلاستیکه که فقط توش امپوله.ارمین و سورنا بغلم کردن گفتن تو بغلمون باشی بهتره.دیدم رامتین با هفتا امپول اماده داره بهم نزدیک میشه من جیغ زدم و تو بغل سورنا له شدم گفتم نمیزارم بهم امپول بزنی.رامتین گفت عزیزم مسخره بازی در نیار واسه سلامتیتن اینا .سورنا و ارمین به زور منو خوابوندن گفتن زوریه باید بزنه بهت.رامتین پنج تای اولم و زد درد زیادی نداشتم ولی دوتای اخری انقدر به سورنا و ارمین لگد زدم که دستو صورتشون قرمز شد.بعد از حال رفتم.بیدار شدم دیدم تو اتق رامتینم و داداشام کنارمن.نوبتی بوسم کردن و ببخشید گفتن و برام یه ست گردنبند خوشگل خریدن و بازم ببخشید گفتن و رفتن بیرون

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 0:0 ] [ ]
خاطره سیما خانم
سلام وب خوبی دارید. این خاطره مربوط میشه به پسرم. تابستون پارسال بود که با خانواده ی شوهرم رفتیم ویلای شمالمون . دو روز بعدش بارون گرفت که امیر علی پسرم گیر داد که من میخوام تو این بارون برم کنار دریا. از امیرعلی اصرار و از ما انکار تا اینکه عموش گفت میخوام برم بیرون اینم با خودم میبرم تا دیگه بهونه نگیره. خلاصه این گل پسر ما رفته بود تو پارک برا خودش بازی کرده بود . شب که همه خوابیده بودیم امیرعلی از تب ناله میکرد اولش گفتم بذار پاشویش کنیم . با کمک شوهرم پاشویش کردیم که خوب نشد از داروخانه شیاف و شربت استانمینوفن گرفتیم که با کلی گریه امیرعلی شیاف رو براش گذاشتیم تا خود صبح پاشویش کردیم که خوب نشد. بعد از صبحانه دیگه حالش خیلی بد شد که رضا(همسرم) و رضایا(برادر شوهرم) بردنش درمانگاه منم هی زنگ میزدم و حالش رو می پرسیدم که اخر خواهر شوهرم گفت :سیما جان فوقش یه آمپول میده خوب میشه دیگه که من با این حرف گفتم :وای امیر از آمپول میترسه. بعد از یک ساعت اومدن خونه امیر علی با یه آنژیو کت تو دستش بغل رضایا بود و یه کیسه پر از دارو که شامل(4تا آمپول،یه دونه سرم ،شیاف و شربت و ...) از اینجور چیزا بود . من تا امیرو دیدم زدم زیر گریه و امیر رو که خواب بود بعلش کردم . چون سنش کم بود دکتر گفته بود باید هر 2 ساعت یکبار 50 میلی سرم بزنه و آمپولاشم تا فردا روزی 2 تا بزنه وتاشب تا سرم حالش جا اومد ولی امان از لحظه ای که هوشیار شد و میخواست دو تا آمپول بزنه رضا چون دوره امدادگری دیده بلده تزریقات انجام بده به خاطر همین آمپولاش رو اماده کرد و اومد پیش امیر و من که تو اتاق بودیم به من گفت آمادش کنم . منم با بغضی که تو گلوم بود امیر رو روی پاهام خوابوندم که لباس و دادم پایین . با این کارم امیر علی شروع کرد به گریه من و رضا هم دلداریش میدادیم ولی فایده نداشت که بالاخره رضا پنبرو کشید و آمپول اول و فرو کرد به محض فرو کردن آمپول امیرعلی جیغ و زد و با گریه میگفت:میسوزه تو رو خدا درش بیارید بابا...... . و رضا هم میگفت تموم شد گل پسرم تموم شد. امپول اول رو کشید بیرون و بلافاصله آمپول دوم زد که بازم امیرعلی گریه کرد . بعد از آمپول هام براش ماساژ دادم تا خوابید فرداشم همین آش و همین کاسه بود. که بعد از یک هفته خوب شد.

