خاطره زهرا جان
سلام به همه بچه های گل وب من زهرام18سالمه وکنکوریم قبلنم خاطره گذاشته بودم اما ازبچگیام اخه من از10سالگی دیگه امپول نزدم تااااا همین 2هفته پیش حالابریم سراغ خاطره:24آبان بود که یه جلسه عمومی بامشاورمون که پزشکم هست داشتیم واونجا مشاورمون گفت امروز همتون میرین واکسن سرماخوردگی میزنین وهمچنین ازاین به بعد بایدهر40روزیکبار امپول نوروبیون بزنین که هم تقویت بشین هم دردهای ناشی ازاسترس دیگه نداشته باشین بعدم ازفوایدش گفت که ازریزش موجلوگیری میکنه و......گفتم:اقا میشه بجاش قرص مولتی ویتامین بخوریم؟؟؟؟با اخم گفت اصلا فقط وفقط امپول فکرنمیکنم بااین سنتون ازامپول بترسین نه؟؟؟کسی چیزی نگفتوسکوت برقرار شد دوباره گفت نه اینجوری نمیشه من امروز اسم این امپولو برا خونوادهاتون اس میکنم ومینویسم حتمااا باید تزریق شه منم همینجوری برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم خب به اونام الکی میگیم زدیم>؟>؟> بچه هاخندیدن اما مشاورمون اخمش غلیظترشدوگفت شماخیلی بیخود میکنین من اگه چیزی میگم بخاطرخودتونه باید به حرفم گوش بدین وگرنه حذفتون میکنم دیگه کسی جیزی نگفتو مشاورم رفت بیرون وخانومی که برای ارزیابی کارنامه هامون بود اومدصحبت کرد بعد نیم ساعت که اون رفت ماهم وسایلمون جمع کردیم بریم بریم که دیدیم اقای مشاور خندون وشاد اومد تو یه نیم برگه به همه داد وگفت رفتم کلینیک رازی که توکوچه کناریه وبا خانم مسئول تزریقاتش هماهنگ کردم قرارشد همتون برین همونجابزنین نیازنیست بخرینش همونجا بهتون میدن وپولشوحساب میکنن وقتی زدین این برگه روبدین که مهروامضاکنه ودفعه بعدی این برگه روبیارین هرکی نیاره حتی اگه زده باشه وبرگشوجاگذاشته باشه دوباره خودم براش میزنم هیچ شوخیم باهیشکی ندارم بعدبه من نگاه کردو گفت حالاچی؟میتونی الکی بگی زدی بعدم خندیدورفت به برگه نگاه کردم نوشته بود((خانم..........درتاریخ.............برای تزریق امپول نوروبیون تشریف اوردن پایینشم نوشته بود مهروامضا)) نه واقعا اینو نمیشدهیچکارکرد دیگه فاتحموخوندم وبا صورت اویزون اومدم بیرون بابام اومده بوددنبالم توراه گفتم مشاورگفته بایدواکسن بزنیم که یدفه بابام جلو ی داروخونه نگهداشت گفت الان میرم میخرم بروبزن قلبم اومدتوگلوم 1000بارخودمو لعنت کردم که گفتم واقعاامادگی نداشتم ازبابامم خجالتم میشدبگم میترسم خلاصه بابام واکسنوخرید وبعدم رفت روبرو یه کلینیک وایساد گفت بدوبزن بریم منم باترس ولرز پیاده شدم رفتم تو تزریقاتیش هی به خودم امیدمیدادم که تودست میزنن دردش کمه رسیدم خانومه گفت تزریق دارین گفتم اومدم واکسن بزنم واکسنو گرفتو گفت بشین استینتم دربیار بااسترس فراوون نشستم استینمو دراوردم خانومه لرزش دستاموکه دیدگفت نترس دخترخوب اصلا دردنداره ببین سوزنش چقدرکوچیکه نگاه کردم واقعانازک وکوچیک بود اومدنزدیک والکل زد بعدم فرو کرد زیاددردنداشت اماسوخت ولی خب زودتموم شد منم خوشحال تشکرکردم واومدم بیرون رفتیم خونه فرداش تومدرسه بادوستام کلی حرف زدیم راجع به نوروبیون به این نتیجه رسیدیم که چاره ای جز زدنش ندارم قرارگذاشتیم2روزبعدکه توهمون اموزشگاه کلاس داریم بریم بزنیم تا اون روز همش استرسشوداشتم خیلی میترسیدم خلاصه روزموعودرسید ومنو2تادوستام (که مثل خواهرمن و دوقلوان به اسم فاطمه