فاطمه

با عرض سلام خدمت شما دوستان محترم
فاطمه از اصفهان ،دیار نصف جهان. مدرس دانشگاه و دارای 33 سال. دو سه سالی هست که دیگه خاطره ای نفرستادم ولی هر از گاهی به اینجا سر میزنم .انگار از قدیمی ها خبری نیست. به هر حال امیدوارم همه مردم سرزمینم هر جا هستن سالم و خوش باشن. دیروز داشتم خاطره ای را میخوندم که من را یاد خاطره ای قدیمی انداخت که به سالهای 82 -83 بر میگرده. یادم که مادر گرام بنده که علاقه شدید به گل و گیاه داره،یه نمونه گل جدید را به خانه اورده بود که متاسفانه آفت زده بود و باعث شد همه گلهای گلخانه به همان آفت گرفتار بشن . یادم هست که مامان به هر ترفندی دست زد تا بلکه گلهای عزیزش را نجات بده ولی افاقه نکرد که نکرد تا اینکه در اخر نوعی سم را به گلها زد که بالاخره موفق شد. مادر پیروزمندانه در مورد موفقیتش صحبت میکرد ولی ما بچه ها زیاد سر حال نبودیم که مادر را در این خوشحالی همراهی کنیم و به خاطر اینکه من کمک یار مادر در این امر خطیر بودم، بدترین حال رو داشتم.حالم واقعا بد بود ،حالت تهوع،دل درد،سر گیجه و ...به حدی حالم بد بود که چند باری توجه پدرم را به خودم جلب کردم . حتی پدرم با اینکه میدونست تا رو به موت نباشم ،از لجاجت دکتر نرفتن دست بردار نیستم چند باری به دکتر رفتن اشاره کرد ولی من باز هم کم نیاوردم تا اینکه برادر بزرگترم گفت احتمالا این حال واحوال ما به خاطر سم جدید هست و بابا را قانع کرد که به زور هم شده من رو به دکتر ببره. من که از دستش خیلی ناراحت بودم با اکراه زیاد به همراه مادر و پدر راهی اورژانس شدیم وقتی رسیدیم پدرم زودتر رفت تا نوبت بگیره و من هم با کمک مادر پشت سرش راه افتادیم خیلی خلوت بود و نفر قبلی تازه از اتاق پزشک خارج شد و ما مستقیم به اتاق وارد شدیم. بعد از سلام روی صندلی بیمار نشستم و اقای دکتر که تقریبا میانسال بودن شرح حالم را پرسید . پدرم به طور کامل شرح حالم را به همراه توضیحاتی در مورد نوع سم استفاده شده برای گلها را به سمع و نظر دکتر رساند و بعد از چند تا سوال از من دکتر به نوشتن نسخه اقدام فرمودن بالاخره سرش را بالا اورد و شروع به توضیح اقلام موجود در نسخه کردند همان اول کار به سرم اشاره فرمودن که در اون حین میخاستم هر چی گل تو گلخانه هست را نیست و نابود کنم. یادم با اون حالم گفتم اقای دکتر حتما سرم لازمه؟ دکتر هم گفت بله چون حالت تهوع داری و نمیتونی مایعات بخوری و چند دلیل دیگه باید حتما سرم بزنی من هم فوق العاده سرسخت گفتم کی گفته نمیتونم مایعات بخورم. دکتر لبخندی زد و گفت میتونی ؟گفتم بله. گفت خب باشه بلند شو از این ابی که اینجا هست بخور ببینم تا چه حدی میتونی. یادمه که دو سه لیوان اب خوردم که دکتر با لبخند گفت خوبه. کافیه. من که فکر کردم دیگه بیخیال سرم شده ،خوشحال رفتم کنار پدرم ایستادم. دکتر هم به بابام گفت که در قسمت تزریقات زنان سرم را وصل کنید احتمال استفراق داره خودم بهش سر میزنم. بااین حرفش انگار یه سطل اب یخ رو سرم ریختن و از همه جا ناامید با پدر و مادرم به سمت تزیقات رفتم. یادمه که برادر کوچکترم که 4سال از من بزرگتره و فوق العاده تو اون سالها با هم کل کل داشتم هم خودش را رسانده بود که ببینه بالاخره سرنوشت من نگون بخت چی میشه. راستش اصلا دلم نمیخاست پیشش کم بیارم برا همین وقتی دیدمش خودم را جمع و جور کردم و جلو تر از مادرم داخل تزریقات شدم. رو تخت دراز کشیدم تا برام سرم را وصل کنن . تو حال خودم بودم که دیدم پدرم و برادرم همرا یه مرد وارد تزیقات شدن. راستش اصلا توقع نداشتم که مرد بخاد برام سرم وصل کنه وبه خصوص اینکه امپولم بزنه خیلی خجالت زده بودم.بابا که از حالم خبر داشت گفت از آقای ... خواهش کردم خودش سرمت را وصل کنه که اذیت نشی ولی امپولت را خانم... میزنه.یه کم ارامش گرفتم و بابا استینم را بالا زد من هم چشمام را بستم .خیلی خوب سرم را وصل کرد اصلا متوجه نشدم بعدش هم چند تا امپول داخل سرم زد و رفت از بعد خوردن اب حالت تهوع داشتم ولی به روی خودم نیاوردم کمی بعد از وصل شدن سرم حالم بدتر شد که اگه مادرم اونجا نبود و کمکم نکرده بود کل تخت و لباس و چادرم را به گند کشیده بودم. پرستار سریع رفت و همراه دکتر برگشت. دکتر با همون لبخند قبلی حالم را پرسید و گفت دیدی نمیتونی مایعات بخوری. سرمم در حال اتمام بود و دلشوره امپول به سراغم امد پرستار امد با امپول اماده در دستش. اول سرم را دستم جدا کرد و بعدش گفت برگرد تا امپولت رو بزنم من تکون نخوردم مادرم گفت پس چرا بر نمیگردی من هم گفتم اول بگو بره بیرون بعد بر میگردم. مامان هم به برادرم گفت برو بیرون اینطوری راحت نیست. داداشم هم با خنده گفت اگه کمک احتیاج داشتی بگو. منم گفتم چشم حتما خدمتتون میگم. خلاصه بعدش با استرس زیادی برگشتم انقدر ترسیده بودم که نگو ولی چاره ای نبود خلاصه پرستار با چند بار تذکر شل کردن سوزن رو وارد کرد خیلی دردم امد ولی صدام در نیومد تا بالاخره آمپول لعنتی تمام شد و کشید بیرون و گفت ببخشید اذیت شدی و رفت من که اصلا نمتونستم از رو تخت تکون بخورم ولی با بد بختی از رو تخت بلند شدم و لباسم رو درست کردم و چادرم را پوشیدم و همراه مادر از تزریقات خارج شدم
دیدم پدرم و برادرم همراه پزشک جلو اوژانس با هم در حال صحبت هستن که با دیدن من دکتر جلو تر امد و گفت داروهایی که دادم را به موقع استفاده کن و اگه تا فردا حالت تهوع نداشتی و بهتر شدی لازم نیست امپول اخری رو بزنی من هم ازشون تشکر کردم و بعد از خداحافظی به سمت خانه حرکت کردیم خداراشکر حالم کاملا خوب شد و دیگه امپول بعدی را نزدم مادرم هم که به خاطر من خیلی ناراحت بود مدام دورم میچرخید تا کامل حالم خوب شد.
در پایان از همه کسانی که برای خوندن این خاطره وقت گذاشتن کمال تشکر را دارم .
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دیوان شمس/مولوی
در پناه حق🙋

هستی

سلام من دوباره اومدم
دیدم هیجکس خاطره نمیزاره گفتم خودم دست به کار شم
آخه این چند روز خیلی خیلی خیلی بیکارم و در واقع استراحت مطلق
خب قبل از شروع خاطره مرگ پیروز عزیز رو خدمت تمام ایرانیا تسلیت نیگم من خودم که خیلی خیلی ناراحتشم
و مسمومیت دخترا و خواهرای عزیزمون تو مدارس واقعا ناراحت کنندست و معلوم نیست در طولانی مدت چه عوارضی براشون داشته باشه
از تمام کسانی که واسه خاطره قبلی کامنت گذاشتن ممنونم من تک تک جوابتون رو دادم نمیدونم به دستتون رسید یا نه
خب بریم سراغ خاطره
من کلا چند وقته ضعیف شدم و هر چقدرم مامانم اینا و رامتین میگن تقویتی بزن زیر بار نمیرم یعنی نمیرفتم
دو سه روز پیش کارخونه یه جلسه ای بوده با یکی از مشتریا که یه اتفاق خیلی عجیب و باور نکردنی میوفته که الان بگم قطعا هیچ کسی باور نمیکنه این مشتری یه پسر داره یه سال از من بزرگتر این از من خوشش اومده بوده و میخواسته بیاد خواستگاری نمیدونسته من ازدواج کردم
خانواده من که طبق معمول سفر بودن خودمم نرفته بودم جلسه این مشتری میگه دکتر فلانی نیستن رامتین میگه نه کاری دارین به من بگین میگم بهشون اونا هم میگن راستش میخواستیم برای امر خیر مزاحمشون بشیم رامتین میگه برای کی؟
اونا هم میگن هستی خانم خلاصه اونجا دعواشون میشه و ...
من که از هیچکدوم از این اتفاقا خبر نداشتم تو خونه داشتم ناهار درست میکردم قرار بود رامتین ناهار بیاد پیشم
ساعت حدودا بین ۱۱ و ۱۲ بود که مازیار برادر شوهرم زنگ زد ماجرا رو گفت و گفت رامتین داره میاد پیشت خیلی عصبانیه میخوای بیام منم گفتم که خب این قضیه که تقصیر من نیست و اینا و نه نمیخواد بیای
بعدم رفتم لباسامو عوض کردم و میز چیدم و ... تا رامتین بیاد رامتین که اومد خیلی عصبی بود مواش به هم ریخته بود کرواتش نامرتب بود و ... بعد گفت میدونی امروز چی شده منم گفتم آره مازیار گفته و و یه چیزایی که خصوصیه و فاکتور میگیرم
حسابی دعوامون شد و اتفاقانی افتاد که نمیشه بگم منم قهر کردم رفتم تو اتاقم دلم خیلی درد میکرد دردش مثل درد پریودی بود ولی خیلی شدید تر منم به خودم میپیچیدم و هر چی قرص میخوردم فایده نداشت چون عصبی بودم ابنطوری شده بودم و قلبمم یه کم درد میکرد بعد یه دو سه ساعت رامتین اومد پشت در اتاق به منت کشی و اینا که اصلا جوابش و ندادم خیلی ترسیده بود به غلط کردن افتاده بود منم ..ولی خب قهر بودم و جوابشو ندادم
بعد گفت حداقل یه چیزی بگو بفهمم حالت خوبه منم گفتم نمیخوام صداتو بشنوم برو و حتی نمیتونستم درست حرف بزنم بریده بریده میگفتم رامتین خیلی نگران شده بود گفت باشه اصلا فکر کن رامتین نیستم دکترم بزار بیام ببینم چته گفتم نه نمیخوام ببینمت اونم گفت مگه دست خودته درست نمیتونه صحبت کنی درو باز میکنی یا به زور باز کنم منم گفتم باز نمیکنم بعد فهمیدم که پاشد رفت پایین منم رفتم دستشویی و دیدم که آره پریود شدم و این افتضاح بود ( دستشویی تو اتاقمه)
بعد که اوموم دیدم رامتین داره پیچایه دستگیره درمو میکنه منم گفتم تا درمو خراب نکرده برم درو باز کنن به اضافه اینکه خودمم از درد داشتم جون میدادم رفتم درو باز کردم دیگه نمیتونستم از درد راه برم حتی نشستم بغل در به گریه کردن رامتینم هنگ کرده بود بعد چند لحظه میخواست بیاد سمتم نمیذاشتم خیلی از دستش ناراحت بودم ابنجا ها رو بخوام بگم خیای طولانی میشه ولی بالخره گذاشتم اومد بغلم کرد گذاشتم رو تخت و کلی عذر خواهی کرد و اینا ولی من گفتم به هیچ وجه نمیبخشمت حدودا ساعت ۱۰ شب بود بهم گفت باشه حداقل بگو چته منم گفتم میخواست معاینم کنه ولی نمیزاشتم اصلا نمیتونستم ثابت بمونم رفت لبایامو آورد تنم کرد بریم بیمارستان منم هیچ مخالفتی نکردم چون درد هیچ آمپولی بد تر از دردی که اون لحظه میکشیدم نبود
خلاصه رسیدیم بیمارستان رامتین بغلم کرد بردم اورژانس کسی که کشیک بود دوست مامانم بود منو رامتینو میشناخت خلاصه معاینه کرد و گفت اول یه مسکن بزن تو سرم و بزن براش تا ببینیم بعدش چی میشه
رامتین رفت و گرفت دارو ها رو و بعد رفتیم تزریقات یه آقایی اومد رامتین آستینمو داد بالا گارو رو بست رگ پیدا نکرد بعد گارو رو بشت بالا تر از مچم و به سختی یه رگ نازک پیدا کرد و سرمو زد و خیلی تاکید کرد که حوایت باشه در نیاد رگ نداری بعد ربع ساعت یه کم دردم آروم تر شده بود رامتین گفت هسنی بخدا غلط کردم عصبانی بودم نفهمیدم چی شد و ... منم گفتم تو الان یه قریبه ای یادت نرفته که و حسابی زدم تو برجکش هه هه اونم هیچی نگفت و من کم کم خوابم برد تا وقتی که سرم تموم شد و رامتین درش آورد دردم خیلی بهتر شده بود ولی قلبم درد میکرد هنو هیچی نگفتم دوباره رفتیم پیش خانم دکتره و اونم گفت که بهتره تحمل کنی و فعلا داروی دیگه ای ندم بهت منم گفتم باشه فوقش دردش که که شروع شد دوباره یه سرم میزنم
اومدیم خونه و درد نداشتم مامانم چند بار زنگ زده بود جواب دادم و قضیه رو گفتم اونم یه سری توصیه کرد بعدم گفت گوشی رو بده رامتین دادم بهش ولی صداشو میشنیدم رامتینو دعوا کرد و بعدشم گفت تا یه هفته من حق ندارم دست به سیاا و سفید بزنم و استراحت کنم فقط بعد از اینکه گوشیو قطع کرد رامتین رفت گوشت تازه خرید کباب کرد اورد تو اتاقم گفت پاشو بشین بخور یه کم جون بگیری منم گفتم عمرا غذایی که تو درست کردی بخورم فکر نکن آشتی کردم باهات گفت هستی غلط کردم بخدا عصبانی بودن اصلا نفهمیدم چی شد با منم قهری حداقل یه چیزی بخور از ظهر هیچی نخوردی و اینا منم دیدم گناه داده چند تیکه خوردم
فرداش ۱۱ از خواب بیدار شدم دیدم یه سبد گل خوشگل گرفته گذاشته رو پاتختیم پاشدم ثورتمو شستم رفتم پایین دیدم داره میز صبحانه آماده میکنه حلیمم گرفته منم نشستم یه کم خوردم بعدم دراز کشیدم رو مبل داشتم تو پبجای مختلف خوداکی میدیدم که مامانم زنگ زد حالمو پرسید و اینا بعدم گفت گوشیو بده به رامتین منم دادم ولی این سری نشنیدم چی میگفت بعد رامتین گوشزو فطع کرد و دید دارم خوداکی میبینم و اینا اومد نشست کنارم گفت دلت خوداکی میخواد گفتم اره گفت باشه الان میرم برات میخرم خیلی عجیب بود اخه قبلنا وقتی پریود بودم نمیراشت چلسمه بخورم منم گفتم لابد میخواد از دلم دراره و اصلا شک نکردم رفت وقتی برگشت دیدن یه عالمه خوراکی گرفته ولی گیسه آمپولم گرفته همشوک تقویتی بودن ۶ تا نوروبیون ۳ تا ویتامین D گفتم اینا چیه گفت مامانت گفته آزمایش آخریت چقدر افتضاح بوده حالا هم باید آمپولا رو بزنی تا خوب شی
گفتم عمرا خوراکیامو بده گشنمه گفت اول آمپولاتو بزن بعد گفتم من عمرا اینهمه آمپول بزنم گفت همشونو که یه روز نمیزنی نوروبیون هر ۵ روز یکی ویتامین دی هم هر ۱۰ روز بعد یک ماهم ویتامین دی هر ماه میزنی نوروبیون هر هفته ( ویتامین دیم به شدت پایین بود) بعدم گفت من که نمیخوام درد بکشی ولی خودت میدونی وضعیتت چقدر بده پس لجبازی نکن برگرد تا سریع بزنم برات بعدم خوراکیاتو بخوری و خودش رفت آمپولا رو آماده کنه
منم بر نگشتم وقتی اومد گفت برگرد دیگه منم برگشتم شلوارمو کشید پایین پنبه کشید یخ کردم بعدم آدوم نیدلو وارد کرد خیلی درد داشت ولی چیزی نگفتم چون هنوز باهاش کامل آشتی نکرده بودم چون همیشه موقع آمپول جیغ جیغ میکردم

هی میگفت خوبی؟اوکیی ؟ منم فقط سرمو تکون میدادم تا آمپوله تموم شد بعد که تموم شد اون باسنمو پنبه کشید و دوباره نیدلو وارد کرد دردش کمتر از قبلی بود ولی بازم زیاد بود هیچی نگفتم تا تموم شد
بعد که تموم شد اومدم کنارم و گفت چیشده چته هستی تو اگ اون هستی قبل بودی تا حالا شلوارمو کشیده بودی سرم از بس جیغ جیغ میکردی منم گفتم فکر کن خودت میفهمی چی شدهبعد گفت من که معذرت خواهی کردم صد بار گفتم غلط کردم بابا عصبانی بودم به چیزی گفتم منم گفتم میخواستی نگی (: نمیشه که هر کار میکنی تهش بگی ببخشید تموم شه بره و ....
خلاصه اینجوری شد و هنوزم رامتینو نبخشیدم
راستی فردا هم باید دوباره آمپول بزنم ولی من نمیخوام خدایی راه حلی دارین در برم؟

امید

سلام به همه
من پزشک سی وخورده ای سالم که یه جاهمین نزدیکیای شمازندگی میکنم
اسمم امیدنیست اما احتمال دادم که بدون اسم نشه که خاطره فرستاد
امید خوبه امیدداشتن همیشه قشنگه.
من نمیخام(نمیخوام)
داستان عجیب غریب بنویسم که شبیه خلاصه پرونده وپروگرس نویسی بشه
ولی میخام بهت بگم پزشکی (چیز)خوبیه.یه خوبیم بیشترنداره ها بقیش الکیه
اینکه حداقل برخورداول وقتی میگی پزشکی آدم خوبی بنظرمیرسی،بیمارحتی نمیدونه اسمت چیه چطورادمی هستی بدون ترس ازقضاوت یاهرچیزی عرض 5دقیقه کل زندگی ش برات میگه ودرددل میکنه.
میگه ومیگه ومیگه وتوگوش میکنی، (اعتماد)میکنه.
اعتماد،امید کلمات خوبین.
۸۰ سالش هست دفعه اول نیست میادپیشم
باراول وقتی دیدمش که توتثادف(تصادف تندمینویسم من همیشه همه جا)کتفش آسیب دیده بود.
ازلحظه ورودش منتظراین جمله بودم که دکتر برات تعریف کرده بودم که....؟ تودلم میگفتم اره تعریف کرده بودی!
ولی به زبون یه چیزدیگه میگفتم
گفتم که بیمه گفت بازم میتونم رانندگی کنم؟
اره سه چهاربارگفته بودی!
نه نگفته بودی تعریف کن.
آلزایمرداره
خودش میگه نداره.
نمیتونه رانندگی کنه.خودش میگه میتونه.
میدونی هرباراین داستانای تکراری گوش کردم به این فکرکردم
که ماادم هاگاهی وقتانمیخایم واقعیت قبول کنیم.
نمیشه ،نشد، ولش کن رهاکن بایدرهاکرد.
اینجادیگه امیدزیادی خوب نیست.امیدبه اینکه سالمی تصادف نمیکنی، حواس پرتی نداری، امیدبه اینکه یه راهی باید پیدابشه نابودت میکنه.
ادم موفق کسیه که به وقتش واقعیت قبول کنه
قبول کن ازمون داری درس بخون
قبول کن ازدواج کردی مسئول باش
قبول کن بیماری برای درمان اقدام کن.
قبول کردن هم کلمه قشنگیه.
دکترمن نمیخام داروبخورم نمیخام نمیتونم گلوم زخم میشه
چرامن؟ این همه ادم چرامن!؟روزی ده تاقرث (ص)چرامن
؟ خیلی فکرکردم چی جوابش بدم
گفتم به این فکرکن که چندین نسل قبل تو این دردوگرفتن ودرمون نداشته.،دیابت داشت
خداروشکر کن که داروهست کشف شده ومیتونی مصرف کنی ک سالم ترباشی.
فکرمیکنی چرایه ویروس انقدر دنیاروبهم ریخته؟چون دارویی براش کشف نشده(اوایل کرونا)
اینوکه گفتم دیدم قبول کرد تاتنورداغ بودچسبوندم یه قلم دیگه اضافه کردم به داروهاش...
قبول کردن خوبه...
گفتم قبول کردن؛ یه دختر بود۱۶/۱۷ساله
اوردنش اورژانس، شبیه بچه ها غرغروعصبانی انگارنه انگارک ازدواج کرده وبارداره.دادمیزدگریه میکرد همش تقصیراینه این منوبه زورشوهر داد به یه خانم ک خیلی شبیه خودش بوداشاره میکرد مامانش بود.‌شوهرم داد به زور گفت بایدبچه دارشی
باهرکانترکشنی(به انقباض رحمی میگن) بامشتش میزد توشکمش پدرسگ بیابیرون.قبل اینکه بفرستمش بخش زایمان بهش گفتم اگه عصبانی باشی اگه ناراحت باشی
اگه مسئولیت قبول نکنی تحمل درد خیلی برات سخت میشه..امیدوارم بعدزایمان مسئولیت فرزندشو قبول کرده باشه
امان ازجادوی ادم ها که هرکدوم یجوری روحمون درگیرمیکنند.
یه چیزی براتون تعریف کنم
پسربچه بایدونه برادر چندماهش ومامان باباشون اومدن پیشم
نوزادمعاینه کردم دیدم داداش بزرگه یهو نقش زمین شد
ترسیدم یهوپاشدم واقعافکر کردم مُرد
باباش زدزیرخنده
گفت حسودی میکنه ازسرحسادت واعتراض این شکلی خودشوبه مردن میزنه ماهم اولین بارفکرکردیم مرده.نترس دکتر ولش کن خودش بلندمیشه
گفتم نوزاد بده به مادرش بغلش کن
ببوسش بگودوسش داری
گاهی وقتاچیزای خنده داربرای ما برای یه نفرممکنه بحران باشه.واکنش این بچه به این بحران متناسب با سن ش این شکلی بود.کاش یکی باشه ک موقعیت های بحرانیمونو بشناسه بغلمون کنه وبگه دوسمون داره(:
پرش ذهن چیزبدیه ها داشتم احساسی میشدم یهو یاداون بچه افتادم ک مهرموبرداشته بودپس نمیدادمامانش گفت مهرو ندی دکترامپولت میزنه ها
محکم گفت دکترگوه میخوره😂😂😂😂
روز وروزگارخوش
پ ن: من خیلی وقته کارنمیکنم یعنی کارمیکنم اورژانس طبابت نمیکنم.توکارزیبایی ام.
فرصت خوبی بودک تواین تعطیلات بنویسم.
عیدفطرمبارک.
[ ] ۲ اردیبهشت

پارسا

سلام بچه ها✋ مو اومدُم😁حالتون چطوره؟ کیفور و سلامتین؟ عامو نکنین ایطو!😂😂😂 یعنی واقعا یکسال غیبت شد؟😂 چه غیبت کبرایی رفتما اصلا به قول جنوبیا پوکید مغزُم هنگ کِردُم😂 خب دروغ چرا چند بار تو این یکسال به وب سر زدم اوضاع درست نبود. بعد تصمیم گرفتم یه خاطره بنویسم نشد و هربار مشکلی پیش اومد. نمیدونم از دوستان قدیمی وب کیا هنوز تو وب هستن ولی کسانی که هستن لطفا با کامنت از حالشون بهم خبر بدن😊🙌 روز آفم بود.بیرون چندتا کار داشتم از صبح بلند شدم رفتم انجام دادم. انقدر شدت گرما زیاد بود که هرچی درجه کولر ماشینو بالا میبردم گرما همچنان ثابت بود.جنوبیا میفهمن😂 ظهر برگشتم خونه فقط میخواستم با سرعت خودمو برسونم خونه بس گرم بود دلم دوش اب سرد میخواست. رسیدم به خونه رفتم تو.پویا سرگرم باز کردن بسته های سفارش دادش بود. قاتل خریدای مجازیه.
یعنی هروقت میام خونه یه چیزی براش اورده پست😶لباسمو عوض کردم همشو ریختم لباسشویی حولمو برداشتم رفتم یه دوش اب سرد گرفتم حالم جا اومد بدنم داغ کرده بود.لباس پوشیدم رفتم بیرون کنار پویا نشستم.
خریداشو نشونم میداد همشم لباس بود😑از تو یکی از بسته ها یه ماگ در اورد گفت نظرت پارسا؟ ازش گرفتم نگاش کردم روش نوشته بود صاحب این ماگ مبتلا به تبخال ، هپاتیت و طاعون است😐گفتم این چیه نوشتی روش؟ پویا : وقتی حاضری کلی مریضی داشته باشی ولی بقیه به ماگت دست نزنن😂😂 یعنی من هروقت ماگمو پر میکنم میزارم یجا میرم یه کاری انجام بدم ، بر که میگردم میبینم ماگم خالیه خیلی وقتا هم نیست ناپدید میشه😒😒 گفتم اینارو بنویسن روش برام شاید بعضیاااا بفهمن بهش دست نزنن😒 ۵۰۰ تومن دادم اینو خریدم😒 از تو هم که گذشته اون روز دیدم مامان داره ماگمو سر میکشه😂😂😂 داشتم از خنده منفجر میشدم دیگه با این حرفاش بلند بلند میخندیدم.گفتم یعنی خدا شفات بده پویا خدا شفات بده دیوانه😅😅😅 بلند گفتم مامان بیا بخند به این😂😂 هیچی اقا منتظر موندیم بابا اومد ناهار خوردیم.بعد از ناهار زنگ زدم به بهار عصر بریم بیرون دو سه روز بود ندیده بودمش تلفنی فقط حرف میزدیم.گوشیشو جواب نداد بار اول. رفتم اتاق پویا دنبال یه کتاب میگشتم خودش تماس گرفت. گذاشتم رو اسپیکر گفتم بهار سلام. گفت سلام عزیزم زنگ زدی داشتم ناهار میخوردم متوجه نشدم. من: بهار جون عصر اماده شو میام دنبالت بریم بیرون ☺ بهار: باشه عزیزم ساعت چند؟ اومدم ساعتو بگم پویا مشغول صحیح کردن برگ بچه ها بود گفت: بنده یک سوال دارم! بهار از پشت تلفن میشنید صداشو گفت چی میگه پویا؟ گفتم هیچی سوال داره😂بپرس. همینجور که مشغول صحیح کردن بود گفت : یعنی تو سر سگ بزنی تو این گرما حاضر نی بره بیرون اونوقت شما عصرررم میخوایین برین نه واقعا حالتون خوبه؟! ار یو اوکی واقعا؟ اومد بقیه حرفشو بزنه زد رو یه فاز دیگه این چرا اینقدر کم گرفته؟ گند زده که بچه من چقدر به تو اینو توضیح دادم😐😐😐 قاطی کرده بود اصلا کتابو برداشتم رفتم بیرون ساعتو به بهار گفتم قطع کردیم.خودم رو با کتاب خوندن مشغول کردم بعدم لباس پوشیدم رفتم بیرون پویا داشت با شیوا ریاضی تمرین میکرد. گفتم شما نمیایین بیرون؟ پویا دستاشو برد بالا : نه توروخدا اصلا به من تعارف نکن من بیام باز تو چشای هم زل میزنین حرفای عاشقانه به هم میزنین حالم بد میشه😐شیوا دستشو گذاشته بود رو دهنش به پویا میخندید: منم که فردا امتحان ریاضی دارم خوش بگذره☺با خنده از خونه اومدم بیرون رفتم دنبال بهار.نشست تو ماشین ماسک زده بود.گفتم حتما برای کروناس.دست دادیم سلام کردیم بعدم با نظر بهار خانم رفتیم چند جای دیدنی که بخوام با جزئیات ریز تعریف کنم خیلی میشه برای همین بعضی قستمارو فاکتور میگیرم😂 رفتیم یه پاساژ لباس بهار خانم چند لباس برداشت بعدم که لوازم آرایششو تکمیل کرد بعدم رفتیم شال فروشی یه شال انتخاب کرد سرش کرد گفت چطوره؟ گفتم نچ😂 دوباره یکی دیگه برداشت سرش کرد گفت این چی پارسا؟
گفتم رنگش یه جوریه به دل نمیشینه😂 خودشم خندش گرفته بود. همینجور که به شال های اطراف نگاه میکردم یکیش چشممو گرفت به فروشنده گفتم اورد پایین گفتم بهار اینو بپوش.سرش کرد گفتم واقعا اوکیه زیباست👌😂 خودش یکم تو آینه با شال ور رفت گفت اینو میبرم خوشم اومد😂 اومدیم بیرون دستام دیگه جا نداشت بخدا😅 بهار گفت پارسا بریم برای تو هم لباس بگیریم ببین زنت چه سلیقه ای داره😐😍 من : لازم نکرده من هفته قبل خرید کردم بعدم من یه دکتر بدبخت بی پول فلک زده ام تو چی فکر کردی راجب من؟😂 توروخدا بیا بریم پاهام دیگه باهام نمیاد تازه گشنمم هست😂😅 یه پاساژ بزرگ رو از اول تا اخرش چند بار با خانوم رفتم و اومدم قشنگ وزن کم میکردم😂 رفتیم یه کافی شاپ نشستیم.ویوش رو به اسکله بود خیلی دوست دارم اونجارو. با اون گرما و عرقی که رو پیشونیامون نشسته بود بستنی سفارش دادم یکم نشستیم بستنیمونو اوردن من نصفو خورده بودم بهار با ماسک نشسته بود فقط بستنیو هم میزد😂 گفتم بهار چرا نمیخوری؟ عرق کردی از گرما بخور خنک شی ماسکتم درار😕 گفت میخورم باز شروع کرد به هم زدن بستنی. قشنگ اب شده بود بستنی😂 دستمو بردم جلو ماکسشو کشیدم پایین با خنده گفتم چته تو خوبی؟😂گفت گلوم یکی دو روزه درد میکنه نمیتونم بخورم اذیت میشم. پوکر نگاش کردم گفتم چرا زودتر نگفتی خب باز کن دهنتو😒 بهار: زشته توروخدا پارسا تو کافی شاپ ملت نشستن😅😅😅 بلند شدم بدون حرف رفتم یه نوشیدنی گرم براش سفارش دادم.خوردیم و از کافی شاپ اومدیم بیرون. تو مسیر من اونو نگاه میکردم اون بیرونو😂همینجور رفتم و رفتم تا جلو کلینیک نگه داشتم.گفتم پیاده شو بهار دکتر ببینتت بعد بریم شام که گشنمه بس منو گردوندی تو پاساژا😒😅😅 گفت من میخواستم برم دکتر تا حالا رفته بودم وقتی نرفتم یعنی نمیخواستم برم ، بریم😐 گفتم لج نکن دو روزه گلو درد داری میخواست خوب شه شده بود بیا بریم دکتر ببینتت بدو ببینم😶 قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه پیاده شدم رفتم در سمت بهار رو باز کردم گفتم پیاده شو پیاده شو بهار بدو ببینم. بهار : پارسا بیخیال توروخدا اومدیم خوش بگذرونیم ول کن بیا بریم😕 من : پیاده شو بهار با این گلو درد چطوری به تو خوش میگذره پاشو بیا دارو میده خلاص میشی😒 بهار : بله که دارو نمیده امپول میده صد در صدم پنی سیلین میده منو گول نزن بیا بریم بعدا خودت معاینه کن😒😯😑 هرچی حرف زدم نم پس نداد اخرش دستشو گرفتم آوردمش بیرون , از ماشین کنده شد بلاخره😂😂😂 دستشو گرفتم همینجور که میرفتیم به سمت ورودی میگفت پارسا؟ پارسا؟ امشبو کوفتم نشه توروخدا بگو امپول نده شربتی قرصی چیزی بده خوب میشم ببین من بدن خودمو میشناسم با قرص و شربت خوب میشه😂😅😅 گفتم باشه میگم ننویسه دیگه مجبورش که نمیتونم بکنم ولی سعیمو میکنم نده بیا بریم حالا😒 رفتیم رفتم نوبت گرفتم نشستم منتظر که نوبت بشه. بخاطر ورود و خروج مریضا در مطب هی باز و بسته میشد ماهم رو به رو در مطب نشسته بودیم بهار چهره دکترو میدید میگفت پارسا پاشو بریم این از قیافش امپول میباره بیا بریم پاشو😂😂😂😂 خلاصه با حرفام و شوخی سرشو گرم کردم تا نوبتمون شد در مطبو باز کردم گفتم بفرما. گفت نه تو اول برو من میترسم😐😐 از چی اخه؟!!!!😅 هیچی رفتیم تو به محض ورود گفتم سلام دکتر جان این خانوم ما سرماخورده لطفا معاینش کنید امپولم نمیزنه😂😅😐 بهار نشست.دکترم با خنده حرفای منو گوش میداد. کامل معاینش کرد رسید به گلوش بهار دهنشو باز کرد دکتر دید گلوشو گفت عفونتش زیاده از کی گلو درد داری؟ بهار گفت دو روزه. چرک خشک کن خوردم این دو روز خوب نمیشد. معاینش تموم شد گفت دفترچه بدین. بهار همراهش نبود گفتم لطف کنید آزاد بنویسید.دکتر یه نگاهی به بهار کرد با لبخند گفت امپول نمیزنی؟بهار گفت نه میترسم😐 دکتر گفت فوبیا؟شدید؟ بهار گفت نه در اون حد ولی خب میترسم ترجیح میدم نزنم. دکتر گفت ببین قرص و شربت بدم بهت دیر خوب میشی گلودردم که میدونی واقعا چیز مزخرفیه الانم تعجب میکنم چطوری تحمل کردی امپول بزنی زودتر اثر میکنه و خلاص میشی از دردش. یکم با بهار صحبت کرد در اخر بهار با شک و ترس گفت باشه میزنم. دکتر نگاه به من کرد خندید گفت نه حرف گوش کنه خداروشکر😅😅😅 یه دونه بیشتر ننوشتم بقیش هم چرک خشک کنه استفاده کن خوب میشی. تشکر کردیم اومدیم بیرون.حالا بهارو باشین.دست منو گرفته بود آروم طوری که جلب توجه نکنه با لحن گریه میگفت دیدی دیدی چطوری گولم زد امپول نوشت دیدی مغز منو شست و شو داد لال شی بهار که گفتی بنویس من نمیزنما فقط خوراکیارو بگیر بیا😭😭😐 یعنی به جان خودم از خنده فقط لبمو گاز میگرفتم خیلی صحنه ی جکی بود😂 باهام تا داروخونه اومد داروهارو گرفتم حساب کردم . پنسیلین داشت.گفتم سرکار خانم فقط یه امپول بیشتر نداری بریم بزن راحت شی بریم شام بخوریم. بهار: پارسا تروخدا بیخیال من شو بیا بریم بعدا خودت بزن اصلا غلط کردم گفتم گلوم درد میکنه اشتباه کردم معذرت میخوام😂😂😂 گفتم دور از جون این حرفا چیه😂 بعدم قبض گرفتم و رفتیم سمت تزریقات نشستیم تا نوبت بشه یکم شلوغ بود. سرم تو گوشیم بود متوجه بهار شدم. با استرس بند کیفشو تو دستش فشار میداد. گفتم بهار بخدا امپول تزریق کردن این همه نگرانی نداره نکن اینجوری با خودت عمل جراحی که نیست. بهار: اِ انقدر اسم امپول جلو من نیار استرسم بیشتر میشه اخر منو کشوندی تزریقات😭😭😭 هیچی نگفتم تا نوبتمون شد کیسه داروهارو دادم دستش گفتم برو عزیزم نترس انقدر برو بزن بیا من بیرون منتظر میمیونم. برداشت کیفشو داد دستم خودش تا در تزریقات رفت بعد برگشت گفت توهم بیا استرس دارم منو تنها میفرستی😒😭 بلند شدم همراهش رفتم تو.امپولو دادم پرستار نگاش کرد گفت حساسیت نداره؟ اخرین بار کی زده؟ گفتم نه نداره.(چند وقت پیش خودم براش تزریق کردم مریض شده بود)رفت اماده کنه رفتم اونور پرده بهار داشت اماده میشد دمر شد لباسشم مرتب کرد.نشستم رو صندلی کنار تخت سر به سرش میزاشتم بلاخره پرستاره اومد بهار تا دیدش گفت وای پارسا اومد هنوز وقت داریما بیا بریم😂😂😂 گفتم بهار جنگ که نیست یه لحظه ای تموم میشه قربونت برم یه ذره تحمل کن😪 هیچی اقا اومد جلوتر پنبه رو کشید و فرو کرد یکم که تزریق کرد بهار پاشو اورد بالا پرستارم هول شد گفت چیکار میکنی پنسیلینه خطرناکه نکن.سریع رفتم پاشو خوابوندم بهارم صداش در اومد وای فلج شدم تمومش کن😭 پرستارم بلاخره تموم کرد کشید بیرون. پنبه رو نگه داشتم ماساژ دادم جاشو گفتم بهار جان عزیزم تموم شد دیگه قربونت برم الان آروم میشه دردش. یکم حرف زدم باهاش گریه نمیکرد فقط ناله میکرد از دردش. یکم خوابید بعد کمکش کردم بلند شد.کفشاشو پوشید دستشو گرفتم اومدیم بیرون.رفتیم شام خوردیم بعدم اومدم بهارو برسونم خونه گفت میام خونه شما دلم تنگ شده.هیچی رفتیم خونه ما بهارم خریداشو اورد نشون بده منه بدبخت زحمت حملشو کشیدم با کلی خرید یهو وارد خونه شدیم. مامان و بابام میوه میخوردن پویا و شیوا هم فیلم میدیدن. رفتیم تو. مامانم بهار رو دید اومد بغلش کرد گفت چرا خبر ندادی میایی چیزای خوشمزه درست میکردم. پویا گفت اصلا رنگ پارسا قشنگ پریده عرق سرد نشسته رو پیشونیش واضحه موجودی کارتش صفر شده😂😂😂 بهار برگشت سمت من گفت اره پارسا؟ رنگت پریده؟ با خنده نگاش کردم گفتم نه والا😂 گفت کو عرق سرد؟ نه اصلنم هیچم اینجوری نیست😂😎😒منم برعکس پوکر نگاشون میکردم😂پویا : الاهی بگردم پارسا موجودی صفر شد؟😂😂😂😂 بهار : نخیرم تو زورت میاد خرید نکردی من این همه خریدم😂😂😐 پویا کلی سر به سر بهار گذاشت اخرم بهار با حرص برگشت گفت پارسا ببین چی میگه؟ راست میگه؟😫😭 با حرص گفتم پویا خدا بگم چیکارت نکنه ول کن بهارو اذیتش نکن انقدر😒😂😂خندم گرفته بود با بابام بحثو عوض کردیم و دعوای احتمالی بهار و با خودمو جمع کردیم😂😎 این پویا هرسری میاد منو بهارو دعوا میده بعدم خودش میشینه ازمون فیلم میگیره و هر هر میخنده😐😐😐😕 رفتم لباس عوض کردم اومدم بیرون دیدم بهار بین مامانم و پویا نشسته خریداشو نشون میده.رسید به لوازم ارایشاش رژ لباشو در اورد به پویا گفت پویا نظرت؟ رنگاش جالبه؟ پویا دستاشو گاز گرفت گفت حیا لطفا😂😂😂😂 توبه استغفرالله ببین چی میگه😂 سایشو در اورد نشون داد گفت این چی رنگاش خوبه؟ پویا : ای چیه؟ بهار : سایه. پویا: میزنن به کجا؟😂 بهار: پشت چشم ببین الانم من زدم😂😂😂 پویا : نظری ندارم😂😂 درمورد این محصول نظرم ممتنع هست😅😅 هیچی اقا مامانمم با ذوق به پویا میگفت الاهی تو هم به همین زودیا با زنت بری خرید مامان الاهی من دورت بگردم😅😅😐 پویا: من تن به این ذلت ها نمیدم خواهشا در این زمینه به فکر من نباشین😶اصلا کی زن من میشه؟😧 بهار:خیلیم طرف دلش بخواد بعدم همین که ببینه جاری به این خوشگلی و مهربونی داره قشنگ یه طوری بله میده که تا ابدالدهر تو ذهنت بمونه😎😍
پویا: بیا پایین بیا پایین ما سقفمونو میخواییم😂 ما هم میخندیدیم. بهار رو کرد سمت من گفت راست نمیگم؟گفتم اصلا صد در صد😂😌👌❤پویا :زرشک ، اصلا تو رو ببینه از راه به در میشه جیبمو خالی میکنه دائم درخواست خرید میده😐😆😅 گفتم پویا برو ماگتو بیار نشون بهار بده😂 با ذوق پاشد رفت خریداشو اورد نشون داد. بهارم برای تلافی اذیتاش تا میتونست عیب میزاشت رو لباساش میگفت این چیه چه رنگ زشتی😂😂 پویا هم پوکر نگاه ما میکرد میگفت تروخدا؟ راست میگه؟😐😐😂😂 از بس بهار با لحن جدی نظر میداد فکر میکرد جدی میگه😂 اخر کار هم ماگو نشون بهار داد بهار تا دیدش زد زیر خنده کلی خوشش اومد میگفت منم تو خونه همین مشکلو دارم باید برای خودمم سفارش بدم😐 هیچی اقا باز بحث زن کش دار شد و پویا هم دید بحث جدی شده سوسکی کشید بیرون و به بهونه بردن خریداش رفت اتاقش😆 برادرم خیلی مشتاق و علاقمند به ازدواجه😎😎😎 بابا چند روز قبلش بخاطر یه اتفاق کف دستش بد بریده شد و بخیه خورد دستش. گفتم مامان بخیه های بابارو ضد عفونی کردی؟ مامان: نه گفتم اخر شب ضد عفونیش میکنم. دیگه خودم شروع کردم باند دستشو باز کردم بخیه هارو با آب سرم شست و شو دادم بخیه هاشو بررسی کردم خوب بود داشت جوش میخورد باند جدید دور دستش پیچیوندم و فیکسش کردم. بعدم بهارو رسوندم خونشون و برگشتم خونه یکم کتاب خوندم و بعدم به خواب ناز رفتم😅😍.
پایان خاطره انشالله که خوب نوشته باشم😂☺🙌 پ.ن یک : امیدوارم همتون سلامت و شاد باشید🍃
از خودتون و روح و روانتون خیلی زیاد در این روزهای تلخ مراقبت کنید🍃💛 سخته ولی شدنیه! به قول استادِ شهید مصطفی چمران تا صدای اذون از گلدسته ها بلنده ناامیدی گناه کبیره ست.