[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 23:57 ] [ ]
خاطره a.b
این خاطره رو ازوبلاگ یکی ازدوستام اوردم برات.وبلگش فیلترشد.درمورد یه دختره.
سلام.چندماهی پیش وقتی ازکلاس زبان اومدم حالم خیلی بدبود,بدنم داغ بود,اومدم تواتاق ودرازکشیدم وخوابم بردکه باصدای گوشی پاشدم,نامزدم بود.پزشکه.حالموپرسیدوازصدام فهمیدحالم بده,گفت میخوای بیام خونتون گفتم نه خوبم چیزی نیس,ساعتای نه بودکه مامان صدام کردکه بیا داریوش اومده,اومدم پایین گفت خانمی حالا دیگه مریضیتو پنهان میکنی,گفتم چیزیم نیس,رفتم بوسش کردم وکنارش نشستم.معاینم کرد.گفت پاشو بریم تواتاقت.میگفت تبت خیلی بالاس خیلی دیر به من گفتی.از تو کیفش چندتاسرنگ دراورد,من خیلی خجالت میکشیدم بار اولی بودکه یه مرد اونم نامزدم میخواست امپول بزنه بهم.درازبودم اومدشلوارموکشیدپایین گفت بعد اینا باید برات شیاف بزارم ازخجالت مونده بودم چی بگم,گفتم باشه,پنبه روکشید وامپول اولو فروکرد خیلی میسوخت فقط گفتم اخ داریوش همش میگفت نفسم اروم باش پاتو شل بگیر الان تمومه.اولیشو زد وگفت یکم صبرمیکنم بعداون یکی رو میزنم گفتم چند تاست گفت دوتا الان دوتا فردا.این بار پامو بغل کرد و به پهلو خوابوندم گفت بغل خودم باشی دردش کمتره.اروم اروم امپولو زد من از درد اشک میریختم.بعدبرم گردوند وبوسم کرد گفت ببخشیدنفسم دردت اومد.اصلا توحال خودم نبودم.داریوش شلوارمو داد پایین.گفتم داریوش جان شیافو نزن خجالت میکشم.گفت عشق من من محرمت قراره بشم خجالت نداره.بعدشیافو گذاشت. خیلی دردم اومده بود,فرداصبحش حالم بهتربود,ظهرش خودش اومد امپولامو زد.

[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 19:26 ] [ ]
خاطره نفس خانم 2
...برای اولین بار یه بار از زیر آمپول زدن در رفتم اونم نه یکی سه چهارتا! !!!سال دو دبیرستان بودم وتابستون بود ... من باشگاه میرفتم (تیراندازی با کمان)و مسابقات انتخاب کشوری بود و از یه طرفم ماه رمضان بود...واز همه بدتر اینکه منم سرماخورده بودم شدید...خلاصه رفتم پیش دکتری ک دوست خانوادگیمون بود. ..بعد از اینکه معاینه ام کرد گفت حالت خیلی خرابه با این اوضاع روزه نگیری!گفتم نه حالش رو ندارم بعد از علائمم پرسید گفت بدن دردم داری ؟دست وپات درد میکنه ؟گفتم آره.بعد سریع گفتم ب خاطر تمرین زیاد دارم برای مسابقات آماده میشم. ..گفت آمپول میزنی یا قرص بدم؟منم مثل هر آدم عاقل دیگه گفتم آمپول نه قرص بدهبعد گفت میخوای آمپول تقویتی بدم دوپینگ کنی؟گفتم نه من خودم برنده میشم. ..خلاصه از هر دری وارد شد حریف من نشد ومن پیروز میدان شدم چون اون‌جوری ک بوش میومد اگه موافقت میکردم یه سه چهارتایی آمپول رو شاخش بود. ...و اینجوری بود ک من از زیر آمپول زدن در رفتم و اون دکتره یادگرفت سر آمپول زدن با من بحث نکنه! .....راستی تو مسابقه هم تو منطقه اول شدم و رفتیم برای استانی اونجاهم دوم شدم ولی برای کشوری مشکل پیش اومد نرفتم.....ببخشید چشم های نازتون خسته شد.

