خاطره آروین جان

درود

آروین ام

حالتون چطوره؟

زندگی رواله؟

از چی بگم؟از کی بگم؟

_دوست داری خاطره بنویسی و باز حوصله نداری تایپ کنید

این حس مشترک بین بچه های این چنل یا فقط من اینجوریم؟😂💔

تو چهار سال خاطره ای نمیشه نبود ولی خب قابل گفتن نیس«یه به شوخی گفتیم میخام بیام خواستگاری فرمودند بیا با لگه کفش مامانم بیوفته نبالت😐😂

نتیجه:دلار گرون شده

بخایم بریم خواستگاری ام با لنگه کفش میوفتن دنبالمون

فعلا ازدواج کنسل 🚶‍♂😂»

حالا اریام زن گرفت روز به روز در حال غلط کردن بقول تو امپاس گیره فعلا

بیخیال بریم سراغ خاطره

آقا این خاطره بفکرم زیادی شه ولی خب 💔😂

اون روزا لیلا و آرش رفتن مشهد خونه لیلاشون «گفته بودم بهتون لیلا مشهدی عه»

بگذریم باشگاه سپرده شده بود دست ارشد ها دوتا کلاس دست من بود بقیه کلاس ها دست سه تا از ارشد دیگ

خلاصه کنم براتون اون روز تایم کار ضربه عضله شکم بود «بچه های کونگفو میدون میگم»حالا بیاین یکم براتون توصیف کنم

یه بدبخ ذلیلی به ستون یا دیوار بسته میکنن بعد طرف باید مثل کیسه بوکس ضربه بزنه تو شکم🙂😂

اون روز گردن نگرفتم بزنم دیگ گفتم عادت ماهانه باشن گوناه دارن

گفتم خودتون هر بلایی میخاین سر خودتون بیارید

و اولین داوطلب ام شدم نزدیک صد تا ضربه خوردم جوری شده بود حس مشتش از تو شکمم رد شده🚶‍♂🚶‍♂😂آی ام مظلوم

اون دو سه نفر گردن نگرفتم خودشون تیکه تیکه کردن خودشون

تازه یه دختر ۶ سال اومده بود اسمش آتوسا بود انقد ریزه می‌ره ناز بود نگم براتون

کِتو ۲۵ گفته بودم اومدم دیدم یکی از یکی بدتر میزنه بیخیال سختگیری

کل اول یک و نیم بازی کردیم «وسطی ،دزد و پلیس بازی ...منم فقط بیننده بودم روم نمیشد بخام برم وسط ولی اون سه تا همراهی کردن بچه هارو🤦🏻‍♂😂

خلاصه کنم براتون دو تا کلاس تموم شد من له شده رفتم خونه {یکم خاسم از حال و هوای باشگاه وقتی استاد نیست بگم براتون😂}

خلاصه اینا بعد چند روز برگشتن

اون روز با لیلا باشگاه بودیم

تموم شد کلاسا لیلا رفت خونه خودش

منم رفتم خونه

فردا صبحش

ارش بود تصادف کرده بود تو جاده ما دیر فهمیدیم اول به آریا زنگ زده بودن گفته بودن

آریا خودش اول رفته‌بود بیمارستان ببینه چه خبره ،در چه وضعی عه بعد به دونه دونه مون خبر داد 😂

لیلا مامانم بهش گفت

خلاصه کنیم سراغ حادثه

خلاصه ما رفتیم بیمارستان لیلا بود بیمارستان .آرش پاش باید پلاتین میزاشتن و ارش بردن اتاق عمل

لیلا همون جا جلو در اتاق عمل های رژه میرف

همه مون جلو در اتاق عمل بودیم

همه اعصاب ها خورد همه نگران

بگذریم لیلا از قضا اون روزا تو باشگاه ضرب دیده بود و با همون پای ضرب دیدش کل سالن از استرس و فشار رژه میرفت

مامان سعی داشت ارومش کنه

ناخون کاشت کم مونده بود بکن با ناخن خودش

از جمله آروم کردنای مامان :

مامان بهش می‌گفت .قربونت برم بیا بشین دو دقیقه..عمل پلاتین هیچکی چیزیش نشده فدات شم.

لیلا هم پخی زد زیر گریه :کیه که تحمل درد داشته بااشع«ارش منظورش بود ....راست میگ آرش هیچ تحمل درد نداره .یه آمپول بزن اگه غرورش بزارع میزنه زیر گریه خوبه باز بعضی وقتا غرور حکم میکنه»

خلاصه بغلش کرده کرد آروم شده بود

یک ساعتی بد اینا گوشی زنگ خورد داشت حرف میزد آخرش گفت مرسی مامان

بعدش زد زیر گریه «اون روز تولد لیلا بود مامانش زنگ زد بهش تبریک گفت »

بابا گفت برین بیرون جلو اتاق عمل وایسین که زودتر از اتاق نمیاد

رو به من گفت لیلا ببر خونه با اون پاش انقد راه نره بدتر میشه پاش

با لیلا رفتیم خونه

تو راه حرف زدیم از خودش از آرش گفت

گذاشتمش خونه خلاصه باز خودم برگشتم بیمارستان

خیلی طول کشید عمل آرش تقریبا ۶.۷ ساعت طول کشید 😐💔دلیل شم نامفهوم بود

بگذریم لیلا رفت لباس عوض کرده بود اومد خودش باز بیمارستان

که تقریبا عمل آرش تموم شده بود

یه پرسنل از اتاق اومد بیرون تخته و چند تا کاغذ دستش بود

ماهم جلو در اتاق عمل بودیم چند نفر دیگم مریض هاشون تو اتاق عمل بود

پرسنل اومد گفت مریض آرش

مامان و لیلا یورتمه بردن سمت پرستار نذاشتن فامیلی طرف بگن

منم پشت سر اینا بودم

پ:نسبت تون با بیمار چیه؟

مامان گفت من مامانشم....به لیلا اشاره کرد گفت ایشون همسرش

پ:بیمارتون اعتیاد دارع

لیلا:چی میگی خانوم... اعتیاد به چی

پ:تریاک شیشه چه میدونم اینا دیگ

مامان هنگ بود :یعنی چی چی داری میگی

پ:اگه می‌دونید به چی اعتیاد داره بگید ما بدونیم چه دوز داروی بزنیم بهشون

_اعتیاد به چیزی نداره هر چند وقت یبار سیگار یا الکل باشه مصرفش باشه

مامان اعصابش خورد شد پرونده کاغذ دست دختره بود ازش گرفت خودش دید

مامان:فامیلی پسر من داوودی نیست

این زده ارش داوودی 😐

دختره چصی چصی حرف میزد:اِی واییح ببخشید اصلا حواسم امروز نیست

مامان:یکم درک کنید خانواده هارو استرس و اضطراب بیخود ندید

دختره ام اوه یس ببخشید گفت😂🤣

آقا آرش ی نیم ساعت بعد اوردنش از اتاق بابا رفت اتاق گرفت براش

خلاصه که آرش آوردن تو اتاق بهش سرم وصل کردن

کم کم به هوش اومد سردش بود آریا پتو بیشتر روش انداخت

اون یکی دست آرش گرفته بود باهاش حرف میزد :آرش داداش خوبی

مشینوی صدامو

«بعد من اینجوریم آرش عمل کرده بود اینا این همه استرس داشتن رژه میرفتن

برام مهم نبود فقط الکی نشون میدادم اره بابا منم نگرانشم...هر چند مامانم میگه تو سنگدلی ولی خب بیمارست یا می‌میری یا زنده برمیگردی والا 😐😂»هنوز دمای بدنش تعادل نداشت یه دیقه سردش بود دندوناش بهم میخورد بگذریم کم کم حالش بهتر شد مسکن بهش زده بودن دردی نداشت بخاد تحمل نکنه

غروب ساعت ۶ اینا بود با مامان رفتیم کیک گرفتیم و اینا رفتیم بیمارستان

خلاصه تولد کوچولو تو اتاق فسقلی گرفتیم

مامان از اول تولد فیلم میگرفت

شمع کیک روشن کرد آریا

ارش حالش خوب بود دراز همراهی میکرد

رسید موقع باید شمع فوت میکرد

آریا می‌گفت اول دعات برا من😂

_لیلا من من

ارش:شله نذری میدن

ایشالا نیشالا شوخی گذشت

آریا گفت جدا از بحث شوخی ایشالا دفعه دیگ بیمارستان اومدن مون برا دیدن بچه باشه

ارش تو صورت لیلا نگاه میکرد خنده کنترل میکرد

لیلا تو صورت آرش هر دوشون سر تکون میدادن ایشالا ایشالا 😑😂

لیلا ارزو بلدنش گفت امیدوارم رگ های قلبتون چیزیش نشه «ارش ذوق مرگ داشت میشد شوخی !!!! و لی رسماً تو ک.ونش عروسی بود »

شمع ۳۰سالگی شو فوت کرد

منو آریا اُهوهه کشدار گفتم

مامان می‌گفت کوفت بدلختای سینگل

بابا :چش نداری زندگی بقیه رو هم ببین😂

مامان:عرزع داشتین یکی پیدا میکردین

سرمو الکی به نشانه افسوس گذاشتم رو شونه آریا _خاک تو سرت آریا عرزع نداریم یکی از اینا جور کنیم😭😂

آریا:واقعا تف خدایا منو جمع کن 😂

ارش لیلا در آغوش هم بودم🔞💔😂

بگذریم در اتاق زده شد همه نگاها رفت سمت در

یه خانم پرستار میانسال اومد داخل

*تولد کیه؟

اشاره به لیلا کردیم

برگشت به لیلا گفت *تولدته بعد از گریه زاری میکردی برا عمل شوهرت بیا برو تولد با دوستات 😂

لیلا:😂 اتفاق پیش اومد دیگ

*بیا برو کارت شوهرتم خالی کن

لیلا:اون که اصلا جای خود داره😂

یکم پرستار شوخی کرد داشت فشار آرش می‌گرفت

*پسر تزریق عضلانی داری برا الان

آریا پرید وسط گفت :یه نیم ساعت دیگه بزنه چند تا عکس بگریم

*باشه تولدتون تموم شد

فشار آرش گرفت سرمش چک کرد داشت می‌رفت بیرون لیلا گفت دستتون درد نکنه

*قربونت...کارتو یادت نره خالی کنی

لیلا: از الان خالی بدون شما 😂

خلاصه کنم تا نیم ساعت شد

پرستار اومد با سینی آمپول

آخ اخ آرش قیافش دیدنی بود

سینی رو میز گذاشت به آرش گفت پهلو بخاب پسرم

ارش:تو سرم نمیزنید؟

پرستار :نه نمیشه

پرستار گفت بقیه برید بیرون راحت باشه

ارش: نه اشکالی ندار خودی ان

همه زیر خنده

پرستار گفت یکی از آقایون بیان کمرشو نگه دار تکون نخوره

آریا رفت کمکش کنه پهلو بخابه

بابا رفت کمرشو نگه داره

یکم تکون خورد هینن گفت

آریا گفت آروم تکون بخور

پرستار گفت دردی نداری الان ؟

ارش گفت نه

پرستار:اثرات مسکن ..اثر بره دردات زیاد میشه تحملت ببر بالا

آریا شلوار داد پایین

پد پاره کرد کشید

ارش می‌گفت یا خدا

پرستار:من هنوز نزدم سفت کردی

ارش:نمیتونم

پرستار گفت می‌ترسه ؟

آریا گفت خیلی

پرستار:یه آمپول انقد ترس داره ؟

بلاخره ارش مجوز زدن آمپول داد

از اولش دست آریا فشار میداد آخرش زیاد داد رفت هوا

پرستار گفت تموم شد ‌پسر ارومتر

ارش:بسه دیگ

پرستار:یکی زدی یکیش عضلانی مونده

ارش نمی‌زد آخرش آریا گفت بزن اون یکی ام به حرف این بکنی یدونه آمپول ام نمیزنه

پد کشید دو رو پاش آرش داد میزد نمی‌زنم ولم کنید

قشقرق به پا کرده بودا

همینجوری زد اون آمپولم آرش عر میزد

شاید باور نکنید ولی سر اون امپول آخرش گریه کرد...

+خوشم میاد هم مثل صگ از امپول ترس داره بعد غرورشم ماشالا آناناسی عه 😂💔والا

پرستار اون یکی آمپولم زد تو سرم

رفت بیرون

چون پهلو خوابیده بود خون برگشته بود تو سرم که آریا براش درست کرد

همینجوری پهلو بود عر میزد آی پام درد می‌کنه

آریا با خنده می‌گفت.خوبی

اعصابش خورد شد داد و بیداد راه انداخت «این داد و بیداد جوش اومدنا ارثی 🙂👍»

سر همینم من از معده نابودم بقیه چیزام وولش کن

همه رو فرستاد بیرون

آریا پیشش بود ما رفتیم پایین

آریا زنگ زد به مامان گفت همه تون برید خونه امشب پیشش خودم

مامان و بابا و لیلا رفتن من موندم

چند ساعت بعد اثر اون مسکن رفت آرش درد پاش شروع بود معده درد ام داشت

خلاصه که عرض کنم خدممتون اآرش مثل چی فوبیا شو داره تو اون مدت قشنگ زجرکش شد دیگ

تا چند روز آرش بیمارستان بود بعدم مرخص شد اومد خونه

پدر زنو مادر زن آرش اومدن ملاقاتش

با دایی شونم اومده بودن

اونا تو پذیرایی بودن آرش تو اتاقخواب دراز بود

اون روز یه آمپول داشت آریا میخاست براش بزنه

آریا داشت آمپول میکشید درو بستم عربده های آقا تو پذیرایی

پیمان در باز کرد اومد داخل

ارش فوش میداد 😂:نمیخام

نمی‌زنم میفهمی ؟

نفهمی عا شیر شِمَع بهت دادن اشتباهی «معنی شیرشمع نمیدونم ولی فکر کنم شیر مادر نیست مال یه حیونی باشه»

ریدم سر در اون دانشگاه به تو مدرک داد

آریا:خفه شو

ارش:ریدن برات همه جا

آریا: مهندس تو خوبی 😒

پیمان :بابا زشته

یه دفعه مظلوم شده بود آرش می‌نالید وقت میخرید

چقد بزنم ولم کنید

درد پام یه ور های ثانیه به ثانیه امپولم یه ور

ولم کن

آریا:نه بابا راست میگی

ارش ،خدایا این چی کوفتی بود گرفتار کردی منو

آریا:ها حالا مظلوم نشو برگرد

ور ور میکرد آرش

آریا به پیمان گفت پهلوش کن

ارش:بابا گمشین بیرون

پیمان و آریا پهلو آرش خابوندن

الکل اسپری کرد رو پای آرش

تا نیدل رو پاش گذاشت یه تکونی خورد پیمان کرفتش

نیدل زد آی بلند گفت

آریا:آرش بگم پدرزنت بیاد😂

ارش:نه آبرو منو پیش اون نبر آییی درش بیار مردم

پیمان:تا نفسی هستتت زندگی جریان دارد برادر

ارش:مرگ هیننن آریا آریا پارت میکنم

😂😂💔

آریا :کولی بازی در نیاری میگم پدرزنت بیاد تشویقت کنه 😂😂

ارش:ببند

درش آورد پنبه فشار داد جاش

همون دیقه لیلا در باز کرد

لیلا:چخبرته مسخره صدات تا ته کوچه ام میاد

اریا:شوهر قحطی بود به این ج بله دادی 😂

لیلا:چه میدونم از رو کصخلی ایم بود

رو شیشه آمپول نگاه کردم امپولش نوروبیون بود انقد کولی بازی در میآورد

این خاطره ام مال خیلی سال پیش بود

خیلی خلاصه نویسی زیاد جالب نشد ببخشید

همه رو میگفتمم خیلی میشد باز

پ.ن:دلم برا بچه های باشگاه تنگ شده

اگه یکم وقت بیارم حداقل یه کلاس ور میدارم

لیلا هم میگ بیا باشگاه دوباره همش که نمیتونم باشگاه باشم بُرنا هست باز تو باشگاه باشی خیالم راحت تره

خلاصه باز بین دو راهی گیرم

پ.ن:پونه خانم تبریک میگم بهتون

سالم بدنیا بیان

دوقلو بودن دیگ؟😅

امیدوارم به زیبای شوکای مهربون باشن

منتظر کامنت ری اکشن هاتون هستم

بدرود

خاطره سینا جان

خاطره تیچر مجید(ملقب به سینا جان)

این قسمت :طب صنعتی

ماجرا ازین قراره که مهدی خاطر سارا رو میخواد.خیلی ساله ازوقتی یادمه اینا همو دوست دارند ولی خانواده هارسمیش نکردند.

هرچندخودشون خودجوش رسمی اند.

حالا تازگی مهدی رفته بود خاستگاریه سارا و عمو شرط گذاشت که باید شرکت قبول شه بعدش نامزد کنند.

مهدی با دیپلم ریاضیش آزمون داد ومراحل اولیه قبول شد و مادیگه خیالمون راحت بودکه قبول میشه.

چندماهی گذشت و هیچ خبری از طرف شرکت نشد.

فقط بهش گفته بودند اگر امتیاز قبولی بگیری برای مرحله ی بعدی باهات تماس میگیریم.

بماند که این چندوقت چقدر مسلمون شده بود.

هرشب هرشب نماز جماعتی و خطبه ای و‌‌‌‌....نگم چه پسر سربه راهی شده بود.مخ همه ی پیرمرد مسجدیارو زده بودکه اگه ازشرکت اومدند برای تحقیقات محلی زیرآبشو نزنند.

گذشت و من خونه بودم دیدم گوشی رضا زنگ میخوره، دیدم نوشته مهدی جواب دادم. باصدای گرفته گفت دکتر دستم به دامنت، گفتم جانم عزیزم چیشده؟ مشکلت چیه؟ گفت زهرمار مجید گوشی و بده رضا.😂رضا دسشویی بود اومدبیرون‌ گوشیو گرفت دیدم رنگش پرید.گفتم چیه؟

گفت رد میشه! عمو هم خیلی یه دندست تااین استخدام نشه دختر بهش نمیده.

گفتم براچی!؟ چیشده مگه؟

گفت به مهدی خیلی یهویی زنگ زدند گفتند چهارشنبه صبح ساعت ۹، فلان جاباش برای معاینه طب صنعتی.حالا اینم ازشانس ....*وهش خیلی مریض شده بود.حالا من نمیدونم از استرس بود بدنش ضعیف شده بود یاچی خیلی ریخته بود بهم.

بهونه هم میورد قشنگ شانسشو ازدست میداد.

خلاصه زنعمو اینا اومدند خونمون واعصاباهمه خورد بود.خود مهدی که داشت ازاسترس میمرد.صداشم بالا نمیومد.بابا میگفت عمو تو که آخه میدونستی طب کار داری چطور مراقبت نکردی ازخودت!

گفت بخدا دوماهه من منتظرم اینازنگ بزنن صاف همین موقع که من مریضم باید بگن بیا طب صنعتی داری..

رضا گفت باشه چته حالا‌‌‌‌‌،چرا انقدر هول کردی، الانم اتفاقی نیوفتاده که انقدر ناامیدی مگه سه روز وقت نداری!؟

خوب میشی تا سه روز دیگه ، بسته آبسلانگو بازکرد فلش گوشیشو روشن کرد گفت دهنتو باز کن ببینم‌. علائمتو بگو؟سرفه عطسه؟

گفت وقتی سرفه میکنم سینم خیلی دردمیگیره.

گفتم اوه ازین سرماخوردگی سگیاست که منم گرفتم یکماه دستم بندبود.رضا یه چشم غره رفت یعنی لال شو‌.

آبسلانگ رو داد به مامان انداخت سطل، گوشی پزشکی رو برداشت گفت برگرد پشتتو بکن به من.

مهدی گفت بابا من نفسم نمیاد روز آزمون چجوری تو این دستگاهه فوت کنم رد میشم....

رضا گفت قبلش تست روانشناسی واعصابه توبااین استرست به اسپیرومتری نمیرسی همون اولش رد میشی‌ خیالت راحت.

برگرد نفس عمیق بکش.. نفس.‌‌‌...سرفه کن بسه‌...معاینش که تموم شد گفت فشارخون کلسترول و...که نداری؟ مهدی گفت نه نمیدونم

زنعمو گفت نه فقط کم خونی ارثی داره‌.

رضا گفت مگه بهت نگفتن ناشتا باشی!!!؟

آزمایش خون ازت میگیرند.

هم خون هم ادرار.

فقط تست ریه نیست که. آستینتو بده بالا.

آستینشو داد بالا فشارشو گرفت گفت فشارت معمولا چنده؟

مهدی گفت نرماله همیشه ۱۱/۱۲.

رضا نبضشو دوباره گرفت گفت استرس داری!؟

گفتم بابا این سارا رو کی میگیره آخه مال خودته نترس‌!دیدم همه زدند زیر خنده.مهدی هم یه فوحش ناموسی زیر لب بهم داد😂

رضا گفت یدونه آرام بخش بهت میزنم بهترمیشی بتونی بخوابی فشارتم تنظیم میشه

نگران سرماخوردگیتم نباش چیزی نیست درست میشه تاسه روز دیگه‌.

مهدی گفت زیر گردنم لک شده برا این دارویی چیزی هست؟

رضا گفت سرتو بده بالا .گردنشو که دید گفت میرم دارو میگیرم برمیگردم، مهدی گفت بیا باماشین من میریم ، منم پاشدم همراهشون رفتم. توماشین مهدی دستمال میخواست داشبورد وبازکردم رضا چشمش خورد به ویپ گفت توویپ میکشی؟

مهدی گفت نه همیشه،هرازگاهی تفریحی!

گفت خب احمق عمو بفهمه که به تو دختر نمیده. ریه تم بخاطر همینه نفس کم میاری نه ربطی به سرماخوردگی داره نه هیچی، ویپ و برداشت گفت فعلا نه ویپ میکشی نه هیچ کوفت دیگه ای فکر میکنی این ضررش کمه؟

ریت خس خس میکرد.بنظرت براچی ضربان قلب وفشارخونت نامنظمه؟

از استرس؟ استرس کجا بود بخاطراینه که میکشی بیچاره.

باخودت گفتی دیگه از سیگار ضررش کمتره و روزی ده بار میکشی حتما؟آره؟

تاخود داروخونه حرص خورد مهدی که جرئت نمیکرد حرف بزنه، منم حس میکردم خودم معتادشدم داره به من اینارومیگه.

بقیه مسیر تا دارو خونه توسکوت محض طی شد.اومد بره پایین تو در ماشین جویس ویپ (مایع ویپ) رو دید برش داشت دید نصف بیشترش تموم شده.یه نگاه بد به مهدی کرد و پرتش کرد سمتش.

رفت بیرون مهدی گفت مجید نره به عمو بگه؟

گفتم نه بابا همچین آدمی نیست که ولی دهنتو سرویس میکنه چندوقت تایادش بره.

گفت مجید کوری تو دستمال به این گندگی ونمیبینی؟ داشبورد وچرا بازمیکنی؟گفتم به من چه بابا ولم کن.

جوس رو که دیگه من نذاشتم کف دستش.

اصلا خودت میومدی جلو مینشستی، الان عقب نشستی ویروس از ما دوره!؟ خودت تِز بیجامیدی به من چه!

گوه کاریاتو جمع کن بعد بیابگو باماشین من بریم.خلاصه تا رضا بیاد ما داشتیم چشمای همو درمی آوردیم.

چند دقیقه بعد با یه کیسه دارو برگشت .بقیه راهو رفته بود روی فاز پدر مهربان، فقط نصیحت میکرد.دیوونمون کرد تارسیدیم.

توخونه نحوه استفاده داروهاشو براش توضیح داد و یک یکی شروع به شکستن شیشه های آمپولا کرد.سه تاسرنگ آماده کرد گفت برو یجا دراز بکش. مهدی گفت سه تاآمپول باهم؟

براچی انقدر زیاد؟

جوابشو نداد گفت برو رو تخت مجید دراز بکش اومدم.اینوکه گفت به جلو رفتم که خشتکامو از وسط اتاق جم کنم...

کتابامو از رو تخت ریختم پایین دراز کشید گفتم دهنت سرویسه‌.

گفت الهی سرت بیاد، گفتم فعلا اونیکه سوراخه تویی نعشه ی معتاد.

گفت خفه شو یچیزی بهت میگما. رضا اومد لال شدیم

رفت بالاسرش پد رو باز کرد.شلوارشو اومد بکشه پایین گفت دکمتو بازنکردی؟

گفت عه نه. خودش یکم شلوارشو داد پایین.رضا چندبار پد کشید یدونه از آمپولا رو برداشت گفت نفس عمیق بکش و سریع فرو کرد.یه تکون خورد و آروم آروم تزریق میکرد.کشید بیرون سوزنو کرد تو تخت من.😐 یکی دیگه برداشت اونطرفشو یکم بیشتر داد پایین وپدکشید وسریع فرو کرد.

مهدی گفت واای وایی این چی بود گفت تمومه تحمل کن .تااومد تکون بخوره سومی رو زد.گفت این درد نداره .سریع کشید بیرون پد رو گذاشت روش و لباسشو کشید روش.

سوزنارو از تخت من درآورد درهاشونوبست و بدون هیچ حرفی رفت بیرون. من خودم بدنم مور مور شده بود.

گفتم خوبی ؟

سرش وتکون داد( آره).

فرداشم یدونه آمپول دیگه اومد مسعود بهش زد و درنهایت رضا بهش گفت که وقتی رفت تست بده بهشون بگه که سرماخورده وتو پروندشم نوشته بودند ولی چون پزشک مسئول، آشنای رضا دراومد ،یه رشوه ای دادیم و قبولش کردند اگر نه به جز ریه به گوششم گیر داده بودند.

الان چندماهه میره سرکار ولی هنوز عمو رضایت نداده.گفته خونه که جور شد بعد!

مرسی که خوندین.

اگر حوصلم میاد تایپ میکنم فقط به عشق دوستای نازنینمه که ریکشن نشون میدند، مخصوصا بچه هایی که کامنت برام میذارند

خوشحالم میکنید.

لاویو

تیچر مجید

خاطره سینا جان

خاطره تیچر مجید(ملقب به سیناجان)

این قسمت: مبانی سنجش

من آدم استرسی ام یعنی امتحان داشته باشم ازین پسرا نیستم ریلکس باشم وامتحان برام مهم نباشه از اول اینجوری بار اومدم، اینجوری تربیت شدم.

حالامبانی سنجشم ازون امتحاناییه که حساب کردنیه دقیقا مثل ریاضی فرمول واینا داره و باریاضی سرو کار داری‌..

آقا ما از شب قبلش بارفیقم قرارگذاشتیم که از ساعت ۸ صبح بریم کتابخونه برای امتحان بخونیم.

۸:۳۰اومد دنبالم بهش گفته بودم یه دوتاکوچه اونورتر وایسته که مامان نبینتش چون رو موتور حساسه یعنی من شیشه بکشم اوکی تره تااینکه مثلا ترک موتوربشینم‌.خلاصه رفتیم داخل و از همون دقیقه اول فیر فیره میلاد شروع شداصلا حالش خوب نبود.

ازین سرماخوردگی کوفتیا هست تازگیا اومده ازونا گرفته بود.

دیگه یجوری وسطاش سرفه میکرد که همه برمیگشتن نگاه میکردند‌.یکی دونفرم ازترسشون پاشدند رفتند‌.بهش گفتم میلاد دهن سرویس من ۳ تاامتحان دیگه دارم اگه مریض شم بدبخت میشم لامصب یه ماسک میزدی‌..گفت نه داش خیالت راحت حساسیته بیشتر.گفتم آره جون عمت پیداس...

خلاصه سه چهارساعت بکوب خوندیم ومیلادگفت من نمیتونم ادامه بدم حالم خیلی بده اصلا بیوفتمم مهم نیست دارم میمیرم نمیتونم بخونم باید برم دکتر. یه نگاه به ساعت کردم گفتم اوکی میام باهات تااورژانس وبرمیگردیم باهم.

گفت نه تو بمون بخون من خودم میرم.گفتم جهنم وضرر دیگه چیکارت کنم‌ یه رفیق.... که بیشتر ندارم‌.

گفتم زنگ میزنم به رضا ببینم بیمارستانه یا کلینیکه پیداش میکنم میریم پیشش.گفت نه مزاحم نمیشم گفتم مزاحم چی بابا شیفتشه .فقط نمیدونم کجاست .خلاصه زنگ زدم پیداش کردم و رفتیم.

نوبت گرفتیم شماره ۵۴ بودیم تازه ۴۲ رفته بود داخل‌.دیدم خیلی بوی سرماخوردگی میاد رفتیم بیرون یکم منتظر نشستیم تا نوبتمون شد.

رفتیم داخل و سلام احوال کردیم و میلاد نشست.رضا اول کدملیشو پرسید و بعد گفت چیشده؟

میلاد گفت سرماخوردم گلوم درد میکنه سرفه خلطی هم میکنم

رضا:چند روزه؟

میلاد: ۵_۶ روز

رضا:بدن درد؟اسهال استفراغ؟

میلاد: فقط سرم دردمیکنه ، یکمم حالت تهوع دارم.

تبم کردی؟

میلاد:نه نمیدونم

رضا گفت ماسکتو بردار بیا جلو..دهنتو باز کن عاااا خوبه وآبسلانگو انداخت توسطل.

تب سنجو گرفت جلو صورتش و گفت آمپول میزنی؟

میلاد گفت آره.

رضا:خواب آوره اشکال نداره که؟کاری چیزی نداری؟

گفت نه‌

گفتم چیچیو نه!!! امتحان داریم باید تاصبح بیداربمونیم

گفت عه راس میگی یادم نبود.

رضا گفت آمپولارو همین الان بزن کپسولارو هم مصرف کن انشاالله خوب میشی بسلامت.تشکر کرد وبلند شد رضا گفت مجید توخوبی؟

گفتم آره

گفت ماسکتو درست بزن._باش مرسی خدافظ.

گفت وایسا یدقه یدونه ماسک نو برداشت نخ دوطرفشو گره زد گفت اونو بده من اینوبزن‌..وقتی ماسک بزرگه گره بزن این هیچیش روصورتت نیست.گرفتم ازدستش گفت بهتری؟ تاثیر دیدی ازداروها؟گفتم آره

گفت خوبه برو(بعد بهتون میگم چه دارویی)

خدافظ

بلند گفت آمپولاشو بزنه همین الان.بااش خدافظ.

رفتم دم داروخونه دیدم میلاد داروهارو گرفته گفت یا خدا ۳ تاآمپول دارم چخبره‌.گفتم چمیدونم حتما لازم بوده .گفت خب اوکی بریم خودت بزن برام.گفتم من؟ من کی تاحالا آمپول زدم!؟

گفت یعنی داداشت دکتره یه آمپول زدن بلدنیستی؟گفتم چه ربطی داره !تو خودت چرا بلدنیستی؟گفت من داداشم دکتر نیست اگه نه بلد بودم.گفتم عجب بروقبض وبگیر بزن بریم دیرشد.

خلاصه رفت قبض بگیره منم داروهارو گذاشتم روی میز استیشن پرستاری.یه خانم پرستار اومد عین عروسک یعنی اصلا آدم دلش میخواست تب کنه بخدا..با یه صدای ملوسکی گفت اینا ازشماست ؟گفتم بله یعنی نه ازدوستمه. میلاد رسید پرستاره رو دید خشکش زدگفتم شانسو ببین خدایی حالااگه من مریض بودم یه نره خر میومدبالاسرم.

آمپولارو یک یکی آماده کرد میلاد گفت ببخشید خانم دکتر این آمپولا چین؟

گفت من دکترنیستم. این یکی ضد حساسیته اینم که دگزاست اینم که تقویتیه‌‌.