پ.ن دو : رو ندهید به غصه هایتان.

هستی

سلام چطورین ؟
چه خبر؟
چیکارا میکنین؟
هستی ام و دیگه فکر نکنم نیاز به معرفی باشه
اومدم با یه خاطره ی باحال خاطره قبلیم بود که رفته بودیم تهران باز اموزی از اونجا رفتیم شمال یه روز که کنار دریا بودیم من و عسل و باران و سحر اون دو تا آقا ( واییی خسته شدم از بس هی گفتم اون دو تا آقا کاش میشد یه اسم مستعاری چیزی براشون پیدا کنم)
و مازیار
امیر و رامتین هم رفته بودن خوراکی بخرن
ما ها هم تو آب بودیم داشتیم همدیگرو خیس میکردیم که یهو صدای داد مازیار در اومد آیییییی پاممممم آیییییییی پکیدممممممممم
همه به سمتش رفتیم اون دوتا آقا زیر بغلشو گربتن اوردن بیرون نشوندیمش رو حصیر کف پاش یه چیز فلزی رفته بود دورش خونی بود خیلی بد بود سحر زار میزد واییی داداشم بمیرم برات و ....امیر اینا هم تازه رسیده بودن ما رو که دیدن سریع اومدن رامتین مازیار و بغل کرد برد تو ماشین من و امیرم رفتیم بقیه هم قرار شد وسایلو جمع کنن بعد بیان پیشمون به سرعت به سمت بیمارستان رفتیم تو راه نبض مازیار گرفتیم حس کردم فشارش پایین اومده حق داشت فقط آح و ناله میکرد دیگه جون نداشت امیر از تو مپ آدرس بیمارستان و پیدا میکرد مازیارم سرشو گذاشت رو پای من ( ما کل اکیپ عین خواهر برادریم و من همون قدر که علی( داداشم) رو دوست دارم و نگرانش میشم حسم به مازیارم همینه )
سرش رو نوازش میکردم و دلداریش میدادم تحمل کن داداشی الان میرسیم و ... راستش ما ترسیدیم تا قبل از رسیدن به بیمارستان اون قطعه فلزی رو در بیاریم چون ممکن بود خونریزی شدید کنه بالاخره رسیدیم بیمارستان یه تخت اوردن مازیار رو گذاشتن روش و بردن اورژانس ما هم پشت سرشون با لباسای خیس و ماسه ای رفتیم پزشک اورژانس اومد و معاینه کرد یه سرم براش زدن فشارش افتاده بود دکتر گفت بیحسی بزنم مازیار گفت نه ما همه با بهت همدیگرو نگاه میکردیم دکتره گفت مطمئنی مازیارم گفت آرا اون لحظه خون به مغزش نمیرسید
دکتر سری تکون داد و گفت باشه بعد رو به امیر گفت لطف کنید پاشو بگیرید امیرم محکم پاشو گرفت رامتین سر مازیارو گرفته بود تو بغلش منم دستشو گرفته بودم محکم من به جایه اون استرس داشتم دکتره شروع کرد اون آهنیرو که بیرون کشید مقدار خون زیادی هم بیرون ریخت مازیار هم اخ آخ میکرد و دست من محکم فشار میداد منم اشکم در اومده بود آخه بیچاره خیلی درد میکشید خلاصه ضد عفونی کرد و شست

میخواست بخیه کنه مازیارم هی اخ آخ میکرد دلم براش کباب شد پاش ۵ تا بخیه خورد خیلی بد بود و مازیار باید آنتی بیوتیک میخورد که عفونت نکنه دکارش میخواست تزریقی بده که قبول نکرد مقدار زیاد خوراکی داد
این کار رو خیلیا تو اتاق عمل انجام میدن ولی خب مازیار چون بیحسی نمیخواست تو یه اتاق تو اورژانس این کارا رو کردن بعد برگشتیم ویلا بچه ها هم رفته بودن ویلا چون خیلی اوضاعشون بد بود لباسا و ... همه خیس
شبش برا مازیار سوپ درست کردیم و کباب که بخوره جون بگیره پاشم باند پیچی بود و تو کل سفر با عصا میرفت اینور اونور با اینکه مسافرت پر ماجرایی بود اما خوش گذشت چون اکیپ پایه ایم و همه احساساتمون و ... حقیقیه و همه اعضا مهربونیم و همدیگرو خیلی دوست داریم حتی زمانی که پایه مازیار اینجوری بود تو ویلا سعی میکردیم کاری کنیم خوش بگذره به هممون یا همون پایه مازیارو سوژه میکردیم و میخندیدیم
ولی در آخر برای کسی که شیشه و آهن و زباله میریزه تو طبیعت متاسفم چون اونقدر نفهمه که درک نمیکنه ممکنه چه بلایی سر کسی بیاره
خداحافظ

هستی

سلام حالتون چطوره
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
من بد نیستم از وضعیتم فعلا خوشم میاد نه متاهل حساب میشم نه مجرد
باحاله هر کیم میگه چرا عروسی نمیگیرین میگم راحتم بخدا
راستیییی یادم رفت معرفی کنم
هستی ام همون که نامزدش رامتینه
فکر کنم شناختین دیگه
این روزا هم امتحان دارم هم حال درس خوندن ندارم در نتیجه میام وب همه خاطره ها رو خوندم خاطره جدید هم که آپ نمیشه در نتیجه خودم دست به تایپ شدم
خب من بدنم ضعیف شده و مامانم اینا و رامتین مجبورم کردن هفته ای یدونه نوروبیون بزنم واقعا دردش بده ولی انگار هم انرژیم بیشتر شده هم کمتر قراره مریض بشم
خاطرم مال سال میش همین زماناس
باید برای یه سری کارای اقامت میرفتیم ترکیه
و هر کدوممون یه تاریخی باید از ایران خروج میزدیم
اول مامانمو و خواهرم و بابام و علی
یه دو سه روز بعدش مادر شوهر و پدرشوهر و خواهر شوهرم
دو هفته بعدش رامتین(شوهرم) و مازیار ( برادرشوهرم)
و یک هفته بعد از اونا من
خب خیلی بد بود ولی حالا دیگه درست شده
داستان اصلی از زمانی که رامتین و مازیار رفتن شروع شد من واقعا تنها شدم دو روز یعد از رفتنشون آخرین امتحانیرو که داشتم دادم و اومدم خونه میخواستم برم استخر ترسیدم چون خودم تنها بودم رفتم وان رو پر کروم و یه یک ساعت نشستم تو وان و آهنگ گوش میدادم که خبرم مدیتیشن کنم
بعد اومدم خیلی خوابم میومد موامو با حوله نمشونو گرفتم و خوابیدم سشوار نزدم چون موارو به شدت آسیب میزنه
حدود ساعت ۱ خوابیدم ساعت ۵ بیدار شدم و هیچ علامتی از مریضی نداشتم فقط یکم گلوم درد میکرد که یه لیکوفار خوردم بهتر شد
خیلی گشنم بود لباس پوشیدم رفتم بیرون کافه و کیک و دمنوش خوردم ( من اجازه خوردن قهوه رو نداشتم و هنوزم ندارم چون تو خاطره های قبلی هم گفتم قلبم یه کم آریتمی داره ) و قهوه هم تپش و قلب و بالا میبره و وقتی میخورم استرس میگیرم و حالم بد میشه
یه سیب زمینی هم سفارش دادم و خوردم و رفتم سمت کارخونه( کارخونه از صبح تا ۸ شب بازه ولی بخش تولید ۴ تعطیل میشه و بقیه بخش ها تا ۸ بازن )
اونجا یه دو ساعت کار داشتم بعد رفتم داروخونه تا برنامه ی شیفتا رو بچینم و دارو ساختنی و ... درست کنم و یه سری نسخه تاییدی بود تاییدشون کنم
غذا هم از رستوران بقل داروخانه سفارش دادم تا با خودم ببرم خونه زنگ زدم دختر خالمم بیاد پیشم تنها نباشم

غذا رو گرفتم رفتم دنبال دختر خالم و رفتیم خونه یه فیلم نگاه کردیم و شاممونو حوردیم بعد رفتیممن یکم لباسامو جمع کنم چهار روز بعدش مرواز داشتم و حداقل دو یا سه هفته باید میموندیم یکم لباس جمع کردیم بعد رفتیم تو حیاط پاسور بازی کردیم یه دست که بازی کردیم سردمون شد اومدیم تو بیلیارد بازی کردیم تا ۳ صبح بعد
رفتیم خوابیدیم صبح ۱۰ ییدار شدیم من یکم خیلی کم آبریزش داشتم دو تا ادالتکل خوردمو عسل بردم خونشون و خودمم رفتم کارخونه سیستم گرمایشی کارخونه خراب شده بود و تا وقتی درست شد یع دو سه ساعت سرد بود و من بد تر شدم
انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من سرما بخورم و موفق شدن تا حدودای ساعت ۵ کارخونه بودم بعد رفتم داروخونه تا ۱۱ خیلی شلوغ بود بعدش دیدم واقعا حالم بده رفتم خونه زنگ زدم دوستمم اومد اونشبم تا ۳ و ۴ تو تراس و حیاط بودیم و من رو به موت رفتم فردا صبح داشتم با بابام تصویری حرف میزدم که بهم گفت برم پیش پسرخالم معاینم کنه و اینا
منم دختر خوبی شدم و حرفشو گوش کردم شب به برگشتنه رفتم پیشش پسر خالم متخصص اونکولوژیه اون روز شیفت بود من رفتم و خودم رو معرفی کردم و رفتم تو اون موقعی که بش گفتم واسه چی رفتم پیشش گفت احیانا نمیخواستی پیش یه عمومی بری هم منو هم خودتو زیر سوال نبری گفتم داداشیییی من اومدم حالتو بپرسم گفت من گوش مخملیم؟
منم یه کم واسش ناز کردم و اینا عین داداش بزرگمه خیلی دوسش دارم بعد معاینم کرد گفت حالت خوب نیست چون میخوای بری مسافرت آمپولاتو کامل بزن تا خوب شی ب۵دم میخواست بره آمپولامو بگیره برام تزریق کنه گفتم نمیخواد الان خیای خستم میرم از داروخونه داروامو میارم میدم دوستم برام میزنه شب میاد خونمون گفت باشه اگر یه وقت حالت بد شد هر ساعتی بود بهم زنگ بزن حتما منم تشکر کردم و قول دادم آمپولامو ۰بزنم و اومدم
رفتم داروخونه دارو ها رو برداشتم رفتم یه کلینیک نزدیک خونمون تا آمپولامو بزنن به دوستم ندادم چون دستش سنگینه اونجا فقط تزریقات آقا داشت منم قبول کردم آمپولا رو دادم بهشون و خودم رفتم رو تخت دراز کشیدم اونشب یه پنیسیلین ۱۲۰۰ یه نوروبیون یه پنی ۸۰۰ و ویتامین c و تب بر داشتم پسرخالم دستش به کم نمیرفت خلاصه خیلی مورد عنایت قرارش دادم اول پنی رو زد که خیلیییییی درد داشت ولی تحمل کردم و با چند تا آی آی قضیه رو جمع کروم بعد نوروبیون زد که اشکم در بعد ویتامین سی رو زد که خیلی آی آی کردم چون رو پایی که پنی رو زده بود زد و خیلی درد داشت آخرم تب بر که درد نداشت تقریبا
گفت یه دو دیقه دراز بکش یه کم دراز کشیدم و بعد پاشدم تشکر کردم و رفتم خونه زنگ زدم دوستم اومد غذا خوردیم و خوابیدیم صبح زود اون پاشد رفت منم دوباره رفتم کارخونه تا ساعت ۴ بعد رفتم خونه پسرخالم زنگ زد حالمو پرسید و ... بعدش زنگ زدم رامتین گفتم داری چیکار میکنی گفت دارم آمپول آماده میکنم گفتم وایه کی گفت خودم یه کم علائم سرماخوردگی دارم میخوام نوروبیون بزنم بدتر نشم گفتم خودت واسه خودت گفت اره همه خوابن
گفتم دیوونه ای و تینا خلاصه اون واسه خودش آمپول زد و گفت که درد اینا از ایرانیا بیشتره ناقص شدم و .. . یکم جرف زدیم بعد قطع کردم و با مامان بابا هم یکم جرف زدم گفتم آمپول زدم بهترم
رفتم خوابیدم و حموم رفتم و رفتم داروخونه به برگشتنه دیگه حس اینکه بخوام آمپول بزنم نبود رفتم خونه از شدت خستگی حتی شامم نخوردم فقط گرفتم خوابیدم خودم تنها بودم ولی خیالم راحت بود چون ما یه سگ نگهبان دارین شب بازش میکنیم و من خودمم چون خعلییی شجاعم انواع صلاح های گرم و سرد دارم و .. خودم قانع کردم که اگر دزد بیاد هیچ کاری نمیتونه بکنه خوابیدم دم صبح دیدم سگه خیلی پارس میکنه بیدار شدم تفنگ شکاری بابام و برداشتم رفتم تو حیاط ولی خبری نبود ترسیده بودم اومدم خونه در رو قفل کردم و هیچ کسی ازهیچ جای خونه نمیت نست بیاد چون تمام پنجره ها قفل بودن خیالم راحت شد اما خوابم نمیبرد دوربینا رو چک کردم هیچ خبری نبود ولی دلشوره افتاده بود تو دلم رفتم برقای کل خونه رو روشن کردم و نشستم وسط پذیرایی تفنگن تو بقلم بود زنگ زدم به بابام گفت میخوای به نگهبان مجتمع بگم بیاد گفتم نه گفت خب چیکار کنم گفتم زنگ میزنم سعید پسر عموم بیاد اون شب شیفت بود بیمارستان سعید مجرده و خونه مجردی دارم منم رابطم باهاش خوبه ساعت ۵ صبح بود زنگ زدم بهش بیدار بود گفتم ماجرا رو گفت که اوکی الان میام منم پاشدم یه کم خونه رو جمع و جور کزدم در تمام این مدت داشتم با بابامم حرف میزدم حتی به سعیدم با تلفن خ نه زنگ زدم بعد نیم ساعت سعید اومد با لباس راحتی و مو های ژولیده و ... گفت نگرانت شدم فقط سوار ناشین شدم و اومدم بعد با سعید رفتیم خونه رو گشتیم خبری نبود تا اینکه در انباری رو باز کردیم یهو یه گربه پرید تو شکمم من فو بیا گربه دارم جیغ زدم و ... گربه خودش فرار کرد منم زانوهام شل شد داشتم میافتادم که سعید گرفتم و بغلم و به سمت خونه رفت خجالت میکشیدم تو اون حالت هر چی بش گفتم بزارم زمین نذاشت گفت آدم که از داداشش خجالت نمیکشه و ...
منو برد خونه گذاشت رو مبل رفت برام آب قند درست کرد بهم داد
بعد پرسید وسایل معاینه و ... کجاست بهش گفتم رفت اورد بعد گفت چقدر داغی گفتم سرما خوردم و آمپول زدم و.... خلاصه معاینم کرد گفت یکم تپش قلب داری قرصات و دارو هات کجان گفتم بهش اورد قرص قلب خودم و یدونه ایندرال بهم داد بعد گفت برد آمپولاتو بزنم منم یکم ام ام کردم بعد سعید گفت چند بار گم آدم از داداشش خجالت نمیکشه منم به ناچار برگشتم پنی رو اماده کرد و اومد بالا سرم شلوارمو نکشیده بودم پایینبا خنده گفت شلوارتو من بکشم پایین؟ گفتم ببخشید یادم رفت بعد شلوارم یکم کشیدم پایین سعید بیشتر کشی و گقت تزریقت عمیقه بعد پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش هر وقت نیدل وار پات شد نفست بده بیرون نیدل رو وارد کرد منم همون کاری که گفت انجام دادم ولی باز خیلی درد داشت یکم تحمل کروم بعد ش وع به آی آی کردم سعیدم هی میگفت الان تموم میشه و .... تا بالاخده تموم شد بعد رفت تب برو آماده کرد و اومد میخواستم پاشم دستش رو رو کمرمم گذاشت و گفت همینه فقط درد نداره یکم تحمل کن عزیزم حالت بده بعد پنبه کشید و وارد کرد با یه اخ تموم شد بعد رفت دستشو شست و اومد بلندم کرد سرمو بوسید گفت ببخشید دردت اومد بخدا حالت بد بود منم گفتم اشکال نداره ممن ن
بعد پوکه آمپول و پوسته سرنگا رو جمع کروم انداختپ تو سطل و شروع به صبحونه اماده کردن کردم وقتی صبحونه اماده شد خواستم سعیدو صدا بزنم رو مبل خوابش برده بود رفتم زیر سرش بالشت گذاشتم روشم پتو کشیدم خودمم رفتم تو اتاقم خوابیدم چون شب اصلا نخوابیده بودم یه کم خوابیدم بعد که بیدار شدم دیدم سعید پاشده صبحونه خورده و رفته و پیام داده که سلام امید وارم بهتر شده باشی من رفتم بیمارستان کارم تموم شد دوباره میام پیشت زنگ زدم بهش و ازش تشکر ک دم و گفتم ناهار خوشت قاچ درست میکنم بیا عاشق خورشت قارچه قبول کرد منم رفتم سراغ ناهار درست کروم سعید اومد و خوردیم بعدش سریع رفت گفت بیمارستان کار دارم
منم وسایلمو جمع جور کروم رفتم داروخونه بعد برگشتم خونه و شام خوردم فرداش پرواز داشتم همه ی کارامو کردم بعد خوابیدم صبح صبح زود بیدار شدم پاسپورت و .. و چمدونمو برداشتم گذاشتم تو ماشین در ها رو قفل کردم دزدگیر و زدم و سگو باز کردم رفتم گل فروشی گل خریدم و یه دسته واسه سعید دو سه تا دسته ام خریدم ببرم بزارم سر خاک پدر بزرگ و عموم اول رفتم سر خاک یه کم دلم گرفته بود باهاشون حرف زدم گریه کردم تا آروم شدم بعد رفتم پیش سعید دسته گل و دادم بهش و تشکر کردم و خدا حافظی کردم بعدم به خالم اینا و پسرخالم زنگ زدم خداحافظی کردم و رفتم داروخونه بعد رفتم کارخونه ساعت ۱۰ شب پرواز داشتم ساعت ۸ فرار بود برم فرودگاه ماشینو گذاشتم کارخونه و راننده بردم فرودگاه پروازم دو ساعت تاخیر داااششت تو فرودگاه پوسیدم به مامان ابنا گفتم پروازم تا۷یر داره گفت هر وقت سوار هواپیما شدی زنگ بزن منم زنگ زدمو اونجا که رسیدم علی داداشم و باران خواهرم و رامتین و مازیار و سحر خواهرشوهرم اومدن دنبالم رفتیم خونه پیشملمان اینا ساعت ۳ و ۴ صبح بو شایدن دیر تر بعد ما بچه ها رفتیم هتل چون یکی از خونه ها تعمیر کاری داشت تو مسافرتم هممون آمپول زدین اگه خواستیت خاطرشو نیگم
لطفا نظر بدین بهم بگین از خاطره هام خوشتون میاد یا نه
و یه نکته
من و امثال من خیلی تو جامعه قضاوت میشیم همه میگم اره باباش دکتده کارخونه داره و .. داره عشق دنیا رو میکنه آره درسته شاید اگر پدر من کارخو نه نداشت داروساز نبود من الان تو این وضعیت نبودم اما منم حیلی سختی کشیدم تو دوازده سال مدرسم هیچ موقع نشد بیام خونه و مامان یل بابام خونه باشن همیسه خیلی ازم توقع داشتن اکثر اوقات مادر پدرم سر کار بودن و ....همش داشتم درس میخوندم قطعا هر کس به اندازه من بدوعه و تلاش کنه موفق میشه همین الانم خیلی مسئولیت رو دوشمه اگر به خاطره هام دفقت کنید میبینید که اکثرا خانوادم سفرن و مسئولیاتا رو دوش من
و اینکه قبول شدن تو رشته داروسازی هیچ ربطی به خانوا م نداشت من با تلاش خودم قبول شدم خیلی میگم سوالا رو میخرن و ..‌ اما هبچکدوم از اینا نمیشه چون بعدا لو میره و ... پس لطفا کسی رو قضاوت نکنیم

حوری قدیمی

سلام همگی
من حوری هستم از بچه های قدیم...خیلی دلم خواست بیام اینجا و ببینم جو اینجا مثل قبله😓اما مثل اینکه نیست خیلی از بچه های قدیم نیستن قدیم که میگم منظورم مال سال۹۸ ایناست...خیلی دلم تنگ شده برای همه بچه هااااا هادی پارسا مازیا ساراجووون همه کاش بیان سر بزنن فعلا بریم سرخاطره:

خیلی اتفاق ها افتاده پری دوتا داداشاش ازدواج کردن سوگند پدرش دوباره ازدواج کرد یه کتک کاری تپل داشتم...بزارین یه چی تعریف کنم بخندیم
اقا میدونستین پیمان از امپول می‌ترسه نه نمیدونستین چون ماهم نمیدونستیم وای نمیدونین چه بازی هایی در می‌آورد که...وای خجالت که نمی‌کشید بزارین از اول توضیح بدم اقا ما رفتیم بیرون بعدشم قرار شد جمع شیم خونه پری اینا بعد بریم خونه های خودمون دیگه آخراش بود من بودم و سوگند که دیدیم بنیامین و پیمان وارد شدن پیمان بدو رفت بالا بنیامین هم پیش سرش پری هنگ بود دوید بره بگه مااینجاییم ولی دیگه دیر بود پیمان جیغ میکشیداااااجیغ وای ما مرده بودیم از خنده من فک کردم داره میزنتش ولی وقتی میگفت شل کن تمومه اونم میگفتی بخدا درش بیار فهمیدیم داره امپول میخوره 😊دیگه یه لحظه ساکت شد بعدش دیدیم پیمان پرید بیرون از اتاق داشت فحش میداد که ما رو دید اصلا هنگ کرد پلک هم نمیزد که بنیامین پشت سرش دست انداخت دور گردنش گفت کجا در رفتی کوچولو هنوز مونده که ما رو دید وای سوگند که بی مهابا می‌خندید ولی من سعی می‌کردم نخندم بدتر شد یهو منفجر شدم 😂🤣😂🤣پیمان قرمز شده بود اخم کرد دست بنیامین رو پس زد برگشت یه چیزی به پری گفت اونم گفت باز شروع کردی تو..بنیامین یکم با من سر سنگین بود یعنی اصلا آدم حسابم نمیکرد در کل..حقیقت پری چند وقت قبل یه غلطی کرد که با کمک هم جمعش کردیم تموم شد ولی بنیامین فهمیده بود و فکر کرد کلا تقصیر من بود ولی من کاملا بی تقصیر بود برای همین وقتی منو دید بنیامین اومد جلو مچ دست منو گرفت و کشید طرف اتاق که محکم دستمو کشیدم گفتم چتونه دستمو ول کن که پرتم کرد توی اتاق محکم خوردم به میز تحریرش گفتم چه مرگته ولم کن که با اخم گفت همش زیر سر توئه نه بس که بچه پرویی و پر جسارت الکی پر مدعا مگه اگه تو....تررررق این صدای سیلی بود که از من خورد سر ضرب برگشت طرفم محکم بازوم رو گرفت فشار داد دوباره محکم پرتم کرد دوباره محکم خوردم همونجا نفسم بالا نیومد چند لحظه برگشتم طرفش گفتم ببین برو جلوی اون خواهر احمق ت رو بگیر نیاد طرف من..من خیلی عوضیم پس برو بگیرش طرف من نیاد خوب حالاهم گمشو کنارررررر(درحالت عادی خیلی مهربون و گوگولی اما فقط کافیه یکی اینجوری بره روی مخم اون وقته کهههه متاسفانه اختیار فک و مشتم با من نیست😃
از اتاق اومدم برم که سر پله ساق پام گرفت همیشه عصبی میشم اینجوری میشه کسی پیشنهادی داره؟؟چیکار کنم اینجوری نشه...
خلاصه ما اومدیم پرت شیم پایین که دیدیم هعی در کمال تعجب فک کردین اون چشم سفید گرفتم نه عزیزانم اون بی تربیت مثل یک حیوان چهار پا داشت نگاه می‌کرد خودم گیر کردم به نرده بعله...اقا اومدیم بریم پری بدو بدو اومد رفت همه چی رو به بنیامین توضیح داد فک کنم دعوای اون موکول شد به بعد از دلجویی از من...چون اومدن سراغ من که داشتم مورچه وار از پله ها میومدم پایین که دیدم شرمنده سر انداخته پایین گفت معذرت میخوام نمیدونستم پری انقدر خود سر شده فک کردم..من پریدم وسط حرفش گفتم اهان اونوقت من خودسر اقای بنیامین من نه خیر تو رو میخوام نه شر تو...لطفا سایه تو از سر ما کم کن زد زیاد(حالت لاتی گفتم خخخخح)دیدم بنیامین چشمش افتاد به پیمان که داده یواش از در فرار میکنه پرید گرفتش پیمان با حالت زاری گفت بخدا بد میزنی بده خودم میدم علی برام میزنه گفت نخیر که زیرش در ری پیمان تو پزشکی خودت اینکارا چیه واقعا..پیمان هم که دید ابروش رفته جلو ما دیگه زد زیر همه چی گفت اصلا نمیزنم نمیخوام که بنیامین زد پس کلش گفت خجالت بکش مچ دستش رو گرفت رفت طرف سالن گفت همینا میزنم برات هلش داد روی مبل امپول رو از جیبش دراورد خلاصه من که با دست جلوی چشمام رو گرفتم ولی حقیقت یه ذره اندازه کله مورچه باز کردم ببینم چی به چی شد که هیچی ندیدم پام ضعف داشت خودمو به اولین مبل رسوندم نشستم که واقعا داد های پیمان روی اعصاب بود یه لحظه صدامو بلند کردم گفتم اهه خجالت بکش توهم بابا که صدا قطع شد ولی یه مرتبه یه داد بلند ایییییییییییییی وصدای بنیامین که گفت تمام تمام بعد بلندشد دستاش رو بشوره که منو دید دارم پام رو ماساژ میدم گفت میخوای نگاه کنم ببینم شل کننده عضله دارم یانه من از ترس جونم روم رو کردم اونطرف گفتم لازم نیست مثلا ناراحتم از وگرنه عین چی میترسیدم بره امپولش رو بر داره بیار😅😅اونم باز عذر خواهی کرد منم توی دلم گفتم خوب کتکش رو خوردی صاف شدیم میخواستم برم با آژانس که گفت منو میرسونه منم قبول کردم با اکراه البته خخخخخ


و تماااااام

#راستش کاش بچه ها بیان دلم براشون تنگ شده

#کاش بشه از بعضی آدما یه کپی داشته باشی فقط برای خودت هیشکی نتونه ازت جدا کنه نه خودش نه کسی نه حتی روزگار و نه حتی مرگ
#خدانگهدار

