خاطره مرسده خانم
نمونه هنوز هم امپول در حد مرگ وحشت دارم خلاصه در مدرسه حالم خیلی بد شد وتلفن کردند بیان دنبالم من هم عزا گرفته بودم چون میدونستم امپول دیگه حتمی ست مامان اومد دنبالم ومن را برد بیمارستان کودکان تهران در راه التماس میکردم که خوبم بریم خونه تا به بیمارستان رسیدم گریم گرفت رفتیم داخل مامان ناز می کرد دخترم ترس نداره ولی چون اونجا داروخونه وبخش تزریقات و مطب دکتر یک جا هستند وبچه های که میرفتن برای امپول وگریه وجیغ وفریاد اونها ترس منو صد برابر کرد تا نوبتمون شد و رفتیم تو دکترش خانوم جوونی بود و با خوشرويی شروع کرد به معاینه من. من هم با التماس می گفتم ترو خدا امپول نده وگریه معاینه تموم شد وشروع کرد به نوشتن نسخه . تمام شد مامان تشکر کرد و اومدیم بیرون من به مامان میگفتم بریم خونه که مامان گفت بذار داروهات بگیرم گفت عزیزم اینجا بشین تا بیام من هم نشستم تا مامان اومد و دیدم قبص گرفت وهمه چی را فهمیدم اومدم در برم که مامان گرفت قربون صدقه هم رفت گفت دوتا امپول کوچولو که اینقدر ترس نداره خانم پرستار تزریقات صدا کرد و مامان منو برد تو بخش تزریقات خانومه به مامانم گفت چند وقت پنیسلین نزده که از ترس داشتم میمردم که گفت خیلی وقته انچنان از ترس خشک شدم که نتونستم فرار کنم خانومه تست کرد وگفت 20 دقیقه منتظر باشید. مامان فکر می کرد ترسم از امپول ریخته نمی دانست که ازترس شوکه شدم برای همین فرار نکردم تا اینکه 20 دقیقه گذشت خانومه گفت خانم بچه تون رو بیارید تا جای تستو ببینم مامان بلندشد ومن را با زور برد تو تزریقات. همینکه خانم پرستار گفت حساسیت نداره برای تزریق امادش کنید فرار کردم که خانم منشی منو گرفت و با مامانم بردن تو تزریقات و من همش جیغ میزدم. خانم منشی پاهامو گرفته بود ومامانم شلوار و کشید پائین و اماده تزریق کرد. خانومه اومد گفت چه خبرته دختر و شروع کرد به تزریق اولین امپول وگریه وجیغای من همه جا رو پر كرده بود . اولي كه تموم شد شروع کرد به تزریق دومی ایقدر جیغ زدم وگریه کردم که دیگه صدام در نمی اومد مامانم گفت این امپولها كه ضرر نداره . خانمه گفت بچه با دیدن امپول هم گریه مي کنند چه برسه به خوردن آمپول پني سيلين
امیدوارم خوشتون اومده باشه وببخشید اگه خوب نبود