پارسا
سلام بچه ها✋ مو اومدُم😁حالتون چطوره؟ کیفور و سلامتین؟ عامو نکنین ایطو!😂😂😂 یعنی واقعا یکسال غیبت شد؟😂 چه غیبت کبرایی رفتما اصلا به قول جنوبیا پوکید مغزُم هنگ کِردُم😂 خب دروغ چرا چند بار تو این یکسال به وب سر زدم اوضاع درست نبود. بعد تصمیم گرفتم یه خاطره بنویسم نشد و هربار مشکلی پیش اومد. نمیدونم از دوستان قدیمی وب کیا هنوز تو وب هستن ولی کسانی که هستن لطفا با کامنت از حالشون بهم خبر بدن😊🙌 روز آفم بود.بیرون چندتا کار داشتم از صبح بلند شدم رفتم انجام دادم. انقدر شدت گرما زیاد بود که هرچی درجه کولر ماشینو بالا میبردم گرما همچنان ثابت بود.جنوبیا میفهمن😂 ظهر برگشتم خونه فقط میخواستم با سرعت خودمو برسونم خونه بس گرم بود دلم دوش اب سرد میخواست. رسیدم به خونه رفتم تو.پویا سرگرم باز کردن بسته های سفارش دادش بود. قاتل خریدای مجازیه.
یعنی هروقت میام خونه یه چیزی براش اورده پست😶لباسمو عوض کردم همشو ریختم لباسشویی حولمو برداشتم رفتم یه دوش اب سرد گرفتم حالم جا اومد بدنم داغ کرده بود.لباس پوشیدم رفتم بیرون کنار پویا نشستم.
خریداشو نشونم میداد همشم لباس بود😑از تو یکی از بسته ها یه ماگ در اورد گفت نظرت پارسا؟ ازش گرفتم نگاش کردم روش نوشته بود صاحب این ماگ مبتلا به تبخال ، هپاتیت و طاعون است😐گفتم این چیه نوشتی روش؟ پویا : وقتی حاضری کلی مریضی داشته باشی ولی بقیه به ماگت دست نزنن😂😂 یعنی من هروقت ماگمو پر میکنم میزارم یجا میرم یه کاری انجام بدم ، بر که میگردم میبینم ماگم خالیه خیلی وقتا هم نیست ناپدید میشه😒😒 گفتم اینارو بنویسن روش برام شاید بعضیاااا بفهمن بهش دست نزنن😒 ۵۰۰ تومن دادم اینو خریدم😒 از تو هم که گذشته اون روز دیدم مامان داره ماگمو سر میکشه😂😂😂 داشتم از خنده منفجر میشدم دیگه با این حرفاش بلند بلند میخندیدم.گفتم یعنی خدا شفات بده پویا خدا شفات بده دیوانه😅😅😅 بلند گفتم مامان بیا بخند به این😂😂 هیچی اقا منتظر موندیم بابا اومد ناهار خوردیم.بعد از ناهار زنگ زدم به بهار عصر بریم بیرون دو سه روز بود ندیده بودمش تلفنی فقط حرف میزدیم.گوشیشو جواب نداد بار اول. رفتم اتاق پویا دنبال یه کتاب میگشتم خودش تماس گرفت. گذاشتم رو اسپیکر گفتم بهار سلام. گفت سلام عزیزم زنگ زدی داشتم ناهار میخوردم متوجه نشدم. من: بهار جون عصر اماده شو میام دنبالت بریم بیرون ☺ بهار: باشه عزیزم ساعت چند؟ اومدم ساعتو بگم پویا مشغول صحیح کردن برگ بچه ها بود گفت: بنده یک سوال دارم! بهار از پشت تلفن میشنید صداشو گفت چی میگه پویا؟ گفتم هیچی سوال داره😂بپرس. همینجور که مشغول صحیح کردن بود گفت : یعنی تو سر سگ بزنی تو این گرما حاضر نی بره بیرون اونوقت شما عصرررم میخوایین برین نه واقعا حالتون خوبه؟! ار یو اوکی واقعا؟ اومد بقیه حرفشو بزنه زد رو یه فاز دیگه این چرا اینقدر کم گرفته؟ گند زده که بچه من چقدر به تو اینو توضیح دادم😐😐😐 قاطی کرده بود اصلا کتابو برداشتم رفتم بیرون ساعتو به بهار گفتم قطع کردیم.خودم رو با کتاب خوندن مشغول کردم بعدم لباس پوشیدم رفتم بیرون پویا داشت با شیوا ریاضی تمرین میکرد. گفتم شما نمیایین بیرون؟ پویا دستاشو برد بالا : نه توروخدا اصلا به من تعارف نکن من بیام باز تو چشای هم زل میزنین حرفای عاشقانه به هم میزنین حالم بد میشه😐شیوا دستشو گذاشته بود رو دهنش به پویا میخندید: منم که فردا امتحان ریاضی دارم خوش بگذره☺با خنده از خونه اومدم بیرون رفتم دنبال بهار.نشست تو ماشین ماسک زده بود.گفتم حتما برای کروناس.دست دادیم سلام کردیم بعدم با نظر بهار خانم رفتیم چند جای دیدنی که بخوام با جزئیات ریز تعریف کنم خیلی میشه برای همین بعضی قستمارو فاکتور میگیرم😂 رفتیم یه پاساژ لباس بهار خانم چند لباس برداشت بعدم که لوازم آرایششو تکمیل کرد بعدم رفتیم شال فروشی یه شال انتخاب کرد سرش کرد گفت چطوره؟ گفتم نچ😂 دوباره یکی دیگه برداشت سرش کرد گفت این چی پارسا؟
گفتم رنگش یه جوریه به دل نمیشینه😂 خودشم خندش گرفته بود. همینجور که به شال های اطراف نگاه میکردم یکیش چشممو گرفت به فروشنده گفتم اورد پایین گفتم بهار اینو بپوش.سرش کرد گفتم واقعا اوکیه زیباست👌😂 خودش یکم تو آینه با شال ور رفت گفت اینو میبرم خوشم اومد😂 اومدیم بیرون دستام دیگه جا نداشت بخدا😅 بهار گفت پارسا بریم برای تو هم لباس بگیریم ببین زنت چه سلیقه ای داره😐😍 من : لازم نکرده من هفته قبل خرید کردم بعدم من یه دکتر بدبخت بی پول فلک زده ام تو چی فکر کردی راجب من؟😂 توروخدا بیا بریم پاهام دیگه باهام نمیاد تازه گشنمم هست😂😅 یه پاساژ بزرگ رو از اول تا اخرش چند بار با خانوم رفتم و اومدم قشنگ وزن کم میکردم😂 رفتیم یه کافی شاپ نشستیم.ویوش رو به اسکله بود خیلی دوست دارم اونجارو. با اون گرما و عرقی که رو پیشونیامون نشسته بود بستنی سفارش دادم یکم نشستیم بستنیمونو اوردن من نصفو خورده بودم بهار با ماسک نشسته بود فقط بستنیو هم میزد😂 گفتم بهار چرا نمیخوری؟ عرق کردی از گرما بخور خنک شی ماسکتم درار😕 گفت میخورم باز شروع کرد به هم زدن بستنی. قشنگ اب شده بود بستنی😂 دستمو بردم جلو ماکسشو کشیدم پایین با خنده گفتم چته تو خوبی؟😂گفت گلوم یکی دو روزه درد میکنه نمیتونم بخورم اذیت میشم. پوکر نگاش کردم گفتم چرا زودتر نگفتی خب باز کن دهنتو😒 بهار: زشته توروخدا پارسا تو کافی شاپ ملت نشستن😅😅😅 بلند شدم بدون حرف رفتم یه نوشیدنی گرم براش سفارش دادم.خوردیم و از کافی شاپ اومدیم بیرون. تو مسیر من اونو نگاه میکردم اون بیرونو😂همینجور رفتم و رفتم تا جلو کلینیک نگه داشتم.