شمابرید آماده بشید الان میام.میلاد رفت خوابید

دیدم یه پرستاره میانسال آقا هم داره دارو میکشه، به خانمه گفتم خانم پرستار ببخشیدا این دوست من یکم خجالتیه اگه میشه این آقا زحمت تزریق روبکشه گفت باشه مشکل نداره.آمپولارو گذاشت کف دست پیرمرده ورفت.

با پرستاره رفتم بالاسرش چشماش چهارتاشد میخواست گریه کنه.

نتونستم خندموکنترل کنم رفتم بیرون گفت من دهنتو......... .😂😂

آمپولاشو زد لنگون لنگون اومد گفت خیلی عوضیی

گفتم جون میلاد به من ربطی نداره خودش اومد🤣

گفت توغلط کردی یارو دراومده میگه به سیبیلات نمیادخجالتی باشی، رفتی گفتی من خجالت میکشم زن آمپولمو بزنه؟😂

گفتم تقصیر منه که به فکر باسن توعم نذاشتم نامحرم ببینتش😂

تادم خونشون فوحش میداد میگف نذاشتی مخشو بزنم تقصیر توشد‌.گفتم آره اونم حتمابه توپامیداد.

گفت نه اصلا پرستارا خوب نیستن همشون بااین دکتر مکترا تورابطن

گفتم بیشعور چرا شر میگی!

تازه دوزاریش افتادچی گفته .

گفت به جون خودت بی منظور گفتم اصلا حواسم به داداشت نبود.گفتم باشه ریدی حرف نزن دیگه.

خلاصه رسوندم دم خونه و خودش رفت درنهایت

درس رو افتاد.

و بنده تا ۶ صبح درس خوندم و ۲۰ شدم.خرخون خودتونید 😂

مرسی که خوندین.

تیچرمجید

لینک کانال تلگرام

https://t.me/khatereh_ampoooli

خاطره بهار جان

سلام چطورین 😍

بهارم 😊 البته اسم اصلیم نلا هست.

خب اول بگم که چرا بچه ها دیگه خاطره نمیذارید؟ 😒😏

تیچر مجید، آروین، گندم، دریا و... همینا یادم بود 😅

خب خاطره:

توی خاطره قبلی گفتم آمپولای ویتامین رو پیچوندم ولی دیگه این مدت واقعا سرگیجه و خستگی نمیذاشت 😢

تصمیم گرفتم برم بزنم وقتی رفتم گفت برو آماده شو گفتم که اول مامانمم بزنه بعدمن(مامان ویروس گرفته بود) مامانم گفت نه این می‌ترسه و... گفتم مامان 🥲 مسخره بازی در نیار میترسیدم ولی نمیخواستم اون خانمه بفهمه غرورم له شد 🫠پرستاره هم یه خانم مسن و مهربون بود گفت بدو بدو بخواب اینا درد نداره 😐 گفتم مامانم اول بزنه بعد من میزنم دیگه، مامان رفت بزنه منم گفتم خب من برم فیش بگیرم و بیام، پرستاره گفت راه خوبیه واسه فرار 😂 خندیدم و رفتم، فیش و گرفتم و برگشتم، رفتم بهش دادم، گفت خوشگل خانم آماده شو گفتم اول سرم مامانم رو بزنید گفت از دست شما 😂 دوباره تایم خریدم 😎 گفت آماده شو الان میام، سعی می‌کردم فکر نکنم به قضیه امپول و ذهنمو یه جا دیگه می‌بردم، خلاصه آماده شدم اومد بالا سرم گفت 6 تا نفس عمیق بکش تا درست نفس نکشی نمیزنم 😐😐 گفتم خدایا عجب گیری افتادیم، حرص درومد فهمید میترسم، چاره ای نداشتم دیگه، وسط نفس بودم که پد کشید و فرو کرد درد گرفتاااا 😰 دیگه خیلی درد داشت چشمامو فشار دادم و لبمو گاز گرفتم که فقط صدام در نیاد 🫠(غرور) گفت تموم شد تا اومدم بگم پنبه رو فشار نده، آمپول و که زود پنبه رو فشار داد روش 🫠😒 دردش سه برابر شد 🥺 بعد دومیو زد اونم درد نداشتم گفت چطور بود؟ گفتم چی بگم 😅 مامانم گفت نلا زنده ای 😂 دیگه 5 مین استراحت کردم بعد نشستم اخمام رفت توهم 🥺🫠

اینم خاطره نلا خانم 😊

امیدوارم دوست داشته باشید ❤️

مواظب خودتون باشید ❤️

فقط یه چیزی که دوست داشتم بهتون بگم اینکه برام خیلی خیلی دعا کنید ❤️

پ.ن

همین لحظه، هر روز، هر ثانیه

دلم تنگ میشه ولی برنگرد

ببین مصلحت اینه تنها بشیم

همین "مصلحت" ما رو بیچاره کرد...

پ.ن

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی‌تاب منی

بازم منو خط می‌زنی

باید تو رو پیدا کنم

تو با خودت هم دشمنی

التماس دعا خیلی خیلی ❤️

شبتون بخیر🌘

یاعلی❤️

خاطره دکتر s

دست نوشته نوزدهم دکتر S، رزیدنت سال اول روانپزشکی

درمان و فیزیوتراپی اخیر فقط یک مدت نشانه های جسمی رو سرکوب کرد اما به جاش نشانه های شناختی تشدید شده بود، خیلی زودرنج، عصبی، پرخاشگر و تو خودش بود. برای اومدن به فیزیوتراپی و استفاده داروها خصوصا تزریقی ها مقاومت می کرد. بعد از یک روز خسته کننده تو اورژانس روانپزشکی و سر و کله زدن با کارآموزهای رشته بالینی، اونروز پست شیفت بودم، از صبح خودم رو تو آشپزخونه مشغول کرده بودم، همسرم چند شب پیش برای یک کاری رفته بود شهرستان نزدیک، و چون من هم شیفت دارم و هم واقعا دل تزریق بهش رو ندارم قرار شد یک پرستار آقا که از قبل با همسرم آشنایی داشتن فعلا زحمت تزریق ها رو بکشن. ساعت از ۱۲ ظهر گذشته بود و هنوز از اتاقش نه برای صبحونه نه برای ناهار بیرون نیومده بود. یکدفعه رفتم در زدم و صداش کردم جوابی نداد، دوباره اومدم آشپزخونه نیم ساعت دیگه گذشت و این دفعه خودم درو باز کردم. پتو رو تا زیر پاهاش کشیده بود و خودشم بیدار بود و خیره به سقف. گفتم: سلام خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟ برگشت نگام کرد آروم گفت: خوبم حال ندارم فقط. گفتم: اتاقت سرده نمی ذاری که بخاری رو بیشتر کنم چرا پتو روت نیست؟ بی توجه به سوالم سعی کرد بشینه، از درد کمی اخماش رفت تو هم، خاستم کمکش کنم که خودش نشست رو تخت. سرمو تکون دادم گفتم: چرا مراقب خودت نیستی! گفت: یک روز خونه ای، این قدر بهم گیر نده! گفتم: گیر نیست! مراقبته! درد داری هنوزم؟ گفت: پاهام و پشتم اره خیلی! گفتم: باید یک فکری بکنیم، مسکن دگ رو این دردهای مزمن جواب نمیده گفت: لطفا این همه برام نسخه نپیچین، خسته شدم واقعا. بی توجه بلند شدم گفتم: بیا پس آشپزخونه یک چیزی بخور حدود یک ساعت دگ پرستار برای تزریق هات میاد! اخم هاشو تو هم کشید گفت؛ اه بازم نوبت امپولا شده! گفتم: چاره ای نیست، خودم که دلم نمیاد برات بزنم! الانم تنها سپرمون در برابر بیماری همین داروهاست. دستشو از دیوار گرفت تا بلند شه. خاستم کمکش کنم سرشو تکون داد گفت: از وقتی میرم فیزیوتراپی می تونم بدون کمک راه برم، مررسی. لبخند زدم اومد اشپزخونه و یکم غذا خورد. یک ساعت بعد پرستار آقای کریمی تماس گرفتن و آدرس رو مجدد دادم. رو مبل نشسته بود و مشغول تلویزیون نگاه کردن بود که صدای آیفون بلند شد، اومدم از آشپزخونه بیرون با نگرانی نگام کرد خندیدم گفتم: قیافشو ببین!گفت: نمیشد خودت بزنی؟! آخه غریبه اس! همینطور که می رفتم سمت آیفون گفتم: دستشون از من سبک تره! دکتر سفارشتو کرده نترس! دکمه رو زدم آقای کریمی اومد بالا با من گرم احوالپرسی کرد گفتم: بفرمایید بالا! گفت: ببخشید یکم دیر شد ترافیک بود. گفتم: نه اوکیه. چشمش به برادرم افتاد گفت: سلام مریض سفارش شده ما خوبی؟ داداشم همینطور نشسته گفت: سلام، بله ممنون خوبم. گفتم: براتون چایی بریزم؟ گفت: نه نه شیفتم تو بیمارستان داره شروع میشه باید سریع کارمو انجام بدم و برم گفتم: باعث زحمتتون شد. گفت: نه بابا زحمتی نیست دکتر گردن ما حق دارن. رفتم آشپزخونه داروها رو آوردم، دو تا از آمپول های هفتگی و یک متیل پردنیزولون داشت گذاشتم رو میز گفتم: خدمت شما، البته تقویتی هم داره ولی فعلا لازم نیست! داداشم با نگرانی منو نگاه می کرد. آقای کریمی گفت: یک نگاه به امپولا کرد و پرسید: کورتون رو همیشه می زنه؟ گفتم: نه خیلی محدودش کردیم ولی گاهی چاره ای نیست، التهاب بدنش زیاده! گفت: اینا هفتگی ان؟ گفت: بیشترش بله گفت: پس خیلی اذیت میشه اینطوری! یک لبخند کمرنگ زدم گفتم: چاره ای نیست! با لحن تقریبا دستوری به برادرم گفت: خب پسر خوب آماده شو. از تو چشماش ترس رو می خوندم گفتم: تو اتاق خودش بهتره! رو کاناپه راحت نیست! گفت: هر طور صلاحه. به طرفش برگشتم گفتم: بیا عزیزم. پرستار پرسید: کمک کنم؟ گفتم: نه ممنون لازم نیست عادت داریم. کمک کردم بلند شه یک دستمو حلقه کردم پشت کمرش و تا اتاق همراهی اش کردم. رو تختش نشست بعد آقای کریمی در زد و گفت: با اجازه! گفتم: بفرمایید. خطاب به برادرم گفت: چه اتاق نوستالژی و خاصی! گفتم: داداشم هنرمنده. برادرم زیر لب خندید پرستار همین طور که پوسترها رو نگاه می کرد به یکی شون اشاره کرد پرسید این کیه؟ برادرم گفت: دامیانو! خیلی کارش درسته. آقای پرستار لبخند زد گفت:کار تو هم باید درست باشه! دانشگاه هم موسیقی خوندی؟ من پیش قدم شدم گفتم: نه متاسفانه یا خوشبختانه مهندسی رو ادامه داد. گفت: بسیار هم عالی! اومد نزدیکتر و آمپول ها رو که گذاشته بود تو جیب پیراهنش اورد بیرون و گفت: لطفا آماده میشی؟ من امروز خیلی گرفتارم! برادرم یک نگاه عمیق و نگران به من انداخت اومدم جلو دست گذاشتم رو شونه اش آروم طوری که پرستار نشنوه گفتم: چیزی نیست! تو همیشه شجاع بودی! سرشو تکون داد دست برد سمت بند شلوارش و بازش کرد، بالشت رو تنظیم کردم سرشو گذاشت روش. شلوار و لباس زیرش رو تا نصفه باسن پایین کشیدم

و کنار وایستادم آقای کریمی گفت: آماده ای؟ برادرم با یک صدای آهسته توحلقی گفت: اره! پرستار پد اولی رو برداشت و باز کرد و آروم رو عضله سمت چپ کشید برادرم ترسید و خودشو منقبض کرد، آقای کریمی با خنده گفت: هنوز کاری نکردما شل کن، آفرین! یکم شل تر شد پرستار خیلی سریع آمپول رو وارد کرد، برادرم یک تکون خیلی جزئی خورد گفت: آییی...آخ!

همینطور که کنار وایستاده بودم گفتم: تحمل کن یکم! پرستار گفت: داره تموم میشه و چند ثانیه بعد نیدل رو کشید بیرون. دوباره همون سمت پد رو کمی پایین تر کشید و گفت: دردت اومد نفس عمیق بکش لطفا! خودتو منقبض نکن! نیدل رو فرو کرد، بعد اسپیره کردن تزریق شروع شد داداشم اول کمی تحمل کرد و صداش در نیومد اما بعد آروم گفت: اییی...درد دارم...لطفا بسه! آخ! و با دهان باز شروع به نفس کشیدن کرد پرستار گفت: الان تمومه دیگه! و کشید بیرون پد رو گذاشت جاش. اومدم کنار تختش پد رو گرفتم و یکم ماساژ دادم، آقای کریمی همینطور که سرنگ متیل پردنیزولون رو برمی داشت گفت: تا اینجا که عالی بودی یک تزریق دیگه داری و بعد تموم! با صدای خفه ای گفت: نمیشه اونو نزنم؟ گفتم: لازمه داداشی! کورتون التهاب بدنتو می خوابونه! پرستار اونطرف رو پد کشید و نیدل رو سریع وارد عضله راست کرد، داداشم یک تکون خورد و دستشو ناخودآگاه آورد سمت پاش، زود دستشو گرفتم گفتم: عه نکن! بلند گفت: ایییی...آخ! آبجی! پرستار همینطور که تزریق می کرد گفت: چی کار کردی؟ تازه ازت تعریف کردما! آروم باش الانه که تموم شه! دیدم خیلی درد داره دستشو آروم نوازش کردم و گفتم: نفس عمیق بکش عزیزم! اخماش تو هم بود یک نفس نصفه کشید پرستار بالاخره سرنگ رو آورد بیرون و پد گذاشت من با دست آزادم پد رو نگه داشتم گفتم: خیلی ممنون! زحمت کشیدین. همینطور که سرنگ ها رو جمع می کرد گفت؛ کاری نکردم! ایشالله حال این پسر گل هم بهتر شه. لباسشو درست کردم خاست برگرده پرستار گفت: همینطور بمون یکم داروهات جذب شن. برادرم گفت: خیلی ممنون، ببخشید اذیت کردم.پرستار گفت: خواهش می کنم، خانم دکتر سرویس کجاست؟ من یک دست بشورم؟ گفتم: بیاین راهنمایی تون کنم!

خلاصه آقای کریمی رو بعد دست شستن همراهی کردم. اومدم سمت اتاق دیدم هنوز به شکم دراز کشیده، پرسیدم خوبی تو؟ گفت: نه خیلی! گفتم: می خای برات کمپرس بذارم! گفت؛ نه از آمپولا نیست بی حسی هام زیاده، دردم هم دارم! انگار پاهام زیر فشار داره خرد میشه! با ناراحتی گفتم: اسپری تو بیارم؟ گفت: نه تحمل می کنم فقط می خام یکم بخوابم، برگشت به پشت. آروم لبخند زدم گفتم: بخواب چیزی لازم داشتی صدام کن. تا شب فکرم مشغول بود، فکر هندل کردن بیماری برادرم، دوری همسرم و سال اولی بودن یک رشته چالش برانگیز راحتم نمی ذاشت، سردرد جزئی ام داشت شروع میشد یک مسکن خوردم و رو کاناپه خوابم برد نزدیکای صبح دیدم دستی منو‌ تکون میده، همسرم بود با گیجی بلند شدم چشامو مالوندم، پرسید خوبی خانم؟ چرا اینجا خوابیدی؟ همینطور که می نشستم گفتم: خوبم زود برگشتی! گفت: کارم زودتر تموم شد‌. گفتم: خوبه لطفا برام یک لیوان آب میاری؟ گفت: حتما. نور یکم چشمامو می زد اما بلند شدم و MRI جدید رو از کمد آوردم هنوز به دکترش نشون نداده بودم و خودم یک نگاه سرسری انداخته بودم خاستم نظر همسرمو اول بدونم، با یک لیوان آب ولرم برگشت پیشم. داد دستم تشکر کردم و سر کشیدم گفتم: MRI جدید رو می بینی؟ یک لبخند ملایم زد پرسید؛ امپولا رو بی دردسر زد؟ گفتم: دردسر رو که همیشه داره ولی آره خوب بود همکاری کرد! MRI رو برداشت گفتم: خودم یک نگاه انداختم وضعیت پلاک‌ها بدتر شده و دردهای نوروپاتیکش خیلی اذیت کننده‌تر شدن! همین طور که به دقت مشغول وارسی MRI بود گفت: اره پلاکت های ناحیه‌ی سرویکال و لومبوساکرال زیاد شدن التهاب عصب هاش شدیدن، همین باعث میشه درد و اسپاسم توی پاهاش خیلی بیشتر شه. سرمو تکون دادم گفتم: امروز بهم گفت که حس می‌کنه پاهاش داره زیر فشار خرد می‌شه. دیگه حتی گاباپنتین هم کنترلی روی درد نداره! باید چی کار کرد؟ گفت: نباید اجازه بدیم این درد این قدر طولانی بشه نظرت درمورد تزریق اپیدورال چیه؟ گفتم: خوبه! التهاب رو کم می کنه، اما می دونی که باید بستری بشه با این حجم ترس و استرس مطمئن نیستم راضی بشه! خیلی بدعنق و لجباز شده! گفت: می دونم! ولی بهتره یک مدت بیمارستان بمونه، اپیدورال التهاب ناحیه سرویکال رو کم می کنه، فشار از رو عصب ها برداشته میشه هم درد و التهابش کم میشه هم یک مدت می تونه نفس بکشه! حق داره لجبازی کنه مدت زیادیه که با این درد سروکله می زنه! گفتم: باشه باهاش حرف می زنم تو هم بهش بگی بهتره! راستی نمی خای نظر نورولوژیستش رو بدونی؟ خندید گفت: همه از من خط می گیرن! دستت درد نکنه دگ! پوزخند زدم گفتم: منظوری نداشتم حالا! چایی بذارم برات؟ گفت: اره بذار! از بیمارستان چه خبر؟ اه کشیدم و گفتم: نپرس این رزیدنتی اخر منو به کشتن میده!

همش بین مریضا و کارهای عقب افتاده و سرکله زدن با اتند در حال دویدنم! از اون بدتر کلی سال بالایی طلبکار وجود دارن که می خان از زیر کار دربرن!

خندید گفت: داری زود کم میاری ها! رزیدنتی سال اول همیشه سخته ولی تو از پسش برمیای! قوی هستی! همینطور که اب تو چای ساز می ریختم ادامه دادم: جدی میگی؟ دیروز کیس افسردگی ماژور بعد دوبار خودکشی ناموفق جلوم زد زیرگریه و گفت: خانم دکتر یک چیزی بده زودتر راحتم کنه! ولی من باید تو گزارش هام بنویسم"حال کیس رو به بهبودیه"! گفت: می دونم سنگینه خانم دکتر هم از شیفت ها خسته ای هم از بیماری داداشت! یکم به خودت استراحت بده، مطمئن باش همین طور که اونو آروم می کنی، رو مریضات هم تاثیر مثبت می ذاری! کتری رو‌ پر کردم و براش چای ریختم آوردم نزدیکش گفتم: خدا کنه! چای رو برداشت گرماش زو تو دستش حس کرد من ادامه دادم: سال نو شده! بعد ژانویه تصمیمت چیه؟ گفت: فعلا شش ماهم تموم نشده، بعد آروم چای شو سر کشید لیوان رو گذاشت رو میز، نگاهشو انداخت تو چشمام ادامه داد: آخه چطور تنهاتون بذارم؟ لبخند زدم گفتم: می خای اقامتتو باطل کنی؟ با خنده گفت: مهم اینه مقیم قلب توام! اروم خندیدم گفتم: این روزا تو فقط دلیل آرامشمی! چهره اش باز شد گفت: برو استراحت کن خانوم خوابالو! هنوز چشات پف داره! باید شیفت وایستی ها! پس می افتی! لیوان و سینی رو جمع کردم بردم سمت آشپزخونه گفتم: باشه حتما! تو هم استراحت کن...

چند روز بعد قرار شد داداشم برای تزریق اپیدورال استروئید بستری شه که راضی کردنش کار ساده ای نبود! هر چند به تمام روش ها به عنوان یک درمان موقتی نگاه می کنیم اما بعد تزریق دردهاش خیلی کمتر شد و یک مدت نفس راحتی کشید. ( اگر خواستید می تونم خاطرشو با جزئیات بذارم)

پ.ن۱

تزریق اپیدورال در مورد بیماری ام‌اس یک روش درمانی هست که برای کاهش التهاب و کنترل درد به کار می‌ره. تو این روش، داروی استروئیدی (ضد التهاب) به فضای اپیدورال تزریق می‌شه، فضای اپیدورال همون فضای بین مهره‌های ستون فقرات و پرده‌ای هست که نخاع را احاطه کرده.این تزریق می‌تونه به‌طور موقت التهاب عصب‌ها رو کاهش بده و درد و اسپاسم‌های ناشی از فشار روی اعصاب رو کم کنه.( حتما باید توسط نورولوژیست انجام شه)

پ.ن ۲

ممنونم از نظراتتون و ممنون میشم دعامون کنید(کاربرد برخی اصطلاحات پزشکی در خاطره اجتناب ناپذیره، متشکر از درکتون🌱)

خاطره نادیا جان

سلام سلام چطورین خوبین؟

نادیا هستم 🍭🌝

نمیدونم چرا زود ب زود خاطره ساز میشم😂من از اول هفته کارام رو روال افتاده بود اموزشگاه بودم یکی از بچه ها مریض بود منم مریض شدم کلاسم تموم شد داشتیم با امیر میرفتیم پایین تو آسانسور گفتم …

من:امیررر!

امیر:جانم؟خسته ای یا گرسنه ای؟

من:نه گلوم درد میکنه بیحالم

امیر:از سر راه از داروخانه برات دارو میگیرم اوکی میشی

من:تزریقی نداریم باش😢

امیر:فکرامو میکنم بهت خبر میدم

من: مگه من بچه ها دانشگاه ام😐

(همیشه ب بچه های دانشگاه همین حرفو میزنه)

امیر:باشه زشت😂

من:همه عمه خانم هات هستن🤭👍

امیر:اون ک اره ب خوشگلی تو نمیرسن

من: بعد اومد جلوم سرمو بوسید گفت باش شیطون😂❤️

خلاصه رفتیم داخل ماشین جدیدا ی نفر ماشین میاره ب مشکل بر نخوریم اگه موقع برگشت باهم میخواستیم بریم بعد باهم رفتیم رفت داروخانه دوستش که بتونه بدون نسخه بگیره موفق شد

نداد من ببینم دیگه اهنگ جدید گذاشتم که میگه :…کی میگیره جاتو رو تنم کبودیه بوسه هاتو🥲💙

رفتیم خونه امیر چون خانواده من نبودن رفته بودن خونه عمه های بابام خانواده امیر هم خونه یکی از دوستای اقا جون رفتیم خونه امیر چند باری رفته بودم ولی در حد یکی دو ساعت ولی قرار بود اونجا بخوابیم رفتیم گفت چی میخوره میلم به غذا برنجی نبود گفتم پیتزا گوشت اونم گفت اوکی منم برگر منم قبول کردم ولی نصف نصف کردیم😂😂رفتم TVرو روشن کردم دیدم هیچی نداره وصل شدم ب باند موزیک گذاشتم امیر هم ک مثل همیشه رفت دوش بگیره منم موزیک گذاشتم یکم خوندم بعد حوله دادم به امیر رفتم اشپز خونه رو مرتب کردم امیر گفت چخبرههه خونه رو گذاشتی رو سرت گفتم ناراحتیییی برم گفت نه بمون 😂چکارت کنم گفتم ن بزار برم گفت ب خدا مریضی منم میز رو چیدم اونم رفت سرشو خشک کنه منم شوفاژ روشن کردم رفتم اتاق امیر هودی شو تنم کردم داشتم توش گم میشدم😂ولی استین هاشو تا زدم اوکی شد رفتم تو اتاق گفتم امیررر صدای سشوار زیاد بود نشنید گفتم امیرررررررر خاموش کرد گفت بلهه گفتم بهم میاد ؟😂زد زیر خنده گفت اره زشت چرا نیاد جدیدا. بهم میگه زشت 😂دیدم صدای زنگ میاد امیر رفت دیگه واقعا گرسنه بودیم خوردیم بعدش میخواستم برم تو گوشی امیر گفت ی لحظه وقت تو به من بده گفتم بله بفرمایید گفت برگرد آمپولام بزنم🥲قیافم😐 فک کردم میخوام حرف مهمی بزنه منم گفتم اوکی برگشتم فقط دیدم ویتامین سی هست و ی امپول شیری رنگ بود من برگشتم روی مبل بودم

به خودم فوش دادم ب امیر فوش دادم ب اموزشگاه فوش دادم ب معلم بودنم فوش دادم برگشتم دیدم امیر دارع بهم نگاه میکنه😂 زد زیر خنده گفت قلبم قراره خوب شی ن بدتر حالا چرا منو فوش میدی

گفتم نمیدونم چرا خر شدم زنت شدم گفت دیگه دیگه فایده نداره گفتم اره باید سوخت و ساخت خلاصه ب زور برگشتم

من:امیر اروم بزن

امیر:چشم

شلوارمو دادم پایین

امیر:یکم شل کن

انجام دادم یکم رو پوستم پد کشید دیدم دارع چند بار انجام میده اومدم سوال کنم چرا…دیدم فرو کرد ی اخ بلدی گفتم امیر بغل سوزن ک داخل پام بود ماساژ میداد خیلی دردم میومد اشکم داشت در میشد ب گریه افتادم گفت تموم

بعد رفت اون شیری رنگ رو بزنه سر اونم گریه افتادم تا تموم شد دهنم سرویس شد بعد دو طرف رو چسب زد بوسم کرد بهم گفت لوس منم لش رو مبل افتادم اونم رفت واسم پتو بیاره اومد بغلم دراز کشید حرف زدیم کمرمو ماساژ داد تا خوابم برد

نزدیکای صبح بود ک من رفتم سرویس موقع برگشت خوابم میومد چشام نمیدید لیز خوردم با جیغ من امیر بیدار شد گفت چی شددد منم عر میزدم 😂😂امیر بنده خدا ام چشاش باز نمیشد بعد یکم پامو ماساژ داد بهتر شدم دید خوابم میاد ساعت ۶ بود گفت بخواب بهتر میشی خودمم همین کارو کردم و قصدشو داشتم اونم زنگ زد ب دانشگاه کلاساشو کنسل کرد بغل من خوابید ساعت ۱۲ بود جفتمون بیدار شدیم ی نگا بهم کرد گفت عشق من چطورع من تو گوشی بودم نگا بهش کردم گفتم سلام امیر پام زدم زیر گریه گفت چرا گریه میکنی عشق من بهتر شدی دیگه لوس خانوم گفتم نه درد میکنه گفت باش ی چیزی بخوریم میریم دکتر خوب میشه بچه بلند شد نیمرو زد خوردیم جمع کرد من اصلا نتونستم تکون بخورم گفت زنگ بزن ب دوستت سمانه ببین هست برای عکس گرفتن گفتم بیا خودت صحبت کن باهم صحبت کردن سمانه گفت بیا اتفاقا ساعت شیفت هم داره تموم میشه خلاصه منم با هزار تا بد بختی داد و ای ای کردن رفتیم پایین رسیدیم سمانه بیرون منتظرم بود دوست بچگی ام هست عاشقشم اینقد خوبه بغل کردیم همدیگه رو گفت تو باز یچیزیت شد بشر امیر هم گفت دوستت رو بهم انداختن سمانه گفت واااا امیر دلت میاد به زنت اینجوری بگی منم مظلوم شده بودم

بعد از اندکی صحبت کردن رفتیم کارارو انجام دادیم گفتن مشکل خاصی نداره به سلامت 😂

ولی من خصوصی رفتم پامو اتل بستم تا بهتر شد.

تمومممممم

این خاطره من نصفه مونده بود نمیدونم از کی مونده ولی امشب تمومش کردم دقیقا ۲۲ دی ماه ساعت ۳ نصف شب😂😂😂😂

دوستون دارم زیاد بوس بهتون 🪽🩷🌈

خاطره یلدا جان

سلام من یلدام ۲۶ سالمه

فردا تولدمه و سرماخوردگی یا ویروس جدید اومده سراغم😩😩😔

دیروز صبح از خواب بیدار شدم دیدم فقط گلوم درد میکنه و سرم سنگینه

به همسرم پیام دادم و خبر دادم که میرم درمانگاه بغل خونه از داروخانه دارو بگیرم

(از بس همیشه سرماخوردم خودم میدونم دارو چی بگیرم)

با افرادی که تو داروخانه هستن رفیق شدم دیگه

رفتم تو و سلام کردم به همه🙂

اونا هم گفتن دوباره مریض شدی؟😒😒

گفتم با اجازه همگی بعلههههه

رفتم پیش دوست جون جونیم گفت علائمت چیه گفتم فعلا گلودرد دارم چیز دیگه ای نیس گفت قرص یا آمپول؟

گفتم فقط آمپول که زود خوب بشم

دوستم گفت دوتا پنادور و یه دگزا بزن پس اول ترسیدم ولی میخواستم زود خوب بشم قبول کردم

اومدم بیرون که همسرم زنگ زد که چه خبر و چکار کردی منم همه رو تعریف کردم گفت برو خونه خودم برات تزریق میکنم منم با ذوق کامل قبول کردم چون تزریقاتی نزدیک خونمون پرستارش آقا بود و پرستار خانمش رفته بود ویزیت در منزل انجام بده.

عصری که همسرم اومد گفت شب برات میزنم که راحت بخوابی تا صبح منم از خدا خواسته قبول کردم چون یه کم ترسیده بودم

شب هم رفتیم بیرون و یادش رفت اومدیم خونه خوابش برد صبح قبل اینکه بره سرکار ساعت ۵ ونیم منو بیدار کرد و گفت فکر نکن یادم رفته بود آمپولتو بزنم گفتم شاید حساسیتی چیزی باشه برات نزدم حالا پاشو آماده شو برات بزنم رنگم پرید گفتم آخه الان؟گفت بخواب اومدم منم سرجام برگشتم نگاهش میکردم که داره پنادور و دگزا رو آماده میکنه

اومد بالاسرم گفت عزیزم سعی میکنم درد نداشته باشه نگران نباش دفعه اول نیست که برات آمپول میزنم چیزی نگفتم و آماده شدم اول که خواست دگزا رو بزنه چندباری پنبه کشید و به حالت دارتی زد که یه تکون ریز خوردم چند ثانیه صبر کرد و شروع کرد جوری سوزوند که نتونستم نفس بکشم ولی زود تموم شد هرچقدر گفتم درد پنیسیلین بدتره ولش کن نمیخوام اصلا گفت ساکت عزیزم اومد اون طرفم نشست خودش لباسمو آماده کرد گفتم تو رو خدا آروم بزن وقتی وارد کرد از اون اولش درد گرفت که گریه منو در آورد گفتم آروم بزن خیلی درد داره گفت چشم و زود تموم شد و بلند شد پتو رو انداخت روی پام تا یه کم گرم بشه جای آمپولام دیدم دوباره اومد گفتم من دیگه آمپول نمیزنم خیلی دردم اومد که دیدم داره میخنده گفتم چیه گفت بابا اولا که آمپول نیاوردم و چندتا پسته آوردم بخور حالت بد نشه دوما خودت رفتی دارو گرفتی پس پای داروهات بمون و استفاده کن منم این شکلی😫😐نگاهش میکردم و بوسم کرد رفت سرکار

ممنون که خوندید

نظراتتونو میخونم

خاطره یک معلم عزیز

سلام.

من یه معلمم. به اجبار زمانه اومدم تو یه شهر دور افتاده ساکن شدم.

