خاطره پدرام جان

خاطره آقا پدرام

سلام به همه . من اومدم خوش آمدم😁 چطورین ؟ چه خبرا؟ زندگی هنوز قشنگیاشو داره یا نه ؟ 😄 حالا قشنگی داره یا نه ولش کن همشون میگذره 😀 خاطره :

اونروز شیفت نداشتیم منم که خونه بودم و طبق روال همیشه خواب . با زنگ گوشی بیدار شدم مامانم بود

+ الو سلام مامان

-سلام عزیزم خوبی ؟

+مرسی

- پدرام امشب مادر بزرگت همه رو دعوت کرده خونشون شام میای ؟

+ مامان نازنین هم هست ؟ (دختر خاله خود شیرینم) 😒

-نه مادر بیا 😁

+چشم میام

خدافظی کردم بلند شدم گفتم یه دوش بگیرم رفتم دوش گرفتم برگشتم یکم ریشو به ته ریش تبدیل کردم 😄 اومدم لباس پوشیدم و رفتم توی پارکینگ ماشینو درآوردم و راه افتادم 👍 ساعت فکر کنم ۸ و نیم یه ربع به ۹ بود رسیدم در زدم و رفتم تو با همه سلام علیک کردم که یهو چشمم خورد به دختر خالم رو به مامانم یواش گفتم مامان مگه نگفتی نازنین نیست ( من و نازنین سر یه موضوعی خیلی باهم شدید بحث کردیم و تا الان هم نازنین مشکلش حل شده با من ولی هیچ کس نتونسته منو متقاعد کنه )

-تازه اومده ☺️

رفتم یه سلام خشک بهش گفتم اون هم دید که من اینجوری رفتار کردم گفت

+پسر خاله هم پسر خاله های قدیم یه دستی سلامی علیکی 😒

-واقعا دختر خاله هم دختر خاله های قدیم 👌کم پیدا میشه مثلشون

رفتم نشستم به مامان گفتم

+مامان علی کو ؟

- تو اتاقش خوابه گفت کسی هم نیاد

بلند شدم رفتم سمت اتاقش دیدم نازنین هم پشت سرم اومد اومدم در بزنم گفت

+ گفته کسی نیاد تو اتاقش

- من کسی نیستم 👍

صداشو برد بالا تر گفت: میگم گفت هیچکس نیاد

- کر نیستم جوابتم دادم 😒

رفتم تو درم پشتم بستم دیدم پتو رو کشیده رو سرش گفتم علی

+هوم

- پاشو چرا اینجایی ؟ 😒

+ پدرام بزار بخوابم 😞

- چیه کشتی هات غرق شدن ؟ شکست عشقی خوردی ؟ خب چیه بگو دیگه 😀

+ دهنتو ببند

رفتم پتو رو از رو سرش کشیدم دیدم خیس عرقه

+علی تو این گرما پتو انداختی روت ؟ نگاه کن چقدر عرق کرده 😦 دست گذاشتم رو پیشونیش گفت

-نکن پدرام

+نکن چیه علی چرا این ریختی شدییی؟

-حالم خوب نیست لرز دارم پتو رو بنداز روممم😖

+ داری میمیری هااا خبر داری که ؟ 😵‍💫

- دارو خوردم خوب میشم

+از کی دارو شروع کردی ؟

- پریروز

+ پاشو پاشو ببینم . کیفت کجاست ؟

نشونم داد 👍 برداشتم اومدم گفت

+یه کمک بده

دستشو گرفتم کمک کردم بشینه 😕

+ آخخخ تمام استخونام درد میکنه 😞

نشست منم معاینه کردم خیلی حالش بد نبود فقط تب و لرز و گلو درد داشت

+ دارو چی دارین تو خونه ؟

-هر چیه تو این کیفه

کیفو باز کردم و یه تب بر و پنادور برداشتم گفتم : برگرد

-نه نه توروخدا دیروز ۳ تا زدم 😖

+علی برگرد حالت خوب نیستااا ( مدیونید فکر کنید میخواستم تلافی کنم😂👍 )

-نه اوکی میشم

دیگه بعد از یه ۱۰ . ۱۵ دیقه بحث کردن راضی شدم گفتم

+ باشه 😕 ولی بیا بیرون من حوصلم سر میره 😂👍

-باشه 😒

اومدم بیرون

نشستم پیش بقیه ولی این تیکه ها و تعنه های نازنین کلافم کرده بود به احترام بزرگتر ها نمیتونستم چیزی بگم 😠

بلند شدم رفتم توی حیاط زنگ زدم به یکی از رفیقام و داشتم حرف میزدم

یهو نازنین تلفن به دست اومد و داشت بلند بلند حرف می‌زد و میخندید 😤 گفتم : نازنین یکم آروم تر 😧

بی توجه به حرفم تازه صداش بلند تر هم شد 😣

رفتم نزدیکش گوشیو از دستش گرفتم گفتم : منو خر فرض کردی یا خودتو ؟

- خب تو رو دیگه . تازه فهمیدی ؟

+ نازنین به حرمت مامانی و بابایی ( مادربزرگ و پدربزرگم) چیزی بهت نمیگمااا داری شورشو در میاری 😡😣😤

-اع نمیدونستم مرسی که گفتی

برگشت که بره تو خونه دستشو گرفتم کشیدمش سمت خودم گفتم تمومش کن خب ؟

شروع کرد به داد زدن ماماااان مامانننن😦

جدا از خالم همه اومدن دم در نازنین :

+پدرام خیلی بیشعوری من تورو مثل برادرم میدونستم و شروع کرد به اشک ریختن 😦

- چی میگی نازنین 😟

+ فکر نمیکردم همچین آدمی باشی کثافتتتت😟 برو اونوررر

مامانم با تعجب گفت : پدرام مادر چی شدهههه؟ 😱

+بخدا اگه من بدونم

خالم : پدرام خاله چی شد چی بهش گفتی چرا ناراحتش کردی 😓

دیدم همه تقصیرا داره میفته گردن من

+بابا به خدا منم نمیدونم فقط بهش گفتم تمومش کن انقدر تیکه ننداز همیننن😓

-نازنین : نه تو میخواستی منو بوس کنی آشغاااال 😭

+چی داری میگی نازنین 😡 مامانم : واییی یا ابوالفضل. خالم یه دونه زد رو پاش 😞

شوهر خالم اومد نزدیکم گفت تو خجالت نمیکشی ؟ گفتم : بابا به خدا من کاری نکردم که بخوام خجالت بکشممم. یدونه خوابوند زیر گوشم 😟 یه لحظه هممون ساکت شدیم دیدم نه اینطوری نمیشه صدامو بردم بالا

+ تو غلط میکنی دست رو من بلند میکنی هی هیچی نمیگم میگم بزرگ تری ولی نه مثل اینکه زیاد بزرگ دونستمت😡🤬

- اسم خودتو گذاشتی دکتر ولی هیچی نمیفهمی

+همون تو و دخترت می‌فهمید بسه واسه کل خانواده 😠

مامانم و مامانی نگهم داشتن گفتم مامان من کاریش ندارم بابا ولم کنین 😓

پدربزرگم شوهر خالم و برد تو حیاط مامان و مامانی هم بزور منو بردن تو خونه توی نور مامانم گفت : وای خاک به سرم 😢😥 کنار لبت خونه پدرام بزار پاک کنم 😔

دستمالو گرفتم لبمو پاک کردم پدربزرگم اومد تو گفت تمومش کنید گفتم : بابا من کاریش نداشتم که 😖

+ صلوات بفرست دیگه تموم شد

شوهر خالم اومد تو گفت : خجالتم خوب چیزیه مرده گنده 😡

رفتم یه چیز بگم مامانم قسمم داد نتونستم بگم رفتم تو اتاق علی که چشم تو چشم نشم باهاش 😓

دیدم علی واقعا حالش خیلی بده بزور گفت پدرام چی شده ؟ منم موضوع رو گفتم گفت لبت داره خون میاد 😞

علی : پدرام بیا بیا اون آمپولارو بزن نمیتونم تکون بخورم ☹️😣

گفتم: وایسا بزار یکم آروم شم بعد 👍 نشستم رو تخت لبمم درد میکرد 😣

+اوه اوه بیبین چی کار کرده حمید

-برگرد بزار امپولاتو بزنم برم فقط

برگشت امپولارو آماده کردم رفتم سمتش گفت : جون داداش یواش بزن

شلوارشو دادم پایین و پنبه کشیدم اولی رو زدم تقریبا ۱/۳ رو زده بودن گفت

+آیییی 😥 اخخخخ پدرام بزن سریع تر . یهو ۱ سی‌سی رو کامل تزریق کردم داد زد

+آیییییی آرووم 😭

-پس حرف نزن

با خنده گفت گوه خوردممم😭😂

+آیییی بدو دیگهههه . آخخخخ

پدرام یکم دیگه باشه تو پام خواهر زاده ای نمیشناسماااا😭 آیییییییییییییی

- علی چقدر حرف میزنی 😂

+آخخخخخ درد داره

-تمومه

+آییییی سوختم 😭😭

تموم شد طرف دیگشو دادم پایین تب برو تزریق کردم چیزی نگفت کشیدم بیرون و لباسشو درست کردم بلند شدم

گفتم : کار نداری ؟

+ کجا بابا باش

-حوصله چشم تو چشم شدن با حمیدو ندارم اگر میای بیا بریم خونه من 😒

+خب ۲ دیقه وایسا منم بیام . بلند شد لباس پوشید با هم رفتیم پایین با همه خدافظی کردم ولی حمید اصلا نگام نمی‌کرد منم برای اینکه احتراممو بهش نشون بدم گفتم : حمید خان خدافظ

مامان و مامانی اصرار کردن که بمونیم گفتم : میریم بیرون یه چی میخوریم 👍

با علی اومدیم تو راه هم دو تا پیتزا گرفتم رفتیم خونه پیتزا رو خوردیم و یکم فیلم دیدیم که علی گفت : پدرام لبت باد کرده 😕

بلند شدم یه چند تیکه یخ ریختم تو پلاستیک و گذاشتم رو لبم یکم بادش بهتر بشه و رفتم ادامه فیلم رو تماشا کردیم و تماااام ❤️

پ . ن : این اتفاق مال پارساله تقریبا همین موقع ها که تا الان هم هیچ رابطه ای ندارم با حمید و نازنین . با خالم خوبم 👍 . ولی باهرکی باید مثل خودش رفتار کرد دیگه ☺️ مرسی که وقتتونو گذاشتید و خوندید دمتونم گرم ❤️👍

خاطره کیارش جان

سلام کیارش هستم،

طبق معمول قبل از شروع خاطره از همه ی شما که وقت ارزشمندتونو برای خوندن خط خطی های من میزارید و دوستانی که کامنت پر مهر (چه از طریق وبلاگ چه تلگرام و چه به صورت خصوصی) میفرستن سپاسگزاری میکنم.

هر سال عید قربان خونه ی خاله گوش تا گوش آدم جمع میشن.پدر بزرگ مینو قربونی داره و چون حیاط خاله اینا بزرگه مراسمو اونجا برگزار میکنن.

ازصبح یه دل دو دل بودم که با مامان اینا برم یا نه،شاید اگه پای مینو وسط نبود تا لنگ ظهر میخوابیدم و اونجا خاطر کسی برام اونقد عزیز نبود که از استراحتم بزنم.

همه ی خانواده ی ما و خانواده ی پدری مینو تو مراسم حضور داشتن.

مینو تا چشمش به من افتاد از اون طرف حیاط اومد نزدیکم..چشماشو محکم رو هم فشار داد و لبخند زد.

دور و برمو نگاه کردم کسی متوجه ما نبود.

یواش به قلبم اشاره کردم که یادش باشه جاش کجاست.

مامان جونم با خنده گفت،من فدای ایما و اشاره های پنهونیتون بشم الهی..

سرمو انداختم پایین خندیدم..چقدم پنهونی! ماشاللا از چشمای شما هیچی دور نمیمونه مامانی.

بغلم کرد..دستای گرمشو انداخت دور گردنم،قربون قد و بالات برم پیر شدم ولی چشمام مثل عقاب میبینه.

احساس میکردم دیگه همه میدونن بین ما خبراییه.حتی مادر بزرگ مینو جوری نگام میکرد انگار به چشم خریدار براندازم میکنه! به قول مامان قدیما خواستگار دخترا اینجور موشکافانه بهشون خیره میشدن.

کیانا با خنده بهم سقلمه زد..داداشی میگم شهناز خانوم فکر کنم منتظره حاج آقا سرشو بزاره زمین با تو تشدید فراش کنه اینقدددد که نگات میکنه.

با اینکه از حرفش خنده م گرفته بود چپ چپ نگاش کردم..خجالت نمیکشی تو؟! بعدشم تشدید نه و تجدیدِ فراش،!

لپشو کشیدم،

شیطون خانوم.

جفتمون به‌ هم خیره شدیم و همزمان زدیم زیر خنده.

توضیحش سخته، شاید برای بچه های طلاق درکش راحت تر باشه ولی من بعد از جدایی پدر مادرم تو خانواده ی مادری یه جور حس عدم تعلق میکنم.

انگار پنجاه درصدم حاوی ژنِ شخصیه که اونا ازش بیزارن و ازدواج،زندگی و حتی جدایی مسالمت آمیزی از دخترشون نداشته.

کیانا هیچوقت در این مورد مثل من نبوده،ولی من به خاطر شباهت ظاهری و رفتاری زیادی که با پدرم دارم نتونستم تو خانواده مامانم مقبولیت صد در صدی به دست بیارم.

اون روزم دقیقا اتفاقی که نباید افتاد،داشتم از کنار راه پله ها رد میشدم که تو گپ و گفتای شهناز خانوم با دخترش(عمه ی مینو)اسم خودمو شنیدم.ناخودآگاه پاهام قفل شد و کنجکاو شدم ادامه ی مکالمه شونو بشنوم..

مامان اتفاقا پسر خوبیه،خوش بر و رو خوش برخورد،تحصیل کرده…مینو دیگه چی میخواد؟

وا مادر یادت رفته باباشم همینطور بود! چی سر زن بیچاره ش آورد؟ اگه خدای نکرده کیارش از این نظرم به باباش رفته باشه چی؟! پسر شاهم که باشه بچه طلاقه طلاق!

این کلمه از بچه گی خیلی جاها مثل پتک خورده بود تو سرم ولی این بار دردش از همیشه بیشتر بود.

فوری از پله ها رفتم بالا که متوجه حضورم نشن.

تو تراس طبقه بالا تنها نشسته بودم،بوی عطرشو زودتر از خودش حس کردم.

مینو بالای سرم وایساده بود.

کیارش؟ چیزی شده؟!چرا تنها نشستی؟

میخواستم بحثو عوض کنم ولی چیزی به ذهنم نمیرسید که بگم.

مینو تو همیشه همین یه عطرو میزنی؟

آره بوش خاصه دوسش دارم چطور مگه؟

رومو ازش برگردوندم…

امان از این عطرای خاص که زندگی آدمو زیر و رو میکنن.

همون موقع مادربزرگم اومد تو تراس و حرفامون تو اوج قطع شد..

کیارش مامان جون،یه کمکی به آقا مهرداد بکن.

خودشون که پسر ندارن توام جای پسرشونی.

معلوم بود قند تو دل مینو آب شده.

مادربزرگمو عاشقانه دوست دارم،دلم نمیخواست حتی یه ذره هم دلشون بشکنه.

گفتم مامان جون شاید باورتون نشه من دل این کارا رو ندارم.

مینو با تعجب گفت؛وا تو که صبح تا شب سر و کارت با خون و این چیزاست تو دیگه چرا اینو میگی!!

آروم گفتم،سر و کارم با نجات دادنه نه کشتن.

چشمای درشتش برق زد،با مادربزرگ گرم صحبت شدن که از تراس اومدم بیرون.

حرفایی که شنیده بودم مثل ارتعاشات ناهماهنگ رو‌ مغزم رژه میرفتن.

واسم تحمل خونه ی خاله خیلی سخت شده بود.

بدون اینکه به مینو حرفی بزنم یا با کسی خداحافظی کنم رفتم و هیچکس تو اون شلوغی متوجه نبودنم نشد.

بعد از یک ساعت مینو پیام داد سراغمو گرفت گفتم بیمارستان کار پیش اومده اینجام.بلافاصله مامان و کیانا زنگ زدن جواب ندادم.

شب مامان دوباره تماس گرفت که بیا لااقل گوشت قربونی برای دوستات ببر،با حال عصبی طور گفتم،گوشت قربونی برای نیازمندانست نه بچه مایه دارا که بخورن گردنشون کلفت تر شه!

خودم از این که جواب مامانو گستاخانه دادم ناراحت بودم ولی میدونه که وقتی حالم گرفته ست باید به حال خودم بزارتم.

رو تختم دراز کشیدم چشمامو بستم صورت مینو اومد تو ذهنم،چند روز پیش که اومده بود اینجا متوجه شد که پیرهن سرمه ای که تنش کرده بودو همونجوری نگه داشتم.با یه لبخند خوشگل گفت، کیارش شاید بهتر باشه بیشتر به هم یادگاری بدیم.

پیرهنتو بده اتو کنم بپوشش حیفه.

چند ساعت نبود جدا شدیم ولی دلم براش تنگ شده بود.

از یه طرف ری اکشن عمه و مادربزرگش خیلی برام اذیت کننده بود.

اگه نظر باباشم همین باشه چی؟ اگه اگه اگه…

مغزم داشت داغون میشد.

چرا به خاطر گندی که بابا به زندگی مامان زد من باید تاوان پس بدم؟

روزای تلخ قدیم مدام میومدن تو ذهنم…گریه های مامانم…صدای عربده های بابام..

مامانم واقعا زن زیبایی بود و هست…اونقدر که بابا یه دل نه صد دل عاشقش شده بود.

واقعا ته عشق همینه؟اگه اینه که کاش قید مینو رو بزنم.

بابا فوق تخصص اورولوژی بود..یعنی هنوزم هست‌،اما من درباره زمانی که تو زندگی ما بود صحبت میکنم.

زمانی که دانشجو بوده و مامان و خاله م پدربزرگو برای بیماریش برده بودن بیمارستان بابا با یه نگاه دلش پیش مامانم گیر میکنه.

اونقد پیگیر میشه که آدرس و شماره خونه شونو پیدا میکنه،بعدم با کلی رفت و آمد و تعقیب و گریز بالاخره کار به خواستگاری و ازدواج میکشه.

دلم نمیخواد از دلیل جداییشون بگم،ولی مقصر بابام بود…

من و کیانا اصلا باهاش ارتباطی نداریم مخصوصا از وقتی که به قول کیانا تجدید فراش کرد.فقط زمانی که دانشگاه قبول شدم مامان بهش خبر داده بود که گویا رشته ی پرستاری دانشگاه سراسری اونقدی براش چشمگیر نبود که بخواد تشویقم کنه.به هر حال آقای دکتر از نوابغ و افتخارات مملکتن ما همین که مایه ننگ نباشیم براش هنر کردیم.

واقعا اگر مثل بابا باشم گزینه خوبی برای مینو نیستم خانواده ش حق دارن.

جلوی آینه وایساده بودم از تک تک اجزای صورتم که باهاش مو نمیزد متنفر بودم.

آخر شب تمام غم دلمو تو یه جمله جمع کردم و به مینو تکست دادم.

احساس میکنم ادامه ی رابطه مون به مشکل میخوره…

یه کم چت کردیم که حال هر دومون داغون تر شد بهش گفتم میخوام بخوابم.

گوشیمو خاموش کردم پرت کردم کنار.دلم میخواست خودمم از دنیا پرت کنم بیرون.

حدود ساعت ۲ صبح بود.

کیانا بدون اینکه در بزنه اومد تو اتاقم.

آهنگ نقطه ضعف شادمهرو گوش میدادم فوری صداشو خفه کردم ببینم چیکارم داره.

با خودم گفتم فقط خیال این یکی راحت شد..

کیانا با عصبانیت خودشو انداخت رو تخت.

کیارش؟؟؟

جونم؟

با مشت کوبید تو سینه م.

کیارشششش مینو رو ترکوندی داغون کردی بعدش نشستی شادمهر گوش‌ میدی!؟؟؟

با دهن کجی شروع کرد خوندن…«میتونست چی بشه چییییی شد»

چی میگی کیانا چی شده؟؟؟

گوشیشو کوبوند رو بازوم..چی شده؟ چند ساعته زار زده نگاش کن!!!

عکس مینو بود با صورت اشکی و چشمای پف واسه کیانا فرستاده بود.

قلبم تیر کشید.

کیانا،عشقم..

هیچم عشقت نیستم.خیلی نامردی واقعنی میگم اینو!

عزیز دلم هنوز کوچیکی نمیتونم برات توضیح بدم چی تو دلمه.

اصلنم کوچیک نیستم تو همه ش فکر میکنی هنوز کوچولو موندم!

خیله خب.باهام میای یه کم قدم بزنیم؟

نه خیرررررم همین الانِ الان به مینو زنگ بزن.

نمیدونم چرا این حرف از دهنم پرید،ولی ناخوداگاه گفتم؛

کیانا؟ دلت واسه بابا تنگ نشده؟

یه کم مات نگام کرد،چشماش اشکی شد زودی پاک کرد که حسشو قایم کنه، گوشیشو از رو تخت برداشت و آروم گفت؛ نه!

از اتاقم رفت بیرون و دیگه برنگشت،گوشیو روشن کردم،برای مینو نوشتم خواهش میکنم آروم باش بزار فردا حضوری حرف بزنیم.

ساعت ۶ رفتم بیمارستان،با حال سگی و داغون بدون اینکه یک ثانیه خوابیده باشم.

ماگ مینو رو تو پاویون دیدم دوباره به هم ریختم.

چند ساعت بعد از استیشن اورژانس تماس گرفتن گفتن که یکی از آشناهاتون مراجعه کردن.

سریع رفتم پایین خاله بود..با نگرانی دوید سمتم.کیارش خاله فدات شم مینو اصلا حالش خوب نیست.. از دیشب نمیدونم چش شده…

بقیه حرفای خاله رو نمیشنیدم..

انگار آب یخ ریختن رو سرم خدایااا نکنه بلایی سر خودش آورده باشه…

پرده رو فوری کشیدم کنار ،چشماش اصلا سو ‌نداشت هنوزم پر اشک بود…بی جون رو تخت اورژانس دراز کشیده بود.

به سختی لب زد..به مامان گفتم منو نیاره اینجا ولی…

هیسسسس! چه بلایی سر خودت آوردی؟مگه نگفتم فردا حرف میزنیم!؟

خاله اومد تو… بحثو عوض کردم.

آخه نمره و ژوژمان و این چیزا ارزش اینهمه فشار خوردن داره؟؟

چیزیش نیست خاله جون نگران نباشین،دکتر الان میاد میبینتش.

کیارش جان چند بار تا صبح بالا آورده دارم میمیرم از نگرانی…

یه دست به ته ریشم کشیدم مینو رو چپ چپ نگاه کردم.

چیزی نیست از اضطرابه.

بعد از نیم ساعت که معاینه شد براش سرم و آمپول تری فلوزیک تجویز کرده بودن.

خیال مامانش یه کم راحت شده بود و تو راهرو نشسته بود.

خاله جون گفتم براتون قهوه بیارن یه کم سرحالتون میکنه.من برم سرم مینو رو وصل کنم.

باشه قربونت برم دستت درد نکنه.زحمتای مینو همیشه گردنت بوده ببخش کیارش جان.

اختیار دارین.

دوباره با سگرمه های تو هم رفتم سراغش.

اول آمپولتو میزنم که با سرم اذیت نشی.

مظلوم صدام کرد..کیارش..

دوباره داشتم دچار ایست قلبی میشدم ولی خودمو کنترل کردم.

بله؟

آروم گفت ؛هیچی…

به سختی چرخید رو شکم دراز کشید.

زیر لب گفت،آمپولش درد داره؟

همم تزریق عمیق عضلانیه شل کن اذیت نشی.

از ترس خودشو جمع کرد.نمیتونستم بی تفاوت باشم،با اینکه ازش ناراحت بودم ولی تقصیر منم بود.

ترس نداره آروم میزنم.

یه کم عضله رو فشار دادم کم کم خودشو رها کرد نیدلو فوری فرو کردم…

سعی میکرد خودشو کنترل کنه ولی آخراش صداش درومد..

آیییییییی کیارشش.

نمیخووووااام درد دارهههه.

تموم شد،بیا پدو یه کم فشار بده خون نیاد.

گریه چرا دوباره؟!

مطمئن شدم دیگه دوسم نداری.

یعنی چی؟ چه حرفیه میزنی؟

آمپولش خیلی درد داشت حتی یه کوچولو دلداری ندادی.

عزیزمم…بده من دستتو ،هنوز درد داره؟

اشکاش میریخت رو کاور تخت..اوهوم.

خب دستتو بردار دیگه لازم نیست فشار بدی.

صاف بخواب سرمتو وصل کنم یه کم جون بگیری.

مینو باز شروع کردی؟واسه یه آمپول تا دو هفته میخواد سرخ و سفید شه و جلو صورتشو بگیره!

ناسلامتی قراره زنم بشی دیگه نه؟

بیشتر خجالت کشید داشت کامل تو تخت فرو میرفت.

دستت خوبه؟!

بد نیست.

ظاهرا بخیه ها جوش خورده کاملا میشه کشیدشون.

نههه کیارش.

جونم؟چیه؟!

میترسمممم…

بخیه کشیدن که درد نداره!

واقعا؟

واقعا!حالا بده من دستتو…

تو رو خدا با اسکالپ نزن تو رو خدااا…

عزیز دلم چیکار به جزئیات داری؟ ببند چشماتو.

میشه نزنی؟ قول میدم برم خونه کلی آب و غذا بخورم.

تموم شد وسط فرمایشاتون وصلش کردم…

واقعا؟

آره.

من میرم استراحت کنی.

کیارش…

جونم؟

میشه ۵ دیقه بمونی پیشم؟

چرا نشه؟ده دیقه میمونم.خوبه؟

چرا دیشب اون حرفا رو زدی…تو رو خدا بهم راستشو بگو.تا صبح هزار تا فکر تو سرم اومد و رفت که من چیکار کردم که اینجوری شد؟؟

مینو..

جانِ مینو بهم بگو…

خوشگلِ من.مقصر حال بد الانت منم ولی قول میدم آخرین بارمه.

کیارش؟!

مینو من مثل بابام نیستم به خدا نیستم.

کی همچین چیزی گفته!؟؟؟

بگذریم.من تصمیممو گرفتم،میخوام با ترسام مقابله کنم،وقتی رفتم خونه به مامان میگم تماس بگیره واسه شب عید اگه بشه بیایم خونتون واسه صحبت.

چی؟؟؟؟

چیکار میکنی دختر پا نشو از جات.

کیارش باورم نمیشه یهویی…

یهویی نیست..

راستی کیانا چی؟ فکر میکنی قبول میکنه؟

کیانا دیشب نزدیک بود به خاطرت یه فصل کتکم بزنه.شانس آوردم بهم رحم کرد.

واقعا؟ یعنی دوسم داره.

کمتر از من نه.

ده دیقه م بیشتر شد! حالا برم؟

اوهوم…ولی دلم تنگ میشه.

منم همینطور زودی میام بخیه ها رو میکشم.

کیارش!!

کیارش نداره میخوای عفونت کنه؟!

هممم باشه.

خاله داشت با تلفن حرف میزد اشاره کردم که همه چی رو به راهه.

یکم بعد اومدم بخیه ها رو بکشم و راهی خونه بشن.

یه مقدار دیر شده بود و زخم زیادی بسته شده بود.

عزیزم آروم! اصلا تکون نده گره ها رو یواش باز کنم.

..درد نداره خوشگلم تقلا نکن.

میترسم حالمو بد میکنه کیارش.

چرا نگاه میکنی خب؟تموم تموم.پماد زخم بزن روش حتما.

کیارش…

جونم؟

مرسی که همیشه پیشمی.

دستشو گرفتم، دلت قرص باشه ،سه شنبه با ؛

یه دسته گل بزرگ پیشتم….

