خاطره سارا مامان اکبر آقا
خون همیشه نامطلوب ترین عنصر در زندگے من بوده. دیدنش همانا و دل به هم خورد همان. همیشه با دیدنش روے دیگران باید با کنترل کردن نفس هام جلوے استفراغم رو میگرفتم و به محض این که بریدگے رو روے پوست خودم میدیدم، دنیا دور سرم میچرخید و یڪ آن همه چیز تاریڪ میشد و وقتے چشمام باز میشد یادم نمیموند چه اتفاقے افتاده. این خاطره هم خاطره آمپول زدن نیست. بهتره بگم مقدار خیلے کمیش آمپوله و از بقیش خون میچکه. اره دوستان، شیاف و باسن و آمپول و ... نداریم، برید یه خاطره دیگه بخونید. این خاطره فقط پر از خونه...
بهم میگفتن چرا عین پسرا همیشا کفش اسپرت میپوشی، منم با خودم گفتم بذار یکم زنانه بپوشم و رفتم خدا تومن پول یه جفت بوت پاشنه دار دادم. خوشحال و شاد و خندان رفتم سر کار و با بوتم عین آهو میخرامیدم، غافل از این که خدماتے مادر مرده ساختمون رو از بالا تا پایین شسته بود و پله ها خیس بود و به روش بز کوهے باید ازشون میومدم پایین،خرامان خرامان از پله ها اومدم و بله، قِل خوردم.تا پاگرد قِل خوران اومدم و به تنها چیزے که توجه کردم این بود که باسن مبارڪ که تو جیب پشتش گوشیمه با لبه پله برخورد نکنه. راستش پول شکستگے و فلجے و ویلچر و ... رو بیمه میده، ولے تو این اوضاع کے اخه پول گوشے داره؟.رو پاگرد که ولو شدم یکم صبر کردم تا مطمئن شم زنده ام، بعد خودمو تکون دادم و بلند شدم. روے مچ دستم سوزش حس کردم، در حد خراش. در حد یه ناخن کشیدن اکبر آقا، شاید کمے بیشنر و در حد بریدگے با کاغذ. نگاه دستم کردم و دیدم عین دست شهدا وقتے میذارن رومحل برخورد ترکش هاے خمپاره، دستم پر از خونه. دلم به هم خورد و با ساعدم جلوے دهنمو گرفتم و سعے کردم با نفس خودمو کنترل کنم. دست لرزان و خونینم رو به پاچه ے شلوار جینم مالیدم که ببینم روش چه خبره، که چشمتون روز بد نبینه کاش موقع قِل خوردن یه چے میرفت تو چشمم و این صحنه رو نمیدیدم....
پوست و یه لایه زرد و یه رگه هاے سفید ے همینجورے جر خورده نمایان شد و در چشم به هم زدنے دوباره پر از خون شد.
