خاطرات پرستاری آمپول کارآموزی
فرار از آمپول
پسری 13-14 ساله با دو آمپول اومده بود یکی تقویتی یکی هم دگزا

معلوم بود خیلی می ترسه من آمپول دگزا رو آماده کردم و بهش گفتم رو تخت دراز بکشه . اونم من من کنان رفت رو تخت. هنوز آماده نشده بود . گفتم زودباش آماده شو چرا اینقدر می ترسی ؟ گفت آخه خیلی وقته آمپول نزدم . خواستم که امپولو بزنم خودش رو خیلی سفت کرده بود هر کاری کردم خودشو شل نکرد با هر زحمتی بود آمپولو زدم . داشت آخ آخ می کرد . منم رفتم آمپول دوم رو بیارم بزنم . تا رومو برگردوندم اثری از پسره نبود . معلوم نبود چه جوری در رفته بود . من مونده بودم و یه آمپول نزده

[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 21:47 ] [ ]
اولین آمپول زدن
این داستان رو از یک وبلاگ دیگه برداشتم . امیدوارم خوشتون بیاد

وقتی داشتم دوره ام را در بیمارستان می گذراندم، می ترسیدم که آمپول بزنم. این بود که می رفتم و محتویات آمپول رو توی پنبه الکی خالی می کردم و می آمدم. پس از مدت کوتاهی آوازه شهرتم تمام بیمارستان را پر کرد. با وجود مخالفت من همه می خواستند که من آمپول‌هایشان را بزنم، چرا که حتی همان تماس اولیه سرسوزن را هم حس نمی‌کردند. تا این که استادمان شنید و گفت:


آفرین به تو ... حالا بیا بریم یه آمپول جلوی چشمم بزن ببینم چه می‌کنی که هیچ کس چیزی حس نمی‌کنه. نتونستم بهونه ای بیارم ... بله مجبور شدم برای اولین بار آمپول بزنم ...

هورا ... من موفق شدم ولی ... هنوز فریاد بیمار بخت برگشته‌ای که اولین آمپول عمرم را به او زدم، بعد از سال‌ها توی گوشمه. 

طفلکی چه زجری کشید
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 18:9 ] [ ]
داستان جدید

باز هم خاطره نازنین خانم

براتون از روز اول کار عملی گفتم روز دوم هم اتفاق با حالی افتاد که الان هم یادم می افته خنده ام می گیره 

همچنان که مریض ها برای تزریق می اومدن یه سرباز با مامانش اومده بود که بیچاره بد جوری سرما خورده بود از اون پسر هایی هم بود که تا یه دختر و می بینن دست و پاشون رو گم میکنن 
آمپولش رو گرفتمم پنی سیلسن هم بود آماده اش کردم به سربازه هم گفتم که خودشو آماده کنه رو تخت داراز کشد وشلوارش و کشید پااین بیچاره خیلی همم لاغر بود منم پنبه و که کشیدم رو باسنش یهو باسنش جمع شد منم گفتم آقا یه نفس عمیق بکش تا اومد نفس بکشه سر سوزن و به باسنش زدم نمی دونی چقدر خودش و سفت کرد طوری که سوزن نرفت تو و از باسنش خون اومد 
آمپولو بهش نزدم سر سوزن و عوض کردم گفتم آقا بیزحمت خودت و یه کم شل کن تا پنبه رو خواستم دوباره بکشم دوباره باسنش و مثل سنگ سفت کرد مونده بودم چه کار کنم که یه فکری به سرم زد مسلح بالا سرش وایسادم و به دوستم چشمک زدم و گفتم قبل از این آقا یه پیرزن اومده بود تا آمپولشو زدم خانومه گوزید و تا این و گفتم با دوستم شروع به خندیدن کردیم و بعد اون سربازه بود که شروع به خندیدن کرد خندیدن همان و شل شدن باسن همان منم بلافاصله آمپول و فرو کردم تو پسره هم با صدای بلندگفت آخ ..........