ممنون که خوندید دوستان

ارادت دارم

کیارش

خاطره حدیث جان

سلام به همگی حدیث هستم ۲۰ سالمه یه خواهر کوچیک تر از خودم دارم که ۱۸ سالشه میخام خاطره آمپول خوردنم از زنداییم رو براتون بگم

خاطره👇

پدر و مادرم و داییم به خاطره یه کاری رفته بودن ترکیه و منو خواهرم و زنداییم خونه دایی بودیم یه هفته ای بود که سرماخورده بودم و زنداییم گفت باید بریم دکتر پاشدیم رفتیم بیمارستان بعد از کلی معاینه رفتیم دارو خانه دارو هارو زندایی گرفت و بهم نشون نداد و رفتیم خونه منم فکر کردم آمپول نداده بعد از نهار زندایی رفت تو اتاق و صدام کرد منم رفتم زندایی گفت حدیث جان دکتر بهت آمپول داده بخاب تا برات بزنم زود خوبشی با بغز گفتم چنتاس گفت زیاد نیست بخاب( جا داره اینجا بگم که هروقت بخام آمپول بزنم چون میترسم باید پریسا پیشم باشه ) پریسا رو صدا زدم نشست روی تخت و منم سرمو گزاشتم روی پاش و دستشو گرفتم زندایی اومد بالا سرم و شلوارمو تا پایین باسنم داد پایین و پد رو کشید و نیدلو فرو کرد

من= آییی

زندایی= نفس عمیق بکش

خیلی درد داشت گریم گرفته بود و دست پریسا رو فشار میدادم

من= زندایی😢😭

زندایی = جانم

من= خیلی درد داره درش بیار😭

تموم شد و کشید بیرون و سمت مخالف رو پنبه کشید

من=زندایی ترو خدا بسته 😭

زندایی=عزیزم این درد نداره

خدایی درد نداشت و من از ترس گریه میکردن دو باره همون سمت رو پنبه کشید و سریع نیدلو وارد کرد

من =آاااایی

زندایی=پریسا مراقب باش تکون نخوره

پریسا= چشم

و شروع کرد به تزریق که دادم رفت هوا

من=زندایی ترو خدا درش بیار 😭😭😭

زندایی= آروم باش عزیزم داره تموم میشه🙂

تموم شد و کشید بیرون خیلی خیلی درد داشت زندایی جاشو برام ماساژ داد

پریسا کارشو بلده سریع آرومم کرد زندایی یه شربت بهم داد و خابم برد

خاطره هلما جان

سلام دوستان هلما هستم دوباره اومدم با ادامه خاطره قبلی امیدوارم که خوشتون اومده باشه نظراتتونم بنویسید برام ممنونم…

بعداز اینکه رسیدیم خونه حسین کمک کرد لباسامو عوض کردم و رفتم دوش گرفتم اومدم از بیحالی نا نداشتم دیگه موهامو حسین خشک کرد برام اومدم تو سالن رو کاناپه دراز کشیدم هنوز یه کم سرفه میکردم چن دقه ای یه بارحسین اسپری اورد زد برام تلویزیونو روشن کردم نفهمیدم کی خابم برد اصلا حدود ساعت ۲عصر بود حسین صدام میزد گفت پاشو خاب بسه شکمت خالیه یه چیزی بخور قرصاتو بخور سرفه میکردی تو خاب بیدار شدم دیدم حسین از بیرون غذا سفارش داده اکبر جوجه سفارش داده بود دست و صورتمو شستم و اومدم جاتون خالی شروع کردیم خوردن تازه میفهمیدم چقدر گشنمههه ولی نصف غذا رو که خوردم سیر شدم هرچی حسین گفت بیشتر بخور گفتم نمیتونم دارم میترکم دیگه بلند شدم کارای خونه رو انجام دادم چشمتون روز بد نبینه غذای سرخی و چرب برا من خیلی بدههه به خاطره الرژی سرفه هام شروع شد حالا سرفه نکن کی سرفه کن دیگه قرصا و شربتی و که داده بود خوردم و تا اخر شب مشغول کار بودم و سرفه میکرد شب تا صبح هم تو خواب سرفه میکردم حسین هم کلافه شده بود بنده خدا میگفت اصلا حواسم نبود این غذارو نخرم صبح شدو طبق معمول منو حسین شب قبلش به خاطره سرفه های بنده خواب راحت نداشتیم حسین گفت بریم پیش فوق تخصص که قبلا میرفتی گفتم نمیخاد خوب میشم گفت ریه هات درگیر شده فصل بهارو تابستونم تو همیشه بدتر میشی همین الان بریم تا بدتر نشدی قبول نکردم گفت پس اماده شو بریم درمانگاه امپولتو بزن گفتم ای بابا ولم کنا با قرص و شربت خوب میشم گفت پاشو من عجله دارم میخام برم سرکار تا یکساعت با من بحث میکرد که راضی شدم بلند شدم با نارضایتی امادع شدم اومدم گفت بریم گفتم اره رفتیم سوار ماشین شدیم گفتم حسین خیلی دردم میادا دیروز فلج شدم گفت درعوض خوب میشی بعدم بادمجون بم افت نداره نترس خانمم منم گفتم واقعا که همینجور که میرفتیم خونه بهداشت نزدیک خونمون دید که بازه گفت اه بیا اینجا بزنه برات ماشینو پارک کرد گفت بشین بپرسم ببینم تزریق میکنه رفت و اومد گفت پیاده شو خودش داروهامو از داشبورد برداشت و منم پیاده شدم رفتیم داخل یه خونه بهداشت بزرگ و مجهز بود معلوم بود تازه ساخته چنتا میز داخل سالنش بود صدای یه خانم و اقا هم میومد خلوت بود کسی هم نبود حسین گفت بیا تو این اتاق رفتیم داخل اتاق یه خانم حدود50سالع با اقای30ساله بودن سلام کردم و جواب دادن حسین دوتا امپولو دراورد داد بهشون اقاعه سرنگارو دراورد شروع کرد اماده کردن همون امپول امینو فیلین و تریامسینولون بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت منم از استرس و خجالت واقعا معذب بودم جلوشون حسین کیفمو گرفت گفت بخاب کفشمو دراوردم رو تخت نشستم اقاعه گفت بخاب دمر خابیدم رو تخت ایقدر میترسیدم اقاعه گفت خانم جلالی شما میزنید براش خانم جلالی گفت نمیتونم دارم این پرونده رو ثبت میکنم اگه بلند بشم سایت برمیگرده از اول گفت خیله خب حسین اومد دستمو گرفت مانتومو اوردم بالا یه کم شلوارمو اوردم پایین اقاعه اومد کنار تخت به حسین گفت مگه میترسه حسین گفت یه کم گفت پاتو اصلا تکون نده شلوارمو بیشتر تا وسط باسن اورد پایین پنبه کشید در حین پنبه کشیدن دارتی فرو کرد پامو اوردم بالا گفتم اخخخخ حسین فورا پامو گرفت اقاعه گفت تکون نخورر پمپ کرد یعنی از درددد خجالت میکشیدم صدا هم بدم سرمو کردم تو تخت محکم گفتم ایییی حسین گفت تموم ددرش اورد پنبه محکم جاش فشار داد اونطرفو هم تا نصفه اورد پایین گفت تکون نخوریا شل بگیر پنبه کشید اینم مثه قبلی در حین پنبه کشیدن دارتی فرو کرد بلند گفتم واااای ایییی پمپ کرد ووای میسوختااا اروم گفتم بسع گفت تمومه لبمو گاز میگرفتم ایی دراورد جاشو فشار داد گفت تموم ببخشید اگه دردتون اومد اخه امپولش حجش دار بود و درد داشت گفتم ممنون اقاعه رفت پشت میزش و حسین لباسمو درست کرد کمک کرد بشینم نشسم صورتمو جمع کردم چیزی نگفتم حسین میخندید بهم چشم غره رفتم بهش کفشمو پوشیدم خداحافظی کردم اومدیم بیرون گفتم مرض چرا میخندی گفت قیافت دیدنی بود گفتم خب درد داشت گفت باشه بابا دوتا دونه امپول بودا انگار ارپیچی خورده گفتم خفه بابا منو رسوند خونه رفت سرکار بهتر شدم ولی هنوز خوب خوب نشدم چون فصل بهار و تابستونه هرسال همین مکافاتو دارم دعا کنید خوب بشه واقعا آسم و آلرژی بدترین چیزه سخته مخصوصا نفس تنگیشو سرفه کردنش ممنونم که با چشای قشنگتون. خوندید انشااللع خوشتون اومده باشه

خاطره آناهیتا جان

سلام

آناهیتا 🌋🌋هستم.....

روز شنبه ۲۱ دی بود که به خاطر ورم شدیدی که پای مادرم داشت برده بودنش بیمارستان و فکر نمیکردم اون آخرین دیدار منو مادرم بوده باشه🥺🥺🖤🖤

دوشنبه ۲۵ دی ماه بود اولین امتحانم رو پشت سر گذاشتم شب قبلش بیدار بودم تا صبح و میخوندم هر چند اون درس رو افتادم بماند......

اون روز کلا دلشوره داشتم ...دلشوره عجیب ....خواهرم وقتی میخواست بره پدرم رو با خودش برد بیمارستان.....گفتم عجیبه ....یه چیزی هست که نمی‌خوان به من خبر بدن ....

خواهرزاده ام رو پیش من گذاشته بودن....وقتی بردمش باشگاه بازم تو دلم آشوب بود

هی زنگ پشت زنگ به خواهر هام به پدرم به هرکی زنگ میزدم جواب نمیدادن😑😶😶 وقتی اومدم خونه هراسان خاله ام اومد خونه امون ....

گفت تمیز کن خونه رو .....

و هیچ چ

و هیچ چیزی بهم نمی گفتن

آره دلشوره هام بیجا نبود .....مادرم همه ی وجودم از کنارم پر کشیده و رفته بود💔💔💔🖤🖤

وقتی خبر رو شنیدم دنیا روی سرم خراب شد ....دهنم قفل شد و هیچی نه میخوردم نه می گفتم .....لرز تمام وجودم رو گرفته بود .... تهوع شدیدی داشتم ....هر لحظه میرفتم و می پریدم بیرون از خونه و میرفتم سرویس

همه کلافه شده بودن .....

تو اتاق یه گوشه کز کرده بودم

یکی از فامیل زنگ زد به اورژانس......بعد از یه مدتی اورژانس اومد داخل خونه ..... دو نفر اومدن تو ... یکی شون اومد فشار خونم رو چک کرد ....ضربان قلبم رو چک کرد ....قند خونم رو چک کرد ....تب بدنم رو گرفت .......

یکیشون گفت چراچیزی نمیخوری همینه دیگه باید اعزامت کنم بیمارستان

تا اینو گفت 😳🥺🥺 زدم زیر گریه که نمیام و نمیخوام .....لج کرده بودم با زمین و زمان

عموم اومد تو و رضایت نامه رو پر کرد و منو بردن درمانگاه

اون شب همه آمپول های داخل سرم رو برام عضلانی زدن و دردناک ترین آمپول ها رو خوردم بماند

غم از دست دادن مادر به شدت سخته 🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔

خاطره A

سلام به همگی ❤️

جمعه بود که خیلی کسل و ناراحت بودم دلشوره ی عجیبی داشتم صبحش با خواهرم رفتیم باشگاه

ولی باز نميتونستم حواس مو جمع کنم و تمرین ها رو به درستی انجام بدم

یکی از بچه ها دستش لای میله ی وزنه ها گیر کرد کمک‌کردم براش آتل بستم و بعدش هم آمبولانس اومد و بردنش بیمارستان

به خواهرم‌گفتم برگردیم خونه و برخلاف همیشه که با پیاده میرفتیم ماشین گرفتیم و رفتیم خونه

نیم ساعت نگذشته بود که بابام زنگ زد به مامانم و گفت دخترعموم حالش بده و دارن اعزامش می‌کنند

فورا آماده شدیم و رفتیم بیمارستان

خونریزی شدید معده داشت و سطح هوشیاری و فشارش نرمال نبود

پزشکش اومد و گفت باید فورا اعزامش کنیم

با کلی دعوا و نگرانی بعد ۴ ساعت اعزام شد بیمارستان توحید سنندج

ولی متخصص گوارش بعد۲۰ ساعت اومد بالاسر بیماری که اعزام شده بود

صبح زنگ زدم به مامانم گفت حالش بهتره

کمی خیالمون راحت شده بود که یه ساعت بعدش مامانم با گریه زنگ زو و گفت رفته تو کما و حالش خیلی بده

شوهرخواهرم اومد و راهی سنندج شدیم

بماند که تا رسیدیم مردیم و زنده شدیم

استرس ترافیک گریه دست به دست هم داده بود تا جون به لب مون کنه

ساعت ۱ بعداظهر رسیدیم بیمارستان و بعد چند دقیقه آی سی یو رو پیدا کردیم و رفتیم همه نشسته بودند

یکی دعا میخوند

یکی گریه میکرد

و دکتر و پرستارها هر بار یه چیزی می‌گفتند

سرطان داره

خونریزی داره

کبدش از کار افتاده

و...

تقریبا ساعت ۳ بود که وقتی در و باز کردن با زن عموم رفتم داخل و دیدمش

بدن سرد و چهره ی زیباش به کلی دستگاه وصل بود

پرستار اومد و گفت باید از اتاق بریم بیرون

حدود ساعت ۵ بود که گفتند بریم حیاط بیمارستان کمی هوا بخوریم

اکثرا رفته بودند نصف راه بودیم که کد ۹۹ رو برای آی سی یو صدا کردند

یه حس بدی بهم دست داد

برگشتم که پرستار ها گفتند مریض شماست کد خورده

درد بدی تمام وجودم و گرفته بود از شدت گریه جلوی خودم و نمی‌دیدم

زنگ زدم به بابام و بعد چند دقیقه همه اومدن داخل

نفسام تنگ شده بود و ترس بدی تمام وجودم و گرفته بود

حدود ۲۰ مین بعد وقتی دکترا می‌رفتند گفتند که مریض برگشته

از ته دل خداروشکر کردم

سرپرستار پسرعموم و صدا کرد و گفت امروز ۷ بار کد خورده و حالش اصلا خوب نیست

به یکی از دوستام که پرستار بخش قلب بود زنگ زدم و گفت شب شیفتم قبلش میرم میبینمش بهت خبر میدم

از وضع و علائمش به دکتر f گفتم برام توضیح داد و سعی داشت آرومم‌کنه

دوستم بهم‌زنگ‌زد اولش پرسید مریض چه نسبتی باهات داره

گفتم‌یکی از فامیل های دوره

گفت بیا بخش قلب برات توضیح میدم

رفتم پیشش اومد و برام توضیح داد

حالش خوب نیست

علایم حیاتی اش خیلی بده

درصد زنده موندنش ۱۰ از ۱۰۰

و هر چیزی که میگفت مثل یه تیری به قلبم فرو می‌رفت

فقط تونستم دستم و به دیوار تکیه بدم

صداهای نامفهومش تو گوشم بود که صدام می کرد کمک کرد رو صندلی نشستم بهم آب داد

و خواست فشار مو بگیره که گفتم نمیخوام باید برم

گفت این حالت بخاطر یه فامیل دور بود؟

دخترعمومه خواهرمه عزیزمه🙂

با تکیه به دیوار بلندشدم و رفتم پیش بقیه

همه بیرون بودن من و عموم تو سالن جلو در آی سی یو بودیم از اینکه میدونستم داره میره و نميتونستم چیزی بگم قلبم آتیش گرفته بود

پرستار اومد در و باز کرد گفت میتونید ببینیدش

با عموم رفتیم داخل حدود نیم ساعت کنارش بودیم

اومدیم بیرون جلو در نشستم و دعا میکردم

حدود ۴ صبح دخترعموم اومد و فقط دعا می‌کرد صبح نشه

انگار با صبح شدن زندگی ما پر از غم‌و گریه میشد

با روشن شدن هوا رفتم داخل نشسته بودم که قلبش واستاد

بعد ۲۰ دقیقه زمان مرگ و اعلام کردن

مثل داستان همه ی خاطراتش جلو چشمم بود

انگار قلبم با قلبش واستاده بود

درد خیلی بدی داشتم ولی جسمی نبود تک تک سلول هام داشتند درد می‌کشیدند

چند لحظه بعد بیمارستان و صدای گریه گرفته بود

دخترعموم از حال رفته بود زنگ‌زدم به دوستم اومد کمک کرد بردیمش اورژانس سرم وصل کردن براش

دوستم صدام کرد گفت دست تو بده بهم فشار مو گرفت گفت پایینه میخوای برای توهم سرم‌بزنم

گفتم نمیخوام

گفت چیزی خوردی ؟

دو روزی میشه نه فقط کاری کن معده ام خیلی درد میکنه

رفت با یه آمپول برگشت

آستین تو بده بالا چند بار برای رگ‌گشت و یه رگ‌پیدا کرد آمپول و آهسته تزریق میکرد

دلم‌خیلی پر بود شروع کردم گریه کردن

کنترل مو از دست داده بودم

تازه فهمیدم چه بلایی سرمون اومده

پنبه گذاشت و گفت ببخشید دردت اومد

ولی من دردی حس نکرده بودم

حتی نمی دونستم کجام و چیکار میکنم

حدود ساعت ۱ بود برگشتیم شهرخودمون لباس هامو عوض کردم و رفتیم بهشت زهرا

ولی خاک سرد نبود

دردی تسکین داده نشد

حالی بهتر نشد

اشکی خشک نشد

تقریبا ۴ ۵ روز گذشته بود از خاکسپاری و غذایی نخورده بودم

بدنم ضعف داشت ولی همه ی اون اتفاقات جلوچشمم داشت رد میشد

زن عموم با حال بد خودش به فکر من بود و می‌گفت دخترم و از دست دادم شما رو دیگه نمی تونم از دست بدم ولی دست خودم نبودم حتی بوی غذا حال مو بد میکرد

اخر شب وقتی برمگیشتیم خونه بابام گفت باید بریم بیمارستان اینجوری نمیشه

با پسرعموم و بابام رفتم بیمارستان دکتر معاینه کرد سرم و پنتوپرازول ضدتهوع و دوتا آمپول دیگه نوشته بود

اورژانس دراز کشیدم پرستار اومد حدود ۱۰‌مین‌ گشت ولی رگ پیدا نکرد

سرپرستار و صدا کرد روی پام و نگاه کرد رگ‌نبود روی ساق دستم رگ‌پیدا کرد و رفت

ولی درد بدی داشت پسرعموم صداش کرد گفتم داخل رگ‌نیست خیلی درد دارم ولی پرستار گفت داخل رگه و اشتباه میکنم و چند دقیقه بعد که دستم ورم‌کرد اومد و رگ‌دیگه پیدا کرد آخراش اینقدر بی تاب بودم و فضای بیمارستان برام خفه بود که سرم و در اوردم و رفتیم خونه

مر‌گ عزیز و هم خونت قلب تو آتیش میزنه

پشتت و خم‌میکنه و زندگی تو دگرگون میکنه

الان تنها جایی که آرومم‌میکنه سرخاکشه و فکر کردن و نگاه کردن به عکس و خاطراتش

امیدوارم کسی عزیزش و از دست نده🖤

https://t.me/khatereh_ampoooli/13640

À......

خاطره تمنا جان

سلام عزیزان خوبید

تمنا هستم 16 ساله و اهل تبریز

تو این یک ماه که نبودم درگیر امتحان ها بودم و یه اتفاقی افتاد که هنوز هم نتوسنتم باهاش کنار بیام🥲

هشتم خرداد ماه بود صبح زود مامان رفته بود بیرون دیگه منم بیدار شدم میخواستم برم دینی رو بخونم که داداشم گفت تمنا میخوام یه چیزی بگم ولی باید قول بدی قوی باشی و احساسی تصمیم نگیری..

گاهی وقتا یه اتفاق هایی تو خانواده میفته که ما باید منطقی پیش بریم تا خانواده رو حمایت کنیم

قلبم داشت تو دهنم میزد عمه ی بنده یکم مریض احواله فک کردم اتفاقی برا ایشون افتاده که گفتم داداش عمه چیزش شده

_نه دخترم، مامان فردا یه عمل کوچیک داره..

چراااا؟؟؟

_میدونی که دکتر گفته بود شاید دستش رو عمل کنن مامان بخاطر استرس ها و امتحان های تو گفته بود بمونه برا تیر ولی دیگه منو بابا و ابجی تصمیم گرفتیم وقت عمل براش بگیریم مامان خودش خبر نداره راره ظهر بگم براش😖

دیگه هیچی نگفتم ولی خب مثل همیشه کنترلی روی گریه ام نداشتم داداش یکم بغلم کرد و حرف که بگم طولانی میشه

ظهر داداش با همه هماهنگ بود اومد خونه مامان هم تعجب کرده بود که داداش زیاد برا ناهار نمیاد خونه

از قضیه عمل دختر عمه ی مامان و دختر خاله اش که همون ابجی صداش میزنیم خبر داشت به مامانجون هم نگفتیم چون استرس براش سمه

مامانجون دو سال پیش یه غده تو سینش بود که عمل کردن سر قضیه مرگ خاله ام خیلی شکسته شده دیگه عمل مامان رو بهش نگفته بود

مامان خودش شوکه شد بهش گفتن فردا عمل داری

منم دوباره تب کرده بودم کلا خبر اینطوری بشنوم همون لحظه من سرما میخورم و تب میکنم نمیدونم چرااا😡

عصر دیدم اصلا حرفایی که میزنن راجب عمل دست نیست کلا با عل جور درنمیاد

گفتم مامان تو روح نیر چیشده که میخوای عمل کنی ؟ که مامان گفت مثل مامانجون تو سینش غده هست

شب دیگه من چشام باز نمیشد دماغم گرفته بود تب داشتم اصلا تمرکز نداشتم درس بخونم فرداش هم امتحان داشتم

شب ساعت دو و نیم خوابیدم صبح ساعت پمج با صدای مامان اینا بیدار شدم

یکم ناراحت شدم که چرا منو بیدار نکردین با گریه و ران مامان رو راهی کردم

دیگه اکثر کسایی که میدونستن مامان عمل داره از شب با مامان حرف زده بودن که باید بیایم و فلان مامان هم کلافه شد گفت شما جلوتر از من برید جا بود منم میام

صبح شش نفری رفتن بیمارستان

تو سه ساعت من 12 درس دینی خوندم رفتم امتحان

از شانسم امتحان راحت بود دیگه زود نوشتم اومدم بیرون برم بیمارستان

عاطفه(دخترِ دختر عمه ی مامان) اومد دنبالم گل گرفتیم رفتیم بیمارستان

بابا اتاق VIP گرفته بود همه جمع بودیم تقریبا تو اتاق ده نفر میشدیم

میدونم تا اینجا خیلی طولانی شده خاطره شرمنده

دیگه مامان فرداش مرخص شد منم به جای بهتر شدن بدتر شده بودم سرفه هام خیلی اذیت میکردن

داداش زنگ زد به داداش امیر که هست بیاد منو ببینه یا ارومیه هست ( ارومیه زندگی میکنه داداش امیر)

داداش امیر اومد معاینه ام کرد

+تمنا راستش رو بگو از کی قرص قلبت رو نخوردی

به قول اقا پارسا این قلب همیشه منو لو میده

با یه لبخند که سعی میکردم عصبیش نکنم گفتم از دو روز پیش نخوردم

یه نگاه چپی به من انداخت یه غر ریزی هم به داداش زد

+تو نمیشناسی خواهرتو اونطوری که خبر عمل داداش لاقلچک میکردی ببینی قرص هاشو میخوره یا نو

کل خانواده رو کلافه کردم سر نامنظم بودن قرصام

_داداش امپول که نمیدی

+تمنا کمه دوباره شروع نکن باید خوتو درمان کنی تا بتونی به مامانت برسی یا نه

دیگه هیچی نگفتم

حس میکنم خیلی مظلوم واقع شدم تو این دو دفعه که معاینه شدم و اصراری بر امپول نزدن نکردم کلا فرصت هرگونه اصرار رو ازم گرفتن هر سری با حرفاشون

_پس سرم ننویس کار دارم سرم بزنم خوابم میگیره

+چشم دیگه چی

_هیچی🥺

+تمنا بغض نکن دیگه بخدا امپولات کمن اگه رعایت کنی و قرصاتو سر وقت بخوری

داداش امیر رفت امپول رو خریدم منم مثل این نترس ها دراز کشیدم امان از قلبم که تو دهنم میزد

دیگه داداش امیر اومد داداش فرهاد هم پیشم بود اماده ام کرد

_داداش توروخدا میترسم اروم بزننن😭😭😭

+تو خودتو کنترل کن سفت نشو من اروم میزنم یسری امپول ها یکم درد دارن دیگه تمنا

+ولی اذیت کنی خودت درد میکشی چون قرصای قلبت رو هم درست مصرف نکردی حتما تنبیه داری

پنبه رو کشید و پوستم رو جمع کرد امپول رو زد

_اخخ داداش

+جانم تمومه تموم

زود درش اورد

+شل باش تمنا اولین بارت نیست که پنی میزنی خودتو شل نگه دار نه دردش بیشتربشه نه پات کبود بشه

اخ از درد پنی که هیچ وقت نتوسنتم باهاش کنار بیام

+داداششش درد داره درش بیار بسهههه

_میدونم دورت بگردم تموم یکم تحمل کنی درش اوردم

+بسمهههه اخخ پاممممم

_تمنا داری سفت میکنی هاا شل کن

+نمیخواممم نمیتونمم تمومش کن اخ داداش فرهاددد

*جانم دخترم تموم شد تمومم

امپول رو در اورد پنبه رو یکم فشار داد

+فشار نده😭

_اروم باش باشه

_یدونه دیگه داری برا شب یا خودم میام میزنم یا مریم (همسر داداش)

دیگه تا مامان بیاد عین کوزت کار کردم البته مامانجون و یه کمکی داشتیم که همیشه میاد ولی خب اکثر کارا رو دوش خودم بود و نمیزاشتم مامانجون زیاد کار کنه

شب هم امپول رو نوش جان کردم با سرو صدای کمتر چون مهمون داشتیم

این سه هفته هم خونه پر از مهمون بود و امتحان های من مزین به رنگ عالی قهوی

فیزیک رو که کلا خراب کردم پاسخنامه ام پر از خالی بود

چون اصلا نتونسته بودم روی کتاب رو باز کنم هرچی نوشتم از یادگرفته هام تو کلاس بود

شبا بیدار میموندم در اوج خستگی و بی تمرکزی درس میخوندم صبح مهمون راهی میکردم ولی همشون فدای یه تار موی مامانم

مامان بهتره خدارو شکر ولی خب از اخر این ماه قراره شیمی درمانی هاش شروع شه و دکتر گفته چون هورمون هات فعاله و پریود میشی انگار یکم شیمی درمانی هاش قراره سنگین باشه

*دختر خاله ای که گفتم در واقع دختر خاله مامانجونم هست ولی خب چون مادرون زود به رحمت خدا رفتن و لحظه مرگشون به مامانم گفتن که دختر به تو سپردن اکثرا پیش همیم و منو داداش ابجی صداش میزنیم

*دخترم صدا زدن های دادش هم یجوری دلگرمی برا من و خودش هم میدونه و تو مواقع که اوکی نیستم دخترم صدام میزنه

حس کردم لازمه اینا رو بگم تا چیزی نباشه تو خاطره که متوجه نشده باشین

پ.ن :من تا حالا تجربه نوشتن نداشتم امیدوار با تموم ناشیگری هام توی نوشتن از خاطره ام لذت برده باشین

بابت طولانی بودن خاطره هم عذر میخوام

پ.ن :خیلی دلم میخواد روزای نداشتن نیر رو بنویسم هنوزم نداشتنش رو عادت نکردم هنوز روز خبر دادن مرگ نیر رو هضم نکردم

پ.ن : از کسانی که تو خاطره ی قبلی لطف داشتن و نظر گذاشتن هم ممنونم

در پناه حق🙂

تمنا🍁

خاطره پدرام جان

خاطره آقا پدرام 🖐

سلاااام به همه 👍. میدونم خیلی زود اومدم😁 ولی همه اینا دلیل داره و دلیلش هم اینه که من برای یه مدت حدودا ۱ تا ۲ ماهه نیستم ☺️ برای انجام کاری دارم میرم خارج از کشور بیش رفیقم و فکر می‌کنم حتی وقت سر خاروندن هم ندارم 😖

گفتم حالا تا خاطره یادم هست و وقت دارم بگم 😕

خب خاطره برمیگرده به دوران دانشجویی : استاد ما ۴ سال از ما بزرگتر بود و خیلییی آدم پایه و شوخ طبع بود اما بعضی موقع واقعا جدی بود . 😕 ترم آخر بودیم که یکی از بچه ها گفت آقا یه مسافرت بچینیم و بریم حال و هوامون عوض بشه 😫قرار شد بریم تبریز توی بهمن ماه برنامه رو جور کردیم ولی فقط مرخصی مونده بود 👍 روز آخر رفتیم دانشگاه و آخر کلاس رفتیم پیش استاد و گفتیم ما برای ۳ روز مرخصی میخوایم 😄

+استاد : حالا کجا میخواید برید ؟ 🧐

-من : با اجازه داریم میریم تبریز یکم حال و هوامون عوض بشه

+خب شما نباید بپرسید از من ببینید من میام یا نه ؟ 😠

یکم بچه هارو نگاه کردم . گفتیم

+خب استاد هنوز دیر نشده میخواید بیاید

-دوست دارید ؟ 😒

هممون زدیم زیر خنده و گفت : آره اگر اشکال نداره

هیچی دیگه شدیم ۴ نفر من و جواد و علی و استاد . 😄

روز موعود فرا رسید . با ماشین من قرار شد بریم همه وسایل رو جابه جا کردم و رفتم دنبال علی و جواد و بعد رفتیم دنبال استاد 👍 راه افتادیم من راننده و استاد جلو نشست و علی و جواد هم پشت نشستن نصف بیشتر راه رو رفته بودیم که یهو من اصلا حالت تهوع گرفتم و سردرد شدید😢 سریع زدم کنار خوشبختانه مغازه اونجا زیاد بود 👍 پیاده شدیم استاد گفت :

+پدرام جان حالت خوبه؟ آخه رنگتم پریده😦

-آره یکم حالت تهوع دارم فقط 😕

+ممکنه به خاطره ماشین باشه؟

-فکر نکنم چون تاحالا سابقه نداشتم 😣

رفتم یه آب معدنی خنک خریدم . می‌خواستیم راه بیفتیم که دیدم اصلااا حالم خوب نیست به علی گفتم :

+علی من حالم خوب نیست بشین پشت فرمون 😞

-میخوای بریم درمانگاه ؟ 😦

+نه اوکی میشم بریم

راه افتادیم ولی اصلا حالم خوب نبود سرم داشت منفجر میشد از درد حالت تهوع داشتم 😫

بعد از حدودا ۶ ساعت رسیدیم اگه اشتباه نکنم .تهوعم یه کم کم شده بود ولی خوب خوب نه 😢

رفتیم وسیله هارو گذاشتیم هتل من اصلا حتی نمیتونستم حرف بزنم از سردرد. استاد گفت

+پدرام حالت خوب نیستا بزار ببینمت 😤

- نه نیازی نیست استاد👍

+چرا انقدر لجبازی میکنی تو . داری از دست میری 😡

دیگه دیدم واقعا خیلی سرم درددد میکنه تسلیم شدم گفتم باشه

رفتیم توی اتاق بچه ها هم اومدن استاد معاینه کرد گفت فقط یکی از دارو هاتو همرام ندارم رفتیم بیرون یادت باشه بگیریم 👍 گفتم باشه

+ ۲ تا آمپوله برگرد بزار بزنم

-استاد با قرص اوکی میشم 😞

+پدرام بحث نکن با من بهت میگم برگرد 😠

منم باهاش رودروایسی داشتم بچه ها نگام کردن با نگام بهشون فهموندم که یجوری کمکم کنن بپیچونمش 🥺

علی : استاد حالا بریم یه دور بزنیم بعد برگشتیم بزنین 😕

استاد : نه حالش خوب نیست الان میزنم براش بعد بریم بیرون ( داشت آماده میکرد آمپولارو ) پدرام برگرد 😒

دیگه دیدم واقعا روم نمیشه گفتم : استاد راستش من روم نمیشه 🙁

استاد : برگرد بابا مگه دختری تو 😂

جواد اومد گفت: پدرام برگرد و کمکم کرد برگشتم و خودش شلوارمو کشید پایین

استاد با ۲ تا آمپول آماده شده اومد بالا سرم با انگشتش یکم محل تزریق رو فشار داد گفت : پدرام شل باش 👍😂

+استاد من همین طوری روم نمیشه بعد شما اینجوری میگید که دیگه هیچی😂😂

-به خودت نگیر 😜😂👍

پنبه کشید جواد دستمو گرفت استاد آمپول رو زد لحظه ورودش یه آی گفتم ولی دیدم نه قرار نیست دردش کم تر بشه تازه داره بیشتر میشه 😵‍💫 دست جوادو فشار دادم ولی نتونستم تحمل کنم آروم گفتم :

+آیییی😖

-تحمل کن

+آخخخ استاد درد دارههه😫

-میدونم پدرام برای سر دردته 😔

نمیدونم آخر هم نفهمیدم چی بود ولی احساس می‌کردم سیخ توی پامه 😭 .