دیروز سر کلاس دستمو آوردم بالا و همراهش گردنمم حرکت دادم. یهو درد بدی گرفت گفتم حتما باز عضله‌ش گرفته. کج دار و مریز سر کردم و زنگ تفریح به سرایدارمون گفتم دارو بیاره برام. اونم چندتا چیز اورد که دیدم بهترینش ناپروکسنه.

زنگهای بعدی رو هم به زحمت سر کردم. بچه‌هام هی اصرار که خانوم برید درمانگاه. فکر میکردن میتونن کلاسو بپیچونن.

همکارا میگفتن از حرص و جوش این چند روزیه که خوردیم.

ظهرش اداره جلسه داشتیم و دوباره حرص و جوش به یه مصیبتی سر کردم.

اومدم خونه دیگه افتادم. قرص سلکسیب و ملوکسیکام خوردم دیدم اثر نداره دیگه از درد تو هر حرکت جیغ میزدم. از بس لبمو گاز گرفتم جیغ نزنم له شده. با گریه و صداهای من بچم طفلی میترسید.

خلاصه عصرش رفتیم دکتر. اینجام متخصص که پیدا نمیشه فقط عمومی هست.

اونم آمپول متوکاربامول و کترولاک داد و چندتا قرص.

اصرار کردم اونجا نزنم و همسرم خودش بزنه. به سختی قبول کرد. هی میگفت آخه من اینا رو کجا بزنم و بد و بیراه میگفت به متوکاربامول که هنوز نتونستن یه کوچولوش رو درست کنن😅

رسیدیم خونه و بلافاصله آماده شدم برای تزریق.

یعنی دمر خوابیدنم با این درد به هزار بدبختی بود.

خلاصه اول متوکاربامول رو زد که اولی خیلی دردی نداشت و دومی خییییلی سوخت. کترولاک هم بدک نبود. تا حالا نزده بودم و ازش می ترسیدم. اما خوب بود.

جونم بگه براتون که درد خوب نشد که بدتر شد. سرمو به بهانه سرما میکردم زیر پتو و گریه میکردم.

دیگه همسرم رفت بیرون و یه ال آ گرفت. میگفت داروخانه ها بدون نسخه نمیدادن به بدبختی گرفتم.

اومد اونو زد که خییییلی سوخت و درد گرفت. واقعا طاقت درد نداشتم زدم زیر گریه.

من اصلا از تزریق نمیترسم و باهاش مشکلی ندارم اما نمیدونم چرا گریَم گرفت.

بعدش دوباره استراحت کردم و یکی دو ساعت بعد احساس کردم یه کوچولو دردم کم شده.

الان بشینم گردنم اذیت میکنه. میخوابم جای آمپولا درد داره. خلاصه داستانی دارم.

امروزم استعلاجی گرفتم و همینطور دارم استراحت میکنم و داروهای ضد التهاب مصرف میکنم تا خودش خوب بشه.

خیلی سخته دو ساعت بشینم تو ماشین تا برسم دکتر. اونجا کلی تو نوبت بشینم. بعدش ام آر آی و معطلی و .... اصلا فکرشم نمیتونم بکنم😭

نه خودم وقت دارم نه همسرم. دعا کنین با همین داروها خوب بشه.

راستی یه سوال

چی میشه که بعد تزریق مواد برمیگرده بیرون؟

من یه طرفم اینطوری شده😂. هر جوری میزنن بازم بیرون میزنه🤕

خاطره دریا جان

سلام به همگی...

امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه❤️

دریا هستم

و این سومین خاطره ای هست که مینویسم...

بابت لطف و محبتتون نسبت به خاطرات قبلی بسیار بسیار متشکرم

ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید

تک تک نظرات قشنگتون رو هم‌ با جون دل میخونم، 🥲🌱🫀ممنونم از همگی محبت دارید

چون خاطره قبلیم درواقع گروهی بود و کاراکتر های زیادی داشت و گفتید که بهتر بود اول یه معرفی میکردم و بعد توضیح میدادم ، پس تصمیم گرفتم این خاطره رو انتخاب کنم و بنویسم و سعی کنم کمی بهتر معرفی کنم ، چون تقریبا این کاراکتر ها با کاراکترهای خاطره قبلی یکیه ، البته این یکی خاطره با تعداد افراد بیشترِ....🤌🏻

راستی شهرتون امسال برفی بود؟ برف رو دیدید؟🥲❄️

خیلی قشنگ بود 😍فقط برای من که متاسفانه مریض شدم، هرچقدر خوشی کردم همش پرید😑

خاطرشو اگه عمری بود بعدا تعریف میکنم ... 🙃

راستی فصل امتحاناته چه خبر از امتحانات؟

منکه از وسط امتحانام با کلی جزوه دور و برم دارم باهاتون صحبت میکنم😂

خب خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره...

شب یلدای امسال

البته یک شب قبل از شب یلدا،

ما خونه ی آقاجون بودیم

روز قبلش از صبح من با مهرناز جونم که میشن عمه ی بنده،

که اون روز رو بیخیال مطب و دندون های مردم شده بود(مهرناز دندون پزشکه) رفتیم بیرون جفتمون کلی خرید داشتیم انجام دادیم و من میخواستم برای فردا شبش ژله درست کنم وسایلش رو خریدم و مهرناز هم تولد نامزدش، میلاد بود ، هدیه هم خریدیم برای میلاد و کلی حرف زدیم دوتایی و راه رفتیم و بیرون ناهار خوردیم و تقریبا عصر برگشتیم و

من و پروا از همون موقع مشغول درست کردن ژله ها شدیم تا خود فردا شب

بماند که این وسط دو بار هم برق رفت و کلی من عقب افتادم و حرص خوردم و اون آخراش تند تند لایه ی آخر ژله ها رو میریختم و مامان همزمان موهامو با سشوار خشک میکرد و بابا هم برای پروا لاک میزد و همزمان جواب تلفن آقاجون رو میداد و دیر رفتنمون رو توجیح میکرد...

آقاجون به شدت آدم آن تایمی هستن و وگرنه ما خیلی دیر نکرده بودیم...😂🤷🏻‍♀️

خلاصه رفتیم خونه ی آقاجون

عرفان در رو برامون باز کرد و اومد به استقبال و ژله ها رو که دید بلند بلند گفت بیاین عامل دیر کردنشون رو پیدا کردم😂

و مامانجون میگفت هوا سرده بیا بزار بیان داخل بعدا دلیل پیدا کن عرفاان😂

سینی رو دادم دست عرفان و عرفان رو به فرزاد گفت آقای وکیل شما که درسشو خوندی بگو

حکم کسایی که دیر میکنن و بقیه رو چشم انتظار میزارن چیه؟

(فرزاد وکیله تقریبا تنها نوه ی خانوادست که رشته ی تحصیلیش باهامون فرق داره و هیچ علاقه ای به رشته های تجربی نداشته و نداره و به حرف دلش گوش داد و رفت سمت علاقش و بابا هم بهش میگه آقای دادگر😂...)

فرزاد که خوراکی مورد علاقشو دیده بود و عنان از کف داد😂

صداشو صاف کرد گفت من که نمیتونم همینطوری تصمیم بگیرم باید حرف های دو طرف رو بشنوم شاید عذر موجهه داشته باشن برای این تاخیر بعدا حکم اصلی صادر بشه و یکی از ژله ها رو از توی سینی برداشت و رفت...

پروا همونطور که از گردن فرزاد آویزون شده بود میگف تو میتونی مدافع باشی ولی حکم اصلی رو قاضی جلسه میده و اشاره کرد به اقاجون😂(آقاجون قاضی نیست پروا همینطوری میگفت)

همه میخندیدن و عرفان میگفت بابا بخدا چشمم خشک شد از بس نگاه کردم به اون انار های دون شده

هرچی اومدم یکم ازش بخورم مامان نزاشت میگه بزار احسان اینا هم بیان بعدا😂

بابا پیشونی مامانجون رو بوسید گفت کار خوبی کرده تو رو ولت کنن که چیزی از اون میز نمیزاری بمونه برامون و اشاره کرد به میز خوراکی ها...😂

همین حین که داشتیم با همه سلام و علیک میکردیم و نبود عمه فریبا خیلی تو چشم بود،

وقتی که داشتم با عمو حسام روبوسی میکردم پروا زودتر از ما پرسید پس عمه فریبا نیومده؟

مامانجون همونطور که قربون صدقه ی پروا میرفت گفت کارن که میشه پسر عمه فریبا و چهارسالشه سرما خورده و بی حاله و عمو علیرضا شوهر عمه هم اون شب مجبور شدن شیفت بیمارستان بمونن بجای یکی از همکاراشون(عمه و همسرش هر دو پرستارن) و نتونستن بیان

که بابا همون موقع زنگ زد به عمه و گفت آماده بشه خودش میره دنبالش و صدای عمه رو نمیشنیدم ولی خب قطعا اگه دلیل هم میورد برای بابا قانع کننده نبود که اون شب پیشمون نباشه چون بابا با خنده میگفت من نمیدونم فقط نیم ساعت دیگه جلوی در خونتونم زود بیا پایین معطل نکنی🤷🏻‍♂️

من رفتم لباس عوض کنم و وسایلم رو بزارم توی اتاق مهرناز که دیدم حامد نشسته روی تخت و با تلفنش صحبت میکنه وقتی رفتم توی اتاق زود حرفاش و تموم کرد و خداحافظی کرد و بسیار کنجکاو شدم بابت این کارش🫢

یکم مشکوک نگاهش کردم گفت چیه؟

گفتم کی بود؟

گفت از بیمارستان بودن

گفتم به بیمارستان گفتی مراقب خودت باش؟😂

خندید ولی سعی داشت جدی باشه ، انگشتشو تهدید وار آورد جلوی صورتم تکون داد و گفت این حرف همینجا خاک میشه هاااا دریا ، تا بعدا برات تعریف کنم

تا اومدم حرف هاشو تحلیل کنم و ری اکشن نشون بدم

شیده همزمان اومد توی اتاق گفت کدوم حرف اینجا خاک میشه؟

چی رو بعدا براش تعریف میکنی؟

خب به منم بگو حامد

حامد عروسک روی تخت مهرناز رو برداشت پرت کنه طرف شیده که ازش گرفتم گفتم روی این حساسه یه چیز دیگه پرت کن😂

شیده دستشو گذاشت روس سرش و همونطور که از اتاق میرفت بیرون و گفت منکه خودم میفهمم دکتر حامد حالا تو هی پنهون کاری کن از بس ضایعی از عصر تا الان زیر نظرت گرفتم اصلا هوش و حواس درست حسابی نداری ، قول بهت میدم یه چیزی هست و من میفهمم بلخره اون موقع برات حکم صادر میکنم😉

حامد خندید گفت تو داداشت وکیله چرا خودت فاز گرفتی؟😂

بعد رو کرد سمت من پرسید ضایع بود مگه؟

گفتم نمیدونم والا از خودت بپرس 😐

نوک بینیم رو کشید گفت بعدا برات تعریف میکنم و از اتاق رفت بیرون

نگران بودم حامد از دست نرفته باشه😂

خلاصه رفتیم توی جمع بابا که رفته بود دنبال عمه و هرکسی مشغول یکاری بود

رفتم نشستم پیش سپهر و پارسا و مهرناز و پاسور بازی کردیم و بقیه هم یا بازی های دیگه انجام میدادن مثل شطرنج

یا صحبت میکردن مثل مامان و عمه فرح و زن عموها

فقط این وسط حامد برام مشکوک بود که ساکت بود و سرش توی گوشیش...

بین آقاجون و عمو حسام و عمو احمد و فرهاد و...

هم بحث داغ جراحی و بیمارستان و خون و خونریزی بود😑

عمو احمد از عمل کشکک زانوی مریضش که صبح انجام داده بود حرف میزد، عمو حسام از جراحی های بینی در طول این یک هفته و فرهاد با ذوق از تومور سرطانی بیمارش میگف که جراحی شده بود و حالش بهتر بود و چندین ساعت عملش طول کشیده بود...

دیدم این بحث خیلی برام جذاب نیست رفتم پیش عمه فرحناز و خواستم مثلا بحث رو عوض کنم برای خودم

گفتم فرح جونم چند وقته چشمام یکم درد میگیرن (عمه متخصص چشم هستن)همینکه عمه اومد جواب بده نمیدونم مامان از کجا مکالممون رو شنید که گفت همش برای اینه که اینقدرر توی گوشی نگاه میکنی فرح جان شما بهش یه چیزی بگو...

منم همونطور که کیک زنعمو بپز رو میخورم با لبخند خاصی بهشون خیره بودم...😂

دیدم انتهای این بحث داره به ضرر من تموم میشه پس دستور پخت کیک رو از ساناز جون گرفتم تا بحث چشم من و گوشی تموم بشه😂

تقریبا چهل دقیقه بعد بابا در حالی که کارن سرش روی شونش بود و فریبا جون با یه ساک پر از وسیله اومدن داخل

مهرداد همونطور که آجیل می‌خورد گفت ما نفهمیدیم این خواهرامونو که شوهر میدیم چرا گردنشون نمیگیرن

چرا این علیرضا نیست هیچ وقت؟

عمه فریبا داشت با همه سلام علیک میکرد و نتونست جواب بده ولی کارن از روی شونه ی بابا سرش و بلند کرد گفت دایی بابام شیفت بود خب

مهرداد رفت از بغل بابا گرفتش و به شوخی گفت دایی دلیل نمیشه که آخه

کافیه آدم بخواد یه کاری انجام بده 😂🤷🏻‍♂️

فریبا جون با دستش زد روی بازوی مهرداد و گفت کم حرف بزن خب شیفت بود، بچم راست میگه...

اون شب ،کارنی که قبلا به زور باید کنترلش میکردیم از در و دیوار بالا نره

یا پیش مامانش بود یا مامانجون و یا خواب بود ، کلی بهونه می‌گرفت و

واسه اینکه یه موقع کسی معاینش نکنه بغل هیچ کس دیگه ای نمیرفت

البته با اینکه بقیه رو کفری کرده بود ولی اگه منم جای کارن بودم همینکارو میکردم ، کاملا حق داشت بنظرم...

یه بار عمو حسام اومد دستشو بگیره ببینه تب داره یا نه که غوغا به پا کرد😐

یکم گذشت آقاجون دلش طاقت نیورد همونطور که کارن بغل مامانجون بود دست گذاشت روی پیشونی کارن که تبشو چک کنه

و کارن چون خیلی حساب میبره از آقاجون دیگه هیچی نمی‌گفت و با چشمای مظلوم نگاه می‌کرد آقاجون گفت این بچه که خیلی داغه فریبا

دارو چی بهش دادی

عمه داروهاشو آورد نشون داد

که آقاجون گفت تبش شدیده با اینا فایده نداره شیاف باید میزاشتی براش حداقل

کارن همینکه شنید انگار برق گرفتش شروع کرد گریه و نا آرومی که شاهین گفت خوبه آقاجون گفت شیاف اگه میگفت آمپول چی میشد...

کارن انگار منتظر بود کلمه ی آمپول رو از زبون یه نفر بشنوه دیگه فقط گریه میکرد و میگف بریم خونمون و یه لحظه هم اروم نمیشد

عمه بازوی شاهین رو آروم نشگون گرفت و گفت تو چی میشد اگه هیچی نمیگفتی و ساکت میشدی؟

نمیبینی بچه میترسه؟

شاهین خندید گفت من چمیدونستم اینجوری میشه مادر من و سعی کرد با کارن دست رفاقت بده ولی خب دیگه فایده ای نداشت 😂

این وسط بچه ها انگار داغ دلشون تازه شد و خاطرات بچگیشون و آمپولایی که به زور دریافت کرده بودن رو تعریف میکردن

و به قول سینا دوره زمونه عوض شده ما بعد از آمپول تازه یه دور کتک میخوردیم که چرا گریه کردیم ، اونوقت بچه های الان حق انتخاب دارن بین قرص وشربت و آمپول...😂

در اصل بحث خوشایندی نبودی برای من ولی خب نمیشد از خاطرات بامزشون هم گذشت...

کارن هم انگار بدش نیومده بود از این بحث که ساکت شد و توی بغل مهرناز گوش میداد و هرازگاهی یه لبخند ملیح میزد از بس بی‌حال بود بچه🤦🏻‍♀️

مامان پاشد باز تب کارن رو چک کرد و با یه حوله نمدار یکم دست و پاهاشو خنک کرد و یکم که گذشت تب کارن کامل اومد پایین ولی هنوز بی حال بود و هرچقدر هم ازش میپرسیدن علائم دیگه ای داره یا نه جواب نمیداد

ولی خب همینکه تبش قطع شده بود نگرانی هامون کمتر بود با اینکه خبر نداشتیم اینا آرامش قبل از طوفانه ...

یکم بعد کارن خوابش برد و سپهر همینکه دست گذاشت روی پیشونی کارن با صدای متعجب گفت چقدر تبش بالاااست

همه رفتیم بالای سر کارن و اینقد تبش یهو باز بالا رفته بود که صورتش قرمز شده بود و تو خواب هم نا آرومی میکرد

حامد نشست روی کاناپه و کارن رو بغل کرد و سعی داشت بیدارش کنه

عمه فریبا که دست و پاشو گم کرده بود و بقیه هم یا میخواستن کارن رو بیدار کنن یا دارو بیارن براش یا یه حوله نمدار ...

کارن بیدار شد ولی اصلا همکاری نمیکرد

هرچقدر بابا و بقیه سعی داشتن مسالمت آمیز این معاینه رو تموم کنن باز فایده ای نداشت

هرچقدر امیرحسین سعی داشت گوش هاش رو معاینه کنه یا تهه گلوشو ببینه سرشو تکون میداد و گریه میکرد و جیغ میزد

هم ترسیده بود و همکاری نمیکرد و هم بخاطر عفونت شدیدی که داشت گوشاش خیلی درد میکرد و میخواستن معاینه کنن دردش بیشتر می‌شد...

هرچقدر که قول و قرار گذاشتن باهاش و ترفند و کلک و داستان و... بازهم بی فایده بود و کارن اصلا گوش نمیداد فقط پشت سر هم جیغ میکشید

همه ناراحت بودن و یکم عصبی که با یه تشر آقاجون همه به خودشون اومدن...😐

کارن ساکت شد و فقط چشماش پر از اشک بود

آقاجون اتوسکوپ رو از دست سپهر گرفت و گوش های کارن رو معاینه کرد و بعدم گلوش و آخر سر هم تبش رو گرفت و نفس هاشو چک کرد

با اخم رو به عمه گفت چند وقته مریضه؟

عمه گفت از دیروز تا الان

آقاجون گفت گوشاش خیلی عفونت داره قطعا بیشتر از پنج روزه که مریضه

همینکه تا الان آسیبی بهش نرسیده خیلیه

تو خودت مثلا پرستاری نتونستی چک کنی عفونت گلو و گوشش رو؟

اگه بیشتر از این میشد میدونی چه اتفاقی میوفتاد براش؟

اینکه چرا شماها دست کم میگرین سرماخوردگی رو من نمیدونم

عفونت خطرناکه اونم این عفونت شدیدی که گوش های این بچه داره...

یکم دیگه صحبت های آقاجون ادامه پیدا می‌کرد قطعا بغض عمه میشکست و فکر کنم بابا اینو متوجه شد که دست آقاجون رو گرفت و اروم یه چیزی کنار گوشش گفت که

آقاجون نشست روی مبل چندتا نفس عمیق کشید و به فرهاد و حامد گفت برن دارو بگیرن از داروخانه

حامد کارن رو داد بغل ستاره و آماده شدن که برن

اولش میخواستم باهاشون برم چون جو خونه خیلی سنگین شده بود و یکم حال و هوام عوض بشه ولی بعد دیدم توی خونه ممکنه بیشتر بهم نیاز باشه و مخصوصا کارن نیاز داشت به دلداری، پس موندم پیششون...

تقریبا همه میدونستن دارویی که قراره حامد و فرهاد بگیرن و بیان چیه

ولی خب به روی خودشون نمیوردن

آقاجون گفت یه چیزی بدن به کارن بخوره قطعا صبح تا الان غذای درست حسابی نخورده

کارن همونطور که داشت یکم کیک و آبمیوه با کلی غر غر و بهونه از دست ستاره و شکوفه می‌خورد

رفتم پیش آقاجون نشستم و لیوان چایی که از قبل براش ریخته بودم رو دستش دادم

آقاجون چایی رو ازم گرفت یکم نگاهم کرد و موهایی که توی صورتم ریخته بود رو کنار زد و گفت میدونم چی میخوای بگی بابا ولی نمیشه

این دفعه واقعا نمیشه آمپول نزنه

گفتم خب آقاجون کارن بچست اذیت میشه

میترسه🥺

آقاجون گفت بهتر از این نیست که خدایی نکرده تا آخر عمرش آسیبی ببینه و اذیت بشه؟

نمیدونم قیافم چه شکلی بود که آقاجون گفت اینجوری نگران نگاه نکن باباجون ، کارن تو رو ببینه که بیشتر میترسه...

پارسا که انگار حرفامونو شنیده بود

نشست روی مبل رو به رو و گفت باز دریا بحث آمپول شد و اومده تخفیف بگیره؟😂

آقاجون با سر تایید کرد

پارسا گفت من تا عمر دارم یادمه هیچ کدوم از ماها اگه بابت آمپول چونه نمیزدیم ولی دریا همیشه چونه زده هم برای خودش هم بقیه...

آقاجون مهربون نگام کرد که پریسا هم از اون طرف گفت بس مهربونه دریااا

سامیار گفت نه خیر دریا دل شیر داره، ما هر کدوم جرات بحث و تخفیف گرفتن از آقاجون رو داریم؟ قطعا خیر ولی دریا فرق میکنه سوگولیه...😂

آقاجون یه نگاه بهم کرد و گفت دریا الان وقت خوبیه که آدمای دور و برت رو بشناسی بابا و همه خندیدیم...

بلخره فرهاد و حامد برگشتن

با کیسه ی پر از دارو که اون سرنگ های توی پلاستیک خیلی تو ذوق میزد

تقریبا ده دقیقه بیست نفری توی چشمای همدیگه نگاه میکردن ببینن کدومشون تزریق میکنن

که عمو احمد گفت فایده نداره اینطوری تا صبح طول میکشه که چیکار میخواین بکنین

همین حین هم امیرحسین نشسته بود پیش کارن و به قول پروا داشت مخشو میزد...

یهو باز صدای گریه کارن بلند شد و مامانش رو صدا میزد و میگفت من نمیزنم درد داره

امیرحسین میگفت میدونم درد داره ولی خب بعضی وقتا مجبوریم باید یکم تحمل کنیم تا حالمون بهتر بشه

این حرف ها انگار روی کارن تاثیر نداشت

عمو حسام زد روی شونه ی امیرحسین و گفت تو بلند شو کار خودمه😂😎

عمو حسام اصولا کارش رو خوب بلده

آدم خیلی زود تحت تاثیر حرف هاش قرار میگیره و به قول پریسا نمیشه بهش نه گفت

کلیی ریز ریز در گوشی با کارن باهم صحبت کردن تا اینکه کارن انگشت کوچیک دستش رو آورد بالا و گفت دایی قول؟🥺

حسام جون چشماش برق زد و گفت قول...

مثل اینکه کارن قبول کرده بود

فرهاد آمپول رو آماده کرد میدونم که پنی سیلین بود

از اینجا به بعد فهمیدم دیگه جای موندن نیست پیششون

بقیه هم واسه ی اینکه کارن راحت باشه یا سر خودشون رو گرم کرده بودن با یه کاری

یا رفتن توی اتاق ها یا حیاط

عمو حسام و فرهاد و بابا و فریبا جون موندن پیش کارن

عمو حسام روی کاناپه دراز کشید کنار کارن و بغلش کرد و باز هم آروم آروم کنار گوشش حرف میزد

من رفتم توی اتاق مهرناز ولی صدا هارو می‌شنیدم

کم کم بدنم داشت سرد میشد و از استرس تپش قلب گرفته بودم

دست خودم نبود ولی خب اشک توی چشمام جمع شده بود

که صدای گریه ی کارن بلند شد

دست ستاره رو گرفته بودم و منم پا به پای کارن گریه میکردم و غصه میخوردم😅

کارن شدیدا گریه میکرد که دل سنگ هم آب میشد

و فقط میگفت دایی دایی درد داره

صدای بابا میومد که سعی داشت آرومش کنه

جانم دایی الان تموم میشه یکم دیگه تحمل کن عزیزم

تمومه تمومه شیرمرد

یه لحظه حس کردم نفسش رفت چون صدایی نیومد که صدای نگران عمه فریبا اومد که گفت احسان بچم نفسش رفت

و باز بعدش صدای گریه کارن بلند شد

هق هق میکرد و دیگه جون گریه هم نداشت

که با صدای فرهاد که گفت تمومه فهمیدیم تموم شد...

رفتم بیرون که دیدم باز صدای کارن بلند شد که نمیزنم دیگه

نهه همون یکی خیلی درد داشت

مامان تو کمکم کن بگو به دایی نزنم

دایی تروخدا

فرهاد میگفت دایی جون باید اینو بزنی

این یکی قول میدم بهت دردش خیلی کمتره

نزنی حالت خوب نمیشه ها

فهمیدم بد موقع از اتاق اومدم بیرون🤦🏻‍♀

کارن یه لحظه نگاهش افتاد به من ، انگار یه ناجی پیدا کرده

همونطور که گریه میکرد میگفت دریااا تو بگو بهشون

اینکه الان زدم خیلی درد داشت دیگه نزنم؟

عمو حسام هنوز دراز کشیده بود روی کاناپه سرشو یکم بلند کرد یه نگاه به من انداخت گفت کارن اشتباهی گرفتی دایی 😂

فریبا جون هم که کلا بغض داشت و هیچی نمی‌گفت

رفتم جلو تر اشاره کردم به سرنگی که هنوز توی دست فرهاد بود آروم بهش گفتم اینو اگه بگیری یکم اون طرف تر ممنون میشم😐

میخواین کارن نترسه اون وقت؟

کردی تو چشمش این سرنگو😐

بابا سرنگو گرفت گذاشت روی میز اون طرف و چشمک زد و گفت فقط کارن میترسه دیگه؟😉

گفتم فعلا میخوام کارنو دل داری بدم سرم شلوغه بعدا باهم صحبت میکنیم😂

بابا گونمو بوسید و گفت برو

رفتم کنارش نشستم ریز ریز گریه میکرد

تقریبا هم با همه قهر بود

عمه فریبا آروم بهم گفت قربونت برم راضیش کن اون یکی رو هم بزنه

من تو ذهنم به این فکر میکردم چیشد که عمه این مسئولیت خطیر رو به من سپرد😂

یکم گذشت آروم تر شد

فرهاد اومد جلو گفت کارن دایی آماده شو اون یکیم بزنم

عوضش فردا میریم استخرا

کارن گفت نههههههه دردم میاد

گفت خب همینجا توی بغل دریا میخوای بزنمش برات؟

چشام اندازه نلبکی گرد شد گفتم فرهاد😳چی میگی؟

کارن یه نگاه به من کرد یه نگاه به خنده های فرهاد و گفت نه دریاجون اذیت میشه

پیش دایی حسام باز میزنم

فرهاد یه چشمک زد و گفت باریکلا کارن پاشو دایی

کارن و بوسیدم دلم براش سوخت

به فرهاد گفتم این بچه از تو بیشتر میفهمه😑فرهاد خندید

کارن باز رفت پیش حسام جون و

فرهاد خواست براش بزنه که گفت نههه دایی فرهاد تو نزن قبلی رو خیلی بد زدی نمیخوام تو بزنی

صدای خنده ی هممون بلند شد

عمو احمد گرفت ازش و گفت برو کنار خودم براش میزنم و شروع کرد حرف زدن با کارن:

کارن این فرهاد از بچگیم همینطور بود

دستش سنگین بود

چهره ی فرهاد عالی بود😂

من سرمو برگردوندم که نبینم که باز گریه کارن بلند شد

مامااان دردم گرفت و هق هق میکرد

ولی این دفعه نسبت به قبلی نا آرومیش کمتر بود

عمو احمد گفت تموم شد دایی نگاه کن تمومه

عمو حسام لباسش رو درست کرد...

باز کارن اومد بغل من و تا آخر شب از پیش من تکون نخورد😂

هرکدوم از بچه ها هم که میومدن باهاش حرف بزنن گوش نمیداد

مامانجون اومد پیشش ولی بهش میگفت چرا منو نجات ندادین زیر دست داییا؟😂

دلم براش کباب بود

از نظر من هرکسی آمپول میزنه مظلوم ترین فرد جهانه

مخصوصا اگه سنش کم باشه🥺

کارن تا آخر شب دیگه تب نکرد

بی حال بود ولی خب نه اونقدری که مثل چند ساعت پیشش بود

فرداش هم باید یکی دیگه آمپول میزد که حامد براش زد و هنوز که هنوزه با حامد قهره😂

تک تک قول و قرار هایی که گذاشته بودن باهاش قبل از آمپول زدن مثل استخر و ps5 و سینما و شهربازی و وزشگاه و...

همشو انجام دادن براش ولی بازهم دلش صاف نمیشه باهاشون😂

به قول بابا این بچه کینه اییه ، به باباش رفته😂

هرچند شب یلدامون تا قبل از آمپول زدن کارن خیلی جو سنگین بود و ذهن ها درگیر...

ولی بعدش به خودمون اومدیم

قبل از شام با فال حافظ هایی که آقاجون می‌گرفت برامون و شوخی ها و خنده هامون گذشت...

شاهین پاشد اهنگ گذاشت به قول خودش شب یلدا خشک و خالی که نمشد...

با دیوونه بازی هامون چند ساعت دیگه هم گذشت

اینقدر بالا و پایین پریدیم که آخرش هر کدوم خسته یه گوشه نشستیم فقط...😂

اون آخرش که دیگه عزم رفتن کردن همه

آقاجون گفت بچه ها امشب اینجا میمونن!

مامان باباهامون رفتن خونه و ما باز بیست نفری به اضافه ی عمه فریبا و کارن موندیم خونه آقاجون

به صورت خیاری تشک پهن کردیم و قصد خواب داشتیم

ولی خب تا خوده صبح از هر دری حرف زدیم...

هر ازگاهی هم حال کارن رو چک میکردیم که باز تب نکنه...

پ‌ن۱: خیلی از مکالمات رو فاکتور گرفتم چون خاطره بسیار طولانی تر از اینی که هست میشد...

پ‌ن۲: حامد تا خوده فردا صبحش مشکوک بود ، یا سرش تو گوشیش بود و یا ساکت ترین فرد جمع بود بر خلاف همیشه

هرچقدر هم خواستن بچه ها از زیر زبونش حرف بکشن حامد نم پس نداد😂

آخر سر با تعبیر فالش وقتی فهمید حضرت حافظ گفتن این تصمیمی که گرفتی خوش یمن و انجامش بده

چشماش برق زد و به قول سامیار فکر کنم حامد رو توی این مرحله از دست دادیم...😂😁🌹

پ‌ن۳: اگه یه جاهایی گفتم عمو و یه جاهایی اسمشون رو نوشتم بزارین پای اینکه عادت نداشم😅فقط خواستم درست تر معرفی بشن...