فرزانه

سلام این اولین خاطره منه اسمم فرزانه یه خواهر دوقلو به اسم راضیه دارم❤️ ۳ تا هم برادر دوتا بزرگتر یکی کوچیکتر👬 من و راضیه ۲۵ سالمون شده برادر بزرگه مرتضی ۳۰ ساله پزشک وسطی هادی ۲۷ ساله بازم پزشک و کوچیکه امیرعلی😁
خاطره مربوط به ۴ سال پیشه یعنی فوت بابا و مامانم تو حادثه رانندگی 💔 این اتفاق باعث شد خانواده بهم بریزه حال هیچ کس خوب نبود چون هیچکس انتظار نداشت مامان و بابام سنی نداشتن ۵۴ و ۵۲ ساله بودن💔 بعد از مراسم خاکسپاری که برگشتیم خونه همون اول حال راضیه بد شد رفت بیمارستان و از اونجا عمو گفت شما حالتون خرابه من مواظبشم😢
داداش کوچیکم اون موقع ۱۶ سالش بود کلا تو حال خودش بود نه حرف میزد نه غذا میخورد رنگشم پریده بود تو راه خونه هم بالا آورد🤢🤮
رفتیم خونه هیچی نداشتیم خواستم غذا بپزم مرتضی گفت نمیخواد از بیرون میگیرم 🍱 گفتم باشهبعد یه مسکن واسه سر دردم خوردم💊 رفتم بخوابم که دیدم مرتضی و امیر دارن دعوا میکنن رفتم ببینم سرچیه😶 امیر علی هیچ وقت اینطوری با بزرگترش رفتار نمی کرد ولی این بار همش بد و بیراه میگفت و عربده میکشید😳 گفتم چه خبره؟ مرتضی عصبانی گفت نمیزاره ببینم چه مرگشه تو شاهد هر بلائی سرش اومد به من مربوط نیست😡😡گفتم وا مرتضی این کارا چیه چرا داد میزنی امیر چرا نمیزاری معاینت کنه؟؟؟🙁 روشو کرد اونور مرتضی گفت بیا بریم؟ مهم نیست😏
راستش یکم ناراحت شدم چون مرتضی اصلا آدمی نیست که دعوا بکنه یا داد بزنه و زود از کوره در بره عصبانی بشه😣 امیر علی هم آنقدر لج باز نیست 😕
سر دردم کم شده بود بیخیال شدم خوابیدم خاکسپاری صبح بود منم تا عصر خوابیده بودم😴😴 پاشدم رفتم بیرون که چشمم به اتاق امیر افتاد داشت سرفه میکرد چشاش هم خیس بود صورتم قرمز بود🤒 رفتم آشپزخونه یکم چایی بخورم فردا فامیل هامون از خارج میومدن پس فردا هم مراسم سوم داشتیم 🤕🤕 حتی با فکرش سرم گیج میرفت🤕 هادی درزد اومد تو رفتم احوال پرسی گفتم راضیه چطوره گفت هنوز حالش بده یا گریه میکنه یا خوابه😴😭 به خاطر آرامبخش ها حال عزیز جون(مادر بابام)خوب نیست اونم دردسر شده همه عمو و زن عمو دعا میکنن خوب بشه 💔 بعد گفت خودت خوبی گفتم آره گفت امیر چی گفتم آره خوبه گفت باشه و رفتشب مرتضی از بیرون غذا گرفت و اومد🍱 ولی هیچ کدوم میل نداشتیم فقط به زور خوردیم که‌ضعف نکنیم واسه فردا اما امیر هیچی نخورد🤕 🤕 که مرتضی دوباره عصبی شد گفت یا بیا بخور یا برو تو اتاقت😡 که امیر گفت خداحافظ و رفت سمت اتاق که مرتضی دوباره گفت بیا بخور تا حالت بدتر نشده لجبازی نکن کار دست خودت میدی اون وقت من میدونم و تو😡😡😡
امیر گوش نداد و مرتضی حرص گرفت گفت من که میدونم امشب حالت بد میشه میدونم چی کارت کنم😡 هادی گفت حرص نخور داداش من باهاش حرف میزنم اون الان از هممون کوچیک تر و وابسته تره💔 به مامان و بابا این راهش نیست که سر بچه تازه یتیم شده داد بزنی.
بعد از شام سفره رو جمع کردم ولی خوابم نمی اومد 😕واسه فردا چون مراسم بود شام نداشتیم منم غذای بیرون نمیخواستم 🍛وایسادم شام بپزم و بعد رفتم یکم نماز بخونم📿 درگیر کارام بودم که نفهمیدم کی ساعت ۳ شد گفتم برم غذا رو حاضر کنم بزارم یخچال بخوابم واسه فردا پس فردا خیلی کار دارم 🤕 تنها شانسم این بود که این مدت کلاس دانشگاه نداشتم و یه چند روز هم میتونستم غیبت کنم کلاس هام مهم نبود😃 اومدم برم مهر و چادر نمازم رو بزارم سر جاش که دیدم امیر داره هزیون میگه 😴 دست گذاشتم رو سرش که داغ داغ بود🤒😶 ترسیدم رفتم مرتضی رو بیدار کردم اومد دید بیدارش کرد سرش داد زد وقتی به حرفم گوش نمیدی همینه دیگه 😡😡😡😡 یکم آمپول بخوری میفهمی💉( البته امیر از آمپول نمیترسه ) به مرتضی گفتم عه داد نزن سرش خب گفت تو کارت نباشه من اینو درستش میکنم😡 با عصبانیت رفت سمت دراور دفترچه برداشت نسخه نوشت رفت بگیره📝 امیر به من گفت تو میدونی چند تا داده؟ گفتم نه والا تو چرا اذیت میکنی همین رو میخواستی؟؟😡 گفت اون حق نداشت طلبکارانه سرم داد بزنه همون اول که اومدیم خونه سرم داد زد اگه بابا بود نمیزاشت سرم داد بزنه😡😢 جمله آخر رو به بغض گفت💔 رفتم دستمال خیس بیارم تا تبش رو بیارم پایین دیدم هادی تو خونس ترسیدم آخه دیشب رفته بود خونه عمو پیش راضیه و عزیز 😨 گفت سلام ببخشید ترسیدی مرتضی خوبه چرا عصبانیه؟؟ گفتم حال امیر بد شده اینم دعواش کرده 😕 گفت ببینمش و رفتیم سمت اتاق معاینه کرد گفت چرا همون اول نزاشتی معاینت کنه تا کار به اینجا نکشه؟😠گفت اون سر من داد کشید تو هم همینطور الان داد میزنی از هیچ کدومتون خوشم نمیاد😡 و بعد به سرفه افتاد حالش اصلا خوب نبود هنوز داغ بود🤒🤒 مرتضی برگشت و رفت تو آشپز خونه چندتا آمپول حاضر کرد💉💉 هادی و امیر تو حال بودن مرتضی گفت‌رو مبل بخواب زود😡
امیر با اخم خوابید و هادی لباسش رو درست کرد و مرتضی پنبه کشید و محکم فرو کرد که صداش در نیومد کشید بیرون منم از آشپز خونه نگاه میکردم 💉💉 بعدی رو برداشت و پنبه کشید فرو کرد و امیر دستش رو مشت کرد ولی حرف نزد کشید بیرون بعدی رو برداشت و فرو کرد که بازم چیزی نگفت چهارمی گفت سفت کنی وای به حالت😥 پنبه کشید زد که تا نصفش تحمل کرد ولی دیگه نتونست و هی آی آی میکرد 🙁 معلوم بود خیلی دردش گرفته مرتضی گفت میخواستی به حرفم گوش کنی به این روز نیوفتی😡 واسه بعدی که فک کنم نوروبیون بود پنبه کشید زد که داد زد آخ آی میسوزه آخ ولم کن دیگه😡 و سفت کرد مرتضی داد زد شل کن ببینم شل کن زود بدو تا در نیاوردم💉 و یکم جا تزریق رو فشار دار که تکون خورد و مرتضی درش آورد هادی گفت که امیر تو که اینجوری نمی کردی و کمرش رو گرفت و مرتضی رو جای قبلی پنبه کشید فرو کرد😥 که امیر داد زد آخ مرتضی گفت اگه عین آدم غذا میخوردی نیاز به تقویتی خوردن نداشتی فقط آنتی بیوتیک و ضد تهوع میخوردی حالا یاد میگی ازین کارا نکنی بعدی پنادوره سفت کنی میدونم چی کارت کنم😡😡😡 و پنبه کشید و زد که امیر یه داد بلند کشید گفت داداش درش بیار تحملش رو ندارم😫 گفت چطور تحمل گرسنگی رو داشتی که سفت کرد کشید بیرون دوباره زد سر جای قبل که بازم داد زد و سفت کرد مرتضی یکم تزریق کرد و گفت مگه نگفتم شل کنی شل نکنی سوزن می شکنه خطرناکه حالا آدم میشی 😡 و دوباره سر جای قبلی مثل دارت زد و یکم تزریق کرد که امیر شروع کرد باصدای بلند گریه میکرد و آی آی میکرد😭😭 منم اشکم در اومد برگشتم سر قابلمه هادی داشت دلداری میداد مرتضی اومد سرنگارو ریخت دور و منو دید یکم ناراحت شد معلوم بود پشیمون شده😔 دستشو شست هنوز امیر بلند بلند گیره میکرد و متکا رو بغل کرده بود و بابارو صدا میکردمیگفت بابا اینا اذیتم میکنن😭😭 دوباره گریم گرفت😢 مرتضی پهلوش رو گرفت بغلش کرد نشست رو مبل گفت جانم جانم ببخشید عزیزم ببخشید جانم....... و کلی پیشونی و جای اشکاش رو بوسید 💋💋 امیر آروم شد و محکم بغلش کرد بعد چند دقیقه تو بغل مرتضی خوابید😴 منم خیالم راحت شد مرتضی برداشت بردش تو اتاقش و منم یاد غذا افتادم😐 سووووخت😱 دویدم بالا سرش که خدارو شکر یکم ته گرفته بود خاموشش کردم گذاشتم یخچال که اذان دادن نماز خوندیم بعد نماز هادی گفت خیلی تند رفتی مرتضی . مرتضی گفت میدونم ولی واقعا نمیخواستم اشکش رو در بیارم 😔😔😔 مامان و بابا منو ببخشن💔 هادی گفت اشکال نداره ولی میترسم تا صبح حالش بدشه برو بخواب پیشش گفتم خودت چرا نمیری؟ گفت آخه فرزانه میدونی که نمیتونم راضیه و عزیز رو تنها بزارم الانم اومدم فقط وسایل ببرم اونجا بمونم پیش عزیز عمو اینا ( اون عموم که خارجه) میخوام فردا بیان دیگه🤕 گفتم باشه😕 وسایلش رو برداشت رفت مرتضی هم جاشو کنار امیر انداخت خوابید منم خوابیدم😴😴 خداروشکر امیر فرداش خیلی خوب شد و مرتضی فقط بهش آنتیک بیوتیک خوراکی داد ولی حال عزیز جون و راضیه بد بود😔😭
مرسی که خوندین امیدوارم به عنوان اولین خاطره خوب باشه بازم خاطره دارم از امیر چون وروجک زیاد خودشو تو دردسر میندازه😅😅 خداحافظ 😘

آزاده

من یه خاطره بد دارم از پنی سیلین زدن که گفتم همینجا به اشتراک بزارم. مال بیست سالگی هست. سینوزیت حاد داشتم حالم بد بود. پدرم هم پزشک و مادرم پرستار. اون موقع پدرم درمانگاه داشت. از خودش درآورده بود که برای اینکه پنی سیلین خوب اثر کنه باید یکدونه 800 و 1200 با هم قاطی کرده و یه واحد 2000 در یک نوبت زد که دوزش تو خون بره بالا. از کجا نمیدونم. رفتیم درمونگاه خودمان. یه پرستار مرد بود گفت اینجوری خیلی درد داره با بی حسی باید زد. گفتیم باشه. خلاصه دراز کشیدم و اونم با یه سرنگ 5 سی سی پر اومد بالا سرم. گفتم بی حسی داره دیگه. گفت آره نترس ریلکس باش.کلا هم با آمپول مشکل ندارم فقط از پنی سیلین میترسم. سوزن رو زد یک ثانیه نشد درآورد. گفت ببخشید سوزن گرفت. گفت نمیدونم چرا آشنا میشه اینجوری بدشانسی میارم. منم گفتم اشکال نداره پیش میاد. خلاصه سوزن عوض کرد دوباره آب مقطر اضافه کرد زد توی ویال دوباره کشید تو سرنگ. یادش رفت بی حسی دوباره بکشه تو سرنگ. سریع دوباره زد. وای.... انگار اسید تزریق می‌کرد. خجالت میکشیدم داد بزنم. یه دردی یهو گرفت هنوز یادمه. سریع هم پمپ کرد ایندفعه که نگیره دوباره. نفسم بند اومده بود. فقط گفتم وای پام چه دردی.. بی اراده خودم پام منقبض کرده بود. اونم بی توجه که پام گرفته فشار داد بره بیشعور .. . تموم که شد خجالت میکشیدم برگردم چشم هامو ببینه قشنگ اشک تو چشمم جمع شده بود. گفت خوبی؟ درد نداشت زیاد که.... گفتم یادتون رفت بی حسی بزنید دوباره؟ گفت وای.... ببخشید.نشستم تازه. گفت رنگت عین گچه. خودشم ترسیده بود. حس کردم پام فلج شد رفت. زدم تازه زیر گریه. شوکه شده بودم. آب قند و اینا آوردن. گفتن نترس موقتیه. رفتی خونه حتما کمپرس گرم کن. گفت دمر بخواب روی تخت پام رو خم می‌کرد صاف میکرد که زودتر جذب بشه یا انقباض اش ول کنه. با یه بدبختی اومدیم خونه. نمی تونستم درست راه برم تا یه هفته نمی تونستم درست بخوابم. همش تشک برقی و.. بعدا فهمیدم با بابام که مدیر اونجا بود مشکل داشته فکر کنم از قصد اینجوری کرد. اصلا جای آمپول قلمبه شده بود. یه وضعی. همش دست به کمر توی خونه راه میرفتم فحش میدادم به پرستاره. بعدا تو یوتیوب و اینترنت دیدم حتی اگر مجبور باشی همچین دوزی پنی سیلین بزنی باید نصف کنن دو طرف باسن بزنن. هر دفعه بعدش رفتم درمانگاه منو میدید الکی عذرخواهی می‌کرد.