گفتم استاااد 😭

+تموم تموم 👍 کشید بیرون پنبه رو نگه داشت

سمت مخالفم رو کشید پایین جواد . استاد پنبه کشید زد

چیزی نگفتم تا آخرش 👍

تموم شد شلوارمو درست کردم و یکم دمر خوابیدم 😞😖

استاد گفت بلند شید بریم بیرون . بچه ها گفتن بریم

من هنوز دمر بودم گفتم من نمیام شما برید 😖

واقعا پام درد میکرد

استاد اومد نزدیک یکی محکم زد روی جای آمپولم داد زدم آییییییی استاااد . 😭 علی و جواد ترسیدن اومدن نزدیک تخت استاد گفت : پاشو ببینم ناز میکنه😒

دستم رو جای آمپولم بود و لبمو گاز گرفته بودم 😣😵‍💫

جواد : پدرام راست میگی ؟ 😳

من : جواد مگه شوخی دارم باهات 😭

جواد : بزار ببینم جاشو

استاد یکم نگران شد اومد رو تخت جواد شلوارمو کشید پایین که جاشو ببینه علی هم اومد

جواد و علی : اوه اوه😦

استاد : اع پدرام خوبی ؟ جاش چرا انقدر کبود شده 😳😔

من: میگم درد دارم شما باور نمی‌کنید 😭

استاد : کمپرس کنم برات ؟

من : نه نیازی نیست

گفتم دیگه من ضد حال نشم براشون بلند شدم که بشینم ناخوداگاه گفتم آییییی 😢

استاد : بزار کمکت کنم

بلند شدم لباس پوشیدم رفتیم بیرون استاد هر نیم ساعت وایمیستاد که من یکم بشینم👍 و این گونه بود که اولین روز سفر به اتمام رسید 😐😕

پایان

بچه ها واقعا کامنت هاتون بهم یه انرژی خاصی میده دمتون گرم واقعا ❤️👍

خاطره هلما جان

سلام بچها خوبید چه خبرا انشاالله همیشه دلتون خوش و تنتون سالم باشه اسم مستعار(هلما)من ۲۳سالم هستو شوهرم حسین ۲۸سالشه ناگفته نماند که قبل از ازدواج عاشق هم بودیم خب بریم ویژگیمونو بگم من یه کم عجول هستم و زود قاطی میکنم و عصبی میشم و حسین ریلکس و مهربون از امپولم میترسم ولی شدیدددد نه خب پر حرفی نکنم بریم سر اصل مطلب اولین خاطرمه خدا کنم خوشتون بیاد.

خب خاطره مربوط به هفته قبله …قضیه از این قرار بود که من سر یه موضوع با حسین بحثم شد البته تو این موضوع من تقصیری نداشتم شب شد و اعتصاب کردم غذا نخوردم(ناگفته نماند که آلرژی شدید دارم تبدیل شده به آسم که استرس و ناراحتی و شکم خالی همیشه حالمو بدتر میکنه)خابیدم و هی گریم گرفت حدود یکساعت گریه کردم که خابم برد نصف شب یهو با نفس تنگی از خاب بیدار شدم فهمیدم خودم قبر خودمو کندم به زور نفسم بالا میومد دست و پاهام بی حس بود معدم خالی گیج بودم رفتم یه کم عرق کاسنی خوردم چندتا دونه بادوم که بتونم قرص بخورم قرص خوردم و خابیدم ولی چشمتون روز بد نبینه بهتر که نشدم بدتر شدم وقتی نفس تنگی میگیرم تمام استخونام انگار خرد شده دیگه یه دنده شده بودم صدا حسین هم نمیزدم اسپری زدم هرکار کردم فایدع نداشت ناچارا تا صبح تحمل کردم دیگه تمام بدنم انگار رفته بود زیر ماشین بس درد میکرد صبح حسین بیدار شد رفت اماده شد بره سرکار من تو اتاق نگاش نکردم وقتی از اتاق رفت بیرون دم در ناچار بلند شدم رفتم بیرون قیافمو دید فهمیددد تا تهشو خوند بار اولش نبود منو اینجوری میدید بدون سلام گفتم منو ببر دکتر فقط همونجا تو سالن رو کاناپه نشستم گلومو گرفته بودم به زور نفس میکشیدم اشکمم میریخت حالمو دید اومد پیشم گفت هلما میخای یه صبحونه بخوری بعد بریم به زور حرف میزدم از نفس تنگی با سر گفتم نه فهمید که چقدر حالم بده گفت اسپری زدی گفتم اره گفت زود لباس بپوش به زور بلند شدم رفتم لباس عوض کردم اومدم دستم میگرفتم دیوار راه میرفتم از بس سرفه کرده بودمو بیجون بودم دستمو گرفت کمک کرد کفشمو پوشیدم و رفتیم پارکینگ منو نشوند صندلی جلو بعد صندلی و خابوند خودشم سوار شد رفت سمت درمانگاه گفتم نرو درمانگاه برو پیش دکتر خودم گفت اون ساعت۹میاد الان هشت و ربع هست خفه میشی گفتم نمیشم برو اون بهتر حالمو مریضیمو میدونع دیگه رفت سمت مطب دکتر و تا رسیدیم نه ربع کم بود نوبت گرفت و دو نفر جلوم بود ولی وقتی حال منو دیدن قبول کردن من اول برم رو صندلی نشسته بودم ولی بس حالم بد بود سرم رو شونه حسین بود هی میگفتم الان خفه میشم انگار واقعا اکسیژن نمیرسید بهم لبام خشک خشک بود این ربع ساعت اندازه صدسال گذشت برام دکتر اومد و بعداز پنج دقه تا دکتر اماده بشه منشی گفت شما بفرمایید داخل حسین دستمو گرفت بلند شدم بردم سمت اتاق در زد رفتیم داخل دکتر حالمو دید فهمید که آسمم عود کرده سلام کردیم و به حسین گفت بخابونش رو تخت کفشم دراوردم خابیدم رو تخت سریع با گوشی پزشکی اومد گفت نفس عمیق کشیدم گفت این چه وضعشه ریه هات داغون صدای خس خس نفست زیاده گفتم نمیتونم نفس بکشم به حسین گفت زود ببرش اتاق تزریقات تا بیام حسین بلندم کرد کفش پوشیدم و بردم خابوندم رو تخت دکتر با عجله اومد ادکلن دکتر حالمو بدتر میکرد عوق زدم دکتر دستگاه اکسیژنو اورد کنار تخت گذاشت رو دهنمو تنظیمش کرد گفت میرم نسخه مینویسم به حسین هم گفت سریع بگیر بیار منم خابیده بودم و اکسیژن وقل بود بهم نفسام راحتتر شد ولی تمام بدنم خرد بود از درد بعداز ۱۵دقیقع حسین با پلاستیک پراز سرم و امپول و قرص و اسپری اومد چشم خورد به امپولا استرس گرفتممم دستگاهو برداشتم گفتم حسین نمیخام بگو نمیخام بهترم بریم افتادم به سرفه حسین گفت هیسس بزار رو دهنت هیچی نگو ببین حالت بده حسین رفت تو اتاق دکتر بعداز ده دقه باهم اومدن دکتر گفت خب هلما خانم چع کرده با خودش بگو ببینم غذایی برات بد باشه خوردی یا جایی رفتی با سر گفتم نه دکترم داشت سرمو اماده میکرد اومد نزدیک گفت خیله خب الان اینارو تزریق میکنم خوب میشی نترس دختر خوب حسین استینمو زد بالا ولی متاسفانه رگ پیدا نشد دکتر خودش اون استینمو زد بالا بازم نشد پشت دستم و نگاه کرد گفت اره رگت اینجاست دکتر به حسین گفت کف دستشو بزار کف دستت بعد محکم بگیر حسین همینکارو کرد منم از استرس دکتر اومد پنبه کشید چن بار با انگشتش رگ و لمس کرد سوزن سرمو اروم کرد تو رگ دستگاه رو دهنم بود ولی بلند گفتم ایییی اشکم ریخت حسین گفت ببخشید عزیزم دکتر هم گفت تموم چه خبرتع دکتر چهارتا امپول اماده کرد با ترس نگاه میکردم گفت چه خبرتع نترس برا سرمه زد تو سرمو رفت به حسین گفت هروقت تموم بود خبرم کن حسین اومد پیشم کنار تخت نشست اون دستم که سرم نبود گرفت تو دستش گفت ببخش عشقم اخه چرا خودتو سر موضوع الکی اذیت میکنی ببین حال الانتو ارزششو داره رومو برگردوندم اشکم ریخت گفت قربونت برم بسه گریه نکن حدود یکساعت حسین حرف زد باهامو تقریبا اشتی بودم که سرم تموم شد حسین رفت دکترو صدا زد اومد دراورد دستگاه اکسیژنم برداشت از رو دهنم گفت الان بهتری گفتم اره نفسم اوکی شده فقط تمام بدنم خستس به خاطره نخابیدن و نفس تنگی گفت خوب میشی رفت سر کیسه داروها چنتا امپول جدا کرد گفت اینارو بزنی حله گفتم نع دکتر توروخدا اقای دکتر میدونید که از امپول میترسم حسین تو بگو خوبم گفت نترس سه تا امپول کوچولو دردت نمیاد اصلا دکتر گفت یه امپول امینو فیلین یه امپول تریامسینولون با یه کارولاک مسکن که همیشه میزنی نترس شروع کرد امادع کردن و منم میترسیدم حسین اومد پیشم گفت برگرد عزیزم بزنه خوب بشی ناچار دمر خابیدم مانتوم زدم بالا شلوارمو یه کوچولو حسین اورد پایین دستمم گرفت دکتر اومد کنار تخت گفت خب برا چی باز آسمت عود کرد گفتم ناراحت شدم در همین حین شلوارمو اورد پایینتر پنبع زد با دوتا انگشتش عضلمو جمع کرد فرو کرد گفتم ایییی پامو تکون دادم حسین پامو گرفت هی ایییی ایییی میکردم پمپ کرد اشکمم ریختااا اییییییی درد داره نزننن نمیخام ای خیلی درد داشت کشید بیرون جاشو فشار داد گفت امینو فیلین درد دارع ببخشید کنارش پنبه کشید فرو کرد زدم زیر گریه گفتم اخخخخخه نمیخاممممم پمپ کرد از دردددد سرمو کرده بودم تو تخت اییی دراورد و گفت چه خبرته گفتم اونو نزن حسین گفت عزیزم الان تمومه اون ططرفو کشید پایین پنبه زد سریع فرو کرد که پامو تکون دادم گفت تکون ندع حسین کمرمو پام گرفته بود پمپ کرد صدام رفت بالاا ایییییی نزن سریع دراورد پنبه گذاش گفت هلما خانم دوتا امپول برا فردا داری قرصاتم سر وقت بخور اسپریم بزن سعی کن خودتو اذیت نکنی دیگه خداحافظی کرد حسینم تشکر کرد و رفت حسین جای امپولامو ماساژ داد شلوارمو کشید بالا و کمک کرد بلند شدم خیلی بهتر بودم ولی بیجون بودم اخخخ پام حسین گفت بمیرم امپولات بزرگ بودن درد داشتن گفتم فردا نمیخام گفت هیس حالا تا فردا کمک کرد سوار ماشین شدم و پیش بسوی خونه اینم اولین خاطره من امیدوارم خوشتون بیاد اگه خوشتون اومد ادامشو میگم ممنونم🥰

خاطره گیتا جان

سلام بچه ها

گیتام🌸

بالاخره بعد از تایپ نصفه دو تا خاطره و عدم حوصله برای تکمیل اونها امروز همت کردم که تو تایم استراحتم براتون بنویسم.

البته من بیشتر برای حال روحی خودم مینویسم،

وقتی دلم میگیره و میام حرف های دلم رو مینویسم و تو کامنت ها حرف های دل شما رو میخونم واقعا از شدت عشق و محبت شما قلبم آروم میشه...❣

انقدر کلافه و عصبی ام که نمیدونم از کجا باید براتون شروع کنم به نوشتن!

یکم با امیر درگیر شدم بخاطر خانوادش

‌واقعا خسته شدم از توجه بیش از حد امیر به خانوادش....

انقدر مسئولیت و توجه ازش میخوان که واقعا گاهی امیر یادش میره خونه و زن و بچه ایی هم داره... خیلی شبا هم که همون خونه مامانش می‌خوابه و من و آرش تو خونه تنهاییم...!

و صبر من دیگه تموم شده و نمیتونم دیگه این وضع رو تحمل کنم....

من و امیر تصمیم گرفتیم بعد از سال ها ۳ تایی بریم مشهد با آرش، ولی واقعا نمیدونم چرا مامانش تا متوجه موضوع شد سریع ۳ تا بلیط گرفت برای خودش و بابا و امیر و هتل رزرو کردن و امیر هم ناچارا باید همراهشون میرفت تا اونجا مواظبشون باشه!

البته به من و آرش هم اصرار کردن که بریم ولی از اونجایی که من دوست داشتم بعد از سالها ۳تایی باهم بریم مشهد، قبول نکردم و سفر ۳تایی خانواده خودمون به یک تایم مناسب موکول شد....🙄

چندوقت بود که آرش میگفت زیر دلش و اندام خصوصیش عرق سوز میشه

امیر معاینش کرده بود و پماد براش گرفته بود و گفته بود چیزهایی که طبع گرم دارن نباید بهش بدم.

دیروز یعنی ۲/۳ روز بعد از رفتن امیر، آرش ۳ بار تو یک روز رفت حموم و خلاصه بعد از کلی بازجویی و پرس و جو فهمیدم که خارشش خیلی زیاد شده و روش نمیشد بهم بگه

پوریا و سحر هم با دوستاشون رفته بودن کاشان

ناچارا مجبور شدیم زنگ بزنیم به امیر که گفت یا برید پیش سهراب یا امین (یکی از دوستانشون که تخصص پوست و مور گرفته بود)

آرش گفت من روم نمیشه برم پیش عمو سهراب و از طریق امیر نزدیک ترین تایم ممکن نوبت گرفتیم پیش امین و رفتیم مطبش

آرش هم هرلحظه سوزش و خارشش بیشتر میشد بخاطر همین بچم خیلی ناراحت و گوشه گیر شده بود

و من داشتم واقعا سکته میکردم که نکنه hpv گرفته باشه!

یعنی من فوبیای این مریضی رو دارم و درسته که این مریضی غالبا از طریق رابطه جنسی منتقل میشه ولی علائم آرش هم خیلی شبیه hpv بود و من خیییییلی نگرانش بودم

بچم اصلا آروم و قرار نداشت و همش از روی شلوار خودشو میخاروند و سوزش داشت....

خلاصه رفتیم پیش امین و تو راه آرش هزاران بار گفت مامان من نمیزارم دکتر منو ببینه هاااااا ولی با اینکه ما با امین آشنایی هم از قبل نداشتیم اما خیلی گرم و صمیمی از ما استقبال کردن و امین واقعا یه جنتلمن با شخصیت با لحجه گرم اصفهانی تونست خیلی زود با آرش ارتباط برقرار کنه....

بعد از سلام و احوال پرسی و اشنایی و شرح حال دادن با همون لحجه شیرینش به آرش گفت گل پسر برو رو تخت آماده شو تا بیام معاینه کنم ببینم چطو شده ست

آرش با تردید و خجالت بهم نگاه کرد گفتم برو مامان دکتر محرمه اشکالی نداره که

امین رفت پشت پرده و قلب من تو دهنم میزد و دعا دعا میکردم چیز خطرناکی نباشه که با صدای آی آی آرش به خودم اومدم و دیدم امین میگه دست منو نگیر عزیزم چند لحظه تحمل کن

گفتم مامانم میخوای بیام پیشت؟

از ترسش که یه وقت برم سریع داد زد گفت نه مامان نیاااا

بعداز معاینه اومدن نشستن و امین شروع کرد به دارو نوشتن و گفت خداروشکر خطرناک نیست من تشخیصم حساسیته ولی خیلی پوستش التهاب و سوختگی و کمی هم عفونت داره

باید داروهاشو سر ساعت استفاده کنه و قبل از زدن کرم ها باید روزی دو بار بشوری و با سرم شست و شو تمیزش کنی و....

گفتم آقای دکتر اصلا نمیزاره من دست بزنم امیر هم فردا شب میاد به خودش توضیح بدید باید چکارکنه

گفت خودش که نمیتونه آخه!

یه فکری کرد و گفت مشکلی نداره الان داروهاشو بگیر بیار من براش انجام میدم

تشکر کردم و گفت پس حالا که امیر نیست امپولاشم خودم براش میزنم

یهو آرش شوک زده شد گفت مگه امپولم دارم؟؟؟؟!!!😳😳

امین گفت بعله پسر خوب ۲ تا آمپول سفید خوشگلم برات نوشتم که زودِ زود خارش و سوزشت آروم بشه و خوب بشی

آرش با بغض بهم نگاه کرد و معترضانه گفت ماماااااااان🥺

گفتم دکتر جان اگر مقدوره میشه چیز دیگه جایگزین امپولاش کنید؟؟

گفت نه واقعا ولی میتونم سرم بنویسم که تو سرم بزنه ولی من ترجیحم اینه که هیدروکورتیزون عضلانی تزریق بشه

خلاصه تشکر کردیم و رفتیم داروها رو گرفتیم و دیدیم سرم تزریقی داخلش نیست فقط سرم شستشو بود و برگشتیم مطب برای شست و شوی پوستش و کرم ها

امین گفت نه قربونت برم اینطوری خودم بهتر انجام میدم و زودتر جواب میگیریم

آرش با خجالت تمام رفت پشت پرده و امین اروم گفت این پماد ها اولش یکم میسوزونه امیدوارم رسوامون نکنه😄

بغضم گرفت به امین گفتم خواهش میکنم یکم مراعات کنید نزارید زیاد اذیت بشه یکم به درد حساسه🤦‍♀

امین با لبخند رضایت بخشی گفت خیلی براش خوشحالم که مادر خوبی نصیبش شده، من تعریف شما رو از دوستانم شنیده بودم ولی امروز که دیدمتون یاد روز ختم مادر آرش افتادم که همش به امیر و ارش نگاه میکردم و تو دلم میگفتم عاقبت این بچه کوچیک چی میشه بدون مادر.... بعد لبخند زد و گفت خدا بالاخره شما رو فرستاد و روی خوش زندگی رو بعد از ۱۰ سال به امیر نشون داد....

با این حرف ها فهمیدم که قبل تر ها رابطه امین و امیر خیلی صمیمی تر بوده که امین حتی از مشکلات زندگی امیر با خانوم مرحومش هم خبر داشته....

چند ثانیه سکوت کردیم و بغضمون رو خوردیم

امین رفت پشت پرده و شروع کرد

چند لحظه بعد صدای آی ای آرش شروع شد

امین گفت عمو جونم همش دستمو میگیری نمیتونم کار کنم که

چند لحظه سکوت و دوباره صدای آخ آخ آرش و این بار امین کلافه گفت من نمیتونم اینطوری کارمو انجام بدم باید بگم خانوم کریمی (منشی و دستیارش) بیاد دستتو بگیره

یهو آرش با بغض و داد گفت نههههه خواهش میکنم عمو نزار کسی بیاد منو اینجوری ببینه

جیگرم کباب شد

امین گفت خب نمیزاری که قربونت برم بگم مامانت بیاد؟؟؟

آرش گریش گرفت

گفتم مامان جانم من بیام فقط میشینم کنارت به صورتت نگاه میکنم قول میدم جای دیگه رو نبینم

با گریه آروم گفت باشه بیا

رفتم پشت پرده و طوری وایستادم که فقط بالا تنش رو میدیدم

سرشو بغل کردم گفتم گریه نکن مامان جونم چیزی نیستش ‌که پسرم

کلی ناز نازیش کردم و دوباره امین شروع کرد و آرش با بغض گفت اییییییی میسوزه😰

امین گفت میدونم گل پسر باید تحمل کنی دیگه

دستاشو گرفتم تو دستم نازشون میکردم تا دست امین رو نگیره

خییییلی لحظه سختی بود که من باید به زور بچم رو نگه می‌داشتم تا اونطور درد بکشه

سر درد بدی گرفته بودم

آرش هم همش تو گوشم داد میزد و التماس میکرد که میسوزه و تمومش کنیم و منم نازش میکردم و قربون صدقش میرفتم که یهو امین گفت گیتاخانوم محکم تر بگیرش این یه کوچولو درد داره

من اصلا نمیدیدم امین چکارمیکنه فقط با این حرفش همه تنم لرزید و استرس گرفتم

الاهی بمیرم دستای آرش رو محکم تر گرفتم و یهو صدای جیغ بنفشش تو کل مطب پیچید

هرچی میگفتم جانم نفسم دورت بگردم عمرم.... اصلا آروم نمیشد...

من دیگه دستام میلرزید نمیتونستم نگهش دارم خیلی تقلا میکرد

امین گفت تموم شد پسرم ببخشید ببخشید من معذرت میخوام اذیت شدی ببخشید پسر خوشگل

امین پنکه کنار تخت رو روشن کرد و ثابتش کرد روی اون ناحیه

آرش بعد از اون جیغ گریش گرفت و دیگه به هق هق تبدیل شده بود

سرش رو بغل کردم و اشکاشو پاک میکردم و خودمم اشکم سرازیر شده بود با قهر و هق هق بهم گفت برووو برووووو داشتم میمردم چرا گزاشتی اخه؟!😭

امین دستکشش رو دراورد و اومد کنار ارش دست کشید رو موهاش گفت من گفتم مامانت دستاتو نگهداره پسرم خیلی خوب تحمل کردی افرین

آرش با سوز گفت هنوز میسووووزه 😭😭

دستشو برد پایین که بخارونه ولی امین سریع گرفتش گفت عه عه عه نکنیاااا اصلا دیگه نباید بخارونی این درد آخرش بخاطر این بود که یه تیکه کوچیک پوستش کنده شد

امین رفت پشت میزش و من ۲/۳ دقیقه آرش رو تو همون حالت ناز کردم و آرومش کردم

امین یه لیوان آب آورد آرش خورد و حالش جا اومد

امین گفت آروم شد؟!

آرش مظلومانه گفت یکم🥺

امین گفت امپولتو بزنی دیگه خوبه خوب میشه

آرش دوباره بغض کرد و گفت مامان بخدا اینو دیگه نمیزنم

امین خندش گرفت

گفتم دکترجان خواهشا آمپول رو بیخیال شو من دیگه واقعا اعصابم نمیکشه🤦‍♀

گفت میشه شما ۲ دقیقه ما رو تنها بزاری یکم حرف های مردونه باهم بزنیم؟

از اتاق رفتم بیرون دیدم مطب پر شده از مریض همه هم اکثرا برای کار های زیبایی اومده بودن و با خشم بهم نگاه می‌کردند....

یه لیوان آب برداشتم و یدونه نوافن برای سردردم خوردم و سرم رو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم

۵ دقیقه بعد آرش صدام کرد

چشمامو باز کردم دیدم خیلی ریلکس میگه مامانی میخوام آمپول بزنم میای پیشم؟؟؟

گفتم چی؟! آمپول بزنی؟؟!!!

گفت آره مامان یکم میترسم بیا کنارم باش

رفتم داخل اتاق به امین گفتم دعایی چیزی خوندی اینجوری خودش راضی شد؟!!!

خندید گفت من از ووقتی دختر دار شدم این شگرد ها رو یاد گرفتم دیگه😄😄

با آرش رفتیم پشت تخت

امین گفت چون کرم زدم به پهلو فقط بخوابه ها

ارش نشست رو تخت کش شلوارکش رو کشیدم پایین و به پهلو خوابید

گفت مامان اینجوری بیشتر دردم میاد🥺

گفتم نه مامانم من پیشتم نترس

من جلوش وایستادم و دستاشو گرفتم و امین از پشتش اومد و شلوارکش رو بیشتر کشید پایین و تا پنبه کشید رو باسنش آرش سفت شد گفت هیییییی

امین گفت عه منکه هنوز نزدم پسر شجاع!!

آرش گفت عمو اروووم بزنیا مثل آوا بزن

گفتم آوا کیه مامانی؟؟؟

امین اروم نیدل رو وارد کرد

ارش گفت دخترِ آخخخخخخخ عمو😰😰

امین گفت نفس عمیق بکش عمو جونم

آرش با تعجب گفت اخخخخخ درد داره عمووووو!!!!!

امین گفت تو نفس عمیق بکش دردت نمیاد

آرش تا نفس عمیق کشید و امین تزریق رو انجام داد و یهو داد زد گفت اخخخخخخخخخ سوختم مامان سوختممممممم😰😭

کمرشو تکون میداد که امین گفت سریع بگیرش

من گرفتمش و آرش دوباره گریش گرفت

با گریه میگفت وااااای بخدا درد داره عمووووووو خیلی داره دردم میااااااااد😭😭😭😭😭الاهی بمیرم اونجا بود که فهمیدم امین گولش زده و بهش گفته یه مدل تزریق بلده که برای دخترش انجام میده و اون نفس عمیق میکشه و اصصصلا دردش نمیاد و گریه نمیکنه....

امین میگفت چونکه کامل نفس عمیق نکشیدی دیگه دورت بگردم

آرش کمرشو تکون میداد و گفت اویییییییییی خیلی درد داره مامان گیتااااااا ولم کن بگو بسسسسه تروخدا بسسسسسه

همون لحظه امین نیدل رو خارج کرد و پنبه گزاشت و گفت به جای این همه شلوغ کاری اگر یکم بیشتر نفس عمیق میکشیدی همین یخورده هم دردت نمیومد

بچم سریع اشکاشو پاک کرد و دستشو گزاشت رو باسنش و ناله میکرد

گفت آخخخخخخ مامان گیتا مردم.... اییییییییییی هنوزم درد میکنه عمو.....ولی دیدی منم مثل آوا گریه نکردم؟؟

امین با خنده گفت بعله شما گل پسسری دیگه😄❤️

گفتم مامانم دستتو بردار پنبه رو بردارم گفت نمیتونم مامان خیییییییییلی درد داشت 😢

گفتم میدونم عمرم امپولش پودری بود میدونم🥺

خییییییلی مظلوم شده بود، دست کوچولوشو برداشت دیدم پنبه خونی شده قلبم ترک ترک شد براش🤦‍♀

پنبه رو برداشتم و اروم شلوارکش رو کشیدم بالا بهش گفتم دورت بگردم من بزرگ شدی دیگه گریه نمیکنی مامانم🥹🥹

اروم گفت مامان چون اوا ۷سالشه گریه نمیکنه عمو گفت منم گریه نکنم😞

تازه فهمیدم چرا بعد از تزریق سررریع اشکاشو پاک کرد....🥹💔

کمکش کردم بشینه رو تخت که دوباره آه از نهادش بلند شد

بغلش کردم گفتم بمیرم من برای تو مامان جانم🥺

کللللی ناز نازیش کردم و از امین خداحافظی کردیم و برگشتیم

بچم نمیتونست حتی راه بره خییییلی درد داشت

خودمم چندسال پیش درد هیدروکورتیزون رو تجربه کرده بودم میدونستم بچم چه حالیه....