[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 0:12 ] [ ]
خاطره سعید
این خاطره رو توی یک وبلاگ دیگه خوندم و دیدم قشنگه گذاشتم.

سوم راهنمایی بودیم که یه روز به اتفاق پدر و مادرم به مطب دکتر رفتیم من زیاد چیزیم نشده بود ولی وحید وضعش خراب بود ولی خب از اونجایی که هر بیماری یکیمون می گرفت چند روز بعد اون یکی هم مبتلا می شد پدر و مادرم ترجیح دادن قبل از اینکه منم کاملا مریض بشم منم ببرن دکتر. با تشخیص پزشک وحید بیچاره بعد از تزریق پنی سیلین و یه آمپول دیگه که نمی دونم چی بود مجبور بود که روزی یه آمپول تقویتی هم بزنه تا یه هفته ی دیگه که دوباره ویزیت بشه. وحید دل خوشی از آمپول نداره ولی خب وقتی مجبور باشه بزنه می زنه و مثل من داد و هوار نمی کنه. البته اینم بگم که دکتر واسه وحید 3 روز استراحت نوشت که با اصرار و البته ضعیف نالی وحید، دکتر 3 روز رو کرد 5روز و ما هم به اتفاق وحید که با وجود اون همه آمپول بازم خوشحال و خندان بود راهی خونه شدیم و من هم که در اون لحظه با وجود اینکه خیلی یه وحید حسودیم می شد که چرا 5 روز می تونه مدرسه نره ولی اصلا دوست نداشتم که جای اون باشم و خدا رو شکر دکتر هم برای من فقط قرص و کپسول تجویز کرد که فکر کنم یه دونه اش رو اونم چون مامانم آورده بود خوردم بقیه اش هر روز می رفت توی سطل زباله.روزها از پی هم می گذشت و من مجبور بودم تنهایی به مدرسه برم و وحید هم به لطف مرخصی 5 روزه و البته آمپول های تقویتی خیلی بهتر شد طوری که اگه یه نفر ما رو با هم می دید فکر می کرد که من مریض بودم نه اون. اینم بگم که که آمپول های وحید رو آقاآرش همسایه ی طبقه یایینی ما که یه دانشجوی پزشکی بود و تازه هم ازدواج کرده بود می زد.

روز چهارم بود و من توی مدرسه با بچه ها مشغول صحبت بودم که یهو معلم عربی مون اومد و گفت که یادم رفته بود بهتون بگم که فردا از 4 تا درسی که خوندین امتحان می گیرم.انگار آب سرد ریختن رو سرم... من همیشه با عربی مشکل داشتم و توی امتحان قبلی هم نمره ی خوبی نگرفته بودم و فقط به خاطر اینکه بقیه ی درس هام خوب بود و با وساطت معاونمون قرار شده بود که به خانواده ام نگن به شرطی که توی امتحان بعدی جبران کنم و حالا وقت جبران بود... وحید هم نبود که که با هم تبانی چیزی بکنیم. اون عربی اش خیلی بهتر از من بود ظهر خسته و ناراحت داشتم برمی گشنم خونه که یهو فکری به سرم زد و با کلی اصرار وحید رو راضی کردم که طبق نقشه ی من پیش بره و اینطوری شد که روز بعد وحید به جای من رفت مدرسه و من به جای اون موندم خونه. نمی دونید چقدر خوشحال بودم و با خودم گفتم چقدر خوبه که من الآن اینجا می خوابم و امتحان عربی هم عالی میشه توی همین فکرا بودم و غافل از اینکه مامانم داره وحید رو صدا می زنه اصلا حواسم نبود که به جای اون باید جواب بدم که یهو به خودم اومدم از بس هول شدم سرم رو کردم زیر پتو راستش می ترسیدم تابلوبازی دربیارم و مامانم بفهمه که جامون رو باهم عوض کردیم. توی همین فکرا بودم که که مامانم گفت وحید با توام چرا امروز انقدر می خوابی؟ ساعت 10 شده پاشو صبحانه ات رو بخور یه نگاهی به کتابات بنداز که فردا دیگه باید بری مدرسه. من که واسه اوقات بیکاری امروز هزارتا نقشه کشیده بودم و حالم گرفته شده بود بدون این که فکر کنم پتو رو کنار زدم و گفتم: مامان بذار بخوابم سرم درد می کنه مامانم با دیدن من گفت چرا انقدر سرخ شدی چرا اینطوری شدی تو که خوب شده بودی؟ باشه پسرم بخواب.