سرم گیج رفت و دوباره تهوع گرفتم، ولے کسے نبود بغلش بیافتم. "هیچ کس" نبود اونجا. من بودم و خودم. یه فکر یهو زد به سرم،من که مثل شما تجربے نخوندم دکتر شم، انسانے خوندم!یهو گفتم یا ۲ طفل مسلم نکنه رگمو زده باشم! یا موسے ابن جعفر، بیا که رو اعلامیمم مینویسن از پله ها قِل خورد مرد! اصلا کے باورش میشه از پله ها قِل خورد و مچ دستش پاره شد؟ شاید پرونده قتل تشکیل بدن و جسد آش و لاش شدم همینجورے بمونه تو پزشکے قانونے و هے بهش سیخ بزنن تا قاتل پیدا شه! نه داداچ اینجورے نمیشه، من نباید اینجورے بمیرم. خودمو جمع کردم و رو پاهام واستادم. به نرده ها چسبیدم و خودمو تا پایین کشوندم. نرده ها از خون من چسبناڪ شده بودن. خودمو پرت کردم تو ماشین بدبختم.این بیچاره ے بے صاحاب شده رو هر وقت روشویے میکردم بارون گِل میومد روش، یه بار که از پولام دل کندم و دادم توشویی، توش بارون خون اومد. مچ دستم رو با مقنعه ے سیاه بیخودے که واسه دادسرا سرم میکردم سفت بستم. بهداشت مهم بود؟ خیر! نباید چشمم به اون زخم شمشیر میافتاد تا بتونم رانندگے کنم. میپرسید تو با این وضعت چرا زنگ نزدے آمبولانس؟ در پاسخ باید بگم ۱. فڪ میکردم تا امبولانس بیاد شاید بمیرم.(خون به مغزم نمیرسید که فڪ کنم شاید خودم رانندگے کنم هم بمیرم)
۲. فڪ میکردم که حالا امبولانسم بیاد و من رو ببره و به هم بدوزه، کے بیاد ماشین منو ببره؟(بازم خون به مغزم نرسیده بود که خب ننه ای، بابایے کسے میاد. خودمم که قرار نبود پام قطع بشه)
فرمون و راهنماے چپ ماشین(آره من حتے در شرایط موت هم قانون مدارم) غرق خون شده بود. رو صندلے هم چکیده بود. بعد ۱۰ دقیقه رسیدم به یه درمونگاه درب و داغون فکسنے که ۱۵ تا پله ے تیز ترسناڪ میخورد میرفت پایین. دیواراش تا نصفه سنگ خاکسترے ارزون نامرغوب بودن که احتمالا به معاونت درمان بگن اده ما دیوارا رو میشوریم، ولے به همون خون ریخته شدم قسم که کلونے قارچ و باکترے و ویروس بود.بوے گند تزریقات همه جاش میومد. همینجورے خون آلود به خانم پذیرشے که داشت متفکرانه ۴ اثر فلورانس فلان فلان رو میخوند گفتم خانم کارم اورژانسیه از جاش پرید و تلفن برداشت و گفت کِیس سوساید داریم(suicide معادل انگلیسے خودکشیه) دکتر که یه پیرمرد گوگولمگول با دماغ قوز دار و ریش پروفسورے بود زود از اتاقے که بیشتر از ۲ متر با من فاصله نداشت پرید بیرون و گفت کی؟ چی؟ و منو دیده که با پشم ریخته دادم نگاهشون میکنم. خانومه که گویا این ساعت هم پذیرش وامیستاد هم پرستار بود هراسان، انگار جن دیده دهنشو باز کرد که احتمالا بگه خواهرمون سوساید مرتکب شده، که من پریدم وسط و گفتم از پله ها افتادم، نمیدونم مچم به کجا خورده. خودکشے هم نکردم!
دکتر یه نگاه چپے انداخت به خانمه و اومد همونجا وسط پذیرش نگاه دستم کرد.گفت:"این بخیه میخواد." با گریه گفتم :"میدونم حالم خوب نیست یه تخت بدید میخوام دراز بکشم" پرستار با اکراه منو سمت اتاق جراحے سرپایے راهنمایے کرد. مشخص بود چون خودکشے نکردم مورد هیجان انگیزے نیستم واسش. روے تخت دراز کشیدم تا دکتره بیاد. نگاه نکردم چیکار میکنه. از بچگیم عادت کرده بودم،همیشه مامان یا بابام موقع تزریق واکسن یا بخیه خوردن که خیلے خیلے برام اتفاق افتاده بود سرمو میگرفتن تو بغلشون، یا سمت خودشون. نمیذاشتن ببینم چه خبره. الانم دلشو نداشتم. خیس شد، دوباره