اگر دوست داشتید و وقت امان داد ادامش رو هم براتون مینویسم

امشب امیر برمیگرده و امیدوارم انقدر صبور باشم که بتونم خون به پا نکنم....😄

خیلی دوستتون دارم

گیتا🌸

خاطره دکتر s

دست نوشته ششم دکتر s

پست شیفت بودم مشغول خوندن جلد دوم کاپلان، جاهایی که فکر می کردم مهم هست رو هایلایت می کردم حسابی غرق بودم زمان رو از دست داده بودم که یهو با یک کیک صورتی وارد شد محکم بغلم کرد کیکو فوت کردم، با گیتارش موزیک "تولدت مبارک" رو اجرا کرد. اونقدر شلوغ بودم متوجه نشدم تولدم بوده ولی اون یادش بود لپشو کشیدم گفتم: هیچ وقت یادت نمیره داداشی خندید کیکو‌ که قاچ کردیم گفت: میشه امشب کتاب نخونی بریم بیرون؟ گفتم: تو دوست داری؟ گفت: آره خیلی اصلا مهمون من. گفتم: باشه بریم آماده شو. برای گوشیم ناتیفیکیشن اومد ایمیل جدید داشتم ایمیلم رو که باز کردم پیام خودش بود یکی از عکس های قدیمی رو اتچ کرده بود با پیام "تولدت مبارک عشقم" ایمیل رو پاک کردم. اونشب در کمال ناباوری بعد شام گفت: حالا نوبت کادوته چشماتو ببند خندیدم دستمو گرفت دوتا کاغذ گذاشت کف دستم چشمامو باز کردم گفتم این چیه؟ گفت: نظرت چیه؟

نگاه کردم برای دوتایی مون بلیط استانبول گرفته بود گفت: هدیه تولدت آبجی! گفتم: اخه...گفت: قبول کن دگ فقط یک هفته نرو سرکار چشمامو رو هم گذاشتم دستشو نوازش کردم از اینکه از پس اندازش این کارو کرده بود خیلی خوشحال شدم برای همین قبول کردم. سه روز بعد یک هفته مرخصی گرفتم وسایلشو خودش جمع کرد راهی استانبول شدیم توی راه خیلی بهمون خوش گذشت فقط یکم حالت تهوع داشت که با قرص رفع شد. رسیدیم هتل بعد از استراحت گفت: بیا بریم یه گشتی بزنیم

یک کافه زیبا بود تو قلب استانبول! منتظر نشستم گفت: می رم سفارش بدم گفت: باشه! منتظر می مونم! با دقت اطراف رو نگا می کردم که صدای مردونه اش منو به خودم اورد گفت: سلام با تاخیر تولدت مبارک! یک دسته گل به سمتم دراز کرد از جام بلند شدم جا خوردم اون اینجا چی کار می کرد! با لکنت گفتم: تو اینجایی؟گفت: نمی خای گلو بگیری؟گلو گرفتم ،عینک دودی شو درآورد نشست به انگلیسی دو تا قهوه ترک سفارش داد هنوز مردد بودم بشینم یا نه! گفتم: پس همش نقشه بود! با برادرم دست به یکی کردی! گفت: نه فقط می خاستم ببینمت اونم گفت می رین سفر گفتم منم بیام بد کردم؟ گفتم: نمی دونم گفت: بشین دختر وقت برا دعوا زیاده! نشستم خندید گفت: شنیدم داری برای رزیدنت شدن تلاش می کنی! گفتم: همچی رو هم بهت گفته. گفت: ما با هم مشکل نداریم درضمن اون هنوز مریض منه! گفتم: این همه راه اومدی که اینا رو بگی؟ گفت: دارم روی ویزاش کار می کنم گفتم: با اجازه کی؟ گفت: بابا که دگ نیس! تو که اقامت داری اونم میارم پیشت مشکلت چیه؟ گفتم: می دونی مشکلم اون نیست یک دستی تو موهاش کشید، قهوه ها رسید تشکر کرد گفت: عزیزم من هیچ وقت از دستت نمیدم بهونه هات قدیمین گفتم: من تو اون تایمی که باهات زندگی کردم اونور فهمیدم من برات اولویت نیستم! تو کارت همیشه برات اولویت بوده! گفت: نمی خای که موقعیتمو از دست بدم من خیلی زحمت کشیدم تا تونستم جراح بشم! گفتم: برام مهم نیس. قهوه اشو سر کشید گفت: تو از قضیه بچه ناراحتی! نگاش کردم ادامه داد: یک بار حاملگی کاذب داشتی دو بارم ivf ناموفق‌ تقصیر من چیه! گفتم: درست جایی که باید باشی نبودی! الان اومدی چکار. بلند شدم، بلند شد گفت: کجا؟ گفتم: میرم هتل! گفت: من حرف دارم گفتم: بس کن! کافیه. پشت سرم راه افتاد محلش ندادم .دم در واستاده بود سیگار می کشید با خشونت ازش گرفتم زیر پام له اش دست کردم تو جیبش پاکت و فندک رو برداشتم گفتم: کار خودتو کردی! درضمن درمورد سیگار کشیدنت قانون داشتیم! با ناراحتی فقط نگام کرد منتظر تاکسی شدم که اومد دستمو گرفت نفس نفس می زد گفت: آبجی ببخشید! فقط خاستم..‌.گفتم: هیس حرف نزن. سوار شو بریم رسیدیم هتل دکمه آسانسور رو که زدم رفت بالا دستشو دور دستم حلقه کرد. یک لحظه دیدم دستش شل شد افتاد بازوشو گرفتم گفتم؛ خوبی؟ گفت: بی حسی دارم! دستم مور مور میشه! گفتم: باشه الان می رسیم کمک کردم رفت تو اتاق رو تخت دراز کشید چشاشو بست. تو چمدونشو گشتم گفتم: داروهات کجاست؟ گفت:همونجا. یک پلاستیک پر قرص و کپسول پیدا کردم گفتم سینووکس کجاست؟ گفت: نمی دونم با داد گفتم: نیوردی نه؟ هیچی نگفت:با توام این دفعه بد تنبیه میشی! به سقف خیره شده بود عصبانی بودم از دستش نمی دونستم از کجا باید دارو تهیه کنم می ترسیدم حالش بدتر شه به ناچار بهش زنگ زدم گفت: جانم؟ نظرت عوض شد؟ با نگرانی گفتم: حالش بد شده آمپولشو نیورده کمکم می کنی؟ گفت: باشه باشه الان میام اونجا. آدرس هتلو بفرس. فرستادم نیم ساعت بعد اومد بوی عطرش از خودش زودتر رسید نگام کرد گفت: نترس همچی آوردم اومد تو اتاق، خوابش برده بود بیدارش کردم بلند شد نشست گفت: سلام خندید دست کشید رو موهاش گفت: سلام آقای حواس پرت از ترس امپولاتو جا گذاشتی یا فراموش کردی؟ گوشه اتاق واستاده بودم گفت: خبحالا دستتو تکون بده ببینم کاری نکرد نگران شدم گفتم: چرا تکون نمیدی؟ نگام کرد بازم کاری نکرد با داد گفتم: یک کاری کن حس نداره! گفت: آروم باش حتما بیماری داره پیشرفت می کنه! ازش پرسید بار اول که نیس؟ گفت: نه! تو چشمام اشک حلقه زد رفتم محکم بغلش کردم گفتم: عزیز آبجی چرا زودتر نگفتی؟ چرا آخه اینطوری می کنی؟ باید حتما بستری شی؟رفت سراغ کیفش گفت؛ می خام دارو جدید برات بزنم ممکنه درد داشته باشه پسر خوبی باش و همکاری کن گفت: توروخدا نه من نمی خاام دارو جدید بهم نده خواهش می کنم پاهام درد میکنه. خطاب بهش گفتم: هر کاری لازمه بکن بخاطر جا گذاشتن داروهاش و مخفی کاری هاش این دفعه کوتاه نمیام! با التماس گفت: آبجی... آمپولا رو یکی یکی تو سرنگ می کشید گفت: آماده اش کن به تخت تکیه داده بود دکمه و کمربندشو باز کردم گفتم: برگرد گفت: نمیشه نزنم؟ گفتم: نه! با ترس برگشت شلوارشو از یک سمت دادم پایین سرشو کرد تو بالشت با صدای خفه ای گفت: خسته شدم از آمپول زدن! دلم سوخت سرشو ناز کردم گفتم: درست میشه عزیزم. گفت: پاهاشو نگه داری بهتره یکم قوی اند پاهاشو گرفتم پنبه کشید اولی رو فرو کرد صدای ناله اش بلند شد گفت: اییییی... آخ اییییی شروع کرد به بالا آوردن کمرش ثابت نگه اش داشتم گفت: آروم آروم داره تموم میشه دوباره بلند داد زد: اخخخ درد داره اییییی... بعد چند ثانیه درآورد پنبه گذاشت گفت: میخام اون سمت رو برای آمپول بعدی کمپرس سرد کنی گفتم: باشه رفتم سراغ یخچال یخ برداشتم تو‌ همون زمان آمپول دومی رو هم زد که فقط صدای ناله هاش می اومد برگشتم اون سمت رو داد پایین دستشو گذاشت رو باسنش گفت: این سمت رو کمپرس کن تا کمتر اذیت شه چند دقیقه یخ رو رو پاش نگه داشتم گفت: کافیه! خطاب به من گفت: من نگه اش می دارم تو تزریق کن فقط خیلی اروم ! کمر و پاهاشو نگه داشت پنبه زدم و فرو کردم یک تکون خورد و کمرشو آورد بالا داد زد: اییییی ایییییی اخخخ درد داره....ابجی. تزریق رو آروم ادامه دادم سعی کرد برگرده با ناله گفت: آبجی..آبجی.‌.لطفا درش بیار اخخخ ایییی..نمی خام گفتم: جانم آروم باش داداشم نصف بیشترش تزریق شده! سرشو کرد تو بالشت و آروم آروم ناله می کرد گفت: داره تموم میشه اذیت نکن خودتو. بالاخره تزریقو تموم کردم کشیدم بیرون. جاشو ماساژ دادم گفتم: خوبی عزیزم؟ گفت: اره حتما قراره هر هفته این تزریقو داشته باشم پاهام داغونه دگ نمی تونم! گفت: این دارو قویه اگ حمله نباشه تجویزش نمی کنن! کمکش کردم لباسشو درست کنه. داشت وسایلشو جمع می کرد گفتم: ممنون خیلی لطف کردی گفت: کاری نکردم باید با دکترش حرف بزنم یا اصلا عوض شه یک نورولوژیست دگ معرفی می کنم! چیزی نگفتم از اتاق رفت بیرون خطاب به من گفت: من تو لابی ام! بیا کارت دارم. رفت بیرون بهش گفتم: یکم استراحت کن! گفت: میشه قبلش سیگار... گفتم: نخیر! یک مدت ترکش می کنی! یادته که برای حواس پرتی ات چی گفتم. با ناراحتی بهم خیره شد گفت: باشه! رفتم از اتاق بیرون برگه آزمایش قبلی رو که به پزشکش نشون نداده بودم برداشتم. تو لابی نشسته بود با گوشی اش ور می رفت گفتم: چی کارم داری؟ گفت: ببین می دونم روزای سختی داشتی دوبار ivf ،یکبار خارج رحم همه رو می دونم باید حواسم بهت بیشتر می بود! من شرمندتم! گفتم؛ قبلا دوست داشتی فقط انتظار خانوادتو برآورده کنی! گفت: بچه دگ مهم نیس! تو مهم تری! گفتم: همین؟ گفت: فکراتو بکن! گفتم: باشه! راستی باید نظرتو در مورد CBC اش بدونم چطوره یک مدت بستری بشه؟ گفت: کمکی نمی کنه می دونی که چطوریه! برگه رو ازم گرفت با دقت نگا کرد گفت: لکوسیتوز! آنمی! ابروهاشو بالا انداخت مال کیه؟ گفتم: دوهفته پیش گفت: باشه بستری شه فقط یک بیمارستان تخصصی درست! گفتم: نمی دونم گاهی باید چکار کنم! گفت: کاراشو می کنم اگ بخای. گفتم: باشه ببینم چی میشه! بیرون بارون باریدن گرفته بود گفت: می خای یکم قدم بزنی؟ با تردید نگاش کردم گفت: مزاحمت نمیشم از پشت سرت میام. گفتم: می تونی بیای فقط خیلی بهم نزدیک نشو خندید گفت: باشه نو تاچ! خانم دکتر! اونروز بعد از یک پیاده روی کوتاه زیر بارون گذشت. فرداش وقتی داشت برمی گشت زنگ زد یک کادو بهم داد کادوی گرون قیمتی بود یک گردنبند مروارید کوچیک اولش قبول نکردم ولی وقتی پای جون برادرم رو کشید وسط با اکراه جعبه رو گرفتم و گذاشتم ته چمدونم. دوباره نیاز به تزریق پیدا کرد و سرگیجه های گاه و بی گاه ام اس و بی حالی های کم خونی حسابی کار دستش داد! این همه بیماری و دردو چطور جثه ضعیفش تحمل می کرد! دو هفته تمام سیگار نکشید و بعدش راضی شدم بهش برگردونم اونم مثل بابا برای آروم شدن خودش همین راهو انتخاب کرده بود. یک روز اتفاقی که دنبال چیزی می گشتم چشمم به چمدون افتاد از همه جا بلاکش کرده بودم و کاملا ازش بی خبر بودم. جعبه رو پیدا کردم انداختم گردنم و امتحانش کردم مثل همیشه خوش سلیقه بود یکم باهاش بازی کردم و گذاشتم رو گردنم بمونه!

پ.ن ۱ در جواب کامنت ها ام اس بیماری ارثی نیست بیماری کاملا خود ایمنی هست که مثل همه ی بیماری ها عامل استرس درش مهمه!

پ.ن ۲

بیماری متاسفانه داره پیشرفت می کنه و داروها خیلی جواب نمیده قراره یک مدت بیمارستان بستری بشه اگر قبول کنه!

پ.ن ۳

ممنونم بابت لطفی که داشتین من برای مخاطب هام ارزش قائلم و خودخواه نیستم گاهی نظرات قبلی پست هامو چک می کردم اما همون‌طور که گفتم ترجیح دادم یک مدت ننویسم! چون فضا قابل احترام نبود! این دلیل بر بی احترامی به مخاطبین خاطره هام نیست!

پ.ن ۴ به قول رودکی:

با صد هزار مردم، تنهایی

بی صدهزار مردم، تنهایی ...

خاطره نرگس جان

سلام سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

من نرگسم و برای اولین بار خاطره مینویسم

19 سالمه و نامزدم محمد 21 سالشه

محمد دانشجوی بیولوژی و توی کلینیک کاشت مو کار میکنه

منم دانشجوی فرهنگیان هستم.

ما هر دو دانشجو ایم توی تهران و آشنایمون هم توی تهران صورت گرفت .

ما دو ماهه که نامزد کردیم.

دو هفته پیش بود که مامان محمد بهم زنگ زد و گفت باید با محمد بیایی خونمون دلم میخواد عروسم و فامیل ببینن.

منم گفتم چشم

( این نکته رو بگم که ما شهرمون جایی دیگه اس محمد اینا هم شهرشون جایی دیگه اس و به خاطر همین نامزدی ما توی خونه ما بود و فامیلای محمد اینا نبودن.)

خلاصه ما راه افتادیم سمت شهر محمد اینا

تو راه کلی با محمد خندیدیم و خوراکی خوردیم😂

برای ناهار رسیدیم و همه چی خوب بود

مامان محمد برای شب مهمون دعوت کرده بود اونم تعداد بالا

از شانس بدم یه دل درد عجیبی سراغم اومد ک اصن نمیدونم از کجا اومد

حالت تهوع و دل درد عجیب😐

انقدر بالا آوردم که رنگم پریده بود حالم خیلی بد بود

از یه طرف هم خیلی خجالت می کشیدم بار اولم بود میومدم خونشون تهشم اینجوری شد

محمد که دید داره حالم همین جوری بدتر میشه

گفت پاشو بریم دکتر

من: نمیام دکتر خودم خوب میشم

محمد: یعنی چی نمیام پاشو نمیبینی حالت بده پاشو بریم شب بهت خوش بگذره حداقل

با اینکه اصلا راضی نبودم ولی پاشدم آماده شدیم رفتیم دکتر.

تو راه هیچ حرفی بینمون زده نشد

تا رسیدم

خیلی شلوغ بود بیشتر بیمارا هم مشکل من و داشتن و اونجا بود که فهمیدم یه ویروس جدیده که تازه اومده

خلاصه نوبت ما شد و رفتیم داخل

دکتر دارو نوشت و اومدیم بیرون

محمد: اینجا بشین نرگس من میرم پایین دارو هاتو میگیرم میام

من: نه منم باهات میام

رفتیم سمت دارو خونه

که دارو ها رو محمد گرفت و من چشمم بهشون خورد و فاتحه خودمو خوندم😂

۵ تا آمپول +سرم

و قرص و شربت

حالا مونده بودم چیکار کنم

دهنم از استرس خشک شده بودم

من: محمد میشه بریم خونه

محمد هم که میدونست من میترسم یه لبخند ریز زد و گفت

نه خیر اول اینا رو بزن بعد میریم خونه

هر چی خواهش کردم که نه بیا بریم خودم خوب میشم قبول نکرد دستم و کشید و برد سمت تزریقات

از شانس بدم اون روز تزریقاتی خانومش نمیومد و فقط تزریقات آقا داشت🤦‍♀

محمد: ببخشید خانم(منشی) تزریقات خانم ندارین.

اونم توضیح داد که نه امروز نمیاد

محمد: باشه پس سرم و اینجا میزنیم لطفا بهم فیش بدین ولی آمپولا رو نمیزنیم

من که ذوق کردم حداقل از دست آمپولا راحت شدم

نگو آقا خودش میخواد بزنه!

محمد: بیا برو سرم و بزن؛ آمپولاتو خودم برات میزنم

من: من نمیزنم محمد

محمد: چرا میزنی به زورم شدی میزنی

من هنوزم از محمد خجالت میکشیدم و دلم نمیخواستم برام آمپول بزنه

من: محمد بزار همینجا میزنم

یه اخمی کرد ک برگام ریخت😂

خفه شدم رفتیم داخل سرم و با کلی اشک و آخ و اوخ زدیم و اومدیم بیرون

تو راه اصلا باهاش حرف نزدم و ادای آدم قهرا رو درآوردم

تا رسیدیم خونشون و مامانش اینا کلی حالم و پرسیدن چند دقیقه یپششون نشستم و داشتم حرف میزدم که یهو محمد از اتاق اومد بیرون

محمد: نرگس پاشو بیا آمپولاتو بزنم!

منم جلو مامانش اینا چیزی نگفتم و بی حرف رفتم توی اتاق

من: محمد به خدا خوب شدم با اون سرمه دیگ نمیخواد اینا رو

در حینی که داشت آمپولا رو اماده میکرد و من دست و پام از استرس زیاد بی حس شده بود جواب داد:

حرف نباشه زود باش زود باش که آش کشک خالته بالا بری پایین بیایی باید اینا رو بزنی

دکتر واسه دل عمه اش که ننوشته اینا رو

حتما لازم بوده

بغضی شدم🥲

نشستم روی زمین

ک گفت

چرا وایسادی دراز بکش دیگ

من با بغض: خجالت میکشم محمد🥲

محمد: از چی خجالت میکشی مگه میخوام چیکار کنم

من: نمیخوام محمد اصن نمیتونم

محمد: دورت بگردم خجالت نداره من الان از هر آدم دیگه ای به تو محرم ترم پس انقدر خجالت نکش فرفری

من: قول میدی یادت نمونه🥹

محمد در حالی که داشت خنده اشو کنترل میکرد گفت چشم

دراز کشیدم و یکم از شلوارمو پایین کشیدم

سردی پنبه الکی و که حس کردم تنم یخ زد

محمد: خودتو شل کن و تکون نخور باشه؟

تا اومدم جواب بدم نیدل و وارد کرد

یه آخ گفتم

ولی زیاد درد نداشت تا تموم شد رفت سراغ دومی

دوباره پنبه کشید و نیدل و وارد کرد که حس کردم یه چیز داغ وارد پام شد

پامو تکون دادم

محمد: تکون نخور دیونه

من: وای محمد تروخدا درش بیار خیلی درد دارهع

محمد: یکم تحمل کن الان تموم میشههه

و من داد میزدم اونم کارش و میکرد تا تموم شد

بلند شدم نشستم انقدر گریع کردم که چشام سرخ شد

بچمم هی میگفت بابا غلط کردم تموم شد دیگه😂

خلاصه با هر خوبی که بودد تموم شد😂🫶

از زیر اون دوتا آمپول دیگه هم در رفتم هاها

راستی محمد دو روز بعدش مریض شد اگه دوست داشتین بگین خاطره اونم بنویسم

ببخشید که طولانی شد دوست داشتم با جزئیات بدونین دوستون دارم یا علی.

خاطره پدرام جان

خاطره آقا پدرام🖐

سلام به همه چطورین ؟ چه خبرا ؟ 😃

من واقعا تصمیمم رو گرفتم قرار شد دیگه به نظرات منفی کلا توجه نکنم و خاطراتم رو ادامه بدم به درخواست بعضی ها 😉 ولی خیلی پر انرژی تر از قبللل 👍 چون قرار نیست به ساز همه برقصیم و تابع بقیه باشیم😂🖐

خب اصللل مطلب 👌 این خاطره بر میگرده به ۲ روز پیش ( من از بیست . بیست و یک سالگی خونه جدا گرفتم و جدا از پدر و مادرم زندگی میکنم به دلیل رفت و آمد زیاااد مهمان های عزیز و مزاحمت در درس خوندن بنده ) تازه از شیفت برگشته بودم و میخواستم دوش بگیرم و بعدش یه خواب راحت🥱 رفتم دوش گرفتم و اومدم یکم به سر و صورتم رسیدم . 😅 میخواستم برم بخوابم که یهو دلم یه چیز ترش و شور خواست .

مادرای شما مربا می‌پزن و میریزن توی شیشه و میزارن توی یخچال ولی مادر من به دلیل علاقه شدید من به آلوچه همیشه آلوچه میپزه از اینایی که آماده لواشک شدنن و همیشه هم من ۳ . ۴ تا شیشه ازینا دارم 😂😂

هیچی دیگه ریختم توی ظرف و رفتم سمت اتاقم و شروع کردم به خوردن😋 . رسیده بودم به آخراش که احساس کردم گلوم داره میسوزه یه لیوان آب خوردم و خوابیدم فکر کنم ساعت ۹ خوابیدم و ساعت ۱۲ و نیم با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم دیدم مامانه☺️ برداشتم

+سلاااام فرمانده

-بچه نمیگی یه مادری داری یه پدری داری تو نباید یه سر بیای ببینمت😒

+مامااان کلا یه روزه منو ندیدی هااا😂😂

-پاشو بیا اینجا به پریا ( خواهرم ۳۵ سالشه و ۵ ساله ازدواج کرده ) اینا هم گفتم ناهار بیان

+چشم الان میام

- پدرام الان میام تو میشه ۲ ساعت دیگه هاااا بیا زود تر 😕😐

+ چشممم قربان👍

-چشمت بی بلا خدافظ

+خدافظ

نشستم رو تخت یکم که به خودم اومدم دیدم چقدر گلوم و سرم درددد میکنه 😖بلند شدم رفتم آشپز خونه آبلیمو عسل درست کردم و یه سرماخوردگی و مسکن خوردم و اومد لباس پوشیدم و شروع کردم به درست کردن موهام که حدودا ۱۰ دقیقه ای زمان برد 😅😁سوییچ و گوشیم رو برداشتم و رفتم ماشین رو از تو پارکینگ در بیارم که یهو همسایه پایینی دید منو و چنااان شتابان اومد سمتم که به خودم امید وار شدم 😂😂

بعد از سلام و احوال پرسی گفت

+آقا پدرام چقدر دستت گرم بود

-نه حاجی جان این عادیه الان هوا گرمه 😐

خدافظی کرد و رفت منم سوار شدم و پیش به سوی خونه مامان اینااا🥺

رفتم زنگ رو زدم در رو باز کردن اومدم تو که درو پشت سرم ببندم که یهو کمرم یخخخ زد 🥶 برگشتم دیدم همراز ( خواهر زادم ۳/۵ سالشه ) داره بهم میخنده گفتم

+ پدرسوخته این چه کاریههه ؟ 🥶😂

-خنک شدی دایی؟

+خنک نشدم یخ زدم 😂🥶

-نخ زدی ؟

+چیییی ؟😂

-میگم نخ زدی ؟ 😂

بغلش کردم گفتم آره عشقممم نخ زدم 😍😂👍

با هم رفتیم داخل با همه سلام علیک کردم رفتم دست دادم به حامد ( شوهر پریا پزشک هست و با هم جوریم) گفتم

+به به آقا حامد چه خبرا ؟ 😉

-سلامتی داداش چرا انقدر داغی تووو 🧐

+داداش تازه رسیدم خب بیرون هم گرمه دیگه 😕 نشستیم مامان رفت توی آشپز خونه شربت درست کنه که خنک شیم منم همین طور حالم داشت بدتر میشد هی داشتم بی حال تر میشدم و سردردم بیشتر می‌شد 😵‍💫 نشستم یکم با همراز خاله بازی کردم 😂 تا مامان گفت پدرااام + جانم مامان - بیا سفره رو ببر +چشم اومدم

سفره رو گرفتم ازش حامد اومد کمک که پهنش کنیم

+ آقای پدرام خان حالت خوبه ؟😒

- هوووم آره آره قربونت👍😁

سفره رو پهن کردیم و غذا خوردیم بعد غذا مامان رفت چایی بیاره . منم باز داشتم با همراز بازی می‌کردم که یهو حالت تهوع شدید گرفتم و رفتم سمت دستشویی 😵‍💫

حامد و بابا اومدن پشت در حامد میگفت

+پدرام جان خوبی ؟ چت شده ؟ خب درو باز بیام تو 😦😧

اومدم بیرون اصلا حالم خوب نبود حامد دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت برو دراز بکش یکم حالت جا بیاد 👌

رفتم روی تخت دراز کشیدم بابا اومد گفت بابا جان خوبی ؟ گفتم آره بهترم

بابا رفت بیرون . حامد اومد تو نشست رو تخت منم نشستم معاینه کرد گفت خب باز خوبه زود فهمیدی مریضی وگر نه که

باید بستری میشدی

-خب همه دارو هارو هم دارم همرام 👍 برگرد

+بابا نمیخوا حامد یه قرص بدی بهم اوکیه 😕

- پدرام بچه بازی در نیار برگرد بزار بزنم دیگه

+چنتاست ؟ 😖

- ۴ تا

+اووووو حامد داداش تازه زود فهمیدم مریضم وضعیت اینه ؟ 😕

-برگرد حرف نزن 🤐

برگشتم گفتم چییَن ؟

میزنم میفهمی 😂😉

دمر خوابیدم اومد شلوارمو کشیدم پایین یکم پنبه کشید زد اولی رو درد نداشت واقعا تموم شد درش آورد گفت پنبه رو نگه دار 😄

طرف مقابل رو کشید پایین پنبه کشید و زد واقعا این هم درد نداشت سر سومی گفت شل کن 👍 زد فقط سوزش داشت

+اوه اوه میسوزهههه😖

-تموم

کشید بیرون دوباره پنبه کشید برگشتم گفتم

+داداش بسه دیگه ولش کن آخری رو نزن توروخدا 😢

-اصل کاری اینه بابا برگرد

برگشتم دوباره پنبه کشید زد یعنی واقعا دردش تا کمرم رسید داد زدم

+آیییییییی حامد حامد چه غلطی داری میکنیییی 😭

آخخخخ چیه این ؟ چرا انقدر درد داره 😭

-تحمل کن پنادوره

+آخخخ لامصب این همه آنتی بیوتیک چرا پنادوررر آخه😫

حامد درش بیار نمیتونم توروخدا درش بیار 😣

-تکون نخور

+داد زدم حامد دهنت سرویس درش بیاااار 😢😭 یهو دیدم همراز اومد کنارم نشست داشت موهامو ناز می‌کرد گفت : دایی درد داری ؟

+آیییی آره دایی چیزی نیست نترس 😭

-حامد جون من درش بیار خیلی درد داره نمیخواد بقیشو بزنیییی 😭

همراز دستمو گرفت گفت : دایی دردت اومد دست منو فِشا بده خبببب

یهو من و حامد زدیم زیر خنده که حامد وسط خنده آمپول رو درش آورد گفتم حامددددد 😭 گفت تمومه