پ‌ن۴:فردا صبحش خونه اقاجون با اینکه همگی بدن هامون از خستگی کوفته بود ولی باز از رو نرفتیم

والیبال بازی کردیم دسته جمعی که این وسط مچ دست مهرناز پیچ خورد😖

به قول بابا نمیدونم چرا ما یه کار دسته جمعی که بخوایم انجام بدیم قطعا یکیمون باید مجروح بشه😂

ولی خب بی انصافیه اگه نگم این کارهای دسته جمعیمون با این همه شلوغ بازی که داریم آخرش بهترین خاطره های زندگیمون رو رغم میزنیم...🌱

ببخشید اگه بد بود

مرسی که خوندید❤️

دریا🌊

خاطره سحر جان

سلام همگییییییی

خب من اومدم با ی خاطرهههههه ک از دیروزه

اول ی بیو‌بدم

سحرم ۲۵سالمه و رشتم داروسازیه چندین ماهه عقد کردم و‌همسرم مهرداد دندانپزشک هستند

اینم‌بگم من بیش از چندین ساله ک امپول نزدم و‌بشدت فوبیااااا دارم

خب بریم سراغ خاطره

هفته پیش حالم بشدت بددددد بود یکم بیرون کار داشتم کارامو انجام دادم و برگشتم خونه عصرش قرار بود با همسرم بریم بیرون ب خودم گفتم اگه بهتر شدم میرم اگه نشدم کنسلش میکنم

یکم گذشت و من تبو لرزم شروع شد گلوم بشدت درد میکرد و میسوخت همچنین بدن درد و ابریش هم پیداکرده بودم

همسرم چندبار تماس گرفت ولی جوابشو‌ندادم چون اگه میدادم از صدام میفهمید فقط براش پیام نوشتم«سلام عزیزم امروز ی کار فوری برام پیش اومده ک حتما باید انجامش بدم نمیتونیم بریم بیرون»خلاصه مهرداد گیر داده بود ک چ کاری و من پیامشو بی جواب گذاشتم.

زنگ زده بود ب مامانم و‌مادرم گفته بود سحر حالش خوب نیست من هرچی بهش میگم بریم دکتر گوش نمیده میشه لطفا شما بیای باهاش حرف بزنی!

هیچی خلاصع من ت اتاق پتو کشیده بودم روم ک دیدم یکی در اتاقو باز کرد بهش گفتم مامان برو بیرون مریض میشی دیدم هیچی نمیگه پتورو کنار زدم دیدم همسررررررمه چهرم دقیقا 😐بود

من:سلام ت اینجا چیکار میکنی

مهرداد:سلام لباسات کجاست؟

من:کجا بریم؟

مهرداد:با این حالت واضح نیست؟

من:من دکتررررر نمیام

مهرداد:لباساتو بپوش و تا پنج دقع دیگ پایین باش!اگه نیای میام ب زور میبرمت سحر خیلی عصبیم از دستت عصبی ترم نکن

من:مهرداد🥺🥺

مهرداد:😒

سکوتو ترجیح دادم و‌پاشدم لباسامو پوشیدم و رفتم پایین

من:مگه زوره اخه بریم دکتر نمیخام برم خب اه😡

مهرداد:سکوت

من:با تو‌امااااااااااا

مهرداد:نفس عمیق

منم دیگ تا درمانگاه سکوت کردم

وقتی رسیدیم پیاده شدیم مهرداد رفت نوبت گرفت و نشسیم رو صندلیا سرمو گذاشتم رو شونش و‌مظلومانه گفتم

من:حداقل بگو امپول ننویسع باشع؟🥺

مهرداد:هرچه لازم باشع رو تجویز میکنه و شماهم انجام میدی

من: ب همین خیال باش

خلاصه نوبتمون شد رفتیم داخل

دکتر ازم شرح حال پرسید و شروع کرد ب نسخه نوشتن

دکتر:دخترم آمپول ک میزنی؟

من تا اومدم بگم نه مهرداد گفت اگ لازم باشع بله میزنن خانومم

😡😒👊🏼اینجوری نگاش کردم

دکترم گفت بدنت بشدت ضعیف شده و تقویتی های ک تجویز کردم رو‌حتما بزن

رفتیم بیرون!سوییچو‌بهم داد و گف برو ت ماشین میام الان

خودش رفت داروهامو گرفت وقتی اومد دیدم چهارتا امپوله و‌ی سرم و قرصو شربت

من:من اینارو‌نمیزنم برو ب خودت بزن🥺🥲

مهرداد:میریم خونه خودم

من:نمیخوام بیام منو ببر خونه کلی کار دارم

مهرداد:سحر داری عصبیم میکنیا حواست هست؟میدونی چقد سرت حساسم؟میدونی سر مریضیات اصلا باهات شوخی ندارم؟نگا کن حالتو خودت!پس اسرار نکن انقدر همین ک گفتم میبرمت پیش خودم😒😡😡

من:سکوت کردم

رسیدیم خونه

رفتم رو تخت دراز کشیدم ک‌دیدم مهرداد با ی لیوان ابمیوه اومد!

مهرداد:بیا قربونت برم اینو بخور و‌اماده شو بیام امپولاتو‌بزنم

من:نمیخام😒 نمیخورم

مهرداد:لج نکن دیگه خانومی قول میدم یواش بزنم دردت نیاد

من:نمیخام مهرداد میدونی من چقد فوبیا دارم میدونی چندین ساله سمت امپول نرفتم چرا اذیتم میکنی

و‌دیگه نقطع ای بود برای باریدن😭😭😭😭

مهرداد بغلم کردم و‌ارومم کرد بعدم ابمیوع رو ب خوردم داد و از اتاق رفت بیرون

بعد چند مین با دوتا امپول برگشت

یکیش امپول سفتریاکسون بود یکیشم نوروبین

دید من هنوز نشستم رو تخت

مهرداد:دمر بخواب قربونت برم قول میدم دردت نگیره

من:مهرداد هیچ راهیییی نداره؟

مهرداد:ن عزیزم و خودش اومد دمرم کرد

مهرداد:خانومم همکاری کن خودتو شل بگیر ک اصلا درد نگیره باشع؟

من:جوابشو ندادم

مهرداد:نفس عمیق بکش،نفس عمیق کشیدم ک نیدلو وارد کرد

اولش تحمل کردم یکم اما بعدش صدام دراومد

من:مهرداد تروخدااااااااا درش بیار و پامو سفت کردمممم خیلی درد داره تروخداا

مهرداد:تمومه تمومه شل کن درش بیارم نفسم میشکنه امپول پاتو شل کن

من:نمیتونمممممم درش بیار

مهرداد:سحر میگم شل کن ببینم😡اگ شل نکنی همینجوری تزریق میکنم

من:هیچ جوره نمیتونستم پامو شل کنم فقط اشک مریختم مهردادم دید شل نمیکنم همونجوری تزریقش کرد سریع و‌کشید بیرون

سمت مخالفمو پنبه کشید ک من بلند شدم و گفتم دیگ نمیزارم بزنی

مهرداد:سحر منو عصبی نکن بیا بخاب بزنم تموم شه بره

من:نمیخاااااااام🥲

مهرداد:خودش اومد ب زور دمرم کرد و‌گف این یکم درد داره اگ همکاری نکنی ب ضررخودته

پنبه کشید و نیدلو فروکرد از همون اولش غیرقابل تحمل بود برام حین تزریق پای مخالفمو اوردم بالا و گفتم ااااااااییییییییی

مهرداد :داد زد ک چیکار میکنییییییییییییی و امپولو کشید بیرون

گفت اگ شکسته بود میخاسی چیکارکنی هاان؟۲۵سالته اما از بچها بدتری و خلاصه شروع کرد دعوام کنه

منم یهو زدم زیرگریه

مهرداد:اومد دمرم کرد و‌نشست رو پاهام سر سرنگو عوض کرد و دوبارع تزریق کرد ب هربدبختی بود تموم شد

اخرشم بغلم کردو کلی عذرخواهی کرد🥲

اما خب من هنوز قهرم باهاش

ببخشید اگ زیاد شد

پ ن:دوست دارم نظراتتونو بدونم

امپول واقعا دردناکه امیدوارم نصیب هیچ کسی نشه

خاطره اناهیتا جان

سلام سلام

آناهیتا 🌋هستم ...

مجدد ویروسی شدیم ،خدا بخیر کنه...🤦‍♀️

بریم واسه یه خاطره.....

دیدم بعد از گذر زمان حدود یه هفته که به عذاب درس میخوندیم از بدن درد شدید، 😵‍💫😵‍💫

امروز ، بعد از خرید از بازار روز ،رفتم درمانگاه همیشگی 🏨 .... کجا؟؟آفرین ...داروشفا...پیش 👨‍⚕️...چون میدونستم امروز شیفت درمانگاهه ،نوبت گرفتم و نشستم تا نوبتم بشه....رفتم داخل اتاق دکتر....سلام دادم و در رو بستم👨‍⚕️با خوشروئی جوابم رو داد

👨‍⚕️:چیشده دخترم؟؟مریض شدی؟؟

شروع کردم به غر زدن و گفتن علائمم ....

اومد اول یه آبسلانگ برداشت و یه چراغ قوه و چراغ رو روشن کرد و گفت: آ کن.....ماسکم رو پایین کشیدم و دهنم رو باز کردم...👨‍⚕️نگاه کرد و گلوم رو دید بعدم چراغ رو خاموش کرد و چوب رو انداخت دور....بعد👨‍⚕️ کاف فشار خون رو دور بازوم بست و دکمه اش رو زد و نبضم رو شروع کرد به چک کردن .....👨‍⚕️ : رفتی پیش متخصص قلب؟؟

من :هنوز نه ،وقت نکردم برم 🤦‍♀️🤦‍♀️ 👨‍⚕️:برو حتما ،هم ضربان بالاست ،هم فشارت...👨‍⚕️ گوشی رو از رو میز برداشت و گذاشت تو گوشش و بعدم گذاشت رو قفسه ی سینه ام و گفت:نفس عمیق بکش ،هی گوشی رو جا به جا کرد ....👨‍⚕️:درد داره قفسه ی سینه ات؟؟من:نه دکتر....👨‍⚕️،🩺 از گوشش دراورد و شروع کرد به نسخه نوشتن ،👨‍⚕️:آمپول میزنی؟؟سری تکون دادم🥺🥺😵‍💫 ،👨‍⚕️:دوتا آمپول ریز هست ،بزن باشه.... یکم غر زدم و گفتم خیلی پشت هم مریض شدم و فلان ،👨‍⚕️:باشه برات سرم قندی مینویسم ..پس میشه یکی داخل سرم ،یکی عضلانی .....من :دکتر دوباره نیاید بالاسرم ...👨‍⚕️:😊نه انشالله هیچی نمیشه... من:دکتر ،سری پیش ۶ بار رفتم زیر سرم ،👨‍⚕️:وااای😐😐

نسخه رو نوشت و کد رو داد و بعدم شروع کرد به حرف زدن و ازم کلی در مورد شرایط ام پرسید و حرف زد...رفتم داروخانه و داروها رو گرفتم

رفتم فیش گرفتم ....

پرستار اولش تعجب کرد که چرا سرم فقط قندی هست ...پرستار :ببر عوض کن و با دکتر حرف بزن...من :خود دکتر 👨‍⚕️👨‍⚕️نوشتن....پرستار:عجیبه آخه ....پس باشه برو بخواب و برگرد اول 💉 بزنم بعد سرمت رو وصل کنم....چرخیدم...پرستار اومد و اول پنبه رو کشید و زد، حین زدن برگشت گفت😐اینجات کبود شده و دست زد😐🤦‍♀️خدایا....

بعدم پنبه رو کشید و سوزن رو دراورد و آمپول رو زد...

بعد چرخیدم سرم رو برام وصل کرد و با یه حرکت رگم رو گرفت👏👍عالی بود کارش

حین سرم ،اومد مچ دستم رو گرفت و گفت: حس نمی کنی ،ضربانت پایینه،چرا من حس اش نمی کنم🤦‍♀️🤦‍♀️

بعدم مریض اومد و رفت سراغ اون.....

حین سرم ،به قدری سرفه کردم که پرستاره اومد به پام زد ...😵‍💫😵‍💫عجبا...خوب دست خودم نیست

پرستار:تو واسه سرفه ات اومدی دکتر ،؟من :نه،بدن درد شدید داشتم....

و در آخر اومد و دراورد برام سرم رو ...

امیدوارم هرچه زودتر همه ی افرادی که این ویروس 👽لعنتی دو گرفتن هرچه سریع تر توب بشن...الخصوص خودم🤭🤭

امیدوارم که خوشتون اومده باشه ☺️😊🥰🥰منتظر کامنت هاتون هستم چه خوب چه بد...👀

ارادتمند....

دختر زمین🌋

خاطره آیلین جان

خاطره مربوط ب دیشبه

دو سه روز بود ک دلم درد میکرد

دیشب استفراغ هم اضافه شد

دم دستشویی نشسته بودم دم ب دیقه بالا میاوردم

عماد هم نبودش

بابا گفت اینجوری که نمیشه پاشو حاضر شو ببرمت دکتر

آماده شدم دیدم بابا رو مبل خابش برده

نخاستم بیدارش کنم

نشستم دم دستشویی

مامان گفت پاشو ایلیا دم پارکینگه بابات خابش برد ایلیا گفت خودم میبرمت

ی بسته پلاستیک فریزر برداشتمو رفتم وارد حیاط بیمارستان شدیم من باز حالم بد شد جلو دهنمو گرفتم دنبال سلطل بودم

سلط اشغالی جلو نگهبانی پیدا کردم بالا آوردم

بعدش دیگ از حال رفتم

صداهارو میشنیدم ولی جون نداشتم چشامو باز کنم

حس کردم ایلیا بغلم کرد

خلاصه که با صدای ایلی بیدار شدم صدام میزد

ی پرستار کنارم بود ایلیا هم جفتمون بود

پرستاره گفت خوبی میشنوی صدامو

گفتم آره

گفت خوبه رو ب ایلیا کرد و گفت سرمش تموم شد بگو درش بیارم

ایلی هم گفت باشه و رفت

_ایلیا سردمه

کتشو درآورد انداخت روم

چرم بود سرد بود

_سرد تره که

ایلی:چکار کنم

سرمت داره تموم میشه

تموم شد میریم بخاری ماشین روشن میکنم

بزور تحمل کردم تا تموم شد

پرستاره اومد سرم در بیاره ب ایلیا گفت امپولاشو بده آماده کنم

ایلیا خاست بده

گفتم نه نده نمیزنم

گفت نمیشه باید بزنی تا کامل خوب شی

گفتم الان نمیتونم تو خونه میزنم

چون میدونه همیشه میزنم زیرش اعتماد نداشت

قسم قرآن امام پیغمبر خوردم ک میزارم

گفت اینجا بزنی بهتره هاااا گفتم نه خونه اینجا سردمه دیگ نمیتونم تحمل کنم

دیگ قبول کرد

دیگ پرستار رفت ایلیا هم منو بخل کرد

منم از خدا خاسته چسبیدم بهش

اینم بگم آنقدر ایلی هیکلیه ک من تو بغلش گم میشم😂 تو خونه همش بغلشم یا کولشم😂

الناز خاهرم میگفت زشته دیگ بزرگ شدی آنقدر رو شون کول این داداشامی😂😂

درازم کرد صندلی عقب

من خابم برده بود ماشین رسیدیم خونه

گفت دیگ خودت راه برو گفتم نمیخام بخلم نکنی تکون نمیخورم

اونم بدون چون چرا قبول کرد بخلم کرد تا تو خونه

مامان بخاطر من نخوابیده بود منتظر بود ما بیایم

ایلی ب مامان گفت ی جا بنداز کنار بخاری سردشه

مامان هم جا انداخت اونوقت ایلیا درازم کرد رو جاهام پتورو هم کشید روم ب مامان گفت داروهامو بهم بده سر وقت بخورم بمنم گفت باز حالت بد شد بگو ک باز از حال نرم

بعدش هم رفت دیگ نمیدونم کجا رفت

هرچقدر پتو روم بود کنار بخاری بودم بازم سردم بود

دل درد هم امونم نمی‌داد

تا صب بیدار بودم دم دمای صب دیگ‌ خابم برد

ساعت هشت امروز اینا بود بیدار شدم

عماد رو مبل رو ب رو تی‌وی خابش برده بود

مامان هم تک آشپز خونه بود

دید من بیدارم داروهامو آورد برام خوردم باز خابم برد

این سری با حال تهوع از خاب بیدار شدم

حس کردم الانه بالا بیارم

بلند شدم سرم گیییییج میرفت چشام سیاهی میرفت

هرجور بود خودمو رسوندم سرویس

هیچی تو معدم نبود عوق خالی میزدم

بزور خودمو رسوندم توجاهام

جوری سردم بود دلم میخاست برم تو بخاری😂😂😂

مامان اومد گفت چیزی بیارم بخوری

عماد از تو اتاق من درومد بیرون گفت آره اره بیار براش فشارش اوفتاده

_تو ع کجا میدونی

عماد:میدونم دیگه

_کجا ب سلامتی خوشتیپ کردی خبریه

عماد:کااار دارم

_این چیه دکمه پیرهنتو آنقدر باز گذاشتیی

ی پیرهن مشکی پوشیده بود موهاشو هم با تافت حالت داده بود بو تافتش حالمو ب هم میزد نمیدونم چرا

ایلیا از تو آشپز خوبه داد زد گفت عماد امپولای آیلین بزن براش بعد برو

دیرمه، ساعت چنه

ایلیا:۹

عماد:نه هالیم زیه

ترجمه:نه هنوز زوده

ایلیا قضیه غش کردنمو برا عماد تعریف کرد

عماد هم داشت گوش می‌داد هم امپولارو آماده میکرد

عماد:هنکه بو نوروبیون گرم

ایلیا خان قضیه شو کامل تعریف کرد

عماد هم گفت ازین ب بعد ماهی ی نوروبیون میزنی آیلین و تو مدرسه بیرون هرجا رفتی ماسک میزنی و غذای فست فود اینا هم تعطیل

_چراااا

مامان:چراشو بزار من بگم

آنقدر ضعیف شدی همش مریض میشی مریض هم بشی میری تا مردن

باید دیگ رعایت کنی

عماد:دا پد الکلی نیه الکل پنبه بار ارام

ترجمه:مامان پد الکلی نیس الکل و پنبه بیار برام

مامان هم الکل و پنبه آورد براش

و اومد پیش من دوتا امپول دستش بود یکیش نوروبیون اون یکیش هم نمیدونم سفید بود

پتومو زد کنار

گفت بدون هیچ حرفی دمر شو دمر شدم شلوارمو کشید پایین پنبه رو کشید و نیدلو فرو کرد یهو ی درد خیلی خیلی شدیدی پیچید تو پام

جیغی کشیدم درآوردش

_اییی مردم اییییی پام ای ماماااان سمت مخالف پد کشید نیدلو فرو کرد ی درد خفیف داشت کشید بیرون یکم جاشو ماساژ داد شلوارمو کشید بالا

سرنگارو برداشت

_ایلیا متاسفم برات

ایلیا:بد کردم گفتم امپولاتو بزنه بد کردم ب فکر سلامتیتم؟

عماد:ب حرفام عمل نکنی وضعت همینه دیگ هروز امپول هروز مریضی درد و بدبختی

من دیگ برم

_عماد میشه دیگ نیای؟میشه بمیری؟

عماد:باش

مامان:کااااافر رولکم🥺

ترجمه:نگووو بچمه عزیزمه

_رولکم چیه مامان ۵۰ سالشه بهش میگی رولکم

عماد پیشونی مامانو بوسید سویچشو برداشت و رفت

مامان:کافررر مادر نیستی بفهمی

_خوبه حالا این بچه خودت هم نیست اینجوری میگی😒😒

مامان:بچمه چ فرقی داره

خلاصه که عماد صب رفت همین ده دیقه پیش اومد

دید من بیدارم سرم تو گوشیه گوشیمو ازم گرفت با هزار التماس ازش گرفتمش میگه چ دلیل داره دختر نصف شبی گوشی دستش باشه😒

اره خلاصه که یکم بهتر شدم

مرسی ک خاطرمو خوندید

امیدوارم دیگ زیر سرم و امپول نریم‌

و من دیگ همش مریض نشم

❤️❤️❤️

ستایش:ساعت نزدیکای ۱۲ بود سرمم تموم شد مامان اومد کشید میدونستم آمپول هم دارم اما حرفی نزد ازشون، از پیشونیم بوسید و گفت خوب بخوابی دخترم اگر دیدی حالت خوب نبود حتما بیدارم کن من و بابا ام میایم بهت سر می‌زنیم

هیچی نگفتم و چشمامو بستم،انگار افسردگی پیدا کردم دیگه هیچ چیز برام مثل سابق نبود، مامان و بابا سعی میکردن راضیم کنن منم تو جلسات درمانی شرکت کنم اما من حتی حوصله تراپیست رو هم نداشتم

هنوزم یخ میزدم،پاهام یخ بود،گلوم درد میکرد و با هر قورت دادن آب دهنم انگار ی خنجر کشیده میشد گوشام اذیتم میکرد و گوش چپم هزار برابر بدتر و عادت ماهانم نور علی نور...

با اینکه خیلی خوابم میومد و حال نداشتم اما اونقدر درد داشتم و شرایط نامساعد بود حتی نمیتونستم بخوابم

نمی‌دونم چطور شد خوابم برد مامان سرکار بود و بابا نرفته بود سرکار وقتی از خواب بلند شدم احساس کردم حالم تغییری نکرده اصلا،رو پاهام نمیتونستم وایسم ،سرم گیج می‌رفت همین که رفتم حال بابا اومد کنارم و منو انداخت رو کولش🫠بعدم گذاشتم رو صندلی و رفت سمت یخچال

برام یکم پنیر آورد و مربا گفت شیر داغ هم که دوست نداری

فقط یک کلمه گفتم نمی‌خورم ممنون...گفت چیشده بابا؟ باهام صحبت کن گفتم فقط یکم مریضم اوکی نیستم(سرفه) گفت خودتم می‌دونی منظورم حال روحی‌ت هست،گفتم حال روحی‌مم خوبه گفت مشخصه کاملاً🚶‍♀ دستامو گرفت و گفت فقط بدون که من هستم پشتت عزیزم هر اتفاقی که برای دخترکم بیوفته من قطعا پشتیبان ‌شم ، نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم

نه حال روحی خوبی داشتم نه حال جسمانی

بابا منو کشید بغلش یهو احساس کردم می‌خوام بالا بیارم دویدم سرویس

نایی نداشتم،معدم می‌سوخت آستانه تحملم بشدت پایین اومده بود

فقط یک تکه نون بابا گذاشت دهنم بازور قورت دادم و به پتو پیچیدم خودمو احساس حالت تهوع داشتم می‌ترسیدم دوباره بالا بیارم😣گوشیه بابا زنگ خورد ،دیدم داره اسم ساختمونو میگه یهو شنیدم گفت بله طبقه۳ گوشیو قطع کرد پرسیدم ازش کیه؟گفت مامان یکیو فرستاده بیاد آمپولاتو بزنه،دیشب میدونست نمی‌زنی صبحم من نذاشتم بیدارت کنه گفتم شاید شب و خوب نخوابیده باشی

گفتم چه آمپولی ؟حالم خوبه من نیازی نیست به چیزی یهو صدای آیفون اومد و بابا درو زد

منم رو کاناپه خوابیده بودم

حال و احوال پرسی کردن،یه خانم مهربون مسن بودن من نمی‌شناختم شون گفت خویی دخترم گفتم ممنون

به بابا گفتن : خانم دکتر گفتن پنی ۸۰۰،ویتامینc، بتامتازون دارن درسته؟ پشمام ریخت

گفتم چی؟سه تا؟؟ بابا گفت نگران نباش هیچی نیست

حال و حوصله اینکه بیشتر چونه بزنم رو نداشتم از ی طرف استرس هم داشتم

دارو هارو از یخچال برداشتن و آماده کردن،هیچی بدتر از شنیدن صدای آمپول نبود🗿پنی رو داشتن تکون میدادن ک گفتن دخترم آماده شو اینم سفت نشه،بابا گفت همینجا میزنی گفتم آره

دیدم جدی جدی دارم آمپول میزنم استرس گرفتم بابا اومد کمکم کرد برگشتم اماا همین که رو شکم خوابیدم انگار حالت تهوعم بیشتر شد

خانم عزیزی پتو رو کنار زدن و همین که پنبه رو کشیدن یخ زدم و خودمو سفت گرفتم گفتن آروم باش گفتم سردمه

بابا گفت باشه عزیزم آروم باش نفس بکش من حتی نمیتونستم نفس بکشم درست حسابی خانم عزیزی گفتن نفس عمیق و نیدل رو وارد کردن🫤همین‌که نیدل رو وارد کردن ی تکون خوردم بابا گفت آروم باش دستشو گذاشت رو کمرم

داشتم تحمل میکردم و اوایل خوب بود یهو سوختم گفتم بستهه میسوزه هردو گفتن تموم اما انگار یهو دردم بیشتر شدد می‌سوخت گفتم نمی‌خواام باباااااا نمی‌خوام بسته تکون خوردم بابا محکم گرفت گفت تموم شد تموم شد همین که کشید بیرون میدونستم میخواد پنبه رو فشار بده بخاطر همین تا خواستم دهنمو باز کنم یهو پنبه رو فشار دادن و جیغ کشیدم،دیگه با صدای بلند گریه می‌کردم و گریم فقط برای آمپول نبود انگار یه فرصت دیگه ای پیدا کرده بودم که گریه کنم با خیال راحت

خانم عزیزی عذرخواهی کردن و گفتن ببخشید عزیزم می‌دونم این آمپول درد داره بابا قربون صدقم می‌رفت و از موهام می‌بوسید،برگشتم و بهش گفتم دیگه نمی‌زنم

گفت این یکیا درد نداره،گفتم نه ویتامین c میسوزونه خانم عزیزی گفت فوری تموم میشه عزیزم گفتم نه خواهش میکنم نمی‌خوام دیگه خانم عزیزی منتظر بود من برگردم باباهم بهم گفت برگرد ستایش زود تموم شه

گفتم نه دیگه نمی‌خوام ،ولم کنین بزارین تو درد خودم بمیرم

بابا دستمو گرفت گفت قربون دختر ترسوم برم و سعی می‌کرد برم گردونه

گفتم بابا بخدا نمیزنمممم ولم کن دیگه نشستم رو کاناپه و با شدت بیشتری گریه کردم

سرفم گرفته بود و داشتم خفه میشدم بابا آب آورد خانم عزیزی کمرم رو ماساژ میداد گفتم ولم کنین توروخدا

بابا از خانم عزیزی تشکر و عذرخواهی کرد و ایشون رفتن

دوباره انگار حالم بهم میخورد نتونستم زود خودمو به سرویس برسونم و همونجا حالم بد شد....

بابا زنگ زد به مامان و رفتم درمانگاه و ماجرای دیگه

ادامه دارد...

خاطره رها جان

سلام خوبین ⁉️

سارینا یا همون رها هستم

چه خبرا چیکار میکنید ؟

بعد یک ماه و نیم انفالانزا و حال بدی اومدم خاطره شو بگم

خاطره: داستان از اونجایی شروع میشه که آتوسا (دختر خواهرم ) مریض میشه و چون همیشه پیش منه ، تو مریضی هم بهونه ی منو میکرد منم که همیشه و در همه حال در خدمت آتوسا خانمم

روز اول که حالش بد شد بردنش دکتر ولی خب دارو ها هیچ تاثیری نداشتن حتی بخاطر تبش که بالا بود 2 ساعتی استامینوفن بهش میدادم ولی یه درجه هم پایین نمیومد و روی ۳۹درجه ثابت مونده بود خلاصه شب اون روز حالش خیلی بد شد و دوباره بردیمش دکتر و این دفعه دکتر بهش آمپول داد که نزدیمش و تا صبح بهش استامینوفن بهش میدادم و حوله نم دار میزاشتم رو دست و پاهاش صبح نزدیک ساعت 8 بود که آتوسا حالش بهتر شد و خوابید و منم خوابیدم جفتش و تا عصر دوتامون خواب بودیم 😁😁

وقتی بیدار شدیم آتوسا حالش خوب بود ولی من دماغم کیپ شده بود و هرچی جلو تر می‌رفتیم بدتر میشدم و غروب تب و لرز کردم 🥵🥶 خلاصه هر چی خانواده میگفتن بیا بریم دکتر یا بزار داداشات معاینت کنن زیر بار نرفتم و گفتم خوبم فقط سردمه

اون شب تا صبح به هر بدبختی بود گذشت و صبح حال من بدتر شده بود گلوم درد میکرد و عفونت کرده بود ریه هام عفونت کرده بود و گوشم درد داشت و اصلأ جوری نبود که از خانواده مخفی کنم و همش زیر پتو بودم و لرز داشتم و یه حالت خواب و بیدار بودم اصلا نمی‌فهمیدم چی میگفتم چیکار میکردم فقط می‌دونم بهم میگفتن بریم دکتر یا پسرا معاینت کنن میگفتم حالم خوبه و دوباره بی هوش میشدم 😂

اون روز نه ناهار خوردم و نه شام(خواب بودم ) و ساعت ۱۰ اینطورا بود که ارسلان اومد بالا سرم

ارسلان : سارینا

من : هوم

ارسلان: بیدار شو چقدر میخوابی

من : بیدارم ( الکی گفتم خواب بودم 😁)

ارسلان: خب بیا بیرون ببینم چطوری

من : ارسلان سردمه نمیتونم بیام بیرون

ارسلان: اینجوری که نمیشه بیا معاینه کنم

من : نه خوبم

ارسلان: اره خیلی خوبی با همین فرمون برو جلو

منم دیگه هیچی نگفتم و ارسلان رفت

خلاصه بعد رفتن ارسلان سعی کردم بدنمو با دمای بیرون از پتو لف بدم که مثلاً بگم خوبم

بدنم که به دمای بیرون از پتو عادت کرد رفتم تو حال که پیش همه بشینم و بگم که خوب شدم که یه دفعه فشارم افتاد و سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت و نشستم رو زمین

مامان : وشش بچم چه وس اوی

ارسلان : هیچی نیست فشارش افتاده

بعدم اومد بلندم کرد و نشستم رو مبل

یکم بعد که حالم جا اومد مامان برام سوپ آورد و یه کوچولو خوردم و خواستم برم تو اتاقم که امیر دستمو گرفت

من : چته تو دستم کنده شد

امیر : کجا ؟

من : اتاقم

امیر : بشین همینجا ارسلان معاینت کنه

من : نمیخوام خوبم

امیر : اصلا خوب نیستی الکی نگو

امیر : ارسلان

ارسلان: ها

امیر : بیا سارینا رو معاینه کن

ارسلان: باشه الان میام

من : کثافت حداقل خودت معاینم کن

امیر : ببخشید حال ندارم

من :😤😡

خلاصه ارسلان اومد و شروع کرد معاینه کردن

و سوال پرسیدن

ارسلان : دماغت کیپه ؟

من : اره

ارسلان: سینت درد می‌کنه ؟

من : اره

ارسلان: سرفه میکنی سینت میسوزه ؟

من : اره

و ارسلان دست به کار شد و شروع کرد دارو نوشتن و خودشو امیر دو ساعت باهم بحث کردن که کی بره دارو ها رو بگیره که در آخر هیچ کدومشون نرفتن بابا رفت

منم رفتم تو اتاقم و ولو شدم رو تخت چند دقیقه بعد ارسلان برام یه لیوان آب پرتقال آورد و گفت بخور منم تا تهش خوردم و لیوانو دادم ارسلان و رفت منم رفتم زیر پتو که خوابم بورد و با صدای ارسلان از خواب پریدم

ارسلان: سارینا

من : ها

ارسلان: بلند شو یه سرمی بزنم برات یکم حالت جا بیاد

من : سردمه نمیتونم بیام بیرون بزار یکم دیگه (سردم نبود میخواستم بخوابم 😂)

ارسلان: باشه

خلاصه یه نیم ساعت خوابیدم که دوباره ارسلان اومد

ارسلان: الان خوبی دیگه سردت نیست ؟؟

من : نه خوبم بیا

اومد و سرم رو وصل کرد به آویز تختم و بعد نشست پیشم و یه پد باز کرد و کشید رو دستم چنبار زد رو دستم که رگ بیاد بالا بعد فرو کرد و فیکسش کرد بعد چنتا آمپول آماده کرد که رنگ من پرید

من : دارم از الان میگم من آمپول نمی‌زنم

امیر : بخدا حقته بزنن تو پات دو روزه داریم التماست میکنیم بیا معاینت کنیم هی میگه نه خوبم