[ یکشنبه چهاردهم دی 1393 ] [ 1:3 ] [ ]
خاطره فاطمه خانم
سلام من فاطمه هستم14 سالمه
از بد بختی من مامان و بابام و داداشم دکترن
ی روز وقتی از خواب پاشدم دیدم بد جور گلوم درد می کنه
مامان بابام نبودن فقط داداشم بود
بعد داداشم دید حالم بده گفت فاطمه بیا بامن بریم بیمارستان گفتم نمیام گفت باید بیای لباسام روپوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم
داداشم گفت بین عزیزم من می خوام برم مموریت می گم به دوستم معاینت کنه
گفتم باشه
رسیدیم دم بیمارستان رفتیم تو اتاق اون دکتره
خودش ودوستش انگار همه اهنگ کرده بودن داداشم گفت عزیزم تو اینجا بشین رضا خودش می دونه چکار کنه گفتم باشه بعد دکتره معاینه کرد گفت وضعیت گلوت خرابه گفت برات 6تا امپول می نویسم داشتم سکته می کردم گفت 4تا سسفتریاکسن 2تاتقویتی دستو پام می لرزید گفت نگران نباش
گفت بیا بریم دارو خونه داروهاتو بگیرم بعد بریم تزریقاتی امپولاتو بزنممنم مثل بید می لرزیدم دارو هارو گرفتیم رفتیم تزریقات دکتره گفت برو دراز بکش بعدم اماده شو رفتم دراز کشیدم و اماده شدم امد ی امپول بزرگ دسش بود یکی کوچیک
گفت اروم باش دخترم ترس نداره
بعد گفت ی نفس عمیق تا کشید بزرگه رو فرو کرد انقدر جیغو ایی کشیدم تا کشید بیروم داشتم گریه می کردم
گفت تموم شد این یکی دیگه درد نداره گلم
باسنم سفت شده بود و می سوخت
گفت شل کن شل نکردم
گفت دردت میاد شل کن شل نکردم یهو فرو کرد ی جیغ زدم تزریقاتی پکید تو هم کشید بیرون ماساز داد گفت ببخشید درد داشت برای خودت بود
نمی تونستم راه برم ی تخت اورد گذاشتم روش در اتاق داداشم رو باز کرد گذاشتم اونجا گفت استراحت کن تا داداشت بیاد گفت بازم ببخشید فاطمه خانم
بعد رفت بیرون
خوابم بردتا داداشم امد بیدارم کرد بغلم کرد برد تو ماشین بعد گفت فاطمه داداشی امپول زدی؟ گفتم اره اونم 3تا گفت اخی بمیرم
بعد رسیدیم خونه گذاشتم روی تخت خودش بعد5 مین امد

گفت داداشی بیا اینارم بزن راحت شی عزیزم گفتم درد دارن من نمی خوام گفت عزیزمن مگه دلم میاد تو درد بکشی خیلی اروم برات می زنمبا بی حسی برات می زنم گفتم چرا تو دوست داری من درد بکشم برا همین می زنی گفت اصلا این طور نیس برای سلامتی خودته بعد خودش دمروم کرد امپولو فرو کرد اندازه ی اونا که اون دکتره زد درد نداشتم بعد وقتی تموم شد بوسم کرد گفت استراحت فردا که بیدار شدم خیلی حالا خوب بودفقط یکم تب داشتم داداشم ی شیاف برام زد خوب

[ دوشنبه هشتم دی 1393 ] [ 1:41 ] [ ]
خاطره کیمیا خانم
من نمیدونم این چه بخت سیاهیه که من بدبخت دارم.علاوه بر این که مامان و بابام دکترن داداشمم دکتره.خلاصه چشمتون روز بد نبینه کافیه نیم درجه تب کنم کارم تمومه.کلی آمپول واسم ردیف میکنن.دیشب سرما خورده بودم.یعنی چند روزی بود گلوم درد میکرد امابه روم نمی آوردم اما دیشب کوروش داداشم فهمید....مامانم وبابام خونه نبودن.خودش آماده شد رفت داروخونه.میدونستم چه خبره.رفتم تو اتاق و خودمو زدم به خواب....اما چه سود.کوروش با4تا آمپول اومد بالاسرم.میدونستم چونه زدن فایده نداره.یه ذره خواهش تمنا کردم که یواش بزن.اونم خیر سرش قولداد یواش بزنه.برگشتم دمر خوابیدم.خودش شلوارمو دادپایین.من از سردی الکل بیشتر از خود آمپول میترسم.تا پنبه رو کشید روی باسنم یهوخودموسفت کردم.چند تا ضربه زد که شل کنم.بالاخره به زور خودمو شل کردم.نمیدونم آمپوله چی بود لامصب هم درد داشت هم میسوخت......چهارتاشم وحشتناک بود.خلاصه باهر زوری بود زدیم دیگه.ولی الان اینقدر جاش درد میکنه که به زور راه میرم و به پشت نمیتونم بخوابم.دعا کنید دیگه تموم شده باشه ولازم نباشه دوباره آمپول بزنم....