همراز با حامد قهر کرد و بیرونش کرد اومد من داشتم جای آمپولمو ماساژ میدادم گفت :

+دایی میشه من نگهش دارم 😌

-بیا دایی فقط فشار نده 😫

+چشم

حدودا ۲ . ۳ دقیقه دراز کشیدم بعد خود همراز لباسمو درست کرد گفت بیا 👍 بوسش کردم گفتم مرسی دایی جوووون😍 نشستم یهو جاش خیلی بد تیر کشید اخمام رفت تو هم و لبمو گاز گرفتم 😖 همراز گفت : دایی چیشد دردت اومد گفتم نه خوبم دایی جون بریم بیرون😞 رفتیم یکم نشستیم و یه فیلم انداختم دیدیم و تا غروب بودم پیش مامان اینا👍👍 پریا اینا به اصرار مامان تا شب موندن ولی من کار داشتم و غروب برگشتم😁

و پایان 😁😄

مرسی که خوندید👍

توی خاطره قبلی هم گفتم که واقعا با بعضی از نظراتتون رو که میخونم انگار انرژی تزریق میشه بهم و واقعا دمتون گرم ❤️

خاطره R

سلام امید وارم خوب باشید

ترجیحم اینه اسمم رو بخاطر یه سری دلیل نگم

اولین باره خاطر می نویسم امیدوارم دوست داشته باشید

با مامانم وقت دکتر قلب گرفتیم و رفیتم دکتر گفت کوچکترین استرسی حالش رو بد تر میکنه و برام سمه و این حرف

بعدش رفتیم کافه من قبلا راجع به رلم به مامانم گفته بودم اما نگفتم که چقدر صمیمی بودیم یهو ازم خواست چت هامون رو بخونه منم هنوز پاک نکرده بودم🙂

دادم و خوند متوجه همه چی شد منم از اولش دچار استرس شدیدی شدم ولی به روش نیاوردم بعد از تموم شدن چت گفت پاشو بریم و خیلی عصبانی بود منم حالم خیلی بد بود و میترسیدم که یهو وسط راه بیفتم حساب کردیم و اومدیم تو ماشین گفتم میشه بری درمانگاه گفت چی شده گفتم فقط برو درمانگاه گفت چی شده جواب ندادم گفت صندلی رو بخوابون دراز بکش گوش ندادم گفت گوش کن دراز بکش تا ببرمت درمانگاه رسیدم ماشین رو پارک کرد کمکم کرد پیاده شدیم رفتیم نوبت گرفتیم و منتظر بودیم تو اون زمان انتطار از درد مردم مامانم دست رو گرفته بود سرم رو نگه داشته بود کنار قلبش رسیدم دکترم سریع گفت با کی به مشکل خورده مامانم گفت من گفت عه بهتون نمیخوره گفت نه چیزی نشده دکتر فشارم رو گرفت و گفت خیلی پایینه گفت سرم نوشتم با تقویتی توش یه دونه ارامبخش دلم خوش بود تو سرمهمن تا امشب فوبیا امپول داشتم چون اخرین بار بچگی زدم و خیلی دردناک بود بعد اون به هر روشی امپول رو میپیچوندم ولی سرم و واکسن ازمایش نمیترسممامانم سپردمتم به یکی از پرستا ها گفت قشنگ بشین برم دارو هات رو بگیرم بیام رفت گرفت پرستاره گفت همش تو سرم یه دونه عضلانی واقعیت این مامان مامان واقعیم نیست ولی بیشتر از مامان واقعیم دوسش دارم تا به حال باسنم رو ندیده بود امپول رو آورد و نمیدونست میترسم نوازشم کرد و گفت دراز بکش قربونت بشم آمپولت رو بزنه بهتر شی مامان انقدر قلبم درد میکرد گفتم یه کم صبر کن صبر کرد پرستار گفت بذار بزنم دراز کشیدم و مامانم کمکم کرد شلوارم رو دادم پایین و یه کم شورتم خجالت کشیدم و یه کم ترس از طرفی دوست داشتم همیشه یه فرصت پیش بیاد که ترسم بریزه شل کردم پنبه رو کشید دردی نداشت ولی ناخوداگاه سفت شدم مامانم گفت شل کن دردت به سرم واقعا فکر نمیکردم اصلا درد نداشته باشه امپول رو در آورد و گفت براش یه کم جاش رو ماساژ بده مامانم ماساژ داد و گفت من بمیرم فقط شلوار م رو درست کرد گفت برگرد زندگیم سرمت رو بزنه برگشتم اومد انقدر حالم بد بود نمیتونستم چشمم رو باز کنم رگم رو گرفت و زد اصلا درد نداشت یه کم از شلنگ ست سرم رو گذاشت تو دستم گفت تکون نده مامانم اون دستم و گرفت و من از درد هی فشار میدادم ناخوداگاه دستم رو تکون دادم گفت تکون نده مامان از رگ میاد بیرون هعی موهام رو نوازش میکرد و منم از درد هی پاهام رو تکون میدادم گفت نکن مامان

گفتم نمیتونم گفت دستم رو فشار بده متاسفانه مامانم مبتلا به ام اس شدیده و من هنوز بعذ دو سال کنار نیومدم با این موضوع و شوک عصبی باعث از دست دادن تعادلش میشه گفتم بشین رو تخت قبول نکرد و ننشست هی هم نوازشم میکرد و بهم میگفت لوس من هنوز هیچی بهت نگفتم منم میخندیم تا سرمم تموم شه خوابم برد سرمم که تموم شد هی نوازشم کرد گفت نترسی میخوام سرمت رو بکشم سرمم رو کشیدم یه کم پشتم رو دست کشید و گفت بهتری منم واقعا خوب نبودم اما بخاطر شرایطش گفتم بهترم بغلم کرد و کلی بوسم کرد یهو ضربان قلبم خیلی اومد پاین و تنها چیزی که یادمه صدای جیغش بود اومدن و بهم اکسیژن وصل کردن فقط جیغ میزد و رو زمین افتاد و مشت میزد و اسمم رو صدا میزد میگفت مرگ مامان روژین یه کم ضربانم بهتر شد و گفت من بمیرم فقط اینجوری نشی من حاضرم جونم رو بدم

خاطره ی خوب و نسبتا بدی بود

امیدوارم دوست داشته باشین 🤍

R

خاطره الناز جان

سلام من الناز هستم‌ و چهار ماهه که نامزد کردم و این خاطره مربوط میشه به دیروز و آمپول خوردن من و نامزدم از پدر نامزدم‌.

چند روز پیش کولر زدم و خوابیدم بیدار که شدم سرم درد می کرد گفتم حتما خستم دوباره خوابیدم دیگه ظهر بود خوابیدم شب ساعت ۹ بیدار شدم داغون بودم گلوم می‌سوخت سرم داشت میترکید تازه فهمیدم به به کار کولره تا همین دیروز به روی خودم نیاوردم ولی دیروز حالم شدیداً بد بود و دعوت بودیم خونه پدر نامزدم‌😂😂😂وای وای وای خدا از همه دور کنه نامزدم ( فرید) اومد دنبالم گفت این چه وضعیه برای خودت درست کردی و باید بریم درمانگاه🤦🏻‍♀️ منم گفتم نه خوب میشم و از این حرفا گفت میریم درمانگاه منم ساکت شدم و با بغض فقط بیرونو نگاه کردم🥲

رسیدیم درمانگاه پیاده شدیم رفت نوبت گرفت شلوغ نبود 10 دقیقه بعد نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر خیلییییی بد اخلاق بود معاینه کرد و چند تا سوال پرسید بعد هم گفت کد ملی رو لطف میکنید منم گفتم شروع کرد به دارو نوشتن همش به فرید اشاره میکردم بگو آمپول نده لعنتی چیزی نگفت تموم که شد تشکر کردیم اومدیم بیرون گفتم خیلی اشغالی چرا نگفتی آمپول نده😭

فرید: گریه نکن حالا شاید نداده بیا بریم داروهاتو بگیرم😘

رفتیم من نشستم تو ماشین رفت داروخونه نیم ساعت دیگه با یه کیسه دارو که حدود 8 تا آمپول توش بود و بقیش قرص و شربت بود اومد 😓

زدم زیر گریه که من نمیزنم نگا چقده تقصیر توعه نگفتی آمپول نده

فرید: آروم باش سه تاش تقویتیه برای خودم گرفتم

من: نمیخام من نمیزنم

فرید: پیاده شو بریم بزن راحت شو منتظرمونن بابا اینا

من: نمیخوااااامممم نمیخوووواااامممم😭😭😭😭

فرید: باشه

و گازشو گرف و رفتیم خونه پدرش تو مسیر هم یه کلمه هم حرف نزدیم 🤦🏻‍♀️

تا رفتیم داخل همه گفتن الناز چی شده رنگت پریده و از این حرفا که فرید توضیح داد چی شده و پدرش گفت خودم براش میزنم این همه دعوا نداشت که بده ببینم دارو هاش رو

نگاهی انداخت و گفت اصلا درد ندارن خیالت راحت

فرید: اول دو تا از تقویتی ها رو به من بزن خانم ببینه درد نداره بی خود تا الان گریه کرده

من همچنان گریه میکردم

پدر فرید گفت باشه بیاین دوتاتون هم بریم تو اتاق

منم تو رودرواسی موندم و رفتم

فرید دراز کشید و پدرش دو تا آمپول اماده کرد یکیش از رنگش فهمیدم نوروبیونه اون یکی رو نه ولی باباش گفت فرید شل باش خیلی روغنین این دو تا

فرید آروم شلوارش رو آورد پایین و پدرش پنبه کشید و سوزن رو وارد کرد و تزریق رو شروع کرد فرید هم دستاش رو مشت کرده بود دلم براش خون شد یهو گفت بابا چقدر مونده 🤕

پدرش: تحمل کن آخراشه ( نصفش مونده بود)

فرید: آخخخخ بابا خالی کن بکش بیرون مردم دیگه 😩

پدرش: تحمل کن پسرم نفس عمیق بکش تمومه🙂 و خیلی سریع کشید بیرون و پنبه گذاشت

طرف دیگه رو پنبه کشید..

فرید : وای بابا صبر کن🙁

پدرش: نفس بکش این دیگه درد نداره😙

‌پنبه کشید و سوزن رو وارد کرد فرید یه تکون ریزی خورد که پدرش دستش رو گذاشت رو کمرش و تزریق رو شروع کرد

فرید محکم چشاش رو بسته بود و تا آخرش هم چیزی نگفت فقط سوزن رو که کشید بیرون بلند گفت آخ بابا مردم😔

دلم خیلی سوخت براش جای آمپول هاش رو ماساژ دادم گفت خوبم الناز زحمت نکش و بلند شد

پدرش گفت خوب الناز خانوم شما دراز بکش😌

منو میگی انگار برق وصل کردن بهم گفتم زحمت نمیدم گفت زحمتی نیست دخترم بخواب😂من با ترس خوابیدم گفتم چندتا رو الان می زنید گفت 3 تا نترس درد ندارن

دو تا آماده کرد یه دونه پودری بود اونو آماده نکرد

منم برگشتم و فرید شلوارم رو یکم کشید پایین

پدرش: الناز جان سفت نکن تکون هم نخور تموم سعیم رو میکنم کمتر دردت بیاد

من: چشم

پنبه کشید و فرو کرد

پدرش: نفس عمیق

تا نفس عمیق کشیدم تزریق رو شروع کرد ولی درد زیادی نداشت و تونستم تحمل کنم کشید بیرون و پنبه گذاشت دوباره همون سمت رو پنبه کشید ترسم یکم ریخته بود

که سوزن رو فرو کرد و شروع کرد به تزریق از اولششششش درد داشت🥲

پامو آوردم بالا که فرید گرفت گفت چیکار میکنی الناز😠

پدرش: آروم باش دخترم آروم باش الان تموم میشه

من: آخخخخخخ آییییی خواهش میکنم کافیه😭

خیلی سریع کشید بیرون و پنبه گذاشت و رفت سراغ آماده کردن بعدی

من: بابا خواهش میکنم کافیه دیگه نزنید درد داره

بابا: اون طرف میزنم دخترم نمیشه که نزنی خوب نمیشی

و اومد بالا سرم و دوباره شلوارم رو فرید آورد پایین و محکم کمرم رو گرفت

پنبه کشید و فرو کرد هر چی از دردش بگم کم گفتم انگار میخ داغ بود تو پام

من: آییییی آیییی😭😭😭😭😭 فرید تو یه چیزی بگو

فرید: آروم دختر کوچولو آروم

من: آی آی بسه بابا بسههههههه سوختم درد داره

پدرش: اگه آروم باشی زود تموم میشه فقط تحمل کن کمی

من: آخ آخخخ

و کشید بیرون و جاش رو فشار داد و من همچنان گریه😭

فرید شلوارم رو درست کرد و برمگردوند پدرش معذرت خواهی کرد منم تشکر کردم ازش یکم دراز کشیدم و رفتیم شام خوردیم

بقیه آمپول ها هم مونده نمیدونم بزنم یا نه🥲آبروم که جلوی پدر شوهر جان رفت🤦🏻‍♀️

ببخشید چشماتون اذیت شد تا تونستم خلاصه مردم ولی طولانی شد

یا علی💙

خاطره فاطمه جان

به دوست داشتنِ کسانی که صادقانه و خالصانه دوست‌ِتان دارند مشغول باشیدکه این بهترین و زیباترین دل مشغولیِ دنیاست.

*

فاطمه هستم معلمم در خاطره قبلی عمل آپاندیس خواهر زاده ام کیمیا جان رو تعریف کردم

والان خاطره خودم ک از دیروز هست

من چند سالی هست درگیر دیسک کمر و گردن و کندرومالاسی کشگک زانو هستم این مدت فعالیت هام مختل شده بود کلی عکس و ام ار ای رفتم و همه تاکید کردند مشکلم چیه

این مدت فقط با دارو تزریقی غضروف ساز های مختلف پماد های مختلف مسکن های مختلف سر میکردم

تا چند روز پیش احساس کردم چیزی مثل بادکنک ترکید داخل زانوم و سوزش ‌ و درد فوق العاده دردناک ک قابل تصور و تحمل نبود هر جوری بود آخر هفته رو سر کردم و شنبه شد به محمد همسرم گفتم زانو دردم بیشتر شده هیچ واکنشی نداد هیچ کلمه آیی نگفت

دوباره از رو نرفتم گفتم دکترم حامد .....هنوز همون مطب قبلی هست ؟ با ی نگاه عجیب بهم گفت ن رفته خارج گفتم یعنی دیگه نمیاد ؟! گفت ن

گفتم اوکی میرم ی دکتر دیگه چشمام از درد قرمز شده بود ولی محمد در کمال بد جنسی گفت ن اصلا دکتر نداره و خودش،و زد به خواب

با درماندگی رفتم اتاق خودم و در بستم و کمی پماد زدم ی مسکن قوی ک باعث شد خوابم ببره این قرص تخصصی هست و خورده پزشکم. تجویز کرد عصر ک شد محمد بدون حرفی رفت بیرون و منم شماره منشی دکترم و گرفتم و گفت هستیم و برام نوبت زد ک دیروز بود .محمد شب نیومد خونه . باعث تعجب بود آخه ما بحث و دعوای نداشتیم ک بخواد شب نیاد خونه من بازم واکنشی نشان ندادم واقعا اعصاب و حوصله بحث کردن نداشتم .دیروز موقع نوبتم بود و راه مطب دور نمی‌تونستم برم .تو فکر ک چیکار کنم ک محمد اومد خونه گفت کجا ؟ گفتم دیروز از دکتر حامد ....وقت گرفتم ساعت ۳ نوبتم داده حرفی نزد گفتم منو میرسو نی گفت ن مگه خودت فلجی بازم سکوت کردم .پیاده تو این گرما با پای درد دار رفتم اینجا تو شهر من تاکسی همه موقع نیست برا همین پیاده رفتم ۴۶ دقیقه راه رفتم حالا نمیگم با چه دردی رسیدم خلاصه نوبت گرفتم و بعد ۳ نفر وارد اتاق شدم احوالپرسی گرمی کرد و گفت کجایی دختر آخرین بار ک دو سال پیش بود گفتم یکماه بعد باید بیایی رفتی دیگه نیومدی خلاصه کنم دوباره مدارک و عکس و دارو ها برر سی کرد گفت برو دراز بکش کلی زانو منو کج و راست کرد ک من با هر حرکت دستش و می‌گرفتم درد داشتم دکتر گفت شما سواد داری ؟ گفتم طعنه میزنی محکم گفت بله .مگه تو ام آر ای ننوشته ک پیچ خوردگی و پارگی درجه ۲ مینیسک ؟!

گفتم بله ترجمه اش کردم خودتون هم گفتید

بعد با حالت دعوا ک من توقعش و نداشتم گفت پس چرا رعایت نکردید چرا زمانی ک گفتم باید بیایی نیومدی

.دکتر از دوستای خانوادگی هستند و رفت و آمد داشتیم ولی این دو سال آخر به خاطر حجم کاری ایشون و محمد نشد مهمانی بگیریم

کامل منو می‌شناخت با روحیاتم آشنا بود .

بدون حرفی از طرف من کد ملی رو پرسید و دارو ها رو وارد سیستم کرد و با ی حالت جدی گفت ماه آینده حتما بیا باید آزمایش بدی برای انجام prp یا عمل مینیسک

ی چشم گفتم و با بغض اومدم بیرون دارو خانه تو همان ساختمان بود رفتم دارو ها رو گرفتم ک ۶۰۰ تومنی شد

کلی آمپول و قرص غضروف ساز و آهن و کلسیم و مسکن بود .

در همین زمان محمد زنک زد تمام شد گفتم آره گفت دم در هستم سریع بیا کار دارم

محمد کارش شیفتی ی هفته خارج شهر شبانه روز و ۵ روز اف ک تقریبا بیکار کاری جز دم مغازه دوستاش رفتن و خونه مادر و خواهرانش رفتن نداره چیزی نگفتم سوار شدم سکوت محض توقع داشتم بگه دکتر چی گفت چی تجویز کرد گفت چیکار کنی یا نکنی

همیشه نسبت به درهای من بی تفاوت ولی خدا اون روز رو نیاره خار بره دست خودش و خونواده اش

با دلی شکسته پای درد ناک و پر از بغض از دعوای پزشکم. راهی خانه شدم دارو ها رو خوردم و باز لباس پوشیدم رفتم تزریقات سر کوچه برا روز اول باید ۳ تا آمپول میزدم کتورولاک ویتامین د و نروبیون

بقیه امپولا هفته ۲

خیلی دردم گرفته بود آروم اشک ریختم ک پرستار گفت اااا دختر خوب گریه چرا ولی من بیشتر از درد آمپول درد بی تفاوتی محمد منو اذیت میکرد ‌. خلاصه با کوله باری از درد و دارو غصه افتادم رو تخت ولی با همین پای ورم کرده ناهار و شام به موقع آماده کردم لباس شستم ظرف شستم

ولی بقیه کارهای خونه رو نمیتونم انجام بدم

دوستان عزیز نمی‌دونم شما هم با من هم نظر هستید یا ن وقتی کسی مریضه جدای دردش تمام امیدش اول به خدا و دوم خانواده اش من با وجود کلی مدرک پزشکی و ظاهری پام هیچ کس محلی بهم نمیده و میگن الکی میگی .دلم بد جور شکسته من مدارک میفرستم همراه خاطره به آقا بهنام تا شما مشاهده کنید

درک نشدن و بی تفاوتی دردی هست ک مریض و از پا در میاره

اولین باری نیست به درهای من محمد بی تفاوت همیشه همین جوری بوده .و قطعا خواهد بود ی مثلی هست که میگه کور خودمانیم و بینایی دیگران .

دوستان خاطره من عشقی و آمپولی تخیلی نیست ک طرفدار داشته باشه دوستای قدیمی وب منو میشناسند

ببخشید ک این بار خاطره یکم طولانی شد

ممنون میشم اگه خوندی حتما برام بازخورد بدید وقت کنم میخونم

یا علی

خاطره فاطمه جان

سلام من فاطمه هستم از قدیمی های وب و معلمم

مدت زیادی تقریبا ۸ سال کلا وب نیومد م به خاطر مشغله کاری زیاد و تحصیل و پایان نامه

امروز اتفاقی چشمم به کانال تو تلگرام افتاد و گفتم خاطره داغ بگم

اینبار از خودم نیست و خاطره در باره خواهر زاده ام کیمیا هست

کیمیا ۲۳ سالش دانشجوی سال آخر معماری در نجف آباد

دو هفته پیش من به شدت مشغول تست زنی برای آزمون استخدامی و تمیز کاری خانه بودم کمتر دست به گوشی شدم نزدیکای ساعت ۲ بعد از ظهر رفتم اینستا و دیدم طبق معمول کیمیا استوری گذاشته و یکدفعه دیدم تو آزمایشگاه هست و نوشته دعا کنید آپاندیس نباشه !!!!!!!!!!😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😰😨😨🤮🤕😷 نمیدونید چه حالی شدم با دستی لرزون زنگش زدم برنداشت حالم دیگه گفتن نداشت زنگ زدم خواهرم برنداشت سریع زنگ زدم به خواهر کوچکتر ش آیسا ک طفلک خواب بود و هنگ چیزی نگفتم و قطع کردم تا خواهرم خودش تماس گرفت و گریه میکرد گفت کیمیا حالش بده و آوردنش شهر خودمون ولی تو راه آپاندیس ترکیده آزمایش ها و سی تی و سونو ها همه بد دعا کن سریع جراح ببرتش اتاق عمل یعنی بچه ها مردم اون لحظه من از بچه گی کیمیا بزرگش کردم و تا الان مثل مادر دوم بودم براش آدرس بیمارستان و گرفتم و با حال بد و پیاده رفتم بیمارستان ک‌یکم دور بود رنگم پریده بود کیمیا رو تخت اورژانس بود و کلی پرستار و‌دانشجو‌ دورش حالش بد بود بلاخره بعد ۳ ساعت وارد اتاق عمل شد همسرم محمد جان هم آمده بود و همه پشت در اتاق عمل نگران و منتظر بودیم ۲ ساعت و نیم طول کشید ‌و تا آوردنش بیرون ما سه نفر مردیم و زنده شدیم سریع آنتی بیوتیک قوی وریدی شروع شد گفتند آپاندیس چرکی شدید داشته

و درن براش گذاشتن . بعد بیهوشی مدام بالا میاورد خودش و خیس میکرد تب داشت درد شدید خدا نصیب هیچ بشری نشه این روز بالاخره شب اپل گذشت و فردا با کلی تب و درد مرخص شد اما باید هر روز سرم و کلی آمپول آنتی بیوتیک ضد تب ضد درد میزد الان خدا رو شکر بهتر شده اما هنوز بخیه ها شو نکشیده

امروز مجبور شد برگرده نجف آباد چون کنفرانس داشت

کیمیا می‌گفت حالا متوجه شدم چه قدر خانواده ام خوبن و چه قدر برام زحمت کشیدید این مدت فکرش و نمی‌کردم

در آخر خاطره امید وارم هیچ کدام از شما عزیزان و دوستان جدید و قدیم وب مشکلی براتون پیش نیاد و پا تون به بیمارستان و اتاق عمل باز نشه

درباره خاطره حتما بازخورد بدید وقت کنم میخونم و جواب میدم

یا حق

خدا نگهدار

خاطره ساغر جان

سلام چطورین خوبین

با اسم مستعار (ساغر )هستم 🌹🌿🌿🌿

در استانه ی ۱۸ سالگی

این سومین خاطره ای هست که می زارم امید وارم خوشتون بیاد.

خوب خدا رو شکر ما تو خانواده مون هیچ دکتری نداریم و کسی هم انگار قصد نداره دکتر بشه پس اگه مریض شدم باید بریم پیش به سوی بیمارستان 😂💊💉

خوب بریم سراغ خاطره که داغ داغه مال 🥺:

از اونجایی که ماه خرداد ماه استرس هست و معده ی بیچاره ی ما هم به معده حساسه ، یه معده درد عجیب و غریب درست وقتی که امتحان داشتم اومد سراغم 😑😑

(معده👀:داری زیادی درس می خونی الان حالتو می گیرم 😏)

به خدا همینه 😂😂

شنبه امتحانمو با موفقیت پشت سر گذاشتم و سر بلند از اون امتحان اومدم بیرون از شنبه تا صبح روز چهارشنبه وقت داشتم که واسه تاریخ بخونم به شدت امتحان تاریخ واسم مهم بود برا همین همه ی تلاشم رو این بود که ۲۰ رو بیارم 🫠

هی خوندم و خوندم تا چهارشنبه صبح (اینکه چقد استرس کشیدم تا همشو یاد بگیرم به کنار معدمم نابود کردم 😑😞)

چهارشنبه ساعت ۹ رفتم امتحان و دادم و خداروشکر اون نتیجه ای می خواستم رو اوردم .

برگشتم خونه و از همون لحظه معده دردم شروع شد ولی محلش ندادم 🥴

با خودم گفتم ول کن عامو تو هم دم به دقیقه درد می گیری 😂

رفتم که یکم بخوابم چون واسه مرور امتحانم ساعت ۶ بلند شده بودم

هر کاری کردم نتونستم بخونم اخرشم بلند شدم از جام از بس تو رخت خواب تکون خوردم.

ساعت ۳ بعد از ظهر بود همه خواب بودن بجز من چرا !؟

چون معدم درد می کرد (اینم وقت گیر اورده بود میون اینجا )

رفتم سر جعبه ی دارو ها و یه قرص فاموتیدین ۴۰ خوردم 💊🥴

اثر که نکرد هیچ بدترم شدم این بار حس می کردم معدم داره همراه قلبم می زنه به راحتی می تونستم حس کنم .

یکی از دوستام بهم پیشنهاد پیاده روی داد و گفت خوبه واسه معده درد 🫤🫤(نمی دونم چیش خوب بود خوب نشدم که نامرد 😒😂)

ساعت ۵ با تصميم دوستم تا خونه ی بابابزرگم و مادر بزرگم پیاده رفتم چیز زیادی راه نبود ولی به شدت همون راه کوچیکم اذیتم می کرد .

یه یک ساعتی اونجا بودم و بعد برگشتم خونه و افتادم رو زمین از بس معدم دیگه واقعا داشت اذیتم می کرد.

یه نیم ساعت بعد از اینکه جون بلند شدنم نداشتم حس کردم همه ی محتويات معدم داره می یاد تو دهنم 🤢🤢🤢

خودمو رسوندم به روشویی و هر چی خورده بودم گلاب به روتون (معذرت میخوام) بالا اوردم 🤮🤮.

معدم حسابی سبک شده بود اما هنوزم درد می کرد

مامان هی می گفت امتحان داری پاشو تا ببرمت دکتر خوب بشی بتونی بخونی ولی من قبول نمی کردم .

هی انکار می کردم و می گفتم خوبم و نیازی به دکتر نیست .

موقعیت تا ۹ شب همین جوری سپری شد .

بابا ساعت ۹ شب اومد خونه و حال منو که دید گیر داد که پاشو بریم دکتر از من انکار از بابام اسرار 😩😩

اخرشم تسلیم شدم و راهی دکتر شدم .

یه نوبت گرفتم و رفتم توی انتظار نشستم

یه پسره با رفیقش تصادف کرده بود حالشون خوب بود ولی پای یکی از پسرا به شدت زخمی شده بود و من با دیدن اون صحنه ها حالم داشت بهم می خورد دیگه 😑😑😖😖

بلخره نوبتم شد و رفتم داخل یه خانوم دکتر حدودا ۲۴ یا ۲۵ بهش می خورد باشه اونجا بود

ازم پرسید مشکل چیه؟

گفتم :معدم از صبح تا حالا درد می کنه قرص هم خوردم ولی بهتر نشدم یه بارم بالا اوردم و حالت تهوع هم دارم 🥺🥺🥺

خانوم دکتر :اسهال داری ؟

من:🫤🫤😶😶نه

خانوم دکتر :معدت می سوزه ؟

من :هم اره هم نه ولی زیاد نه 😂

خانوم دکتره یه خنده ی کوچیکی رو لبش نشت و شروع کرد وارد کردن نسخه توی سیستم

گفت دوتا امپول برات نوشتم امشب بزن و دارو واسه فردات مصرف کن .