گفتم پیاده شو بهار دکتر ببینتت بعد بریم شام که گشنمه بس منو گردوندی تو پاساژا😒😅😅 گفت من میخواستم برم دکتر تا حالا رفته بودم وقتی نرفتم یعنی نمیخواستم برم ، بریم😐 گفتم لج نکن دو روزه گلو درد داری میخواست خوب شه شده بود بیا بریم دکتر ببینتت بدو ببینم😶 قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه پیاده شدم رفتم در سمت بهار رو باز کردم گفتم پیاده شو پیاده شو بهار بدو ببینم. بهار : پارسا بیخیال توروخدا اومدیم خوش بگذرونیم ول کن بیا بریم😕 من : پیاده شو بهار با این گلو درد چطوری به تو خوش میگذره پاشو بیا دارو میده خلاص میشی😒 بهار : بله که دارو نمیده امپول میده صد در صدم پنی سیلین میده منو گول نزن بیا بریم بعدا خودت معاینه کن😒😯😑 هرچی حرف زدم نم پس نداد اخرش دستشو گرفتم آوردمش بیرون , از ماشین کنده شد بلاخره😂😂😂 دستشو گرفتم همینجور که میرفتیم به سمت ورودی میگفت پارسا؟ پارسا؟ امشبو کوفتم نشه توروخدا بگو امپول نده شربتی قرصی چیزی بده خوب میشم ببین من بدن خودمو میشناسم با قرص و شربت خوب میشه😂😅😅 گفتم باشه میگم ننویسه دیگه مجبورش که نمیتونم بکنم ولی سعیمو میکنم نده بیا بریم حالا😒 رفتیم رفتم نوبت گرفتم نشستم منتظر که نوبت بشه. بخاطر ورود و خروج مریضا در مطب هی باز و بسته میشد ماهم رو به رو در مطب نشسته بودیم بهار چهره دکترو میدید میگفت پارسا پاشو بریم این از قیافش امپول میباره بیا بریم پاشو😂😂😂😂 خلاصه با حرفام و شوخی سرشو گرم کردم تا نوبتمون شد در مطبو باز کردم گفتم بفرما. گفت نه تو اول برو من میترسم😐😐 از چی اخه؟!!!!😅 هیچی رفتیم تو به محض ورود گفتم سلام دکتر جان این خانوم ما سرماخورده لطفا معاینش کنید امپولم نمیزنه😂😅😐 بهار نشست.دکترم با خنده حرفای منو گوش میداد. کامل معاینش کرد رسید به گلوش بهار دهنشو باز کرد دکتر دید گلوشو گفت عفونتش زیاده از کی گلو درد داری؟ بهار گفت دو روزه. چرک خشک کن خوردم این دو روز خوب نمیشد. معاینش تموم شد گفت دفترچه بدین. بهار همراهش نبود گفتم لطف کنید آزاد بنویسید.دکتر یه نگاهی به بهار کرد با لبخند گفت امپول نمیزنی؟بهار گفت نه میترسم😐 دکتر گفت فوبیا؟شدید؟ بهار گفت نه در اون حد ولی خب میترسم ترجیح میدم نزنم. دکتر گفت ببین قرص و شربت بدم بهت دیر خوب میشی گلودردم که میدونی واقعا چیز مزخرفیه الانم تعجب میکنم چطوری تحمل کردی امپول بزنی زودتر اثر میکنه و خلاص میشی از دردش. یکم با بهار صحبت کرد در اخر بهار با شک و ترس گفت باشه میزنم. دکتر نگاه به من کرد خندید گفت نه حرف گوش کنه خداروشکر😅😅😅 یه دونه بیشتر ننوشتم بقیش هم چرک خشک کنه استفاده کن خوب میشی. تشکر کردیم اومدیم بیرون.حالا بهارو باشین.دست منو گرفته بود آروم طوری که جلب توجه نکنه با لحن گریه میگفت دیدی دیدی چطوری گولم زد امپول نوشت دیدی مغز منو شست و شو داد لال شی بهار که گفتی بنویس من نمیزنما فقط خوراکیارو بگیر بیا😭😭😐 یعنی به جان خودم از خنده فقط لبمو گاز میگرفتم خیلی صحنه ی جکی بود😂 باهام تا داروخونه اومد داروهارو گرفتم حساب کردم . پنسیلین داشت.