وفائزه) رفتیم کلاس توراه هر3تامون به شدت استرس داشتیم فاطمه خیلی بیشترازمادوتا رسیدیم اموزشگاه 45دقیقه تاشروع کلاس مونده بود که راه افتادیم سمت قتلگاه رسیدیم تزریقاتش خیلی شلوغ بود مسئولش فقط یه خانوم بودکه هم تزریقات اقایونو انجام میدادهم خانومارو 5نفر5نفر میفرستادن تو گروه اول رفت که2تاپسربچه هم جزئشون بود که خیلیییییی جیغ زدن وترس ماهارو2برابرکردن ماجزءگروه بعدبودیم که قبض گرفتیم البته فاطمه میشد نفر6که مابه اصرارگفتیم میخوایم باهم بریم وقبول کردن ورفتیم تویه اتاق بزرگ بودکه 4تا تخت داشت و فقط یکیش پرده داشت یه پسر حدودا24ساله روی یکی ازتختا سرم بهش وصل بود نفراول یه خانوم بودکه سرم داشت ورفت روی یه تخت بی پرده دراز کشیدوسرمش وصل کردن بعدش یه دختر12ساله که بشدت مریض بود ومعلوم بود خیلیییی میترسه وبعدازاونم یه پیرمردهوبعدازاونم ما3تاااااا حال من اصلاقابل توصیف نبود پاهام ازاسترس شدید بیحس شده بودن دوستامم بدترازمن.......خانومه اومدطرف مادردختره وامپولاشوگرفت وگفت براامروز3تاامپول داره که2تاش پنیسیلین تست داده؟؟؟؟مادره گفت نه ولی4ماه پیش زده خانومه هم گفت پس اشکال نداره بخوابونینش مادره دست دخترشوگرفت وبرد پشت پرده وخوابوندش زنه هم امپولاشواماده کرد ورفت پشت پرده بعداز چندثانیه صدای اخخخخخ دختره اومد وبعدصدای تموم شدپرستار دوباره بعدازچندثانیه صدای ااااااایییییییییییییی وبعدشم گرییییییه ماباترس به هم نگاه کردیم که فاطمه گفت بچه ها توروخداااااابیاین بریم من میترسم که یدفه صدای خنده اومد برگشتیم طرف صداکه دیدیم اون پسر جوونه که سرم دستشه داره به مامیخنده یه اخم کردم وبرگشتم (( اینودیگه کجای دلم جابدم کم استرس دارم باید استرس مسخره کردن این هرکولم داشته باشم ))فائزه شروع کرد با فاطمه حرف زدن منم تواین فاصله باگوشیم رفتم تواینترنت و امپول نوروبیونو سرچ کردم که کاش نکرده بودم سه تاکلمه تومتنش بدجورتوچشم بود(((عمیق عضلانی*روغنی*دردناک))) حالم بدترازبدشد دوستام هم خوندن که دیگه اشکشون داشت درمیومد خانومه ازپشت پرده اومدبیرون وبعدازچنددقیقه هم دختره درحالیکه هنوز گریه میکردودستش روباسنش بودرفت بیرون پرستاره رفت سراغ امپولای پیرمرده که بعدازمابود پیرمرده یه کیسه پرامپولشودادکه خانومه گفت امروزباید2تاشونوبزنی بقیه هم بایدهرروز2تاتزریق شه امروز نوروبیونو ویه امپول دیگه (که اسمشو یادم نیست)برات میزنم برورواون تخت بخواب تاامادشون کنم ماهم که اسم نوروبیونو شنیدم رفتیم طرف خانومه که داشت امپولارو اماده میکرد یکیش بیرنگ بودتوی سرنگ کوچیک ویکیشم قرمزتوسرنگ بزرگتر فاطمه گفت کدومشون نوروبیونه؟؟ خانومه باخنده گفت این قرمزه گفتم نمیشه واسه ماسرنگش کوچیک باشه اگه ندارین میریم میخریم خانم پرستار به اون پسره که سرم دستش بود ودوباره داشت به مامیخندیدنگاه کرد ولبخندش عمیقتر شدوگفت نه عزیزم داروش غلیظه بایدهمین سرنگوسوزن باشه بعدم رفت سراغ پیرمرده ماهم خیره شدیم به پیرمرده که واکنششو ببینیم پرستاره روکش سرنگو برداشتو سوزنوفرو کرد پیرمرده پاش تکون خوردو بلندگفت آآآخ خانومه گفت چیزی نیست شل کن الان تموم میشه دیگه پیرمرده چیزی نگفت تاتموم شد پرستاره برگشت طرف میزکه پنبه برداره چهره های مارودیدباخنده گفت نترسین بابا زودتموم میشه یکیتون برین اماده شه تا بیام ضربان قلبمو واضح ازرومانتوم حس میکردم گفتم کی اول میزنه؟؟؟؟؟؟؟ فاطمه بابغض گفت من اخرین نفرمیرم هاااا من به فائزه نگاه کردم گفتم توبرو اونم چیزی نگفت 3تایی رفتیم پشت پرده فائزه روکمک کردیم درازبکشه واماده شه شلوارش یه کوچولودادم پایین فاطمه کنارش وایساد منم روبروش زانوزدم وگفتم خواست سوزنوفرو کنه نفستوحبس کنو سعی کن کاملاااا شل باشی سرشوتکون داد بعدازچندثانیه خانومه اومد گفت شلوارتوبیشتربده پایین بایدعمیق تزریق کنم فاطمه کمک کردوشلوارش تقریباتانصفه کشیدپایین بعدمحکم پنبه کشید وگفت شل کن فائزه چشاش بسته بودوفشارمیداد روکشوسرنگو برداشت گفتم فائزه نفستوحبس کن همین کاروکرد وخانومه سوزنوگذاشت روپوست وفشارداد دیدم خیلی سخت وبافشاررفت تو فائزه اروم گفت ایییییییی موقع تزریق دست منومحکم فشارمیداد لبشوگازمیگرفت تاتموم شد وکشیدبیرون یه قطره اشک ازچشش چکید گفتم تموم شد عزیزم خانومه گفت زودبلندشو بعدیتون بخوابین بیرون شلوغه فائزه روکمک کردیم بلندشه بعدی نوبت من بود واقعا حالم بدبود همش چندتا چیزتوذهنم وول میخورد ((((((((عمیق عضلانی روغنی وآخخخ پیرمرده واشک فائزه ))))))))باکمک بچهها خوابیدم شلوارمرم دادم پایین واماده شدم یه دستم و فاطمه گرفته بود یکیم فائزه باهام حرف میزدن ولی من اصلااانمیشنیدم خانومه اومدودرعرض2ثانیه سوزنو فروکرد کرد چون واقعاشکه شده بودم اخخخخخخ بلندی گفتم که خانومه گفت اروم باش بعدم شروع کردبه تزریق قشنگ گشادشدن رگهامو حس میکردم بزورتحمل کردم تاتموم شدوسریع بلندشدم تافاطمه بخوابه فاطمه خوابید وخانومه خودش امادش کرد وبعد سوزنوفروکرد تاوسطاش طاقت اورد امابعدش اروم گریه میکرد تاتموم شد واونم بلند شد خودمونو جم وجورکردیم ورفتیم بیرون یه پسربچه6ساله اورده بودن که بایدسرش بخیه میشد هم خودش هم مادرش خیلییی گریه میکردن واونجاروکلی شلوغ کرده بودن خلاصه تشکرکردیم واومدیم بیرون که بازم اون پسربیشعوره داشت میخندیدوباخنده گفت دردداشت؟؟؟؟؟؟؟ فائزه هم که دیگه جوش اورده بود بلندگفت مرررررررررررگ بایدبگم صاحبت بیاددنبالت زنجیر پاره کردی هی واق واق میکنی همه نگاه هاسمتش جلب شدمنم دست فائزه روکشیدم واومدیم بیرون اول رفتیم یه کم اب خوردیم بعدم رفتیم سمت اموزشگاه جای امپولامون به شدددددت دردمیکرد سرکلاس دیگه داشت اشکمون درمیومد یه دفه وسط کلاس یادمون افتادبرگه روندادیم امضا کنه دیگه قرار گذاشتیم بعدازکلاس بریم بدیم امضاش کنه کلاس که تموم شدبااون وضعمون دوباره رفتیم اونجا اماازاونجایی که شیفت عوض شده بود پرستارا عوض شده بودن هرچی گفتیم همکارتون زده باورش نمیشد دیگه داشتیم به گریه می افتادیم که زنگ زدبه همکارش واونم مشخصاتو گفت تاراضی شدبرگه هامونوامضاکنه هفته بعدش دوباره جلسه با مشاورداشتیم که همه برگه هارو جمع کرد گفتم اقا من دیگه هیچوقت این امپولو نمیزنم باخنده گفت40روزدیگه بایدددد بزنی گفتم عمرااااا بزنم حتی اگه حذفم کنین باخنده گفت خواهیم دید .........ازالان عزای روز7دی که نوبت بعدی این امپول لعنتیه رو دارم دعاکنین.دیگه قرارنباشه بزنمشششششششش ......امیدوارم خوشتون اومده باشه درضمن براهمه کنکوریا خیلیییییییییی دعاکنین من یادتون نرم هااااا یاعلی.........
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 19:41 توسط
|