[ سه شنبه دوم دی 1393 ] [ 16:45 ] [ ]
خاطره بهار خانم
سلام من بهار هستم 18 سالمه از بچگی میونه خوبی با امپول نداشتن وترسم در حدیه که باید رو به موت باشم تا برم دکتر.بریم سراغ خاطره آبان ماه امسال بود که به خاطر این که زیر بارون از مدرسه اومده بودم سرما خوردم اول از تب شروع شد بعد گلوم (نمیتونستم اب دهنمو قرورت بدم)مامانمم هرچقدر اسرار میگرد منم میگفتم عمراََ برم و خودم خوب میشمو از این حرفا .یکی دو روزی گذشت بهتر نشدم هیچ بدترم شدم منم همچنان پافشاری که دکتر نمیرم .از شانس منم مهمونامون که قرار بود دو هفته بعد بیان زود تر اومدن خونمون.اقازادهی دوست بابا که پزشک هستند با پدر و مادر ترشیف آورده بودن.اینا اومدن نشستنو بعدش من رفتم پیششون مادرش گفت:چیشده چرا انقدر رنگو روت پریده منم گفتم چیز مهمی نیست سرما خوردم .پسره دوست بابا گفت بدجور سرما خوردین،دکتر رفتی گفتم نه مامانش فوری گفت فرزاد جان بهار جونو معاینه کن دارو بهش بده تا زود تر خوب شه .باخودم گفتم چه قلطا. گفتم مرسی همین الان میخواستم برم دکتر وقت گرفتم خلاصه پیچوندمشون.گفتم میرم پیش پزشک عمومی بیمارستانی که عمم پرستارشه به عمه زنگ زدم گفت پزشگ شیفت مرده. به عمه گفتم اکه زن بود میومم دیگه ولش کن.شب شد دوباره اینا گیر دادن این سری مامان و بابا رفتن طرف اونا.خلاصه مجبور شدم رفتیم اتاق و معاینه کرد بعدشم بهم گفت تحمل بالایی داری من بودم با این وضع یه قدمم بر نمی داشتم از بی حالی.دفترچمو گرفت شروع کرد به نوشتن بعدش داد به بابام رفت دارو هارو گرفت من تو اتاقم بودم دیدم با یه مشما پر دارو امپول اومد تو بهم گفت امپولاتو میزنم زود خوب شی خواهرشم با من تو اتاق بودشروع کرد به اماده کردن امپولا بهش گفتم خیلی وقته امپول پنیسلین نزدما کفت مثلا چند وقت گفتم 7یا8 سال پیش .گفت اشکال نداره تست میکنم منم گفتم باشه .خلاصه تست کرد زیاد دردنداشت میخواستم بخوابم که امپولامو بزنه دیدم چهار تاست.رک بهش گفتم من چهارتا نمیزنم اونم گفت فعلا بزار به دونه بزنم بعدمنم بدجور خجالت میگشیدم خابیدم از ترس یادم رفت شلوارمو درست کنم که به خواهرش گفت امادش کن.بهش گفتم درد داره رک گفت آره من مات موندم بعدشم ظلومانه گفتم آروم میزنی همونجور گفت نه.پنبه رو کشید اولی زد خدایش زیا درد نداشت بعدش دومیو زد اونم دردنداشتو زودتر از اولی کشید بیرون.سر سومی وچهارمی گفت اینا زیاد درد دارن همکاری کن خوتو سفت نگیر.خاست امپولو فرو کنه گفت نفس عمیق تاکشیدم فرو کرد زیاد طول کشیدولی چون خودمو شل گرفته بودم زیاد دردم نیومد چنتا نفس عمیق کشیدم چهارمی رم زد .خدایش خوب زد امپولا که تموم شد بهم گفت دیدی گفتم تحملت بالاست من همین امپولا رو به خواهرم زده بودم جیغش هوا میرفت.ببخشید اگه بیمزه یا طولانی بود.

[ یکشنبه سی ام آذر 1393 ] [ 18:1 ] [ ]
خاطره آقا آرش
این خاطره با توجه به اینکه دوستان میگن جای دیگه هم نوشته شده حذف شد.

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 0:5 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Online User