من : به تو چه اصلا من دارم با ارسلان حرف میزنم

امیر : خوبه همین الان برت گردونم ببینم اونوقت چیکار می‌کنی

تاخواستم حرف بزنم ارسلان گفت بسه دیگه امیر تو هم اذیتش نکن حال نداره و بعد بلند شد و امپولا رو ریخت تو سرم و رفت

اون لحظه چشام چهارتا شده بود چون تو این موقعیت ها ارسلان خودش اذیتم میکرد

خلاصه دیگه هیچی بینمون رد و بدل نشد تا یه 40 مین بعد که سرمم تموم شد

من : امیرررر

امیر : چته

من : سرمم تموم بیا بکشش

امیر : خودت بکش حال ندارم بلند شم

من :😐😐

امیر : چته خوب خستم

من : خسته نباشی

بعدم زنگ زدم ارسلان و اومد کشیدش و خلاصه اون شب یکم حالم بهتر بود ولی خب چند ساعت اون اون حس رو داشتم و بعد از چند ساعت اون حال بدی دوباره برگشت فردا صبح زود بیدار شدم که قرص بخورم و دیگه خوابم نبرد تا ظهر که رفتم پایین واسه ناهار اول خوب بودم و هیچ حالت تهوعی نداشتم ولی همین که مامان غذارو آورد سر سفره و بوش به من خود حالم بد شد و دوییدم سمت دستشویی و کلی بالا آوردم 🤮

و وقتی از دستشویی اومدم بیرون دیدم همه ریلکس نشستن رو سفره و دارن غذا میخورن

مامان : خوبی

من : اره خیلی خوبم تو دستشویی داشتم جون میدادم بعد شما ریلکس نشستن دارین غذا می‌خورید

ارسلان : باشه حالا آروم باش برو تو اتاقت یکم استراحت کن الان میام معاینت میکنم

من هیچ نگفتم و رفتم تو اتاقم و از اونجایی که چشام می‌سوخت یکم چشامو بستم تا ارسلان بیاد

بعد 20 مین ارسلان اومد

شروع کرد معاینه کرد و بعد چنتا چیز نوشت و رفت

و حدوداً یک ساعت بعد اومد

ارسلان: سارینا یه چی میگم مخالفت نکن

من : ارسلان نگو آمپول نوشتی

ارسلان : دقیقا همینه و باید بزنی

من : نمیزنم

ارسلان: سارینا تمام تلاشمو کردم بهت آمپول ندم ولی حالت بده برگرد این دوتا رو بزنم برات حالت خوب شه

اون لحظه یه بغض عجیبی گلو مو گرفته بود و اشک تو چشام جمع شده بود

ارسلان: سارینا نگو دوباره میخوای گریه کنی دیگه بزرگ شدی مثلاً 19 سالت شده دیگه

من : چه ربطی دارد

ارسلان : میخوای به امیر بگم بیاد کمرتو بگیره

من : نمیشه نزنم

ارسلان: نه

من : لطفاً

ارسلان: سارینا داری خستم میکنی بگم امیر بیا. برت گردونه یا خودت دمر میشی

من : ارسلان میترسم یکم درک کن

ارسلان: سارینا خودت خواستی ، امیررر

امیر : بله

ارسلان: بیا

امیر : کجایی

ارسلان: اتاق سارینا

خلاصه امیر اومد و کمک کرد دمر شدم و شلوارمو یکم کشید پایین و یه دستشو گذاشت رو کمرم و اون یکی دستشو گذاشت رو پاهام

ارسلان اومد و همین که پنبه کشید رو پاک من پریدم

ارسلان: سارینا من که کاری نکردم هنوز

من : 🥺😭

امیر کمرمو محکم تر گرفت که تکون نخورم و ارسلان وارد کرد

من : ارسلان ارسلان واییی پامم

ارسلان: یه کم دیگه تحمل کنی تموم

من : ایییی 😭😭😭

ارسلان: بیا تموم شد

و کشید بیرون و سمت مخالف رو پنبه کشید

من : ارسلان نه ترو خدا نزن نمیتونم خیلی درد داره

ارسلان: دردش یه لحظس بجاش حالت خوب میشه

و وارد کرد

من : ایییی دستت بشکنه الهی اییی پامم 😭

ارسلان: ببخشید الان تموم میشه

من : وایییی الان میمیرم

امیر : دیگه فیلم هندیش نکن

من : بخدا خیلی درد داره تمومش کن

ارسلان: باشه باشه تموم

و سوزنو در آورد و رفت که دستش رو بشوره و امیر هم شکوارمو مرتب کرد و رفت منم آنقدر گریه کردم که نمی‌دونم کی خوابم برد

پ.ن : این خاطر هنوز ادامه داره ولی چون طولانی میشد ننوشتم اگه دوست داشتین بگین که بقیش رو هم بنویسم

دوست دار شما رها 🕊️

خاطره مه گل جان

سلام قشنگا🌷

مه‌گل هستم دیگه امروز به حدی رو به مرگ بودماااا😂

با دوستم رفته بودیم کلاس (یه دوره آموزشی که مربوط به رشته مونه)

برگشتنه با اتوبوس برگشتیم

گفتم حالا که نغمه داره با اتوبوس می‌ره مترو منم سر راه برم درمانگاه... فعلا که از برادر گرام خبری نیس به امید اون بمونم شب میرسه 😒باید بیاد فاتحه خوانی 😂

خلاصه رفتیم و رسیدیم طرفای درمانگاه با نغمه خدافظی کردم گفت میخوای همراهت بیام ؟ گفتم نه بابا تو برو من معلوم نیست چقدر کارم طول بکشه تموم بشم زنگ میزنم بیام دنبالم

خلاصه پیاده شدم و اون رفت

منم رفتم طرف درمانگاه ساعت یک ظهر بود تقریبا ، منشی عزیز فرمودن تا ساعت دو نوبت دهی نداریم 😒 گفتم بیخیال ! میشینم تا دو 😶به خاطر یکساعت اصلا حال ندارم برم جای دیگه

خلاصه نشستم تا سههههه😐خانم دختر با چهل دقیقه تاخیر تشریف آوردن

منم نوبتم ده بود تا سه و نیم ... نوبتم شد

رفتم داخل سریع شرح حال دادم و دیگه از درد و بی‌حالی که داشتم گفتم سرم بنویسه و ...

خلاصه نوشت رفتم دارو هارو تحویل گرفتم

بردم تزریقات ، یه خروار آمپول داده بود 😂 به پرستار گفتم بی‌زحمت میشه ببینید عضلانی هم داره یا نه ؟ اگر داره ببرم خونه اونجا میزنم

که گفت نه همش داخل سرمه

خب یه نفس راحتی کشیدم و دارو هارو تحویل دادم رفتم قبض گرفتم اومدم بهشون دادم رفتم دراز کشیدم

مامانم زنگ زد 😬

سلام کجایی تو ؟

+درمانگاه

عه؟ کارت تموم نشده هنوز ؟ تموم شدی بیا خونه دایی شون ما اونجاییم🥰

+اوکی چشم زنده بودم خدمت میرسیم 😂

خلاصه خانوم اومد و که رگ بگیره..

آقا رگ و گرفت من نمی‌دونم یهو چیشد این شیلنگش از سرم کنده شد افتاد رو زمین 😐 سرمش داشت می‌ریخت زمین وای بنده خدا دست منو وللللل کرد شیلنگ و از زمین برداش به من گفت دست تو تکون نده (آخه هنوز چسب نزده بود )

شیلنگ رو زد سر جاش چسب کاری کرد محکم شد اومد دید سوزن داخل رگ نیست 😐😐

وااااای اصلا حالم یه جوری شدااااا یه شوک بدی بهم وارد شد 😐

سریع درآورد پنبه گذاشت همکارش و صدا زد یه آقای تقریبا بیست و خورده سال اومد بهش گفت نمی‌دونم چرا این کنده شد همش تقصیر داروخونه است 😒

رنگ به روم نبودا😂😂😂😂😔

آقاعه اومد گفت خوبی ؟ گفتم نمی‌دونم، یه لحظه دست منو ول کرد رفت پی سرم و شیلنگش اصلا ترسیدم😂😔

گفت نه چیزی نیست سریع پنبه کشید و یه رگ دیگه گرفت محکم کاری کرد رفت .

آقا دو سه دقیقه گذشت یکی اومد رو تخت بغلی بخوابه تاپی چادرش گرفت به سرم من دوباره شیلنگ کنده شد 😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐همه موادش داش می‌رفت واااای اصلا همینطوری مونده بودم سریع پرستار اومد جمعش کرد برداشت برد

گفت به خاطر داروخانه است نباید این ست و بده و پدر مونو درآوردن و ...

آقا رفت سرم و شیلنگ و کلا عوض کرد دوباره اومد

منه بدبخت مثلا رفته بودم مسکن بزنم دردم آروم بشه 😐 سه بار سوراخ شدم 🙄

یه چند دقیقه بعدش محمد زنگ زد (داداشم)

سلام کارت کی تموم میشه ؟ نزدیکم بیام دنبالت

+سلام یه ربع دیگه

صدات چرا اینجوریه ؟ خوبی ؟

+ آره چیزی نیست 😔😂 تو بیا بشین من کارم تموم بشه بریم

اوکی

یه ربع گذشت و تموم شد اومد چسب و پنبه زد و تموم تشکر کردم اومدم بیرون

دیدم خوابش برده 😔😂 تو اون سر و صدا چطور خوابش برده بود نمیدونممم

یه دست بهش زدم بیدار شد :

سلام خوبی ؟

+اوم

ماجرا رو براش تعریف کردم بهش گفتم محمد سر اولی این سرم که شیلنگش کنده شد افتاد رو زمین و برداشت دوباره زد جاش😐مگه کثیف نبود ؟ مگه نباید عوض میکرد 😐😐

+😂😂😂الان به جا ویتامین و مسکن میکروبا رفتن بدنت ، حالا اشکال ندارع تهش تا فردا یا زنده میمونی یا میمیری

😐😐😐زهرماررر دور از جونم دارم جدی میگماااا

+منم جدی گفتم😂😉

خلاصه هنوز زندم😔😂 ولی بمیرم دیگه سرم بزنم اینقدر امروز استرس به من وارد شداااا🥴

پ.ن این سرم که عکسشو گذاشتم دومیه که برام وصل کرد 😶‍🌫

خلاصه خیلی تجربه بدی بود😶‍🌫

خاطره آتنا جان

سلام به همگی

آتنا هستم( اسم مستعار) ۱۶ سالمه دو تا داداش دارم آراد ۲۰ سالشه( دانشجو پرستاری ) امیر ۲۷ سالشه( فعلا پزشک عمومی) مادرم دبیر پدرمم کارمند

من کلا کم مریض میشم ولی بد مریض میشم و بیشترم از اطرافیانم میگیرم دو هفته پیش تولد دخترخاله م بود و قرار بود تولدو تو خونه بگیر و فقط دخترونه باشه منم آماده شدم بابا خواب بود به امیر گفتم منو برسون تو مسیر حرف خاصی نزدیم ولی وقتی رسیدیم داشتم پیاده میشدم

امیر: آتنا مراقب خودت باش زیاد نزدیک فاطمه( دختر داییم) نشو مریض دیروز با دایی اومده بودن بیمارستان

من: باشه

ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم

رفتم تو کلی بزن و بکوب و برقص بعدش نشستیم جرات حقیقت کردیم افتاد به من و دختر داییم منم نمیدونم فازم چی بود جراتو انتخاب کردم گفت

سارا: زنگ بزن به امیر بگو میخوام برم تتو بزنم

من: 😐

فاطمه: راس میگه ولی زنگ نزن رفتی خونه ازش بپرس ویس بفرست

من : خاک تو سرتون😂

بعدش همینطور بازی ادامه داشت کلی مسخره بازی در آوردن زنگ زدم بابا بیاد دنبالم جواب نداد زنگ زدم امیر گفت آرادو میفرستم حوصله ندارم

چندمین بعد آراد اومد با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم پایین

من: سلام

آراد: علیک!خوش گذشت؟

من: ام خیلی

آراد: مام دوس داشتيم

من: اصلا خودتو ناراحت نکن ایشلا تولد خودم همه رو دعوت میکنم توهم بیا

آراد: ممنون که اینقد به فکرمی 😂

من: خواهش میکنم وظیفه خواهریمه

آراد: چقدر تو مهربانی 😂

رفتیم خونه سلام کردم و رفتم تو اتاقم حوله مو برداشتم رفتم حموم بعد یه ۴۵ دقیقه ای در اومدم

من: گل در اومد از حموم سنبل در اومد از حموم 🧖‍♀

آمیر: گل ؟ کدوم گل ؟ الان که دیگه فسیل شدی اینقد اون تو موندی اصلا یادم رفته بود تورو هم داریم😂

من: من که مثل تو فقط کله مو خیس نمیکنم

تمیز شدن زمان زیادی میخواد

امیر : صحیح

رفتم تو اتاقم لباس پوشیدمو بسیار باااکلاس روتین پوستیمو انجام دادم😂

آخر شب رفتم پیش امیر و صدا رو ضبط کردم

امیر: هم؟ چیه؟ چی میخوای باز اینجوری نگاه میکنی؟

من: داداشی میگم یه چیزی ازت بخوام واسم انجام میدی🥹

امیر : بستگی دار چی بخوای حالا چی

می خوای‌؟

من: میشه با بابا حرف بزنی که اجازه بده من تتو بزنم؟

امیر : چی ؟ به بابا بگم تو چه غلطی بکنی؟ اشتباه اومدی که باید بری به بابا بگی بیاد با من حرف بزن من اجازه بدم

من: ایش چرا اینجوری میکنی خوب مگه چه مشکلی دار ؟ من دوس دارم یه کم پایه باش

امیر: مگه قرار هر چی که دوس داری رو انجام بدی ؟ درضمن این که دست خواهرمو بگیرم ببرم پیش تتو آرتیست و یا یه سیگار بدم دستشو اسمش پایه بودن نیست این بی‌غیرتیه منم اینقد بی غیرت نشدم بفهمم همچین کارایی کردی سرتو از تنت جدا میکنم الان که ۱۶ سالت اجازه ت دست خونواده ته وقتی به یه سن مشخصی رسیدی اونوقت خودت میتونی واسه یه چیزایی تصمیم بگیری. واقعا انتظار همچین حرفی رو ازت نداشتم آتنا

من: امیر! شوخی کردم بخدا 😂

امیر : حالا! پاشو برو میخوام بخوابم فردا شیفتم

من: شب بخیر

امیر: شبت بخیر

رفتم خوابیدم و ویس رو گذاشتم تو گروه

صبح سرم سنگین بود یه کمم گلوم درد میکرد دست و صورتمو شستم یه کم درس خوندم ولی تمرکز نداشتم سرم خیلی درد میکرد رفتم از مامان یه استامینوفن گرفتم بعدش خوابیدم تا ظهر بیدار شدم مامان اومد گفت

مامان: بهتری مامان جون

من: نه زیاد مامان سرم درد میکنه هنوز گلومم میسوزه

مامان: تبم که داری

امیر بیا خواهرتو معاینه کن مریض

امیر: چیزیش نیست مامان خودشو لوس میکن😐( پی بردید چه داداش با محبتی دارم )

مامان: چی چی یو خودشو لوس میکنه بچم داره تو تب میسوزه

امیر اومد تو اتاق دستشو گذاشت رو سرم

امیر:مگه بهت نگفتم به فاطمه نزدیک نشو

من : من به اون نزدیک نشدم اون به من نزدیک شد

امیر : میدونم راس میگی

رفت واسم یه شربت آورد یه قاشق داد بهم و گلومو دید یه سری دارو نوشت

من: امیر

امیر: هم‌‌؟

من: میگم امپولم دادی

امیر: آره

من: میشه ندی

سرشو بالا آورد

امیر: میترسی؟

من: آره

امیر : اگر دارو هاتو مرتب مصرف کنی باز گرفتارمون نکنی باش

من: باش قول میدم

به بابا گفت اومد دارو هارو بیار یه چندتا قرص و شربت بود که همون بار اول خوردم یه هفته گذشت سرفه م اضافه شده بود و هی سرفه میکردم پنج شنبه بود منم

شنبه امتحان داشتم هیچی نمی فهمیدم اعصابم خورد بود رفتم تو آشپزخونه امیر داد زد : دارو هاتو نمیخوری؟

من: نه

امیر: مگه بهت نگفتم بخورشون حالت بدتر نشه حوصله تو ندارم

منم بلندتر از خودش داد زدم به تو چه فکر کردی من حوصله تورو دارم بعدش رفتم تو اتاقم ( اعصابم خورد بود چرت و پرت میگفتم) آقا شب یه لحظه بدنم آتیش می‌گرفت دوباره خیلی طول نمیکشید یخ میزدم یه تب و لرز شدیدی داشتم مامانو صدا زدم واسم یه پتو دیگه بیاره بیچاره مامان منو دید پشمامش ریخت

مامان:یاخدا بچم الهی بمیرم چی شدی فداتشم

بابا اومد تو اتاق با دیدن قیافه م ترسید امیرو صدا زد بیاد معاینه م کنه

حالا فکر نکنید امیر خیلی نگران شد و گفت الهی بمیرم بی احساس تر ازاین حرفاست 🙂 برگشت گفت:

امیر: من کاری باهاش ندارم

بابا : بیا لج نکن خواهرت دار از حال میر

امیر: کسی که به فکر سلامتیش نیست و واسش اقدامی نمیکنه من چیکارش کنم بهش دارو دادم میگم مرتب مصرف کن میگه به توچه میگم مراعات کن خوراکی بیرونو نخور گوش نمیده حالا من چیکارش کنم ببرش پیش محمد( محمد عمومه پزشک داره تخصصشو میگیره فکر کنم ۳۰ سالشه )

من: نه بابا من نمیام پیش اون( محمد برخلاف امیر بسیار جدی و بداخلاق دست به امپولشم حرف داره تمام آمپولارو هم شده دستو پاتو میبنده بهت تزریق میکنه)

امیر: اتفاقا باید بری پیش محمد اون خوب بلد چیکارت کنه

منم زدم زیر گریه 😐

مامان: امیر بچمو اذیت نکن گناه داره بیا معاینه ش کن

اونم بلاخره کوتاه اومد معاینه م کرد گلومو که دید چنان دادی سرم زد از جام پریدم گفت الان حقته بزنم تو دهنت که یاد بگیری حرف بزرگترتو گوش کنی بغضم گرفته بود ولی چیزی نگفتم

آرادو فرستاد بره دارو هارو بگیره بعد که اومد یه امپول در آورد گفت برگرد ببینم راستش اصلا جرئت مخالفت نداشتم چون مطمئن بودم اگر میگفتم آمپول نمیزنم میگفت باشه اونوقت منو میبرد پیش محمد😭 به مامان و بابا گفت برن بیرون که راحت باشم( میدونه خجالت میکشم) ولی آراد موند 😐 برادر در هر لحظه حاضره میگه دیگه من کادر درمانم میخوام بر معلوماتم اضافه بشه آخه تو از ک.ون من میخوای چی یاد بگیری🙄 حوصله بحث کردن باهاشو نداشتم 🩴آروم برگشتم امیر اومد شلوارمو داد پایین

من: داداش درد داره؟

امیر: بستگی به خودت داره ولی دیگ امپول معلوم دردت میگیره

به آراد گفت کمرمو بگیره اونم دستشو گذاشت رو کمرم امیر پدو کشید رو پوستمو نیدلو فرو کرد تا تزریق کرد زدم زیر گریه فوق العاده درد داشت امیر داشت آروم تزریق میکرد دیگه طاقتم تموم شد و جیغ میکشیدم و میگفتم داداش تروخدا بسته مردم هی میگفت وایسا الان تموم میشه ولی مگه تموم میشد دیگه سفت سفت کرده بودم تو عمرم همچین آمپولی نزده بودم فلج شدم

امیر: آتنا شل کن شل کن وگرنه در میارم بازم میزنم

یه کوچولو شل شدم بقیشو خالی کرد و در آوردو پدو گذاشت روش شلوارمم داد بالا

سرمو بوسید گفت میدونم درد داشت ببخشید عوضش زود خوب میشی به آراد گفت اگه بر معلوماتت اضافه شد بیا بیرون که بخواب چراغو خاموش کرد و رفتن بیرونم من خوابیدم

خیلی مواظب خودتون باشین این ویروس ول‌کن نیست من هنوزم یه مقدار سرفه دارم

واسه تک تک دانشجو ها و دانش آموزان و کنکوری های عزیز آرزوی موفقیت رو دارم اگه غلط املایی یا اشتباهی داشت ببخشید دیگه تند تند نوشتم

حتما نظراتتونم کامنت کنیم😁🤍

بدرود 🪴

خاطره آوین جان

سلام به همگی

امیدوارم حالتون خوب باشه

کسی اینجا یه آوین خسته رو یادش هست؟🫠

تو آخرین خاطرم گفتم ممکنه بخاطر یه سری مشغله یه مدت نباشم

ولی اونقدر اتفاقات مختلفی پیش اومد که اون مشغله ها دود شدن رفتن هوا🚶‍♀️

از الان بگم ممکنه این خاطره یکم طولانی باشه و با جزئیات بیشتری

پیشاپیش از چشماتون عذر میخوام❤️

قضیه از اونجایی شروع شد که جناب همسر یهویی ۱۸۰درجه تغییر کرد

نه زنگی نه پیامی

حتی پیگیر چکاپ کردن هیچکدوم از اعضای خانواده نبود و این میزان از بیخیالی واقعا واسم عذاب آور بود

با بی بی(صاحبخونش) که صحبت میکردم همش میگفت دلش درد داره میگه سردیم کرده یا چمیدونم غذای تند خوردم معدم اذیته ولی تهوع همیشگی و رنگ پریدگی و کلی علائم دیگه اونم ترسونده بود🥲

بماند چندبار به بدترین لحن ممکن جواب منو داد و میگفت مزاحمش نشم

تو تک تک اون لحظه ها حس میکردم نفس کشیدن بی دلیل چقدر سخته...

هرچیم تلاش میکردم که چه خبره کسی چیزی نمیگفت

مطمئن بودم خانوادش میدونن

هرچی خودمو مامانم که از نگرانی من داشت دیوونه میشد التماس کردیم هیچی نمیگفتن😒

از طرفی هرچی میخواستم برم روستا یا خونشون مخالفت میکردن خود پارسام گفته بود هیچکس حق نداره بیاد👊

دیگه بابامم داغ کرده بود میگفت لازم نکرده بری وقتی نمیخوانت💔

مادر پارسا به مامانم گفته بود داداشش میخواد بره بش سر بزنه

با داییش زیاد راحت نبودم یه شخصیت غد و عصا قورت داده داره واسه همین خیلی اصرار نکردم همراهش برم

وقتی فهمیدم بخاطر دیسک کمر نمیتونه رانندگی کنه و قراره سینا(برادرشوهرم) باهاش بره دیگه زدم کانال نفهمی و التماس که منم ببرن

قبلا گفتم شهرمون ۳ساعتی فاصله داره واسه همین فقط از پشت گوشی زجه میزدم🤦‍♀️

بابام که حالمو دید دیگه نتونست آروم بمونه و زنگ زد به پدرشوهرمو هرچی حرف تو دلش مونده بود گفت

باباجونم بنده خدا بی حرف فقط گوش میکرد

صدای اون سمت خطو نداشتم ولی وقتی بابام ساکت شد و با بغض یا خدایی گفت منتظر بهش نگاه میکردم که گوشیو قطع کرد و اشکشو پاک کرد

جونم داشت در میومد که گفت راضی شدن منم با خودشون ببرن🥲💔

نمیدونید با چه سرعتی رفتم وسیله هامو جمع کنم

بابا مامانمم با هم صحبت کردن و نتیجش شد گریه ۲ساعتی مامانم....

دیگه هیچی نپرسیدم چون میدونستم یه چیزی هستمامانم با گریه غذاهایی که پارسا دوست داره درست کرد و یه خورده خوراکی گذاشت با خودمون ببریم

میدونست مادرشوهرم دل و دماغ این کارارو نداره

دایی و سینا که اومدن بعد خوردن چاییشون قرار شد دایی با من حرف بزنه

مقدمه چینیاشو که فاکتور بگیرم تهش گفت پارسا مشکوک به سرطانِ!

اینو که گفت تک تک صحنه های مراسم دخترعمم اومد جلو چشم💔

یکی از اتفاقات تلخ این مدت از دست دادنش بر اثر سرطان بود

۱۳سال اختلاف سنی داشتیم ولی اونم مثل من بچه آخر بود واسه همین رابطه خیلی خوبی با بابام داشت و خونه ما زیاد میومد سر از دست دادنش حالم به شدت بد بود واسه همین نمیگفتن پارسا چشه...

از همون موقع یه سردرد مزخرف اومد سراغم و فقط تونستم بگم پارسا هیچیش نیست

دلم خون بود که بم نگفتن چیشده...

بعد کلی تعارف تیکه پاره کردن رفتیم سوار ماشین شدیم

از دیگر اتفاقات این مدت افتادنم تو آشپزخونه خوابگاه و جر خوردن رباط زانوم بود

بهم گفتن جلو بشینم ولی بی توجه به حرفاشون عقب نشستمو سرمو به شیشه تکیه دادم اونام حالمو که دیدن حرفی نزدن

همیشه این مسیر واسم پر از قشنگی بود ولی اصلا نفهمیدم چطور گذشت

وقتی به خودم اومدم که حس کردم دارم بالا میارم

ماشینو که سینا نگه داشت هرچی تو دلم مونده بودو عذرمیخوام بالا افتادم

سر دردمم‌ بماند

دایی حمید یه قرص بم داد و سینا کمک کرد سوار ماشین شم

به تزریق وریدی‌م اصرار داشتن منتهی رگی در کار نبود😅

بیخیالم شدنو به ادامه مسیر پرداختیم

وقتی رسیدیم بی بی به استقبالمون اومد و کلی تو بغلش فشارم داد ولی حسی نداشتم

بنده خدا چقدر ترسید از دیدنم

پارسا رو که دیدم فقط نگاهش کردم

مشخص بود چقدر از دیدنم جا خورده چون قرار نبود بیام...

بغلم که کرد فقط گفتم خیلی نامردی که شریک غمت نشدم🥲💔

آروم ببخشیدی گفت و با داییش و سینام خوش و بش کرد

خواستم همراهشون بالا برم که دایی نزاشت و گفت با سینا برم بگردم🚶‍♀️

میدونستم نمیشه مخالفت کرد پس چشمی گفتمو پشت سر سینا راه افتادم

حالت تهوع و سرگیجه ول کنم نبود واسه همین به طرف درمونگاه رفتم

حالت عادیش باید مقاومت میکردم ولی نمیخواستم تو حال پارسا مریض بمونم

نوبتم که شد داخل رفتمو سلامی به مسعود دوست و همخونه پارسا کردم

مشخص بود چقدر جلو خودشه گرفته حرفی نزنه ولی گفتم میدونم چیشده و راحتش کردمبا افسوس سری تکون داد و بعد از معاینه مشغول نسخه نوشتن شد

همون موقع پارسا زنگ زد ببینه کجاییم بهش چیزی نگفتم

ازم خواست با سینا حرف بزنه که اونم لطف کرد گفت درمونگاهیم😒چشم غره‌مو که دید گفت واسم توضیح میدهگوشیو داد دست مسعود و بعد از چند دقیقه حرف زدن دوباره مشغول نسخه نوشتن شد
۲تا برگه رو دست سینا داد و گفت داروهارو بگیره برگرده
از شدت سر درد دلم میخواست دراز بکشم و وقتی بهش گفتم باهام اومدو به مسئول تزریقات اونجا معرفیم کرد
همون آقایی بود که روز اولی حاضر نشدم واسم تزریق کنه و پارسا زد
منو شناخت و یادش اومد واسه همین گفت میدونم خجالت میکشی نگران نباش میریزم تو سرمت
ممنونی گفتمو با کمک مسعود روی تخت اونجا دراز کشیدم تا سینا بیاد
حالمو که دیدن قرار شد از داروهای اونجا استفاده کنن ولی بازم رگ پیدا نشد
کلافه شده بودم که گفتن یکی از آمپولاتو الان بزن حالت بهتر شه که گفتم نه و قرار شد برم خونه با پارسا کنار بیام
سینا که اومد بهش گفتمو بعد از خداحافظی رفتیم سمت خونه
پلاستیک داروهارو به دایی دادیمو با دیدن داروهای من سوالی نگامون کرد که سینا گفت منم ویزیت شدم
آهانی گفت و یکی از آمپولامو شکوند و گفت بخوابم
بهش گفتم پارسا بزنه که قبول کرد و بعد از آماده کردن ۲تا دادشون دست پارسا
تو اتاق بدون غر دراز کشیدم و با زدن اولی زدم زیر گریه و هرچی اشک جمع کرده بودم راه خودشونو پیدا کردن
پارسای بیچاره پشماش ریختو هول کرده داییشو صدا زد
فکر کردن به عصبی جایی زده واسه همین اونطوری زدم زیر گریه ولی دیدن نه رگ اسکلیتم گل کرده
بعد از تزریق آمپولا حالم بهتر شد
پارسام داروهایی که داییش گفت خریدیمو نوش جان کرد و کنارم دراز کشید
-رنگت پریده ها آوین خانوم مگه هنوز اذیتی؟
+مگه مهمه آقا پارسا؟
چیزی نگفت و فقط بغلم کرد دوباره اشکام ریختنو بالاخره هرچی حرف از این مدت داشتیم زدیمو آقا متوجه اشتباهشون شدن
سرمم شبش با کلی زحمت ۳تایی رگ پیدا کردنو زدم بالاخره
اتفاقای تلخ این مدت باعث شد بیشتر بدونم سلامتی چقدر مهمه🚶‍♀️
پارسام چندبار آزمایش داده و نمونه برداری انجام دادن
دکترا از روی آزمایشا گفتن احتمال سرطان خیلی ضعیفه
و مشخص شد آزمایشگاهی که قبلا پیشش رفته اشتباه کردن و دکتر باهوشمون به عقلش نرسیده بررسی بیشتری انجام بده و فقط خودشو مارو عذاب داده
داییش که جریان آزمایشو فهمید که فقط یه بار انجام داده تا تونست خودشو مدرکشو به فنا داد بماند چقدر دل من خنک شد
بعدها از زبون شیده(خواهرشوهر بزرگه) شنیدم که گفته من با آوین حرف نمیزنم فقط منتظر احضاریه دادگاه باشن😊الان منتظر جواب پاتولوژی هستیم تا خیالمون راحت شه میشه دعا کنید اینم بگذره؟🚶‍♀️💔
مدتی رو مرخصی گرفته و از روستا اومده
خانواده ها خیلی اصرار کردن بریم مسافرت ولی جفتمون ترجیح دادیم خونه باشیم و پارسا یکم آرامش بگیره...
جوابای آخرم که به خوشی بگذرن قراره بریم مشهد
دعاتون میکنم❤️🫂
مجدد ببخشید اگه بخاطر طولانی بودن اذیت شدین👀
مایل بودین بازم اینجا سر بزنم
مراقب خودتون باشین و خدانگهدار🤍

خاطره زهرا جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه من اولین باره که دارم خاطره میزارم و پس بریم یه بیو بدیم: زهرام ۱۴ سالمه و مادرم خانه دار و پدرم روانشناس هستن دوتا داداش بزرگ تر از خودم دارم علی ‌که ۲۲ سالشه دانشجوی معماری و محمد ۳۳ سالشه بچه اوله و دکتر عمومیه خب بریم سراغ خاطره