منی که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم کاغذی که دکتر بهم داد رو به بابام دادم و گفتم برو داروخونه 🥺😢😨

(معده :دیدی حالتو گرفتم بلخره 🤪🤣)(زهرمار)

بابا یکم دیر کرد رفتم پیشش دیدم دوتا قرص داده با یه امپول که نمی دونم چی بود بعد بابام گفت دکتر گفت: دوتا امپوله این که یکی هست گفته عه اونشو یادم رفته الان می یام

(+اخه پدر من چیکار داری شما 😒😒)

یه ویال ۴۰ گرم پنتوپرازول بود من که می دونستم وریدی تزریق می شه قبلا هم زده بودم

ولی به جای من بابام بیشتر از من ترسید گفت اوخ این که خیلی درد داره رفت سرنگشم اورد که یه سرنگ ۵ سی سی بزرگ بود بعدم مامانم اومد گفت اینا چیه داده 🫤🫤

(+مادر من دکتره شاید لازم بوده 🥺)

منی که داشتم از معده درد می موردم اصلا غمم نبود امپولا چی هستن و چقد درد دارن فقط رفتم دو تا فیش تزریقات گرفتم و رفتم تزریقات

رفتم دادم به یه خانومه و اون خانومه هم به پرستار محمدی گفت بیاد برام بزنه چادرمو دادم به مامانم و رفتم روی تخت خوابیدم خدارو شکر تختا پرده داشت و پرده رو کشیدم و رفتم نشستم روی تخت تا بیاد

یه چند دقیقه منتظر موندم تا اومد 😬(از منتظر موندن به شدت بدم می یاد حتی چند دقیقه کوتاه)

پرستاره اومد و دوتا امپول دستش بود گفت یکیش وریدی و توی دستت و یکیش عضلانی

گفت نمی ترسی ؟

گفتم نه اینقد درد دارم و قبلا این امپولا زدم که برام عادی شده دیگه

به شدت قلبم داشت تند می زد سرمم گیج می رفت با اینکه اصلا استرس نداشتم ولی حالم اصلا خوب نبود 😬🥴

خوابیدم .

پرستاره گفت برگرد اول امپول باسنتو بزنم گفتم فرقی نداره حالش نی اول اینو بزن🙂🙂

بهم گفت دستت و به هیچ عنوان عقب نکش

یه کشی رو دور دستم بست تا رگ پیدا کنه (به شدت بد رگم و پدرم در می یاد تا یه رگ پیدا بشه ) یه رگ پیدا کرد.

گفت: دستت رو تکون نده اصلا.

پد رو کشید و امپول رو فرو کرد درد بدی پیچید توی دستم که باعث شد چشامو محکم روی هم فشار بدم .

‌ولی متأسفانه رگ خوبی نبود و هی توی دستم می چرخوند تا تونست یه رگ بگیره🥺😩😢

یکمشو که تزریق کرد حس کردم داره دردم می گیره یه صورت مظلومانه ای گرفتم پرستاره نگاه بهم کرد گفت می سوزه ؟؟

با سر گفتم نه ولی درد داره گفت الان تموم می شه منم داشتم قشنگ نگاه فرایند تزریق می کردم و درد می کشیدم .

بلخره تموم شد و گفت فکر کنم یکمش رفت زیر پوستت🤨☹️🫤

ازش پرسیدم اسم امپوله چی بود گفت پنتوپرازول واسه معده هست

پرسید چرا معدت درد گرفته :گفتم امتحان تاریخ داشتم استرسم زیاد داشتم برا همین

گفت: اخه تاریخم استرس داشتم

(+می رفتی جا من می دادی 🫤🫤😐)

گفت برگرد امپولتو بزنم برگشتم و شلوارمو درست کرد ‌و پد رو کشید امپولو فرو کرد یه تکون خیلی بدی خوردم ‌و گفتم اوفففففف..... خیلی درد داره درش بیار لطفا 😣😣

خیلی درد داشت و من به زور داشتم تحمل می کردم اخرش گفتم ایییییی..... بسته دیگه درش بیار اخخخخخخ.......

بلخره تموم شد و درش اورد و پد رو روش فشار داد کل باسنم درد می کرد .

ازش پرسیدم امپوله چی بود چرا اینقد درد داشت گفت:برای حالت تهوع هست.

نمی دونم چی بود ولی خیلی درد داشت .

داشتم اماده می شدم که بیام بیرون بابام اومد پشت پرده و گفت کجا رفتی تو بدو دیگه منم با یه حالت 😒😒😒اینجوری نگاش کردم (به خدا دست خودم نبود )

اومدیم بیرون و رفتیم خونه یه روز از این داستان می گذره منم هنوز منتظرم معدم خوب بشه

امید وارم توی این ماه امتحاناتونو به خوبی پشت سر بزارید

ادم نباید سر یه امتحان کوچیک اینقد استرس به خودش وارد کنه

اصلا ارزش این چیزا رو نداره ما ها قرار نیست با اوردن یه نمره ی کم یه هدف هامون نرسیم 😁❤️

غمتون نباشه دوستان 😍

تا خاطره ی بعدی خداحافظ

خاطره پدرام جان

سلام به همه پدرام هستم

من قرار بود که کلا دیگه خاطره نزارم دوستان هم اصرار کردن ولی من تصمیمم رو گرفته بودم تا اینکه در بازی جرئت و حقیقت من جرئت رو انتخاب کردم و قرار شد بیام اینجا خاطره بزارم در ضمن بعضی از کامنت هاتون واقعا باعث دلگرمی میشه دمتون گرم 👍

وسطای شیفتم بود و خیلی شلوغ نبود من اون موقع یه بحث ریزی با پدرم کرده بودم و اعصابم خورد بود 😁 فرصت خوبی برای درس خوندن بود 👌

نشستم پشت میز و شروع کردم به درس خوندن . تقریبا ۴۰ یا ۴۵ دقیقه گذشته بود که واقعا احساس تشنگی کردم آقای سلیمانی رو صدا زدم اومد با لحجه شیرین آبادانی گفت جانم آقای دکتر 😃

+ جانت بی بلا . میتونی از بوفه یه آبمیوه برا من بگیری 😊

-چشم چشم به روی چِشُم ( خیلی مرد خوبیه)

+مرسی

رفت من شروع کردم دوباره به درس خوندن ۵ دقیقه بعد در زد اومد تو

+یالا یالا

-بیا بیا خودمم😀

آبمیوه رو گذاشت روی میز گفت

+ بفرمایید

- دمت گرم .😋 و خداحافظی کرد و رفت

آبمیوه رو باز کردم و داشتم میخوردم که دوباره در زدن

+بفرمایید . دیدم محسن(دوست و همکار ) اومد تو

+پدرام پاشو پاشو 😦

-چیه محسن چیشده ؟ 😥

+بیا تو راه میگم بهت

از اتاق اومدیم بیرون شروع کرد به دویدن منم پشت سرش میرفتیم

+ یه دختر تقریبا ۱۴ . ۱۵ ساله آوردن با علائم خونریزی و درد شدید شکمی

-آزمایش گرفتین ازش ؟😟

+ نه نمیزاره اصلا بهش دست بزنیم

رسیدیم دیدم دختره روی تخت دراز کشیده و مادر پدرش کنارش نگران ایستادن 😕

رو به پدرش گفتم

+آقا چی شده ؟

-آقای دکتر من سر کار بودم دخترم از مدرسه برگشته و اینجوری شده . خانمم زنگ زد و گفت اینجوریه من هم اصلا نفهمیدم خودم رو چجوری رسوندم بهشون و سریع آوردمش😔

دختره انقدر گریه کرده بود تمام صورتش قرمز و خیس شده بود 😞

رفتم نزدیکش

+ دختر خوب دستت رو بده به من

- نمیخواااام😭😭😭 به من دست نزننن😭

+باشه باشه آروم باش خب من باید بفهمم چرا گریه میکنی یا نه ؟

-نمیخوااام . ازم دور شییین 😥😭😭

رومو کردم به محسن

+محسن بیا من تنهایی حریفش نمیشم😕

اومد نزدیک تر گفت باید با مهربونی و صبور تر باهاش رفتار کنیم

+دیگه بیشتر از ایننن😅

باهاش حرف زدیم ولی آروم نمیشد میگفت درد دارم 😭😭

+محسن یه مسکن عضلانی سریع بگیر بیار از ایستگاه پرستاری

رفت گرفت و اومد به پدر مادرش‌گفتم

+ شما بفرمایید بیرون چون ممکنه شما رو ببینه حساس تر بشه 👍 رفتن بیرون

شروع کردم حرف زدن باهاش .

+دختر خوشگل میتونم بپرسم دقیقا کجای شکمت درد میکنه ؟😉

-با دستش زیر شکمش رو نشون داد گفتم

+پس برگرد بزار من اینو بزنم درد آروم بشه 👍 شروع کرد به جیغ زدن نههه نمیخوااام 😭 برید بیرووون . نزدیکم نشییید 😭

+ محسن برو بگو خانم ... بیاد شاید از ما خجالت میکشه😊

من هم توی این فرصت باهاش حرف میزنم رفت و چند دقیقه بعد با خانم ... برگشت

آمپول رو دادم بهشون و گفتم این رو بی‌زحمت تزریق کنید نمیزاره ما بهش دست بزنیم 😥

با محسن رفتیم بیرون بعد از چند دقیقه خانم ... اومد بیرون دیدم آمپوله هنوز دستشه

+ چرا نزدین ؟

-اصلااا نمیزاره بهش دست بزنم هرچی هم باهاش حرف میزنم جوابمو نمیده فقط گریه میکنه 😵‍💫

دوباره با محسن رفتیم تو رفتم کنار تختش گفتم

+خانم خوشکله بزار ما بفهمیم تو چت شده که بتونیم کمکت کنیم 😥

-نمیخواااام چرا نمیفمیننننن برین بیروووون 😭😭

+محسن من اعصاب ندارم امروز اصلا بیا ببین تو میتونی راضیش کنی یه دقیقه گریه نکنه . ولی هر کار کرد نتونست

یکم جدی شدم و صدامو بردم بالا گفتم

+ببین دختر خوب ما میخوایم کمکت کنیم خواهش میکنم یه دقیقه گریه نکن تا من بفهمم چی شده 😠

یکم آروم تر شد گفتم آهان حالا شد 😟

نبضشو گرفتم و رو به محسن گفتم

- بیا آزمایش هارو بگیر

دوباره شروع کرد به جیغ داد زدن 😢😥

محسن وسایل رو آورد منم دستش رو گرفتم و محسن سریع آزمایش رو گرفت و برد منم شروع کردم به معاینه . لباسش رو دادم بالا که شکمش رو معاینه کنیم با گریه و جیغ گفت +نمیخواااام 😭

-خیله خب

از روی لباسش معاینه کردم و فهمیدم واقعا درد زیر شکمش شدیده

سرم رو وصل کردم و مسکن هارو ریختم توش تا یکم آروم شد 😟

دستگاه سونو رو از توی قفسه بر داشتم آوردم بهش گفتم

+میشه اجازه بدی لباست رو بدم بالا ؟

بعد از مکث کردن خودش لباسش رو داد بالا

گفتم : آفریننن دختر خوب 😉

ژل رو روی شکمش ریختم و شروع کردم کارمو اما چیزی توی سونو ندیدم 🧐

محسن اومد گفت چی شد ؟

+هیچی توی سونو نشون نمیده به نظرم باید ببریمش پیش خانم دکتر .... ( دکتر زنان )

-پدرام بیا

+چیه ؟ رفتم نزدیکش گفت آزمایش هارو ببین

داد دستم و من شروع کردم به چک کردن یه نگاه کردم بهش

+نگو واقعیه 🫢😓😲

- داداش آزمایش اورژانسیه دیگه 😕

یه نگاه به دختره کردم که روشو کرد اونور 😧

یکم نگاه کردم دوباره به آزمایش و بعد از بررسی فهمیدیم جنین ۲ ماهه سقط کرده 😳

واقعا نمیدونستم چی باید الان به خودش و پدر مادرش بگم مات و مبهوت مونده بودم 😟

به محسن گفتم

+من مغزم دیگه نمی‌کشه محسن معرفیشون کن به خانم ....

اصلا رنگم پریده بود از اتاق اومدم بیرون پدر مادرش اومدن نزدیک و با نگرانی گفتن.

+آقای دکتر چیشد ؟ جواب آزمایشا اومد ؟ 😧

گفتم بله چیز خاصی فکر نمی‌کنم باشه حالا ما به خانم .... دکتر زنان معرفیتون میکنیم برای بررسی بیشتر و تشکر کردن و رفتن منم رفتم دیدم محسن هم اصلا یه جوریه 😦.

یک ساعت بعد داشتم توی راهرو راه میرفتم دیدم پدرش روی صندلی انتظار نشسته و سرش رو بین دستاش گرفته رفتم سمتش گفتم : آقا چی شد . سرش و آورد بالا 😣 دیدم چشماش قرمز و پر از اشکه

یهو بغلم کرد و زد زیر گریه 😖 منم هم بغلش کردم گفتم آروم باش و خدارو شکر کن به خیر گذشته 😥 . کمک کردم بشینه رفتم از آب سرد کن یه لیوان آب براشون آوردم دادم بهشون و گفتم : تا اینجاش که به خیر گذشته دعا کن بقیش هم بخیر بگذره 😔 تشکر کرد و من هم بلند شدم و باهاشون خداحافظی کردم و رفتم به سمت اتاقم و شروع کردم به کتاب خوندن

و پایان این خاطره

(آقای مصطفی خان دارم براتون به خاطر این جرئت دادنت 🥸 حواست باشه ...)

خاطره سارا جان

سلام دوستان عزیزم

سارا هستم اومدم با ادامه خاطره قرار بود فردای اونروز بریم آزمایشگاه

فردا صبح با محمد راهی آزمایشگاه شدیم نوبت من که شد استرس گرفتم به محمد گفتم تو هم بیا داخل دست محمد رو گرفته بودم خانمی که خونگیری میکرد گفت دستت رو تکون نده اگر هم حالت بد میشه نگاه نکن دو سه مرتبه امتحان کرد تا تونست رگ بگیره بالاخره خونگیری انجام شد منم کلی آخ و اوخ کردم دستم کبود شده بود گفتن دو سه روز دیگه جوابش حاضر میشه دو سه روز بعد با محمد رفتیم جواب ازمایش رو گرفتیم بردیم به دکتر نشون بدیم نوبت گرفتیم و تو صف انتظار نشستیم گفتم محمد گفت جان گفتم امکانش هست آمپول بده گفت شاید گفتم میشه بگی نده به جاش قرص و کپسول بده محمد یه نگاه کرد گفت هرچی به صلاحت باشه میده گفتم میشه مثل دفعه قبل خودشیرینی نکنی نمیخواد تو چیزی بگی 🤨

خانم منشی اسم منو صدا کرد و من با استرس وارد مطب دکتر شدم دکتر جواب آزمایش رو بررسی کرد و شروع کرد به دارو نوشتن گفتم آقای دکتر میشه تزریقی ننویسید 😥 دکتر یه لبخند زد و هیچی نگفت منم خوش خیال فکر کردم ننوشته زهی خیال باطل نسخه رو گرفتیم و تشکر کردیم اومدیم بیرون من رفتم داخل ماشین نشستم و با خیال راحت خوابیدم محمد داروها رو گرفت اومد و بدون اینکه چیزی بگه راهی خونه شدیم 😐 بعداز اینکه لباسامو عوض کردم رفتم سراغ داروها چشمتون روز بد نبینه پر از آمپول بود 🥺 گفتم چرا اینقدر زیاد 😬 من که نمیزنم 😥 محمد گفت حتما برات لازم بوده یه نگاه کرد سه تاشو برداشت گفت برو آماده شو تا بیام برات بزنم 😏 گفتم من نمیزنم اونم سه تا 😔 گفت آروم میزنم قول میدم! گفتم اصلا حرفشم نزن 😭 محمد اینقدر حرف زد تا راضیم کرد که بزنم 🥴 آروم دراز کشیدم گفتم تورو خدا آروم بزنیا گفت چشم شلوارمو داد پایین پنبه رو کشید گفتم آخ گفت من که هنوز نزدم نفس بکش تا نفس کشیدم نیدل و وارد کرد زیاد درد نداشت ولی من آخ و اوخ کردم سریع طرف مقابلو پنبه کشید و نیدلو فرو کرد از همون اول درد شدیدی پیچید توی پام گفتم آیییییییی محمد درد داره جان من بسه دیگه 😭😭 گفت جانممم تموم شد و سومی رو طرف اولی زد پای مخالفمو بالا بردم که سریع با دستش گرفت و کمرمو یکم ماساژ داد و نیدلو وارد کرد اشکم دراومده بود با جیغ گفتم نمیخوام بسه دیگه اونم میگفت الان تموم میشه و تمام 😞😭 یکم جای آمپولا رو ماساژ داد و بوسم کرد وبا کلی شوخی باعث شد خندم بگیره و درد امپولا رو فراموش کنم 😊 کلا محمد استاده تو این کار اینقدر شوخیای بامزه میکنه وتا خنده ازم نگیره ول کن ماجرا نمیشه

آمپولا هفتگی بود یعنی هفته ای سه تا باید میزدم و بعد از یکماه دوباره ازمایش بدم این هفته که گذشت الان استرس هفته بعد رو دارم که باید دوباره سه تا دیگه بزنم 😭😬

مراقب سلامتی خودتون باشید

🤍🤍🤍🤍

خاطره کیارش جان

سلام دوستان دوباره کیارشم.

اینقدر لطف داشتید و نظرات قشنگی نوشتید که اومدم تو کانال تلگرام شخصا ازتون سپاسگزاری کنم ولی شرایطی شد که مجبور شدم پیاممو پاک کنم.

بازم از راه دور و از همین طریق از همه تون تشکر میکنم.

اگر کار به عروسی کشید که حتما دعوتید ولی جوری که ما داریم مورچه وار حرکت میکنیم بعید میدونم تا مدت ها بشه به مینو خانوم نزدیک شد،مخصوصا بعد از اون چند روزی که پرستار اختصاصیش شده بودم فکر میکنم کلا چشمش ترسیده.

راستی بین خودمون باشه من آمپول دوم خودمو خیلی جنتلمنانه پیچوندم.

برای همین خاطره ای به وقوع نپیوست که براتون بنویسم.

روزایی که مینو خونمون بود اخلاق کیانا خیلی عوض شده بود احساس میکردم از چیزی ناراحته که بدخلقی میکنه.

بعد از ظهر که مامان ‌مینو خواب بودن صداش کردم؛

بیااینجا ببینم خوشگلم! الان به چی داری حسودی میکنی؟! دختر خاله ت تصادف کرده،مامان باباش ازش دورن سه تاییمون داریم ازش مراقبت میکنیم،غیر از اینه؟

هووووم فک میکنی خیلی جوجه و بچه م ولی همه چیزم میفهمم.

دراز کشید،سرشو گذاشت رو زانوم با حالت قهر دست به سینه خیره شد به سقف.

یه کم موهاشو ناز کردم،موهاشو نگا کن عین طلاست! این ژنای خوبتونو به منم میدادین یه کم..

هیچم طلا نیست بدله!

زدم زیر خنده،اونم بیشتر شروع کرد حرص خوردن.

جونم کیانا؟!چته تو ؟؟

دیدی تو حتی یه بارم بهم نگفتی مینو با تو هیچ فرقی برام نداره؟؟

خب معلومه که فرق داره! هیچکس تو دنیا واسه من مثل تو‌ نمیشه که جوجه!

نه خیرم این یعنی حست بهش خواهر برادری نیست از اون حساست!!!

هیسسس بیدار میشه میشنوه! این حرفا چیه میزنی خجالت بکش..

خودم شنیدم مامان داشت به خاله و مامان جونی میگفت…

فهمیدم که بندو بدجوری آب دادم و پرونده به مقامات بالاتر ارجاع داده شده.هرچی خواستم از زیر زبون کیانا بکشم چی شنیده لام تا کام حرف نزد و تو خماری موندم.

احساس کردم کیانا ازم ناراحته گفتم پاشو حاضر شو تا شب که باید برم بیمارستان ببرمت بیرون.

چشماش از ذوق برق زد،چند ثانیه بعد با بغض گفت..هممم پس مینو‌ چی؟ بمونه تو خونه؟؟

تو که دوسش نداری واسه چی نگرانشی؟

چیه موش خورده زبونتو؟!

ااا نه خیرم خیلیم دوسش دارم فقط ..چیزه..

چیه؟!؟

فقط نمیخوام تو اونو بیشتر از من دوست داشته باشی همین!

دماغشو فشار دادم، خل بازی در نیار برو آماده شو.

باوووشه

کیانا…یه لباس درست درمون بپوش، ببینم شلوارت بالا تا پایین پاره پوره ست نمیبرمتا..

دلم میخواست مینو هم باهامون بیاد ولی نمیخواستم کیانا رو ناراحت کنم،بالاخره باید یه جوری با مینو کنار بیاد ولی نمیدونم چطوری.

کیانا داشت تو اتاق مامان حاضر میشد دلو زدم به دریا رفتم سراغ مینو،دو تا تقه کوچولو به در زدم.

زود جواب داد.

اا خواب نبودی!؟

نه.. داشتم کتاب میخوندم.

باریکلا! بده ببینم چی هست؟

اسمش تسخیر ناپذیره.

جالبه اگه وقت کنم ازت میگیرم میخونمش..

مینو..میای بریم بیرون یه دوری بزنیم حال و‌هوات عوض شه؟

نه کیارش اصلا دل و دماغشو ندارم دستمم هنوز درد میکنه،اتفافا کیانا هم بهم گفت.

کیانا؟! جدی؟

آره! گفت سه تایی بریم بیرون چطور مگه؟

هیچی.. خب به خاطر کیانا بیا اگه خاطر من زیاد مهم نیست..

دوباره زل زد به صفحه کتابش،آروم گفت؛خیلیم مهمه.

مینو! تو چرا به من نگا نمیکنی؟با منی یا با کتابت؟

موهای فرفریشو ریختم تو صورتش…جواب منو بده!

خب..خب روم نمیشه دیگه…

چرا ؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟

هیچی فقط سه بار بهم آمپول زدی و آبروم رفت.

خنده م گرفته بود..

خنده داره؟؟

آره خیلی! چه ربطی داره بابا بیا بیرون از اون جریان.کمک میخوای حاضر شی بگم کیانا بیاد…

نه…خودم آماده میشم.فقط دستم خیلی درد میکنه نمیتونم آستین لباسمو بپوشم.

اینو نپوش یکی از پیرهنای منو تنت کن که گشاد باشه جای بخیه اذیتت نکنه.

یه خنده ی خوشگل کرد و گفت باشه.

پیرهن سرمه ای من که براش کلی بلند بود خیلی بهش میومد اولش فکر میکرد خنده دار میشه اما بعد فکر پلید کش رفتن پیرهنم زده بود به سرش!

تا ساعت ده شب بردمشون خیابون گردی .بعدشم تو پالادیوم یه چرخی زدیم و تو فوت کورت شام خوردیم.

مینو درباره ی هیچی نظر نمیداد و حرف نمیزد فقط اوامر کیانا بود که اطاعت میشد،کلی لوازم تحریر از بوک لند برداشت..چند تا دفتر آخرو که دستش دیدم دیگه کفرم درومد، کیانا مگه اول مهره؟ خرداده ها! آخر ساله.

مینو داشت یه ماگ که حرف اول اسمش روش بود نگاه میکرد.رفتم کنارش یواش گفتم؛هرچی دوست داری بردار.

چه خوشگله این! روشم که نوشته M!

تعارف میکرد که نههه فقط داشتم نگاش میکردم،اصرار کردم بخریمش،که با تردید گفت،تو هم حرف K رو بگیر بعدش جا به جا استفاده کنیم.

خنده م گرفته بود که کیانا ببینه من تو ماگ مینو آب میخورم اون آبو به زهر تبدیل میکنه.

بیچاره من که بین دو تا خانوم محترم این مدلی گیر افتاده بودم.ولی بالاخره اوامر هر دو تاشون اجرا شد.

حتی برای سفارش غذا کیانا بدخلقی میکرد،گیر داده بود که فقط پاستای پستو میخوام،اونم همیشه دو تا دونه میخوره بقیه شم میبریم خونه.تو اون گیر و دار قبل از شام خوردن برای مینو انسولینم تزریق کردم.

تو راه که داشتیم برمیگشتیم حال مینو زیاد خوب نبود.میگفت دستم از آرنج تا زیر بغل تیر میکشه.

تو ماشین ژلوفن داشتم بهش دادم.

مینو؟ خیلی درد داری؟بریم بیمارستان؟

نه کیارش خوب میشم چیزی نیست..

کیانای بلا که دلش واقعا مهربونه داشت کلی غصه میخورد و قربون صدقه مینو میرفت.

جلوی داروخونه سر خیابونمون نگه داشتم.

بچه ها چند دیقه بمونید تو ماشین.

کیانا با استرس گفت؛چی میخوای بگیری داداشی جونم؟؟

چیزی نیست دارو واسه مینو.

قبل از اینکه در ماشینو ببندم شنیدم کیانا به مینو گفت؛نترس عشقم آمپول که نمیگیره دیگه.

ولی اشتباه میکرد دو تا ویال کتورولاک گرفتم که اگه دردش زیاد شد تزریق کنم.

مامان نگران تو چهارچوب در وایساده بود..کجایین شماها؟؟

کیارش؟!؟ مینو رو با این حال بردی اردو؟ یعنی چی مامان این چه کاریه.

چیزیش نیست که مامان جان با ماشین رفتیم اومدیم فعالیتی نداشته!

مینو خوبی خاله؟؟

خوبم خاله جون..فقط دستم خیلی درد میکنه مسکنم خوردم فایده نداشت.

نمیدونستم چطوری بحث آمپولو وسط بکشم دلمم براش میسوخت،هم اصلا باهام راحت نبود هم تحمل نداشتم بازم درد بکشه.

چند دیقه بعد در اتاقمو زد پیرهنمو اورده بود،

ببخشید کیارش اگه خونه مون بودم برات میشستم اتو میکردم ولی دیگه…

نه بابا چه حرفیه.راستی بهت خیلی میاد دوست داری برش دار.

نه قربونت به خودت بیشتر میاد.

وسط حرفاش دستشو گذاشت رو بازوش..

آییی!

جونم چیشدی؟؟

آخ …دوباره دستم.

درد داره؟؟

اوهوم خیلی…

مینو..من باید تا یک ساعت دیگه بیمارستان باشم.فردا ظهر برمیگردم خونه!

میتونم بازم بهت قرص مسکن بدم اگرم بخوای آمپولشو بزنم.

چشماش دوباره پر از ترس شد زل زد بهم.

اونجوری نگام نکن دیگه به خاطر خودت میگم، اگه خیلی میترسی نمیزنم.

سرشو دوباره انداخت پایین…کیارش چیزه…به خاطر دردش نیست..

با خنده گفتم،میدونم..فراموشش کن تازه بعد از یه شبانه روز داری بهم نگا میکنی…دوباره نمیخوام وقتی باهات حرف میزنم زل بزنی به کتاب و دیوار و اینا…

مینو هم خنده ش گرفته بود..

خب من حاضر شم زودتر برم،اگه فکر کردی خجالتت ریخته خبرم کن.

خب..نریخته ولی درد دستم داره کلافه م میکنه.

پس برو آماده شو تا بیام،یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم! حسابی دیره!

همم اگه دیرت شده میخوای بری؟

اگه اذیتم نکنی زیاد طول نمیکشه ولی اگه برنامه تعقیب و گریز داری برم بیمارستان.

سرشو انداخت پایین نخودی خندید اذیت نمیکنم.

دراز بکش برمیگردم.

کیسه آمپولا رو از رو کنسول برداشتم،چشمای کیانا گرد شد..وووای مینو آمپول داره؟!

نه! دیدم امشبم غذا گرفتی نخوردی واست تقویتی گرفتم ضعیف نشی.

کیارررررش…نههههه..دروغ نگو دیگه غذامو آوردم فردا میخورم قول میدم..

مامان با خنده گفت،اذیتش نکن بچه مو! شوخی میکنه مامان جون نترس.

کیارش درد بچه آروم نگرفت؟!

نه مامان خیلی درد داره منم باید برم بیمارستان دیگه کاری ازم برنمیاد.

داشتم میرفتم سمت اتاقم که دیدم کیانا مثل بچه گربه کش و قوس میاد و دنبالم راه افتاده.

کیانا! زشته شاید نخواد تو اون وضعیت کسی پیشش باشه.

ااا میخوام بیام دلداریش بدم خب!

لازم نکرده بشین فیلمتو ببین.

رفتم تو اتاق مینو رو تختم نشسته بود.

اا آماده نشدی که!

بدو دیرمه عزیزم زود…

آروم به شکم دراز کشید یه کم کمر شلوارشو شل کرد،

بردار دستتو! یه کوچولو فقط آزاد میکنم که جای تزریق مشخص شه اینقد خودتو اذیت نکن!

کیارش…

جونم؟

دلم تنگ میشه بری.

یه لحظه دستام قفل شد یادم رفت میخواستم چیکار کنم..

چند ثانیه گذشت..

چی شد؟ مردم از استرس تمومش کن تو رو خدا.

ببخشید الان تموم میشه.

نیدلو سریع فرو کردم…نفس عمیق!

آخخخخ

تمومه عزیزم…

پاشو لباستو درست کن تا ذوب نشدی.

تو عمرم اندازه ی این دو روز آمپول عضلانی نزدم.

ایشالا که آخرین باره…مینو؟!

جانم؟

منم دلم تنگ میشه…

جفتمون در حال احتضار بودیم،دلم میخواست بغلش کنم ولی خودمو کنترل کردم،سوییچو برداشتم فوری از اتاق اومدم بیرون.

تو بیمارستان ماگی که با مینو خریده بودیمو گذاشته بودم توش چایی بخورم و همه ی همکارای خانوم داشتن پچ پچ میکردن که M کی میتونه باشه؟

نشد از دست کیانا به بیمارستانم پناه ببرم..

فردا ظهر که رفتم خونه خاله اینا اومده بودن دنبال مینو و رفته بود.

حس کردم چند ساله ندیدمش حالم یه جوری بود.