مهدی

سلام به خوانندگان عزیز وب.
مهدی هستم. امیدوارم من رو به خاطر داشته باشید. خیلی وقت هست که به اینجا سر نزدم بعد مدت تقریبا زیادی گفتم خاطره ای تعریف کنم.
در فکر بودم استراحتی چند روزه به خودم بدم . هفت هشت ماهی میشد دوندگی زیادی داشتم در حدی بود که اخرین باری رو که با دوستانم بیرون رفتم و یا در کافه و رستورانی غذا خوردم رو یادم نمیومد. قریب به چند روز فکر کردن تصمیم گرفتم به مدت پنج روز به بوشهر برم و خانواده مادریم رو ببینم . البته بگم که بازم از هشت ماه بیشتر میشد ندیده بودمشون صبح زود با مختصر صبحانه ای به بیمارستان رفتم. تا نزدیک ظهر بدون اینکه ذره ای از روی صندلی بلند بشم ویزیت کردم بدنم خشک شده بود ، پاهام خواب رفته بود . به صفحه لب تاب نگاه کردم اسم مریض بعدی خیلی اشنا بود اسم و فامیلش دقیقا اسم و فامیل یکی از دوستان نزدیک بود . صفحه رو بردم رو دوربین مدار بسته دیدم دوستم روی صندلی بیرون نشسته بود. کمی بعد در باز شد دوستم دست به کمر همراه یک اقا تقریبا هم سن و سال خودش وارد اتاق شدن.بعد از سلام و احوال پرسی خیلی آروم و با احتیاط نشست روی صندلی. پرسیدم ماجد چه اتفاقی افتاده؟ گفت عاجزم عاجز. گفتم خب توضیح بده. گفت نزدیک چهار پنج روزه کمرم درد میکنه دردش قابل تحمل بود دو روز مرخصی گرفتم و استراحت کردم تقریبا خوب شده بود دو روز قبل اومدم سرکار باز دردش شروع شد دو ساعتی بیشتر نتونستم سرکار بمونم برگشتم خونه استراحت کردم زنگ زدم از منشی وقت گرفتم بیام پیشت نوبت داد برای امروز. امروز رفتم سر کار که بعد بیام اینجا باز خم شدم یه چیزی بردارم دیگه راست نشد کمرم داغون شدم خیلی درد داره دیگه همکارم راننده شد زحمت کشید من رو رسوند.بلند شدم رفتم پشتش وایسادم دقیقا همون محلی رو که با دستش گرفته بود رو با دستام یکم فشار دادم.گفتم برو بخواب رو تخت دمر. با کمک دوستش رفت دراز کشید لباسشو دادم بالا یکم با دستام ستون فقرات و اطراف کمرش رو فشار دادم. منشا درد رو با دستش نشونم داد اون قسمت رو هم لمس کردم. به احتمال زیاد دیسک بود.رفتم سمت میز دفترچه رو برداشتم براش ام ار ای نوشتم .
گفتم ماجد ام ار ای انجام بده نتیجش رو بیار ببینم نوبت هم نداد بهت منشی برای امروز بهم زنگ بزن اوکیش کنم. رفتن . بعدش مریض بعد اومد تو. یک پسر ۱۷ ساله لجباز که یک مشکل عصبی داشت و زیر نظر من بود اومد تو با پدر و مادر. فرم مدرسه نتش بود از مدرسه اورده بودنش. جواب ازمایشش رو اورده بودن ببینم.جواب رو دیدم.به قول مادرم چند قلم از ازمایشش از حد نرمال پایین تر بود. تعجب کردم چون با اون قرص و داروهایی که من نوشته بودم که بخوره و تزریق کنه جواب ازمایش نباید این میبود. بعد از کمی فکر کردن و زل زدن به جواب فهمیدم یک جای کار میلنگه. رو به پدرش پرسیدم داروهایی که بهش دادم رو دارین همراهتون؟ مادر کیفش رو باز کرد و داروهاشو گذاشت روی میز . برداشتم و نگاهشون کردم . از هر بسته ده تایی قرص فقط سه چهارتاشو خورده بود و از پنج تا امپولی که داشت فقط سه تاشو زده بود. دستم رو اشاره دادم به داروها گفتم این ها چرا باقی موندن؟ پدر اروم زد به دست بچه گفت جواب بده. بچه هم مضطربانه گفت سهل انگاریه من بود امتحانام و درسام سنگین بودن وقت نداشتم امپولارو نتونستم برم بزنم خیلی این روزام فشرده بود.گفتم صحیح ، قرصا چرا موندن؟ شروع کرد به توضیح دادن یک سری دلایل غیر منطقی و مسخره که نگم بهتون بهتره دادن یک سری دلایل غیر منطقی و مسخره که نگم بهتر هستش. بیشتر جنبه ی توجیه داشت.جدی شدم جوری که حساب ببره عصبانی شروع کردم به دعوا کردنش. تا قبل از اون خیلی باهاش راه میومدم و خوش اخلاق بودم برای همینم زیاد جدی نمیگرفت.پدر و مادرش نگران گوش میدادن و بیمار هم سرشو پایین انداخته بود. زدم به سیم اخر برگه هایی که روی میزم بود رو گرفتم جلوش گفتم من بیمارهای سهل انگار رو ویزیت نمیکنم دکترتو عوض کن. پدرش نگران و مضطرب شروع کرد به حرف زدن گفت دکترش ببخشیدش بی فکره ، آسمون جله ، اشتباه کرد غلط کرد.خندم گرفته بود ولی به شدت سعی در کنترلش داشتم میخواستم پسر حساب ببره پدر نگران شده بود😂روشو زمین ننداختم گفتم تا دونه اخر این قرصارو میخوره سر ساعتی که اعلام شده امپولارم همین الان که از اتاق رفتی بیرون بلافاصله تزریقات یکیش تزریق بشه و اون یکیم سه روز بعدش. بعد از تموم شدن قرصا و امپولا مجدد این ازمایش رو بده . رو کردم سمت خودش گفتم بار بعد جوابی عین این ببینم جدی میزنم به سیم اخر.خدافظی کردن و رفتن. حدود چهار ساعت گذشته بود در باز شد و دوستم اومد داخل.همکارش ام ار ای رو گذاشت رو میز . دوستم نشست رو صندلی گفتم اگه اذیتی بخواب رو تخت گفت خوبه قابل تحمله . سی دی رو گذاشتم ام ار ایشو با دقت نگاه کردم مطمئن شدم دیسک کمره باید عمل میشد. رو کردم بهش با خنده ای کنترل شده گفتم ماجد خبر خوبی ندارم. گفت رفتنی ام مهدی؟ گفتم نه اونقدر بد. گفت پس موندنی ام؟ گفتم نه اینقدر خوب😂 گفت خودتو مسخره کن از خنده ته صورتت معلومه سرکارم! گفتم باهوش😂 رفتم رو منبر گفتم ماجد دیسک کمره.باید بهت دارو بدم تا یک ماه ، بعد بیایی عملت کنم.با توجه به شغل و تحرکی که روزانه داری عمل بهترین راهه در غیر این صورت اذیت میشی با دردش ، بهبود کامل پیدا نمیکنی. دفترچشو برداشتم چندتا بسته قرص و امپول مسکن برای درداش و سه تا نوروبیون نوشتم گفتم تا یکماه مصرف کن بعدش بیا برای عمل دیسکت. بعد عملم سه چهار هفته ای فیکس باید بخوابی یه لیوانم جا به جا نباید بکنی استراحت مطلق تا کامل بهبود پیدا کنی. حرفام که تموم شد گفت بدبخت شدم گفتم بله؟ گفت قرصا به کنار امپولارو چیکار کنم؟ وای نوروبیون لعنتیم نوشته. خندیدم دفترچرو دادم دستش گفتم داروهارو بگیر بیار مسکنتو همین الان بزنم. همکارش دفترچشو گرفت رفت داروهاشو بگیره گفتم برو بخواب رو تخت پرده هم بکش.رفت خوابید دو سه تای دیگه مریض ویزیت کردم تا همکارش برگشت داروهارو یه چک کردم یه امپول مسکن برداشتم کشیدم تو سرنگ رفتم سمتش گفتم لباستو شل کن.لباسشو اماده کرد پنبه رو کشیدم رو پوستش برگشت گفت صبر کن چند لحظه آروم شم .چشامو گرد کردم ابروهامو دادم بالا گفتم بله؟!! گفت خیلی وقته سوزن تو پام نرفته استرس گرفتم مهدی کاش نزنم.گفتم لوس نشو خواهشا ، مگه تو درد نداری؟ گفت خیلی . گفتم پس چی میگی؟ باید مسکن بزنی دیگه.چند لحظه بعد دوباره پنبه کشیدم باز برگشت خونسرد گفتم این دیگه شد لوس بازیا😒 مرد گنده برگرد ، بخدا چند ثانیه بیشتر نیست. برگشت سوزنو گذاشتم رو پوستش فشار دادم تو تزریقش کردم بیرون کشیدم پنبه رو فشار دادم .
برای اینکه ضایع نشه و بحثو از ترسش عوض کنه گفت نه خوشم اومد دستت سبکه درد نداشت!!!(عجب!!!😁) گفتم پاشو جمع کن خودتو😂 اومدم پشت میز نشستم یکم با همکارش صحبت کردم تا خودش از تخت اومد پایین. بعد از چند دقیقه صحبت کردن راجب دیسک کمرش و توضیح مراقبت های لازم خدافظی کردن. ساعت رو نگاه کردم هنوز پنج شش ساعت مونده بود به رفتنم. گوشیمو باز کردم اینترنتی یک بلیط اوکی کردم برای بوشهر که برای فردا شب میشد. رفتم بیرون از مطب به بیمارا سر بزنم . سرگرم بودم رسیدم بالاسر یکی از مریضام که شش سالش بود و بستریش کرده بودم راحت تو اون شلوغی و رفت و امد و صدای مرتب پیج کردن خوابیده بود رو تخت یکی از دستاش زیر سرش بود و پاهاشم هرکدوم به یه جهتی رفته بودن . شکل خوابیدنش خیلی طنز بود برام.نگاهی به مادرش کردم با خنده گفتم خوابی چنین میانه میدانم آرزوست😂مادرش خندید همینجور که خواب بود معاینش کردم مادرش میخواست بیدارش کنه گفتم خانم دلت میاد؟ بزار راحت بخوابه نیازی نیست.مریضا که تموم شدن رفتم بحث مرخصیم و یه سری کارای دیگم رو هماهنگ کردم و برگشتم مطب مریض دیدم تا وقت کاریم تموم شد. حرکت کردم به سمت خونه. تو مسیر لیست خریدی که مامان برام پیامک کرده بود رو خریدم و رفتم. مامانم درو باز کرد اومد کمکم خریدارو بیاره گفتم دست نزن میارم. گذاشتم اشپزخونه لباسامو دراوردم شام خوردم رفتم کنار پدر و مادرم نشستم. بهشون اطلاع دادم که فردا شب میرم بوشهر. نشسته بودیم فیلم میدیدیم خیلی خستم بود اصلا فیلمو نمیفهمیدم پاشدم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم خوابیدم. هشت صبح بود با صدای جاروبرقی کشیدن مامان بیدار شدم. نشستم رو تخت دستی تو موهام کشیدم با خودم گفتم اخه این وقت صبح قربونت برم؟!دست و صورتمو آب زدم صبحونه خوردم رفتم یه دوش گرفتم برگشتم تو اتاق که وسایلامو جمع کنم . از کمد لباسایی که میخواستم برداشتم انداختم رو تخت.نشستم کف اتاق داشتم لباسامو تا میزدم میزاشتم گوشیم زنگ خورد صفحه گوشی رو نگاه کردم خواهرم بود. جواب دادم گفتم جانم؟ با حالت نگران و گریه کنان گفت مهدی یاسین (همسرش) حالش خوب نیست تب داره چه خاکی به سر کنم😫 گفتم خاک رس😂 پاشویش کن خب واقعا نمیدونی چیکار کنی؟ گفت هولم حالش خوب نیست گفتم نباش. پاشویش کن یه شربت خاکشیر خنک هم درست کن بده بهش بخوره. قطع کرد. مشغول جمع کردن لباسا شدم نیم ساعتی بعد دوباره زنگ زد برداشتم گفتم بگو مهرگان.گفت مهدی گلودرد و سردرد هم داره😥 گفتم مهرگان بلندش کن ببرش دکتر یاسینو . گفت کلی اصرار کردم بهش بخدا مهدی ، جون نداره اصلا از تخت بیاد پایین همش مخالفت میکنه میگه خوب میشم نگران نشو. ادامه ندادم گفتم محلول اب نمک بده مرتب غر غره کنه ، یه کپسول پونصد و یه استامینیفن هم بده بهش بخوره حواست باشه با معده خالی نخوره. قطع کرد سرگرم اتو کردن لباس هام بودم باز زنگ زد حرصم در اومد برداشتم خالی کنم حرصمو تا برداشتم صدای گریش بلند شد(شانس داره ها!) نگران گفتم چیشده مهرگان بگو گفت مهدی سه چهار بار بالا اورد میترسم. از چشاش همینجور اشک میاد جون نداره هیچی نمیخوره.گفتم بالا بیاره راحت میشه معدش تخلیه میشه یه لیوان عرق نعنا بده بهش بخوره مجبورش نکن هرچقدر خورد خوبه تهوعش رو بهتر میکنه.گفت باشه الان میرم انجام میدم. قطع کردم دیدم فایده نداره این زن و شوهر ول کن من نیستن نرم تا شب میخواد مهرگان زنگ بزنه. بدون اینکه بهش بگم میام لباس پوشیدم از زیر تختم کیفمو بیرون اوردم رفتم بیرون به مامانم گفتم مامان یاسین حالش خوب نیست میرم خونه مهرگان اینا.با نگرانی از اشپزخونه اومد بیرون گفت چی گفتی؟ یاسین چیشده؟ همینجور که کفشمو پام میکردم گفتم سرماخورده نگران نباش میرم میبینمش و میام. تا بیام احتمالا شب شده مامان زحمت اتو کردن لباسامو میکشی؟ گفت برو مهدی انجام میدم . ازش تشکر کردم اومدم بیرون. تو مسیر بودم زنگ زد باز برداشتم گفتم مهرگان یعنی تو و شوهرت امروز دهن منو سرویس کردین 😶 بهتره؟ خندید آروم گفت ببخشید هول بودم مغزم قفل شده بود نمیدوستم چیکار کنم. پرسیدم حالا چرا آروم حرف میزنی؟گفت مهدی عرق نعنا دادم بهش خورد بعد سطح معده و شکمش رو با دستم ماساژ دادم آروم آروم چشاش گرم شد خوابید. هرچی از صبح زحمت کشیدم دادم بهش رو بالا اورد هیچی تو معدش نمونده دیگه. گفتم نزدیکم دارم میام. با ذوق گفت واقعا؟ قربونت برم که انقدر مهربونی. گفتم دیگه چیکار کنم گرفتارم از دستتون. رسیدم خونشون در اسانسور که باز شد دیدم جلو در وایساده گفتم سلام دستشو گذاشت رو بینیش گفت هیسس بعد دستشو تکون داد گفت آروم بیا تو. خندیدم گفتم مگه دزدم😂رفتم تو یکم سرمو چرخوندم دیدم صبا نیست گفتم بچه کو؟ گفت ترسیدم بگیره فرستادم خونه عموش بازی کنه با دختر عموهاش. رفتم سمت اتاق یاسین درو باز کردم خوابیده بود رفتم بالا سرش دستمو گذاشتم رو پیشونیش بدون تب سنجم میشد فهمید تبش بالاست داغ بود. تب سنجو از رو میز کنار تخت برداشتم دستشو آروم اوردم بالا گذاشتم زیر بغلش. با شتاب چشماشو باز کرد گفتم چیزی نیست دارم تبتو میگیرم بهتری؟ آروم گفت سلام کی اومدی؟ گفتم همین الان زنت کچلم کرد😂 خنده بی جونی سر داد گفت اخرش کار خودشو کرد😂تب سنجشو برداشتم نگاش کردم بالا بود تب. دستگاه فشارو بیرون اوردم بستم دور دستش فشارشو گرفتم عدد جالبی نشون نداد.نور گوشیم روشن کردم گرفتم تو گلوش تا ته حلقشو عفونت گرفته بود.گفتم سرگیجه نداری؟ سرفه چی؟ گوش درد ، یبوست؟ گفت نه . گلو و سرم درد میکنه حالت تهوعم دارم چند ساعت قبل شدید بود الان کمتر شده ولی دارم. خیلی هم داغم و گرممه. استتوسکوپ رو گذاشتم رو سینش گفتم نفس عمیق بکش ببینم چندتا نفس عمیق بی جون کشید سینش درگیر نبود گفتم استراحت کن. بلند شدم اومدم بیرون خواهرم دفترچشو داد داروهای لازمو نوشتم گفتم مهرگان معدش خالی نمونه من میرم دارو میگیرم بر میگردم اومدم بیرون از تو مپ نزدیک ترین داروخونه پیدا کردم رفتم تو نسبتا شلوغ بود یکم نشستم خلوت تر که شد رفتم داروهارو گرفتم اومدم سوار شدم تو مسیر برگشت بودم جلو یه میوه فروشی نگه داشتم برای یاسین شلغم گرفتم. رسیدم به مهرگان گفتم چیزی خورد؟ گفت یکم سوپ میگه حالت تهوع میگیرم. شلغمارو دادم دستش گفتم درست کن براش خیلی خوبه. رفتم اتاقش خوابیده بود دستاشم گذاشته بود رو چشاش. نشستم لبه تخت دستاشو از رو چشاش برداشت نگاه کرد.داروهارو برداشتم اونایی که میخواستم جدا کردم.گفتم یاسین اخرین بار کی پنیسیلین زدی؟ گفت نمیدونم مهدی یادم نیست.گفتم پس تست میخواد. پنیسیلین رو به دستش تزریق کردم.یکم گذشت جای تستو نگاه کردم گفتم آقا یاسین علائم خاصی نداری؟ سوزش خارشی چیزی؟گفت نه. سه تا از داروهارو کشیدم تو سرنگ چهارتا امپول داشت یادمه. پنیسیلین رو اماده نکردم. امپولا که تموم شد خودم کمکش کردم برگرده.مهرگان گفت من میرم بیرون راحت باشه یاسین. با لبخند گفتم بفرما خوش اومدی😅 رفتم لب تخت نشستم اومدم لباسشو بدم پایین دستشو گذاشت روی پای چپش گفت نه اینطرفو نده پایین همون راست بزن همشو!!! گفتم خل شدی؟ چهارتا امپول بزنم یه طرف؟ فلج میشی بیچاره😕 اومدم باز اون سمتم بدم پایین نزاشت گفت خودم تحمل میکنم تو بزن مشکلی نیست مهدی.خونسرد گفتم وات د فاز؟ فازَت چه اَست؟ دستتو بردار ببینم .گفت نه مهدی میگم همشو همون سمت بزن😐 با خنده و مشکوک گفتم چه دست گلی به آب دادی یاسین که نمیخوای من ببینم؟! دستشو محکم رو کمرش نگه داشتم اون سمتم دادم پایین. پاش کبود شده بود. فهمیدم چیکار کرده گفتم یعنی خاک عالم بر سرت یاسین دیوونه بازیای تو تمومی نداره ( یاسین تزریقات بلده از طریق خواهرش که پرستار هستن). گفت حالا حرص نخور گفتم مگه میتونم؟ گفت دیشب نصفه شب تبم بالا بود مهرگان و صبا هم خواب بودن دلم نیومد بیدارشون کنم گفتم مهرگان هم میترسه. یه تب بر تو یخچال تو داروها برداشتم جلو آینه به خودم زدم مهدی دردش وحشتناک بود مردم تا تموم شد جد و ابادم اومد جلو چشمام. درد پامم به دردام اضافه شد تا صبح نخوابیدم. نگاه تاسف باری بهش کردم گفتم برات متاسفم! یکم با دستم اطراف کبودیو فشار دادم سفت شده بود. بلند گفتم مهرگان؟ صدا اومد جان. گفتم یه کیسه پر از یخ کن بیار. گفت چرا؟ یاسین دستمو فشار داد با خنده گفت چیزی نگو خواهرت میکشتم😂 سرمو برگردوندم گفتم بیار تو کاریت نباشه. حرصمو در اورده بود. یکی از سرنگارو برداشتم سمت سالمش پنبه کشیدم زدم در سکوت مطلق تموم شد. کیسه یخو اورد بلند شدم رفتم ازش گرفتم که جلوتر نیاد ببینه گذاشتم جای کبودی و فشار دادم. امپول دوم رو همینجور که یخ رو پاش بود پایینتر از کبودی پنبه کشیدم تزریق کردم ندایی سر نداد😂 پنیسیلین ۱۲۰۰ رو کشیدم تو سرنگ پای سالمش رو پنبه کشیدم شروع به تزریق کردم هنوز نصف تزریق نکرده با صدای آروم شروع کرد به ناله کردن گفت اُه مای گاااااد پنیسیلینه؟ گفتم یس. تموم شد سوزنو بیرون کشیدم پنبه رو یکم نگه داشتم. سمت کبودی رو پنبه کشیدم گفت زنگ تفریح نداریم؟ با خنده گفتم نه بزار اخریم بزنم تموم شه بعدش راحت بخواب. تزریقش کردم کشیدم بیرون گفتم راحت باش کمکش کردم برگشت. سرم رو از داروها جدا کردم دستش رو با دستم لمس کردم به رگ که رسیدم پنبه رو کشیدم و سوزنو فرو کردم. نشد. بعد از تلاش مجدد موفق شدم.سرمشو تنظیم کردم گفتم بخواب استراحت کن داروها اثر کنن. وسایلمو جمع کردم اومدم بیرون دستامو شستم .
مهرگان مشغول اشپزی بود چشمش خورد به من اومد نزدیکم گفت زدی امپولاشو؟ گفتم اره سرمشم وصل کردم تموم شد. گفت ناهارم امادس بشین بکشم. ناهار خوردیم منتظر موندم سرمش که تموم شد کشیدم بیرون خواب بود متوجه نشد. اومدم بیرون به مهرگان گفتم شلغمارو حتما بده بخوره خیلی خوبه براش فردا صبح دوتا امپول داره ببرش بزنه ، پسفردا صبحم یکی داره حواست باشه مرتب استفاده کنه داروهاشو. بغلش کردم از هم خدافظی کردیم گفتم صبارم ببوس. در مسیر برگشت به سمت خونه بودم جلو یه عروسک فروشی نگه داشتم رفتم تو واقعا نمیدونستم چی بگیرم بس که تنوع زیاد بود فروشنده اومد سمتم تو انتخاب کمکم کرد.دوتا عروسک و یه خونه باربی به قولا برای صبا گرفتم دو روز دیگه تولدش میشد و کنارش نبودم متاسفانه.خریدارو کادو پیچ کرد فروشنده حساب کردم اومدم بیرون. صبا عشق عروسکه هرچی بهش کادو بدی بیشتر از همه چشمش عروسک رو میگیره😂 خلاصه برگشتم خونه کلید انداختم درو باز کردم مامانم از اتاق اومد بیرون داشت با مهرگان حرف میزد و پدرم مشغول بود با گوشیش.سلام کردم رفتم اتاقم خریدارو گذاشتم رو میز رفتم سروقت جمع کردن وسایلام. داشتم فکر چیزی رو فراموش نکرده باشم که یادم افتاد دستگاه فشار و استتوسکوپ رو برداشتم گذاشتم تو چمدون. هروقت که میرم بوشهر پدربزرگ و مادر بزرگ رو یه معاینه میکنم چکشون میکنم چون دوتاشون با دکتر مذهب قهرن دکترایی رو هم که میرن به زور و اجبار منه حرص میدن من رو!مشغول بودم مادرم اومد تو پرسیدم یاسین بهتر بود؟ گفت مهرگان گفت خوابه.خریدای روی میزو نشونش دادم گفتم مامان اینارو پیش خودت نگه دار برای صبا گرفتم روز تولدش بده بهش از طرف من.گفت باشه مادر خیالت راحت. لباسامو پوشیدم اماده شدم یه چایی خوردم با مادرم خداحافظی کردم پدرم من رو رسوند فرودگاه بغلش کردم ازش خدافظی کردم با کلی تاخیر پرواز بلند شد. تو هواپیما یکم خوابیدم تا رسیدیم. پدربزرگ و مادربزرگ و داییم اومده بودن استقبالم. بغلشون کردم خیلی دلتنگشون بودم گلی رو که زحمت کشیده بودن ازشون گرفتم داییم وسایلام رو برداشت رفتیم سمت ماشین سوار شدیم کلی حرف زدیم تو مسیر تا رسیدیم خونه دوازده شب بود. لباسامو عوض کردم بعد از کمی صحبت با پدربزرگم رفتیم که بخوابیم. صبح پاشدم صدای شلوغی میومد رفتم بیرون اول صبحی مامان بزرگم تهیه ناهارو میدید بوی غذا کل خونرو گرفته بود.خاله هام و بچه هاشون اومده بودن بغلشون کردم و حرف زدیم . یکی دو روز اول با خوش گذرونی و مهمونی ها گذشت. اخر شبِ روز دوم رو تخت خوابیده بودم سرگرم گوشیم و چک کردن پیام های ناخوندم بودم و از طرفی منتظر که ساعت دوازده شب بشه که تولد صبارو تبریک بگم مهرگان زنگ زد برداشتم بعد از کمی حرف زدن حال یاسین رو پرسیدم گفت بهتره امپولاشو هم زد همشو امروزم با ماسک رفت سرکار. الان هم خونه پدرجون(پدرشوهرش) هستیم. یکم حرف زدیم قطع کردم پیام یکی از دوستانم رو باز کردم که یکساعت پیش برام یه عکس داده بود زیرش نوشته بود درگیره؟ عکسو باز کردم یه عکس از ریه بود که درگیر شده بود. نوشتم اره درگیره مال کیه؟ نیم ساعت بعد یه وویس فرستاد بازش کردم گفت اره تو نوبت دکتر متخصص بودیم شلوغ بود استرس داشتم گفتم این عکسو بدم برات ببینم درگیره یا نه. گفتم بفرسم برات شاید تو زودتر از اینکه بریم پیش دکتر جوابم رو بدی نگران بودم. مال مادرم بود الانم دکتر دستور بستریش رو داد بستریش کردن گفتن ریش درگیر عفونته. یه چندتا جمله مثبت براش نوشتم که از نگرانی دراد. بعدش تو گروه یه قرار با چندتا از دوستان بوشهریم گذاشتم فردا نهار بریم بیرون خبر نداشتن از اومدن من . ساعت شد دوازده شب. زنگ زدم روی تلفن خونه مهرگان اینا. هرچی بوق خورد بر نداشتن هنوز نیومده بودن تلفن رفت رو پیغام گیر. تو ده دقیقه با کلی ابراز احساسات تولد صبارو تبریک گفتم. پیام دادم به گوشی خواهرم گفتم مهرگان یه پیغام گذاشتم رو تلفن خونتون رسیدید خونه بزار صبا گوش کنه. یکی دو ساعتی گذشت سرگرم فضای مجازی بودم گوشیم زنگ خورد شماره یاسین بود.برداشتم همین که گفتم جانم صدای گریه صبا بلند شد.
همش میگفت بیا بیا. پیغاممو گوش داده بود احساساتی شده بود😂 برای اینکه گریشو بند بیارم گفتم صبا خانوم؟ دایی؟ شما گریه میکنی من اصلا متوجه نمیشم چی میگی. ببین گریه نکن باهم حرف بزنیم . من دو روز دیگه میام دایی میریم بیرون اصلا هرجا که شما خواستی باشه؟ قانعش کردم گفتم صبا کادوی من پیش مامان جونه برو خونه بابا بزرگ اینا برش دار باشه؟ باز گریه کرد میگفت کادو نمیخوام کادو نمیخوام خودت بیا هیچی نمیخوام چرا رفتی به من نگفتی:/ بعد از کلی حرف زدن رضایت داد قطع کرد. عین برگشتن از جنگ جهانی میموند کلی انرژیم رفته بود به قدری که ناز خانم رو کشیدم☺ صبح بیدار شدم صبحونه خوردم پدربزرگم سرگرم غذا دادن به ماهی های اکواریومش بود یکم حرف زدیم بعد رفتم اتاق لباسایی که ظهر میخواستم بپوشم رو انتخاب کردم پیرهنمو اتو میکشیدم مادربزرگم وارد اتاق شد تا منو دید گفت الاهی بگردم من بده من خودم اتو میکشم برات چرا نگفتی لباس اتو نکرده داری. هرکاری کرد نزاشتم و بعدش انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت ها راستی یادم رفت برای چی اومدم گوشی تلفن رو گرفت سمت من گفت بیا مامان شماره خاله سلماتو بگیر برام ببینم چیشد این بچه. همینجور که شماره رو میگرفتم گفتم چیشده مگه گوشیو ازم گرفت گفت بزار ببینم خالت چی میگه میگم. نشست رو تخت خالم برداشت گفت سلما رفتی دنبال بچه؟ حالش چطوره؟ چیزی میخوره؟ تو مسیری؟ یه چیزی بگیر بخوره شاید ضعف کرده. دست از اتو کردن برداشتم با چشم و ابرو و اشاره به مادربزرگم میگفتم چیشده؟ گفت اره بیارش بچه رو مهدی خونست هنوز نرفته بعد با اشاره گفت نمیخوای بری بیاد؟ساعت گوشیم رو نگاه کردم تا ساعت قرار با دوستانم هنوز مونده بود. سرم رو با تایید تکون دادم قطع کرد گفتم نمیگی چی شده؟‌گفت صبحی با خالت حرف میزدم از اونور مدیر مدرسه محدثه ( دختر خالم) زنگ زد به خالت گفت محدثه حالش خوب نیست بیاین دنبالش. خالتم بیچاره با هول و ترس قطع کرد بره دنبالش الان زنگ زدم ببینم چیشد نگرانش بودم. بعدم گفت برم یه چایی بزارم ناهارم درست کنم. بلند شد رفت لباسامو اویزون کردم رفتم پیش پدربزرگم مادر بزرگم چایی اورد گفت نون خامه ای هم براتون بیارم؟ با خنده گفتم نیکی و پرسش قربونت برم؟ با خنده گفت چشم پسرم الان میارم😂بعد خالم و دختر خالم اومدن مادربزرگم درو باز کرد اومدن تو رفتم جلو گفتم چیشدی تو؟ خالم گفت مهدی تب داره داغه رفتم تو اتاق از چمدون دستگاه فشار استتوسکوپ رو برداشتم به کل پدربزرگ مادربزرگو فراموش کرده بودم.رفتم بیرون دیدم نشسته رو مبل پدربزرگم و خالمم نگران نگاش میکردن هیچی نمیگفت مات نگاه میکرد. دستمو گذاشتم رو پیشونی اش داغ بود خالم استینشو داد بالا دستگاه فشارو بستم دور دستش دور دستش فشارشو گرفتم پایین بود حدس میزدم. به مادر بزرگم گفتم مادر تب سنج میاری؟ رفت جعبه داروهاشو اورد درشو باز کرد تب سنج در اورد داد بهم بهش گفتم اینو بزار دهنت.دستمو گذاشتم رو نبض دستش ثانیه شمار گوشیمو اوردم چک کردم نبضشو مرتب میزد تبسنجو از دهنش بیرون اوردم نگاش کردم .گفتم مقنعتو بده بالا مانتوتو باز کن کمکش کردن استتوسکوپ رو گذاشتم روی قفسه سینش گفتم نفس عمیق بکش یه نفس عادی بی جونی کشید.گفتم این نفس عمیق بود محدثه؟ از ته دل و عمیق بکش بدو.سینش سالم بود.گفتم دهنتو باز کن گلوتم ببینم باز کرد عفونت داشت ولی خیلی کم بود مشخص بود اولاشه تازه.به خالم گفتم دفترچشو داد پرسیدم علائم دیگه ای نداری؟ یبوست ، تهوع ، گوش درد یا تاری دید؟ آروم گفت نه.ضعیف بود خیلی لاغر شده بود.گفتم یه لحظه دکمه های مانتوتو کامل باز کن خودش باز کرد . مانتوشو از هم فاصله دادم به فرم بدنش نگاه کردم خیلی لاغر و ضعیف بود رنگش به زرد شبیه تر بود. مطمئن بودم بدنش به هم ریخته. مامانبزرگم که دور ناهارش بود از اشپزخونه اومد نشست پیش محدثه. هیچی نمیگفت فقط با اره یا نه جواب میداد. نمیدونستم این سکوتش از رو خجالته؟ ترسه؟ یا درد. پرسیدم اوضاع غذا خوردنش چطوره؟ اشتهاش خوبه؟‌خالم گفت عادت صبحانه که نداره خاله. ناهارو اره میخوره شامم یه بار میخوره یه بارم نمیخوره اینکه هرشب شامو بگم مفصل میخوره نه در اون حد نیست.گفتم میوه جات و سبزی جات و اینجور چیزا چی؟ گفت خیلی نه در حد متوسطه مصرفش. با خنده گفتم پس چی میخوره این شبانه روز؟ خودشم خندش گرفت بود. خالم گفت مشغول درس خوندنه خاله اکثر وقتا خیلی از اتاقش بیرون نمیاد که چیزی بخوره.گفتم گفتم چرا واقعا؟ خالم نه گذاشت نه برداشت گفت خره!جیگر خودمم از دستش خونه. گفتم خیلی ضعیف و لاغر شده نگرانش شدم چند سالشه؟ خالم گفت ۱۴. بلند شدم رفتم اب ریختم چندتا قندم انداختم داخلش هم زدم قند که حل شد دادم بهش گفتم اینو بخور ببینم فشارت نمیاد بالا. از ظرف تنقلات روی میز یه کاکائو برداشتم گفتم اینم بخور.مشغول دارو نوشتن شدم سرم پایین بود دارو مینوشتم متوجه حرکات دست محدثه شدم سرمو اورد بالا خالم لیوانو گرفته بود جلو دهنش محدثه هم با دستش لیوانو پس میزد گفتم چرا نمیخوری؟ بخور همشو میخوام اگه فشارت نمیاد بالا سرم بنویسم. مامان بزرگم اینو که شنید گفت الهی بمیرم بچم از همین میترسه دیگه میترسه امپول بزنی بهش بخاطر همین کز کرده هیچی نمیگه عین خودمه از سوزن اینا میترسه😣 مطلب رو گرفتم برای اینکه از استرس و نگرانیش کم بشه با یه لحن مطمئن گفتم امپول بزنممم؟! به محدثه؟! اصلا امکان نداره.حس کردم خیالش راحت تر شد چون لیوانو از خالم گرفت خورد.داروهای لازمو نوشتم البته یه امپول تب بر هم برای احتیاط نوشتم گفتم شاید تبش اذیت کنه پایین نیاد و در اخر نیاز بشه. صفحه بعد دفترچش یه چکاپ کامل براش نوشتم چون ضعیف شده بود خیلی. گفتم خاله یه چکاپ کامل براش نوشتم امروز فردا ببرش ازمایشگاه ازمایش بده جوابشم به پزشک خانوادتون یا پزشک بیمارستان نشون بده دارو بده بهش. برای غذا و خوراک هم بنظرم زیر نظر یه پزشک تغذیه ببریش بهتره به وضع غذا خوردنش سامون میده ضعیف شده اینجوری پیش بره میشه اسکلت کار دستت میده. اب قند و کاکائو رو که خورد یکم بعد دستگاه فشارو برداشتم فشارشو مجدد گرفتم فشارش نسبت به اول چند درجه بالاتر اومده بود و به عدد نرمال نزدیک شده بود خیالم راحت شد. گفتم محدثه شانس اوردی سرم لازم فعلا نیستی خندید.رفتم لباس بپوشم برم دارو بگیرم خالم گفت من لباس تنمه امادم بده میرم میگیرم تو بشین.اصرارم جواب نداد رفت. پرسیدم چی خوردی از صبح تا حالا؟ گفت فقط همین اب قند و کاکائو. به مادربزرگم گفتم مادر یه لقمه براش بگیرین بخوره با معده خالی قرص نخوره اذیت میشه. رفتم اتاق گوشیمو چک کردم یه یکم با پدر و مادرم صحبت کردم تا خالم اومد.صحبت پدرم طول کشید یکم بعد اومدم بیرون گفتم چیزی خورد مادر؟ گفت اره لقمشو خورد دختر خوبیه بچم😶 خالم سرشو گرفته بود بغلش قربون صدقش میرفت از چهرش فهمیدم مشکلی داره گفتم چیشده؟‌ ناراحته؟ از بغل مادرش بیرون اومد با حرص گفت مگه نگفتی امپول نمیدی چرا دادی برای چی دروغ گفتی نزدیک بود گریش دراد. خالم و مامان بزرگمم فکر میکردن واقعا الان میخوام بهش تزریق کنم هی سعی در آروم کردنش بودن. گفتم اها اونو میگی😂 نخیر اونو الان شما نمیزنی شما اول قرص و داروهارو مصرف میکنی اگر تهش بهتر نشدی و تبت پایین نیومد دلت خواست تزریق میکنم مجبور نیستی! رفتم سمت داروها یه قرص سرماخورگی ، یه استامینیفون و یه کپسول پونصد برای گلوش جدا کردم قرصارو دادم بهش ابم خالم اورد داد دستش گفتم اینارو بخور. یه دیکلوفنات هم بیرون اوردم دادم خالم گفتم اینم بزار براش. بعدم یه شربت خاکشیر خنک درست کنین بدین بهش بخوره ( خاکشیر تب بر خیلی خوبیه استفاده کنید موقع تب تاثیرش خیلی خوبه). پاشویشم کنین خوبه تبش زیاد نیست با همینا میاد پایین. بعدم اینکه تبشم هر یکساعت یه بار بگیرید. با پدر بزرگم بلند شدیم رفتیم که مامانش شیافو بزاره براش. لباسامو پوشیدم اماده شدم نیم ساعت بعدش دوستم زنگ زد که نزدیکم بیا بیرون.خدافظی کردم رفتم بیرون دوستم از ماشین پیاده شد اومد سمتم گفت به به دکتر دیار غربت حالت چطوره؟ بغل کردیم هم رو بعد رفتیم به دوستان دیگم پیوستیم و ناهار خوردیم وقت گذروندیم تا ساعت ۷ شب. به سختی ازشون دل کندم خیلی دلم تنگ بود براشون اخرین باری که دیده بودمشون یادم نمیومد.یکیشون نِیَمو و ساز بوشهریشم اورده بود لب دریا میزد خیلی حال خوبی داشت. ازشون خدافظی گرمی کردم همشون اهل بوشهر نبودن بعضیاشون از روستاهای اطرف بودن نمیدونستم دیگه کی میبینمشون یکی دو روز دیگه بیشتر بوشهر نبودم. یکی از بچه ها فردا ناهار هممونو خونشون دعوت کرد گفت به مناسبت اومدن مهدی میخوام ناهار بدم😑 به سختی پذیرفتیم. برگشتم خونه , داییمم بود گفت خوش گذشت بهت؟ گفتم عالی جای شما سبز. شام خوردیم سر شام گفتم مادر محدثه چیشد بهتر بود؟ گفت تا عصر اینجا بودن بهتر بود تبش اومده بود پایین دیگه خالت خیالش راحت شد رفتن خونه استراحت کنه. بعد شام نشسته بودیم حرف میزدیم رفتم دستگاه فشار و استتوسکوپ رو برداشتم دوتاشون رو معاینه کردم مشکلی نداشتن خداروشکر داروهاشونو نگاه کردم خیالم راحت شد میخورن یکم بعد همه اومدن خونه بابابزرگم😂 یکی از خاله هام شیرینی درست کرده بود اورده بود با چایی خوردیم در اخر هم زنگ زدن به مهرگان همشون با صدای بلند و هماهنگ به زبون بوشهری برای صبا یکی از موسیقی های جنوبی رو خوندن و تولدش رو تبریک گفتن. فردا هم ناهار مزاحم خانواده دوستم شدیم که با غذاهای معروف جنوب خجالتمون داد. پنج روز مرخصیم تموم شد از همشون به سختی دل کندم حالم کنارشون خیلی خوب بود تهران برام خفه بود هم هواش هم کارم و شلوغیام. اونجا ارامش دریا و پاکی هوا رو دوست داشتم. بلیط برگشت رو داییم اوکی کرد با پدربزرگ و مادربزرگ و داییم رفتیم فرودگاه ازشون خدافظی کردم برگشتم تهران. پدرم اومده بود دنبالم بغلش کردم رفتیم سمت خونه تو مسیر گفتم بابا خیلی خستمه رسیدیم صدام کن یکم بخوابم. با خنده گفت اون زلزله رو چیکار میکنی؟ گفتم چی؟ گفت صبا و پدر و مادرش خونمونن خدا به دادت برسه😂 خندیدم گفتم یا خودِ خدا. رسیدیم خونه همشونو بغل کردم صبا یک لحظه ازم جدا نمیشد گفتم کادوتو گرفتی صبا؟ گفت اره خیلی خوشگل بود مخصوصا خونه باربیه. گفتم دوسش داشتی؟ گفت خیلی دایی خیلی ناز بودن شبا باهاشون میخوابم😂بعدم همش گلایه داشت چرا به من نگفتی همینجور رفتی دلم برات میس یو میشد پشت سر هم!😂سوییچ ماشینمو برداشتم گفتم باشه تسلیم بریم بیرون جبران کنم برات تو ول کن من نیستی میفهمم😂 رفتیم یکم دور زدیم چندتا لباس خرید بعدم به پیشنهاد خودش پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده خوردیم انرژی خاصی ذخیره کرده بودم این پنج روز از لحاظ روحی و جسمی خوب بودم. بعد از یکم گشت و گذار رفتیم خونمون مهرگان و یاسین رفته بودن صبام که طبق معمول پیش من.صبح پاشدم پتو رو کشیدم رو صبا رفتم سرکار. چند روز از اومدنم میگذشت سرکار بودم ویزیت میکردم مهرگان تماس گرفت رو گوشیم رد تماس دادم. پیام داد تماس بگیر باهام. کار بیمار که تموم شد پشت سرم هم چندتا مریض دیدم. دو سه ساعت بعد وقت کردم باهاش تماس بگیرم برداشت گفتم جانم زنگ زدی. گفت مهدی صبا مریض شده بخدا میبینی چقدر بدبختم😫 به شوخی گفتم میدونم😂 چیشده حالا؟ گفت دیروز بردمش مهد دوست صمیمیش سرماخورده بوده کنار همم میشینن اینم تا با دوستش دل و قلوه رد نکنن ول کن نیستن کلی همو بغل کردن و پیش هم نشستن و بازی کردن باهم الان صبام گرفته. دیشب میگه مامان سرم درد میکنه امروز صبحم میگه مامان گلو و چشام میسوزه تازه ابریزش بینیم داره! یاسینم که نیست کمکم دیشب رفت خارج از تهران. گفتم نفس بکش خفه شدی😂 حرصش گرفته بود حسابی از دست صبا و یاسین. ادامه داد گفت دیگه معطل نکردم بردمش دکتر بهش شربت داده و دوتا امپول تاکید کرد بزنه هرکاری کردم نزد کلافم کرد. میرم خونه بابا اینا هروقت اومدی بزن براش من رد دادم دیگه. گفتم مجرم الان خودش کجاست؟😂گفت عقب خوابش برده منم تو مسیرم میرم خونه بابا اینا.گفتم باشه من شب میام. بردیش خونه ببرش حموم با اب ولرم بعدم شربتاشو بده بهش یه سوپم درست کنید براش مراقبش باشید تا بیام. قطع کردم کارم تموم شد رفتم خونه کلید انداختم رفتم تو مهرگان و مامانم شام درست میکردن. سلام کردم یه لیوان اب خوردم گفتم صبا کو؟ مهرگان اخماشو کرد تو هم گفت نمیزاشت دارو بدم بهش دعواش کردم رفته تو اتاقت.گفتم اخرش کار خودتو کردی نه؟ گفت مهدی خواهش میکنم امپولاشو بزن سریع حالش خوب نیست یه ذره داروهم نزاشت بدم بهش تب داره. رفتم سمت اتاقم درو باز کردم یه بالش گذاشته بود پشت در اتاق که کسی نتونه بیاد تو😂 روی تخت دمر خوابیده بود سرشم کرده بود تو بالش حتی خوابیدنشم پر از خشم بود😂 نشستم کنار تخت دستمو کشیدم رو موهاش گفتم صبا خانوم؟ دایی؟ بیدار شو دلم برات تنگ شده. سرشو از بالش بیرون اورد نشست رو تخت یهو اومد سمتم منو بغل کرد دستشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم دوتا پاشو هم دور کمرم حلقه کرد منو سفت گرفت حرکتش برام جالب بود انتظار گریه داشتم. همینجور که بغلم بود گرمای بدنشو حس میکردم با خنده و لحن خونسردی گفتم چیشدی شما قربونت برم؟ مهرگان داروهاشو اورد صبا تا مهرگانو دید با صدای بلند گفت من امپول نمیزنم برو برو. خیلی برام عجیب بود اصلا گریه نمیکرد فقط محکم حرفشو میزد!خوابوندمش روی تخت با یه دستم دستشو گرفتم با یه دست دیگه هم موهاشو کنار میزدم گفتم صبا؟ نگام کرد با لحن ناراحت گفتم دایی شما هروقت که مریض میشی من کلی ناراحت میشم. غصه میخورم ، گریه میکنم بس که دوست دارم. مریضیه تو برای من سخته دایی! من خیلی ناراحت میشم وقتی میبینم تو حالت خوب نیست داری اذیت میشی و درد میکشی. میشه بخاطر دایی یکم تحمل کنی؟ میشه بخاطر دایی مهدی دوتا امپول کوچولو بزنی زود خوب بشی؟ که من دیگه نگران نباشم و غصه نخورم؟ مات منو نگاه میکرد آروم فقط گوش میداد. یکم بعد کم کم چشمش اشکی شد و از یکی از چشماش اشک سرازیر شد با دستم تمیزش کردم گفتم میشه دایی؟ با بغض نهفته ای گفت ناراحت نباش میزارم امپول بزنی. لبخند مطمئنی زدم گفتم خیلی ممنونم🌺 داروهاشو از مهرگان گرفتم خودشم خوابید کنار صبا دمرش کرد قربون صدقش میرفت آشتی کنه باهاش حرف بزنه! داروهارو کشیدم تو سرنگ لباسشو شل کردم پنبه کشیدم گفتم یه نفس عمیق بلند بکش صبا من بشنوم صداشو اومد نفس عمیق بکشه سوزنو فرو بردم و تزریق کردم فقط یه آخ آروم لحظه ورود سوزن گفت. الاهی بگردم هیچی نمیگفت احساسش کاملا درگیر حرفام شده بود. پنبه رو فشار دادم ماساژ دادم. با مهرگان و مامانم که وسط تزریق وارد اتاق شد تشویقش کردیم. گفتم صبا بعدیرو هروقت که شما گفتی میزنم. گفت دایی همین الان بزنش! مهرگان با خنده گفت مهدی با بچه چیکار کردی قربونت برم ۱۸۰ درجه تغییر؟😂 خندم گرفت بدجور گفتم صبا اگه پات درد میکنه هروقت گفتی صبر میکنیما اشکالی نداره دایی استراحت کن. دیدم نظرش اینه که الان بزنم سمت دیگرو دادم پایین گفتم صبا فقط یه نفس از ته دل بکش تمومه. محل تزریق رو تمیز کردم سوزنو فرو کردم نفس عمیق بلندی کشید بعد من هم بلند تا سه شمردم و سوزنو بیرون کشیدم. از اتاق اومدم بیرون سرنگارو انداختم سطل مامانم و مهرگان هم اومدن بیرون شام بکشن. رفتم تو اتاق رو تخت نشسته بود اخماش هم یکم تو هم بود. با لبخند گفتم وای وای نگا اخماش! صبا اخم کردنم بلده؟بله؟ نگام کرد بعد اخم ابروهاشو صاف کرد دستاشو باز کرد بغلم کرد.گفتم دایی من میدونم که چقدر دردت اومد و بخاطر من چیزی نگفتی! من همش رو متوجه شدم و از شما ممنونم که نزاشتی بیشتر از این نگرانت بشم شما خیلی گلی🌺 .گریه اش شروع شد. در اخر یهو گفت اصلا زنگ بزن اقاجون(پدرم) میخوام باهاش حرف بزنم. همینجور که تو بغلم بود شماره بابامو گرفتم دادم دستش گذاشت رو اسپیکر بابام تا برداشت شروع کرد از من و مامانش گلایه کردن😂 بابام وقتی بی تابیه زیاد صبا رو دید نگران شد گفت گوشی رو بده دایی مهدیت تا دعواش کنم بهش بگم مامانتو هم دعوا کنه چه حقی داشته تو رو دعوا کنه مامانت خودمم اومدم خونه دارم براش بابا گریه نکن😟 گفتم میشنوم بابا صداتونو. بابام گفت بچه چرا انقدر گریه میکنه پسرم چیکارش کردید با مهرگان گفتم چیزی نیست بابا سرماخورده دوتا امپول زده ناراحته برای همین بهونه میگیره. بابام گفت سوال من این بود که چرا دعوا کردید با بچه؟ گفتم من؟ اصلا و ابدا این کاره مهرگانه من از وقتی اومدم قربون صدقش میرم. بابا جلو صبا من و مادرش رو جهت آروم کردن صبا دعوا کرد:/ وقتی قطع کرد با خنده گفتم دایی جون حالا آروم شدی اقا جونتو درجریان گذاشتی؟دیدی مارو هم دعوا کرد😂😒بعدم یکم سر به سرش گذاشتم و اذیتش کردم بخنده آخرش هم به لطف خدای متعالخوابش برد منم رفتم شام خوردم و از خستگی زیاد بلافاصله خوابیدم.
خداحافظ و نگهدار شما.

ریحانه خانوم

☆☆☆ 《ریحانه خانوم و امیر علی》
سلام من ریحانم.۱۴ سالمه.یه داداش ۴ سال بزگتر به اسم امیر دارم‌ امیر علیه و ولی من میگم امیر.رشته
پزشکی برداشته جناب. 😁۳ سال خاننده خاموش بودم.با خیلیا اشنا شدم.اینجا.😎در کل روابط عمومی قوی دارم هرچند خیلی اعتماد به نفس ندارم.خب داستان تلخ من از جایی شروع میشه که:امیرعلی ۴ سال داشت من به دنیا میام ۲۳ دی ماه.تو زمستون.به گفته ی خودش اینه که وقتی من به دنیا میام کل تایفه و فامیل میرن بیمارستان و امیر علی میمونه پیش دوست بابام.وقتی منو میارن قربون صدقه های فامیل و توجه و... اینا امیر علی ازم متنفر میشه.که تا الان هم خیلی رفتار سردی رو باهام داشت.ارزوم بود داداشی رو داشتم تمام دردام بهش میگفتم ولی خب چه میشد کرد.امیر علی ازم کینه داشت.هیچ وقت باهام مثل دختر های فامیل رفتار نمیکرد میدونستم میخواد انتقام بگیره ازم و حرصم بده.هرشب گریه میکردم موقع خواب😭😭.حالا بگذریم ۹ سالم بود مادرم باردار میشه.اون نوقع میتونستم حال امیر رو درک کنم،بدونم چقدر زجر کشید.دعا کردم.اونجا من جواب دعا هام رو گرفتم.تیر ماه بچه سقط شد.سر نمدونم چی.
من از اون موقع افسردگی گرفتم،تو خودم بودم.اون دختر شوخ نبودم.
یه شب زمستون سرد.مامان و بابام برای یه همایش رفتن شیراز🛩✈✈⌛
از صبح یکم گلوم میسوخت.ظهر خوابیدم بیدار شدم حالم بدتر شده بودم.خیلی بد.امیر علی با دوستاش رفته بود توچال خوشگذرونی.قرص خوردم ولی بازم تغیر نکردم.ساعت ۹ شب بود.ترجیح دادم بخوابم.
نمدونم چقدر گدشته بود از خواب پریدم.سرفه امونم رو بریده بود امیر با داد تو راهرو داد میزد چته بابا بزار بخوابیم قدرت نداشتم جواب بدم امیر وارد اتاق شد ترسید رنگش پرید اب رو ریخت تو لیوان نزدیک لبم کرد به خوردم داد. کمی حالم خوب شد.
دستش سمت پیشونم رفت
امیر علی-از کی اینجوری؟
+از صبح فقط گلوم میسوخت بعد این جوری شدم
-چرا نگفتی اخه؟باشه اماده شو من جلو در ماشین تا ماشین گرم شه میمونم.امیر که رفت سریع پوشیدم و رفتم احساس حالت تهوع بهم دست داد با دست علامت دادم امیر ماشین رو نگه داشت کنار جوب گلاب به روتون....درمانگاه ساج رسیدیم دکتر بعد معاینه نسخه نوشت امیر رفت من نشستم اومد توی پلاستیک دارو هاش ۳ تا سرنگ و شیشه دیدم.هنگ بودم به خودم که اومدم رو تخت اتاق تزریقات بودم پرستار اومد
یه سرم دستش بود و وسایل سرم.

حالا من هی جیغ بزن امیر علی هم ولم نمیکرد.برد اتاق خودش انداخت منو روی تخت.میدونستم چی در انتظارمه.سرنگ امپول رو اط رو میز برداشت به سمتم اومد.طبیعتا اوت زورش بیشتر از منه دیگ
منو خابوند،امادم که کرد.خیسی الکل بدنم رو سیخ کرد.
سوزن رو که وارد کرد.فقط لبم رو گاز میگرفتم.
در اوردش شک کرد سرش اورد نزدیک دید که لبم خونیه.
یه پنبه دیگ برداشت لبم رو پاک کرد. ...
پ ن:امیر خیلی باهام خوب شده.عینهو یه برادر واقعی
پ ن:خیلی دوستون دارم نظر یادتون نره😘😘
لطفا و لطفا خاطرم رو اپ کنین ۳ قسمه(ریحانه خانوم امیر علی )از ریحانه خانوم.
بازم خاطره بگممم؟؟😀😀

خاطره هستی

سلااااام
چطوریننن
من هستی ام همون که نامزدش رامتین بود و خودشم داروساز بود
خاطره قبلیمو خوندم چقدر کم انرژی بودم!!
مرسی از نظراتی که داده بودین
خب من دوباره خاطره ساز شدم بعد اون ماجرا با رامتین آشتی کردم دو سه شب بعدشم با هم رفتیم رستوران و برام یه ساعت هدیه خریده بود
خب خاطره جدید
این مدت به خاطر اتفاقایی که افتاد من به شدت حال روحیم بد بود هر روز یه تعدادی از هموطنان کشته شن چون فقط آزادی میخوان؟
مزخرفه واقعا عجیبه
حادثه شاهچراغ و ..........
خب همون روزی که حادثه شاهچراغ رخ داد ما از صبح تا شب ساعت ۱۱ کارخونه بودیم همه به جز رامتین رامتین شیفت بود و اصلا نگاهی به گوشیامون ننداختیم
طبق معمول خانواده گرام خارج از کشور تشریف داشتن من همینجوری که تو ترافیک بودم رفتم اینستا تو اکسپلور زده بود حمله تروریستی شاهچراغ زدم روش با دیدن اون کلیپ حالم خیلی خراب شد اشکام میریختن به زور خودمو به خونه رسوندم شب قرار بود رامتین بیاد پیشم تا تنها نباشم رفتم خونه لباسامو عوض کردم قلیون آماده کردم تو حیاط نشستم به قلیون کشیدن هوا خیلی سرد بود منم هم ریه هام هم قلبم یه کوچولو مشکل داره خلاصه ۱ ساعتی قلیون کشیدم و تو اینستا شروع کردم پست و استوری گذاشتن 🙃
اصلا حالمو نمیفهمیدم هر چی به ذهنم اومد استوری کردم و تا میخواستم از استوری کردنش منصرف بشم چهره ی آرتین و اون کلیپ و مهسا و نیکا و .......... میومدن جلو چشام بعد گوشیمو خاموش کردم و دوباره به قلیون کشیدن ادامه دادم ریه هام درد گرفته بود و سرفه میکردم ولی حال خودمو نمیفهمیدم و دوباره قلیون میکشیدم تا اینکه رامتین اومد انقدر تو هپروت بودم که اومدنشون متوجه نشده بودم تا اینکه یهو قلیون از دستم کشیده شد و رامتین عین برج زهرماری که با ۱۰ من عسلم نمیشد خوردش جلوم وایساده بود منم با حالت پر رویی و همراه سرفه های مکرر و زیاد بهش گفتم بده قلیون نمیبینی دارم میکشم
که با عصبانیت گفت چرا میبینم داری از سرفه خفه میشی دیوونه شدی تو که وضعیت ریه و قلبتو مبدنی چرا اینجوری میکنی
منم همون کلیپ نشونش دادم و گفتم نگاه کن زن و بچه های مردم جلو گلوله دارن میمیرن به درک بزار من خفه شن چجور میتونی اینارو ببینی و هیچی نگی که دیدم به صفحه ی گوشیم خیره شده بهد گوشیمو گرفت و رو صندلی بغلم نشست چشاش سرخ شده بود سیبل گلوش تکون می‌خورد فهمیدم که حالش خیلی بده آروم خزیدم تو بغلش بازم شروع کردم گریه کردن اونم تو موام دست می‌کشید و با صدایی که کاملا از شدت بغض دو رگه شده بود برام از آزادی میگفت از خوشی میگفت از روشنایی میگفت تا تو بغلش خوابم برد نصفه شب با گلو درد و حس سرما و لرز از خواب پاشدم تو اتاقم رو تختم بودم رامتینم خوابیده بود از شدت سرما و لرز کاری نمیتونستم بکنم فقط زدم به رامتین تا بیدار شد چشاش و نیمه باز کرد منو که تو اون حال دید سریع پاشد نشست گفت چیه چی شده گفتم خیلی سردمه سریع پاشد پالتومو تنم کرد پتو رو دورم پیچید گفت الان میام رفت و با یه لیوان شیر عسل داغ برگشت انقدر میلرزیدم نمیتونستم شیر عسلو بخورم خودش گرفت دم دهنم تا خوردم بعد رفت دماسنج و فشار سنج و یه قاشق و گوشیشو آورد اول گلومو معاینه کرد بعد ریمو چک کرد بعد ضربان قلبم و بعدم فشارم گرفت منن حالم خیلی بد بود بدنمم دیگه درد میکرد تحملم تموم سده بود زدم زیر گریه رامتین بغلم کرد قربون صدقم میرفت و روی موهامو می‌بوسند تا یکم آرومتر شدم بعد پاشد و گفت من میرم دارو بگیرم منم کاملا جدی گفتم من آمپول نمیزنم گفت حالا در مورد تعدادش با هم حرف میزنیم و از اتاق رفت بیرون تا آماده شه منم یکم گرمم شده بود دوباره خوابیدم تا رامتین بیدارم کرد چشامو که وا کردم رامتین گفت ببخشید بیدارت کردم یه لحظه برگرد آمپولتو بزنم منم گفتم من آمپول نمیزنم بریز تو سرم گفت پنیسیلینه نمیشه بعدم یه عالمه نازمو کشید تا من خر شدم و برگشتم پنبه رو کشید و با بسم الله نیدلو وارد کرد بعد شروع کرد به پمپ کردن مواد منم هی آی آی کردم و گریه میکردم و ..‌...‌ تا تموم شد واقعا دردش غیر قابل توصیف بود یکم پنبه رو روش نگه داشت و بعد شلوارمو کشید بالا آروم برگشتم که جاش درد گرفت صورتم تو هم جمع شده بود رامتینم گفت ببخشید قربونت برم حالت خیلی بد بود و.... بعد مرحله دشوار رگ گیری گارو رو بست بالا تر از مچم چون من هیچوقت ارنجم رگ نداره دستمو مشت کردم یکم ضربه زد بش و وارد کرد دردش رر مقابل آمپول صفر بود بعدم من خوابیدم و فرداش خیلی بهتر بودم
تمام
به امید روزی که هر کسی با هر عقیده ای که داره بتونه به طور آزادانه زندگی کنه به امید روزی که هموطنامون به خاطر چهار تار موی بیرونشون کشته نشن به امید روزی که دیگه به تعداد هشتکامون اضافه نشه به امید روزی که چادر خانوم با حجاب رو رو نکنن و
و به امید روز آزادی