منم خوشحال از کاری که کردم گرفتم خوابیدم مدت زیادی نگذشته بود که دیدم مامانم داره صدام میکنه چشام رو باز کردم دیدم که ِا آقا ارش هم پشت سر مامانم وایساده. مامانم به آقا آرش گفت ببخشید که مزاحمتون شدم ولی می بینید که امروز سرحال نیست گفتم که به جای عصر الآن آمپولش رو بزنید 2تا از آمپولاش مونده نمی دونم هر کدوم که بهتره الآن بزنید...
منو میگی چنان شوکه شده بودم که نمی تونستم حرف بزنم . مامانم رفت و آقا آرش هم مشغول آماده کردن آمپول شد. آقا آرش خیلی آدم باحالیه و در هیچ شرایطی خنده از روی لباش محو نمیشه ولی حتی اونم با دیدن حال من و نگاهی که به آمپول سر در هوا داشتم تعجب کرد و گفت: روز قبل که اینطوری نبودی، قبلا هم انقدر نمی ترسیدی. خب دیگه آماده شو زود بزنم که بهتر بشی. در حین اینکه داشتم روی شکمم می خوابیدم یهو بغضم ترکید و مثل دخترا شروع کردم به گریه کردن و آقا آرش هم گفت گریه نکن مرد که گریه نمی کنه این آمپول رو که بزنم بهتر میشی و خودش شورت و شلوارم رو کشید پایین و پنبه رو کشید رو باسنم سردی پنبه الکلی ترس بیشتری رو به من وارد کرد،می خواستم التماس کنم نزن که بازم جلوی خودم رو گرفتم من نباید خودم رو لو می دادم وگرنه خیلی افتضاح می شد توی همین حال و هوا بودم که آقاآرش سوزن رو فرو کرد تو باسنم و در ادامه ی اون صدای بلند من بود:آااااااااااااای.............آخ............( و البته گریه) مامانم به همراه زن آقا آرش که نمی دونم کی اومده بود خونمون اومدن تو و مامانم گفت : چی شد شده؟ آقا آرش هم گفت: هیچی نمی دونم چرا وحید امروز نازک نارنجی شده!!! و من بدون اینکه حتی ذره ایی خجالت بکشم با باسن لخت داشتم گریه می کردم مامانم اومد و دستش رو کرد توی موهام و گفت: گریه نکن پسرم به جاش زود خوب میشی. و من که تازه احساس شرم و حیا بهم دست داده بود با صدایی گریه آلود گفتم مامان بهشون بگو از اتاق برن بیرون خجالت می کشم. مامانم هم که داشت لباس هام رو مرتب می کرد گفت باشه ولی قول بده که دیگه گریه نکنی.
خلاصه بعد از آبروریزی وحید از مدرسه برگشت و گفت که امتحان رو خوب داده (اگه می گفت خراب کرده نمی دونم چه بلایی سرش می آوردم!) منم ماجرا رو براش تعریف کردم اول باور نکرد و بعدش هم کلی خندید و گفت فکر نمی کردم به این سادگی ها بشه به تو آمپول زد.

[ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 ] [ 1:0 ] [ ]
خاطره نازنین
من هم مثل خیلی ها فکر میکردم تزریق خیلی کار سختیه و فکر میکردم من هرگز نمی تونم آمپول بزنم وبرام مثل یه رویا بود 
تا اینکه عزم و جزم کردم و رفتم دوره .....دروه ی تئوریمون یه خانم مربی خیلی توپ و با حال دلشتیم که من هنوزم که هنوزه مدیونش هستمم همه چیز رو براموون راحت تصور میکرد و حسابی انرژی میداد بین خودمون باشه ممنم شاگرد زرنگ کلاس بودم 
خلاصه اون دوره با موفقیت به پایا رسید و ما رو مانکن ها تزریق کردیم ولی هنوز کو تا تزریق واقعی 
دوره ی عملی با یه مربی دیگه بودیم که اونم راه و چاه و نشون داد و همونجا بچه های هم دوره ای رو هم تقویتی زدیم تا حدودی ترسم ریخته بود مونده بود گوی و میدان ....
تا اینکه را تقسیمون کردن برای کار عملی رفتیم بیمارستان .....صبح اول وقت سرحال و قبراق رفتم بیمارستان عجب بیمارستانی عالیییییی پر از تزریق فرصت نشستن هم نداشتی 
اولین تجربه ی تزریقم یه پیرمرد بود آمپولاشو داد و رو تخت دراز کشید منم با اعتماد به نفس ظاهر و تپش قلب آمپول و آماده کردم مربی هم بالا سرم بود تا پنه رو کشیدم رو باسنش یهو آمپول ازدستم افتاد مربی سریع یه چشمک بهم زد که به رو خودت نیا منم سریع آمپول و برداشتم و به جایی که مربی اشاره کرد زدم 
پیرمرده گفت دخترم تموم شد گفتم بله آقا گفت تازه کاری منم خندیدم گفت آفرین خیلی خوب بود اصلا نفهمیدم انشا الله موفق باشی منم خوشحال از تعریف حاج آقا حریص تر شدم برایی آمپول زدن هایی بعدی مربی هم به نشانه ی رضایت دستی به پشتم زد 
و این جوری شد که آمپول زدن و یاد گرفتم

[ شنبه بیستم آبان 1391 ] [ 16:53 ] [ ]
نظری , داستانی ؟ هیچی ؟
منتظر خاطرات و تجربيات شما هستم.
[ جمعه نوزدهم آبان 1391 ] [ 15:56 ] [ ]
روز دوم کارآموزی

روز سوم باز هم بخش تزریقات بودیم

یک دختر 17-18 ساله با پدر و مارش اومده بود . 2 تا آمپول داشت. مربی مون به یکی از دخترا گفت که بره براش تزریق کنه . دختره التماس می کرد که از خیر آمپول بگذرند , اما پدر و مادرش قبول نمی کردند . آخرش با ناراحتی رفت تو تا آمپولارو بزنن. ما هم تو سالن منتظر بودیم تا یکی پیدا شه تزریق داشته باشه. بیچاره دختره , آخه این هم دوره ای ما خیلی کند بود و خیلی هم می ترسید . شاید نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا دو تا آمپول رو تزریق کرد . آخر سر هم دختره لنگان لنگان از اتاق بیرون اومد . زیر لب هم خدا می دونه چی داشت می گفت

[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 12:48 ] [ ]
کارآموزی
برای کاراموزی رفته بودیم بیمارستان

4 نفر بودیم 2 تا پسر بودیم 2 تا دختر

روز اول رفتیم اورژانس قسمت سوچور (بخیه)

روز دوم هم تزریقات. 

من که خیلی استرس داشتم چون فقط روی مانکن تزریق کرده بودیم و الان موقع واقعی بود. خدا خدا می کردم کسی برای تزریق نیاد.