رفتم تو اتاقم پیرهن سرمه ای پشت در آویزون بود،گرفتمش تو دستم بوی مینو رو میداد..

تو دلم گفتم خوب شد که نشستیش…اتوش نکردی همینجوری بهم برگردوندی…

ممنون که خوندید دوستان

ارادت کامله

کیارش

خاطره آیدا جان

سعلامممم بده ها حالتون چطوره نمیدونم منو یادتون میاد یا نه آیدام همونی که سرطان داشت بعد از ماه ها برگشتم خب بریم خاطره آخرین روز شیمی درمانی

خب اونروز دقیق یادم نمیاد اما فک کنم یازده مهر سال ۱۴۰۱ بود سه شنبه بود مطمعنم که میشد آخرین روز شیمی درمانیم من حالت عادیم استرس داشتم برا داروهام اما این بار استرسم ده برابر بود از اونجایی که مامان بابام نمیتونن چیزی رو ازم مخفی کنند سریع میفهمیدم کی دارو دارم چون دقیقا روزی که دارو داشتم مامانم به طرز عجیبی خوش اخلاق میشد😂😐 اون روز بابام پسرعمو رو گذاشت مغازه و خودش اومد خانه بعد ناهار سرم تو گوشیم بود آهنگ گوش میدادم که مامانم گفت حاضر شین منم گفتم چرا با اینکه میدونستم چرا ولی خواستم از زبون مامانم بشنوم😂موذی هم خودتونین مامانم گفت دارو داری دیگه امروز اخریشه ایشالله منم گفتم نه چند بار خواهش کرد آخرش قاطی کرد و گفت حاضر شین دیگه الا صدای اون سگ در میاد (سگ منظورش بابام بود البته دور از جونش مامانم احترام خاصی به بابام داره)جالبیش آینه بابای بیچارم هیچی نمیگه با این حرف مامانم سریع حاضر شدیم من یه شلوار جین مشکی با مانتو کوتاه چهارخانه و کیف و شال مشکی پوشیدم و مامانم دارو هارو برداشت و راه افتادیم از استرس داشتم غش میکردم بعد اینکه رسیدم اول رفتیم آزمایشگاه آزمایش بدم و بعد بریم پیش دکتر به خانومه گفت دوساعت دیگه حاضره منم یکم خوشحال شدم که یکم وقت دارم که نمی‌دونم مامانم چی تو گوش خانومه گفت خیلی خب باشه نیم ساعت دیگه اینجا باش منم که اینو شنیدم قشنگ پوکر فیس شدم😂😂😂😂سلطان پارتی بازی مادررررر خلاصه بعد نیم ساعت جواب آزمایش گرفتیم و رفتیم پیش دکتر از شانس قشنگم خلوت بود ها اما هر مریضی می‌رفت تو بعد یه ساعت میومد بیرون از یه طرف دوست داشتم وقت نگذره از یه طرف میخواستم تموم سه برع بعد کلی استرس نوبت ما شد همینکه رفتیم تو به به آقای فلانی(بابام) با منم سلام کرد و منم مثل همیشه جوابشو ندادم😂😂😂😂 گفت که خب آیدا خانوم هم دیگه میره ایشالله هیچوقت دیگه اینجا ها نیاد گفت مثل همیشه وین کریستین بگیره و آزمایش مغز استخوان اصن تا اسمشو شنیدم قلبم رفت رو هزار احساس میکردم تو دهنمه بعد گفت بریم بالا تا من بیام ماهم می‌خواستیم بریم اما من پاهام یااری نمی‌کرد بزور هر پله رو میرفتم بالا رسیدیم بخش کموتراپی یا همون شیمی درمانی (خدا شاهده همین الان که دارم تایپ میکنم سرم گیج میاره و چشام سیاهی می‌ره انقد که درد داشت ازمایشه)هنوز دکتر نبود من رفتم وین کریستین برام زد و منم گفتم بریم که مامانم گفت یه آی تی کوچولو داری منم گفتم مادر من خدام درمیاد تا تموش سه گفت قول میدم اینبار درد نداره(مادر گرامی همیشه همینو می‌گفت و از دفه ها قبلشم بیشتر درد داشت) دکتر اومد بالا پر گرامی منو انداخت اول نفر 😐یعنی کارد می‌زدی خونم در نمی اومد مامانم رفت زیرم روی تخت پارچه بندازه منم ماسک داشتم که گذاشته بودم زیر چونم که منشی گفت چرا ماسکتو نمی‌زنی تزیینی نیست منم گفتم برای اینکه فصولامو بهتر بشناسم منشی بدبخت آب شد😐😂😂😂 خلاصه منو صدا زدن و رفتم خوابیدم رو تخت و بعد انجام آزمایش دکتر گفت دستشو محکم فشار بده دکتر نیس که یزیده یزیددددد😂😂😂😂و گفت دو تا نوروبیون بزنه دوتا دیگه که اسمشو یادم نیس حتما بدنش ضعیف شده ۲۸کیلو بودم😂 بعد برگشتیم خونه مامانم برام جا انداخت منم دراز نمی کشیدم و چند روز بعدش میوفتادم گوه خوردن از کمر ) همونروز با داداشم کنسرت گذاشتیم آب بازی کردیم با آینه نباید آب میخورد کمرم اصن نمی‌دونم تو اون داروعه چی بود فک کنم تریاک بود😂😂😂😂😂 یک شب کتاب هامو گذاشتم کیفم که فردا برم مدرسه مامانم گفت نمی‌زارم برای منم گفتم برای چی شما مگه بچه ای به اسم آیدا دارید ؟ (واقعیتش خودمم نمی‌دونم چم بود😂😂😂😂)گرفتم خوابیدم صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم لباسامو پوشیدم آمپول هامو برداشتم که بعد مدرسه برم بزنم و دادم مدریذم که برام بذاره یخچال که با بابام برم که گفت نمی‌ذارم بری برو بخواب و خودشم رفت دست به آب 😂😂😂😂منم زنگ زدم آژانس در دستشویی زدم گفتم خداحافظ ددی رفتم پایین بدبختی کلاسمم طبقه سوم بود و رسیدم سرکلاس زنگ اول خوب بودم زنگ دوم ورزش داشتیم مثل 🦮ورزش کردم و افتادم غلط کردن ولی زنگ نزدم مامانم بیاد دنبالم🙂😂👍😐 و بعد امتحان داشتیم امتحانم و دادم چند ساعت بعد زنگ خورد آمپول هامو گرفتم و بعد زنگ خونه خورد و منم با دوستم راه افتادیم بریم خانه خانه دوستم نزدیک تر بود منم مجبور شدم تنها برم تزریقاتی که معلممو دیدم رفت تو تزریقاتی منم خواستم برم یه تزریقاتی دیگه که حسش نبود رفتم همونجا نوبت گرفتم خواستم برم بشینم که دیدم همه صندلی ها پر بجز یدونه که کنار معلممه که باهاش زیاد راحت نبودم با اینکه خانم خوبی بود اجباری رفتم نشستم کنارش سلام کردم و خودمو با کتابام مشغول کردم کهنوبت اون شد رفت بعد دو دقیقه منو صدا زدن تو اتاق تزریقات اون امپولشو زد و رفت منم یه گوشه وایستادن تا کار بقیه تمام شه یه دختر و پسر آورده بودم براشون آمپول بزنم و فرار می‌کردند وگریه مامانه دختره رو گرفت و کامل شلوارشو درآورد به دقیق مامانش موهاشو مرتب کرد دختره لخت در رفت😐 مامانش نشست رو تخت و دخترشو ایستاده گرفت زنده دو تا آمپول با یه شیاف آماده کرد پرستار براش پنبه کشید

و آمپول اولو براش تزریق کرد دختره عررر میزد و آمپول دوم مامانه گذاشت رو تخت و پاهاشو گرفت و اونم تمام پرستارده رفت یه دسکش آورد نوک شیافو خیس کرد و لایک باسنشو باز کردو دختره چنان جیغی زد پرده گوسام پاره شد مامانش شلوارشو پوشید پاس و گذاشتش رو تخت و پسره رو از اینکه پرستار گرفت بغلش کرد و شلوارشو تا زانو کشیدم پایین و پنبه زد و نیدلو فرو کرد و بعد پنبه گذاشتت جاش و تشکر کردن و رفتن منم نشستم رو تخت و پرستار ازم آمپول گرفت دو تا بود نوروبیون و اونیکیش یادم نی بعد دو دقیقه اومد منم دمر شدم شلوارمو تا پایین باسنم آورد و پنبه برا زد و نیدلو وارد کرد وقتی شروع به تزریق کرد احساس میکردم مواد مذابه تند تند نفس عمیق می‌کشیدم وقتی در آورد گفتم اخخخخ اون یکی طرفو پنبه زد و نیدلو وارد کرد این یکی درد نداشت و تموم شد شلوارمو درست کردم تشکر کردم و رفتم خونه

اینم خاطره من البته اینم بگم من دیابت گرفتم در طول درمان و وقتی برای آخرین جلسه رفتم دکتر گفت احتمال نود درصد دیابتش خوب نمیشه باید شیش ماه به بدنش فرصت بدیم متاسفانه دیابتم خوب نشد الان درگیر دیابت هستم

ممنونم ازتون که وقت گذاشتید و خوندین

دوستون دارم🫶

آیدا

خاطره آناهیتا جان

سلام به همگی اعضای گروه آناهیتا هستم 🌋🌋اومدم ماجرای مریض شدنم تو دانشگاه براتون بگم 🥲🥲

دقیقا از دوشنبه عصر حالت تهوع و اسهال شدید داشتم 🤢🤢🤢🤮🤮تحمل کردم با کلی قرص که سه شنبه که رفته بودم دانشگاه گفتم خودم رو به دکتر نشون بدم 🤕🤕 که بعد از معاینه شروع کرد به دارو نوشتن و کد بهم داد

رفتم داروها که گرفتم دیدم دوتا نسخه نوشته عجیب تعجب کردم چون فقط میدونستم بهم آمپول داده نگو سرم هم نوشته برام

اومد پرستارش گفت بخواب اول آمپول هات رو بزنم دراز شدم به دمر 💉💉

و دکمه شلوارم رو شل کردم....خودش یک مقداری کشید پایین شلوارمو🥲🥲

اول سمت راستم رو الکلی کرد و بعد نیدل رو به پوستم نزدیک کرد و زد

این درد نداشت ...بعد سمت چپ رو الکلی کرد و نیدل رو وارد کرد آخ ام در اومد

پرستارش گفت تموم شد عزیزم تموم شد وکشید بیرون

پرستار اون یکی اومد سرم رو به میخ یا پایه وصل کرد.مانتوم رو دراوردم و آستینم رو بالا زدم جفت دست هام رو.

اومد اول گار رو به دست چپ م وصل کرد هی با انگشت اش ور رفت دید پیدا نمیشه

یه جا رگ پیدا کرد زد داخل دید نیست🥺🥺 باز یه جا دیگه زد دید بازم نیست.

اومد گفت سرت رو بگذار پایین تخت باز باید بگردم دست اون یکی ات رو.

سرم رو بر عکس کردم

باز گار رو بست یه جا دیگه زد دید نیست.دوباره گشت یه جا دیگه زد نزدیک بود خونریزی کنه ولی باز دید نیست. چسب زد رو جاشون.

گفتم به دکتر بگو بیاد انگار نمیشه.چون دکتر دانشگاه امون اصولا مریض زیاد ندارن و بیکار هستن.

رفت و با دکتر حرف زد و گفت مریضی که براش سرم نوشتین رگش اصلا پیدا نمیشه هی سعی می کنم بگیرم ولی پیداش نمی کنم صداشون می اومد

دکتر گفت آمپول هاش رو زدی گفت آره زدم دکتر گفت بگذار نیم ساعت دیگه اثر کنه بعد بزن

یکم آب خوردم

و دوباره دراز شدم.

دیدم دکتر و خانم پرستار و آقای پرستار سه تایی اومدن بالا سرم دکتر دید دستم رو بالا گرفتم که خونریزی نکنه گفت دستت رو بیار پایین و خودت رو اذیت نکن.

دکتر گفت تپله دیگه که پیدا نمیشه گفت مچ دستش رو امتحان کن اگه پیدا نشد صبر کن و اگه نشه کلا باید اون یکی آمپول رو عضلانی بزنی 🥺🤕

خانم پرستار گارو رو نزدیک مچ دستم بست و امتحان کرد انگاری رفت تو رگ .....

دکتر گفت سرعت سرم رو کم کن که رگ پاره نشه آقای پرستار سرعت سرم کم کرد و با دکتر رفتن.. پرستار هم اون یکی آمپول رو زد داخل سرم. به محض وصل سرم بدنم لرز خیلی خیلی شدیدی گرفت و سردم شده بود ....😬😬😬

با انگشت پام زدم به زنگ 🤣🤣

این سری پرستار آقا و خود دکتر اومد بالاسرم

دکتر گفت فکر کردم رگت خراب شده گفتم لرز شدید پیدا کردم

اومد پتو داد روم و خود دکتر سرعت سرم رو کم کم کرد

جوری که هر دو دقیقه یه قطره می رفت و باز رفتن....

صدای پا شنیدم دکتر بود وقتی می رفت استراحت کنه . دکتر دوباره اومد بالاسرم انگار نگران بود

گفت حالت چطوره لرز داری هنوز؟

گفتم نه کمتر شده انگار خیالش راحت شد گفت سرمت هم تمومه دیگه

گفتم آره و رفت

اینم از ماجرا ی آمپول خوردن و سرم زدن تو دانشگاه🤕🤕🤕

امیدوارم خوشتون اومده باشه

ممنون میشم نظراتتون رو برام کامنت کنید

خاطره کیارش جان

سلام دوستان کیارش هستم و قبل از نوشتن خاطره از کامنت ها و محبت شما تشکر میکنم.

جمعه بعد از ظهر بود شیفت شلوغی نداشتیم،دلم میخواست زودتر برم خونه زیاد مود خوبی نداشتم،نمیدونم غم جمعه گرفته بودتم یا کلا وایب همه چیز بد بود.

حدودای ساعت سه تو پاویون استراحت میکردم که مینو باهام تماس گرفت،صداش لرزون بود و مشخص بود کلی گریه کرده،نگران از جام پریدم…

چی شده؟؟؟آروم باش شمرده حرف بزن..

خب الان کجایی دقیقا..نزدیک بیمارستان؟ چرا شیفتم همینجام!!! الان خودمو میرسونم بهت.هرجا هستی بگو نگهداره… دارم میام.

مینو تو یه دفتر گرافیکی تبلیغاتی کار میکنه،وقتی داشته از در دفتر بیرون میومده یه موتور بهش میزنه و بی توجه به غلطی که کرده فوری گازشو میگیره و دمشو میزاره رو کولش…مینو هم از ترس بدون اینکه با پلیس تماس بگیره یا زنگ بزنه آمبولانس خودش اسنپ میگیره و راه میفته سمت بیمارستان ما که به محل کارش خیلی نزدیکه.

نفهمیدم با چه سرعتی بهش رسیدم،اسنپ زده بود کنار خیابون و مینو داشت از ترس میلرزید و تمام صورتش اشک بود،کف دستاش پر از سنگ ریزه های آسفالت شده بود ‌ و آستین مانتوش پر از خون بود.

مینو…

چه بلایی سرت اومده میتونی راه بری؟ میدونی اصلا نباید تکون میخوردی؟ آروم سوار ماشینش کردم و به سرعت حرکت کردم سمت سمت بیمارستان.

آستین مانتوش چسبیده بود به بازوش…

آروم و بی جون صدام کرد؛

کیارش

جونم؟

صندلی ماشینت خونی شد

فدای سرت شد که شد

تو بیمارستان چکاپای لازمو‌ انجام دادیم.

تکون نخور مینو لطفا بی حرکت دراز بکش.

حالم خوبه کیارش فقط یه کم ترسیدم.

میدونم خوبی ولی فعلا کمتر تقلا کنی بهتره..

خانم معینی فشارش چطوره؟

فشارشون خوبه به جز دیابت مشکل یا بیماری دیگه ای ندارن؟

مینو رو نگاه کردم سرشو به علامت منفی تکون داد،

خانم معینی ادامه داد ؛دکتر گفتن یک گرم سفازولین قبل از بخیه براشون تزریق بشه.

مینو مضطرب نگام میکرد.

نگران نباش چیزی نیست.

استراحت کن برمیگردم.

وقتی با سرنگ آماده برگشتم پیشش حالش پریشون تر شد و خودشو یه کم عقب کشید،

اا استرس چرا؟؟

کیارش… میترسم.

نترس عزیزم چیزی نیست، مراقب دستت باش یه کوچولو به پهلو بچرخ.

نمیشه نزنی تو رو خدا!

چشماش پر اشک شده بود.

نمیشه ممکنه زخمت عفونت کنه.آروم میزنم نترس.

یه کم به پهلو چرخید،نمیتونست دست راستشو حرکت بده،شلوارشو یه کم دادم پایین..پد کشیدم.

کیارش…

جونم یه کم ریلکس باش

نیدلو با احتیاط داخل توده عضلانی فرو کردم..

آییییی

نفس عمیق بکش..

مینو خودتو سفت بگیری دردش بیشتر میشه…

دوباره ناله کرد..آییی نمیتونم کیارش..

تموم تموم…

نیدلو کشیدم بیرون و پدو فشار دادم.

راحت دراز بکش.

دستشو گذاشته بود رو چشماش…

چی شد؟! قهر کردی باهام؟

نه…دیگه روم نمیشه نگات کنم.

چه حرفیه آخه؟ فراموشش کن.

یه کم بعدش خانم معینی ست بخیه رو آورد..مینو بازم کلی ترسیده بود.

کیارش درد داره؟

با خنده گفتم،بی حس میکنم جنگ که نیست همینجوری بخیه بزنیم.

اونجوری بغض نکن تزریقش درد نداره.

گوشی و هندزفریمو براش آوردم،چشماتو ببند یه کم موزیک گوش بده به هیچیم فکر نکن.

بعد از اینکه کارمون تموم شد یه کم دیگه تو بیمارستان موندیم و مطمئن شدیم مینو‌ مشکل خاصی نداره.

شیفتو دیرتر تحویل دادم و لباسمو عوض کردم.

بعد رفتم سراغ مینو که برسونمش خونه.

روی تخت نشسته بود و با ناراحتی زل زده بود به آستین لباسش،

چون لباس به زخم چسبیده بود مجبور شده بودیم قیچیش کنیم.

غصه شو‌ نخور یکی دیگه میخری.

با بغض گفت آخه خیلی دوسش داشتم …

ای بابا لباس که ارزشی نداره

پس چی ارزش داره!!

با خنده گفتم خب معلومه آدمِ توی لباس.

احساس کردم قند تو دلش آب شد ولی به روش نیاورد.

درد داری؟ میخوای کمکت کنم بلند شی؟

از اینکه دستشو میگرفتم یه حس عجیب داشتم نمیدونم چطوری توصیفش کنم انگار یه خون تازه تو رگام تزریق شد و تو تمام سلولای بدنم احساسش کردم.

تپش قلبم یه کم رفت بالا امیدوار بودم متوجه نشه.سعی کردم یه حرفی بزنم که حالم عوض بشه.

چیزی میخوای بگیرم برات؟

صداش میلرزید…نه فقط زودتر بریم خونه.

اینقد بهت بد گذشت؟ ببین من هر روز اینجا چی میکشم.

دستشو گرفته بودم آروم آروم راه میومد.ناخودآگاه یه کوچولو خنده م گرفت.

به چی میخندی؟

یه لحظه تصور کردم‌ تو بارداری منم مراقبتم هول نکنی…

لپاش قرمز شد سرشو انداخت پایین…از حرفم پشیمون شدم نمیدونم چرا یهویی از دهنم پرید.

بی صدا تو ماشین نشست یه کم که از فضای بیمارستان دور شدیم آهنگ «قلبم رو تکراره » رو پلی کردم و صداشو یه کم بردم بالا.

مینو سکوت کرده بود و‌ هیچی نمیگفت،دلم میخواست دستمو بزارم روی دستاش ولی جسارت همچین کاری رو نداشتم.

یه کم با آهنگ زمزمه کردم،بعد گفتم بریم خونه ی شما یا خونه ی ما؟!

داشت از شیشه ماشین بیرونو تماشا میکرد بدون اینکه نگام کنه گفت خونه ی خودمون.

نمیخوای امشب بمونم؟

از این غرور مزخرف که جفتمون درگیرشیم متنفرم،آروم گفت؛نه مزاحم استراحتت نمیشم.

اصرار نکردم،وقتی از ماشین پیاده شد خودمو کلی فحش کش کردم؛

لعنت بهت کیارش…میمردی بگی مزاحم نیستی؟؟میخوام کنارت باشم…مواظبت باشم؟؟مرده شور این غد بودنتو ببره .

سرمو یه کم گذاشتم رو فرمون و فوری گازشو گرفتم.

یه لحظه هم چشمای اشکی مینو و ترس تو نگاهش از ذهنم بیرون نمیرفت.

کیانا چند بار زنگ زد رو گوشیم…

داداشی کجایی پس؟؟ بابا بازی قهرمانیه ها نمیخوای بیای؟؟؟؟اینو ببریم تمومه تموم!!

میخواستم بگم به درک ! اصلا برام مهم نیست! ولی خودمو کنترل کردم.دارم میام عزیزم چی میخوای سر راه بگیرم برات؟اونم یه لیست بلند بالا فرمود که خریدش باعث شد نیمه اول بازی رو از دست بدم.

رو مبل لم داده بودم با مامان و‌کیانا فوتبال میدیدیم ولی فکرم همه ش پیش مینو بود.

کیانا طبق معمول داشت به اجداد بازیکنا درود میفرستاد و حرص میخورد(نتیجه ی بزرگ شدن با اجناس مذکر همینه) و من اینقد با خودم درگیر بودم که یادم میرفت بهش تذکر بدم مودب باشه.

گوشیمو برداشتم به مینو تکست بدم..

-مینو؟

+سلام

-سلام،چطوری تو دختر؟

+ ممنون خیلی بهترم مرسی ازت کیارش.

-خداروشکر که خوبی،کاری بود حتما خبرم کن.

کیانا گیس بلند موهاشو انداخت رو‌شونه ش و سرشو چسبوند تو گوشیم..با کی چت میکنی اینجوری رنگت پریده؟!؟

لپشو کشیدم…با زن داداش آینده ت.

جیغش رفت هوا…چی؟؟؟؟؟ ماماننننن من گفتم یه خبریه تو هی گفتی نه دیدی حالا دیدییییی..

مامان همینجوری که میوه پوست میکند با لبخند گفت؛جدی که نمیگی کیارش؟

نه مامان دارم سر به سرش میزارم من نه حوصله‌ این کارارو دارم نه وقتشو.

کیانا نفس عمیق کشید..همم خببب پس خیالم راحت شد..

مامان گفت،داشتی شاخاتو تیز میکردی بکشیش اره؟!

آره جاشو تنگ میکرد آخه!

سه تایی زدیم زیر خنده.

بعد از بازی مامان داشت تو آشپزخونه چایی میریخت مرد‌د بودم درباره اتفاق امروز باهاش حرف بزنم ولی بالاخره سر صحبتو باز کردم.

مامان راستش نمیخواستم نگرانتون کنم ولی…

جانم؟؟ چی شده؟؟

چیزی نیست چرا هول شدین؟!

مینو امروز..

مینو؟؟

آره چطوری بگم جلو دفتر کارشون..

کیارش مِن مِن نکن دلم هزار راه رفت چی شده؟؟!

یه تصادف کوچیک کرده…

چایی پرید تو گلوش…خدا مرگم بده چی میگی؟؟؟

آروم زدم پشتش…

چیزی نشده مامان جان دستش یه زخم جزئی داشت فقط همین باور کنید…

کیارش کجاست الان؟؟ میدونی پدر مادرش رفتن شهرستان؟؟ خونه تنهاست؟

جا خوردم! شهرستان؟؟؟! به من حرفی نزد رسوندمش فکر کردم خونه ن!!

روشن کن بریم دنبالش بیاریمش اینجا زود باش الهی فدات شم بچه تنها مونده با این حالش…

سریع لباس پوشیدیم‌ و حرکت کردیم،اونقد عجله ای که حتی به کیانا خبر ندادیم از خونه زدیم بیرون.

نیم ساعت بعد رسیدیم خونه خاله چراغای ساختمون خاموش بود

مامان پیاده شد چند بار زنگ زد تا مینو با تاخیر درو باز کرد،مامان سراسیمه رفت بالا و حدود نیم ساعت بعد باهم برگشتن.

چشمای مینو پف کرده بود و مشخص بود گرم خواب بوده.

در ماشینو باز کردم رو صندلی عقب نشست،تو ماشین سه تامونم سکوت کرده بودیم.

وسط راه آینه رو جوری تنظیم کردم که صورتشو ببینم …با ناراحتی پرسیدم؛

مینو تو چرا یه کلمه به من نگفتی خاله اینا نیستن؟نمیدونی نباید تو این شرایط تنها بمونی؟

مامان به جاش جواب داد،

حالا وقت این حرفا نیست عزیزم خداروشکر که به خیر گذشته.مینو سرشو انداخته بود پایین چیزی نمیگفت،گوشیمو دادم دست مامان گفتم لطفا جواب کیانا رو بدین من الان رو‌‌ مود جواب پس دادن نیستم…

وقتی رسیدیم خونه کیانا بر خلاف همیشه خیلی مهربون شده بود و زود اومد مینو رو بغل کرد..

عشقم چی شدی آخه هاااا؟؟کلی نگرانت بودم!

مامان ملافه هامو عوض کردم تختمو بدم به مینو!

موهاشو به هم ریختم،چقد تو مهربونی گوگولی من،چرا هی گول ظاهرتو میخورم؟!

مامان با خنده تو گوشم گفت شاید ترسیده تو اتاقتو بدی به مینو پیش قدم شده.

کیانا با اخم گفت واقعا در گوشی پچ پچ کردنتون زشته مامان خانوم…

فردا صبحش بیمارستان نرفتم و‌ به خاطر مینو‌ موندم خونه،داشتم تلفنی با بهراد کل کل میکردم و میرفتم سمت آشپزخونه…داداش من که درست درمون بازی رو هم ندیدم اما قبول کن استقلالی بودنم خیلی سخته!

وسط حرفام چشمم به مینو‌افتاد که له و لورده پشت میز آشپزخونه نشسته بود،

بهراد…باشه بعدا میزنم بهت فعلا!

صبحت به خیر خانوم!

سلام کیارش صبح به خیر.. اومد از جاش بلند شه که کمرش گرفت…

آییییی

چی شد؟؟

انگار با تبر زدن همه بدنمو داغون کردن.

چیزی نیست به خاطر ضربه ست.بشین زیاد خودتو خسته نکن.

کیارش دیگه نمیتونم بشینم…

اینقد شدیده؟!

آیییی آره خیلی درد دارم.

دستتو بده من وزنتو بنداز روم آروم آروم بشین…

اااااوووی نمیشه اخخخخخ داغونم اصن نمیتونم تکون بخورم.

اشکالی نداره بیا تو تختت دراز بکش نمیخواد بشینی..

کیارش من میگم نمیتونم بشینم تو میگی دراز بکش؟

دیروز اصلا اینجوری نبودم!

خب بدنت گرم بوده الان درد خودشو نشون میده.

باید متاکاربامول بزنی اسپاسمت از بین بره…

نه!

آره…

ترجیح میدم سرپا وایسم تا ابد!

فعلا سر پا وایسا ولی وقت تزریق باید دراز بکشی..

نمیخوام لطفا!

مامان کلی باهاش صحبت کرد قانعش کرد مقاومت نکنه.

آخرین سنگرش این بود که بگه ازم خجالت میکشه.

کیانا با شیطنت گفت هییی راحت باش بابا اینا اینقد از این چیزا دیدن!!!

بهش چشم غره رفتم.بی تربیت یعنی چی از این چیزا دیدن؟تو خودتم که همین بهونه رو میاری وقت آمپول!

با خنده پرید از پشت گونه مو بوسید..من گولت میزنم خببببب

بعدشم فرار کرد سمت در اتاق..

باشه حالا دارم برات!

مینو‌ جونم من بمونم پیشت نترسی؟؟

ابروهامو انداختم بالا..تو خودت مراقب باش آمپولا رو دیدی سکته نکنی من خودم مواظب مینو هستم

بیرون باش لطفا لازم شد صدات میکنم بیای روحیه بدی

تو این گیر و دار

مینو با ترس گفت کیارش! گفتی آمپولا؟؟

اینهمه حرف زدم فقط همینو شنیدی؟ نگفتم مواظبتم؟؟

اینو که شنید یه کم آروم گرفت.

متوکاربامول هم روغنیه هم تو دو تا سرنگ ۵ سی سی تزریق میشه میدونستم اذیت میشه اما چاره ای نداشتم.

میخواستم باهاش یه کم حرف بزنم که حواسش پرت شه.

خب قهرمانی ما هم مصادف شد با تلفات یکی از یاران باوفای استقلال…

هه هه! قهرمانی با گل آفسایدم به درد خودتون میخوره…

پس با اون حالت نشستی فوتبالم دیدی خانوم خانوما!؟!