#......
#
# ........
وهزاران هشتک دیگه
که برای هر کدوم قلبم فشرده میشه

خاطره آوینا

سلام سلام من اومدم بایک خاطره جدید
جونم براتون بگه تقریبا یک هفته پیش بود ما رفتیم
برای چکاپ دندون هامون که متاسفانه دکتر به من گیر
داد که بای جراحی لثه انجام بدی لثه روی دون هارو
گرفته زیاد نمای خوبی نداره واینا خلاصه برای فرداش
وقت گرفتیم از استرس تمام شب خوابم نبرد صبح زود
بیدار شدم ساعت ۹نوبتمون بود باهمسرم رفتم چند تا آمپول
بی‌حسی وجراحی تموم شد کلی بخیه خورده بود دکتر کلی دارو
نوشت دارو هارو گرفتیم وقتی رسیدیم خونه سریع لباس هامو عوض
کردم روی تخت دراز کشیدم آرمین با‌کیسه دار و ها با یک لیوان آب آمد
بالا سرم قرص هامو که خوردم گفت دمر شو آمپولتم بزنم😬😬😬
هرچی اسرار کردم قبول نکرد😤💔💔آمپول آماده کرد بزور دمرم کرد پد کشید وزد منم با صدای بلند گریه میکردم😭😭😭😭😭💔 وپامو به تخت میکوبیدم که آخ ای درش بیا ر وکلی گریه آمپول که تموم شد شبش بایه نوروبین اومد بالا سرم که باز ولی گریه کردم وسط آمپول زدم خواستم برگردم سرم داد زدم کلیم دعوام کرد۰😔😔😔😔
وخلاصه دارو هامو تا الان استفاده کردم قراره امروز بخیه هارو بکشم نمیدونم درد داره یانه استرس دارم 😅واینکه هردوهفته یبار باید آمپول تقوبتی بزنم که بارم میترسم فراریم هیچوقت نمیتونم دردشو تحمل بکنم سر این آمپول همیشه دعوا داریم

خاطره آوینا خانم

سلام من اومدم با یک خاطره جدید
آخ نگم براتون چقدر اذیت شدم والبته آبکش😂😂
جونم براتون بگه یک روز صبح از خواب بیدار شدم
رفتم سراغ صبحانه بعدش نشستم شروع کردم به چک کردن
گوشی اصلازمان از دستم در رفت خلاصه بعدش رفتم سراغ
کارای خونه کلی خسته شدم ساعت پنج ونیم آرمین زنگ زد
که شام مهمون داریم خودمم تا نیم ساعت دیگه میام
چند تا چیز لازم داشتم گفتم بیاره خودم رفتم تو آشپز خونه
دنبال کارای دسر وسالاد واینا وقتی آرمین اومد تایم کمی داشتم
تصمیم گرفتم جوجه درست بکنیم داشتم مرغ هارو خرد میکردم
عجله کردم ودستم برید🤫😬😬😬
خیلی وحشتناک بود یه جیغ فرا بنفش زدم وشروع کردم به گریه
آرمین اومد دستمو دید هرکاری می‌کرد نمیذاشتم معاینه بکنه
خلاصه یه پارچه رو گذاشتم خون های کف آشپز خونه رو تمیز کرد
زنگ زد از بیرون غذا بیارن هرچی اصرار کرد دستمو ببینه نذاشتم
خلاصه یکم بعد مهمون ها اومدن چند تا از دوستامون بودن که
آقایون همه همکار بودن خلاصه جویای این شدن ببینم دستم
چیشده که آقا امید گفت ببینم دستتو منم قبول نکردم هرچی
اصرار کردن بی فایده بود آخرش آرمین منو نشوند رو پاهاش
محکم بغلم گرفت دستمو معاینه کردن اول خون هارو که خشک
شده بود پاک‌کردن بعدش گفتن بخیه میخواد آمپول رو برداشتن
دور تا دور زخم رو آمپول زدن تمام این مدت من جیغ میزدم تکون میخوردم
خلاصه دستم ۱۸ تا بخیه خورد بعدش پانسمان کردن امید یچیزای در گوش آرمین
گفت اون همش تأیید میکرد اره داریم اینا خلاصه آرمین بلند شد رفت با سه تا آمپول وپد الکلی اومد گفت پاشو بریم آمپول هاتو بزنم هرچی کریه کردم اصرار کردم قبول نکرد خلاصه دستمو گرفت برد داخل اتاق منو رو پاهاش خوابوند محکم کمرم و پاهام قفل ورد بود پد کشید اولی رو زد زیاد درد نداشت دومی رو سمت مخالف زد از وقتی پمپ کرد جیغ کشیدم گریه کردم التماسش کردم دیگه نزنه سومی رو سمت مخالف این یکیم خیلی درد داشت آخرش دیگه هق هق میکردم خلاصه تا یک هفته آمو سیسیلین خوردم تا دستم عفونت نکنه بعدشم بخیه هارو کشیدم کلی گریه کردم 😢💔
رد زخمم رو دستم مونده خیلی ضايعست

خاطره هستی خانم

سلام چطورین؟ چه میکنین؟ من هستی ام همون که داروسازه و نامزدش رامتینه با اتاتفاقات اخیر چه میکنین؟ منکه تقریبا روزی دو سه بار گریه میکنم چون از صبح که بیدار میشم کشته شدن تعدادی از هموطنامو میبینم و الان به مرز روانی شدن رسیدم فقط امیدوارم کسایی که انسان های بیگناه رو میکشن چه نیروی انتظامی و چه مردم( اگر بی گناه کسیو بکشن جوابشو ببینن) خب خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره داغ و جدید خب آخر این هفته ای که دارم خاطرم مینویسم ما بازآموزی داریم تهران ما چهارشنبه تصمیم گرفتیم بیایم تهران که هم حال و هورمون عوض شه و هم به یسری از کارامون برسیم خب من و خواهرم باران و خواهر نامزدم سحر و دختر خالم عسل تنها دخترایه اکیپی که باش می‌خواستیم بریم بودیم و رامتین نامزدم امیر پسرخالم مازیار برادر نامزدم و علی برادرم کلاس دهمه و دو تا دیگه از دوستامون افراد مشهور و معروفین و یه دو سه سالی هست که با هم رفیقیم هم بودن که اسمشونو نمیتونم بگم آقایون تا جمعه کار داشتن ولی ماها می‌خواستیم چهارشنبه بریم در نتیجه ما چهارشنبه حرکت کردیم و اونا جمعه صبح چهارشنبه ساعت ۹ حرکت کردیم با ماشین بابا( ماشین خودمو علی باهاش تصادف کرده بود آخه من نمیدونم بچه ی ۱۶ ساله رو چه به رانندگی البته من خودم از ۱۴ سالگی رانندگی میکردم🤣🤣) خلاصه رفتم دنبال سحر و عسل سوارشدن کردم و راه افتادیم دم یه سوپرم نگه داشتیم چیپس و کرانچی و بستنی و لواشک خریدیم😊😊😁😁 راه افتادیم من کلا سریع رانندگی میکنم و اینجا هم چون اتوبان بنده با حداقل سرعت ۱۴۰ و حداکثر سرعت ۲۰۰ حرکت میکردم و پیامک جریمه هم خدمت پدر بزرگوار ارسال میش و من اصلا حواسم نبود که ماشین بابام دستمه حالا وضعیت ما تو ماشین لباسای راحت و گشاد و خنک (آره ما به همین شدت اسکلیم وسط پاییز لباس خنک میپوشیم همینه که هست ناراحتی از ایران برو😆😆🤣🤣) دهنا و دستایه چیپسی و پفکی شالامون افتاده بود ولی حواسمون نبود و موزیک غیر مجاز و بلند که یهو یه پلیسه ایست داد منم با کمال آرامش وایسادم و شیشه رو دادم پایین و همزمان دور دهنم و دستامو پاک میکردم و شالمو مرتب میکردم پلیسه عین مرغوب آوند و گفت : این چه وضعیه پیاده شید سریع ما هم خیلی ریلکس پیاده شدیم یه آقای دیگه که انگار درجش بالا تر بود اومد و شروع به سوال پرسیدن کرد از کجا اومدین؟ کجا میرین چرا سرعتتون زیاده ؟ شال چرا سرتون نبوده؟ نمیدونین خوردن هنگام رانندگی ممنوعه؟ و من همرو با مظلومیت تمام جواب دادم بعد گفت کارت ماشین و گواهینامه دادم بش گفت ماشین به نام پدرتونه ؟ گفتم بله گفت خبر دارن دست شماعه گفتم بله گفت باید ماشین رو بگردیم منم گفتم بگردین خو چیکار کنم؟ گشتن رسیدن به صندوق عقب گفتم اینا وسیله شخصی هستن اینا رو نمیشه بگردین بعد گفت شما تعیین نمیکنی بعدم با دستگاه چک میشه یکی از این ذره بینیا آورد و گرفت رو چمدونا بعد که ماشینو گشتن گفتن که با پدرتون تماس بگیریدگفتم چرا گفت باید بدونیم در جریان هستن یا نه منن زنگ زدم به بابام جواب نداد احتمالا تو جلسه بود زنگ زدم به رامتین گفتم چی شده البته تا حدودی گفت الان به بابات میگم داشتم با اون حرف میزدم که بابا اومد پشت خطم جواب دادم حسابی دعوام کرد تهش با پلیسه حرف زد و ما رفتیم با سرعت مجاز بعد ۳ ساعت رسیدیم رفتیم خونه من دوش گرفتم یه چرتی زدم مو هامو خشک نکردم کلا خشک نمیکنم بعد بیدار شدیم و رفتیم چیتگر خیلی سرد بود موامونم خیس یکم تفریحات آبی رفتیم بعد رفتیم اون فروشگاه لباسه بعد قهوه گرفتیم وخوردیم و قدم زدیم بعد رفتیم رستورانش که غذای جنوبی طور داشت یه چند تا پسرم بودن که به انواع مختلفی میخواستن ابراز وجود کنن و خودتون میدونید ما هم هیچ توجهی بهشون نمی‌کردیم که یکیشون اومد گفت خوشگله امشبو به ما افتخار میدی منم خونم به جوش اومد و شستم گذاشتمش کنار و با اعصاب خورد پاشدم اومدم بیرون بچه ها هم پشت سرم اومدن تا ماشین اونقدر عصبی بودم که هیچکدوم جرعت حرف زدن نداشتن بعد یهو داد زدم آخه من پوشش تحریک آمیز داشتم با صدای بلند خندیدم چیکار کردمممم که اینجوری به من میگه اونا هم گفتن نه رسیدیم به ماشین سوار شدم حالم گرفته بود دلم گریه میخواست و این دلیلش فقط اون اتفاق نبود دیدن یگان ویزه ها با اون یونیفرم ترسناک دیدن اعتراضات و صدای شلیک گلوله های متعدد همه باعث اون غم درونم و دلگیری دلم شده بود رسیدیم پشت چراغ قرمز تمام این مدت سانروف و پنجره ها باز بودن باد می‌خورد تو سر و صورتم سرم سنگین بود دم یه داروخونه وایسادم و به باران گفتم براه یه کلداستاپ و سیتروئن و آنتی هیستامین بخدا رفت و بعد ۱۵ دیقه اومد رفتیم خونه اونارو خوردم خوابیدم روز بعدش حالم همونطور بود رفتیم مزون و بازار و .... شب خونه زنگ زدم به بابام همه چیو گفتم اونم عصبی شده بود ولی همزمان میخواست به من آرامش بده گفت فکر نکن بهش مشخصاتی ازش نداری ؟ منم گفتم نه گفت خب بهش فکر نکن تا زمانی که رامتین اینا بیان بیشتر مراقب باشین اوکی دادم و خداحافظی کردیم به رامتینم گفتم اون خیلی بیشتر عصبی شد و .... خلاصه خوابیدیم تا با تکون دادنای یکی بیدار شدم همه بچه ها نگاران بالا سر ماها بودن ما چون میدونستیم میان شبش با لباسای خوب خوابیده بودیم مه خیلی عصبانی بودن و ......بعد رامتین کیفشو آورد معاینمون کرد گفت شانستون گفت که حالتون خیلی بد نیست بعد رفت دارو بگزره ما هم رفتیم تو حال و با همون حالمون شروع به بیلیارد بازی کردن کردیم رامتین اومد چهار تا سرم و یه عالمه آمپول بود گفتم چخبرته گفت میزنم تو سرم همشو بعد هرکدوم از ما دخترا تو یه اتاق خوابیدیم عسل با امیر خواهر برادر بوون سحر با مازیار خواهر و برادر باران و علی که خواهر برادرن و دوتاشون خواهر بردار منن و منو رامتینم تو یه اتاق اون دو تا ارائه مشهورم تو یه اتاق رامتین اول سرم منو آورد من کلا رگ ندارم هر گشت رگ پیدا نکرد مازیار و صدا زد با هم گشتن علی هم اومده بود مسخره بازی در میورد یه رگ پیدا کردن با بسم الله وار کرد ولی نرفت تو رگ مازیار پیچوندش تا بره تو رگم ولی خیلییی دردم اومدو چشامو بستم و آی کشدار کشیدم و مازیارو مورد عنایت آر میدادم رامتینم میگفت خو تو اسکلی دیوونه ای نمیفهمی دردش میاد مازیار گفت ببخشید حاجی ولی نکرده بودم امکان نداشت بتونیم ازش رگ بگیریم و از منم عذر خواهی کردن و رفتن تا سرم سحر و بارانو ب نن سرم عسلو امیر خودش زده بود خب من هر وقت سرم میزنم جای نیدلش حالت اگزما میشه امروز همش بچه ها مسخره بازی میکردن که با چی دستتو زخم کردی مواد کشیدی سوخته؟ بعد امیر میگفت نکنه رامتینروت دست بلند کرده بزنم دستشو بشکونم و .... در کل من حالم خیلی خیلی بهتر شد آنشب با رامتین در مورد اون موضوعه حرف زدیم دوباره عصبی شد و به طور واضح سیبل گلوش تکون می۷ورد و به عالم و دنیا فوش میداد فردا هم تصمیم گرفتن همه با هم همت کنن و برن اون رستوران از رو شماره کارت یارو بفهمن کیه و ... ولی قصد دارم منصرفشون کنم خب من خاطره ها رو با جزئیات مینویسم و سعی میکنم که اتفاقات قبل و بعدش هم بگم چون خودم خاطره های اینطوری بیشتر دوست دارم ساعت ۸ و اینا یه فیلم درام عاشقانه گذاشت منم سرم و گذاشته بودم رو سینه ی رامتین و اشک میریختم فردا هم میخوایم بمونیم تو خونه و بیلیارد بازی کنیمو بریم تو حیاط والیبال و شنا و .... چون اون دو تا آقای مشهور خیلی نمیتونن از خونه خارج شن خب شاید خیای هاتون بگین چرا تو این وضعیت رفتین مسافرت چونکه حال هممون خیلی بد بود و بازآموزی هم داشتیم تصمیم گرفتیم هم حال و هوامونو عوض کنیم هم به بازآموزیمون برسیم بای بای

یه دختر

سلام من خیلی وقته وبتون رو دنبال میکنم ولی خواننده ی خاموش بودم همیشه چیزی که از این وب خیلی توجهمو جلب میکرد راحتی افراد و درد و دل کردنشون با همدیگه بود خب منم امروز خیلی دلم گرفته و فقط نیاز دارم به یسری از آدما یه سری حرفا رو بزنم خب بیو خیلی مختصری میدم پزشکم و پدرم کارخونه داره مادرم پزشکه خواهرم سال اول پزشکیه و برادرکوچیکم کلاس دهمه من با توجه به خانواده ای که دارم و نظراشون افکارشون و منطقشون خیلی تو زندگیم عزیت شدم هیچ وقت با قلبم تصمیم نگرفتم و همیشه بهش تلنگر زدم که ساکت شو تو حق حرف زدن نداری همیشه پا گذاشتم روش لهش کردم و همیشه با عقلم تصمیم گرفتم جون مجبور بودم اهرمی به نام خانواده که منو مجبور به کاری نمیخوام میکنن داستانم در مورد خواستگاریه که هم من عاشقش بودم هم اون عاشقم بود ولی خانوادم مخالف بودن چون خواننده بود اسمشو نمیگم چون شاید نخواد با اینکه طرف هم واقعا عاشقم بود و هم خانوادش خیلی با اصل و نَصَب بودن و هم به جز خوانندگی شغل های دیگه ای هم داشت هم رستوران داشت و هم سهام دار هتل بود ولی خانواده من نمیفهمیدن و هنوز هم نفهمیدن میگن بعد یه مدت که از معروفیت افتاد افسرده میشه و........ خب من با اینکه خیلی از سمت خانوادم به عمد یا غیر عمدشو کار ندارم ولی عزیت شدم ولی هنوز هم نظراشون برام مهمه و سعی میکنم نظرشونو نادیده بگیرم چون هر جایی هستم رو با کمک اونا به دست آوردم خب بریم سراغ خاطره سریع میگم چون طولانیه من بعد از دو ماه که با اون آقای خواننده بودم و با هم قرار میزاشتیم و هی بیشتر به هم علاقه پیدا میکردیم خانوادم گفتن دیگه باید این رابطه به پایان برسه و به دلایلی که قبلا گفتم خب من شکستم صدای شکستن قلبمو شنیدم ولی عقلم دستور صادر کرد که تمومش کن ولی قلب شکستم میگفت فقط یه بارم که شده منو جدی بگیر مثل همیشه عقلم پیروز شد و تصمیم گرفتم از این رابطه بیام بیرون فعلا تا خانوادمون راضی کنم با ابن که میدونستم به جز این آدم با کس دیگه ای نمیتونم زندگی کنم با اینکه میدونستم نابود میشم ولی به حرف خانوادم گوش کردم یه شب که قرار داشتیم زمشتون بود یه جفت نیم بوت پاشنه بلند با شلوار واید لگ لی و بلوز لی و یه رویه ی آستین حلقه ای که خیلی هم کلفت نبو پوشیده بودم بهش گفتم خودم میام چون میخواستم تو راه فکر کنم و حرفامو آماده کنم میخواستم متنفرش کنم که کمتر عزیت بشه تو راه یادم یه فیلم جزیره افتاداون موقع یا در حال پخش بود یا تازه پخشش تموم شده بود فکر کردم چقد شبیه ارشدم... واسه حفاظت از عشقم باید ازش جدا شم هه رفتم قبل اینکه شامو بخورم شروع کردم که من حالا که فکر میکنم هیچ علاقه ای بهت نداشتم فقط میخواستم با یه آدم معروف بودن رو تجربه کنم حالا هم تجربه کردم و این رابطه همینجا تو همین نقطه به پایان میرسه هر کلمه ای که میگفتم صدای شکستن قلب خودم و اون رو می‌شنیدم خورد میشدم اونم زبونش قفل شده بود قبل از اینکه بخواد حرف بزنه پاشدم رفتم چون هر سوالی می‌پرسید جوابی نداشتم بدم بهش چی میگفتم آخه؟ رفتم سمت ماشین دستم و گذاشتم رو دکمه و فشار دادم تا قفلش باز بشه ولی باطری سوییچ با من لج بود و ته کشیده بود و نم مجبور بودم تو اون کیف شلوغ و نامرتب سوییچ پیدا کنم و با سوییچ در ماشینمو باز کنم و بالاخره کردم و این پروسه مزخرف به پایان رسد درو که وا کردم تا رسیدم تو ماشین گوشی و کیفمو پرت کردم رو صندلی شاگرد خودمم دستامو گذاشتم رو فرمون و تا جایی که میدونستم زار زدم بعد ۵ دیقه یهو یادم افتاد که ممکنه از رستوران بیاد بیرون پس بهتره برم با بی میلی دستمو کاشتم رو دکمه استارت و استارت زدم دمده رو تعقیر دادم و با سرعت متوسط روند به سمت بام تهران جایی که همه توش خودشونو خالی میکنن همزمان گوشیمو درآوردم و شماره خونرو گرفتم داداشم جواب داد گفتم برو یه جایی که همه هستن گوشیو بزار رو بلند گو همین کارو کرد وقتی گذاشت با داد و گریه گفتم همون کاری که میخواستین کردم مثل همیشه پا رو قلبم گذاشتم منتها ایندفعه دیگه کشش نداشت و شکست ازتون متنفرم که حتی یه بارم فکر نکردین ببینین من چی میخوام نزاشتین تو مهم ترین انتخاب زندگیم خودم تصمیم بگیرم متنفرم ازتون و بعد قطع کردم تد قطع کردم زنگ زددن خودشون جواب ندادم و گوشیو رو سایلنت کردم تا بام تهران اشک ریختم وقتی رسیدم بالاترین نقطه شهر پیاده شدم سیگاری و که سالی یه بارم به زور می‌کشمو از تو داشبورد درآوردم نه اینکه سیگاری باشم نه ولی شاید سالی یک بار میکشیدم البته الان بخاطر فشارهایی که رومه بیشتر شده خلاصه یه پاکت سیگار کشیدمو اشک ریختم تک تک خاطراتمون عین فیلم از جلو چشام گذشت آخرین نخ سیگارو که کشیدم ساعت ۱۲ بود یه باکس دیگه سیگاری برداشتمو شروع کردم هوا خیلی سرد و آنق انقدر سیگاریکشیده بودم که ریه هام درد میکرد نعره ای زدم و بلند اسم خدا رو آوردم دیگه جونی برام نمونده بود پس سوار ماشین شدم و روند حالم بد بود تصمیم گرفتم برم کلینیک چون حوصله خونه رو نداشتم رفتم یه کلینیکی که کسی منو نمیشناخت و منم کسیو نمی‌شناختم راحت تر بودم نمیخواستم کسی که میشناسدم با اون حال ببیندم خلوت بود نوبت گرفتم و رفتم تو منتها قبلش مقدار قابل توجهی آدامس خوردم و ادکلن زدم تا بوی گند سیگاری که میدادم بره و خوشبختانه رفت رفتم تو مطب دکتر یه دکت جوون بود نشستم رو صندلی ویزیت که تا حالا هیچوقت دیگه ای ننشسته بودم دکتر معاینه کرد و سر تکون داد گفت سوار میکشی گفتم آره گفت چرا گفتم تو روند درمانیتون تاثیر میزاره؟ گفت نه کنجکاو بودم گفتم برای فشارهای زندگی حرفی نزد و شروع به نوشتن نسخه کردمو تا پنی‌سیلین ۱۲۰۰ یه نوروبیون یه پنادر یه ب کمپلکس و یه ویتامین سی و سرم تشکر کردمو بیرون اومدم و به سمت داروخونه رفتم خلوت بود نسخمو دادم بعد ۱۰ دیقه آماده شد گرفتمش و سمت تزریقات رفتم داروامو دادم بهم گفت برم رو تخت و منم رفتم دراز کشیدم بر خلاف همیشه استرس نداشتم فقط میدونستم قراره درد بکشم اومدو پنیسیلینا رو آماده کرد شلوارمو دادم پایین پنبه کشی و نیدل و وارد کرد و بعد شروع به پمپ کردن کرد خیلییی درد داشت ولی نای داد زدن یا سفت کردن نداشتم و دوباره اشکام راه خودشونو پیدا کردن و ریختن پاین کشید بیرون و دومی رو وارد کرد دردش حتی از قبلی هم بیشتر بود به خدا رسیدم تا تموم شد اما بالاخره تموم شد گفت ۵ دیقه استراحت کن تا بیام منم برگشتم و گوشیمو از تو کیفم برداشتم ۱۵ میسکال از اون آقایی که نمیت نم اسمشو بگم و عاشقشم بزار اسم فرضیشوبزاریم ارسلان همینطوری الکی سر جمع ۴۰ تا هم از خانواده همون موقع دوباره گوشیم زنگ خورد جواب دادم بابام بود با صدای بلند گفت معلومه این موقع شب کدوم جهنمی هستی؟ منم گفتم همون جهنمی که شما ها برام ساختین زیر سرم یکم نگران شد گفت کجایی گفتم‌نمیخوام ببینمتون تا یه ساعت دیگه میام و قطع کردم خانومه اومد دیدم حوصله سرم ندارم ازش خواستم عضلانی بزنه گفت عزیت میشیم گفتم فقط ویتامین سی و نوروبیون رو بزن اونم گفت باشه دوباره رو شکم خوابیدم و شلوارمو کشیدم پایین پنبه کشید و ویتامین سی رو زد چون قبلشم زده بود خیلی درد داشت ولی اینسری حتی توانایی گریه کردنم نداشتم فقط بالشتو چنگ زدم تا تموم شد بعد اونیکی طرف باسنمو پنبه کشید و آروم فرو کرد خیلی خیلی خیلی در داشت نوروبیون بود تا وسطاش تحمل کردم ولی بعدش شروع به آی آی کردن کردم بعد لحظات خیلی دردناکی بالاخره تموم شد یه پنج دیقه صبر کردم بعد بلند شدم و تشکر کردمو بیرون اومدم در ماشینو زدم سوار شدم که جای آمپولام درد گرفت و ناخدا گاه آی کشداری گفتم استارت زدم و تا خونه روند ریموت و زدم در وا شد ماشین و پارک کردم نگاهی به برقا کردم روشن بودن از پله های دایره ای به سختی بالا رفتم و در خونه رو باز کردم که با موجی از عصبانیت رو برو شدم همه داد میزدن منم داد زدم بس کنید نابودم کردین کاریو که میخواستین کردم دیگه چیکار دارین باهام دست از سرم وردارین متنفرم از همتون بعدم به سمت اتاقم رفتم اول پروازا و هتل های کیشو چک کردم فقط هتل داریوش خالی بود رزرو کردم و پروازم گرفتم اما فقط رفت واسه فرداش ساعت ۴ بعد از ضهر بعدشم چمدونم و انداختم رو تخت و تقریبا همه ی لباسام به جز دو یا سه دستشون رو ریختم توش وسایل شخصیم کفشام لوازم آرایشی گذاشتم تو یه چمدون دیگه بعدشم برو خاموش کردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه همه سر میز بودن و داشتن صبحانه میخوردن رفتم از یخچال آبمیوه و لیوان برداشتم و رفتم نشستم سر میز تو لیوان واسه خودم آبمیوه ریختم و خوردم بابا گفت نمیخوای بگی دیشب کجا بودی عصبانی شدم ولی با صدای متوسطی گفتم اولش با اون بدبخت بی گناه قرار داشتم و الکی بهش گفتم که هیچ علاقه ای بهش ندارم هم خودمو نابود کردم هم اونو بعدش بام تهران بودم سرما خوردم بعدشم کلینیکی الانم ساعت ۴ پرواز دارم میخوام برم کیش شاید یکم نبینمت ن آروم تر شم مامان گفت پروازتو عوض کن چون شب خواستگار داری منم گفتم من با هیج بینی بشری جز اون ازدواج نمیکنم یا اون یا هیچ کس بگو نیان من پروازمو کنسل نمیکنم بعدم پاشدم رفتم تو اتاقم آماده شدم و رفتم کارخونه کارامو کردم ساعت ۲ برگشتم تو راه ۱۰ باکس سيگار گرفتم رفتم خونه آماده شدم چمدونم برداشتم و داداشمو صدا کردم که برام ییارشون پایین برام آوردشون مامان و بابا و خواهرم و برادرم هم بودن داشتم میرفتم که بابا گفت میرسونم قبول کردم چون واسه اولین بار حوصله رانندگی نداشتمرفتم و بابا رسوندم فرودگاه و رفتم کیش دو ماه اونجا اتفاقات خیلی خیلی جالبی افتاد ولی من هنوزم به عشقم نرسیدم اگر خواستین بگین تا خاطرات کیش رو هم براتون بگم چون جالبن مرسی که خوندین لطفا چه مثبت جه منفی نظراتون رو بگین ببخشید اگر جایی رو اشتباه نوشتم بای

دو خاطره از آوینا خانم

سلام سلام امید وارم حال دلتون خوب باشه بنده آوینا هستم
اولین باره خاطره میذارم 😅بریم سراغ بیوگرافی:
۱۵سالمه یک برادر به اسم امیر ویک خواهر به اسم النا دارم
متاهل هستم واسم همسرم آرمین هستش خب بریم سراغ
خاطره که مربوط به چند روز پیش هستش
چند روز پیش صبح زود با حس حالت تهوع از خواب بیدار
شدم وسریع خودم رو به دستشوی رسوندم حالت تهوع شدید
ودل درد داشتم تا عصر چند بار حالم بهم خورد وگلاب به روتون اسهال شدم
خیلی حالم بد بود به هر بدبختی بود تا شی تحمل کردم حدود ساعت ۸ونیم آرمین از سرکار اومد خونه چند بار صدا زد وقتی حالمو دید خیلی تعجب کرد وقتی دیدمش سریع با گریه خودمو تو بغلش انداختم بعد اینکه آروم شدم معاینم کرد گفت چیزی نیست این ویروس جدیدا اومده ورفت دارو هارو بگیره تا وقتی بیاد از درد به خودم پیچیدم وقتی اومد یدونه آمپول آماده کرد گفت عضلانی میزنم بقیش تو سرم میخواستم فزار بکنم سریع منو گرفت رو پاهاش خوابوند پنبه کشید وآمپول ووارد کرد از دردش یا صدای بلند گریه میکردم 😭😭😭نمیتونستم تکون بخورم بعد از اینکه تموم شد سرم رو وصل کرد چند تا آمپول زد داخلش منم کم کم خوابم برد 🤒وقتی بیدار شدم یکم حالت تهوع داشتم گرسنمم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم آرمین یکم پونه رو با ماست قاطی کرده بود بهم داد خوردم وبعدش دارو هامو چند رو دارو هارو سر وقت خوردم وخداروشکر خوب شدم .
دوستان شاید براتون سوال باشه چرا زود ازدواج کردم چون ما رسم داریم دختر باید زود ازدواج بکنه من وقتی ۱۳سالم بود عقد کردم و۱۴ عروسی خواهرم النا ۱۸سالشه ودوتا پسر خوشگل به اسم های ایمان واحسان داره وبرادرمم امیر ۲۴سالشه وپزشک عمومیه بعدا میگم چه آمپول های که ازش نخوردیم ویه دختر به اسم آیلین داره مادر پدرمم هردو معلم هستن🤭🤭🙃

-------------------------------------

سلام دوستان آوینا هستم
اومدم با دومین خاطره که مربوط میشه به دوران نامزدی وآمپول خوردنم از برادم امیر😕😢خلاصه جونم براتون بگه یک روز صبح زود از خواب بیدارشدم وداداش منو رسوند مدرسه خودشم رفت سرکار منم صبحانه نخورده بودم راستش اصلا میل نداشتم وقتی زنگ تعطیلی خورد آرمین اومده بود دنبالم خلاصه باهم رفتیم بیرون کلی خوراکی برام خرید واینا گفت که قراره بادوستاش برن شمال وچند روزی نیست ومقداری هم بهم پول داروهای توصیه کرد مواظب خودم باشم منو رسوند خونه وخودش رفت خلاصه منم هیچی نخورده بودم از صبح ولی خسته بودم رفتم تو اتاقم باهمون لباسا خوابم برد حدود ساعت ۷عصر بود با تکون دادن های مامانم بیدار شدم که می‌گفت خرس قطبی انداره تو نمیخوابه🤣🤣🤣🤣🤣🤣خلاصه آماده شدم با مامی رفتیم خرید شام خالم اینا مهمون بودن خونمون منم یکم به مامان کمک کردم از وقتی خاله اینا رسیدن با تینا دختر خالم خوراکی خوردیم تا ساعت ۵صبح🤣کلیم چیپس وپفک و لواشک و.. خریده بودم عصر خلاصه شام وشیرینی واینا هم خوردیم داشتیم منفجر می‌شدیم امیر شب شیفت بود صبح ساعت ۹ میومد خونه داداش من یجوریه با خوراکی مخالفه شب بیداری پر خوری کلا آدم جدی ومنظمیه خلاصه ۵صبح خوابیدیم وخوبی این بود فرداش جمعه بود خلاصه ساعت ۱۲ظهر با معده دردودل درد شدید بیدار شدیم وقتی حال بدمو دیدم زدم زیر گریه چون میدونستم چی در انتظارمه صدامون زدن برای نهار یکم به سرو وضعمون رسیدیم بعد رفتیم پایین سر دومین قاشق به سمت دستشوی دویدم حالم خیلی بد بود همه با نگرانی در میدن صدام میکردن خلاصه امیر هردومون رو معاینه کرد با یه اخم خیلی جدی نسخه نوشت رفت دارو هارو بگیره از اون طرف که پرپشت گفت بدون هیچ حرفی برگرد آمپول هاتو بزنم خودمو بهش چسبوندم داداش ترو خدا آمپول نه اخم کرد وغر زد چندبار بهت گفتم از این آت واشغالا نخور هان داداش غلط کردن توروخدا با کمکم پدرم منو برگردوند ومامان بابا سفت پاهامو گرفتن آمپول آول رو که وارد کرد جیغ کشیدم وزدم زیر گریه وهمش ای ای میکردم اایییییییییییی داداش تروخدا اخ😭😭
دومی از اولی دردش بیشتر بود با صدای بلند گریه میکردم وجیغ میزدم سومی دردش کمتر بود وقتی تموم شد همش هق هق میکردم (داداش من خیلی کم پیش میاد موقع آمپول زدن دلداری بده یا مهربون باشه تازه دعوام مبکنه)خلاصه سرمم وصل کرد رفت سراغ دختر خاله وهمین مراحل تکریار شد هردوتامون زیر سرم بودیم کم کم پلک هام سنگین شد وخوابم برد وقتی چشم هامو باز کرد صبح بوو داداشم با آمپول بالا سرم نشسته بود گفت برگرد آمپول رو بزنم داداش بخدا خوب شدم می‌گفت نه تو اینو بزن بهتر شی خلاصه بایک حرکت برم گردوند وپنبه کشید وآروم وارد کرد اینقدر درد داشت شروع کردم به گریه کردن😭😭😭😭😭
تموم شد درش آورد طرف دیگه رو پنبه کشید خواستم برگردم نذاشت داداش میگه یدونه نبود نمیخوام هر کاری کردم نمیتونستم تکون بخورم بهم تشر زد تکون نخور شل کن ببینم آمپول دومی دردش کمتر بود ولی درد داشت اینم شد عاقبت خوراکی خوردنمون گویا دیشبم وقتی خواب بودم آرمین زنگ میزنه وداداش ماجرا رو براش تعریف میکنه وقتی از شمال برگشت برام کلی سوغاتی های قشنگ آورده بود ولی گویا هوا سرد بود وسرمل میخوره🤣🤣🤣🤣🤣واز برادر جان آمپول خورد که قصد دارم الان براتون تعریف بکنم
امیر بعد از دیدن آرمین معاینش کرد و براش آمپول نوشت داروهاشم گرفت وقتی رسید خونه من یواشکی دارو هارو دیدم واومدم چسبیدم به آرمین که پاشو فرار کن بدو😱😱
ترسیده بود که چیشده چرا گفتم آمپول نوشته برات سوراخ سوراخ میشی الان که زد زیر خنده نترس جوجه جان آمپول که ترس نداره😐😐😐😐😐😐😐😐😐
خلاصه بردار محترم همراه با دارو ها وارد شدن یادمه شیش تا آمپول بهش زد فقط سر یکیشون گفت آخ وتمام 😶😕😐من که خیلی تعجب کرده بودم که یهو من وتو بغلش گرفت و رو پاهاش دراز کرد وکمی وپاهم و گرفت منم هنگ کردم یک لحظه جیغ گریه اینا هرکاری میکردم نمیتونستم تکون بخورم م گفت داداش بدنش ضعیفه پیش منم بوده ممکنه سرما بخوره یدونه تقویتی آماده کن😕منم همچنان در حال گریه😭😭😭😭😭
خلاصه آمپول منم زدن وتمام خلاصه بگم همیشه از داداشم قبلش از عموم وحالاهم از شوهرم آمپول میخورم به خصوص بدنم ضعیه زود مریض میشم وآدم لجبازی هستم سر دارو بیماری اینا ممنون که خوندید 💜💜

