خاطره پدرام جان
خاطره آقا پدرام
سلام به همه . من اومدم خوش آمدم😁 چطورین ؟ چه خبرا؟ زندگی هنوز قشنگیاشو داره یا نه ؟ 😄 حالا قشنگی داره یا نه ولش کن همشون میگذره 😀 خاطره :
اونروز شیفت نداشتیم منم که خونه بودم و طبق روال همیشه خواب . با زنگ گوشی بیدار شدم مامانم بود
+ الو سلام مامان
-سلام عزیزم خوبی ؟
+مرسی
- پدرام امشب مادر بزرگت همه رو دعوت کرده خونشون شام میای ؟
+ مامان نازنین هم هست ؟ (دختر خاله خود شیرینم) 😒
-نه مادر بیا 😁
+چشم میام
خدافظی کردم بلند شدم گفتم یه دوش بگیرم رفتم دوش گرفتم برگشتم یکم ریشو به ته ریش تبدیل کردم 😄 اومدم لباس پوشیدم و رفتم توی پارکینگ ماشینو درآوردم و راه افتادم 👍 ساعت فکر کنم ۸ و نیم یه ربع به ۹ بود رسیدم در زدم و رفتم تو با همه سلام علیک کردم که یهو چشمم خورد به دختر خالم رو به مامانم یواش گفتم مامان مگه نگفتی نازنین نیست ( من و نازنین سر یه موضوعی خیلی باهم شدید بحث کردیم و تا الان هم نازنین مشکلش حل شده با من ولی هیچ کس نتونسته منو متقاعد کنه )
-تازه اومده ☺️
رفتم یه سلام خشک بهش گفتم اون هم دید که من اینجوری رفتار کردم گفت
+پسر خاله هم پسر خاله های قدیم یه دستی سلامی علیکی 😒
-واقعا دختر خاله هم دختر خاله های قدیم 👌کم پیدا میشه مثلشون
رفتم نشستم به مامان گفتم
+مامان علی کو ؟
- تو اتاقش خوابه گفت کسی هم نیاد
بلند شدم رفتم سمت اتاقش دیدم نازنین هم پشت سرم اومد اومدم در بزنم گفت
+ گفته کسی نیاد تو اتاقش
- من کسی نیستم 👍
صداشو برد بالا تر گفت: میگم گفت هیچکس نیاد
- کر نیستم جوابتم دادم 😒
رفتم تو درم پشتم بستم دیدم پتو رو کشیده رو سرش گفتم علی
+هوم
- پاشو چرا اینجایی ؟ 😒
+ پدرام بزار بخوابم 😞
- چیه کشتی هات غرق شدن ؟ شکست عشقی خوردی ؟ خب چیه بگو دیگه 😀
+ دهنتو ببند
رفتم پتو رو از رو سرش کشیدم دیدم خیس عرقه
+علی تو این گرما پتو انداختی روت ؟ نگاه کن چقدر عرق کرده 😦 دست گذاشتم رو پیشونیش گفت
-نکن پدرام
+نکن چیه علی چرا این ریختی شدییی؟
-حالم خوب نیست لرز دارم پتو رو بنداز روممم😖
+ داری میمیری هااا خبر داری که ؟ 😵💫
- دارو خوردم خوب میشم
+از کی دارو شروع کردی ؟
- پریروز
+ پاشو پاشو ببینم . کیفت کجاست ؟
نشونم داد 👍 برداشتم اومدم گفت
+یه کمک بده
دستشو گرفتم کمک کردم بشینه 😕
+ آخخخ تمام استخونام درد میکنه 😞
نشست منم معاینه کردم خیلی حالش بد نبود فقط تب و لرز و گلو درد داشت
+ دارو چی دارین تو خونه ؟
-هر چیه تو این کیفه
کیفو باز کردم و یه تب بر و پنادور برداشتم گفتم : برگرد
-نه نه توروخدا دیروز ۳ تا زدم 😖
+علی برگرد حالت خوب نیستااا ( مدیونید فکر کنید میخواستم تلافی کنم😂👍 )
-نه اوکی میشم
دیگه بعد از یه ۱۰ . ۱۵ دیقه بحث کردن راضی شدم گفتم
+ باشه 😕 ولی بیا بیرون من حوصلم سر میره 😂👍
-باشه 😒
اومدم بیرون
نشستم پیش بقیه ولی این تیکه ها و تعنه های نازنین کلافم کرده بود به احترام بزرگتر ها نمیتونستم چیزی بگم 😠
بلند شدم رفتم توی حیاط زنگ زدم به یکی از رفیقام و داشتم حرف میزدم
یهو نازنین تلفن به دست اومد و داشت بلند بلند حرف میزد و میخندید 😤 گفتم : نازنین یکم آروم تر 😧
بی توجه به حرفم تازه صداش بلند تر هم شد 😣
رفتم نزدیکش گوشیو از دستش گرفتم گفتم : منو خر فرض کردی یا خودتو ؟
- خب تو رو دیگه . تازه فهمیدی ؟
+ نازنین به حرمت مامانی و بابایی ( مادربزرگ و پدربزرگم) چیزی بهت نمیگمااا داری شورشو در میاری 😡😣😤
-اع نمیدونستم مرسی که گفتی
برگشت که بره تو خونه دستشو گرفتم کشیدمش سمت خودم گفتم تمومش کن خب ؟
شروع کرد به داد زدن ماماااان مامانننن😦