شل کن ببینم…

کیارش…تو‌رو خداااا نمیخوام…

پس قهرمانی به درد خودمون میخوره ها؟

ارهههه

بچه پررو رو ببینا از رو نمیره..

هواگیری آخرو کردم ترس از چشماش میبارید..

میترسممم تو رو خدا.

از درد کمرت بیشتر نیست یه کم همکاری کن زود تموم میشه،با استارت تزریق تکون خوردنا و‌ داد و بیداد شروع شد.

آییییییییی آخخخخخ خیلی درد دارهههههه

کیانا فوری اومد تو اتاق

دختر خاله مو کشتی!!!

هیسسسس بیخود نترسونش.

کیارش نمیخوام به خدا نمیزارم دیگه بزنی میخوام کمر درد داشته باشممم.

مینو! گوش بده به من…اینو نزنی ممکنه هشت ساعت بعد دوباره آمپول لازم داشته باشی.بزار تموم شه باشه؟

کیانا داشت پوکه خالی سرنگ اولی رو ور انداز میکرد خیلی ترسناکه وووووی..

کیانا!! داری بدترش میکنی…مگه نگفتم بیرون باش.

کیانا با حالت قهر درو کوبید و رفت بیرون.

سمت مخالف پد کشیدم.

کیارش!

جونم.

داشتم فکر میکردم آدم با کادر درمان مزدوج نشه خیلی بهتره،

چرا؟ مگه کادر درمان چه گناهی کردن؟؟

از آمپول و بیمارستان متنفرم هرچی فاصله بگیرم ازشون بهتره.

داری به خیال خودت مخمو میزنی؟ شل کن این حرفا تاثیری نداره من گرگ بارون دیده م..

آییییییی ماماننننننن…. کیارششششش

اصلنم الکی نگفتم حتی آیییییییییی اگه طرف

…آخخخخخخخخخ….جراح قلب باشه

نمیخواااااااممم نیدلو کشیدم بیرون.

اول پدو چند دیقه جای آمپولت فشار بده بعد آقای دکترو جواب کن!

با دلخوری از اتاق رفتم بیرون.

عصر که مینو یه کم سر حال تر شد تمام تلاششو کرد دوباره دلمو به دست بیاره با اینکه دیگه روش نمیشد صاف تو چشمام نگاه کنه…

با خنده بهش گفتم دیگه بهش فکر نکن قول میدم حافظه ی کوتاه مدتمو ریست کنم…به فکر انسولین قبل از شامت باش اگه با کادر درمان قهر نمیکنی!

شب قبل از اینکه بخوابم دیدم یه تکست برام فرستاده

-چقدرخوبه یکیو داشته باشی که همه جوره حواسش بهت باشه

(از اتاق بغلی)

قفل شده بودم نمیدونستم چی جواب بدم

فقط نوشتم

+هواتو دارم خوشگل خانوم

ممنون که وقت گذاشتید دوستان

نظراتتونو کامل میخونم

دوستدار شما

کیارش

خاطره پدرام جان

سلام به همه پدرام هستم 🤚

این خاطره مال همین دیروزه و مربوط به جواد هست 👍

دیروز کلا یه ربع مونده بود به پایان شیفتم و جواد هم ۲ روز مرخصی گرفته بود بهش که زنگ زده بودم گفت که یه ذره سرما خوردم و دارم بهتر میشم 👍

داشتم کم کم وسایلمو جمع میکردم که گوشیم زنگ خورد برداشتم دیدم جواده

+سلام داداش چطوری ؟

- پدرام

+اوه اوه جواد خوبی این چه صداییه 😳

-پدرام دارم میمیرم به علی زنگ زدم چون شیفت نبود بیاد نجاتم بده ولی جواب نداد

توروخدا بیا 😖

+ خب پاشو بیا اینجا من نجاتت بدم 😟

-اصلا جون ندارم رانندگی کنم 😔

+الان میام

دیگه دیدم مریض نیست سریع با همکارا خداحافظی کردم و اومدم سوار ماشین شدم و حدود ۲۰ دقیقه یا ۱۵ دقیقه توی ترافیک بودم 😵‍💫

دیگه رسیدم رفتم زنگ رو زدم دیدم درو باز نکرد دوباره زدم بعد از کلی مکث درو باز کرد رفتم توی آسانسور یکم با موهام ور رفتم تا رسیدم 👍

اومد درو باز کرد گفت بیا من خودم تنهام 😊

رفت توی اتاقش منم پشت سرش رفتم تیشرتشو در آورد گفتم

+جواد یخ میکنی ها آخه کولر روشنه سرما هم که خوردی😟

-نه بابا گرمه

نشستم روی تخت کامل معاینه کردم گفتم

+داداش این چه وضعیههه😦

-نمیدونم دو روزه اینجوری شدم 😞

+نسخه نوشتم گفتم جواد جان فقط ببخشید دیگه اینا با ۲ تا قرص و شربت حل نمیشه

گفت باشه عیب نداره فقط اگه میری داروخونه لیدوکائین هم بگیر بی زحمت گفتم باشه و رفتم داروخونه دارو هارو گرفتم و رفتم سمت خونشون

رفتم بالا گفتم چیزی خوردی ؟

-آره کیک خوردم

گفتم پس برگرد بزار بزنم اینارو

برگشت گفت داداش آروم فقط 😢

گفتم : حواسم هست 👍

آمپولارو آماده کردم رفتم کنارش شلوارکشو یه کم کشیدم پایین و پنبه کشیدم و اولی رو زدم تا آخرش چیزی نگفت ☺️

طرف مقابل رو کشیدم پایین پنبه کشیدم و زدم آروم گفت آی . چیزی نگفتم اونم تا آخرش چیزی نگفت👍

سومی رو میخواستم اون طرفی که آمپول اولی رو زدم بزنم

میدونستم درد داره ولی چیزی نگفتم

پنبه کشیدم و زدم اولش پای مخالفشو آورد بالا یکم گفتم نفس عمیق و بقیشو تزریق کردم

دیدم دستشو مشت کرده 😔 گفتم الااان تمومههه 👍 تموم شد درش آوردم یکم جاشو ماساژ دادم و گفتم خوبی ؟ گفت آره آره گفتم آخریشه ☺️

دوباره طرف دیگشو پنبه کشیدم و زدم یه داد زد آآآآخخخ😢 چیزی نگفتم

+آی آی پدرااام 😭

-جانم داداش

+داداش بسه اصلا نمیخوام تورو خدا درش بیاااار😭

-تمومه یکم مونده

+آییییی 🥲

سعی کردم سریع تر تزریق کنم که تموم بشه

+آخخخ دیگه نمیتونممم پدرام درش بیار 😢

-اون یکم رو هم زدم و آروم درش آوردم و پنبه رو فشار دادم . پا شو آورد بالا گفت آیییی😭

- میدونم درد داشت ببخشید 😓

یکم ماساژ دادم و لباسشو درست کردم و گفتم تموم شد برگشت گفت

+آخ آخ مرسی داداش😢

یکم پیشش موندم بعد بلند شدم برم گفت کجا بابا باش یه ذره 😕 گفتم نه دیگه برم

دیگه واقعا نذاشت من گفتم خب حداقل برم یه چیز از بیرون بگیرم بخوری 😕

+ نه بابا همه چی هست توی یخچال 😁

بلند شد دستش روی جای آمپولش بود داشت ماساژ میداد با همون وضعیت رفت سمت یخچال و ۲ تا رانی برداشت و برگشت پیشم و از توی کمد یه دست تیشرت شلوارک آورد گفت بیا لباساتو عوض کن .☺️ گفتم نه دیگه من میرم مزاحم نمیشم

+بابا باش خب حوصلم سر میره مامانم اینا هم تا آخر هفته نیستن 😄

دیگه دیدم اصرار داره گفتم خب اوکی داشتم پیرهنم رو در می‌ آوردم اومد توی اتاق گفت :

+به به بنازم هیکلو 😳

-داداش تو هم دست کمی از ما نداری ها 😜

+ نه بابا

- گفتم برادر من شکست نفسی نکن 😂

دیگه رفتیم یه فیلم سینمایی انداخت دیدیم دو تایی کیف کردیمااا و اینم از این خاطره

آقا خدایی کامنت هارو میخونم و امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه تعداد کامنت ها بیشتر باشه دفعه بعد هم میزارم ❤️👍

خاطره محمد جان

ادامه نوشته

خاطره نازنین جان

و خدایی‌که‌بیش‌ازاندازه کافیست..

سلام امیدوارم حالِ همتون خوب باشه مخصوصا حال دلای مهربونتون..

نازنینم ۲۳ سالمه مازندران متاهلم

مامانِ همون آیلار کوچولویی که تازگی بدنیا اومد.

تقریبا داره نزدیک یک ماه میشه که امید بزرگی به زندگی منو مهدی اضافه شد

••

بعد زایمانم یکسره خونه خودم بودم

ده روزگی دخترم به بعد رفتم خونه مادرم که اونجا بمونم و واقعا تنهایی بر نمیام خیلی سخته فعلا برام.

رفتیم خونه مامانم بچه رو داشت میخوابوند

منم تایم گیر اوردم برم دوش بگیرم برگردم سریع

که گریه نکنه

رفتم و اومدم انقد هوا گرم بود همش جلوی کولر بودم حواسم به خودم نبود که یه موقعی سرما نخورم بچمم مریض نشه

ولی خب گرما امون نمی داد همونجا دراز کشیدم

دخترم خواب بود منم خوابیدم

بلند که شدم گلوم شروع کرد به درد گرفتن ابریزش و عطسه شروع شد

زیاد نزدیک بچه نمیشدم که ناخداگاه چیزیش نشه اخی جونی نداره بچم🥺

اون شب گذشت

بعد زایمان خیلی ضعیف شدم

با کوچیکترین چیز مریض میشم ویتامین همه کم شد به بی حسی حساسیت داشتم نابود شدم چندروز اول زایمانم

شد فردا..

با بدن درد وحشتناکی بیدار شدم

بماند که سرفه عطسه و .. همه چیز همراش بود‌

ناچار دیگه باید میرفتم دکتر چون بچه مریض نشه

بعد ناهار بچرو سپردم دست برادرم و خواهرم منو مادرم رفتیم دکتر

رسیدیم نوبت گرفتیم خلوت بود سریع رفتیم داخل

همه علائمو گفتم تبم بالا بود کلی امپول و قرص نوشت بعد تشکر کردیم اومدیم بیرون

رفتیم تزریقات سرمم زد تا رگ پیدا کنه جونم در رفت هی میزد درمیاورد

تا این نیم ساعتی خوابم برد ولی همش دلم پیش دخترم بود

بعد سرم تموم شد پرستار گفت برگرد امپولاتو بزنم

برگشتم اولیو زد زیاد درد نداشت

ولی دومی خیلی دردش بیشتر بود اما صدام درنیومد تحمل کردم

تموم شد کشید بیرون بازم تشکر کردیم اومدیم

رسیدیم خونه شبشم بچم صورتش داغ بود

ترسیدم نکنه مریض بشه

ولی تب داشت نصف شب از گریه هاش متوجه شدم داره اذیت میشه بچم

همسرم بیدار بود پا به پام همونجوری از روز اول زایمان هست و بود😅💙

دیگه بردیمش بیمارستان توراهم خیلی گریه میکرد مامانم همرام بود

دوتا از دکتر عمومیا شیفت شبشون بود بچه رو معاینه کردن گفتن چیزیت نیست یه تب بر و شربت مینویسم سر وقت بده که اذیت نشه

قلبم داشت پاره میشد اخه بچه ۲۰ روزه مگع چقدر توان درد امپولو داره اصلا میشه زد میتونه؟

بغض داشت خفم میکرد دلم خیلی میسوخت هرکار کردم که نزنه

مامانم و همسرم نزاشتن چون منم کامل خوب نشده بودم میترسیدم بدتر بشه

تو بغل همسرم بود نشست رو تخت

پرستار زد بچم هلاک شد از گریه بعدش سریع گرفتمش تو بغلم ارومش کردم خوابوندمش

ولی قلبم پاره شد اون لحظه🥹🥹🥹

خلاصه چند روز گذشت هردومون خوب شدیم

منم رعایت کردم که بدتر ازین نشیم.

ایشالله همه به آرزویِ قلبیتون برسین💙🫀.

در پناهِ حق

خاطره A

سلام به همه

خوبید🤩

وقت امتحانات ترم رسیده برای همین نیستم این مدت

از اون ماجرا تقریبا ۸ ماهی گذشته بود و دکترf رفته بود همدان و هرزگاهی فقط چت میکردیم باهم

و منم سخت درگیر دانشگاه بودم که بتونم برای ارشد آماده بشم

۷ و نیم از خونه ميومد بیرون تا به کلاس ۸ برسم 🥱و آخرین کلاسم که ۱۷.۳۰ بود تا ۷ طول میشکید

دیگه وقتی میرسیدم خونه مثل میت میشدم

خوارکم داغون شده بود نه شام میخوردم نه نهار درست و درمونی

مصرف قهوه و چایی امم که نگم روز به روز بیشتر میشد

بچه های روانشناسی رو می‌خواستند ببرن به شهر های اطراف برای کتابخونه

هیجان زده منتظر بودم برم و کتاب‌هایی که میخواستم و تهیه کنم تا برای ارشد بهتر آماده بشم

به خونه گفتم و تقریبا یه هفته بعدش با اتوبوس رفتیم

لیست یه سری کتاب ها رو از استاد گرفتم که نویسنده و مترجمش کی باشه 😍

ساعت حدود ۱ ظهر رسیدم و رفتیم خوابگاه دانشگاه بهمون اتاق دادند که کاش نمی دادند😵

چون وسواس داشتم بدون استراحت فقط مشغول تمیز کاری کردم

بوی بد ، وسایل کثیف، وضع بدی بود واقعا...

بچه ها هم‌کمک کردن و یه دستی به روی اتاق کشیدیم

بعدشم شیک و پیک رفتیم بیرون😁

طبق معمول قهوه به دست با شکلات تلخ در حال راه رفتن بودم که بچه ها گفتند بریم پاساژ بعد بریم کتابخونه

کلی گشتیم و خرید کردیم دیگه کی میتونست بره کتابخونه؟

استادی که همراه مون بود گفت با تاکسی می‌فرستیم خوابگاه بعد ادامه میدیدم

خلاصه رسیدیم کتابخونه و تا آخر وقت من مشغول بودم

قشنگ جون از تنم در رفت ولی خداروشکر بیشتر کتاب ها رو پیدا کردم😊

رفتیم خوابگاه با کتاب ها سر و کله میزدم

که بچه ها گفتند بیاین بریم حیاط خوابگاه کمی قدم بزنیم

رفتیم باهم چایی و کیک و شکلات خوردیم و کلی قدم زدیم وقت برگشت حس کردم محتویات معده ام داره میاد بالا

بدو بدو رفتم دستشویی و حالم بد شد

حاضرم بمیرم ولی حالت تهوع و استفراغ و تجربه نکم 😕

بچه ها همه شون پشت در وایستاده بودن کمک کردن رفتم تو اتاق و خوابیدم

صبح خیلی بهتر بودم

خلاصه داشتیم از سفر دانشجویی مون نهایت استفاده رو میکردیم که من از پا در اومدم با این معده ی لعنتی

استاد راهنما گفت حتما باید بریم دکتر تا فردا تو ماشین حالت بد نشه

رفتیم درمانگاه ولی درمانگاه برام خیلی آشنا بود

با وجود اینکه تو این شهر هیچ وقت نرفتم بیمارستان و درمانگاه ولی حس میکردم اینجا برام آشناست

رفتیم داخل اتاق پزشک معاینه کرد و بعدش استاد رفت داروها رو بگیره همین جوری خیره شده بودم به درمانگاه یه دختری صدا کرد دکتر.... فامیلی ایش با دکترf یکی بود وقتی برگشتم خیلی شبیه بود ولی دکترf نبود

یکم گنگ شده بود واسم

ولی این همون درمانگاهی بود که دکتر f بعد تخصص میرفت کار می‌کرد

و اونی که من دیدم بردارش بود که شباهت ۸۰ درصدی باهم داشتند

استاد داروهام رو آورد یه سرم و پنتوپرازول بود با انداسترون که رفتم تزریقات برام وصل کنند

طبق معمول بعد چند بار تلاش رگ‌گرفتند

خانم مسنی کنارم بود که با خودش حرف می‌زد

همه اش میگفت من از اینجا میترسم آدم ها میان نزدیکم

با حرکات و حرفاش توجه ام و به خودش جلب کرده بود

دکتر(برادر دکتر f) اومد داخل و تلاش می‌کرد معاینه اش کنه ولی زنه با ترس زیاد مواجه شد

ناخودآگاه گفتم مشکل اضطراب اجتماعیه

از آدم ها و محیطی که هست میخواد دوری کنه

دکتر بهم نگاه کرد و با سر تایید کرد رفتم جلوتر و خیلی ماهرانه جوری که پیرزن فک می‌کرد داره داستان تعریف میکنه معاینه اش کرد

تشخیص داد که باید روانپزشک ببینتش و جسمی سالمه

برگه ای داد به همراهش و بعد رفت بیرون

خسته شده بودم از سرم که دکتر اومد داخل با پرستار حرف زد بعد که من و دید اومد طرفم گفت رشته ات چیه ؟ گفتم روانشناسی

دانشجویی؟ آره

ولی خوب اختلالات و یادگرفتی ، آفرین!

خیلی ممنونم

خواست بره بیرون که گفتم میشه یه سوالی بپرسم؟

گفت حتما در خدمتم

گفتم دکتر f بردارتون بعد تخصص میخواد کلا اینجا بمونه؟

متعجب زده نگام کرد گفت f و از کجا میشناسی؟

اره حتما میاد اینجا ، هم ما بهش احتیاج داریم هم اینکه برای آینده ی خودش بهتره

تشکر کردم ... که گفت از کجا میشناسیش؟ گفتم دوستمه

به سرم نگاه کردم یکم مونده بود ولی حس خفگی بهم دست می‌داد نمیخواستم بمونم

سرم و در اوردم و رفتم پیش استاد که بریم خوابگاه، اون شب خوابم نبرد به خیلی چیزا فکر میکردم ولی برام حل نمیشد

فرداش هم برگشتیم شهر خودمون ....

فکر میکردم شاید من دارم مانعی میشم برای اون

وقت شو میگرم

خسته اش میکنم

و هزار فکر و دلیل دیگه که با خودم تحلیل منفی میکردم ولی دریغ از یه نتیجه

امیدوارم که دوست داشته باشید ☺️❤️

À....

خاطره مریم جان

سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه 🌱

مریمم ۲۲ سالمه دانشجوی عمران👷‍♀

خاطره قبلیم درباره دندون پزشکی بود ولی این خاطره متفاوته

پنجشنبه صبح حدودا ساعت ۶ بود از خواب پاشدم بیرون کار داشتم تاظهر بیرون بودم ساعت حدودا ۱۲ بود که داشتم برمیگشتم خونه که پایین تر از کتف سمت راست یکم درد گرفت سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم

اومدم خونه ناهار خوردم دردم داشت بیشتر میشد گفتم حتما گرفتگیه یه قرص متوکاربامول خوردم و خوابیدم😴

تا غروب که از خواب پاشدم دردم بیشتر شده بود ولی قابل تحمل بود دوباره بیرون کار داشتم با مامانم رفتیم بیرون موقع برگشت هر چقدر مامانم اصرار کرد بیا بریم دکتر قبول نکردم چون تو تصورم اینجوری بود که گرفتگیه و اگه برم دکتر آمپول متوکاربامول میده که من ازش وحشت دارم

مقاومت کردم تا ساعت ۱۱ شب که دیگه از شدت درد گریه میکردم نمیتونستم نفس بکشم اصلا موقع شامم غذا پرید گلوم خیلی وضعیت بدی بود نه میشد نفس بکشم نه میتونستم سرفه کردم اینجوری شد که بیخیال غذا خوردن شدم و داوطلب شدم برای دکتر رفتن 😐😢

خلاصه رفتیم درمانگاه .

درمانگاه شلوغ بود برای سرم و تزریقات و ..‌.

ولی مریض برای ویزیت نبود رفتیم داخل اتاق دکتر که تازه داشت شروع میکرد به غذا خوردن😂

هر چقدر از ما اصرار که چند دقیقه دیگه میایم ولی از دکتر انکار که همین الان بیاید و رفتیم داخل

علائم مو پرسید و چند تا سوال پرسید گفت از معدته 😐 گفت دارو مینویسم برات ان شاءالله که زود خوب میشی .

اینقدر حالم بد بود حتی خودمو برای آمپول متوکاربامول آماده کرده بودم اصلا برام مهم نبود دیگه چی مینویسه

ولی خداروشکر مامانم حواسش بود

گفت آقای دکتر دارو تزریقی مینویسید ؟ چون یکم میترسه 😊

گفت نه سرم نوشتم همه رو میریزن تو سرم خیالتون راحت

گفتم من نمیتونم دراز بکشم چه جوری سرم بزنم ؟

گفت حتما نیاز نیست دراز بکشی میتونی نشسته بزنی

برو به سلامت نگران نباش 😊

رفتیم دارو هارو گرفتیم و دوباره برگشتیم درمانگاه

داشتم مراحل آماده سازی سرم و میدیدم که قلبم اومد تو دهنم و کلی دعا به جون سازنده سرم و اونی که دارو ها رو یه جوری ساخته که بشه داخل سرم تزریق کرد کردم

۴ تا آمپول بود 💉

پنتوپرازول ، استامینوفن، ویتامین سی و ویتامین ب

آماده کرد اومد سمتم گفت دراز بکش

گفتم نمیتونم اصلا دراز بکشم

گفت اینجوری اذیت میشی آخه سرمتم دیرتر میره

گفتم چاره ای ندارم دیگه دکتر هم گفتن میتونم نشسته بزنم

گفت اوکی و اومد تورنیکت و بست دور دستم یه چند بار ضربه زد رو دستم یکم دنبال رگ گشت بعد پنبه کشید و بعدش سوزن و وارد کرد که یه لحظه دردم گرفت گفتم آخخ

گفت تمومه

نگاه کردم دیدم تو رگه یه نفس راحت کشیدم بعد چسب زد گفت خوبی ؟ گفتم بله ممنون

گفت درد نداری ؟ گفتم نه

و رفت چند دقیقه بعد دکتر اومد چند تا مریض دیگه هم سرم زده بودن به ترتیب به همه شون سر زد و بعد اومد پیش من گفت بهتر شدی ؟ گفتم نه هنوز

گفت خب تازه سرمت وصل شده یکم بگذره بهتر میشی نگران نباش

گفتم باشه و رفت

نصف سرم رفته بود که دوباره دکتر اومد پرسید بهتری ؟

گفتم نه

گفت هیج تغییری نکردی یعنی؟

گفتم نه اصلا دردم کم نشده

یه چند تا سوال دیگه پرسید ازم

گفت سرمت تموم شد بیا اتاقم برات یه سونو مینویسم انجام بده بیار ببینم

گفتم باشه ممنون

سرمم که تموم شد پرستاره اومد درآورد گفت پنبه رو فشار بده و چسب زد و رفت

منم حالم خوب نبود اصلا یه لحظه نگه داشتم و سریع ولش کردم تا کفش مو پوشیدم نشستم یهو دیدم آستین مانتوم و جای سرمم پر خون شده مامانم دوباره پرستار و صدا زد اومد پنبه رو عوض کرد دوباره چسب زد

تشکر کردم ازش و رفتم اتاق دکتر سونو نوشت برام بدون هیچ داروی دیگه ای راهی خونه شدم با همون دردی کع فقط یکم از شدتش کم شده بود 😢

تا اومدیم خونه ساعت ۲ شب بود خوابم میومد ولی اصلا نمیتونستم دراز بکشم

نشستم رو زمین سرمو گذاشتم رو مبل یکم همونجوری خوابیدم دیدم بازم نمیشه

به زور به پهلوی چپم خوابیدم تا صبح مجبور شدم همونجوری بخوابم همینکه یکم تکون میخوردم از شدت دردش از خواب می‌پریدم دوباره با سختی میخوابیدم

تا صبح با همین وضعیت داغون گذشت و بدترین قسمت موقع هایی بود که سرفه یا عطسه ام می‌گرفت دردش صد برابر میشد

فرداش که بشه جمعه تا غروب تحمل کردم ولی دیدم دیگه نمیتونم و این بار رفتیم بیمارستان که همین که علائم و گفتم گفت برو نوار قلب بگیر 😐

حالا منم استرس گرفته بودم قلبم تند میزد میدونستم بخوام نوار قلب بگیرم نتیجه اش خوب نمیشه چون ضربان قلبم خیلی بالا بود به هر سختی بود نوار قلب و گرفتم و دوباره راهی اتاق دکتر شدیم

دکتر با تعجب گفت چرا اینقدر قلبت تند میزنه ؟

استرس داری؟

گفتم بله همیشه

این چند وقته هم هر وقت چک کردم ضربانم بالای ۱۰۰ بود گفت خب برات پروپرانول مینویسم روزی یکی بخور

گفت قلبت خوبه مشکلی نداره با اینکه تند داره میزنه ولی خوبه نرماله

سونوگرافی دکتر قبلی و نشون دادم بهش گفت آره مینویسم برات برو انجام بده خیالت راحت بشه رفتم سونو هم انجام دادم که فهمیدم مشکلی نیست ولی برای اطمینان بردم به دکتر نشون دادم گفت سالمه مشکلی نداره

میتونی بری

گفتم الان با این درده چیکار کنم نمیتونم نفس بکشم

گفت مسکن بخور 😐

تشکر کردم خداحافظی کردم اومدیم خونه در کمال تعجب موقع خواب دیدم میتونم دراز بکشم ولی همچنان وقتی میخواستم نفس بکشم درد داشتم چون خیلی خسته بودم خوابیدم

شنبه هم که صبح زود پاشدم برم دانشگاه دیدم هیچ اثری از درد نیست نه در حالت عادی و نه حتی موقع نفس کشیدن کاملا خوب شده بودم خیلی عجیب بود برام یهویی خودش خوب شد و خداروشکر تا الانم خوبه

ولی امروز هر باری که نفس میکشیدم خداروشکر میکردم که دیگه اون درده نیست و راحت میتونم نفس بکشم 😍😊

ممنونم که خاطره مو خوندید 🙏

خاطره سارا جان

سلام من دوباره اومدم سارام کامنتها رو خوندم گفته بودید ادامش هم بنویسم

فردای اونروز هنوز توی رختخواب استراحت میکردم همه دارهامو هم سروقت میخوردم تا دوباره احتیاج به تزریق ندلشته باشم از اسمش هم استرس میگیریم 🤒😬

محمدزنگ زد حالموبپرسه منم سعی کردم صدامو صاف کنم که بگم خوبم ولی مگه این صدا خوب شدنی بود! محمد خیلی حساسه به اینکه کل داروها باید مصرف بشه پرسید داروهاتو خوردی؟ گفتم بله الان خیلی بهترم گفت آمپولاتم که بزنی بهتر از این میشی گفتم محمدددد گفت جااانم گفتم بیخیال دیگه هنوز جای قبلیا درد میکنه! گفت حالا میام خونه حرف میزیم تا بعداز ظهر استرس گرفته بودم واینکه هی نقشه میکشیدم که چجوری اون دوتا آمپولو بپیچونم تا اینکه محمد اومد خونه اول یه چای خورد و بعد گفت برو تو اتاق آماده شو تا منم آمپولتو آماده کنم من 😐 محمد حالم خوب شده گفت کاملا از صدات مشخصه 😔 رفتم توی اتاق پتو رو پیچیدم دورم دیدم محمد دوتا آمپول و آماده کرده اومد سمت اتاق گفت عه تو که هنوز آماده نشدی زود باش پنی زود رسوب میکنه گفتم نمیخوام 🥺 گفت عه بچه شدی زودباش ببینم! گفتم هنوز دیروزیا جاشون درد میکنه گفت قربونت برم پنی یه کم درد داره ولی عوضش زودتر خوب میشی کمی نوازشم کرد و آروم منو دمر کرد شلوارمو دادپایین یهو سفت کردم گفت ساراخانم شل کن تا دردت نگیره گفتم نمیتونم محمد یه ضربه زد یه توده درست کرد و نیدلو وارد کرد آخم محمد درد داره مواد که وارد میشد دردش هر لحظه بیشتر میشد دیگه اشکم دراومد گفتم تمومش کن آخ آخ گفت تموم شد. و پنبه گذاشت یکم ماساژ داد که بازم صدام دراومد لعنتی بعدش انکار بیشتردرد داشت. سریع طرف مقابلو پنبه کشید گفتم بسه دیگه ولیتوجهی نکردو نیدلو وارد کرد نوروبیون بود خیلی درد داشت یکدفعه پامو بلند کردم سریع پاشو گذاشت روی پام گفت تموم شد نفس بکش وای از دردش بعد از اینکه پنبه گذاشت بازم درد میکرد. محمد سرنگا رو انداخت داخل سطل زباله و دستاشو شست و یه لیوان آب پرتقال برام آورد باهاش قهر بودم نگرفتم کلی با هام شوخی کرد تا آشتی کردم . 😊 فرداش هم بازم برخلاف میلم آمپول خوردم ولی دیگه کاملا خوب شدم

امیدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه

اگر راضی بودید بازم خاطره دارم که تعریف کنم 😘