خاطره پدرام

اولین خاطره😎: پدرام😃
سلام سلام😎😎پدرام هستم😎۲۳سالمه😎و مجرد😎خواننده خاموش وب که حالا اومده خاطره بنویسه😎از دوستش😎و... اهان 😎دو تا داداش دارم😎به ترتیب زیر😂
پیمان(۲۷ ساله و ازدواج کرده با یه بچه پنج ماهه به نام پوریا😆به حرف پ علاقهزیادی داریم😂) پرهام(۲۶ ساله و مجرد😑)پدرام(خودم😎) پریسا(خواهر گرامی😂کلاس هشتم😎)
و دوست و همکارم😎ارش😎۲۰ ساله 😎و مجرد😂
خاطره واسه هفته پیشه😎که از سرکار برمیگشتم با ارش(با ماشینش😂😎)که ارش گفت: پدرام😐 شنیدم ولی خسته بودم حال نداشتم جواب بدم😂دوباره گفت: پدرام😐شمردم ده بار هی گفت: پدرام😐 یهو بلند گفت: پدرااااام😱😐ترسیدم گفتم: یاااا خدااا چیشد😐😐(تو باغ نبودم😂)ارش زد زیر خنده گفت: خب حالا رنگش پرید😐دو ساعته دارم صدات میکنم😂گفتم: مرض😐😂نمیبینی خستم😐چی میگی حالا😑گفت: چیزه.. بریم بستنی بخوریم😐گرمه😐ساعت یک شب بود از شیفت برمیگشتیما😐😐😐گفتم: از کی تا حالا ساعت یک شب گرمه😐

گفت:اِاااااا😑خوبه میدونی گرمه ها(کولر ها رو خاموش میکنن سرکار😐😂) دیدم راست میگه😂گفتم باشه من بستنی قیفی بستمه😂گفت: چه سفارشم میده😐بعد رفت😑اومد تو ماشین دیدم واسه خودش دو تا بستنی یخی خریده با یه معجون😐گفتم: این چیه خریدی واسه خودت😂(چشم مامانشو دور دیده بود😂) گفت تو رو خدا کوفتم نکن😐یهو همرو با هم گذاشت دهنش😲حالا من هی میگفتم تو رو خدا بیا تا چیزیت نشده بریم دکتر(شام میرزا قاسمی خورده بودیم خب حالش بد میشد دیگه😑🙄) میگفت نه😂گفتم تقصیر منه که نگران تو ام😂بعد منو رسوند خونه با این وضعیت مواجه شدم😐
پرهام وسط گل فرش دراز کشیده بود پریسا هم کنارش🤔مامان داشت چایی میذاشت😎بابامم داشت تو اتاق گوشیشو چک میکرد😎

گفتم سلاااام اهل خانه😎مامان سلاام خسته نباشی😎با بابام هم سلام و علیک کردم. گفتم کسی نیست تو این خونه از کت و کوله من بالا بره😂منظورم پریسا بود😂و کسی نیست که بگه امروز چقدر خسته شدم😐(پرهام و میگم😑هر دفعه از سرکار میاد همینو میگه😐) دیدم نه.. اوضاع خرابه😂اروم دهنمو چسبوندم به گوشاشون و گفتم الووووو😂پریدن😂💪🏻موفق بودم😂پرهام گفت عههه چته😂پریسا هم بر و بر منو نگاه میکرد😂دیدم رنگشون پریده🤔گفتم مامان اینا چرا اینجورین🤔گفت والاااا چی بگم😂گفتم هر چه دل تنگت میخواهد😂از ظرف شویی اب پر کرد ریخت روم😐🙏🏻لباسمو عوض کردم بعد فهمیدم که دو تایی رفتن بیرون غذا خوردن از وقتی اومدن اینطوری شدن🙄دیر بود نشد ببرمشون دکتر تصمیم گرفتم فرداش ببرم. هر دوشون شجاعن😂باید به زور میبردمشـون🤦🏻‍♂️

خلاصه زود خوابیدم که فردا برم دانشگاه زود ترشم اونا رو ببرم دکتر😁ساعت هفت صبح بیدارشون کردم😂مرض دارم😂پریسا که انقد خوابش میومد نفهمید چی شده اصلا😂😂پرهامم با هزااار زور بیدار کردم😐سوار ماشین شدم رفتم جلو در ارشینا😂گفتم دسته جمعی بریم😂😂اونم وقتی فهمید رنگش پرید😂با هر چی شجاعه دوست شدم من😂چهار تایی رفتیم دکتر😎اول پریسا نشست😁دکتره معاینه کرد گفت امپول که میزنی دختر😂پریسا تازه فهمید چی شده😂تا میخواست بگه نه من گفتم بله🤨با اخم غلیضی هم گفتم😂پریسا داشت اروم اروم گریه میکرد🥲داداشت بمیره😭بعد پرهام نشست😁دکتره گفت پسرم خوبی😂چقد تب داری😱پرهام با اون وضعش گفت امپولم نوشتید😐دکتره گفت نه پس😂😂خلاصه کار پرهامم تموم شد😎

رسیدیم به اقا ارش😈ارش هنوز بلند نشده بود که دویید از در بیرون😱😂فکر کردم داره فرار میکنه گرفتمش😂🤣دستشو از رو دهنش ور داشت گفت دستشویی🤣ولش کردم گفتم اوناهاش😂😂رفت هر چی خورده بود بالا اورد گلاب به روتون😂اومد بیرون بیحاااال با رنگ پریده😂افتاد رو من😐همونجا جلو سرویس دراز شد😥خوبه بردمشااا😂همونجا دکتره معاینه کرد منم دارو ها رو گرفتم. ارشم بقل کردم(لاغر و سبکه😂) گذاشتمش رو تخت. خلاصه...
اول پریسا خوابید به من کفت برو بیرون🙁🥺رفتم بیرون😞دلم شیکست😂این حق من نبود😂فقت صدای آی آی میومد بعدشم یه عربده😂رفتم تو گفتم چکار میکنی خانوم خواهرمو کشتی😂گفت ببخشید تقصیر من نبود خودش سفت کرد😞بعد اخریم زد و اومدیم بیرون واسشم یه اب پرتقال گرفتم😂خیلی دوست داره😂بعد پرهامم رفت زد اومد بیرون چشماش میدرخشید🤔😂هر چی گفتم چیه هیچی نگفت😂ارشم بد بخت اصلا حال نداشت داد بزنه😂

بعد پری و پرهام و رسوندم خونه خودم و ارش رفتیم دانشگاه😎بعد رفتیم درمونگاه واسه سرمش که وسط سرم گوشیش زنگ زد هراسون دویید بیرون گفت کیفمو بیار😂

پرستاره داد میزد اقاااا کجااا😂گفتم نگران نباشید من هستم پیشش😎😂تو راه هی میگفت گااااز بدههه گفتم خب چیشده مگههه😱گفت مامانم زنگ زد گفت بابات سکته کرده😱رفتیم بیمارستان ارش سرم به دست میدویید😂😂اخر فهمیدیم سکته رو رد کرده 🙃بعدشم خوب شدن😊
پ. ن ۱:چطورین😂
پ. ن۲:چقدر خوب است که انسان حافظه را، حداقل حافظه را، مثل یک ساعت مچی در اختیار ندارد. اگر حافظه، دائما فعال باشد، در واقع، به ثانیه شمارِ ساعتِ زمان تبدیل میشود. نمیخواهم از حافظه مدد بگیرم. میخواهم بسازم. نمیخواهم تقلید کنم. میخواهم پیدا کنم. نمیخواهم بدانم که کجاست...
✍🏻تیکه ای از "یک عاشقانه ارام"
پ. ن۳:چقدر دلم واسه خاطرات نیایش خانوم، اقا پارسا و اقا سام تنگ شده😞هیف که رفتن🥲
پ. ن۴:همون روز وقتی پرهام از تزریقات اومد بیرون چشماش برق میزد😂نمیدونم چش بود😂😂😂

برم تا مامانم نیومده😂😂
خدافظ❤

حاطره ملورین

سلام. من ملورینم مهندس پزشک هستم ودرحال حاضر درحوزه تعمیرات تجهیزات پزشکی وداندانپزشکی مشغولم از پیوستن من به این کانال بیشتر از۶سال میگذره امروز بعد از مدت ها برگشتم درقالب خاطره از دوستانی که قبلا در وب حضور داشتن بخوام به جمع ما برگردن ،صفا وصمیمیت قبل رو به وب برگردونین،لطفا با توهین کردن به همدیگه همه چیز روخراب نکنیم.
روز سه شنبه هفته گذشته از یکی از مراکز درمانی باهام تماس گرفته شد که برای کالیبراسیون دستگاه ها وتعمیر دستگاهECG که به گفته خودشون روشن نمیشدمراجعه کنم، طبق عادتی که داشتم چون مراکز محل درمان سرپایی بیماران کووید بود ماسک N95 ودوتا هم ماسک سه لایه زدم ،وسایل وابزارهام رو چک کردم مطمئن شدم همه ابزارها کنارهمن چون یک وساعت خورده ای راه داشتم بعد یادم اومد مولتی متر رو برنداشتم ابزارها رو گذاشتم داخل ماشین راه افتادم وقتی رسیدم با خانوم... مسئول پذیرششون مشغول احوالپرسی شدم(مراکز درمانی منطقه محروم هستن اما به لحاظ تجهیزات وامکاناتی که دارند به نسبت شهر های بزرگ از شرایط امکانات خوبی برخوردارند چون به لطف خیرین عزیز پشتیبانی میشن) بعد از ایشون با پزشک مرکزشون صحبت کردم تا کاملا مطمئن بشم مشکل کجاست ، از نشتی تیوپ دستگاه فشارسنج تا روشن نشدن دستگاه ECG شکایت داشتن
دستگاه اتوسکوپ وترمومتر سالم بودن ودفیبریلاتور طبق تست عملکردی که ازش گرفتم سالم بود، بقیه تجهیزات رو هم چک کردم مشکلی نداشتن ،بعد از چک کردن دستگاه ECGمتوجه شدم مشکل از باطری دستگاه هستش وتیوپ دستگاه فشارسنج باید تعویض میشد چون دردسترس نبود ومنطقه محروم بود با یکی از دوستان تماس گرفتم قرار براین شد روز پنج شنبه با اتوبوس از یک شهر دیگه دوتا قطعه رو به دستم برسونه توضیحات رو بهشون دادم وگفتم تا عصر روزپنج شنبه تجهیزات رو سالم بهشون تحویل میدم(این مراکز تنها مرکز درمانی بین چندین روستا وشهر کوچیک هستش)،بعد از خداحافظی راهی خونه شدم روز چهارشنبه عصر با دوستان عزیز تشریف بردیم تفریح و پروتکل رو کامل گذاشتیم کنار،
گذشت وروز پنج شنبه رفتم ترمینال وقطعات رو گرفتم وعصر قرارشدتجهیزات رو درست کنم ساعت دو ونیم راه افتادم وقتی رسیدم بعداز صحبت با مسئول پذیرش مستقیم کارها رو انجام دادم، باطری دستگاه تعویض شد ،خداروشکر روشن شد،بعد از اینکه مطمئن شدم درست شده ودقیق کارمیکنه ،تیوپ دستگاه فشارسنج رو تعویض کردم بعدازکالیبراسیون واینکه مطمئن شدم دقیق فشارخون رو اندازه گیری میکنه ،به پزشک تحویلش دادم و ازشون خداحافظی کردم وراهی خونه شدم.
بین ساعت ۶ عصر سر درد بدی داشتم یه حدس هایی زده بودم اما نمیخواستم باور کنم فردا صبح بین ساعت ۳صبح با احساس تب ولرز از خواب بیدار شدم استامینوفن خوردم ودیگه مطمئن شدم کرونا گرفتم نزدیک به ساعت پنج صبح بدن درد و احساس گرما داشتم ومرتب عرق میکردم .
تو تنهایی خودم بین بیماری واینکه کسی رو نداشتم تو شهر غریب بهم برسه حس خیلی بدی بهم میداد.
ساعت ۶ صبح پاشدم لباس پوشیدم دیگه نباید میترسیدم چون جز خودم کسی رو نداشتم به دادم برسه.
سوار ماشین شدم تا بیمارستان نیم ساعتی راه داشتم .
نشستم پشت فرمون بی اعتنا به بدن دردوتب وسردرد وچشام که از درد از حدقه بیرون میزد رانندگی کردم وقتی رسیدم مستقیم رفتم اورژانس اول فرستادنم قسمت تریاژ توضیح دادم علائم کرونا دارم بعد از چک شدن علائم گفتن میتونم برم پیش پزشک وارد شدم و خداروشکر پزشک اشنا بود( اکثر اقدامات اورژانسی تجهیزات رو من در سطح منطقه انجام میدم و با بیشتر کادر درمانی آشنا هستم) وارد شدم بعد از سلام ورفتار خوبی که باهام داشتن.شرح حالم و دسته گلی که به اب داده بودم رو براشون توضیح دادم رو به من کردن و گفتن :اتفاقی که افتاده، دارو ها وتوصیه های لازم رو بهم گفتن، به خاطر بیماری ریوی که ۳ ساله پا به زندگیم باز کرده توصیه کردن درصورتی که بعد از خوردن دارو ها بهتر نشدم یا تنگی نفس داشتم دوباره مراجعه کنم،شماره تماسشون رو هم بهم دادن که اگر مشکلی داشتم باهاشون تماس بگیرم،ازشون خداحافظی کردم رفتم داروخانه داروها رو گرفتم انواع ویتامین،امپول وسرم چشمک میزد رفتم تزریقات تمام مدت داشتم سعی میکردم به تمام ترس هایی که دارم غلبه کنم نشستم رو تخت بغضم رو قورت دادم ،دراز کشیدم پرستار اومد خیلی سریع رگمو رو پیدا کرد سرم رو زد یه ویتامینم عضلانی زدبعد ازتموم شدن سرم برگشتم خونه،چندین روز گذشته ومن همچنان قرنطینه ام...


🌹برای حال خوب هم خیلی دعاکنیم🌹

روز همگی خوش🌸

بازم  چندین و چند خاطره از حنانه

سلام😄

خوبین😊

این بار اومدم یه خاطره بذارم از کی؟🤔

وقتی برای اولین بار تو خونه🏠 تنها بودم😣داستان اینجوریه که☺یه روز

همه کار داشتن 😔من بدبخت به مدت ۲ساعت😣 باید تنها بودم🙃حالا صب

از جن👻 وتئوری ترسناک 😈اینا خونده بودم😏آخه نفهم مگه مرض داری مثل

...میترسی میخونی😱 یه فیلم هندی ترسناک هم دانلود کرده😐 بودم یکمش

رو دیده بودم 😌یعنی سکته که چیزی نبود در برابر ترس من😅خلاصه ایرپاد

گذاشتم تو گوشم👂اهنگ هایی که دوست داشتم رو میذاشتم♫میخوندم

صدای در نشنیدم😭نشسته بودم داشتم از کابینت ظرف🍽برمیداشتم یکی

دست گذاشت رو شونم😱از ترس دیگه پاهام رو حس نمیکردم😢چنان جیغ

زدم🤗ترسید دست گذاشت رودهنم😐آخر دیگه داشتم بیهوش میشدم😌

گذاشت رو مبل دیدم مهدی😐گف دیوونه شدی😡چشام بسته بود....😑حنانه

🙂یعنی دستای منو می‌دیدید 😔رگای سیاه روی دستام 😢من دیگه

نمیتونستم تکون بخورم 😔واقعا بد بود هرکی بودسکته کرده بود😆فکر کنید

اونم با اون فیلم وداستانا😣مهدی امادم کرد برد بیمارستان🏨انقد حالم بدبود

زیاد یادم نمیاد🤗فشار اینا گرفتن میخواستن سرم وصل کنن😣یعنی۱۰برابر

آمپول متنفرم😣سه بار سوراخ کرد😔من فقط اونو پیداکنم😆رگام هم حال

به حالن😅 یه بارهستن یه بار نیستن😊حالم بهتر بود☺ دستمم درست شده

بود😊پاهام هم بی حسیش رف 😥رفتیم خونه🏠مامانی نا بودن😊گف

چیشده 😰هیچی دلم برا عزرائیل تنگ شده بود رفتم بهش سر بزنم😐مهدی زد

از سرم گف چی میگی😅

پ.ن 🌸ببخشید آمپول نداشت
پ.ن🌸من بیشتر میخونم حسنا فیلم کره ای و مهدی فیلم ترکیه ای بخاطر همین دانلود کردم باحسناببینیم مهدی میفهمید دعوا میکرد
پ.ن🌸این روزا حالم تعریفی نداره خوابم که ۱.۲میخوابم۶.۷ بیدارم مامان نمی ذاره ورزش کنم کمخونیمم قرص نمیخورم آمپول هارم تا جایی که بتونم میپیچونم
پ.ن🌸یه سر به خاطرات قدیمی زدم آقا شاهین. آقا مرتضی.سیماجون .آنی جون. آقا عماد. آقا آریا. آقا نیما.همه عالی بازم خاطره بذارید

خدافظ🌟

---------------------------------------------

سلام من دوباره اومدم😀حنانه ام☺۱۵ساله از کرج😊

یعنی من یه روز سالم بمونم روزم شب نمیشه😅اصلا خوابم نمیبره😁

خاطره تازه اس😔من میگم خاطره های شما جدید نباشه😊خودم خاطره

هام جدیده😐

بریم سراغ خاطره⬇

موقع ناهار منوحسنا👧انقدر خندیدیم 😂دیگه مامان کم مونده بود بزنه مارو

🙃گفتم مامی چرا اعصاب نداری😢بعدش حسنا داشت سیب میخورد🍎

یهوپرت کرد جیغ زد😑دوید سمت ظرفشوییی☺رفتم دیدم کرم رو مبله🐛

بعدابنکه مطمئن شدم نصف نیس 😧به حسنا گفتم نصفه😂اونم میگف واقعا

😧تا خودش مطمئن شد😁آزارم خودتون دارید😐😂

داشتم غش میکردم😅البته چون میترسم فاصلمو حفظ میکردم 😁داشتیم

فیلم میدیدیم 😊یه عادت بددارم آب باید سرد باشه😣سردکه نه یخ😏 یه

خاطره هم دارم ازش درناکه😓🙂مامانم که نگم براتون 😐انقدر میگه

نخور.ریه هات

عفونت میکنه و...😡یعنی روزی ۴.۵تابطری یخ میخورم😃حسنا هم پیاز داغ

🔥اضافه میکرد میگف این باشک ۲۰۰هم

برنمیگرده😂 داشتم میرفتم سمت ظرفشویی😊آخه یکی نیس بگه بتمرگ یجا

دیگه😂مگه مرض داری هی اینور اونور😑نزدیک سینگ فرش رفت عقب😔

پیشونی منم به لطف سینگ داغون شد😢انقدر خون اومد تا رسیدیم

بیمارستان داشتم بیهوش میشدم😦 بی حال البته😁😌خلاصه از همچی

بگذریم بریم سر بخیه😫

😣مهدی پیشم بود دستم رو شونش 😊محکم فشار میدادم😣دیگه از حال

میرفتم😌سرمم وصل کردن و رسید به آمپول💉😭مامی برمگردونند😭سعی

میکردم کنترل کنم خودمو😊نشد😑خب چیکار کنم درد داشت😣دومی هم

پنبه کشید سفت شدم از ترس😣خودتون بهتر میدونید☺ دومی رم زدو اونم

تموم😥نابود شدم ☹از خونه نگم 😂

اینم از این خاطره مرسی خوندید😊


پ.ن چند تا از خاطره ها(آقا آروین .آقاآریا.سحرجان.رناجان.فاطمه جان.زهراجان.آقانیما.رستاجان.نرگس جان.دلوین جان.آقاامیر.پونه جون.مریم جان)دیگه یادم نمیاد انقدرزیادن همه عالی👌

پ.ن دوبار پیشونیم داغون شده ۶سالگی و ۴سالگی واینم تازه خاطره اش رو می ذارم براتون

پ.ن من دو تا بطری دارم پر میکنم می ذارم فریزر فقط هم از اونا می خورم یعنی مامان میگه اگه اونا رو ننداختم دور منم میگم اعتصاب غذا میکنم میخنده

تا دوباره آمپول خوردن من خدافظ✡

------------------------------------------------

سلام من دوباره اومدم 😉

حنانه ام😊

خاطره😔برای دیروزه😭مهسا جان اگه خوندی

ناراحت نشو🙂

خاطره😊

رفتم سرخاطره ها برای مهسا جون 😍خاطره فوت مادرشون 😭وسط خاطره

بغض داشت خفم میکرد😣چشام پر میشد 😢اما نمیذاشتم بیرون بیاد😔چون

دیگه پشت گوشم👂 رو دیدم گوشی رو دیدم📱مامان حساسه🤗

دیگه خاطره تموم شد 🙁مامان شام رو آماده کرد😋گفتم مامی چه کردییی☺

مثلا خوب بودم🙃 خوردیمو تموم شد😊 معدم درد میکرد😣وحشتناک😖

آخرخاطره میگم 😊رنگم پریده بود😨دستم رو معدم😭داشتم میمردم 😵

حالم خیلی بعد بود خیلی😣مامان برد دکتر ☹خودم که امیدی به زنده موندن

نداشتم😁معاینه انگار ۱۰ساعت طول کشید😣گفت ناراحتی داشته وچند تا

سوال که جواب مامان👩 نه بود😐آخه نمیدونست خاطره روخوندم😁دلم

برای مهدی هم تنگ شده بود😭خلاصه مامان دارو هارو گرف 😨گرخیدم😖

رفتیم تزریقات😔مامان آماده کرد دستشم رو پام بود😐 یعنی فقط بگید سابقه

اش خرابه😂آمپول اول زد 💉به نظرم🤔طول کشید آخر گفتم آییی😣

خدایی خوب تحمل کردم😊دومی که چادر مامانو پاره کردم از درد😭وحشی

هم هرکیه من نیستم😁 تموم شد😥فلج شدم☹اومدیم خونه🏠بهتر بودم

ولی دلم گرفته بود😟خب امیدوارم خوشتون اومده باشه🌹

پ.ن🏵من از بچگی معدم دردمیکنه مخصوصا موقع ناراحتی دکترنمیرم مهدی هم همینطوردکتر ب اون گفته بود برو پیش متخصص اما نرف

پ.ن🏵بیشتر این خاطره هارو شب که خوابن میخونم تا خودم رو خالی کنم

پ.ن🏵الان یه ماهه مریضم نمیگم سردرد.گلودرد.گوش درد.تنگی نفس.نمیدونم چیکار کنم الان گوشم وحشتناک درد میکنه

خاطره هاتون عالین (آقا امین.آقاایمان.سحرجان.زهراجان.فاطمه سادات جان.مهساجون.آقاآروین.آقانیما.پریاجون.دیگه هر اسمی یادم میومدنوشتم😂)

یاحق✡

---------------------------------------------------

سلام من دوباره اومدم 😁
این خاطره برای 😣۶/۱۳🙁
مهدی یه هفته بود رفته بود قزوین😢
دلم براش تنگ شده بود😭
صبح زنگ زد گفت شب میام😀
ذوق مرگ شدم😇
به مامان گفتم باید قرمه سبزی درست کنی 😋مهدی عاشق قرمه سبزیه😍زن عمو مامانم زنگ زد گفت میایم اونجا
ساعت۴اومدن
ساعت۵یهو در باز شد مهدی اومد تو😍
رفتم بغلش کردم از گردنش بوسش کردم😝سلام کرد رفت دستاس رو شست
اومد مامان و حسنا هم روبوسی کردن
گفت مامان دل به دل راه داره😘قرمه سبزی رو میگف😊
بعد نیم ساعت به من گفت آماده شو آماده شدم با تعجب 😳اصلا حواسم نبود امپول هفته قبل رو هم پیچونده بودم🙂
رفتیم جلوی درمانگاه واستاد
اینجا کجاست
بخون میفممی
پیاده شد منم پیاده کرد☹️مرسی داداشی اینقدر حواست بهم هست😄نمیخوام مگه زوره😕
خلاصه قبض گرف رفتیم تزریقات نذاشتن بیاد😭آماده شدم اونم آماده کرد وای سوزن رو دیدم داشتم پس‌میوفتادم😨پنبه کشید و زد طول کشید بلند گفتم بسه دیگه😫😩و سفت شدم
داد زد شل کن ببینم
گریم گرف 😭شل شدم زد و کشید بیرون لنگان اومدم و بی توجه به مهدی رفتم سمت ماشین خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
پ.ن ریشای مهدی فک کنم ۲۰ سانت شده
پ.ن امروزم کلی خاطره خوندم همه عالی
پ.ن هستی جان بیا خاطره بذار
یاحق

---------------------------------------------

سلام حنانه ام یادتون اومد همونی که از گوشتی نا بدش میومد😝

خب اومدم یه خاطره کوتا بگم بیشتر حرف بزنیم👧

خاطره برای پارساله مهر ماه مامانی نا می گفتن برید واکسن بزنید 💉😢😣اما می

گفتیم نه بالأخره ۲۸مهر موفق شدن😉 آماده شدیم وبا داییم رفتیم همون رسیدیم

استرس 😦من شروع شد دستام می لرزید همیشه هم حسنارو میندازم جلو 😃اون

رفت در آرامش واکسن زد منم رفتم نشستم دستم رو از مانتوم درآوردم پد

کشیده و فرو کرد چشام رو محکم 😣فشار دادم بعد کشید بیرون گفت۲۰ دقیقه

بمانید بعد برید یعنی دست و پاهام جوری می لرزید که داشتم پس میوفتادم 😱

به۵دقیقه نکشید اومدیم بیرون بعدش خدارو شکر دردی نا نداشتیم😧

خب میدونم بیمزه بود ببخشید🤗

پ.ن من اینجا بیشتر خاطره های آقای سام و سیما جون رو خوندم البته همشون رو دوست دارم چقدر بده ضعیف باشی یا یه مشکلی داشته باشی من قبل اینکه خاطره هارو بخونم میگم خداکنه خاطره برای قدیم باشه تا دوباره بیمار نشده باشن🤕

پ.ن مامانم بهم میگه آنقدر می خونی آخر کور میشی😂

پ.ن قبل نوشتن این خاطره خاطره هایسناجون.آقاسام.آقاآریا.سیماجون.آرتاجا

ن.آقاعماد.آجی مهرسا.دریا جون .و کلی خاطره دیگه خوندم بگم که دیگه جا برای حرف نمیمونه که عالی عاییییییی😍

--------------------------------------

سلام دوستان

خوبین

اگه خاطره قبلی منو خونده باشیدفکر کنم گیج شده باشید اخه تو بعضی جاها با بابام حرف زدم مثلا فوت

پدر بزرگم که مامانم باهاش حرف میزد (من خیلی وابسته بودم به بابا)من گفتم که باباکجاس که اذلکی با

بابام حرف میزد تا منو اروم کنه یا وقتی که مهمون داشتیم اگه خاطره ش رو خونده باشید

فکر میکنم الان میگید این دیوونس

خب بریم سر خاطره


نه سالم بود رفته بودیم روستا نمیدونم میخ از کجا پیدا شد روی یه تخته سه‌تا میخ کفلت بود از یه طرف

تخته زده بودن بیرون رفت زیر پای من میخا تا نصفه رفتن تو پام جیغ میزدما مهدی محکم پام رو گرفت

بابا اومد دربیاره(اون موقع زنده بود)داشتم میمردمیعنی خون بود که میومد میخا هم زنگ زد بودن بدتر

منو بردن شهر یه درمانگاه پیدا کردن دکتر دید شستشو دادن میسوخت انقدر بابام رو زدم اونم قربون

صدقم حالا مهدی حسودیش گل کرده میگفت لوسی لوس دکتر یه نسخه نوشت مهدی گرفت پرستار دوتا

امپول اماده کرد انقد التماس کردم بی جون شدم بابا امادم کرد اولی رو زد فقط گریه کردم سر دومی دیگه

انقد جیغ زدم ضعف کردم میخاستن سرم وصل کنن نذاشتم چندتا شکلات بهم دادن بهتر شدم فشارمم

خوب بود ورفتیم روستا فرداشم امپول نوش جان کردم

پ.ن من از اول از روستا بدم میومد وقتی هم بابام فوت کرد مامان رابطه اش روقطع نکرد اما اونقدرم

باهاشون نیست

یا حق 🤍

----------------------

سلام دوستان حنانه ام و اومدم با یه خاطره دیگه
خاطره برمیگرده به پارسال که چند ماه بود پدربزرگم رو از دست داده بودم وضعیف شده بودم (نه درست می‌خوردم نه می‌خوابیدم نه می‌خندیدم) رفتم حموم اومدم و رفتم جلوی کولر دراز کشیدم که خوابم برد بلند شدم گوش وگلوم درد میکرد توجه نکردم بعد سه روز مخفی کاری دیگه نمیتونستم تکون بخورم تب داشتم همه جام درد میکرد و نمی‌تونستم درست نفس بکشم(من ضعیف تر میشدم و بیماریم قوی تر)مهدی(برادرم)به مانی (برادر دوست مهدی)گفته بود و اونم اومد خونمون من از تب نمی‌تونستم چشمام رو باز کنم(اون موقع با همه قطع رابطه کرده بودم به جز مهدی)یه معاینه کرد و با ناراحتی رفت بیرون و مهدی رم صدا کرد به ی ربع مهدی اومد و مقدمه چینی کرد و اخر گفت باید بستری بشی مانی هم یکم حرف زد که تو خونه نمیشه و بدتر میشی و..که با گریه منو بردن بیمارستان خب حالا بگذریم روز اول که بدتر هم شدم روز دوم هم کلی امپول خوردم و حالا روز سه (من چون غذای بیمارستان رو نمیخوردم مامان خودش برام غذا درست میکردکه اونم خیلی کم میخوردم)مامان بابا نبودن حسنا کلاس داشت و فقط مهدی پیشم بود که رفته بود بیرون پرستار بااون چرخ مسخرش اومد و فقط هم امپول ها خودنمایی میکردن گفتم یا میری بیرون یا جیغ میزنم هی می‌اومد نزدیک تر که همون لحظه مانی اومد . مانی یا منو مرخص میکنی یا خودم میرم .نه بابا تو کی دکتر شدی برگرد باید سروقت مصرف کنی.بلند گفتم من نمیزنم مهدی اومد گفت چیشده گفتم تمام اینا تقصیر توعه منو ببر خونه.حالا گریه نکن مگه نمیخوای خوب بشی.نه.مانی گفت اگه دست این باشه تافرداباید همینجوری وایسیم حنانه یا برگرد یا مجبوریم گفتم برید بیرون خودش رفت سراغ اماده کردن امپولا به مهدی هم اشاره کرد که امادم کنه مهدی و پرستار بازور برم گردوندن مانی پنبه کشید و اولی رو زد زیاد درد نداشت دومی سوزوند اما سومی نگم داشتم میمردم انقدر التماس گریه کردم جون نداشتم سر چهارمی جوری سفت شدم که سوزن میلرزید کشید بیرون ودوباره زد از درد نفسم رفت زود کشید بیرون وبرم گردوندن وفوت کرد تو صورتم گفت استراحت کن تا2تارم بزنم.من دیگه نمیزنم.تقویتین.نمیخوام رفت و بعد 10مین اومد دوباره برم گردوندن یکی رو زد اونم درد داشت بعدی رو زد که ضعف کردم و کشید بیرون

پ ن من یه هفته بستری بودم اگه تونستم خاطره های روزهای بعد هم میزارم
یاحق

----------------------------------------

سلام بچه ها

خوبین

من اومدم با یه خاطره جدیداما برای قدیم😂

راستش باید یه چیزیو بهتون بگم من بابام رو وقتی 10سالم بود از دست دادم😢 اما چون نتونستم

فراموش کنم فکر میکنم زنده است به خاطر همونه بیشتر میگم ماموریته واینا حتی تنها شدنی باهاش

حرف میزنم ولی الان کم کم دارم فراموش میکنم چون بیشتر وقتا یکی پیشمه والانم که با خاطره های

شما مشغولم☺️خب این خاطره رومامان👱‍♀ برام تعریف کرده خودم چیزی نمیدونم

تو از2ماهگی بیشتر وقتا گریه میکردی😭 مخصوصاً موقع واکسنا زیر شکمت باد کرده بودمیگفت بردم
پیش

ی نفر اونم شکمت رو فشار داد بدتر دیگه ساکت نمیشدی شب ساعت10رفتیم بیمارستان بعد از ازمایش

وسونواینا گفتن فتخه منوشب میبرن اتاق عمل من (مامان)اینقدر گریه کردم داشت جونم درمیومد میگفت

یهو از میکروفون صدا کردن میگفت به عزیز میگفتم دیدی چی شد گفتم شبه نبریدش میگفت رفتم دیدم

صدای خنده هات میاد اروم شدم دکتر گفت میخواید هر دوطرف روببینم که بزرگ شد مشکل پیش نیاد با

اصرارشون قبول کردم بعد عمل همه پرستارا به مامان میگفتن چقد نازه خوشگله واینا میگفت شیر

نمیخوردی مجبور بودن به دست های کوچولوت سرم بزنن تا حالت بد نشه خیلی اذیت شدی منه7ماهه

5کیلوبودم بعد هم از 9ماهگی دیگه شیر نخوردی شیر خشک هم نخوردی و با غذا وخوراکی بزرگ شدی

پ.ن💐 به مامان میگم چون شیر نخوردم قدم کوتاه باید بازورم که شده بهم شیر میدادی😡😂
پ.ن💐 میدونم یکم بد بود چون خودم چیزی نمیدونم نمیتونم درست بنویسم
پ.ن💐 یه خاطره از ادی(پسر داییم)دارم براتون میذارم
هی با لحن بچه گونه خودش میگف عمه چِیا من غش میکردم یه ماهه ندیدمش دلم براش تنگ شده

تا خاطره بعد خداحافظ 🤍

------------------------

سلام دوستان حنانه ام و اومدم با یه خاطره که تقصیر مهدی (داداشم) بود گیر داده بود که بیاید بریم چیتگر مامان روبازور راضی کرد ومنو حسناهم که همیشه پایه ایم بابا هم که ماموریت بود واماده شدیم ورفتیم چندتا چیز سوار شدیم که مهدی گفت بریم اسکی هوایی🎢منم گفتم شاید مثل چرخ‌فلک باشه(من ترس از ارتفاع دارم فکر کردم با چرخ فلک بهش غلبه کردم) که سه نفری سوار شدیم ومامان سوار نشد به مهدی گفتم دستت روبده که گفت نوچ میخوام فیلم بگیرم (اونموقع دلم میخواست گوشی ده میلیونیش بیفته پودر بشه)وشروع شد(من چهار سالم بود کشتی صبا سوار شدم که بیهوش شدم)رفتنی بالا پاهام میلرزید وقلبم رفته بود روهزار وقتی میرفت پایین انگار دلمنم رفت که بیهوش شدم مهدی فکر میکنه نمیترسم ومیخواسته از من فیلم بگیره که میبینه بیهوش شدم وقتی وایمیسته زود منو میبرن بیمارستان و..بیدار شدم پاهام هنوز بیحس بود دستام رو بازور تکون میدادم سرم تو دستم بود مامان و مهدی بالاسرم بودن یهو گریه گرف مامان اومد پیشم بغلم کردمهدی هم معذرت خواهی کرددیگه سرم تموم شدو از دستم دراوردن مهدی کمک کرد واروم برد تو ماشین رفتیم یکم دور زدیم وبرد رستوران من با غذا بازی میکردم مهدی میگفت به خاطره ضعیف بودنته که اینجوری شدی یکم بخور چند قاشق با زور خوردم و برگشتیم خونه اصلا نمیتونستم راه برم سرم گیج می‌رفت مامان و حسنا رفتن به من گفت بمون الان میام رفت اومد دوباره راه افتاد رفت خونه عمواینا فهمیدم چیه گفتم نه ببر درمانگاه اما اینجا نه راه افتاد.نمیخوام بریم خونه.نمیشه که بازور پیادم کرد و قبض گرف برد تزریقات.یه لحظس.😞 پرستار اومد و امپول هارو اماده کرد دراز کشیدم خودش امادم کردویکی رو زد دستم رو گاز گرفتم بعدی رو زد که از اولش ای ای کردم داشتم داد میزدم که کشید بیرون ومهدی کمک کرد وبرگشتیم خونه
پ.ن دکترای وب یه چند وقتیکه سرم درد میکنه یهو میگیره یعنی بدترین سردردهایی که تجربه کردم هر بار هم یه نقطه از سرمه الان هم سمت چپ سرمه وگوش وفکم هم درد میکنه به نظرتون به دکتر نیاز دارم یعنی تو کمتر از پنج دقیقه دیوانه میکنه