اولین مردی که اومد مربی مون به من گفت بیا تزریق کن . منم که دستام کاملا می لرزید . مربی فهمید و با چشم اشاره کرد که سوتی ندم. پسره آماده شده بود . من آمپول رو آماده کردم و منتظر راهنمایی مربی بودم. مربی دستم منو گرفت و محل و زاویه تزریق رو به من یادآوری کرد. دستم واقعا می لرزید . امپول رو نصفه فرو کردم . دیگه نتونستم ادامه بدم . مربی دستم رو نیشگون گرفت و اخم کرد. بدون اینکه طرف بفهمه آمپول را تزریق کرد. بعد از رفتن مرده منو دعوا کرد . اما تو آمپول دوم ترسم تا حد زیادی ریخت . بعد از اون فقط منتظر بودم یکی بیاد امپول بزنه.

[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 0:47 ] [ ]
خاطره
دانشجو که بودیم کافی بود یکی تو اتاق سرما بخوره بقیه هم دنبالش سرما میخوردند و این دوره تا آخر سرما ادامه داشت یادمه یکی از دوستام بدجوری سرما خورده بود دکتر هم براش چند تا آمپول نوشته بود اما دوستم نمی تونست از جاش نکون بخوره همش هم ناله میکرد که ای خدا برای تزریق چی کار کنم منم شیطنتم گل کرد گفتم بابا غصه نخور من خودم بلدم آمپولتو بزنم اونم گفت راست میگی منم گفتم دروغم چیه دختره یه عالمه خوشحال شد که دیگه مجبور نیست تو اون سرما بیرون بره منم گفتم حاضر شو دوستم رو تخت دراز کشیده بود و بقیه هم اتاقی ها هم بالا سرمون با اعتمتد به نفس کامل شلوارشو کشیدم پایین پنبه الکل رو هم کشیدم رو باسنش دوستم التماس میکرد که تو را خدا یواش بزن منم گفتم نگران نباش یهو زدم زیر خنده گفتم بابا شوخی کردم من اصلا آمپول زدن بلد نیستم تا این و گفتم همه ریختن رو سرم و به شوخی کتکم زدند.

خاطره از نازنین

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 23:25 ] [ ]
5 نکته برای تحمل آمپول

آیا آمپول زدن مضطربتان می‌کند؟ مطمئن باشید که این فقط شما نیستید که این مشکل را دراید. افراد زیادی از آمپول زدن می‌ترسند و دلیل آن هم ترس از سوزن است. دفعه بعد که دکتر برایتان آمپول تجویز کرد، بااستفاده از این نکات تحمل آن را برای خودتان ساده تر کنید.

1. وقتی در سالن انتظار هستید سعی کنید فکرتان را به چیز دیگری منحرف کنید. یک بازی، کتاب یا موزیک با خودتان داشته باشید، چیزی که بتواند حواس شما را پرت کند و یادتان برود که در اتاق انتظار برای زدن آمپول نشسته‌اید.

2. تمرکز کنید و نفس هایی عمیق و آرام بکشید. هوا را کامل به داخل شکمتان وارد کنید. تنفس عمیق می‌تواند به ریلکس ‌تر شدن شما کمک کند و تمرکز کردن روی چیزی جز آمپول باعث می‌شود حواستان از آن موضوع پرت شود.

3. عمداً روی یک چیز در آن اتاق تمرکز کنید. یک تابلو، پوستر یا علامت روی دیوار پیدا کنید و روی آن تمرکز کنید. به جزئیات آن خوب دقت کنید: اگر روی یک تابلو تمرکز کرده‌اید، مثلاً تعداد گل‌هایی که در باغی که در تابلو نقاشی شده است را بشمارید یا هر چیز دیگری که در تابلو وجود دارد. به پیامی که در پوستر تبلیغاتی موجود در اتاق داده شده توجه کنید. درهرحال باید بتوانید روی چیز دیگری به غیر از آمپول تمرکز کنید.

4. سرفه کنید. تحقیقات نشان می‌دهد که سرفه کردن موقعی که سوزن وارد بدنتان می‌شود به شما کمک می‌کند درد کمتری احساس کنید.