گفتم سرکار خانم فقط یه امپول بیشتر نداری بریم بزن راحت شی بریم شام بخوریم. بهار: پارسا تروخدا بیخیال من شو بیا بریم بعدا خودت بزن اصلا غلط کردم گفتم گلوم درد میکنه اشتباه کردم معذرت میخوام😂😂😂 گفتم دور از جون این حرفا چیه😂 بعدم قبض گرفتم و رفتیم سمت تزریقات نشستیم تا نوبت بشه یکم شلوغ بود. سرم تو گوشیم بود متوجه بهار شدم. با استرس بند کیفشو تو دستش فشار میداد. گفتم بهار بخدا امپول تزریق کردن این همه نگرانی نداره نکن اینجوری با خودت عمل جراحی که نیست. بهار: اِ انقدر اسم امپول جلو من نیار استرسم بیشتر میشه اخر منو کشوندی تزریقات😭😭😭 هیچی نگفتم تا نوبتمون شد کیسه داروهارو دادم دستش گفتم برو عزیزم نترس انقدر برو بزن بیا من بیرون منتظر میمیونم. برداشت کیفشو داد دستم خودش تا در تزریقات رفت بعد برگشت گفت توهم بیا استرس دارم منو تنها میفرستی😒😭 بلند شدم همراهش رفتم تو.امپولو دادم پرستار نگاش کرد گفت حساسیت نداره؟ اخرین بار کی زده؟ گفتم نه نداره.(چند وقت پیش خودم براش تزریق کردم مریض شده بود)رفت اماده کنه رفتم اونور پرده بهار داشت اماده میشد دمر شد لباسشم مرتب کرد.نشستم رو صندلی کنار تخت سر به سرش میزاشتم بلاخره پرستاره اومد بهار تا دیدش گفت وای پارسا اومد هنوز وقت داریما بیا بریم😂😂😂 گفتم بهار جنگ که نیست یه لحظه ای تموم میشه قربونت برم یه ذره تحمل کن😪 هیچی اقا اومد جلوتر پنبه رو کشید و فرو کرد یکم که تزریق کرد بهار پاشو اورد بالا پرستارم هول شد گفت چیکار میکنی پنسیلینه خطرناکه نکن.سریع رفتم پاشو خوابوندم بهارم صداش در اومد وای فلج شدم تمومش کن😭 پرستارم بلاخره تموم کرد کشید بیرون. پنبه رو نگه داشتم ماساژ دادم جاشو گفتم بهار جان عزیزم تموم شد دیگه قربونت برم الان آروم میشه دردش. یکم حرف زدم باهاش گریه نمیکرد فقط ناله میکرد از دردش. یکم خوابید بعد کمکش کردم بلند شد.کفشاشو پوشید دستشو گرفتم اومدیم بیرون.رفتیم شام خوردیم بعدم اومدم بهارو برسونم خونه گفت میام خونه شما دلم تنگ شده.هیچی رفتیم خونه ما بهارم خریداشو اورد نشون بده منه بدبخت زحمت حملشو کشیدم با کلی خرید یهو وارد خونه شدیم. مامان و بابام میوه میخوردن پویا و شیوا هم فیلم میدیدن. رفتیم تو. مامانم بهار رو دید اومد بغلش کرد گفت چرا خبر ندادی میایی چیزای خوشمزه درست میکردم. پویا گفت اصلا رنگ پارسا قشنگ پریده عرق سرد نشسته رو پیشونیش واضحه موجودی کارتش صفر شده😂😂😂 بهار برگشت سمت من گفت اره پارسا؟ رنگت پریده؟ با خنده نگاش کردم گفتم نه والا😂 گفت کو عرق سرد؟ نه اصلنم هیچم اینجوری نیست😂😎😒منم برعکس پوکر نگاشون میکردم😂پویا : الاهی بگردم پارسا موجودی صفر شد؟😂😂😂😂 بهار : نخیرم تو زورت میاد خرید نکردی من این همه خریدم😂😂😐 پویا کلی سر به سر بهار گذاشت اخرم بهار با حرص برگشت گفت پارسا ببین چی میگه؟ راست میگه؟