من اصولا زیاد مریض میشم سرما میخورم فوبیا امپول و هرچیزی که به سوزن ربط داشته باشه دارم خاطره مال حدودا هشت نه روز پیش که اینجا بخاطره سردی هوا مدرسه تعطیل بود و ما مدرسمون آنلاین بود ک تصمیم گرفتیم خوانوادگی بریم جاده چالوس برف بازی محمد گفت لباس گرم بپوش ( از کاپشن متنفرم) محمو کاپشن داد دستم و گفت نپوشی نمیریم منم ناچارا پوشیدم رفتیم برف بازی کردیم و رسیدیم خونه ۱۱ شب بود دیگ گرفتم با گوشی ور رفتم سرم سنگین بود اهمیت ندادم خوابیدم فرداش ساعت ۱۲ ظهر با یه گلو درد پاشدم جمعه بود مدرسه هم نداشتیم اصولا مریض ک میشه به محمد چیزی نمیگم ( قطعا امپول میده) دیگهه ناهارمو خوردم بابام واسه یه سفر کاری رفته بود رشت ک مادرمم باهاش رفت تنها نباشه و منو محد و علی خونه بودیم استرسم شروع سده بود واسه سرماخوردگی چون اگ بابام و مامانم بودن نمیذاشتن امپول بزنم ولی خب نبودن من دست دوتا جلاد افتاده بودم هیمی‌نگفتم بهشون ک ساعت ۹ تو تخت بودم یهو علی اومد تو گفت چرا بی‌حالی دیگ زهرای قبلی نیستی چند روزه دیگ منم تصمیم گرفتم بهش بگم چون تب هم به علاعم هام اضافه شده بود با گریه پریدم تو بغل علی

علی: چی شد یهو؟ چت شده تو ؟

زهرا: داداشی سرما خوردم ترخداا به محد چیزی نگو ابکشم میکنه نگو

علی: اوه اوه تبم ک داریی اگ به محمد نگم چیکارت کنم من خب رو دستم بمونی بعدم خندید رفت بیرون منم خوابیدم ساعت حدود ۳ ۳ و نیم شب با حالت تهوع شدید بیدار شدم رفتم دستشویی بالا اوردم با اینکه شامم نخورده بودم ک با سر وصدا علی و محد ام بیدار شدن محمد پشتمو ماساژ داد بازم بالا اوردم و منو بغل کرد گذاشت رو تخت گفت داستان چیه؟ چیزی خوردی ک اینجوری شدی؟ گریه امون نمی‌داد حرف بزنم گریه کردم رفتم زیر پتو ک علی به محمد گفت داداش سرما خورده می‌ترسه ازت که یهو محمد عصبی شد گفت که مگ من جلادم ک ازم میترسی داداشتم و منو بلند کرد سرمو بوسید وسایلشو آورد معاینم کرد هرچی بیشتر میگذشت عصبی تر میشد شروع کرد به نوشتن

زهرا"داداشی؟

محمد: امپول دادم بهت بایدم بزنی نه نداریم

من گریهههه علی اومد منو گرفت تو بغلش محمد به علی گفت تا من میرم دارو هارو بخرم یچی بهش بده بخوره مجد ک رفت من فقط جیغ میزدم خیلی ازش ناراحت بودم ک اینجوری کرد کلی هم به علی حرف زدم ک چرا بهش گفتیی😭محد:بیا این ابمیوه رو بخور نیم ساعت بعد محمد با یه پلاستیک اومد ک پر امپوا بود جز امپول چیزی نمیدیدم اصلا ک به علی گفت چیزی خورده؟ اونم گفت اره داداش بعد علی منو برد تو اتاق ( محمد بهش اشاره داد) من: داداشی ترخدا بگو نزنه با بغض گفتم:علی : من نمیدونم خودت میدونی با داداشت من فقط میتونم دلداری بدم ک یهو محمد با دوتا امپول اومد گفت علی دمرش کن حالا من گریه جیغ امپول نمیخوام ولم کنید.در سریع فرار کردم با بدو رفتم تو اتاق محمد 😂 ولی خب زورشون بیشتر از من بود علی منو بغل کرد برد رو تخت محمد قیافش عصبی بود ک یهو علی بدون حرف منو گذاشت رو پاهاش پاهاش رو قفل پاهام کرد ک نتونم تکون بخورم محمد هم اومد شلوارمو تا آخر باسنم کشید پایین یه شال کن گفت و پنبه زد اولین زد زیاد درد نداشت آخرش یه اخ گفتم تموم شد سر دومی فک کنم پنی سیلین بود فرو ک کرد من فقط جیغ میزدم اخخخ داداشش ولم کننن اویییی خدا لعنتت کنهههه اخخخ مامانننیییی

محمد: جانم عشقم تموم شد فدات شم آروم باش ک در آورد سریع برم گردوند گفتم تموم شد؟ با گریه؟ نه بازم هست دوتا دیگ ک من نمیزنم واست زهرا:چرا ؟ علی:راس‌میگ چرا؟

محمد : اذیت میکنی جیغ میزنی حوصله ندارم دلم نمیاد بهت امپول بزنم ایمو گفت سریع لباس از‌کمد در آورد گفت بموش‌میریم درمانگاه حالت من گریم شدت گرفت چسبیدم به علی

علی: داداش خودت بزن براش گناه داره

محمد: الان میریم دوستم واسش بزنه خوب میزنه منم لباس پوشیدم سوار ماشین شدیم رسیدم درمانگاه ک من گفتم پیاده نمیشم

محمد:مگ دسته خودته؟

زهرا:چرا فک کردی کسی هستی ک بهم زور بگه؟ عددی نیستی( خیلی عصبی بودم با بغص میگفتم واقعا پام هم درد میکرد)

محمد :علی یادت باشه چی گفت من بعدا تلافیشو در میارم سرش که یهو اومد داخل منو گرفت بغلش باورم نمیشد اینجوری بودم ک داداشییی گوه خوردم قلط کردم بزارم پایننن

علی: دیگ خوردی فایده نداره آبجی کوچیکه بعدم خندید😂😒 خودمم داشت خندم می‌گرفت ولی حالمم بد بود رسیدیم رفتیم تو دیدیم دوستش نیست ی خانم پرستار میانسال بودن ک فیش گرفتیم دادیم بهش

پرستار: دختر خانم برو تو

من:داداشی بیااا( علی چون با محمد قهر بودم)

علی اومد تو رفتیم تخت آخر که با گریه دراز کشیدم علی دستمو گرفت گفت نترس من پیشتم من آروم آروم گریه میکردم خانمه اومد پشت شلوارمو تا نصف از دوطرف داد پایین یهو فرو کرد عقل از سرم پرید انگار یه میله داغ تو پام بود با صدای بلند جیغ میزدم که یهو برگشتم تو همون حال خانمه نصف رو در آورد گفت چیکار میکنی دختر چرا بر میگردی علی دلش میسوزه همیشه اینجور مواقع خودش بیشتر از من اذیت میشه ک گفت خانم وایسین داداشم بیاد ک با گفت این داداشم گریم بیشتر شد محمد اومد گفت اینجام تو باید آبروی مارو ببری( با لحن داد ) منو بلند کرد گداشت رو پاش یه همون روش خانمه شلوار بیشتر داد پایین ادامشو زد که فقط گریه میکردم جیغ میزدم همین خیلی بد بود خیلی ک بعدش فهمیدم پنادور بوده نوبت دومی شد دردش قابل تحمل بود آخرش یه اخ گفتم تموم شد محمد شلوارمو درست کرد لنگان لنگان رفتم تو ماشین نشستم تا خونه فقط گریه کردم علی و محمد هم ک کلا داشتن میخندیدن بعد یک هفته ک بابام و مامانم اومدن من کاملا خوب سده بودم بابام ک اومد پریدم بغلش و تعریف کردم چی شد محمد و علی رو کلی دعوا کرد و همین تموم شد

امیدوارم خوشتون اومده باشه اگر باز خاطره خواستین بگین تعریف کنم ❤️🥲

خاطره دریا جان

سلام به همگی

امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه...❤️

من دریا هستم

و این دومین خاطره ای هست که مینویسم.

اول بابت لطف و محبت و نظرات زیباتون نسب به خاطره قبلی، بسیار متشکرم❤️

ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید،

نظراتتون انرژی به من داد برای نوشتن خاطره ای دیگر...😁

این خاطره ای که الان میخوام بنویسم ، مربوط میشه به آبان ماه امسال و یک تولد پر ماجرا...

پانزدهم آبان تولد فرهاد بود ، فرهاد یکی از عمو های منه که مدتیه برای کار و تحصیل تهران زندگی میکنه

به خاطر مشغله های کاری زیادی که داشت مدت طولانی بود، نتونسته بود بهمون سر بزنه و به قول بابا خودش رو خفه کرده با بیمارستان و طرح و مقاله و مریض و...

این اواخر حتی زنگ هم نمیزد و با یه پیامک من خوبم شما همگی خوبید؟ فقط می‌فهمیدیم که زندست😐

از اونجایی که من خیلی فرهاد رو دوست دارم و تهه دلم شور میزد که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه و باید مطمئن میشدم از حالش و همچنین دلم نمیومد تولد امسالش رو تنها باشه تصمیم گرفتم با بچه ها هماهنگ کنیم و بریم تهران سوپرایزش کنیم و زود برگردیم😂.

(بچه ها که میگم منظورم تقریبا همه ی نوه های خانواده پدری و چند تا دیگه از عمو و عمه هام هستن)

چند روز قبل از تولد یه گروه توی تلگرام تشکیل دادم به اسم Farhad's Birthday Planners

و همه رو عضو کردم بجز فرهاد،

با کلی مشورت و هماهنگی و وسطش کلی بحث و دعوا😂، قرار شد ۱۶ نفری ، یک روزه بریم تهران و برگردیم(تعجب نکنید خیلی گروه پایه ای هستن بچه ها ، فقط کافیه ایده بهشون بدی تا تهه خط خودشون میرن😂)

پانزدهم میشد سه شنبه و من از شانس خوبم اون روز رو کلاس نداشتم بقیه هم یا غیبت میکردن یا مرخصی میگرفتن یا کاری نداشتن.

قرار شد دوشنبه بعد از کلاس من ساعت ۲ و نیم ظهر که بقیه هم کار هاشونو کرده باشند ، راه بیوفتیم و شب برسیم تهران ، فرهاد رو سوپرایز کنیم ، تا سه شنبه ظهر بمونیم و دوباره برگردیم و شب برسیم خونه.

شب قبل از اینکه راه بیوفتیم حامد(یکی دیگه از عمو هام)

زنگ زد به بابا و می‌خواست ببینه پروا هم باهامون میاد یا نه

بابا اولش گوشی رو گذاشت رو اسپیکر و به شوخی گفت ببین حامد یکی از دخترامو داری به زور با خودت میبری ، دیگه این یکی رو نمیزارم ببرین😂

حامد میگف داداش حواست نیستا اون یکی دخترت خودش تور لیدر همه ی ماست،

دریا نمیگف که ما راهی نمی‌شدیم

منم این از این طرف داد میکشیدیم : دروغ میگه تقصیر خودشه من کاره ای نیستم🤷🏻‍♀️

حامد با خنده میگفت خوبه من شات پیام هاتو بفرستم ببینی کی میگف میاین باهم بریم‌ تهران یا من خودم‌ تنهایی برم؟

رو به بابا همینطور که لباس تا میکردم می‌گذاشتم تو کیفم گفتم: بابا چقدر اذیت میکنه این داداشت ، همش کذبه من قبول ندارم و خودمو زدم به اون راه😂

این بحث ادامه داشت تا اینکه

بابا همنطور که به بحث منو حامد میخندید

یه جعبه دستمال کاغذی رو پرت کرد طرفم تا ساکت شم😂 و گفت شما دوتا رو ول کنم تا صبح میخواین بحث کنید

گفتم حامد ادامه نده الان هرچی دم دست بابا بیاد پرت میکنه طرفم

حامد گفت به جون داداش خودت شروع کردی ما کاره ای نیستیم که...🤷🏻‍♂️😂

بابا خندید صداشو صاف کرد و مثل گوینده های خبر گفت : و راجب پروا ، منکه میدونی حرفی ندارم که پروا هم باهاتون بیاد ،دخترم خودش میدونه،ولی پروا میگه امتحان داره سه شنبه و نمیتونه بیاد.

حامد گفت گوشی بده خودم باهاش حرف میزنم.

پروا امتحان داشت و واقعا نمیتونست بیاد و متاسفانه اسیر معلم سخت گیری شده🤦🏻‍♀️

از طرفی هم نسبت به من خیلی وابسته تره به مامان و بابا و خیلی کم دل میده به این مسافرت های یهویی ما ولی خب اکثر مواقع میاد و هست توی جمعمون.

خلاصه بابا باز گوشی رو گرفت از پروا وسط‌ حرف زدنشون و شروع کرد نصیحت کردن که

ببین حامد اون شاهین(پسر عمم) کلش باد داره من رانندگیشو دیدم میخواد تند رانندگی کنه اصلا نزارین بشینه پشت فرمون، بده امیرحسین بشینه (من در همین حین چهره شاهین بنده خدا میومد تو ذهنم و خندم می‌گرفت،😂یکم تند رانندگی میکنه ولی نه اینقدری که بابا میگه)حواستونو جمع میکنیداا

دریا دستتون امانته حواستون هم به خودتون باشه به تک تکشون بگو دیوانه بازی در نیارن،

فردا زنگ نزنن به من بگن بیا اینا رو دست و پا شکسته جمعشون کنااا

مامان از تو آشپزخونه میگف احساااان خدا نکنه این چه حرفیه نگو اینا رو ، دور از جونشون ، من همینطوری استرس دارم وقتی اینا میخوان برن‌ بیرون توعم هی بدترش کن.

بابا با چهره ی شیطون گفت بزار قشنگگ توجیهشون کنم😂

پروا میخندید میگفت انگار دفعه اولشون که دارن میرن و همینطور داشت یواشکی از توجیه های بابا ویس میگرفت و میفرستاد توی گروه که بجز حامد همه ملتفت بشن...😂

من هم با چهره ای پوکر نگاهشون میکردم.

این توجیه های بابا همیشه قبل از هر مسافرت بیان میشه، بدون هیچ‌ کم و کسری و تک تک ما باید این هارو با جون دل گوش بدیم...🥲(بجز بابا آقاجون و بقیه ی عمو ها و عمه ها هم هستن😅)

خلاصه اون شب هم گذشت و صبح بابا رسوندم دانشگاه و موقع خداحافظی گفت دریایی هیچ کدومتون عقل درست حسابی ندارید پس مراقب خودتون باشین...

این ابراز علاقه بابا به ما طبیعیه😂

خلاصه ساعت ۲ و نیم، بعد از تموم شدن کلاسم رفتم بیرون و دیدم بچه ها توی چهارتا ماشین تقسیم شدن و منتظر منن و قبل از اینکه بیان دنبال من وسایلم رو هم از خونه برداشتن،و به قول حامد شانس آوردن مسافرت یک روزست و من کم وسیله برداشتم وگرنه باید فقط یه ماشین برای وسیله های من میوردن.

بعد از کلی سلام احوالپرسی با تک تکشون و یه برنامه ریزی کلی که میخوایم چیکار کنیم سوار شدیم و من نشستم توی ماشین حامد و با سامیار(پسر عموم)و مهرناز(عمه) باهم توی یه ماشین، طبق تقسیم بندی که قبلا انجام داده بودن نشستیم.

توی راه این حسِ رقابت که توی کدوم ماشین بیشتر خوش میگذره بود و یکی اهنگ میزاشت اون یکی صدا رو زیاد میکرد یکی می‌رقصید یکی دست میزد یکی بلند بلند با اهنگ میخوند و... و خلاصه هرکس باید نشون می‌داد تو ماشینشون بیشتر داره خوش میگذره .

از این مسائل که بگذریم، حامد که رفت کنار ماشین فرزاد سبقت بگیره ، دیدم شیده(دختر عمم) عقب نشسته بود و مثل همیشه سرحال نبود ، در واقع شیده خیلی پر انرژیه و همیشه توی مسافرت باهاش خوش میگذره ولی این دفعه من از همون اول که دیدمش متوجه این تغییر حالت شدم...

وقتی توی ماشین کناری دیدمش پیام دادم بهش که چطوری؟ حالت خوبه؟انرژی نداری انگار و همزمان سامیار گفت شیده یه چیزیش هست فکر کنم ،مثل همیشه نیست و باز صدای اهنگ رو برد بالا...

شیده جوابم رو داد که چیزی نیست دیشب بخاطر آزمونی که داشته بیدار مونده و بخاطر همین بیحاله ، با اینکه از شیده ی پر جنب و جوشی که به زور میشد کنترلش کرد باور نکردم این حرفشو ولی بهش گفتم اوکی اگه کاری داشتی بهم بگو😉

وقتی برای تعویض شیفت راننده ها و استراحت بچه ها زدیم کنار شیده باز از ماشین پایین نیومد و خواب بود و واقعا کم کم داشتیم نگرانش میشدیم...

رفتم توی ماشین سراغش چشماشو نیمه باز کرد گفت دریا حالم خوب نیست سرماخوردم دارم له میشم حس میکنم

گفتم خب چرا زودتر نگفتی روانی😑 گفت من بگم که دیگه اینا منو ول نمیکنن دیدم راست میگه 😐قول گرفت ازم که به بقیه نگم ومن تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که یه قرص توی کیفم داشتم بهش دادم و خداروشکر کردم تب نداره 😐

سوار ماشن ها شدیم باز و خلاصه بعد از کلی راه ساعت ده شب رسیدیم تهران

مهرداد(عموم)زنگ زد به یکی از دوستای فرهاد و فهمیدیم امشب فرهاد یه سمینار دعوته و دیر میرسه خونه .حقیقتا کلی خورد تو برجکمون مخصوصا من، حس میکرم هرلحظه از اون وقتی که داریم برای موندن در تهران پیش فرهاد،داره به بطالت میگذره و کاری هم از دستمون ساخته نبود. بعد از کلی کلنجار ، سینا(پسر عموم)گفت خب بریم خونه فرهاد تا خودش بیاد دیگه خسته ایم

مهرداد گفت من یادمه زنداداش وقتی تو رو باردار بود کندر زیاد می‌خورد

خوب شد خورد و هوش و ذکاوت تو شد این🤦🏻‍♂️😑

وقتی خودش نیست کلید از کجا بیاریم بریم خونش؟

سینا گفت میریم میشینیم تو لابی تا بیاد خب

بهتر از توی ماشین موندن نیست؟

میاد میبینمتون یوهو سوپرایزم میشه...

ولی خب با نظر سینا موافقت نشد و عرفان( یکی دیگه از عمو هام) که تهران دوست های زیادی داره گفت حداقل بریم کیک تولدو بگیریم از محسن(دوستش که شیرینی فروشی داره) یه چیزیم بخوریم وسیله ای هم اگه میخوایم میخریم تا بلخره فرهاد بیاد دیگه...

کیک و شمع و کلاه تولد خریده شد

با کلی ذوق تم رنگ آبی ملایم انتخاب کردیم

و حامد گفت روی کیک بنویسین دکتر تولدت مبارک

مهرداد گفت بنویس کی آدم میشی آخه تو پیر شدی آدم نشدی؟

شکوفه(دختر عمم) گفت بنویس فرشته ها آدم نمیشن با یه نگاه چپ چپ به مهرداد😒

شاهین گفت بنویس پیر شدی دکتر از زندگی لذت ببر

و محسن بنده خدا با بهت دیوونه بازی ما رو تماشا میکرد

آخرشم همگی به یه HBD FARHAD اکتفا کردیم

شام خوردیم یکم چرخ زدیم در سطح شهر یکم خوراکی خریدیم چون میدونستیم خونه فرهاد بجز آب لوله کشی دیگه هیچی یافت نمیشه.

تا اینکه ساعت نزدیک یک نصفه شب بود و دیگه واقعا خستگی اجازه هیج کاری بهمون نمیداد

رفتیم و از نگهبان ساختمون خونه ی فرهاد پرسیدیم که گفت فرهاد تازه رسیده خونه.

ستاره(دختر عمم) جیغ جیغ میکرد بدویید تا نخوابیده بریم بالا و فرزاد(پسر عمم) میگف اینجوری که ‌تو جیغ میکشی قطعا نمیتونه بخوابه که هیچ، تازه از پنجره میبینه مارو تمام این زحمات به باد میره

توی همین حین کیک رو از جعبه در اوردم دادم دست سپهر(پسر عموم) ، شمع رو گذاشتم روی کیک ، پریسا (دختر عموم)دوتا فشفشه گذاشت روی کیک و قرار شد وقتی رسیدیم جلوی واحد فرهاد ، روشنشون کنیم

فقط موند معضل اینکه کی فندک داره و همه تو چشمای همدیگه نگا میکردن🙄

گفتم ای بابا یکی فندک بده الان فرهاد میخوابه ،حالا بعدا راجب اینکه کی سیگار میکشه صحبت میکنیم😂

دیدم باز هیچکس دست به کار نمیشه

گفتم اوکی میرم از نگهبان ساختمون بگیرم که امیرحسین از توی جیبش فندک درآورد و گفت مدیونید فکر کنید ماله خودمه

که با پس گردنی که حامد بهش زد ساکت شد و حامد گفت حیف الان وقتش نیست وگرنه این فندکو ضمیمه پرونده میکردم.

توی این همه مدت که ما تو سر و کله همدیگه میزدیم شیده برخلاف همیشه ساکت ترین فرد جمع بود و هیچی نمی‌گفت و با کلافگی نگاهمون میکرد و منتظر بود تموم شه.

ما بعد از کلی بحث تصمیم گرفتیم بریم بالا فقط چون زیاد بودیم ، طی دو مرحله با آسانسور رفتیم بالا ، جلوی در خونه کلی تلاش کردیم سر صدا نکنیم و امیرحسین سریع فشفشه و شمع رو روشن کرد و بچه ها یکی در میون بادکنک ها که از قبل باد کرده بودن گرفتن دستشون و عرفان دستش رو گذاشت روی چشمی در که فرهاد نبینه و به من اشاره کرد زنگ رو بزنم، از شدت هیجان دستام عرق کره بود و تقریبا دوبار زنگ رو زدم تا فرهاد در رو باز کرد

همینکه دیدیمش تا اومدم بگم تولدت مبارک جا خوردم و بقیه هم بدتر از من شوکه شده بودن و فکر کنم بیشتر ما بجای فرهاد سوپرایز شدیم...

چهره داغون و خسته ، اینقدر سفیدی چشماش قرمز شده بود و زیر چشماش گود افتاده بود و سر گونه هاش از شدت تب قرمز شده بود که همون لحظه فهمیدم چرا این چند وقت زنگ نمیزد بهمون می‌خواست متوجه حالش نشیم...

داشتم فکر میکردم اگه با این قیافه توی خیابون میدیدمش نمیشناختمش که همون لحظه شاهین گفت نکنه واحد رو اشتباه اومدیم

حتی صداش بالا نمیومد که بخواد حرفی بزنه فقط به زور با صدایی که از انگار از ته چاه بالا میومد گفت شماها اینجا چیکار میکنین

دید ما بیشتر از خودش شوکه ایم باز گفت مگه تولدم بود؟ با یه لبخند زورکی گفت بابا شماها دیوانه اید و رفت کنار تا ما بریم داخل...

حامد زودتر از ما به خودش اومد و رفت جلو دستشو گذاشت رو پیشونی فرهاد گفت این چه وضعیه ؟ چرا اینقدر داغی؟ این چه قیافه اییه؟ مثلا دکتری خودت نتونستی یه چیزی تجویز کنی که اینجوری نشی؟

تهران موندنت واسه همین بود که بیای اینجا اینجوری داغون بشی؟

امیرحسین رفت جلو گفت حامد الان وقت این حرفا نیست نمیبینی حالشو نمیتونه روی پاهاش وایسه و به فرهاد کمک کرد بره بشینه روی مبل

بقیه هم با چهره هایی داغون رفتیم داخل

نفهمیدم کی اشک تو چشام جمع شد و قیافم غمگین که شکوفه نشست کنارم دست انداخت دور گردنم و اروم توی گوشم میگفت یه سرماخوردگی سادست بابا خوب میشه نکن اینجوری با خودت

فرهاد همون لحظه گفت چققدر دلم براتون تنگ‌شده بود

من فوقش دو هفته ی دیگه ، نه یک ماه دیگه ، نه اصلا دیگه فوق فوقش برای عید میومدم پیشتون نیاز نبود پاشین بیاین

دلخور گفتم اره نمیومدیم که توی این حالت میموندی؟

از کی مریضی فرهاد؟ چرا هیچی نگفتی بهمون؟

خواست بحثو عوض کنه ، گفت نمیخواین شمع کیک رو فوت کنم؟ آب شدا

حامد گفت هرچقدرم که ما حرص بخوریم باز حرف خودشو میزنه با این حالش تازه سمینارم شرکت میکنه واسه من و سوئیچ ماشینشو پرت کرد سمت فرزاد و گفت برو کیف منو از تا ماشین بیار این بی عقل رو معاینه کنم

فرهاد دستشو گذاشت رو چشماش سرشو تکیه داد به مبل وگفت نمیخواد خوبم شلوغش نکنین دارم بهتر میشم

توی دلم خدا خدا میکردم اون اتفاقی که توی ذهنمه نیوفتاده باشه و بخاطرش فرهاد اینجوری داغون نشده باشه

فرزاد با اشاره حامد رفت و ما هر کدوم شبیه لشکر شکست خورده یه گوشه خونه افتاده بودیم

ستاره و عرفان پاشدن کیک وخوراکی ها رو گذاشتم یخچال

شیده گفت من میرم بخوابم خبری شد صدام کنید نگران نگاهش کردم که زیر لب گفت خوبم‌ نگران نباش

مهرناز نشست پیش فرهاد و گفت چیزی میخوری برات بیام

فرهاد فقط گفت نوچ😐

پارسا گفت پاشین جمع و جور کنید عین سپاه حرمله نشستین این وسط

لباس عوض کنید بخوابیم تا صبح خدا بزرگه

فرزاد همون موقع اومد داخل

کیف حامد رو داد و نشست پیشش

حامد همینطور که فرهاد و معاینه میکرد هر لحظه عصبی تر میشد انگار

ماهم همه نگاهشون میکردیم

حامد گفت تو چرا هیچیت نرمال نیست اخه، من چیکار کنم با تو برادر من

فرهاد با خنده به زور گفت بچه بودی خودم استتوسکوپ رو دستت میدادم باهاش بازی کنی الان برای من فاز چی گرفتی اخه و به سرفه افتاد نتونست ادامه بده

حامد گفت فشار نیار به خودت حالا بعدا راجبش حرف میزنیم 😶بگو فقط دارو چی داری تو خونه؟

فرهاد اشاره کرد به پلاستیک پر از دارو روی میز و گفت سه روز پیش اینا رو مصطفی(دوست فرهاد) گرفت برام

سپهر پاشد پلاستیک رو یه نگاهی کرد و گفت کاش یدونشو حداقل مصرف میکردی فرهاد 😂

با مشورت همدیگه چهارتا آمپول جدا کردن و فرهاد همچنان ساکت بود و من با چشمای متعجب نگاهشون میکردم

حامد خندید گفت تو پاشو برو تو اتاق اینا رو که زدم براش بیا بیرون

گفتم خب یه تجدید نظری بکنید این همه دکتر داریم الان اینجا خیر سرمون، شاید با یه نوع داروی دیگه حالش بهتر شداا

حامد گفت نمیشه اینی که من میبینم نزدیک دو هفتس حالش همینه

تا نزنه بهتر نمیشه که هیچ بدترم میشه ،برو قربونت توی اتاق تا من اینا رو آماده کنم بزنم بعد بیا.

قلبم داشت میومد توی دهنم با اینکه میدونستم اینا برای من نیست و از طرفی هم به شدت نگران فرهاد بودم.

مهرناز نشست پیش فرهاد کمکش کرد بخوابه که فرهاد گفت جلو شصت نفر که نمیزنم اینارو

پاشید برید اون طرف یا ما بریم توی اتاق

پارسا همینطور که میخندید گفت والا چطور ما میخوایم آمپول بزنیم جلو بقیه اشکال نداره ؟

فرهاد خواست چیزی بگه که پارسا خودش فهمیدو گفت نه بابا اوکیه ما الان همه کوچ میکنیم توی اتاق ،حرص نخور دکی😉

بچه ها رفتن و فقط من و حامد و سپهر و مهرناز موندیم

فرهاد گفت تو نمیری؟برخلاف همیشه گفتم نه میمونم پیشت

مهرناز کمکش کرد دراز کشید رو مبل

حامد داشت آمادشون میکرد

فرهاد گفت حامد تو نزن فقط، بده یکی دیگه بزنه

حامد گفت خودم میزنم حرفم نباشه😂فرهاد گفت حوصله ندارم تکرار کنم تو بزنی فلج میشم الانم اعصابت خورده دیگه بدتر

سپهر با خنده گفت راست میگه اوکیه من میزنم

نشستم کنار سر فرهاد تا نبینم آمپول زدنو و فقط صورتشو میدیدم

اولی رو که زد چیزی نگفت ، واسه بقیش کم کم صورتش توهم رفت و دست مهرناز رو فشار میداد و چشماشو محکم بسته بود حامد کمرش رو ماساژ میداد و برای آخریش دیگه صداش رفت بالا و به سپهر با حالت کلافه گفت تموم نشد؟

سپهر گفت الان تمومه سفت نکن فرهاد بتونم درش بیارم

فرهاد گفت نمیتونم اخ ، حامد یکم ضربه زد و سرنگ رو در آوردن

فرهاد لباسش رو درست کرد برگشت گفت من یکم میخوابم شماهام بخوابید داره هوا روشن میشه ، توی همین حین بود که پریسا اومد گفت شیده حالش خوب نیست

توی خواب داره هزیون میگه و تب داره

فرهاد با خنده گفت کیا اومدن به من تولدمو تبریک بگن😂🤦🏻‍♂️

برید بالاسرش یه موقع حالش بد نشه

سینا گفت شیده مشخص بود مریضه ولی چیزی نمیگفت حتی شام درست حسابیم نخورد. توی اتاق، شاهین ، شیده رو بغل کرده بود و اروم توی صورتش میزد که بیدار بشه

ستاره لباس هاشو کمتر کرد و به شکوفه گفت بره پارچه خیس بیاره برای تبش

حامد همونطور که داشت وسایلش رو آماده میکرد میگفت شیده ، شیده جانم

شیده دایی پاشو منو نگاه کن

پاشو بتونم معاینت کنم ،همون حین شکوفه اومد و دوتا حوله نم دار دستش بود و یکیشم داد به من گفت بده به فرهاد اون هم خیلی تب داشت

رفتم توی سالن سراغ فرهاد دیدم چشماش بسته اروم حوله رو گذاشتم روی پیشونیش که چشماشو باز کرد گفتم نترس منم

گفت فکر کردم اون حامده قاتله😂

گفتم فرهاد چیزی شده؟

گفت تو چرا گریه کردی؟ بادمجون بم آفت نداره که

گفتم فرهاد منو نپیچون بگو چیشده نمیتونم باور کنم این حالت برای یه سرماخوردگی سادست تویی که اینقدر همه چیت دقیق بود حالا حتی یه دونه قرصم نخوردی که بهتر شی؟ نمیتونم باور کنم

شونه هاشو انداخت بالا گفت باور کن برای یه سرماخوردگی سادست

گفتم اگه نمیخوای بگی که نگو ولی دروغم نگو

مربوط به سحر که نیست؟

فرهاد چشماشو بست و گفت اتفاقا مربوط به سحره میخواستم باهات حرف بزنم ولی نشد میخواستم بگم همون روزی که با حال خوب بهت گفتم قراره به همه بگم ماجرای سحرو، قبلش تصمیم گرفتم خودشو ببینیم، یه دسته گل گرفتم رفتم مطبش، چیزی که نبایدو دیدم دریا،

دریا سحری که جونمو براش میدادم بهم گفت عاشقم نیست، گفت پسر داییشو دوست داره، دریا این همه مدت یعنی من عاشقش بودم و اون توی فکرش یکی دیگه بوده، شکستم دریا...