------------------------------------------------

سلام دوستان اومدم با یه خاطره که برای امساله عید بود بابا اینا گفتن بریم روستا وسایل هارو جمع

کردیم و فردا صبح همه صبحونه خوردن غیر از من به مامان گفتم دوتا برام تخم مرغ ابپز بذار

(نمیخواستم بخورم اصلأ دوست ندارم نقشه داشتم براشون) مامان و بابا و حسنا باهم رفتن و منومهدی با

هم نزدیک روستا مهدی گفت یدونه ازاونارو بده منم دادم بهش میخواست با سر من بشکونه نذاشتم با سر

خودش هم موهاش خراب میشد و زد به ماشین که تخم مرغ پاشید تو صورتش(گفتم نقشه داشتم😂) یه

نگاه به من کرد قلبم اومد تو دهنم صورتش روپاک کرد زد کنار زنگ زد به بابا گفت شما برید مامیریم یه جا

یکم دیگه میایم بردپیش جیگرکی (نمیدونم اونجا جیگرکی چیکار میکرد)گفت پیاده شو خواهری پیاده

شدم منو نشوند رو صندلی رفت چند تا سیخ جیگر و دل اینا گرف اورد گذاشت جلوم گف همش رو

میخوری حتی بوش حالم رو بد میکرد چه برسه بخورم اصلأ دوست ندارم گفت تا همش رو نخوری

همینجاییم چشام پر شد یدونه برداشتم گذاشتم تو دهنم گاز نزده بودم حالت تهوع گرفتم انقدر بالا اوردم

که سرم گیج می‌رفت مهدی بردم تو ماشین رفت تو شهر یه درمونگاه پیدا کرد و پیادم کرد گفت هنوز

باهات کاردارم ورفتیم دکتر معاینه کرد و بعد مهدی رف دارو گرف اورد رفتیم تزریقات پرستار سرم میزد

که دوبار سوراخ کرد اخرم دکتر اومد سرم تموم شد گفت برگرد. نه خوبم.برگرد لطفاً.برگشتم امپول روزد

که یه ای گفتم و تموم بامهدی هم قهر کردم

پ.ن بچه ها لطفاً کسی رو با چیزی که دوست نداره تنبیه نکنید

خاطره زیاد دارم اگه خواستید بگید دوباره براتون بذارم

واگهخاطره هام خوبن برام نظر بذارید

تا خاطره بعد خداحافظ

--------------------

سلام من دوباره اومدم

بچه ها اینقدر خاطره هاتون رودوست دارم صبح تا شب نشستم خاطره های

سیماجون.اقاشاهین واقا سام روجمع کردموازساعت9تاسه نصفه شب خوندم

اخر مامان اومد تبلتم رو گرف اماصبح 7بیدار شدم و رفتم سراغ خاطره ها

واما خاطره دوسال پیشه رفتیم خونه پدربزرگم(مادری)اونا یه درخت شاتوت

دارن انقدر بزرگه پایینش روبریده بودن یه تنه کلفت بود من شالم رو پیچیدم

دورش داییم گفت نکن دختر خشکه میشکنه یه بلایی سرت میاد گفتم هیچی

نمیشه دوطرف شالم روگرفتم پاهام رو بردم بالا یهو شکست من دیگه چیزی

یادم نیست بعد سه روز بیدار شدم دکتر اومد معاینه کرد گفت دختر چقدر

خاطر خواه داری داداشت کم مونده بود خودش رو بکشه مهدی اومد چشاش

پف کرده بود بغلم کردیهو یاد سرم افتادم دست زدم زیرپانسمان بود اما فهمیدم

مو ندارم گفتم مهدی موهام سرش رو انداخ پایین داد میزدم میگفتم موهام

(جزو خط قرمزامه)که با ارامبخش ساکت شدم و یکم حرف زد وخوابم

بردساعت5اینا بود بیدارم کردن گفتن وقت امپولاته گفتم نه توروخدا نمی‌خوام

گفت عه تو هم کارمون درامد دل درد کشیدن منو نداشتن رفتن بیرون من

موندم و دوتا پرستار یکی برم گردونند و محکم نگهم داشت یکی روزد گفت

خواهش میکنم شل باش بعدی روزد از اولش جیغ زدم سرم رو میکوبیدم به

تخت ودستم رومشت کردم(سرم رو زده بودن رودستم که خون برگشت)مهدی

اومد گفت بسه مامان داشت مهدی رواروم میکرد یدونه مونده بود گفت

یدونس نمیتونم خواهش میکنم و😭اما زورم نمیرسید دیگه وسطای اون

ضعف کردم (از صبح که بهوش اومدم هیچی نخورده بودم)تموم شد بی جون

افتاده بودم روتخت لجم گرفته بود هیچی نمیخوردم اخربا تهدیدواینایکم

ابمیوه خوردم خب تا اینجا داشته باشید بقیش رو بذارم

پ.ن اینقدر خاطره دارم نمیدونم چجوری باید بگم

تابعد خداحافظ 🤍

-------------------------------------------

سلام من دوباره اومدم

قسمت اول ☝️

چند روز قبل ماه محرم رفتیم لباس بگیریم دوساعت پیاده روی کردیم( من

از قبل گلوم درد میکرد )تا لباس های مورد نظر رو پیدا کنیم دیگه خسته شدم

کفش سفید مانتو شوار مشکی و شال سفید مشکلی اومدیم تو راه بستنی

🍨 گرفتیم و شیرینی🍪 (باداییم رفتیم اونم نظر میداد که کفشم رو باهم

انتخاب کردیم)دیگه بگذریم اومدیم خونه لباس هارو پوشیدیم عکس گرفتیم

وچالش 👌مامان میگفت دوباره شروع کردن انقدر تشنه بودم اب سردرو

گذاشتم جلوم خوردم هی سردم میشد قفسه سینم درد میکرد😣 عرق کرده

بودم خودم میدونستم چی در انتظارمه بابا ماموریت بود مهدی هم رفته بود

قزوین دایی بود گفت میخوای بریم دکتر

نه درست میشم

نفسم داشت بیشتر تنگ میشد وگلوم بدتر مامان برای شام صدام کرد گفتم

نمیخورم گفت مارفتیم قزوین من جواب عرفان (داییم که خیلی صمیمی) رو

چی بدم نمیگه شبیه عقب مونده ها شدی(چقدر به من لطف داری مامان🙁)

داییمم داشت یاد میداد که نمیخوره اینکارو کن اون کاروکن رفتم

سر میز یکم خوردم همه جام درد میکرد(عرق کرده بودم سرماواب سردهم دیگه

نگم کمرم)گوشام وسرم هم داشت شروع میکرد وای خیلی بد بود رفتم رو

تخت یکم خاطره خوندم خوابم برد نصف شب با گرما بیدار شدم بازور رفتم

تب سنج اوردم (برای رادی گرفته بودیم نواری بود)40هم داشت پررنگ میشد

رفتم مامان روبیدار کردم دایی رم بیدار کردم اماده شدم رفتیم بیمارستان

مطمئن بودم حسنا بیدار نمیشه دکترش رو میشناختم معاینه کرد گفت چون

میدونم با بیمارستان مشکل داری بستری نمیکنم اما اگه بدتر شی باید بستری

شی داروها و گرفتن واای فقط امپول بود بستری شم بهتر نیس

اره

مصرفش رو توضیح داد گفت الان 4تا

چیه حالت خوب نیس

رفتم بیرون ومنو بردن سمت تزریقات اولی خوب بود دومی هم یه اخ گفتم اما

نگم از سومی دیگه بیمارستان رو گذاشته بودم رو سرم زد زود بلند شدم که

جای امپولا درد گرف صورتم جمع شد😖 دکتر جلوم سبز شدزدی👩‍⚕یدونه مونده من دیگه نمیزنم

منو برد سمت تخت دوباره دراز شدم پرستار پنبه کشید وزد از اولش داشتم

میمردم سرم رو میکوبیدم به تخت پام رو تکون میدادم دستام مشت کردم

نمشید دیگه بلند داد میزدم کشید بیرون یکم اونجوری موندم بعد رفتیم خونه

بقیش رو بعدا براتون میگم

-------------------------------------

-------------------------------------------

سلام😇

خوبین😉

من دوباره اومدم(الان میگید این چقدر بیکاره😂)

صبح بیدار شدم 5:30خوابم نبرد اومدم سراغ خاطره ها

خاطره های اقا کارن اقا احسان وارتا جان روخوندم خیلی خوب بودن😍

خب بریم سر خاطره

میخواستم چای بریزم☕️یهو لیوان تو دستم شکست دستم سوخت وپر شیشه شد مهدی زود برد

بیمارستان🏨 اینقدر دستم می‌سوخت که هی ناله می‌کردم😩 واای میخواستن شیشه هارو دربیارن دیگه

داشتم میمردم😥😖 انقدر تقلا کردم در برم نشد دستم هم سوخته بود دردش 100برابر شده بود خیلی

بدبودمهدی محکم دستم رو گرفته بودانقدر التماس کردم نشد (زور هرکول رو داره من نصف اونم

نیستم)دیگه ضعف

کردم افتادم تو بغلش بالاخره شیشه ها تموم شد دستم رو تمیز کرد به دستم پماد میزدن میسوخت 😓از

درد هزیون میگفتم

تموم شد سرم گیج می‌رفت میخواستن سرم وصل کنن خیلی طول کشید رگ پیدا نمیشد(بعضی وقتا رگام

یه جور میان بیرون انگار از دستم میخوان بزنن بیرون تو اینجور وقتامیرن قایم میشن😅)سرم رو هم

وصل کردن یکم بهتر شدم(فقط یکم)رفتیم توراه برام بستنی🍦 گرفت اب شد (نخوردم😕)توجهی

نمیکردم ادای گداهارو در میاورد گفت نخند خندم😂 گرفت دوست شدیم گفتم غروب بریم باغ گلها قبول

کرد غروبم رفتیم باغ گلها وکلی خوش گذشت

پ.ن اگه خاطره هام رو دوست دارید برام کامنت بزارید☺️

پ.ن هرگز از شکست دوباره نترسید این فرصتی است که زندگی خود را ان جور که دوست دارید بازسازی کنید

پ.ن من خودم خاطره های طولانی رو دوست دارم اما خودم خاطره های کوتاه مینویسم

تا خاطره بعد خداحافظ 🤍

----------------------

سلام🥳

خوبین

اومدم بقیه خاطره بیمارستان رو بگم (سرما خورده گیم) ازبعدظهر لج کردم هیچی نخوردم(البته چون

میدونستم انتی بیوتیک ها را نمیشه اونجوری زد😉 )هرکی میگفت گوش نمی‌کردم شب تب کردم 🤒به

مامان

اینا گفتم میخوام حسنا پیشم باشه گفت نه گفتم پس منو ببرید خونه گفت باشه (مریضیم بهانه ای شد

برای حرف زدن)اونا رفتن پایین به حسنا گفتم توبرو رو اون تخت دراز بکش که خوابش برد منم خوابیدم

شب با گرسنگی بیدار شدم دیدم حسناخوابه (خوابش سنگینه😌)ازیخچال کیک برداشتم دیدم لواشک هم

هست(مهدی گرفته بود منو مجبور کنه غذا بخورم)اونو خوردم آشغالمم گم و گور کردم دوباره خوابیدم

صبح بیدارم کردن صبحونه اوردن گفت باید امپول بزنی بخور گفتم نمیخوام (ببینید چقدر زرنگم 😁همه

فکر میکردن از دیروز هیچی نخوردم)مامان اصرار کرد قبول نکردم مانی اومد گفت ضعف کردی تقصیر

خودته یکم بخور.نه. امپول اخره اگه خوب بودی مرخصی منم خنگ فقط ابمیوه خوردم گفت برگرد

برگشتم اولی روزد دومی هم سوزوند سومی گفت فقط شل باش ونفس عمیق گفتم نزن گفت این مهمه زد

اولش خوب بود ولی بعد مثل مواد مذاب بود انقدر جیغ زدم گلوم درد گرفت گفت اخرین تقویتی دیگه

اونم زد که بیجون شدم بعد چند دقیقه گفتم بریم گفت کجا گفتم خودت گفتی.گفتم اگه خوب بودی.بغض

کردم معاینه کرد گفت نه زدم زیر گریه. دیگه تانرم خونه نه میخورم نه امپول میزنم.میبینیم غروب شد

منم دوباره گشنم بود اما نه قدری که نتونم تحمل کنم پرستار اومد بامانی.برگرد.بروبیرون.مجبورم

نکن.نمیکنم برو بیرون مامانی نارو بیرون کرد.خودت خواستی.یه پرستار دیگه هم اومد امپول هارو اماده

کرد گفت میخوری.نه.باشه هر جور راحتی اونا برمگردوندن قشنگ با تخت یکی شده بودم.مانی ازت بدم

میاد ای اولی روزد زیاد درد نداش دومی که ای ای میکردم سر سومی من سفت شدم هرچی گفت گوش

نکردم همونجوری زد انقدر جیغ زدم بیهوش شدم بهوش اومدم مامان بالا سرم بود زدم زیر گریه بغلش

کردم گفتم خواهش میکنم منو ببر خونه گفت خوب شدی چشم گفتم بریم قزوین.برای چی.میخوام برم

پیش اقا جون دیگه اون دوروز هرجور بود تحمل کردم روز اخر دوتا امپول خوردم وبعدمرخص شدم و با

اصرار من منو بردن قزوین

پ.ن بقیه خاطره کمارم میذارم

تا خاطره بعد خداحافظ

---------------------------------------------

سلام حنانه ام و اومدم با یه خاطره جدید من بیشتر خاطره های که میذارم از دوسال پیش پارسال خیلی امپول خوردم اما چون مرورشون اذیتم می کنه (به خاطر فوت پدر بزرگم)نمیگم خب بریم سراغ خاطره بعداینهمه امپول خوردنام مامان گیر داد که بریم ازمایش که ببینیم در چه حالی (البته میدونستم خوب نشدم چون زیر چشمام گود و صورتمم زرد بود با اینکه امپول ها رو نوش جان کردم اما اشتهام خیلی کم بود و چیز زیادی نمی‌خوردم قرصارم نمیخوردم)و رفتیم پیش دکتر و اونم ازمایش رو نوشت فرداش رفتیم ازمایش که دوبار دستم رو سوراخ کردن و بعد دوروز رفتیم پیش دکتر جواب رو دید و با ناراحتی بهم نگاه کرد گفت کمبود ویتامین خیلی بهتره اما کمخونی نه من یعنی اعصبانیت از چشمام می‌بارید (اخه تو این دو سه سال من 100تا امپول خوردم هنوز اونجوری بودم)گفت وعده های غذاییت زیاد شن داروها سروقت و.. اومدیم خونه من تو خودم بودم خسته شده بودم زدم زیر گریه مامان نمیتونست ارومم کنه مهدی (برادرم 23سالشه)اومد یکم باهام حرف زد(واقعا حرف هاش منطقی و درست و ارومم می‌کنه)یکم خوابیدم رفتم برای ناهار چون سالاد الویه بود زیاد خوردم مامان سعی می‌کنه زیاد درست کنه چون تنها غذایی که اینقدر میخورم غروب مامان گفت امپولات رو بزن گفتم اگه این امپولا نباشن من خودم خوب میشم گفت نمیشه شنیدی که دکتر چی گفت خواستم بپیچونم نشد اماده شدم با مهدی رفتم تو راه میخندوند که هوام عوض شه رسیدیم رنگ مثل گچ شده بود رفتم تزریقات داروها و دادم مهدی قبض گرفت پرستار سه تا امپول ماده کرد دراز کشیدم خواستم ابرو داری کنم اولی زیاد درد نداشت دومی سوزوند از سومی نگم براتون اولش خوب بود بعد یه دردی تو پام پیچید که یه جیغ کوتاه کشیدم و دراورد بلند شدم میخواستم بیام پایین که سرم گیج رفت افتادم پرستاره بلندم کرد و اورد سرم وصل کنه که دوبار سوراخ کرد و بعد سرم رو زد. بعد تموم شدن سرم بلند شدم و رفتم تو ماشین با مهدی حرف نمیزدم(چون همیشه کمک میکرد بپیچونم اما اینبار خودش اورد بود تا امپول بزنم )رفتم خونه اون رفت بایه عالمه لواشک اومد یعنی ذوق مرگ شدم (می‌دونه نمیتونم تحمل کنم)بغلش کردم و اونم لواشک هارو داد
پ.ن بعد سه ماه قرص ها و امپول هاو غذام درست نوش جان کردم و الان بهترم چند روز پیش هم رفتیم پیش دکتر که گفت کمبود ویتامینت خوبه و خونت هم داره بهتر میشه
تا خاطره بعد خداحافظ

---------------------------------------

سلام حنانه ام 15سالمه و اومدم با یه خاطره از مهدی(برادرم 23سالشه و وکالت میخونه) این خاطره برای

ماه پیشه که امتحانات تازه تموم شده بود

خاطره:مامان و بابا تصمیم گرفته بودن برن روستا که حسنا(خواهرم یه سال ازم کوچیکتره)باهاشون رفت

بعد دوروزه شب ساعت 12بود که رفتم به مهدی سر بزنم دیدم زیر پتو داره میلرزه برق رو روشن کردم پتو

رو از سرش کشیدم دیدم سیاه شده و تب داره ترسیدم با گریه زنگ زدم مانی(دوست مهدی اسمش نیما و

برادر اون مانی پزشک)بیچاره ترسید براش توضیح دادم که گفت شیفته تو بیمارستانه گفتم پس میایم(با

اینکه 15سالمه اما مهدی رانندگی روبهم یاد داده ولی توشهرهمیشه میگ بریم بیابون نزنی ماشین رو به باد

بدی)لباس پوشیدم وکمک کردم اونم پوشید راه افتادیم (من قدم زیاد بلند نیست ولی به گازوترمزمیرسه

😄)بعد20مین رسیدیم مانی اومد بیرون و با کمکش مهدی رو بردیم تو داشت معاینه میکرد اینقدر

عصبانی بود من ترسیدم گفت چند روز مریضی که گفت یه هفته ودارونوشت دفترچه رو مهر کردورفت داد

بگیرن دارو رو اوردن 5تا امپول جدا کرد

مانی میخوای بکشیش

نه امااگه یه نفر دیگه بود بستریش میکرد

امپول هارو اماده کرد اولی رو زد عکس‌العملی نداشت ودومی هم همینطور گفت کی پنسیلین زدی که گفت

دوماه پیش وزداولش اروم بود بعد دستش رو مشت کرد و کشید بیرون سر چهارمی اروم ای ای میکرد و

کم کم داشت داد میزد که کشید بیرون من گفتم دیگه بسه که بدون توجه اون رو هم زد که دیگه جونی

برای مهدی نمونده بود یکم استراحت کرد و بلند شد مانی کمک کرد رفت تو ماشین به منم گفت اخرین

بارت باشه پشت فرمون میشینی من ببینم به بابات میگم (بابام خیلی حساسه رو این چیزا)و دوباره راه

افتادیم اروم میرفتم که بعد20مین رسیدیم و کمک کردم پیاده شد(من خودم رو نمیتونم نگه دارم اونجا به

مهدی کمک میکردم😂)ورفتیم تو لباسش رو عوض کرد و رفت رو تخت و قرصاش رو خرد و خوابید منم

هی بهش سر میزدم و تا 4نخوابیدم که سرم داشت میترکید و خوابیدم و 7بیدار شدم و تا یه هفته مهدی

امپول نوش جان کرد و خوب شد

تا خاطره بعد خداحافظ 🤍

-------------------------------


این خاطره مربوط به اذلکی امپول خوردن منه و اما خاطره:

یه روز عمه زنگ زد و برای شام دعوتمون کرد (عمه دوتا پسر داره که منو مهدی ازشون متنفریم)(مهدی

برادر منه و 23سالشه و وکالت میخونه)منم یه نقشه به ذهنم زد نیم ساعت قبل رفتن همه داشتن ماده

میشدن منم یه لیوان چای ریختم رفتم تو اتاق میذاشتم رو پیشونیم یکم چرخیدن و یهو بالا رو دیدم که

سرگیجه گرفته افتادم رو تخت مامان در اتاق رو زد منو اونجوری دید ترسید گفتم حالم بده نمیام گفت

زشته دفعه پیشم نیومدی مهدی اومد دید اونم یه بهونه پیدا کرد گفت پیشش میمونم و مامان و بابا و

حسنا رفتن(حسنا خواهرم و یه سال ازم کوچیکتره)مهدی فکرکردن بود واقعا مریضم و زنگ زده بود به

مانی(برادر دوست مهدی که پزشکه)بعد بیست دقیقه در باز شد رنگم پرید و سلام رو گفت و شروع کرد

معاینه گفت وضعت افتضاحه (فهمیده بود)دوتا امپول از کیفش دراورد به غلط کردن افتادم و گفتم گفت

میدونم ولی اخرین بارت باشه دکتر جماعت رو خنگ فرض میکنی و درعوضش تقویتی میخوری دوتا ماده

کرد خوابیدم یکی رو زد برای اونیکی که هر کاری میدونستم کردم و خودم رو لعنت می‌فرستادم نفسم

داشت می‌رفت که کشید بیرون وچند تا فحش هم نثار مهدی کردم (البته حرف های زشت نبود)


پ.ن من واقعا از خوانواده پدری بدم میاد دوست ندارم ببینمشون از عمه ها متنفرم اما اونا هرکاری میکنم که به من نزدیک بشن تو خانواده مادری با همه صمیمی ام و دوستشون دارم


تا خاطره بعد خدانگهدار

------------------------

سلام حنانه ام اومدم با یه خاطره دیگه من زیاد از امپول تو مریضی خاطره ندارم اگه داشته باشم برای بچگی اما درباره تقویتی زیاد دارم این خاطره هم برای سال 99وبرای شکستن پاو تقویتی خاطره:تو باشگاه یکی از دخترا بود که ازش بدم می اومد هردوتلاش میکردیم که نفر اول باشیم یه روز زود بیدار شدم اماده شدم و رفتم باشگاه مربی هنوز نیومده بود دختره اومد جلوم که تو خودت رو خوب نشون میدی و ......گفت بیا مسابقه قبول کردم گفت سه دور(مسابقه دو )ماده شدیم و یه نفرشمرد و شروع دودوررفتم تودورسه یهو پام خیلی بد پیچ خورد افتادم صدای شکستن استخوانم رو شنیدم نشسته بودم وسط سالن گریه میکردم مربی اومد منو اونجوری دید دوید طرفم فهمید شکسته گفت زنگ میزنم خانوادت خودم شماره مهدی (برادرم 23سالشه و وکالت میخونه)گفتم بیادوقتی رسید مربی برایش توضیح داد که چی شده تو راه التماسو میکردم مریم دکترو موفق هم شدم (البته میدونستم دیگه نمیتونم مسابقه بدم )رفتیم خونه اروم رفتم تو اتاق لباس عوض کردم و یخ برداشتم(اونجابودکه فهمیدم ارتا چقدر درد کشیده)پام خیلی زود داشت ورم میکرد خیــــلی درد میکرد خداروشکر مامان و بابا رفته بودن سفر وگرنه بدبخت میشدم یه روز گذشت اصلا نمی‌تونستم تکون بخورم مهدی به مانی گفته بود(دوست مهدی اسمش نیماوبرادراون مانی پزشکه)مانی اومد سلام کرد و یکم حرف و زد معاینه اصلا به پام دست میزد جیغم می‌رفت هوا مهدی دستم رو گرفت اینقدر گریه کردم و جیغ زدم که ضعف کردم گفت باید بریم بیمارستان مهدی برام لباس اورد و بلندم کرد برد تو ماشین و رسیدیم برد تو یه اتاق یه دکتر اومد میخواست معاینه کنه که نذاشتم مهدی اومد پیشه دکتر پام رو گرفت چند تا تکون داد که از درد بیهوش شدم چشام رو باز کردم سرم تو دستم بود تو زمان بیهوشی از پام عکس انداخته بودن که بعله شکسته بود وسایل اوردن که گچ بگیرن که از اول تا اخرش اشک میریختم با مهدی هم قهر کردم رفتیم خونه مانی با دوتا تقویتی اومد
+لطفاً برو بیرون من همون‌جوری تا اینجاشم کلی درد کشیدم
-لازمه
مهدی اومد برمگردونند اولی رو زد فقط اروم اشک ریختم برای دومی هم ای ای میکردم و پام دوماه تو گچ بود بعد اونم شش ماه فیزیوتراپی رفتم
پ.ن به مسابقه نرسیدم
پ.ن مهدی هم برای اشتی کلی برام لواشک خرید
بعد یه سال دوباره دو رو شروع کردم
تاخاطره بعد خداحافظ

--------------------

بازم حنانه

سلام 😁

خوبین☺

ببخشید زود به زود میام 😇

خاطره هازیادن 😄میخوام یه خاطره

بذارم از مهدی(داداشم)😍

مهدی با دوستاش رفته بود شمال 😊

اصلاکولوچه نمیگیره😔فقط لواشک و

زیتون😍امامن زیتون دوس ندارم☺

عشق لواشک😀اومد لواشک و آلو و زرد

آلویی نا😋 داشتم ذوق مرگ میشدم😂

خلاصه افتادیم به جون این لواشکا😋منو مهدی

بیشتر خوردیم🤗توجه کنید بعضی پسرا

چیزای ترش دوست ندارن😣اما مهدی

عاشق چیزای ترشو لواشکه😍 یه ساعت

بعددیدم مهدی به خودش میپیچه😣

قرمز شده بود😖مامانو حسنا موندن

خونه🏠البته من نذاشتم بیام☺رفتیم

نزدیک ترین درمانگاه 🏥خلوت بود موقع

معاینه دکتر🤓 خیلی خودش رو کنترل

میکرد😔دلم واسش میسوخت😜

روبروی درمانگاه داروخونه💊بود

میخوای خودش بره😮نذاشتم رفتم

گرفتم🤗رفتیم تزریقات سرمش رو

راحت😌وصل کرد😥یه امپول زد توش

تا تموم شدن سرم خوابید😊سرم رو

درآوردنی بیدار شد☺پرستار گف

برگردید امپول هاتون رو بزنم 😣برگش

بدون چونه😏الان من بودم صدتا دلیل

میاوردم که نزنم😁اولی رو زد یکم طول

کشید اما حتی دستاش ✊هم مشت نشد

😮دومی رم زد وسطاش گف اوووف😥

تموم نشد😣 پرستار گف آخرشه😊

وکشید بیرون 😥اینم بگم چون کسی

نبود ☺گذاشتن من پیش مهدی بمونم

😊خب امیدوارم خوشتون اومده باشه☺

پ.ن مهدی تازگیا مریض شده بود اما چون قزوین بودم نمیدونم اما میگه۳تا امپول خوردم😔

پ.ن مهدی میگه ۳نفری رفتیم دکتر موقع امپول زدن به دوستم چنان اخ گفت دل سنگم آب میشد😂

پ.ن دریا جون وهستی خانوم حسنا خیلی خاطراتتون رو دوست داره دوباره خاطره بذارید 😊

ببخشید کم شد😕

تاخاطره دیگه خدافظ🌟😀

----------------------------------------------------------------

سلام☺

خوبین😊

ببخشید زود میام🤗

اومدم با یه خاطره از کوچولوییم🤗و اولین آمپولی که یادم میاد🤔

فکر کنم ۵سالم بود 😍یعنی من وقتی مریض میشدم😔همون موقع مامان منو

میبرد دکتر😔الآن زورش نمیرسه😃خلاصه با داییم برد درمونگاه☺مامان

شرح حال داد منم🤐دکتر نوشت داییم رف گرف🙂من۵تا دایی دارم چهارمی

جیگر منه😍این سومی بود☺بردن تزریقات😭دوتا اتاق بود من رو روتخت

دراز کردن😢گفتن درد ندارع😏اره جون عمم😆یهو یه دختر ۱۰ساله رو با زور

آوردن دراز کردن 😭تپلم بود😄پرستارم یدونه بود😔بیچاره تنا بود😂مامان

بابای دختره نتونستن نگهش دارن☹درخواست نیروی کمکی کردن😂دایی و

مامانم رفتن😐منم نشستم رو تخت اون اتاقه دیده میشد😣۵نفر نگه داشتن با

جیغ وگریه زدن😭من ترس افتاد تو جونم😨یعنی الان قشنگ تو ذهنمه😔

اومدن باسرمن 😢مامان آمادم کرد دستشم گذاشت روپام☺همیشه اینجوریه

🙂مدیونید فکر کنید سابقم خرابه😂 اعصاب نداش😣پنبه کشید محکم زد💉

توجه کنید 😮

حرصش رو سر من خالی کرد😡از ترس جیکم در نیومد🤐رفتنی هم مامان

بغلم کرد😔

پ.ن میخوام یه خاطره بذارم از داییم(همون جیگرم عرفان )دیدنی بهش میگم زنو بچت چطورن(مجرده)میگه زنو بچم یا زنو بچهام😮😅

پ.ن خالم میگه نمیدونم چیه؟ عرفان میگف حناونفیسه(به حسنا میگه نفیسه خودمم بعضی وقتا میگم چون به مامانی نا می گفته بگذارید نفیسه اونا هم چون اسم مهدی روعزیز اسم منو مهدی وخالم گذاشتن گفتم اسم حسنا رو خودمون بذاریم)😍😋

پ.ن خاطره های ستاره جون.سوگند جون.عسل جون. بیتا جون.عسل جون.آقامحمد.آقاشهاب .دکتر سعید. آقا مهرزاد.بهارجون.آقا امین.فاطمه جون. آقامهرسام .لیلا جون.ومهساجون رو خوندم همه عالی بازم خاطره بگذارید😊🤗

امیدوارم خوشتون اومده باشه خدافظ😌

خاطره حنانه خانوم

سلام😀

خوبین😄

دیدین دوباره اذلکی اذلکی 😔خاطره ساز شدماینم بگم من😊فقط در دو حالت

جیغ میزنم😜۱یهو بترسم۲یهو دردم بگیره خاطره برای دیروزه

از چند روز پیش قزوینیم😊 قراره تا روز مدرسه 🏢هااینجا باشیم😊

دیروز داشتیم با عزیز لواشک😋درست میکردیم😙یهو سرم رو برگردوندم😣

که ای کاش برنمیگردوندم😔دیدم یه گربه داره🐈سرش رو میاره توی قابلمه

🍜رو ببینه 😏فضول خیلی نازه اما میترسم دیگه😊وااای خیلی بلند جیغ زدم پریدم😉عزیزم دستش رو گذاش رو قلبش❤ناراحتی قلبی داره😣همه ترسیدن😃یکم بهتر شدم 😥رفتم نشستم رو پله ها🙁داییم اومد پشتم😍اولش ترسیدم😲 گف حنا موهات رو ببافم😘همون جیگر من😍بعد۳۰ثانیه گف پاشو 😀موهام رو گره زده بود به نرده😒برگشتم بازکنم🙂احساس کردم دارم میافتم 😣دستم لای نرده بود😏کشیدنی کتفم😔فک کردم قطع شد نفسم رف😖داییم فک کرد شوخیه😐آخه دایی جون مگه من مرض دارم😉بعد که دید شوخی نیس😅زود سوار ماشین 🚘کرد تا مامی بیاد گازید😒تو راه که مورد عنایت 😂قرارش دادم 😆بخاطر گربه همینجوری 😐فشارم پایین بود😟بریم سر انداختن😑دستم💪یعنی تکون میخورد جیغم درمی اومد😂دیگه جون نداشتم😌نشوندم رو تخت🛏فقط از چشام مروارید⚬می اومد😂یه دستم تو دست دکتر بود😐یکی رو کتف دایی🙁هی میگف جونم الانخوب میشه جان 😐انگار خرم😒بلا سرم اورده الان میگه جانم😏حالا تلافیش رو میگم😄چند بار دستم رو تکون داد😭صورتم جمع میشد و 😭😭یهونمیدونم چیکار کرد😣با تمام توان جیغ زدم و😱خداحافظ😂یه لحظه چشام باز شد از درد😔سرم میزدن😣داییم گف جان و دوباره خوابیدم😴با صدای دایی بیدار شدم😏دیدم با گوشی📱حرف میزنه دستم درد میکرد😣گفتم آی 😢دایی قطع کرد اومد طرفم😌گفتم یه بلایی سرت بیارم😆گف اره میتونی😏چی فکردی دایی میبینی😏خلاصه رفتیم دارو هارم گرفتیم💊مسکن بود😥
رفتیم خونه🏠 دور سرم میچرخیدن😍تو حیاط بودن گربه🐱 اومد یکی دیگع بود😐مهدی (داداشم)گف پیش پیش یهو ترسوند جیغ زدم🤗نمیدونم ترسیدنی جیغم غیر ارادی😑گفتم بیشور😁خوبه نشنید وگرنه میکشت😅لواشکارم😋هی تاخشک شن ناخونک میزنم😂اما دستم تکون دادنی😣 یکم درد میکنه😔

پ.ن توی چایی دایی نمک ریختیم😂دوساعت با حسنا(اجیم)خندیدیم😅😌

پ.ن رفتنی آشپز خونه اروم اروم میرم ببینم گربه نیس😺آخه دوتا در هس یه آشپزخونه یه حال گربه هم انقدر پرروعه هروروز میاد😏

خاطره ریحانه خانوم

سلام.من تازه وارد این وبلاگ شدم ۲ سال خاننده خاموش بودم .من ۱۴ سالمه اسمم ریحانه اس(برای اینکه قاطی نشم یه خانوم کنار اسمم میزارم) .تهران زندگی میکنم ..یه داداش ۴ سال از خودم بزگتر به اسم امیر دارم.امیر پزشکی میخونه
خب قبل خاطره باید بگم وقتی که من به دنیا میام حضور امیر کمرنگ میشه.و از همون موقع امیر ازم کینه داره.من از امپول ترس دارم. هیچ وقت فکر نمیکردم امپول بتونه زندگیمو تغیر بده..یک هفته پیش داشتم زبان میخوندمامیر اومد.
-سلام داداش سرد نگاه کرد(همیشه همینه جوری که فامیل متوجه شدن)
+سلام
عادت کرده بودم به این کاراش.اولان گریه میکردم.التماسش میکردم.مامان و بابام رفتن پیش بابابزرگم چون یکم مریض شده بود.۳روز قرار بود بموننحموم رفتم اواز خون اومدم بیرون.حوصلم نشد موهامو شونه کنم.خوابیدم بیدار شدم شونه کردم و اتو کردم.همیشه موهامو بعد حموم صاف میکنمموهامم بلندددددیکم گلوم درد میکردرفتم اب یخ خوردم از یخچالتابستون بود هوا هم گردم.یکم خوابیدم ساعت ۴ بود ناهار از بیرون سفارش داد امیرسرم سنگین بود .ابریزش داشتم وحشتناک سرفه هم نگم بهترههههه
از دکتر ترس دارم.شب حدودای ۱ یا ۲ بود اشتباه نکنم.از خواب بیدار شدم سرفه میکردم بد جور.
امیر اومد تو-چته نصفه شبی از خواب بیخوابم کردی برو پایین یه اب بخور دیگه فلج که نشدی اه
بهش نگاه کردم.لحظه ای سرشو بالا اورد با دیدن من رنگش کاملا پرید اومد جلو صورتمو بین دستاش گرفت .-وای خدا تو چقدر داغی..لباسامو از کمد اورد شلوارم خوب بود به لباسا میخورد( در هر شرایط به فکر تیپمم)تنم کرد.با ماشین سریع رسوندم کلینیک ساج.حالم خوب نبود.حالم بهم خورد یه انی به سمت دستشویی دویدم عق زدم معدم خالی بود.امیر بردتم بیرون.رفتیم تو نوبت ما شد.دکتر یه سرم و ۳ تا امپول داد.یدونش تو سرم بود. بقیش پنی سلین ۸۰۰ بود و پنادر..امیر فیش گرفت..رفتم تو یه خانوم ۳۰ ساله بهش میخورد بود.امیر اومد تو.خانومه تا اماده کنه امیر کمرمو ماساژ داد.سرمو زد به زود رگم پیدا شد.امپولم خالی کرد توش.ولی سرم سوزنش درد داشت خیلی.۲۰ مین گذشت.
خانومه برم گردوند.امادم کرد.خجالت کشیدم از امیر.پد رو که کشید نا گهان سفت شدم.یکم خودمو شل کردم. سوزنو وارد کرد پنی بود.دردش پیچید تو بدنم.