جدا از خالم همه اومدن دم در نازنین :
+پدرام خیلی بیشعوری من تورو مثل برادرم میدونستم و شروع کرد به اشک ریختن 😦
- چی میگی نازنین 😟
+ فکر نمیکردم همچین آدمی باشی کثافتتتت😟 برو اونوررر
مامانم با تعجب گفت : پدرام مادر چی شدهههه؟ 😱
+بخدا اگه من بدونم
خالم : پدرام خاله چی شد چی بهش گفتی چرا ناراحتش کردی 😓
دیدم همه تقصیرا داره میفته گردن من
+بابا به خدا منم نمیدونم فقط بهش گفتم تمومش کن انقدر تیکه ننداز همیننن😓
-نازنین : نه تو میخواستی منو بوس کنی آشغاااال 😭
+چی داری میگی نازنین 😡 مامانم : واییی یا ابوالفضل. خالم یه دونه زد رو پاش 😞
شوهر خالم اومد نزدیکم گفت تو خجالت نمیکشی ؟ گفتم : بابا به خدا من کاری نکردم که بخوام خجالت بکشممم. یدونه خوابوند زیر گوشم 😟 یه لحظه هممون ساکت شدیم دیدم نه اینطوری نمیشه صدامو بردم بالا
+ تو غلط میکنی دست رو من بلند میکنی هی هیچی نمیگم میگم بزرگ تری ولی نه مثل اینکه زیاد بزرگ دونستمت😡🤬
- اسم خودتو گذاشتی دکتر ولی هیچی نمیفهمی
+همون تو و دخترت میفهمید بسه واسه کل خانواده 😠
مامانم و مامانی نگهم داشتن گفتم مامان من کاریش ندارم بابا ولم کنین 😓
پدربزرگم شوهر خالم و برد تو حیاط مامان و مامانی هم بزور منو بردن تو خونه توی نور مامانم گفت : وای خاک به سرم 😢😥 کنار لبت خونه پدرام بزار پاک کنم 😔
دستمالو گرفتم لبمو پاک کردم پدربزرگم اومد تو گفت تمومش کنید گفتم : بابا من کاریش نداشتم که 😖
+ صلوات بفرست دیگه تموم شد
شوهر خالم اومد تو گفت : خجالتم خوب چیزیه مرده گنده 😡
رفتم یه چیز بگم مامانم قسمم داد نتونستم بگم رفتم تو اتاق علی که چشم تو چشم نشم باهاش 😓
دیدم علی واقعا حالش خیلی بده بزور گفت پدرام چی شده ؟ منم موضوع رو گفتم گفت لبت داره خون میاد 😞
علی : پدرام بیا بیا اون آمپولارو بزن نمیتونم تکون بخورم ☹️😣
گفتم: وایسا بزار یکم آروم شم بعد 👍 نشستم رو تخت لبمم درد میکرد 😣
+اوه اوه بیبین چی کار کرده حمید
-برگرد بزار امپولاتو بزنم برم فقط
برگشت امپولارو آماده کردم رفتم سمتش گفت : جون داداش یواش بزن
شلوارشو دادم پایین و پنبه کشیدم اولی رو زدم تقریبا ۱/۳ رو زده بودن گفت
+آیییی 😥 اخخخخ پدرام بزن سریع تر . یهو ۱ سیسی رو کامل تزریق کردم داد زد
+آیییییی آرووم 😭
-پس حرف نزن
با خنده گفت گوه خوردممم😭😂
+آیییی بدو دیگهههه . آخخخخ
پدرام یکم دیگه باشه تو پام خواهر زاده ای نمیشناسماااا😭 آیییییییییییییی
- علی چقدر حرف میزنی 😂
+آخخخخخ درد داره
-تمومه
+آییییی سوختم 😭😭
تموم شد طرف دیگشو دادم پایین تب برو تزریق کردم چیزی نگفت کشیدم بیرون و لباسشو درست کردم بلند شدم
گفتم : کار نداری ؟
+ کجا بابا باش
-حوصله چشم تو چشم شدن با حمیدو ندارم اگر میای بیا بریم خونه من 😒
+خب ۲ دیقه وایسا منم بیام . بلند شد لباس پوشید با هم رفتیم پایین با همه خدافظی کردم ولی حمید اصلا نگام نمیکرد منم برای اینکه احتراممو بهش نشون بدم گفتم : حمید خان خدافظ
مامان و مامانی اصرار کردن که بمونیم گفتم : میریم بیرون یه چی میخوریم 👍
با علی اومدیم تو راه هم دو تا پیتزا گرفتم رفتیم خونه پیتزا رو خوردیم و یکم فیلم دیدیم که علی گفت : پدرام لبت باد کرده 😕
بلند شدم یه چند تیکه یخ ریختم تو پلاستیک و گذاشتم رو لبم یکم بادش بهتر بشه و رفتم ادامه فیلم رو تماشا کردیم و تماااام ❤️
پ . ن : این اتفاق مال پارساله تقریبا همین موقع ها که تا الان هم هیچ رابطه ای ندارم با حمید و نازنین . با خالم خوبم 👍 . ولی باهرکی باید مثل خودش رفتار کرد دیگه ☺️ مرسی که وقتتونو گذاشتید و خوندید دمتونم گرم ❤️👍