😫😭 با حرص گفتم پویا خدا بگم چیکارت نکنه ول کن بهارو اذیتش نکن انقدر😒😂😂خندم گرفته بود با بابام بحثو عوض کردیم و دعوای احتمالی بهار و با خودمو جمع کردیم😂😎 این پویا هرسری میاد منو بهارو دعوا میده بعدم خودش میشینه ازمون فیلم میگیره و هر هر میخنده😐😐😐😕 رفتم لباس عوض کردم اومدم بیرون دیدم بهار بین مامانم و پویا نشسته خریداشو نشون میده.رسید به لوازم ارایشاش رژ لباشو در اورد به پویا گفت پویا نظرت؟ رنگاش جالبه؟ پویا دستاشو گاز گرفت گفت حیا لطفا😂😂😂😂 توبه استغفرالله ببین چی میگه😂 سایشو در اورد نشون داد گفت این چی رنگاش خوبه؟ پویا : ای چیه؟ بهار : سایه. پویا: میزنن به کجا؟😂 بهار: پشت چشم ببین الانم من زدم😂😂😂 پویا : نظری ندارم😂😂 درمورد این محصول نظرم ممتنع هست😅😅 هیچی اقا مامانمم با ذوق به پویا میگفت الاهی تو هم به همین زودیا با زنت بری خرید مامان الاهی من دورت بگردم😅😅😐 پویا: من تن به این ذلت ها نمیدم خواهشا در این زمینه به فکر من نباشین😶اصلا کی زن من میشه؟😧 بهار:خیلیم طرف دلش بخواد بعدم همین که ببینه جاری به این خوشگلی و مهربونی داره قشنگ یه طوری بله میده که تا ابدالدهر تو ذهنت بمونه😎😍
پویا: بیا پایین بیا پایین ما سقفمونو میخواییم😂 ما هم میخندیدیم. بهار رو کرد سمت من گفت راست نمیگم؟گفتم اصلا صد در صد😂😌👌❤پویا :زرشک ، اصلا تو رو ببینه از راه به در میشه جیبمو خالی میکنه دائم درخواست خرید میده😐😆😅 گفتم پویا برو ماگتو بیار نشون بهار بده😂 با ذوق پاشد رفت خریداشو اورد نشون داد. بهارم برای تلافی اذیتاش تا میتونست عیب میزاشت رو لباساش میگفت این چیه چه رنگ زشتی😂😂 پویا هم پوکر نگاه ما میکرد میگفت تروخدا؟ راست میگه؟😐😐😂😂 از بس بهار با لحن جدی نظر میداد فکر میکرد جدی میگه😂 اخر کار هم ماگو نشون بهار داد بهار تا دیدش زد زیر خنده کلی خوشش اومد میگفت منم تو خونه همین مشکلو دارم باید برای خودمم سفارش بدم😐 هیچی اقا باز بحث زن کش دار شد و پویا هم دید بحث جدی شده سوسکی کشید بیرون و به بهونه بردن خریداش رفت اتاقش😆 برادرم خیلی مشتاق و علاقمند به ازدواجه😎😎😎 بابا چند روز قبلش بخاطر یه اتفاق کف دستش بد بریده شد و بخیه خورد دستش. گفتم مامان بخیه های بابارو ضد عفونی کردی؟ مامان: نه گفتم اخر شب ضد عفونیش میکنم. دیگه خودم شروع کردم باند دستشو باز کردم بخیه هارو با آب سرم شست و شو دادم بخیه هاشو بررسی کردم خوب بود داشت جوش میخورد باند جدید دور دستش پیچیوندم و فیکسش کردم. بعدم بهارو رسوندم خونشون و برگشتم خونه یکم کتاب خوندم و بعدم به خواب ناز رفتم😅😍.
پایان خاطره انشالله که خوب نوشته باشم😂☺🙌 پ.ن یک : امیدوارم همتون سلامت و شاد باشید🍃
از خودتون و روح و روانتون خیلی زیاد در این روزهای تلخ مراقبت کنید🍃💛 سخته ولی شدنیه! به قول استادِ شهید مصطفی چمران تا صدای اذون از گلدسته ها بلنده ناامیدی گناه کبیره ست.
پ.ن دو : رو ندهید به غصه هایتان.