امیر در گوشم زمزمه کرد
-ریحانه عزیزدلم اروم باش الان تموم میشه.
برگشتم نگاه کردم با چشمای اشکیم چند سیسی مونده بود هنوز.😓
بالاخره کشید بیرون.۵ مین دیگه با پنادر برگشت.وارد کرد.از درد داشتم جون میدادم.پامو بالا اوردم محکم کوبیدم به تخت ناله میکردم.جونی برای جیغ زدن نداشتم😕
تموم شد امیر یه کوچولو چشش تر بود.برام مهم نبود.منم براش مهم نبودم‌
تو ماشین تو سندلی عقب دراز کشیدم . رسیدیم خونه مانتومو در اوردم.
تا سه نشده خوابم برد.
صبح ببدار شدم.صبحونه خوردم،
امیر خان اومد خونه.
یه نایلون دارو بود.
دارو خوردم و ۳ روز بعد خوب شدم😍
رفتار امیر باهام خوب شده.
مامان بابام فهمیدن از امیر تشکر کردن.اخ من چقدر سوختمم😲
بازمم بزارممممم؟
بای

خاطره کیوان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه چرخ زندگی بر وفق مرادتون بچرخه کیوان هستم بعد از مدت ها اومدم یه خاطره ریزه میزه و جمع و جور بگم و برم خاطره زیاد خوشایند نیست که میدونید روی روحیتون تاثیر میذاره میتونید نخونید
خاطره : از چهارشنبه سوری به این ور اصلا حالم خوب نبود چهارشنبه سوری شیفت بودم اعصاب برام نموند با اومدن عید اندکی از خستگی هام بیرون رفت به دنیا اومدن کوچولو سارا خانم و میلاد خان ( اهورا کوچولو ) هم خبری بود که حسابی باعث خوشحالیم شد چون رفیقم پارسا دایی شده بود و خوشحالیش به منم انتقال پیدا کرده بود به غیر از اینکه سارا خانم به گردن من حکم خواهری هم داشتن بگذریم
یه مدت بود حال عجیبی داشتم وقتی بلند میشدم یا کار زیادی انجام میدادم یه دفعه سرگیچه عجیبی پیدا میکردم به طوری که چشام سیاهی میرفت و بسته میشد کل بدنم بی حس میشد کل این اتفاقا روی هم رفته ۳۰ ثانیه طور میکشد چند تا نفس عمیق خرجش میکردم خوب میشد ولی با اومدن ماه رمضان و روزه گرفتن این موضوع بدتر شد اون موقع ماهی یه بار تا دو بار اینجوری میشدم الان اوضاع فرق داشت روزی چندین بار اینجوری میشدم ( البته سابقه کم خونی مینور دارم و دلیلشم همون بود تشدید شده بود چون اصلا به خودم نمیرسیدم ) از بیمارستان رها میشدم میرفتم شرکت بعد شرکت میرفتم باشگاه بعد خونه بعد بیمارستان همش در گردش بین این چهار تا مکان البته با فیلتر گرفتن سمینار ها و کار های متفرقه و خرید 😣 حالا حساب کنید چقدر داغون بودم
در این وضع ناجور گیر افتاده بودم که :
یه روز بعد کلی خستگی از تموم شدن شیفت داشتم برمیگشتم خونه از جایی که خسته بودم ترجیح دادم از در اورژانس برم بیرون تا زودتر به پارکینگ و ماشینم برسم که دیدم یه مرد که یه بچه تو بغلشه با یه زن پشت سرش از در اورژانس دویدن داخل رفتم سمتشون یه دختر ۵ ساله بغل مرده بود بهش گفتم بزارتش رو تخت
(داستان از این قراره بوده که این زن و مرد مادر و پدر این بچه بودم که حیف اسم مادر و پدر که روی اینا بزارن داشتن با هم جر و بحث میکردن میخواستن از هم طلاق بگیرن این بچه میاد بینشون که به دعواشون خاتمه بده که مرده هلش میده بچه هم از پله پرت میشه )
وضعش به شدت وخیم بود خونریزی داخلی داشت سرش شکسته بود ضربه ی وحشتناکی به سرش خورده بود به پرستار گفتم سریع آماده اش کنه منتقلش کنه اتاق عمل و استادم و میلاد و خبر کنه
میلاد متخصص مغز و اعصابه چون وضع سرش خطری بود ترجیح دادم بالاسرش باشه تو اتاق عمل مشکلی پیش بود رفعش کنه خیلی خسته بودم نمی تونستم رو پا وایسم تمرکز نداشتم استاد به عنوان جراح و خودم کمک جراح وایسادم مهر این بچه بد به دلم نشسته بود میترسیدم بلایی سرش بیاد دستم به وضوح میلرزید ولی تا آخر عمل خودمو سر پا نگه داشتم بعد عمل مامان زنگ زد که مگه نمیای خونه گفتم چند تا کار دارم نمیتونم ترجیح میدادم پیش این دختر بچه باشم با اینکه پزشک معالجش استادم بود ولی خب دلم آروم و قرار نداشت یه بند اون زن و مرد با هم دعوا میکردن و این بیشتر عصبیم میکرد مدام بالا سر اون بچه می نشستم با اینکه شیفتم تموم شده بود و هر کی رد میشد میگفت مگه هنوز اینجایی ولی باز نمیتونستم ازش دل بکنم تا حالا اینجوری به هیچ بیماری وابسته نشده بودم از جایی که خون زیادی از دست داده بود و گروه خونیش O+ بود و خون زیادی از بیمارستان گرفته بودیم دیگه بهمون خون نمیدادن گفتن باید بگیم برامون از بانک خون بیارن ولی تا بیارن معلوم نبود چی سر این بچه بیاد تصمیم گرفتم خودم بهش خون بدم گروه خونیم O- بود و بهش میخورد ولی حال خودم زیاد خوب نبود ولی هر چی باشه این بچه بیشتر بهش نیاز داشت میلاد شخصا ازم خون گرفت زدن بهش یه شیرینی خوردم یکم نشستم بعد بلند شدم با این وجود هنوز سرگیچه داشتم ولی مهم نبود الان فقط مهر این بچه به دلم نبود که عذابم میداد انگار یه تیکه از وجودم شده بود میلاد اسرار داشت برم خونه ولی وضعش هر لحظه وخیم تر و ناپایدار تر میشد و منم بیشتر مجاب میشدم که بمونم پدر بی شرفش رو صندلی مثل خرس خوابیده بود و من از این بیشتر عذاب میکشیدم دقیقا تو لحظه ای هممون انتظار داشتیم خوب شه و وضعیتش پایدار شه مانیتور توجه هممون رو جلب کرد احیاش کردم با دستای خودم ولی برنگشت 🖤
بچه ها ادامه خاطره رو اگه متقاضی بودین بعد براتون میگم شرمنده روزتون خوش خدانگهدارتون🌹

حاطره تینا خانم

سلام خاطره ام رو بزارید 😻😻تینا هستم ۱۶ ساله از رشت ❤🌸 قطعا همه شما هم مثل من چند نفری از خانوادتون پزشک وپرستار هستن 🍃 خب من یک دایی ۴۱ ساله و دخترخالم ۳۰ سالشه پرستار هستند 😊 پسرعموم پزشکی ۲۶ساله هست و امسال سال دومش هست ( بعد چهارسال بالاخره فرج شد و قبولش کردند ) پدرم هم دندونپزشک هست و مامانم خانه دار و نامزدم هم مهندسی عمران 🥰🥰🌺🌺🌺🌺 خاطره : دوهفته کامل من خونه خالم بودم تنها و مامانم اینا به خاطر بابام برگشتند از اونجایی که ویروس حتی اگر یکی سرفه هم فقط برای صاف کردن گلوش کنه هم من رو میگیره و داغون میشم همیشه ماسک میزنم 🥴😷 خب حالا من خونه خالم رفتم ونمیدونستم نوه خالم که یکسالشه مریضه و باهاش بازی کردم و بعللهههههه منم مبتلا شدم (سیستم بدنم ضعیفه )😊 و حالا شد قضیه خربیا و باقالی بارکن 😑😑😒😒😒و کم کم علایم مشخص شد و صبح ساعت ۹ که باصدای گوشیم بلندشد بله نامزدمه دیدم بدنم کوفته است و نمیتونم تکون بخورم 🥺🥺🥺 و هم سرم درد میکردو هم تب داشتم و خیلی سردم بود و صدام گرقته بود و گوشی رو جواب دادم یکم حرف زدیم گفت صدات گرفته گفتم آره خواب بودم و دست به سرش کردم 🥶 و دوتا ادکلد خوردم با یه استامینوفن و خوابیدم و ناهار هم نتونستم که بخورم و تا اینکه بعدازظهر قرار شد برم دکتر ساعت۴ (دکتر پسرعمومه و من فوبیا به آمپول دارم ) و خلوت بود و زود نوبتم شد و بعد از سلام و احوال پرسی معاینم کرددمن گفتم آیهان گفت بله ؟من :میشه آمپول ننویسی ؟ گفت کمه و ۳تا آمپول برات نوشتم یک ۶.۳.۳ و یک دگزا و یک تب بر دیگه من گفتم خیلی زیاده میشه کم کنی لطفا ؟ 🥺💔 گفت اصلا حرفشم نزن حالت خیلی بده خلاصه دارو داشت و آمپول ها رو آماده کرد و روبه من گفت آمادشو آماده شدم و اولی و زیاد درد نداشت و دومی یکم‌ می سوخت ولی امان از سوم خیلی درد داشت و مرده و زنده ام رو یاد آوری کرد من گفتم آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی درد داره اون گفت شل کن نکنی بدتر میشه و شل کرد و تموم شد و منم به حالت قهر رفتم خونه
پ.ن: پایان
پ.ن: قدر سلامتیتون رو بدونید
پ.ن: به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریایست
که قایق کوچک دا من در آن غرق شده.
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد.
وچشم هایم را به دنیایی پر از زیبایی بازکرد

خاطره رادین

٠سلام رادین هستم😂😂
و برگشتم بایه خاطره💉💉
خب یه بیو بدم من رادین سیزده ساله زاده شده بین خاندان داکتر😔😔
خب این خاطره مال اولین امپول منه(هی روزگار چه گذشت ایزمونه بلا) 🤔
صبح ساعت 8صبح🫤
سلااممم😁😁اهل بیت کجایین😐😊رفتم پای فریزر سوسیس بردارم(معتاد صبحونه امریکاییم)(خالم میگه یه روز معده درد بیای پیشم💉😐😐)(متخصص معده و گوارش) نامه دیدم دست خط کیمیایه 🥰🥰(هوی لولو خرخر خره سلام ما داریم میریم خونه مادرجون دوست مامانم ازدواج کرده اماداه شیم بریم عروسی اگه میخوایبیا اگه هم نه خوب نیا) 🫤 من گفتم بیخیال نمیرم صبحونه زدم رفتم ورزش با ونداد...... برگشتیم خونه🥳😶‍🌫️دیدم تو کابینت یه نوروبیه 😎😎ونداد داداش میخوری
وندا: چیو🙄
من: امپول 😅
دیدم باتفنگ نرفم امد 😭 داشتم میدویدم افتادم تو استخر
ونداد سگ تو روحت😡😡😡😡😡😡😡😡
ونداد: حالا خودت میخوری امپولو😂😂🤪
من: دکی مامان بابای من بهم امپول نمیدن🤤🤤
ونداد کیمیا😂😂🤪
تا وقتی مامان بابام هستن اون پشه اس🫤🥰
ونداد: اگه عروسی باشن چی 😕
زنگ زد مامانم اونم گفت کیمیا میاد😕😕😕😭
.
.
.
.
.
.
سلام پسر خاله😂
من: سلام خر 😎
کیمیا: سلام نامرد(ونداد) 🤪
ونداد: سلام 😅
کیمیا: رادین ببین بشین معاینت کنم باید برم عروسی😐😐
(خو ابجی نمیومدی)
نشتم معاینه کرد😐
میدونستم انتی بیوتیک در انتظار من نیست😎😎😎🥳🥳
بعله بعدش تو یه چشمک وندی منو خابوند رو تخت
من: 😳چیه
ونداد: هیچی داداش 🙄
کیمیا: رادین یدونه بیش نیست😡
من: چی
ونداد و کیمیا: امپول😊😊
منم تازه برام جالب بود اولین امپول عمرم 😐😐
خلاصه اول که سفت کردم دیدم باحاله (خدا شفام بده 😂😂)
بعدش سعی کردم برگردم ببینم چجوریه😕
بعدش دیدم داره دردم میاد شل کردم 😂😂
بعدش یادم اومد تو مطب بابام هرکی امپول میزد ار هم میزد🫤
بعد شروع کردم ار زدن خلاصه این پروسه جذاب گذشت 😂😂
کیمیا: یه تب بر که بیشتر نبود 🥰🥰
ونداد: خو خره 🫤🫤
خاطره ما به سر رسید❤❤
پن ۱ دوستان من واقعا برام یه سواله که چرا دیر دیر ادمگوشیش بات ریش تموم نمیشه😂😂
پن 2 این خاطره مربوط به ۱٠سالگیمه.
پن ۳ خوشا شیراز وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش خداوندا نگه دار از زوالش🙏🙏🙏🙏
تادرودی دیگر بدرود🤟🏻🤙🏻🖖🏻
رادین/شیراز🌹🌹

خاطره رادین

٠سلام رادین هستم😂😂
و برگشتم بایه خاطره💉💉
خب یه بیو بدم من رادین سیزده ساله زاده شده بین خاندان داکتر😔😔
خب این خاطره مال اولین امپول منه(هی روزگار چه گذشت ایزمونه بلا) 🤔
صبح ساعت 8صبح🫤
سلااممم😁😁اهل بیت کجایین😐😊رفتم پای فریزر سوسیس بردارم(معتاد صبحونه امریکاییم)(خالم میگه یه روز معده درد بیای پیشم💉😐😐)(متخصص معده و گوارش) نامه دیدم دست خط کیمیایه 🥰🥰(هوی لولو خرخر خره سلام ما داریم میریم خونه مادرجون دوست مامانم ازدواج کرده اماداه شیم بریم عروسی اگه میخوایبیا اگه هم نه خوب نیا) 🫤 من گفتم بیخیال نمیرم صبحونه زدم رفتم ورزش با ونداد...... برگشتیم خونه🥳😶‍🌫️دیدم تو کابینت یه نوروبیه 😎😎ونداد داداش میخوری
وندا: چیو🙄
من: امپول 😅
دیدم باتفنگ نرفم امد 😭 داشتم میدویدم افتادم تو استخر
ونداد سگ تو روحت😡😡😡😡😡😡😡😡
ونداد: حالا خودت میخوری امپولو😂😂🤪
من: دکی مامان بابای من بهم امپول نمیدن🤤🤤
ونداد کیمیا😂😂🤪
تا وقتی مامان بابام هستن اون پشه اس🫤🥰
ونداد: اگه عروسی باشن چی 😕
زنگ زد مامانم اونم گفت کیمیا میاد😕😕😕😭
.
.
.
.
.
.
سلام پسر خاله😂
من: سلام خر 😎
کیمیا: سلام نامرد(ونداد) 🤪
ونداد: سلام 😅
کیمیا: رادین ببین بشین معاینت کنم باید برم عروسی😐😐
(خو ابجی نمیومدی)
نشتم معاینه کرد😐
میدونستم انتی بیوتیک در انتظار من نیست😎😎😎🥳🥳
بعله بعدش تو یه چشمک وندی منو خابوند رو تخت
من: 😳چیه
ونداد: هیچی داداش 🙄
کیمیا: رادین یدونه بیش نیست😡
من: چی
ونداد و کیمیا: امپول😊😊
منم تازه برام جالب بود اولین امپول عمرم 😐😐
خلاصه اول که سفت کردم دیدم باحاله (خدا شفام بده 😂😂)
بعدش سعی کردم برگردم ببینم چجوریه😕
بعدش دیدم داره دردم میاد شل کردم 😂😂
بعدش یادم اومد تو مطب بابام هرکی امپول میزد ار هم میزد🫤
بعد شروع کردم ار زدن خلاصه این پروسه جذاب گذشت 😂😂
کیمیا: یه تب بر که بیشتر نبود 🥰🥰
ونداد: خو خره 🫤🫤
خاطره ما به سر رسید❤❤
پن ۱ دوستان من واقعا برام یه سواله که چرا دیر دیر ادمگوشیش بات ریش تموم نمیشه😂😂
پن 2 این خاطره مربوط به ۱٠سالگیمه.
پن ۳ خوشا شیراز وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش خداوندا نگه دار از زوالش🙏🙏🙏🙏
تادرودی دیگر بدرود🤟🏻🤙🏻🖖🏻
رادین/شیراز🌹🌹

خاطره هستی خانم

سلام من هستی ام قبلا یه خاطره گذاشتم
همونی ک دانشجوی داروسازیه و اسم نامزدش رامتینه
خب من یک ماه پیش دست به خودکشی زدم ولی بابام سریع فهمید و معدمو شستشو داد و نزاشتم کسی به جز بابام و رامتین بفهمه از اون وقت رامتین خیلی از دستم عصبانی بود و .... ولی خب یکم داشت بهتر میشد البته قابل ذکره که بنده به دلیل اینکه غرورم خدشه دار نشه اصلا سعی نکردم که باهام بهتر بشه
خلاصه رابطه ی منو رامتین شکراب بود
تا دو سه روز پیش که بارون می اومد خیلی خسته بودم زنگ زدم به سحر ( خواهر شوهرم ) که بیا بریم بیرون اونم قبول کرد با تاکسی رفتم چون ماشینم تعمیرگاه بود رفتیم یه پارک خلوت قدم زدیم با اینکه تو نابستونه خیلی سرد بود و لباس منم حریر بود ولی نال سحر کلفت تر بود خلاصه قدم زدیم و درد و دل کردیم تا دیگه داشتیم قندیل میبستیم سحر زنگ زد رامتین بیاد دنبالمون اومد وقتی ما رو تو اون پارک خلوت دید خیلییی عصبانی شد رگاش کاملا متورم شده بود با صدای نسبتا بلندی که سعی تو کنترلش داشت گفت بیاین سوار شین من از لجش عقب سوار شدم یه نگاهی بهم انداخت ولی هیچی نگفت استارت زد و شروع کرد داد زدن که دو تا دختر تنها اومدین تو پارک به این خلوتی و ... که البته علائم سرماخوردگی رو داشتیم ولی به روی خودمون نیووردیم اما با سرفه هایی که میکردیم رامتین فهمید دم یه داروخونه نگه داشت با دو تا پلاستیک که فقط توشون آمپول و سرم پیدا میشد برگشت پلاستیکا رو داد دستمون اول رفت سحر رو در خونشون پیاده کرد بعد هم منو برد خونمون ( مامانم و خواهرم رفته بودن همایش و بابام هم کارخونه بود البته پدر و مادرامونم مشکلی نداشتن پیش هم باشیم) خلاصه پارک کرد و خودشم اومد رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم روتختم دراز کشیده بودم که اومد کاملا جدی گفت پاشو معاینت کنم منم حالم واقعا خراب بود در نتیجه بدون هیچ مقاومتی پاشدم معابنم کرد که هر لحظه عصبانی تر میشد بعد اینکه معاینش تموم شد با عصبانیت داد زد ببین چه بلایی سر خودت اووردی منم که هم جلو سحر هم اینجا غرورمو شکسته بود داد زدم دلم خواسن به تو ربطی نداره اون یه چیزی گفت منم یه چیزی گفتم اونقدر دعوا کردیم که دیگ رامتین از اتاق زد بیرون بعد از ۵ مین با پنجتا سرنگ اومد ۴ تاش آماده بود ولی پنی رو آماده نکرده بود چون سفت میشه شروع کرد به اماده کردن پنی و به من گفت برگرد منم واسه اینکه کم نیارم برگشتم که گفت سفت کنی در میارم همونجا میزنم و یه تقویتی اضاف میشه تکونم بخوری تقویتی اضافه میخوری چیزی نگفتم چون تو یکماه اخیر خیلی حرصش داده بودم
شلوارمو کامل تا زیر باسنم کشید پایین و نیدل و وارد کرد شروع کرد به پمپ کردن مواد دردش تو کل پام پیچید داشتم میمردم ولی چیزی نگفتم چون نمیخواستم دوباره غرورم بشکنه وسطاش خود به خود سفت شدم رامتینم چیزی نگفت فقط در آورد و دقیقا همونجا دو باره زدش از درد یه ایییییی گفتم اونم از دهنم پرید خلاصه مردم تا تموم شد نیدل و در آورد و سریع اونطرف و پنبه کشید و همزمان با فرو کردن نیدل گفت تا حالا یه تقویتی نیدل و وا د کرد و وقتی پمپ نیکرد کل پام تیر میکشید نوروبیون بود یکم تکون خوردم که گفت دو تا و بعدم در آورد سومی رو اونجایی که پنی زده بود زد با دو سانت فاصله چون سفت کرده بودم درد میکرد و وقتی نیدلو وارد کرد به معنای واقعی مردم ولی موادش درد نداشت و زود تموم شد دو تای دیگه هم فقط نیدلشون درد داشت ولی خب یه بار دیگه هم سفت کردم بعد پنجمی خواستم بلند شم که نزاش گفت قویتیا مونده هنوز و دوباره خوابوندم طدونه ویتامین دی بود و یکی ویتامین C و اونیکیو یادم نیس خب ویتامین دیش روغنی بود و اونو اول زد تزریقش دو دیقه طول کشید و من داشتم جون میدادم ویتامین C هم خیلی سوخت ولی آخری خیلی درد نداشت بعد اینکه آخریو زد نیدلو در آورد و شلوارمو کشید بالا و رفت بیرون منم زنگ زدم به بابام با گریه همه چیو گفتم اونم گفت الان میام بابام با بابای رامتین پیش هم بودن و چون من اونجوری گفتم دوتاییشون اومدن منم دوباره قضیرو با پیاز داغ اضافه گفتم بابای رامتین یدونه خوابوند تو گوشش و گفت اینجوری تربیتت نکرده بودم که بخوای سر زنت داد بزنی و عزیتش کنی بابامم که شدیدا عصبانی بود تا تونست سر رامتین داد زد بعد رامتینو از تو اتاقم کردن بیرون و خودشون معاینم کردن گفتن تبت خیلی بالاست یه سرم بزن منم گفتم باشه رامتینو صدا گردن من گفتم من نمیخوام این برام سرم بزنه چکن من رگ ندادم و بابا اینا هم نمیتونن ازم رگ بگیرن ولی بالاخره باوساطت بابا اینا راضی شدم ولی قدار شد اگر بد زد من هر کار دلم خواست باهاش بکنم قبول کردن رامتینم اومد رو دستم رگ گرفت درد داشت ولی خوب رگ گرفت منم یکم کولی بازی در آوردم از شانس گند من بابا و بابای رامتین کار داشتن باید باید میرفتن ترکیه و کسی به جز رامتین نبود که پیش من بمونه ولی من زنگ زدمدختر خالم که ا‌نم باشه بابا اینا هم قبل رفتن از رامتین تعحد گرفتن که لگر عزیتم کرد ۶ ماه مسئولیتاش تو کارخونه معلق میشه و بعد رفتن دختر خالم هم اومد پیشم و با هم حرف زدیم بعد خیلی خسته بود و رفت خوابید
منم خوابیدم که با تکون هایی بیدار شدم رامتین بود گفت پاشو باز معاینت کنم ببینم در چ حالی پاشدم تبم ۳۹ درجه بود و گلوم با اینکه پنی زده بودم عفونت داشت یکم کیک و آبمویوه آورد ب ام که بخورم اولین تیکه ی کیکو که خوردم دویدم سمت دستشویی و درو قفل کردم که نگران بشه گلاب به روتون اوردم بالا ولی معدم خالی بود فقط آب زردی میومد رامتین و عسلم در می دن که تروخدا درو باز کن و .. بعد ۵.۶ مین درو باز کردم که سرم گیج رفت و نزدیک بود بیوفتم که رامتین گرفتم بغلم کرد و برد گذاشتم رو تخت از اتاق رفت بیرون عسلم فقط سرمو ناز میکرد و میگفت چیکار کردی با خودت آخه بعد ۱۰ مین رامتین با سه تا آمپول که پنی و زد تهوع و تب بود و یه سرم اومد بم گفت برگرد برگشتم پنی رو زد خیلی درد داشت عسل کمرمو میمالید و نارم میکرد اشکم در اومد تا تموم شد و نیدل و در آورد یکم ماساژ داد و گفت برگرد تا سرمت و بزنم فشارم پایین بود و بعد پنج بار بالاخره رگ گرفت و تب برو و زد تهوع رو ریخت توش عسل گوشیش زنگ خورد رفت منو رامتین بودیم رامتین شروع کرد منت کشی کهکاملا زدم تو ذوقش و گفتم امکان نداره ببخشمت بعد از اتاق رفت بیرون منم خوابم برد صبح که بیدار شدم عسل رفته بود دانشگاه رامتینم خونه نبود خیلی گرمم بود تصمیم گرفتم برم استخر با همون لباسا رفتم سمت زیر زمین که استخر بود خیلی ترسناک بوود خودم تنها تو خونه به اون درندشتی اونم تو استخر خبما جون از استخر استفاده تمیکنیم کلا دو سه روزی یه بار پمپشو میزنیم که آبش جریان داسته باشه رفتم پمپو زدم دست کردن تو آب یکم سرد بود ولی ترسیدم ب م تو موتور خونه چون مخزنای بزرگو لوله و اینا توش هست و خیلی ترسناکه همونجوری رفتم تو آب خیلی بیحال بودم بعد یه ساعت صدای پا اومد خیلی ترسیدم یه چوب ولی صدای رامتینمیومد که داشت صدام میکرد انقدر بیحال بودم نتونستم جواب بودم اومد تا منو دید گفت کجایی دو ساعته دارم دنبالت میگردم مردم از استرس و ... اگه بلایی سرت میومد چه خاکی تو سرم میریختم منم گفتم جوری وانمود نکن که که انگار برات مهمم گفت اگه واسم مهم نبودی اونوقت که خودکشی کردی میزاشتم میرفتم
اگه مهم نبودی سحر و ول نمیکردم بیام اینجا
اگه مهم نبودی ۱۰ تا عملمو کنسل نمیکردم که حواسم بت باشه
تو از همه چیز تو این دنیا واسم مهم تری بفهم حالا هم بیا بالا میخواستم بیام ولی اونقدر بی حال بودم نتونستمو افتادم تو آب نمیتونستم تکون بخورم رامتین سزیع اومد و بغلم کرد در آوردم و ارم پرسید خوبه که یرمو به نشونه ی منفی تکون دادم اونم همونجوری که بغلش بودم دوید به سمت آسانسور آسانسورو زد و سعی میکرد با من خرف بزنه تا خوابم نبره و موفق هم بود وقتی رسیدیم فقط دوید پله ها رو دو تا درمیون بالا میرفت تا رسید به اتاقم منو گذاشت رو تخت و شرمع به سوال پرسیدن کرد که سرت به جایی نخورد ؟آب نخوردی؟ و ....
منم گفتم نه سری یه سرم با بدبختی زد برام د زنگ زد به دوستش نیما که فوق تخصص قلب و دکتر من هم بود ( من قلبم یکم مشکل داره) اونم گفت سریع خودمو میرسونم رامتینم باآرامش لباسای منو در آورد و چون بلوزم گیر میکرد به سرم پارش کرد لباسامو عوض کرد و رفت حوله بیاره که موامو خشک کنه که نیما زنگ زد درو باز کرد و اومد حوله رو پیچید دور موهام نیما اومد خواستم بلند شم که نزاشت معاینم کرد و گفت باید حتما بستری شی منم ترس کل وجودمو گرفت گفتم من بستری نمیشم گفت وصع قلبت خوب نیست خطرناکه آریتمی داری
رامتین گفت هر چی بخوای میارم خونه پرستار دکتر دستگاه هرچی ولی بستری نه نیما گفت امکان نداره همین الان بستری شه بعدم یکم باهام حرف زدن تا سرمم تموم شد سرممو کشید و رفت بیرون گفت آماده باش به کمک رامتین لباسمو عوض کردم و به عسل و بابام هم خبر دادم بیمارستانی که میخواستیم بریم خصوصی بود و خودمون هم توش سعام داشتیم و همه ی پسر دای و پسر خاله هام و رامتین هم اونچا مشغول بودن رفتیم اونجا تا خواستیم بریم تو پس داییمو دیدم خیلی نگران شد ما هم براش توضیح دادیم که همراهمون اومد تو یه اتاق خصوصی بستری شدم و ده دیقه بعد کل پسر حاله پسر داییام که شیش تا بودن اومدن و یکم سرگرمم کردن تا حالم بهتر بشه مامانم ابنا هم با بابام شبش پرواز گرفتن اومدن منم بعد ۲۴ ساعت مرخص شدم ولی هنوز با رامتین سر سنگینم و هر روز دو تا تقویتی میزنم
پ ن امروز روز دومیه که مرخص شدم ولی هنوز حالم بده
پ ن رامتین به ابن دلیل پزشک معا نشد که گفت ممکنه لارم باسه عمل کنی و من دلش ندارم عملت کنم
پ ن امشب مامانم رامتین اینا رو دعون کرده تا منو رامتین با هم آشتی کنیم
و در آخر ببخشید اگر غلط داشتم واقعا حالم خوب نیس
ببخشید که چشای خوشگلتون خسته شد

خاطره مهناز خانم

بسم رب الشهدا
سلام خدمت دوستان عزیزوب
امیدوارم حالتون عالی باشه
مهنازاهوازی هستم14ساله ازشهرستان باوی شهرملاثانی
بادمای بالای40درجه شایدباورکردنی نباشه چندروزپیش دماشد50درجه.
خب راستش من فوبیاامپول دارم مسئله ای که میگن ممکنه ارثی باشه
اماعجیب تراینکه ماتوفامیل یاتوخانوداه اصلاکسی رونداریم که ازامپول بترسه
هروقت یکی مریض شدسریع میرن امپول میزنن وترسی ازامپول ندارن
ولی من...
من ازامپول به شدت وحشت دارم (البته فقط امپول عضلانی )
شایدبه خاطراینکه توبچگی خیلی امپول خوردم اونم به خاطرسرماخوردگی کوچیک.
ازدکترهاهم خیلی وحشت دارم درسته که وحشناک نیستن (اقاکیوان خواهشامنظورم وبدنگیرید)
امامن چون توبچگی دکترهای بدخلاق دیدم که بزورامپولم میزدن این مونده توذهنم.
خب خاطره من کاملاواقعیه.
مربوطه به دندان پزشکی.
وقتی کلاس تقریباپنجم بودم بامامانم رفتم دندان پزشکی که دندان هاموچک کنن ودندان خراب ام وبکنن
اخرین باری که رفته بودم دندان پزشکی اصلاخاطره خوبی نداشتم...(خاطره اش وگذاشتم تووب)
یااون جیغ ودادهامیوفتادم تنم می لرزید
واردمطب که شدیم یه دخترجوان شروع کردبه جیغ کشیدن
مثل اینکه این دخترخانم دندان اشون عفونت کرده وخانم دکتربی توجه سعی میکرددندان روبکشه
دختره خیلی جیغ میکشیدکه دیگه خانم دکتردست ازکشیدن برداشت
بعددختره من رفتم که منشی خانم دکتربهم امپول بی حسی زد(دکتره دندونم وچک کرده بود)
وقتی امپول وزدیه سوزشی احساس کردم خواستم اخی بگم ولی گفتم بهتره ساکت شم
بعدازتموم شدن امپول بی حسی
یکم صبرکردم بعدرفتم روی تخت درازکشیدم که دندون وخانم دکتربکشه
خیلی جدی درازکشیدم
خانم دکتروقتی دیدخیلی جدی وبدون لرزاماده بودم (چون من بیشترازامپول اش میترسیدم)به دخترجوان گفت بیانگاه کن این دخترکوچکترتوه وچطورنمیترسه ودادنمیزنه
اینجوری باش
دختره گفت خوب خانم دکترخودتون بهترمیدونیددندان من عفونت کرده.
دندان وکشیدپنبه گذاشت ورفتیم خونه.
*ازوقتی باوب اشناشدم استرس ام ازامپول کمترشده
*من دوست دارم دکتریاهرجایی که مربوط به درمانه بایدبرم دلم میخوادخانواده ام اون موقع نباشن چون دلم نمیخواداسترس یاترس ام روببین
*امیدوارم ازخاطره ام خوشتان امده باشه
*خاطره کاملاواقعیه
*خاطره های فیک کاملامشخصا
*ازایموجی استفاده نکردم چون یکم خاطره ام طولانی بود

خاطره رادین

سلام خدمت همه دوستان 😜😜
رادین باب اسنفجی دوباره اومد🤟🏻🤙🏻🖖🏻
امروز یکی رو خاطره ساز کردم
اول یه بیو بدم من رادین زاده شده بین چند دکتر🫤🫤
چند روز پیش بابا اینا و خاله اینا رفتن دوبی خوش گذرونی منم سر امتحان زبان نتونستم برم 😭😭و رفتم خونه خاله جون پیش کیمیا👹
دو سه روز بعد کیمیا اومد خونه وخسته بود😁😁
لباس عوض کرد داشت سرفه میکرد منم گفتم وقت انتقامه😂😂
زنگ زدم خاله الوو خالههههه دخترت مریض شده پیش دایی هم نمیره چیکار کنم خاله جون جونی😁😁
گفت برو وسایلشو بردار معاینه کن گفتم مرسی خاله جونی فقط مهر رو چیکار کنم 😍😍گفت مهر خودش رو بردار
خداحافظی کردم و اومدم
کیمیااااااگشنمه😂😂😂
کیمیا. زهرمار 💔زنگ بزن سفارش بده
اوکی
بیب
بیب
بیب
بیب
صدای زنگ اومد 😎😎
غذا رو گرفتم و خوردیم البته من فقط خوردم 🙄🙄🙄
من سون هون کیماا 😁🥺بیاا
گفت کیف میخوای؟
بلههه😁😁😁😁
اورد داشت میرفت گفتم بشنین
کیما😎😎مریض شدی؟
من نه ولی یکی تو این خونه اره💉🌨🤪🤪🤪
خوب تو که دکتر نیستی منو معاینه کنی😎😎
دایی خوبه (دایی فقط یه من و دخترشامپول نمیده برای بقیه دست به امپول اونم چقدر)
نه باشه 😭😭😭ولی یاد ات باش
ه یه روزقراره من تو رو معاینه کنم
باشه😂شمال یادت بیاد 🙏🙏🙏
یاخدااااا
بنشین ای بانو داکتر
ابسللانگ و کردم توحلقش گفت پنسیلین حساسیت دارم
گفتم گهی داریویی ز نام سفراکسیون نیز وجود دارد😂😎😍😎
نسخه رو نوشتم که داروهاش یه چندتا قرص بود با (پنسیلی۱۲٠٠-پنادور-سفراکسیون_دگزا_تب بر) گفتم مهر گفت بیا
زنگ زدم ونداد دوستم الو بیا پایین نسخه دارم
چشم😁😁(از کیمیا خاطره بدی داره)
نسخه رو گرفت
و بعد نیم ساعت امد 👍🏻💉💉💉💉💉💉💉
گفتم بدوو بخواب خوابید اول با پنسیلین شروع کردم💉🤪🤪
گفتم شل از حرصم مثل دارت زدم گفت (با صدای زنونی تصور کنید😎) اییییییییییی بیب بیب بییب تاازه داشتم سریع موادو پمپ میکردم این حالت بود😭😭😭😭😭😭
تزریق شد به بدبختی😵😵
سر پنادور هیچی نگفت سفراکسیون هم نزدم بقیه هم درد نداشت
و اما
بیا🤪
بیا😎
بیا😁
افرین پ. ن

پن. ۱من رو درون کامنتا توصیف کنید🤔🤔
پ. ن۲ اگه تو شیراز میرید داکتر درمانگاه امامام علی نرید گیر کیمی می افتید
خب راستی بعد امپولا بهش گفتم
گهی پشت به زین گهی زین به پشت😎
بای🤪