یه قطره اشک از گوشه چشمش افتاد پایین

باورم نمیشد ، فرهادی که شجاع ترین آدم زندگیم بود، فرهادی که تا حالا حتی لرزش صداش رو نشنیده بودم و قسم میخوردم یه قوی بودنش حالا داشت گریه میکرد.

به خودم اومدم دیدم صورتم خیسه اشکه و با بهت فرهاد رو نگاه میکردم

چشماشو باز کرد با انگشت شصتش همون یدونه قطره اشک رو پاک کرد با لبخند زورکی گفت میدونم بین خودمون میمونه

زودتر میخواستم بهت بگم ولی اونقدر حالم بد بود این چند وقت که خودمم فراموش کرده بودم

دستشو گرفتم گفتم تا آخرش پیشتم،

نمیخوای برگردی خونه پیش خودمون؟

گفت چرا تو فکرشم من اینجا دیگه امیدی ندارم، امیدم رفت پیش عشقش

حوله رو برداشتم از رو پیشونیش گفتم استراحت کن که شب تولدت عجیب گذشت...

همون لحظه صدای شیده اومد که گفت من خوبم نمیزنم بزارین بخوابم

فرهاد گفت خب اینم یه معظله دیگه و خندید به سرفه افتاد یکم آب ریختم توی لیوان دادم بهش

سینا همون موقع با چشمای پف کرده از خواب اومد توی سالن و گفت خیلی لوسید شما دخترا نیم ساعته دارن نازشو میکشن بیدار شه هوشیار شه حالا میگه من نمیزنم

حیف دست و پام بستس وگرنه بهش میگفتم😂 اومدیم یکم حال و هوامون عوض شه باز بریم توی بیمارستان ، حالا اینجا انگار خوده بیمارستانه این طرف یه مریض اون طرف یه مریض😐

فرهاد گفت بچه کم نق بزن یکم نفس بگیر دوباره شروع کن حداقل

سینا گفت عه بیداری عمو ؟ بهتری؟

فرهاد گفت آره شیده چطوره؟

سینا گفت هیچی خوب نیست امپولم نمیزنه

گفتم من برم‌ پیش شیده

فرهاد گفت بگو بیان تو سالن خودم ببینم چیکار میکنن اینا

رفتم توی اتاق دیدم ده نفری چپیدن توی اتاق با چشمای خسته و داغون به شیده نگاه میکنن تا کوتاه بیاد😂 کمک کردم شیده بیاد توی سالن و همون موقع گفت دریا تو بهشون بگو من اون کوفتی رو نمیزنم

گفتم دست من بود که حتی نمیزاشتم اسمشم بیارن فرهاد اشاره کرد و شیده نشست پیشش

فرهاد پاشد نشست دستشو گذاشت روی پیشونی شیده و با اون یکی دستش ، دست شیده رو گرفت بهش گفت دهنشو باز کنه و ته گلوشو چک کرد و گفت وقتی مریضی مجبوری پاشی بیای مسافرت؟

شیده گفت میشد تولد داییم رو نیام مگه؟

فرهاد گفت نگفتی تو راه حالت بدتر بشه؟

پارسا گفت آره خیلی بی‌حال بود

شیده با خشم نگاهش کرد که پارسا ساکت شد😂

فرهاد به سپهر گفت این همه مدت این بچه حالش بد بوده بی حال بوده اونوقت شما به روی خودتون نیوردین ؟

سپهر گفت بچه که نیست حتما نخواسته بگه بهمون راحت‌تر بوده اینطوری،نمیتونم به زور بگیرم معاینش کنم که.

وگرنه هممون این حالش رو دیدیم متوجهم شدیم منتظر بودیم خودش یچیزی بگه

فرهاد از اون نگاه به سپهر کرد که یعنی بعدا برات دارم و رو به شیده گفت گفتی واسه تولدم اومدی؟

شیده گفت اوهوم

گفت خب پاشو بزن اون آمپولو که ما تو این تولد نیاز داریم به شیده ی پر انرژی پاشو عزیزم

شیده گفت فرهاد اذیت نکن بخدا ستاره قرص داد بهم بهتر شدم

فرهاد گفت دیدم بهتر شدی کاملا مشخصه

تا نزنی حالت همینه بعدشم این آمپولو حامد از داروهای من برداشته تو بزن که دیگه من نخوام بزنمشون😂

با چشمش دنبال حامد می‌گشت که ببینه سرنگ‌رو آماده کرده یا نه

که پریسا گفت دنبال حامد نگرد رو تخت خوابه 😂

فرهاد خندید گفت بمیرم براش که اینقدر نگرانه 😂

سپهر سرنگ به دست اومد گفت شیده کجا راحتی که بزنم برات

شیده با بغض نگاهش میکرد که سپهر گفت خب میدم به امیرحسین بزنه که راحت‌تر باشی

ماهم میریم توی اتاق چشمک زد بهش و گفت یدونس درد نداره نگران نباش😉

شیده همونطور که داشت آماده میشد به شکوفه گفت بمونه پیشش

و بچه ها هم بجز فرهاد بقیه سرشون به یه کاری گرم بود و میرفتن توی اتاق ها

من باز اون سرنگ رو که دیدم لرز بدنم‌‌شروع شد

شیده گفت تو حالت بدتر از منه بابا برو نگاه نکن😂🤦🏻‍♀️ من برگشتم که نبینم و

فرهاد اروم اروم شونه های شیده رو ماساژ میداد

فقط صدای شیده رو شنیدم که با بغض گفت ایییییییییی چقدر میسوزونه و شکوفه قربون صدقش میرفت و فرهاد میگفت الان تمومه عزیزم.امیرحسین گفت شیده سفت نکن خودت اذیت میشی شیده گفت درش بیاد نمتونم امیر

امیرحسین جدی شد با صدای محکمتر و یکم با داد گفت بهت میگم شل کن میشکنه توی پات وصدای هق هق اروم شیده بلند شد و فرهاد به امیرحسین گفت تو هیچی نگو

توی تک تک این لحظات من حالم بهتر از شیده نبود 😑شکوفه گفت تموم شد امیرحسین رفت دستشو بشوره و شکوفه زد روی شونه های من گفت عشقم برگرد تمومه😂 وقتی برگشتم همشون میخندیدن بهم و شکوفه گفتم خودت بخوای بزنی چی میشه قیافت

فرهاد‌با خنده گفت حتی تصورشم سخته برام

امیرحسین وقتی برگشت با خنده به شیده گفت ببخشید خواهر

شیده با چشماش براش خط و نشون میکشید،فرهاد روی موهای شیده رو بوسید گفت من و تو مریضیم ،خوب باید استراحت کنیم نظرت چیه راحت بخوابیم ؟

شکوفه گفت از ساعت ۲ نصفه شب تا الان معطل شما دوتاییم تازه میخواین راحت بخوابین ؟خیلی رو دارین بابا😂فرهاد گفت پاشین بجای حرف زدن همتون بخوابین که خیلی خسته ایم با اینکه هوا روشن شده بود ولی هرکسی یه گوشه ای خوابش برد از خستگی...

با سر و صدا های حامد و عرفان از خواب پاشدم ، با غر غر گفتم حامد خان شما دیشب زودتر از همه خوابیدی خستگیت در رفته انگار ؟ حامد گفت پاشید بابا سپهر رو فرستادم کله پاچه بگیره بخوریم

نگاش کردم که گفت اونجوری نگام نکن گفتم برای تو آش بگیره (من کله پاچه دوست ندارم)

حامد ادامه داد که پاشید باز عصر میخوایم راه بیوفتیم برگردیم هزارتا کار داریم وقت خواب نیست

همه بیدار شدیم، حال فرهاد و شیده خیلی بهتر بود

شیده که بنظر خوبه خوب می‌رسید و شیطنتش رو شروع کرد ولی فرهاد نه

بهتر بود نسبت به دیشب ولی خوب خوب نبود

صبحانه رو با کلی سرو صدا و دیوانه بازی بچه ها خوردیم

حامد برای فرهاد لقمه می‌گرفت و میگفت دوز دوم دارهات مونده بخور جون بگیری که با چشم‌غره های فرهاد ساکت میشد 😂

بعد از صبحانه مهرناز کیک رو آورد

عرفان کلاه تولد رو گذاشت روی سر فرهاد

شمع های نصفه آب شده رو باز روشن کردیم

فرزاد آهنگ‌ گذاشت و شروع کرد تکون دادن دستاش و بشکن زدن

باقی مونده فشفشه هارو روشن کردیم و یکی در میون گرفتیم دستمون بادکنک ها دورمون بودن

فرهاد با چشم های بی‌حال و غمگین و با صدای گرفته شبیه آلن دلونِ سرماخورده آرزو کرد و شمع رو خواست فوت کنه که ستاره گفت یه آرزوی بلند هم بکن

گفت آرزو میکنم عاشق آدم درست بشین🙂

شمع فوت کرد

حامد گفت اوووو چه فلسفی

کم کم حال و هوامون عوض شد

خوراکی هارو آوردیم ، رقص چاقو رفتن بچه ها

تانگو رقصیدن😂 کنسرت گذاشتن و بلند بلند با اهنگ خوندیم

انگار منتظر این لحظه بودیم که یکم حال و هوامون عوض شه

این وسط هر ازگاهی به فرهاد نگاه میکردم میدونستم حال روحیش خوب نیست ولی به زور لبخند میزنه بخاطر ما

نگرانش بودم ولی مطمئن بودم اون خیلی قوی تر از تصورات منه...

تولد هم تموم شد هدیه هامونو بهش دادیم و فیلم دیدیم یکم خونه رو جمع و جور کردیم شکوفه یکم سوپ درست کرد برای فرهاد و شیده،

ناهار سفارش دادیم و خوردیم و وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم توی ماشینا و تقریبا ساعت ۴ بعد ازظهر راهی شدیم...

قبل از رفتن یکم با فرهاد تنهایی حرف زدم و مطمئن شدم که از پسش بر میاد

حامد تهدیدش کرد که این دفعه مریض شد زودتر بهمون بگه 😂

پ‌ن ۱:نمیدونم انتخاب این خاطره کار درستی بود یا نه

خیلی طولانی شد با اینکه کلی فاکتور گرفتم ازش

من چون کلا دوست دارم با جزئیات تعریف کنم و با جزئیات هم بشونم نتونستم کوتاه تر از این بنویسم براتون با اینکه هزارتا دیالوگ رو کنسل کردم و نگفتم

اگه خسته شدید ببخشید ❤️

پ‌ن۲:تعداد افراد توی خاطره زیاد بود امیدوارم گیج نشده باشین و سعی کردم خیلی خیلی مختصر هرکسی رو معرفی کنم

اگه میخواستم کلی بگم خیلی طولانی میشد

فقط بدونید که همشون عموها و عمه و بچه های عمو و عمه هستن😂

پ‌ن۳:ما تقریبا اختلاف سنی هامون خیلی کمه باهمدیگه

من تقریبا کوچکترین فرد جمعم،

برای همین خیلی صمیمی هستیم با همدیگه

خیلی همدیگر رو دوس داریم و از بچگی باهم بزرگ شدیم این خودش یه دلیل برای این صمیمیت

و یه خانواده ی پر جمعیتیم

اصولا بخاطر این صمیمیت زیاد عمو و عمه صداشون نمی‌زنم (مخصوصا من راحتترم😂چون برام بیشتر شبیه دوستام میونن تا فامیلام)

پ‌ن۴: بابا و مامان و پروا و عموها و عمه و آقاجون و مامانجون تقریبا چهل بار با هر کدوممون تماس گرفتن که حالمون رو بپرسند و مطمئن بشن سالمیم😅

آخرین تماسی که با مامانجون داشتم

خبر دادم بهش که قراره فرها برگرده پیشمون و قول یه مژدگونی خوب رو ازش گرفتم❤️

پ‌ن۵:فرهاد خیلی خوب کنار اومد، حالش خیلی بهتره با اینکه من بازهم غم تو چشماشو میبینم ولی به روی خودش نیورد و نزاشت کسی بفهمه و تمومش کرد...

پ‌ن۶: نود درصد اسامی فیکن

پ‌ن۷: چند روزی میشه دارم خاطره رو مینویسم ولی بخاطر دانشگاه و درس طول کشید یکم و بینش وقفه میوفتاد

پ‌ن۸: این بود تولد پرماجرا🙂💔

مرسی که خوندید❤️

دریا🌊

خاطره فاطیما جان

سلام و روز همگی بخیر.

فاطیما هستم.

امیدوارم حال همگی خوب باشه.

و گهگاهی یاد ما هم کنید😄

من تو این چندماه حتی چنل رو هم نتونستم چک کنم و از مطالعه ی خاطرات بقیه ی بچه ها لذت ببرم.

ما خوبیم و همه چیز در امن و امانه،فقط تنها خواسته م در زندگی،سلامتی و خوشحالی تمام انسان ها بخصوص مردم کشورم هست که همیشه اعتقاد داشتم و دارم که لایق بهترین ها هستن.🪴

من توی دو سال گذشته بار چهارم و پنجمی هست که سرمامیخورم(یا لااقل ویروس های شبه سرماخوردگی) و واقعا جون نمونده تو بدنم انگار،چون قبلا اینجور نبودم و خیلی کم مریض میشدم.

آزمایش و چکاپ دادم و چک شد تمام کم و کاستی های بیولوژیکی بدنم ولی باز هم ادامه داره این مریضی ها.

چندوقت پیش چندروز سرفه میکردم کم و بیش بدون علائم دیگه ی سرماخوردگی،دو سه روز بعدش از خواب که بیدار شدم،صدا نداشتم و سینه ام خس خس میکرد،وحشت کردم چون سرکار،کارهای مهمی داشتم.

علیرضا هم پسرعمه اش تصادف و فوت کرده بود،و دو روزی بود که در حد یه احوالپرسی خبر داشتم ازش،میخواستم مزاحمش نشم.

رفتم سرکار و طرفای ۱ ظهر بود که رفتم کلینک نزدیک محل کارم،بیشتر از حد انتظارم شلوغ بود ولی نمیتونستم برگردم،نوبت گرفتم و نشستم.

چشامو بستم،خواب و بیدار بودم که شماره ام رو صدا زدن.

بلافاصله بعد از ویزیت رفتم داروهامو گرفتم،سه تا آمپول بود یکیش هیدروکورتیزون،یکی ویتامین سی و یکی دگزامتازون.

داروساز داروخونه از آشناهامون بودن،گفتم خانوم دکتر سرم هم هست همراهشون،فرمودن نه!

یعنی ویتامین سی به اون دردناکی رو بدون سرم تجویز کرده بودن!

تشکر کردم و اومدم بیرون.

پیام دادم به علیرضا و عکس داروهامو فرستادم

سین نزد.

تماس گرفتم باهاش

دورش شلوغ بود.

صدای من بالا نمیومد اصلا

در حد توانم گفتم که اومدم ویزیت شدم و این آمپولارو داده بهم،

گفت پیام میده بهم

گفتم پس همین الان بگو برم بزنم یا نه

پیام داد فقط هیدروکورتیزون میتونی IM(همون عضلانی)

دگزا نزن

ویتامین سی با سرم

انتظار داشتم بگه نزن هیشکدومو🥲

جواب دا‌دم حالا یه کاریش میکنم و گوشیمو گذاشتم تو کیفم که نظرات بیشترشو نبینم😅.

برگشتم توی درمانگاه،میدونستم واسه صدامه آمپولش.

با سرعت ۱ سانت در ثانیه😅رفتم بخش تزریقات و یه قبض گرفتم،گفتن تخت خالی نیست و باید منتظر بمونی.

تا قبض رو داد دستم،وحشت کردم.

خیلی وقت بود بیرون از خونه تزریق نداشتم.

خودم رو دلداری دادم که یه بار قوی باش و بذار خوب شی و بری سراغ زندگیت.

چشمم به در تزریقات بود و صدای جیغ یه پسر بچه هم میومد

داد میزد دروغگوها😄

بمیرم واسش

گوشیم زنگ خورد برداشتم علیرضا بود

آروم پرسید زدی؟

گفتم دارم میرم

خانوم پذیرش گفتن دوتا تخت خالی شد واسه تزریقات،خداحافظی کردم و رفتم.

پاهام شل بود و به زور راه میرفتم

رفتم تو

بین تخت ها پرده کشیده بود

نفس راحت کشیدم.

آمپول رو تحویل دادم و آب مقطر و سرنگ و پد رو.

دستام به وضوح یخ زدن و میلرزیدن.

اینقدر از قیافه ام مشخص بود که خانومی که مسئول تزریقات بودن گفتن نترس عزیزم،من دستم سبکه.

لبخند زدم بهشون ولی تو دلم گفتم آمپولش درد داره به هرحال😅

دراز کشیدم،از تخت و بوی اونجا حالم بد میشد،پالتومو پهن کردم زیر سر و دستام.

و سرم رو گذاشتم روش.

خانومه اومدن گفتن آماده شو عزیزم

خوشحال بودم لااقل خانوم مهربونی بودن

آماده شدم

گفت یه نفس بگیر

نفس کشیدم و زد

طبق معمول که من روم نمیشه سلیطه بازی درآرم توی جمع و جلوی آدمای غریبه،تندتند نفس میکشیدم و ناخودآگاه یه آی گفتم

گفت تموم شد،تموم شد

کشید بیرون آمپول رو،تشکر کردم ازشون.

انگار درد واقعیش بعد از تزریق شروع شد.

اونقدر درد داشت که گفتم حالاحالاها نمیتونم بلند شم روی پاهام.

معذب بودم،برگشتم و نشستم.

خانومه اومد گفت درد اگر داره،طبیعیه،دراز بکش و عجله نکن.

با خجالت گفتم نه خوبه مرسی😅

راه رفتن واسم سخت بود،نشستم لبه ی تخت و یه شکلات از جیبم درآوردم،بخورم که فشارم نیفته.

اسنپ گرفتم و آروم آروم راه میرفتم که اشکم درنیاد فقط.

در کلینیک ایستاده بودم که علیرضا زنگ زد.

گفت کجایی؟

صداشو که شنیدم اشک جهید تو چشام.

گفتم هیچ جا

گفت درست جواب منو بده،کجایی؟

گفتم در کلینیک

پرسید سرم زدی؟

گفتم نه

آمپول زدی؟

گفتم اوهوم

گفت بهتری الان؟

اینو که شنیدم دیگه گریه م شروع شد😄

بیچاره خشکش زد

دماغمو بالاکشیدم و آروم گفتم اسنپ رسید،رسیدم خونه خبر میدم بهت.

تب داشتم شدید و داشتم بیهوش میشدم

به مامان و باباهم طبق معمول نگفتم که دور از جونشون مریض نشن.

رسیدم خونه فقط لباسامو عوض کردم و انداختم توی لباسشویی و افتادم روی تخت.

گشنه ام بود،ولی حال غذا درست کردن نداشتم،از اسنپ فود غذا سفارش دادم

و دراز کشیدم.

طرفای عصر که هوا تاریک بود گوشیم زنگ خورد،بابا و مامان بودن

خواهش و التماس کردم که نیان

هم میترسیدم مریض شن هم واقعیتش اینکه نمیشد اونوقت راحت تو این موقعیت برم پیش علیرضا🥲

رفتم یه دوش گرفتم

که برگشتم دیدم چهارتا میس کال دارم.

علیرضا بود

داشتم موهامو خشک میکردم که زنگ زد دوباره

گفت معلومه کجایی تو؟مجبور شدم زنگ بزنم به خواهرت

گفتم رفتم دوش بگیرم🥲

که گفت با اجازه ی کی با حال بد رفتی حموم؟نمیگی ضعف میکنی میفتی؟

جوابشو ندادم که ادامه نده

گفت که پاشو بیا دم در تا ربع ساعت دیگه میام

فقط موهات کامل خشک باشه

گفتم باشه🥲و قطع کردم

میوه خورد کردم که بخورم،همشو ریختم توی ظرف که ببرم دوتایی بخوریم.

اب سیب هم گرفتم

ماسک زدم و همونجور بدون آرایش و بیحال رفتم پایین

صدای بوق اومد

از در حیاط رفتم بیرون

نشستم تو ماشین

چندروز بود ندیده بودمش.

از جزییات بخوام صرفنظر کنم،آخرش به این نتیجه رسیدیم که این همه راه رو برنگردیم و ایشون بیاد خونه پیش من.

بار سوم چهارمی بود که میومد🥲ما هم که همسایه ها حساااس.

با ترس و لرز رفتیم بالا.

مشکی تنش بود

کلی باهاش صحبت کردم بااینکه حوصله نداشت.

گفتم من غذا سفارش دادم،سوپ هم میخوام درست کنم.

رو مبل دراز کشید و خوابش برد بمیرم براش.

اگه حالش خوب بود نمیذاشت من سرپا باشم.

نزدیکای ۱۰ شب بود،از شدت تب چشمام باز نمیشد،حالت تهوع هم اضافه شده بود و یک لقمه هم نتونستم بخورم.

بیدارش کردم آروم

گفتم پاشو قربونت برم غذاتو بخور

غذاشو آماده کردم و خودمو انداختم روی مبل.

اومد نزدیکتر دست گذاشت رو پیشونیم،گفت تب سنج داری تو خونه؟

گفتم نه

نچی کرد🥲و گفت حالت خوب نیستا

جواب دادم نه اصلا

رفت سر میز

غذاشو تا ته خورد،لذت بردم.

ظرفارو شست،اومد نزدیکم گفت چندروزه مریضی؟چرا زودتر نگفتی؟

مظلومانه گفتم سرت شلوغ بود

گفت خب خودت میرفتی دکتر

الان افتادی تو روندی که حالاحالاها انتظار خوب شدن رو نداشته باش.

بداخلاق گفتم نترسونم حالا

چشم غره طور رفتم بهش

گفت هیدروکورتیزون داده فقط؟

سر تکون دادم

هیچی نگفت

ادامه دادم:خیلی درد داشت

بدون اینکه سرش رو از تو‌گوشیش بلند کنه گفت میدونم

بلند شد لایت گوشیش رو گرفت سمتم

گفت دهنتو باز کن

گفتم گلوم درد نمیکنه

با ابرو اشاره داد که باز کن😁

بعدش گفتم گوشم درد میکنه

گفت وسیله ندارم باهام خب

پاشو بریم دکتر،اینجایی که من میگم.

گفتم من نمیام علیرضا

امکان نداره بیام

امروز هم دکتر رفتم هم آمپول زدم

صدام میلرزید

ادامه دادم تو هم که اخلاقت اینجوریه

اصلا شانس منه.

مهربون نگام کرد گفت مگه چی گفتم من؟

چشامو بستم و فشار دادم و تمرکز کردم که گریه نکنم.

گفت بخاطر من یه دونه دیگه بزن که بدتر نشی

باشه؟

سرتکون دادم بالا

یعنی نه.

تاکیدی گفت باشه؟😄

گفتم نه علیرضا نمیزنم

یه بارم بذار مثل مردم خودم تصمیم بگیرم

گفت باشه پس تبعاتش با خودت

نشست کنارم گفت آب نمک قرقره کن،دیفن هیدرامین هم بخور که راحتتر بخوابی

اگر هم کاری نداری باهام،من میرم دیگه.

قهرکرده بود مثلا🥲

نشست نزدیکم

ماسک رو کشیدم در دماغم

گفت پس اجازه بده خوب بشی

گفتم به همون روش همیشگی آره؟

خندید

بعد بچه ها میدونید از چی حرصم میگیره؟

اینکه خود ایشون چندهفته پیش سرماخورده بود و زیر بار هیچ داروی تزریقی نرفت بخدا😄

هرچی گفتم لااقل یه سرم بزن که سرپاشی،میگفت خوب میشم.

لباس پوشید گفت تا یه دمنوش درست کنی،برمیگردم.

گفتم انصاف به خرج بده

خندید و‌رفت.

حقیقتا این چندوقت اینقد مریض شدم،دیگه هیچی فوبیاطور نبود واسم.

با خانواده ام تصویری صحبت کردم که خیالشون راحت بشه.

تا قطع کردم صدای کلید در اومد.

خودم رو‌مچاله کردم زیر پتو که احساساتش جریحه دار بشه😄

اومد تو

خیس بود لباسش

با ذوق گفتم‌بارون میاد؟🥹

منم میام بیرون

گفت نخیر

شما فردا هم مرخصی میگیری

فقط استراحت.

آویزون شدم

کیسه ی داروهارو گذاشت رو میز کنارم

یه سرم هم بود

گفتم همشو میزنی تو سرم؟

از اون اتاق جواب داد نه!

رفتم دمنوش ریختم واسه جفتمون

گفتم من ماسک میزنم،ولی تو هم بزن لطفا.باشه ای گفت

و لیوان دمنوش رو برداشت.

گفت تا بخوری من سرم رو آماده میکنم

قیافه ام رو ناناسی😅😂کردم و گفتم نمیشه بذاریم آمپولارو واسه فردا؟اگه خوب نشدم،بزنم.

جواب نداد

گفت رو تخت یا همینجا؟

گفتم تخت

یه قلپ خوردم از لیوانم رو

و رفتم سمت اتاق

نشستم لبه ی تخت

با دم و دستگاه اومد توی اتاق

خودمو پرت دادم از پشت روی تخت

با خنده گفت دخترم خیلی عصبانیه

چشمام بسته بود،جوابشو ندادم.

گفت اول آمپول میزنیم بعد سرم

با حرص گفتم من قراره بزنم،نه تو!

روی تخت،برگشتم

سرمو هل دادم توی بالشم

صدای شُرشر طورِ بالا کشیدن دارو رو می شنیدم.

پام سفت شد.

اومد سمتم و کمکم کرد گوشه ی شلوارمو کشیدم پایین

حتی نپرسیدم چندتاست،آمادگی هرچندتاشو داشتم🥺

با دستش پشت قفسه سینه ام رو ماساژ داد و گفت استرس نداشته باشی،زود تموم میشه

دماغمو بالا کشیدم و گوشه ی بالش رو محکم تر بغل کردم.

گفت چه کبود هم شده

آروم جواب دادم اوهوم

پد رو کشیدم روی پام،نزده یه آخی گفتم😄

گفت یه دم عمیق بده تو ریه هات

انجام دادم

آمپول رو زد

گفت دخترم قراره این بار گریه نکنه

اخ و اوخ هم نمیکنه

با گریه گفتم میکنم

آمپول رو کشید بیرون

و پد رو گذاشت و فشار داد یکم

آروم گفتم نکن

دیدم شلوارمو کشید بالا

گفت دردش کمتر شد،برگرد

با تعجب گفتم تموم؟؟؟

گفت بله،فکر کردی چقدر آزار دارم من؟

زیرلبی گفتم خیلی😄

برگشتم دیدم واسم پچ پچ آورده گفت یه کوچولو بخور ضعف نکنی،بد رگی تو

سرم رو هم با دو سه بار خطا واسم زد و وسطاش نفهمیدم که خوابم برد.

بیچاره علیرضا هم موند تا سرم رو برام کشید،تبم رو چک کرد

خیالش که راحت شد میخواست بره☹️

میدونستم اگه به بهونه ی مریضی نبود،روحیه اش رو نداشت که بیاد پیشم

با اینکه دلم میخواست رعایت کنم که اونم مریض نشه ولی مثل این گربه ها چسبیدم بهش که نره🥲

ساعت نزدیکای ۱ بود که گفت میرم من دیگه

بدرقه اش کردم و تا چند روز بعدش هم هنوز بقایای بیماری باهام بود که خداروشکر بهترم الان.

ممنونم که خوندین

امیدوارم خسته کننده نباشه واستون چون خیلی وقته ننوشتم و میترسم یادم رفته باشه نوشتن رو.

خوب باشید همگی.🪴

خاطره درسا جان

سلام من درسا هستم و ۲۴ سالمه و پارتنرم امین ۲۶ سالشه ( بگم که اسم ها واقعی نیست چون میخوام شناخته نشم) ما دوره دانشجویی باهم آشنا شدیم اما نه توی دانشگاه چون دانشگاه ما تک جنسیتی هستش و الان جفتمون دبیریم ولی هنوز ازدواج نکردیم خب بریم سراغ خاطره!

یه هفته ای میشد که من گلودرد بودم و صدام کمی گرفته بود تا رسید به چهارشنبه که کامل صدام قطع شد ینی صبح بیدار شدم و دیدم هیچ صدایی ندارم!

قرار بود با امین ناهار برم بیرون، اومد دنبالم اول چون یه کار اداری مهم داشتیم اونو انجام دادیم بعد تموم شدنش که خواستیم بریم ناهار ماشین خراب شد! از ساعت ۳ تا ۴ تعمیرگاه بودیم که درست نشد و مجبور شدیم ماشین رو بزاریم تعمیر گاه با اسنپ بریم بخاطر مسیر یه جاهایی پیاده رفتیم یه جاهایی با اسنپ و این سرد و گرم شدنه خیلی بدترم کرد عملا میلرزیدم، تهوع داشتم هوا سرد بود اما عرق کرده بودم و دیگه جون راه رفتن نداشتم اما چون هوس کرده بودم بیرون شام بخورم امین اصرار داشت بمونم بعد شام منو ببره دکتر بعد برم خونه که هی من بحث عوض میکردم.

خلاصه شام خوردیم و قرار شد من برگردم خونه که امین اصرار کرد بریم دکتر ولی چون ساعت ۸ شب شده بود باید برمیگشتم بهونه اوردم که دیرم میشه این دور برم هیچ درمونگاهی نیست. برم خونه با مامانم میرم و این حرفا...

همینطوری تو خیابون راه میرفتیم که راضی شده بود برم خونه با مامانم برم دکتر که یهو از شانس مضخرف من یه مطب سر راهمون دید!

دیگه هیچ جوره هیچ کاری نمیتونستم بکنم تسلیم سرنوشتم شدم و رفتم.

تقریبا ۳ نفر جلوتر از ما بودن و خیلی شلوغ نبود از منشی وقت گرفتیم که کارت ملی میخواست من همراهم نداشتم و خوشحال که الان بهمون وقت نمیده که گفت حالا من کارتونو راه میندازم ولی برای ویزیت حتما باهاتون باشه قانون جدیده!!!

لبخندم کلا خشک شد.

منتظر نشسته بودیم و توی تمام این مدت داشتم به امین التماس میکردم بگو آمپول ننویسه اونم میگفت اوکیه اصلا نوشت تو نزن من میزنم به جات منم ذوق کرده بودم خلاصه نوبتون شد بعد ربع ساعت و رفتیم داخل پزشکش یه مرد حدود ۵۰ ساله بود که خیلی درکی از مهربونی و لطافت نداشت و همچین اعصاب زیادی هم نداشت ظاهرا معاینه کرد و گفت گلوت داره عفونت میکنه، آمپول که میزنی؟ به مِن مِن افتادم که امین گفت ممکنه تزریقی ننویسید خانومم خیلی باهاش راحت نیست که دکتره گفت نه خیلی لازمه براش!

اونجا حس میکردم یه چیزی تو گلومه نسخه رو گرفتیم از اتاق اومدیم بیرون که امین به منشی گفت اینجا تزریقاتم انجام میدین؟ منشی گفت بله خودم انجام میدم از پایبن داروهارو بگیرین بیارین برام.

دیگه میخواست اشکم بریزه بدتر که امین هیچ حرفی باهام نمیزد فقط دستمو گرفته بود منو دنبال خودش میکشید رو صندلی داردخونه نشستم تا بگیره داروهارو. داروهارو گرفت از دور دیدم یه دگزا بود یه نروبیون و یه اندانسترون. اومد پیشم نشست با یه لحن مهربونی گفت درسا میزنی دیگه؟

گفتم خودت گفتی نمیزاری بزنم.

