خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
خاطره کارآموزی چت کنکوری یهترین چت کنکوری
نويسندگان
منتظر داستان جديد باشيد
بچه ها نظرتون چیه یه قسمت سوتی کده راه بندازیم و سوتی ها رو اونجا بگیم

اگه موافقین بگین تا یه قسمت راه بندازیم یا اگه پیشنهاد دیگه ای هم دارین لطف کننی بگین

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 23:57 ] [ ]
نظر
سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

******   بچه های کنکوری و پشت کنکوری عزیز. یه چت روم جالب درباره کنکور معرفی میکنم . برین و استفاده کنین اگه میخواین رشته خوبی قبول بشین .راستی به اولین اعضایی که 100 امتیاز کسب کنند شارژ جایزه داده می شود.  اینم ادرسش :

آزمون چت

راستی اگه میخواین درباره موضوعات مختلف مثل همین موضوعات وبلاگ چت کنین همه روزه ساعت 6 بعد از ظهر بیاین تالار زنگ تفریح چت روم بالا . منتظرتون هستیم

 

 دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 19:37 ] [ ]
خاطره اوا خانم
سلام من اوام و ۱۴سالمه به شدت از امپول میترسم ینی به شدتاا اره خوب حالا خاطره رو بگم من یه روز سرماخوردم مامانم گیر داد که پاشو بریم دکتر منم قبول نمیکردم تا اینکه حالم خیلی بد شد نتونستم مقاومت کنم اره اونروزم به جز بیتا خواهرم کسی خونه نبود بیتام ۱۹سالشه اره این منو بلند کرد برد دکتر دکتر معاینم کرد و شر وع کرد به نوشتن من حدودا ۵یا ۶سالی میشه امپول نزدم ولی تو تابستون برام پنیسیلین نوشته بود دکتره و تست کردن مشکلی نداشتم منم فرار کردم نزدم امپولو و دکترم تو سکوت داشت نسخه رو مینوشت منم فک نمیکردم که امپول بده خیلی راحت نشسته بودم بعد تشکر کردیم اومدیم بیرونو بیتا گفت بشین برم داروهانو بگیرم بیام منم گفتم نه منم میام باهات ولی نزاشت من نشستمو بهد ۱۰مین اینا اومد اونم با یه پلاستیک پر امپول ینی چشام قلمبه شده بود بیتا اومد پیشمو گفت بیا بریم تزریاقت امپولاتو بزن منم کل بدنم انگار لرزید یهو منو به زور بشکون اینا و تهدید که به مامانینا میگه و برام قاب نمیخرن رفتم تو تزریقات هیم اب دهنمو قورت میدادم راستی من گوشیم قابش شکسته بود برام قرار بود قاب بخرن بالاخره منو بیتا برد تو اتاقو شلوارمو شل کرد خوابوندتم رو تختو منم داشتم میمردم یهو خود به خود گریم در اومد من اصلا ادمی نبودم که گریه کنم ولی دیگه اشکم در اومد بیتا اومد کنارمو چار ساعت نازمو کشید که مرده اومد یه پسر خیلی جوون بود از حق نگزریم خیلی خوشگل بود خیلی منم خودمو سفت گرفته بودم اینمداشت امپولارو اماده میکرد هی میگفتم بیتا نمیخوام بریم اونم میگفت دیگه نمیشه عزیزم بخواب زود تموم میشه قول میدم هی گکریه میکرم من موقعی که گریه میکنم خیلی مظلوم یمشم حتی بیتام دلش برام میسوزه که پسره گفت اماده ای من رو به بیتا گفتم بیتا نه خواهش میکنم نمیخوام تو رو خدا پسره رو به بیتا گفت شما لطفا بیرون باشین بیتام رفت بیرون پسرم گفت چیه بابا ترس نداره که خیلیم دردش کمه الکلو کشید من یهو باز خودمو سفت گرفتم خودمو محکم گرفته بودم مثل سنگ شده بودم دیگه پسره گفت یزره خودتو شل بگیر دردت نیاد منم مجبور نشم هی دربیارم منم گفتم نمیشهههه یترسم اونم یه دختره اونجا بود حدودا همسن بیتا اومد گفت نترس عزیزم ترس نداره خیلی بهتره بزنی زودتر خوب میشی منم الان دوتا زدم ببین اصلا گریه نکردم اصلا درد نداره اصلا بهش فک نکن پسرم بعد دختره رفت پسرم دید اگه ناز منو بکشه تا صب طول میکشه الکلو زد و یهو امپولو فرو کرد منم از اینکه یهو زد جا خوردم و یه اخخخخ گفتمو شروع کردم به گریه کردن پسره هی میگفت بابا تو رو خدا اروم باش چیزی نیس الان تموم میشه من هی گریه میکردم که در اورد امپول و اونیکیو اماده کرد و الکلو زد و اینم با فشار فرو کرد که خیلی درد داشت خیلی منم هی فقط گریه میکردم و هق هق میزدم که اینم تموم شد و بیچاره بیتا ترسیده بود اومد تو دید من دارم گریه میکنم پسرم داشت سومیو اماده میکرد بیتا اومد گفت بمیرم الهی درد میکنه منم اروم گفتم خیلی و اروم اروم گریه کرذدم گفت اشکال نداره به جاش زود زود خوب میشی پسرم گفت اماده ای منم که باز بیتارو دیدم گفتم نه اینو نزنم تو رو خدا بسمه نمیخوام با همینام خوب میشم گفت عه نمیشه اوا جون بزن زود خوب شی یه چشمک به پسره زد که پسره فهمیدو امپولو یهو فرو کرد منم هی جیغذمیزدم منم یه جیغای میکشم گ‌ش همه کر میشه بیچاره پسره هی میگفت تو رو خدا اروم باش توروخدا منم هی گریه یمکردم که بالاخره تموم شد . من فک کردم امپولا تموم شده ولی فرداش بیتا داشت به مامانم میگفت دیروز سه تا زد برا امروزم داره و منم به زور برد تا امپولارو بزنم که رفتیم دیدم همون پسرست منو که ندید برگشت گفت وای تو باز اومدی فک نمیکردم بازم بیای منم یه اخم عمیق کردم که اوه اوه حالا عصبانی تو بدو برو بخواب بیام برات بزنم بیتام هی میخندید اخه ً..

[ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 23:5 ] [ ]
خاطره شیرین خانم
سلام من شیرینم ۲۴سالمه یه پسمل خوشگلم دارم که اسمش مهرانه و چهار سالشه من خودم مترجمم ولی شوهرم پزشکه یه روز که مهران مریض شده بود معاینش کردو براش نسخه نوشت رفت بگیرتش منم کم کم داشتم مهرانو واسه زدن امپول اماده میکردم چون خیلی دس به امپولش خوبه همیشه امپول میده .داشتم با مهران شروع میکردم که صحبت کنم که اگه بابایی امپول داد نترسه مثل یه اقا پسر بره امپولشو بزنه ولی تا کلمه امپولو که شنید یهو مثل این که زیرش میخ باشه بلند شدو گفت مامانی تو که نمیزاری به من امپول بزنه منم هیچ حرفی نزدم نزده بودم که زنگو زد که همزمان شد با جیغ مهران بغلش که کردم هی دستو پا میزد رفتم درو با کردم و مهران م هی جیغ میزد از شوهرم پرسیدم که براش امپول نوشتی مگه اونم یه نگا کرد و گفت بعله به خاطر اینکه زود خوب شه مهرانم گفت نمیخوام نمیخوام اخرش بردمش وابوندم رو تخت و شوهرم اومد تو اتاق درم پشت. سرش بست شروع کرد به اماده کردن امپولا مهرانم هم با تعجب هم با ترس نیگا میکرد که شوهرم گفت محک از کمرش بگیر تکون نخوره منم گرفتم کم مونده بود گریم بگیره دلم سوخت واس مهرانم که امپولو که فرو کرد قاطی شد با صدای جیغ و داد مهران و گریه هاش تموم که شد بغلش کردمو هی تکونش میدادم تا بالاخره اروم شد و خوابید جای امپولش کبود شده بود انقد ناراحت شدم از اون به بعد تا الان یه دو سه باری مریض شده ولی انقد من اصرار کردم به شوهرم امپول نزنه بهش ولی اخر کار خودشو کردو هر دفعه یه چن تا امپول میزد بهش

[ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 23:1 ] [ ]
خاطره مژده خانم
من اسمم مژده هست.18سالمه وبا بابام زندگی میکنم.پدرمادرم جدا از هم زندگی میکنن ومنم اکثر اوقات بخاطر اینکه بابام میره ماموریت پیش آقاجون ومادر جونم هستم.چند روز پیش یکسری امتحان های فشرده مدرسه ای داشتم.کنکوریم آخه،برای امتحان آخربدجور مریض شدم جوری که اصلا نتونستم درس بخونم.بابام هم ماموریته مثل همیشه.به هر مردنی بود رفتم مدرسه وامتحانوخراب کردم واومدم خونه مادرجون اینا.واردخونه که شدم باکوله پشتی دراز کشیدم جلوبخاری.عموم پزشک عمومیه اما با دوستهاش رفته بود مسافرت.چون اختلاف سنی زیادی نداریم همیشه بهش میگم فرهاد ولی وقتی چیزی ازش بخوام میشه عموجون:)خلاصه آقاجون به هرمکافاتی بود بردم دکتر،توراه هم مخشو زدم که نذاره واسم آمپول بزنن اونم چون من تک نوه میباشم وعزیزم براش قبول کرد.وقتی برگشتیم خونه داروهامو خوردم وخوابیدم.فرداش نتونستم برم مدرسه.بدتر شده بودم.بادوتاپتو جلوبخاری بازم میلرزیدم.فرهاد اومد وتا منودید گفت چی شده؟؟؟چرا مژده اینجوریه؟بردینش دکتر؟اقاجونم گفت اره دیروز.همینطور که داشت داروهارو توکیسه نگاه میکرد گفت آمپولم زدین واسش؟اقاجون گفت نذاشت دکتربنویسه فرهاد عصبانی شدوکیسه داروهارو پرت کرد رو میزو اومد لباسمو زد بالا دستشو گذاشت رو شکمم،گفت اخه تخم مرغ بذاری اینجا نیمرو میشه،بابا شماچرا به حرف این گوش دادین؟  منم حالم خیلی خراب بود،باکلی غرغر معاینم کردو شروع کرد به دارو نوشتن،منم که میدونستم بیچاره شدم خودمو مظلوم نشون دادمو گفتم عموجووووون...توکه نمیخوای بهم آمپول بزنی؟؟؟بااخم نگام کرد وگفت حرف نزن...گفتم بنویسی هم نمیزنم،دوباره بااخم نگام کردوگفت مگه جرأت داری؟اقاجون رفت داروهارو بگیره تافرهاد یکم خستگی بگیره،وقتی اومد دیدم به به،تا دستش اومده امپول نوشته،یه پنیسیلین1200 با دوتا دیگه واسه امروز،تا3روز دیگه هم روزی دوتا.فرهاد رفت تواشپرخونه تا امپولهارو اماده کنه منم افتادم به التماس آقاجون چون میدونستم دلش واسم میسوزه فرهادهم هی ازتو آشپزخونه میگفت بابا بهش گوش نده.تافرهاد اومد زدم زیر گریه وجیغ وداد،فرهادعصبانی بود ازم ولی دلشم میسوخت واسم انگاری.آقاجون چون نمیتونه گریه منوببینه رفت تواتاق.فرهاد گفت مژده دمر بخواب خودتو شل کن که افتادم به التماس که عموتررروخدااا نه،فقط امروزنه،اصلا فردا همشونو باهم میزنم فقط امروز نه،عمو خواهش میکنم که اونم فقط میگفت باشه باشه بخواب الان رسوب میکنه اذیت میشی به زور خوابوندمو زانوهاشو گذاشت روی پاهام که تکون نخورم وگفت تکون بخوری جوری میزنم که خیلی دردت بیاد منم فقط التماس میکردم که لااقل یدونشو بزن اولی رو که فروکرد بلند جیغ زدم فرهادهم سعی میکرد باهام حرف بزنه که حواسم پرت شه ولی خیلی درد داشت ومنم فقط داد میزدم واقاجونو صدامیزدم.دومی هم دردداشت ولی نه به اندازه اولی که همچنان من داد میزدم،سومی رو بعد 5دقیقه زد. مادرجون از بیرون اومد ودید دارم گریه میکنم کلی بغلم کرد ومادر بمیره براتو ازینا....واس آمپولهای بعدی هم هربار یه جنگی بافرهاد میزدیم واونم با دادوبیدادکه اگه نخوابی به زور میخوابونمتو محکم واست میزنم.بالاخره آمپولها تموم شد ومنم الان بهترم.چند روز پیش عموفرهاد واسه اینکه باهاش آشتی کنم بردم بیرون.آشتیم باهاش ولی نه هنوزکامل:)

[ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 23:0 ] [ ]
خاطره زیبا خانم
سلام.من زیباست.۱داداش بزرگتر دارم ب اسم ارین که دکتره.مادر و پدرم برای ی ماه رفته بودن خارج از کشور که من مریض شدم و جلو داداشم تظاهر میکردم که خوبم.ی روز خیلی دیگه بد بودم که وقتی داشتم میرفتم واسه ناهار غش کردم.بیدار که شدم دیدم تو تختمم و ارین کنارم نشسته و با اخم نگام میکنه.گفت دختره ی بی فکر اخه تو نمیگی ممکن بود بد تر بشی.منم گریم گرفته بود.بوسم کرد گفت حالا گریه نکن.معاینم کرد و گفت من میرم داروخونه تو هم حق نداری ی سانت جابجا بشی.رفت وقتی برگشت دیدم ی پلاستیک پر از امپول تو دستشه.بلند جیغ زدم.گفت چته.گفتم من امپول نمیزنم.گفت نترس برات کوچولو گرفتم که دردت نیاد.به هر زوری شد منو خوابوند ولی من گفتم میخام تو بغل تو باشم اونم منو تو بغلش گرفت و شلوارم رو تا زانوم داد پایین گفتم مگه میخای کجامو امپول بزنی که این همه پایین دادیش.گفت تو بخواب کاریت نباشه.بعد نگاه کردم تا ۸تا امپول و۵تا شیاف تو دستشه امپولا رو یکی یکی زد و منم کولی بازی . موقع شیافا که شد انقدر گریه کردم که از حال رفتم.بیدار شدم دیدم ارین با ی بشقاب سالاد میوه و ابمیوه بالا سرم هست.

[ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:59 ] [ ]
خاطره آقا مهران
سلام اسم من مهرانه و اومدم خاطره مو بزارم واستون
من یه نامزد دارم اسمش فرزانس و سال پیش اومده بود عید پیش من کل عیدو پیش من بود که وسطای عید زد من مریض شدم باهم رفتیم پیش دوستم که دکتره اونم معاینم کرد گفت که پسر حالت که خیلی بده چرا زودتر نیومدی انگاری سرت شلوغ بوده و خندید منم که صدام در نمیومد برگشت گفت اشکال نداره یه ۵شیش تا امپول بزنی خوب میشی و یه چشمک زد اخه مهدی میدونست من از امپول میترسم عوضی داشت اذیت میکرد که من یه چشم غره رفتم بهش گفتم تو که میدونی نمیزنم واس چی مینویسی اونم گفت نه اصلا هیچ جوره را نداره باید بزنی منم گفتم بزارش دست از سرم برداره گفتم باشه با فرزانه از مطب اومدیم بیرونو رفتیم داروهارو گرفتیم نامردی نکرده بود هفتا امپول داده بود عوضی من حساب اونم میزارم کف دستش دارو خونه تو یه درمانگاه بود که فرزانه گفت بیا امپولاتو همین جا بزن ینی هی واسه من بدبختی میبارید اخه تزریقاتیه دوست دختره قبلی من بود به فرزان گفتم نمیخواد میرم خودم بعدا میزنم که اخم کرد گفت نه نمیشه تو میپیچونی نمیزنیشون بیا از دستم گرفت کشید طرف تزریقاتیه و بعله منم چشمم به جمال کیمیا خانم روشن شد همون دوست دختر قبلیمو میگم اونم با تعجب نگامون میکرد که فرزانه امپولارو داد تزیقاتیم خلوت بود گفت برو بخواب تا بیام اینو با حرص گفت منم که چاره ای نداشتم ...

[ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:52 ] [ ]
خاطره حدیثه خانم
چند روز پیش تو دانشگاه دوستم سرما خورد اسمش بود کتایون استاد تا دیدش گفت بعد از کلاس بیا بیمارستان اون از آمپول می ترسید برای همینم به من گفت که باهاش برم استاد تا گلوش و دید گفت چرک کرده و باید 2تا آمپول پیلیسیلین و 2تا آمپول تقویتی بزنه بیچاره از استرس داشت می مرد استاد گفت من برم آمپولاشو بگیرم وقتی که اومدم استاد گفت من برای کتایون آمپول بزنم کتایونم وقتی اینو شنید یکم آروم شد وقتی که رفتیم تو اتاق تزریقات گفتش که لطفا آروم بزن منم گفتم باشه ولی به یه شرت که زود آماده شی تا من زود بزنم گفت باشه من آمپولا رو آماده کردم و روی میز گذاشتم اونم زود آماده شد اولین آمپول رو که گرفتم تا الکل و زدم به باسنش , هی  سفت کرد گفتم شل کن اما شل نکرد هر چی ام زدم به باسنش  شل نکرد مجبور شدم هر 4 تا آمپولو همینجوری بزنم اما وقتی سرنگا رو در می آوردم کلی خون می اومد بیچاره کتایونم کلی گره کرد وقتا ام که بر گشتیم با من یه ماه قهر بود.

[ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:50 ] [ ]
خاطره ساینا خانمم
سلام من سارینام خیلیم از امپول میترسم به شدت این خاطره مربوط میشه به ماه پیش که منو شوهرم ماه عسل رفته بودیم خوب حالا خاطره عروسی که تموم شد با هزار تا بدبختی ما راهی شدیم و رفتیم شمال چون زمستونم بود هوا سرد بود منم فقط لباس عرسیم و یه شنل تنم بود اون روز یخ زدم به طور کامل که رسیدیم و رفتیم خونه فرداااش که شد به زور وحید و بلند کردم بردمش لب دریا یه ذره قدم زدیم و اخرش به اب بازی کشید انقد بازی کردیمم که بالاخره خسته شدیم برگشتیم خونه رفتیم خوابیدیم تا ساعت یک بود حدودا که بلند شدم دیدم گلوم میسوزه چیزی به وحید نگفتم اخه دکتره منم که به شدت میترسم از امپول خلاصه من بلند شدم رفتیم ناهار خوردیم که دیدم داره بدجور نگام مکینه پرسیدم چیزی شده عزیزم گفت نه ولی احساس میکنم حالت خوب نیس سرماخردی منم رنگو روم پرید گفتم نه نه من خوبم بعد گفت که ولی من فک میکنم حالت بده دستشو گذاش رو پیشونیم و گفت ای وای تب داری که خانومی بیا بریم معاینت کنم منم قلبم داشت میومد تو دهنم گفتم نه نه نمیخواد اونم گفت نمخیوام چیه عزیزم حالت بده بیا معاینت کنم دارو بدم خوب بشی منم مثل بچه ها سرمو انداختم پایین و گریه کردن و گفتم وحیید من از امپول میترسم اونم گفت واای مگه بچه ای از کوچیکتراش نمیترسم اخرشم بقلم کرد برد تو اتاقو معاینم کرد اخرشم رفت دارو هارو گرفت اورد و اومد تو اتاقو گفت دمر بخواب خانومم منم داشتم میموردم برگشتم گفتم مگه تو قول ندادی امپول ندی اونم گفت نه من کی قول دادم اخه حالا هی من میگفتم هی اون اخرشم منو برعکس کردو شلوارمو کشید پایین انقد زیاد کشیدا ینی هر دوتا باسنم بیرون بود اروم الکلو کشیدو امپولو فرو کرد اولش گفتم زیاد جیغ جیغ نکن ولی نمیشد که اخرش هی میگفتم اخ اخ اونم میگفت اروم باش خانومم تموم میشه اروم باش منم هی میگفتم نه نمیخوام درد میکنه اخرشم کشید بیرون امپولو و میخواستم بلند شم که گفت وایسا عزیزم چن دیقه بعد دستکش پوشیدو کفت برگرد دمر بخواب باز منم نمیدونستم مخیواد چی کار کنه نی میگفتم وحید من امپول نمیخوام اونم میگفت باشه خانومی اروم باش که فهمیدم میخواد شیاف بزاره منم اندازه امپول بیشتر از شیاف میترسم که میخواست بزاره از جام بلند شدم گفت وا چرا بلند شدی گفتم نمیخوام وحید نیمخوام میترسم  اونم گفت نه نمیشه بخواب زود منم میگفتم نمیشه حالا این یه بارو نزنم اونم مگفت نه نه نه نمیشه اونجوری خوب نمیشی منم اخرش با گریه خوابیدم و شلوارو بازم کشید پایین اینبار بیشتر از دفعه پیش کشید پایین منم قلبم تو دهنم بود اونم اروم شیاف برام گذاشت ولی همین اروم یه جیغی زدم من که فک کنم کر شد بچاره الان دیگه عادت داره به کارای من

[ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:53 ] [ ]
خاطره مهرا خانمم
سلام من برگشتم یه خاطره دیگم بزارم این خاطره مربوط میشه به همین امسال حدودا سه روز پیش اینا اومدم زود تعریف کنم براتون
خوب حالا خاطره من حدودا از جمعه مریض شده بودم خودمم میدونستم حالم خوب نیست ولی هیچ حرفی نزدم میترسیدم بازم امپول بزنن بهم فرداش شنبهن من تو مدرسه حالم خراب شد معاونمون زنگ زد مامانم بیاد دنبالم اون هفته بابام نبود رفته بود ماموریت مامانمم که اومد دید حالم بده از همونجا یه راست بردتم بیمارستانی که بابام اون جا کار میکنه ما یه دوست خانوادگی داریم که زنش دکتره تو بیمارستان بابااینامم کار میکنه شوهرشم دکتره ولی با بابای من باهام ماموریت بودن رفتیم پیششو اسمش مهسا مامانم سلام اینا کرد منم هیچ حرفی نمیزدم قلبم اومده بود تو دهم این مهسا جون خیلی امپول میده خیلی خوشگل امپول میزنه برات منمچن بار امپول خوردم ازش خیلی ازش میترسم با اینکه مهربونو جوونه ولی میترسم ازش به خاطر امپوول خلاصه رفتیم منو معاینه کرد و گفت مهرا جونم بزرگ شده دیگه بچه نیس بترسه از امپول اینو نگفت من خودمو سفت گرفتم بعد گفت خاله جون برو دراز بکش رو اون تخت تو اتاقش تخت بود منم گیج بوم یهو فهمیدم قضیه از چ قراره یهو اشکم ریخت گفتم مامانی من امپول نمیخوااااام ولی مگه قبول میکرد هی میگفت واسه این که خوبشی لازمه منم میگفتم نمیخوام خوب شم مگه زوره اونم هی میخندید اونام هی میخدیدن و میگفتم مگه میشه اخرش مامانم با هزار جور گول زدم منو خوابوند بهم قول داد وقتی از مطب رفتیم بیرون برام لاک بخره منم عشق لاک قبول کردمو خوابیدم مهسام اومد بالا سرمو گفت افرین دختر خوب حالا خودتو شل بگیر دردت نیاد منم اروم فقط گریه میکردم کمی خودمو شل گرفتم که فورا امپولو فرو فرو کرد اینو که فرو نکرد اقا من یهو ترسیدم یه اخ بلند گفتم بعد شروع کردم گریه کردن انقد درد داشت که نگوو داشتم میموردم مامانم هی میگفت اروم باش مامانی الان تموم میشه اخرش که تموم شد و کشید بیرون پنبه رو محکم فشار داد روش به مامانم گفت سارا جون محکم فشارش بده وقتی تموم شد از مامانم پرسید واکسن زده مامانمم گفت نه نزده میترسید نزاشت بزنیم براش مهسا هم گفت واا مگه ترس داره دختردخوب ددی الان زدی درد نداشت بعد به مامانم چشمک زد که مخیواس من نفهمم ولی من فهمیدم مامانم منو بلند کرد و استینمو کشید بالا و یه لبخندم زد دیدم مهسا داره میاد گفت مانتشو درار اینجوری نمیشه مانتمومامانم دراورد الکولو کشید منم قلبم محکم میزد اخرش اروم فرو کرد تو دستم منم اروم اروم نفس میکشیدم نمیخواستم گریه کنم اخراش دیگه دردم اومد که اروم دراوردو گفت تموم شد دیدی اصلام درد نداشت منم حرف نمیزدم هیچی اخرش با مامانم اومدم خونه که تو راه یه لاک سرمه ای خوشگلم برام خرید البته خوب خوب نشده بودم بابام که اومد خوب نشده بودم یه امپول م اماده کرد زد ولی اصلا درد نداش الانم هنوز خوب خوب نشدم به خاطر همین بابام میخواد واسم شیاف بزاره ولی من نمیخوامممم از دیروز مخیواد اینکارو بکنه ولی من نمیزارم میترسمم خو ولی به نظر شما به زارم خوبه یا نه چون خیلی میترسم

[ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:51 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Online User