5. بدنتان را شل و ریلکس کنید. احساس فشار در بدن، مخصوصاً اگر قسمتی از بدنتان که سوزن قرار است وارد آن شود را سفت کرده ‌اید، باعث می‌شود بیشتر دردتان بگیرد.

بعضی‌وقت‌ها بعضی‌ها بعد از آمپول زدن احساس سرگیجه و ضعف می‌کنند. اگر شما هم همین احساس را داشتید، قبل از ترک مجل جایی بنشینید و چند دقیقه استراحت کنید.

خجالت نکشید و اگر از آمپول زدن می‌ترسید یا قبل از آن استرس می‌گیرید، حتماً به پزشک یا پرستار بگویید. متخصصین به این مسئله عادت دارند و می‌توانند برای ریلکس شدن کمکتان کنند.

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 1:11 ] [ ]
خاطره
دوستای عزیز اگه کسی خاطره ای از مریض شدن یا آمپول داره می تونه توی قسمت نظرات بذاره تا بقیه هم اونو بخونن

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 0:47 ] [ ]
ترس از آمپول
برادر زاده ام رو بعد از سرماخوردگی شدید بردیم دکتر.

دکتر براش آمپول نوشت . رفتم از داروخونه داروهاشو گرفتم . امپولو دادم مادرش تا ببره تزریقات. با هر مصیبتی بود برادر زاده رو فرستادیم اتاق تزریقات تا آمپولشو بزنه . منم تو سالن منتظر شدم . بعد از چند دقیقه که خبری نشد رفتم ببینم چه خبره . دیدم که پرستار و مادره حریف برادر زاده ام نمیشن . منم رفتم کمک پاهاشو محکم گرفتم . اونم با صدای خیلی بلند فریاد می زد . پرستاره فوری آمپولو تزریق کرد . تا چند دقیقه بازهم گریه می کرد . لباساشو مرتب کردیم .  از اتاق که اومدیم بیرون دیدم که همه دارن مارو نگاه می کنن

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 0:38 ] [ ]
آمپول
دوستم خیلی بد سرما خورده بود. چند بار بهش گفتم برو دکتر . می گفت حوصله دکتر رفتن ندارم اما دید دیگه نمی تونه از جاش بلند بشه بهم گفت پاشو بریم دکتر.

دکتره تا دوستمو معاینه کرد گفت چرا اینقدر دیر اومدی ؟ مجبورم برات امپول بنویسم . 4 تا آمپول پنی سیلین براش نوشت . رفتیم از داروخونه گرفتیم . بهش گفتم بریم درمانگاه امپولاتو بزن . اونم گفت نه بابا چرا پول الکی بدیم خودت که بلدی بزنی بیا خودت بزن . گفتم آخه پنی سیلینه خطرناکه تست می خواد. بالاخره قرار شد براش بزنم. رفتیم خونه و بهش گفتم حاضر بشه . آماده که شد منم دوتا از آمپولارا آماده کردم. خودش رو سفت کرده بود چند بار زدم به باسنش تا شل کرد بعدش آروم آروم تزریق کردم . یکم قیافه اش توهم رفت اما به روی خودش نیاورد. اوی یکی آمپول رو بهش تزریق کردم . شب حالش بهتر شده بود.

[ چهارشنبه دهم آبان 1391 ] [ 21:20 ] [ ]
درباره وبلاگ

دیدن آمپول خیلیا رو می ترسونه . مرد و زن کوچیک و بزرگ نداره . اما واقعا هر آمپولی که درد نداره . این ماییم که یاد دردناک ترین آمپولی که خوردیم میفتیم و ناخودآگاه ترس بهمون غالب میشه .
اما اینجا می خوایم بگیم آمپول زدن زیادم سخت نیست. من تزریقات رو طی دوره تئوری و عملی یاد گرفتم . نه اینکه از آمپول نمیترسم اما هر جا لازم باشه خودم داوطلب میشم تا برام آمپول تجویز کنن
برچسب‌ها وب