خیس شد، میسوخت، روش یه چیزے گذاشتن، سوزن رو چند بار وارد لبه هاے زخم کردن و گفتن صبر کن. نمیدونم بخیه خوردید یا نه، ولے یه سوزن خیلے ظریف داره براے بے حسی. ورودش به لبه هاے زخمم حس کشیدن ناخن روے تخته سیاه رو داشت. دوباره معدم به هم خورد و به نفس نفس افتادم. خیلے حالم بد شده بود. از شدت فشار معدم به پهناے صورتم اشڪ میریختم و سعے میگردم خودم رو کنترل کنم. یه لحظه نگاه کردم و گازاے خونے رو دیدم و دوباره همون لایه ے زرد زیر پوستم رو دیدم و این بار دیگه نتونستم تحمل کنم. پرستاره که فهمیده بود الاناست که بالا بیارم سریع یه ظرف گرفت جلوم. صرفاً عوق میزدم و حتے نمیتونستم معدمو خالے کنم. دوباره سرمو گذاشتم و خیره شدم به دیوار وچشامو بستم. با این که بے حسے تزریق شده بود، ولے هر ورود سوزن و نخ به مچ دستم رو کاملا حس میکردم. درد نداشت، ولے انگار یکے دندوناشو کنار گوشم به هم میسابید. پرستاره دوباره به حرف اومد:" این حالش خیلے بده، معلومه خودش این کارو با خودش کرده"جوابے دریافت نکرد. دوباره گفت:" از صافے برش مشخصه که سوساید اتمت بوده." (Suicide attempt معادل انگلیسے تلاش براے خودکشیه) دیدم دکتر که زبون بسته چیزے نمیگه، گفتم "خانم من چپ دستم، بخوام خودمو بکشم مچ راستمو میزنم. "
مشخص بود قانع نشده، ولے ساکت شد. دکتر با لحنے که انگار میخواد منو آروم کنه بگه همه چے خوب و زیباست، گفت:" تموووووم شد." بعدم با لحن خود ستایانه گفت:"واست نخ بخیه ے فلان با قطر فلان زدم که ردشم نمونه."
البته چرت گفت، الان تقریبا ۱۰ ماهے گذشته ولے مونده.
یکم موندم تا حالم جا بیاد، بعدش از جام پاشدم.
لباسم، شالم، شلوار جین روشنم، همه جا پر خون بود. پذیرش حساب کردم و اومدم بیرون. دیدم دستگیره ے در ماشین هم پر خونه. با خودم فڪ کردم شاید یکے حتے گزارششو به پلیس داده باشه که دستگیره ے در این ماشین خونیه. شاید قاتلے چیزیه.
به مچ دستم نگاه کردم، پانسمان داشت ولے اطرافش تر و تمیز بود. به خودم خندیدم که یڪ آن فڪ گردم رگم خورده و میمیرم. دقیقا ناحیه اے که هر کے میخواد خودشو بکشه میزنتش پاره شده بود و بخیه خورده بود، البته خداروشکر که به خود رگ آسیبے نرسیده بود. دستم رو نمیتونستم روے فرمون خم کنم. نخاے بخیه اجازه نمیداد. با ساختے عین روبات رانندگے کردم و تا خونه اومدم. بعد از این که مامان بابام یکم تو سر خودشون و من کوبیدن که وامصیبتا، دخترمون پاره شده، لیز خوردم زیر پتوم تا یکم بخوابم. شاید توے خواب خوناے از دست رفتم جبران شن.از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که هر کے میپرسه دستت چے شده، اگه بگم از پله ها قل خوردم باور نمیکنه. حقم دارن ملت. تو کدوم راه پله اے تیغ و شمشیره که اینجورے ببُره؟ راستیتش اونقدر قِل خوردم که حتے نمیدونم دستم به کجا کشیده شد. شاید نرده یا شاید پله، نمیدونم! ولے دیگه نمیگم تو پله ها قل خوردم. میگم داشتم سیب زمینے پوست میندم که چاقو زارت رفت تو دستم. شاید بگید خب قابل باور تره، ولے خیر، ملت فقط دوست دارن تو چشاشون نگاه کنم بگم خودکشے کردم!
جالبه به نصف همین ملت وقتے بخیه داشت عکسشو فرستادم و به شوخے گفتم خودکشے کردم، ولے خب بازم باورشون نشده بود و گفتن لامذهب چرا اسکول میکنی؟
کلا ملت ناباورے هستیم. شمام باور نکنید حالا.
بسے دلتنگتان، سارا، ننه اکبر آقا