گفت اگه فقط یه راهی بود که جایگزین کنه نمیذاشتم اما شنیدی گفت عفونت میکنه، ممکنه خیلی خطرناک باشه منم داره میرم دانشگاه نیستم پیشت همش فکرم پیشته اینطوره ( امین ارشد میخونه یه شهر دیگه واسه امتحاناش قرار بود دو هفته ای نباشه )

خلاصه یکم باهام حرف زد قول جایزه داد تا راضی شدم برم بزنم.

برگشتیم مطب داروهارو دادیم به منشی و هزینه سه تا تزریق حساب کردیم و گفت برم اتاق اخر اماده شم.

با امین رفتیم تو اتاق کوچیک بود با یه تخت ته اتاق و هیچ پرده ای نداشت درسته امین پارتنرمه اما ازش خجالت میکشیدم تا الان جلوش امپول نخورده بودم!

نشستم رو تخت و امین روبروم وایستاده بود سرمو تکیه داده بودم به شکمش داشتم غر میزدم که من جایزه نمیخوام،نمیخوام امپول بزنم من تو عمرم سه تا امپول باهم نزدم، اخرین باری که امپول زدم پونزده سالم بود این حرفا امینم با حوصله گوش میداد خانومه اومد منو که دید گفت عزیزم بخواب هنوز اماده نشدی که.

دکمه شلوارمو باز کردم به کمک امین دراز کشیدم یکم شلوار و شورتمو پایین کشیدم اما نه خیلی. امین دستمو گرفته بود که دردم بیا دستشو فشار بدم منشی اومد و شلوارمو پایین تر کشید واقعا دیگه پشیمون شده بودم ارزو میکردم برگردم نیم ساعت پیش. پنبه رو سمت راست کشید گفت نوربیون درد داره تحمل کن یکم ورود سوزنو متوجه شدم کامل حس کردم داره میسوزونه ولی واقعا دردش قابل تحمل بود فقط اخرش یکم قیافم جمع شد با یه صدای ضعیفی گفتم آخ امین اروم گفت بمیرم برات فکر کنم فقط خودم شنیدم به امین گفت پنبه رو نگه داره و سمت چپ رو پنبه کشید بعد وارد کردن نیدل حس کردم پامو از دست دادم اونقدر درد وحشتناکی داشت و پام سنگین شده بود که سرمو اروم میزدم به دست امین از درد اخرش نشد یه وای گفتم که دلم واس خودم سوخت دگزا بود اولین باری بود که دگزا میزدم درکی از دردش نداشتم که اینقد وحشتناکه بلاخره تموم شد. امین خواست ماساژ بده که گفتم لطفا دست نزن خواهشا هر چی میگذشت بدتر میشد دردش دوباره همون سمت پنبه کشید که گفتم میشه اینور نزنین خیلی درد داره سمت راست پنبه کشید و همون ضد تهوع بود فقط سوزنشو حس کردم از درد دگزا درد اونو حس نمیکردم گفت تمومه و یکم بخواب بعد پاشو امین تشکر کرد منشی رفت بیرون امین یکم قربون صدقم رفت جای امپولارو ماساژ داد اروم و بعد ۵ دقیقه اروم پاشدم لباسمو کمک کرد مرتب کنم و تشکر کردیم از مطب اومدیم بیرون تا جایی که اسنپ وایستاده بود کامل لنگ میزدم و با اینکه حواسم بود اما بدون اراده دستم میرفت روی جای دگزا انگار هرچی بیشتر میگذشت بیشتر درد میگرفت ولی خب بعد اینکه برگشتم خونه جای هیچ کدوم دردی نداشت دیگه فقط یه کوچولو جای نوربیون سفت شده بود و همین.

مرسی که خوندید اگر ایرادی داشت عذرمیخوام اولین بارم بود که خاطره مینوشتم و مرسی خوندید.

سالم باشید همیشه🌱

خاطره نرگس جان

سلام امیدوارم جسمی و روحی حال تون خوب باشه🌱

تو خاطره های قبلیم هم اشاره کردم که خانواده بنده کلا با دکتر رفتن مشکل دارن و تا وقتی که جان در بدن هست حتی به دکتر رفتن هم فکر نمیکنن😑😕

مثلا خاطره ای که قراره براتون الان تعریف کنم مقدمه اش این میشه:

من از پارسال هر وقت عصبی میشدم بحث میکردم استرس میگرفتم و... معده ام درد می‌گرفت نه اونقدر شدید ها یه جورایی دردش شبیه هشدار بود ! خودم اهمیت نمی‌دادم و به کسی هم چیزی نمیگفتم چون به دقیقه نکشیده آروم میشد تا اینکه قبل عید اگه اشتباه نکنم اسفند بود ، خواب بودم که یهو با یه درد خیلی وحشتناک از خواب پریدم نه میتونستم بچرخم نه بشینم نه حرف بزنم اصلا افتضاااح بود از دردش به زور نفس میکشیدم و گوله گوله اشک می‌ریختم

مامان بیدار شده بود که چایی دم کنه من و دید اومد گفت چت شده؟ تیکه تیکه گفتم معدم داره منفجر میشه !!! گفت چیزی نیست احتمالا نفخ کرده الان برات عرق نعنا میارم😐 عرق نعنا رو خوردم نیم ساعت فکر کنم گذشت که هیچ تغییری نکرده بودم نه بدتر شده بودم نه بهتر ، دیدم با چایی نبات اومده سراغم 😶 چایی نبات هم بدون چون و چرا خوردم که گلاب به روتون چند دقیقه بعد فقط بالا می‌آوردم اومدم بیرون بدنم رو ویبره بود سردم نبود ها فکر کنم از درد اون شکلی شده بودم

مامان معتقد بود یه چیزی رفتم یواشکی خوردم و به معدم نساخته :/

مامان رفت برام قرص فاموتیدین آورد دیگه صدام در اومد گفتم مامان کی دکتر شدی که ما خبر نداریم؟ آخه که برای معده درد چایی نبات خورده که من دومیش بودم؟ اصلا میدونی این قرصه برای چیه ؟ ببین آخر با این تجویز هات به کشتن مون میدی یا نه!!

که در جواب حرف هام گفت حتما یه چیزی میدونم که دارم بهت میدم بگیر بخور

خلاصه خوردم و حدودا ۲۰ دقیقه بعد معدم خیلی آروم تر شده بود، دیدم تجویز های مامان مثل همیشه حرف نداشت🙈😂

گذشت تا تابستون امسال که قهوه و انرژی زا رو ترکیبی زدم بر بدن و سر کلاس زیست حالم بد شد و راهی بیمارستان شدم و مشخص شد که معدم عصبی هست(خاطره اش تو کانال هست) برام یه سری قرص نوشته بود که هیچ کدوم رو نخوردم (دکتر هم که رفتم دارو مصرف نکردم چقد خوبم من😐😂)

دوباره گذشت و گذشت تا ۲۰ مهر که اون غلط اضافه رو کردم که باز هم خاطره اش در کانال هست :(

و اونجا بود که من معدم رو قشنگ نابود کردم طوری که یه سری از قرص ها مخصوصا مسکن رو نمیتونم بخورم مثلا من سر درد میشم دیگه استامینوفن نمیتونم بخورم و میسوزم و می‌سازم دیگه😪💔

ولی از اون شب به بعد مصرف غذا به شدت کم شد سر کوچکترین ری اکشن هایی که به هر موضوعی نشون میدم معدم زود تر بندری میرقصه 🙁 باز هم با این حال تحمل میکردم البته چند باری هم به مامان و بابا گفتم ها بابا که بحث خود*کشیم رو پیش کشید و گفت غلط کردی و دعوا و اینا 🙂 مامان هم هر دفعه یه قرص امپرازول ناشتا میداد با فاموتیدین بین غذا

هفته پیش سه شنبه بود که امتحان فیزیک داشتیم برای ما منطقه ای بود امتحان مون دو شب بود که بی وقفه بیدار مونده بودم به زور قهوه و فقط فیزیک میخوندم روز امتحان تا پام رو گذاشتم داخل مدرسه معده ام شروع کرد ساز مخالف زدن!! این دفعه خیلیی بد بووووود انگار آب جوش رو خالی کرده بودن تو معدم رنگ شده بود گچ به زور نفس میکشیدم از درد ، معاون مون فکر کرد که دارم فیلم بازی میکنم اومد دست زدم بهم یخ یخ بودم بنده خدا هول کرد (صبحانه نخورده بودم فقط نسکافه خوردم قبل امتحان که سرحال باشم روز قبلش هم که اصلا لب به غذا نزده بودم و فقط یه کیک خورده بودم)

برام آب قند آوردن شکلات دادن و.. ولی من همچنان معدم داشت میترکید اصرار کردن برم خونه که گفتم خوبم بهترم(الکی گفتم که بزارن امتحان بدم😕)

خلاصه اون روز هم امتحان رو دادم

کلید امتحان رو معلممون برامون گذاشته بود با جواب هام چک کردم نتیجه اش نشده بود اندازه تلاشم ولی با اون حالی که من امتحان دادم ۱۷/۵ هم بد نبود 🥲

از این قضیه هم به خانواده چیزی نگفتم چون دوباره حرف های تکراری میزدن😶

دیشب حدودای ساعت ۲ شب بود داشتم شیمی میخوندم که معده ام گرفت دوباره این دفعه یهویی نبود آروم آروم شروع شد و شدت گرفت زدم تو گوگل که ببینم چِم هست تا ببینم خودم میتونم یه کاری کنم برا خودم یا نه که به نتایج نا معتبر ولی مفیدی رسیدم😃😅

نمیخواستم چیزی بخورم چون هم حالت تهوع داشته باشم و هم از چیز هایی که تو گوگل خونده بودم ترسیدم یه ذره (گوگل جان فرمودن سرطان معده دارم😂😂💔)

گفته بود اگر اسپاسم معده (همون گرفتگی)باشه اگر حوله گرم بزاریم درد آروم تر میشه از اونجایی که هم تنبل هستم وهم دردم اجازه غلبه بر تنبلی رو نمی‌داد شکمم رو چسبوندم به پکیج😐🙈😂 یه ذره تو اون حالت موندم دیدم دارم دیگه میسوزم بی خیال حوله گرم و اینا شدم

گفتم بزار خودم رو سرگرم کنم شاید تلقین کردم که درد دارم😐 این شکلی دردش رو یادم میره و فیلم دانلود کردم خیلی وقت بود دنبال فرصت مناسب بود تا فیلم دکتر بنجامین کارسون رو ببینم زدم تو گوگل که ببینم ولی درد اجازه تمرکز رو فیلم رو هم ازم گرفته بود😔🥲

یه پتو برداشتم دورم کردم رفتم پذیرایی خودم رو مبل مچاله کردم که هر کی بیدار شد بیاد منو ببینه (نمیخواستم بیدار کنم کسی رو ، چون الکی نگران میشدن)

یهو حالت تهوع شدید شد رفتم دست شویی ولی هیچ خبری نبود فقط حس مزخرفش باهام بود دیگه خیلی بی جون و بی رمق شده بودم همونجا جلو در دست شویی نشستم زانوهام رو بقل کردم خوابم برده بود ولی انگار تو خواب با صدای بلند ناله میکردم که بابام بیدار شده بود دیده بود که منم فکر کرده بود دارم خواب بد میبینم☹ بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم (من عادت دارم شب ها هر جا که برسه بخوابم به خاطر همین نپرسید چرا اینجایی😀) منم دولا دولا رفتم رو مبل خوابیدم ولی دیگه طاقتم تموم شده بود بی صدا گریه میکردم (بابا سر یه موضوعی باهام یه ذره سرسنگین شده بود ) رفت به مامانم گفت که بیاد ببینه من چِم هست دوباره مامان اومد با عرق نعنا و قرص امپرازول و این دفعه چایی زیره😑 اما این دفعه پاسخگو نبودن به درد من فقط یه ذره آروم تر شده بودم ولی یه درد مبهم باهام بود به شکمم انگشتم می‌خورد میخواستم جیغ بزنم دیگه...

اگر تا الان منتظر آمپول و دکتر و بیمارستان بودید شرمنده چون همچنان زنده هستم راهی دکتر نشدم هنوز😂💪🏻🤦🏻‍♀️

ولی قول میدم اگه آخر این معده به بیمارستان ختم شد خاطره اش رو بزارم براتون💌

راستی تا الان فقط مقدمه بود ها😶😂

نوشتن این خاطره نصف و نیمه صرفا جهت این بود که از پزشکان محترم کانال راهنمایی بگیرم🙃

ممکنه راهنمایی کنید که چکار کنم؟مخصوصا وقتی درد هام شدید میشن؟

بحث دکتر رفتن رو متاسفانه تو خونه نمیتونم پیش بکشم فعلا ، هم به خاطر امتحاناتم و هم به خاطر یه سری دلایل دیگه🥲

نرگس🌱

خاطره یلدا جان

سلام اسمم یلداس چند باری خاطره نوشتم براتون

من ۲۶ سالمه و از زمان کرونا خودم و همسرم تزریقات یاد گرفتیم و سرم و آمپول داشته باشیم خودمون برای هم تزریق میکنیم توی خونه

بریم سراغ خاطره این دفعه من...

من مربی مهدکودک شدم یه چندباری کار سنگین کردم که منجر شد به گرفتی باسن و عضلات کمرم که اصلا نمیتونستم تکون بخورم یا راه برم نماز خوندن که جای خود به سختی می خوندم

همسرم دید اوضاع خیلی وخیمه گفت پاشو بریم دکتر فلانی که دکتر خانوادگی هستش و مارو میشناسه

گفتم من نمیام خودت برو شرح حال منو بده برام دارو بنویسه راستش از دکتر و امپول میترسم

اصلا فکر نمیکردم همسرم قبول کنه بدون من بره ولی رفت با خودم گفتم دکتر برام چندتا قرص مینوسه تمومه دیدم پیامک نسخه برام اومد باز کردم دیدم دوتا آمپول متوکاربامول و مسکن نوشته با چندتا قرص دیگه من صداشو درنیاوردم که دیدم

همسری اومد گفت بریم داروهاتو بگیریم بریم خونه اونم چیزی نگفت از داروها رفت داروخونه و اومد دارو هارو قایم کرد و گفت چندتا پماد و قرصه بریم خونه برات پماد بزنم و گرمش کنم استراحت کنی خوب میشی گفتم ممنون عزیزم

اومدیم خونه و من رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم تا درد کمرم آروم بگیره که صدای شکستن شیشه آمپولا اومد بعد چند دقیقه همسرم اومد و دید دراز کشیدم گفت آفرین عزیزم که بدون سر و صدا آماده شدی سه تا آمپول کوچولو داری بزنی خوب خوب میشی گفتم چرا سه تاس اصلا دکتر چرا بدون معاینه اینارو نوشت گفت اولا دکتر آشنامونه و تورو میشناسه خیلی لوسی و ازش میترسی اینارو داد زود خوب بشی دیگه دوما یه آمپول هارو باید دو طرف بزنی که زودتر گرفتگی عضله کمرت رفع بشه یکی هم مسکنه که دردت آروم بشه راحت بشی

خودش شلوارمو درست کرد و گفت اول اون مسکن رو بزنم یا اون دوتا رو؟گفتم چه فرقی میکنه بالاخره سه تارو باید بزنی دیگه😔😔

گفت باشه اول اون دوتا رو واست بزنم که آمپولاش بزرگه راحت بشی بعد این کوچیک رو میزنم

داشت پنبه میکشید که گفت آماده ای گفتم نه صبر کن که سریع زد درد آنچنانی نداشت و تموم شدگفتم فکر کنم دومیش دیگه گریه منو در بیاره گفت نه عزیزم من بلدم جوری میزنم که متوجه نشی دومی هم زد دردی نداشت ولی امان از سومی که انگار سرب داغ میریختن تو پای من که جیغم به هوا رفت گفت چیزی نیس عزیزم دردی نداره اینم که همونجور گریه میکردم گفتم بسه در بیار که گفت نمیشه عزیز من که چیزی نزدم هنوز یه کوچولو برگشتم دیدم هنوز نصفشم تزریق نکرده گفتم زود بزن تموم شه دیگه با گریه و تکون خوردن زیاد تموم شد بعدش دیگه با حوله داغ ماساژ داد تا دردش آروم شد

ولی جای اون دوتا درد میکنه و ورم داره کسی دلیلشو میدونه؟ممنون میشم جواب بدین

خاطره آیلین جان

خاطره برا دیشبه

چن دوز بود سرما خورده بودم من فکر کردم سرما خوردم چون با تاب خوابیدم شب اتاقمم خیلی سرد بود قبلش هم حموم رفته بودم

ولی سرماخوردگی نبود و از دوستم گرفته بودم

من گلو درد داشتم و سرم درد میکرد تا دیروز ظهر ک کل علائما اومد سراغم

حالیم شر بی پرشه شرم میومد با خانواده سر ی موضوعی بحثم شد دعوایی کردم 😂😂 آخرش هم قهر کردم رفتم تو اتاقم درو کلید کردم عماد داد زد جرعت داری بیا بیرون😒

بیاااااح🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕

ظهر دیگ اوفتادم نمیتونستم از جام تکون بخورم سردرد حال تهوع دل درد گوش درد گلو درد تب و لرز وووو...

انقدر سردم بود میلرزیدم حس میکردم الانه که یخ ببندم انگار تو قطب شمال بودم😵‍💫😵‍💫

چن ساعتی تحمل کردم

بعدش از اتاقم اومدم بیرون سروگوشی آب دادم ببینم کسی هست

(باهاشون قهر بودم)

کسی نبود بدو بدو با سه تا پتو رفتم جفت بخاری و پتوهارو انداختم رو سرم

مامانم پتوهارو کنار کشید

مامان:آیلین وژدانن چتههه . چرا انقدر مارو حرص میدی چرا با داداشت بحث میکنی . حرفی میزنه بگو چشم چرا لجبازی میکنی باهامون

_مامان ولم کن حالم خوب نیستن

مامان:هم چته

_سرما خوردم

دست گذاشت رو پیشونیم بعد لبشو گاز گرفت

:ه رولکم(روله ینی بچه)

_مامان بزار بخابممم

مامان دیگ رفت منم خوابیدم تا شب که بیدار شدم انقدرررر حالم بد شده بود رو ب موت بودم

مامانم زنگ زد ب بابام گفت بیا آیلین ببر دکتر حالش بده بابا گفت صبر کن عماد بیاد معاینش کنه مامان گفت میگه بدم از عماد میاد باهاش حرف نمیزنم

بابل گفت غلط کرده صبر کنه عماد بیاد

مامان گفت حالش بده تا صب گناه داره رولم

بابا دیگ قبول کرد ک بیاد

بابام رفته بود پیش دوستاش پاتوقشون قلیونیه😂هر شب اونجاعه

نیم ساعتی گذشت بابام نیومدمنم اعصابم از کجای دیگ خورد بود ب بابام زنگ زدم خوبش حرف زدم گفتم رفیقات مهم ترین اونم گفت آماده شو دارم میام

منم آماده شدم باز رفتم بخاریو بخل کردم تا چن دیقه بعد بابام زنگ زد گفت پایینم

منم رفتم پایین سوار ماشین شدم

تو ماشین باهام حرف زد من جوابش ندادم حوصله خودمم نداشتم آونم دید اعصابم خرابه دیگ حرفی نزد

رسیدیم بیمارستان ویزیت گرفتیم منتظر شدیم نوبتمون بیاد نشستم رو صندلی رو ب رو اتاق پزشک

مریض ک اومد بیرون عماد دیدم ضد حال خوردم دوس نداشتم عماد معاینم کنه 😒

اونم منو دید رو کرد اونور فکر کرده کیه اینجوری خودشو برا من میگیره😒😒

نوبتمون ک شد رفتیم تو بابا سلام علیک کرد خسته نباشید گفت من حتا سلامم ندادم نشستم رو صندلی کنارش

عماد:هم چته

_مر به تو چههه هاااا به تو چهههه تو کارتو انجام بده وظیفتو انجام بده سوال شخصی نپرس

عماد: خو منم گفتم چته مشکلت چیه

_اها ، سرما خوردم

عماد:خب سرما خوردی علائمتو بگو

علائممو گفتم

گفت دهنتو باز کن گلوتو نگا کنم دهنم یکم باز کردم گفت تو خونه خوب بلدی دهنو باز کنی زر بزنی الان بلد نیستی باز کن

_اصن باز نمیکنم

بابا گفت این کروناعه؟

عماد گفت کرونا نیست انفلانزا بدیه همه گرفتنش

_انشاالله توهم بگیریش بمیری

عماد:خدایا آیلین ب آرزوهاش برسون🤲

شرو کرد ب نوشتن نسخه

_میگممم

عماد هیچی نگفت

_میگمم امپول ندادی دیگ مطمعن باشم دیگ؟خودت دیگ میدونی نمیزنم که

هیچی نگفت نسخه رو نوشت کدو داد اومدیم بیرون من باز نشستم رو صندلی رو ب روییش جای دیگ نبود همه صندلیا پر بودن

بابا رفت داروهامو بگیره

باز چشم خورد ب چشش اخمی کرد و نگاشون برد ب کامپیوتر بود لپتاپ بود چی بود

ی ده دیقه ای گذشت آدما میومدن میرفتن منم زل زده بودم ب عماد خان ک هر چند دیقه یبار در اتاق باز می‌شد میدیدمش و تو دلم فوشش میدادم😒😒😒😒

بابا اومد دستمو گرفت رفتیم تزریقات

_بابا؟

بابا: سرم داری

پلاستیک داروهامو داد ب ی پرستار خانم

پرستار گفت برو دراز شو رو تخت

دراز شدم رو ی تخت بعد یکی دو دیقه اومد

بابام نبودش نمیدونم کجا بود

چهارتا امپول و ی سرم و انژیوکت و پد و اینا دستش بود🥲از شدت استرس و تب و لرز شدیدا میلرزیدم

گفت دمر شو اول امپولاتو بزنم

_امپول چی خدا لعنتت کنه عماد با چهارتا امپول خاستی حرصمو دراری جبران کنی

دختره گفت چهارتا نیست دوتاعه عزیزم زود دمر شو کار دارم وقت ندارم

عیبم میومد چیزی بگم از طرفی هم نمیتونستم خودم تسلیم بشم و آماده بشم امپول بخورم اونم امپولی ک عماد تجویز کرده باشه

چاره ای نداشتم تنها بودم عیبم میومد مخالفت کنم دم شدم شلوارمو یکم دادم پایین

دختره پد کشید. سمت راستمو برگشتم گفتم نمیتونم کمرمو گرفت دمرم کرد گفت عزیزم زود برگرد بزنم کااار دارمممم

برگشتم تختو چنگ زدم باز پد کشید باز برگشتم گفتم نمیتونم

دختره نفس عمیقی کشید معلوم بود داشت حرص میخورد فکر کردم رفت بابامو بیاره ولی رفت ی پرستار مرد آورد ی پسر جوون بود

دختره:نمیزاره بزنم براش

پسره:چرا

دختره:میترسه

پسره بمن گفت چن سالته گفتم ۱۶ گفت طبیعیه روزانه بیش از ۱۰۰ نفر پیر و جوون از امپول میترسن من سعی میکنم ارومشون کنم

این امپولت هم اصلاا درد نداره دمر شو بزنه برات شل کن نفس عمیق بکش هین تزریق تمومه اوکی؟

عیبم میومد معذب بودم دمر شدم

دختره باز پد کشید بااازم برگشتم

_نمیتونم دست خودم نیست

پسره امپول از دختره گرفت گفت دمر شو

دمر شدم منتظر بودم پد بکشه یهو نیدلو فرو کرد

_اییییییی چرا زدیی

دقیقا مث همین کلیپی ک تو کاناله کردم😂😂😂

ترزیق کرد درآورد جاشو یکم ماساژ داد زیاد درد نداشت

سمت مخالف پد کشید تا بخودم اومدم خاستم تکون بخورم نیدلو فرو کرد تزریق کرد جیغ زدم آروم تزریق میکرد خیلی درد داشت

منم فوش عماد میدادمو التماس میکردم ک دراره

درآورد یکم ماساژ داد گفت برگرد سرمتو بزنم

با چشای اشکی برگشتم

گفت استینتو بده بالا کت تنم بود نمیرفت بالا

مجبور شدم کتو درارم

کراپ تنم بود درآوردم میلرزیدم پسره کتمو انداخت روم

ازین کشا بست رو دستم گفت مشت کن

پد الکی کشید دستمو از تو دستش کشیدم بیرون دستمو گرفت گفت این دیگ واقعا درد نداره

_من دیگ به تو اعتمادی ندارم دوست عزیز

پسره:حق داری ولی امپوله اره واقعا درد داره و اینکه ممکنه تا چند روز جاش درد کنه ولی این فقد ی لحظس سه ثانیه

خلاصه با هزار بدبختی سرم وصل کرد و رفت

منم چشامو بستم خابم برد با صدای بابام بیدار شدم صدام میزد

همین پسره گفت نه بیدارش نکن بزار من سرمشو درارم بعد بیدارش کن نمیزاره تا ب خودم اومدم سرمو درآورد🫠😂 پنبه رو با چسبش فیکس کرد یکم فشار داد تشکر کردم با لبخند جواب داد بلند شدم کتم اوفتاد زنگ و جای امپوله ی درد بدی پیچید و پام با اون یکی دستم گرفتم باسنمو😂😂

بابا گفت کتت کثیف شد دیگ نپوشش کت خودشو درآورد گذاشت رو شونم داروهامو گرفت و رفتیم خونه

خلاصه که من امروز بیدار شدم یکمم جای امپوله درد میکرد و دستم تا مچ کبووود شده بود و حالم خیلی بهتر شده بود ینی قشنگ سرحال شدم

ولی هنوز با خانواده قهر عماد اومد تو اتاقم گفت خوبی بهتری جوابش ندادم 👀

خلاصه که همین

هر هفته مریضم😂

د پدرم درومده خودم د عیبم میاد پشت سر هم مریض میشم اگه بخابم هر هفته خاطره بگم کل کانال پر میشه از خاطره های من🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

کاش زودتر خوب شم و دیگ مریض نشم حداقل دو هفته استراحت کنم و از حال خوبم لذت ببرم🥲💔❤️‍🔥

ببخشید اگه اشتباه نوشتم و یا ناقص بود بعضی جاهاش تازه کیبردمو عوض کردم و هنوز نمیتونم روان باهاش تایپ کنم و از طرفی هم این کلمات پیشنهادی خودکار میان و ممکنه ی سری جاها متوجه نشین چی نوشته شده خلاصه که تقصیر من نیست تقصیر کیبورده😂❤️

خاطره نیروانا جان

ه اجبار همگی رفتم پیش یه تراپیست که رفیقای بابام،به بابا معرفی کرده بودن

خیلی خوش اخلاق بود!

رفتم همه چیو براش مطرح کردم با سوز تک ب تک تعریف میکردم،شروع کردم گریه کردن از پشت میزش بلند شد اومد کنارم بغلم کرد،دستامو گرفت نوازششون میکرد؛گریم شدت گرفت وسط گریه هام حس کردم نفسم بالا نمیاد(آسم بود)به سختی نفس میکشیدم سریعاً دوید برام آب اورد تشکر کردم جوابمو داد

بعد خوردن آب ینمه آروم شدم نفسم یذره بالا اومد،گفت آسم داری عزیزم؟گفتم اره؛تند تند پشت سرهم نفس میکشیدم خیلی بد بود قلبم درد میگرفت با هر نفسی ک میکشیدم،بزور خودمو آروم کردم

دید ینمه آروم شدم گفت خوشگلم برا امروز کافیه نیاز به دکتر داری،بریده بریده گفتم نه خوبم میتونین ادامه بدیم،گفت نه عزیزم باید بابا باباتون تماس بگیرم،گفتم هرطور راحتید

با بابا تماس گرفتن تا وقتی ک بابا اومد کلی باهم حرف زدیم تاکید کرد حتما یه سفرم برم برا روحیم،بهش عوکی دادم

بابا در زد اومد داخل!تراپیستم بلند شد سلام و احوال پرسی کردن بعد از احوال پرسیشون و تاکید اینکه ببرتم سفر

بابا: با اجازتون نیرونارو ببرم؛

تراپیست:بله حتما آقای دکتر،دخترتون نیاز آسمش عود کرده نیاز به دارو داره

بعداز تشکراتُ و....

بابا دستمو گرفت گفت:جانم قشنگم بابا تعریف کن چیشده،نفس نفس زنان و بزور گفتم

+هیچی بابا،آسمم باز عود کرده

بابا:اسپری رو نیوردی همرات فداتشم؟

+نه بابایی🥲

بابا:باشه سریع میریم خونه

رسیدم خونه بابا درو باز کرد رفت تو اتاقم اسپری ام و اورد

چند پاف ازش زدم تازه نفسم بالا اومد،اومدم داخل سلام دادم به همگی رفتم تو اتاقم

گفتم بشینم سر درسم شاید ینمه حوصله کردم درسمو بخونم و شایدم باز حضوری برم مدرسه(مجازی درس میخوندم و میخونم این مدت)ولی بازش نکردم

رفتم سراغ گوشی دیدم دوستام پیام دادن خوبی و دلتنگتیم و از این چیزا،جواب پیاماشونو دادم

رفتم اسپیلتو روشن کردن رفتم تو تختم اکسپلورو تا چند ساعت گشتم

بعدم رفتم پائین بشینم باخونواده ینمه از این حالت دربیام،رفتم پایین نجلا میوه اورد گفت

_پوست بکنم برات؟چی میخوری فداتشم؟

+مرسی ابجی خودم برمیدارم!

یه سیب برداشتم نصفشو خوردم،نصفشو گذاشتم!سعی کردم از اون حالت دربیام باز مثل قدیما شیطونی کنم،بگم بخندم،مزه بپرونم

ولی اصلا انگار نمیتونستم

رفتم بغل بابام لم دادم،بابایی سری قبل نبردیم سر خاک الان بریم؟

_باشه عزیزم بریم

همگی اماده شدیم بریم

وقتی رسیدیم حال هیچکی خوب نبود همه گریه و....

بعد از گریه های طولانی هوا داشت تاریک میشد بابا با یه صدای کلفت مردونه گفت:فداتشون شم کافیه بریم

هممون اماده رفتن شدیم رفتم تو ماشین بابا

بای صدای پر بغض گفت نیروان بیا جلو رفتم جلو،تو تمام مسیر هعی میپرسید خوبی؟میتونی نفس بکشی؟گفتم

+آره بابایی

رسیدیم خونه هرکی رفت سمت اتاقش برا عوض کردن لباسش

همه اومدن تو حال منم تو جمعشون بودم یه سکوت خاصی فضارو گرفته بود

باز اون حمله های شدید اسمی اومد سراغم نمیتونستم دیگه هیچ کاری انجام بدم بابا ب بدود بدو دویید اسپری رو اورد زدم بزام

داد زد نیما بدو هیدرو بیار نیما گفت

_باشه بابا چشم

نیما خیلی سریع پیش میرفت یه دقیقه نگذشته بود گفت بابا آمادس،داد دست نجلا امادش کرد

نجلا اومد رو مبل دمرم کرد،بابا اومد بالا سرم امادم کردم واردش کرد درد داشت ولی مگه آسمم اجازه میداد بگم درد دارم؟

تموم شد یه دقیقه استراحت کردم بابا اومد بغلم کرد گفت

بابا: تموم شد فداتشم،الان بهتری؟میتونی نفس بکشی؟

سر تکون دادم

بابا: خداروشکر

سرمو بوسید گفت الان مدرست مجازیه بهانت خداروشکر مدرسه نیست نجلا رو میگم مرخصی بگیره منم این هفته رو نمیرم مطب و بیمارستان خودمون باهم میریم شمال پیش دایی اینا باشه؟گفتم

+بابا میشه نریم🥲؟

بابا:نه خیر،لطفاااا

بابا:بریم لباساتو جمع کنیم باشه بابایی؟

+بریم

رفتیم چمدونمو بستم،به کمک بابا، گفتم میتونم بخابم گفت

_آره خوشگله بخاب

خابیدم صبح ساعت10 بیدار شدم ساعت 11بابا از بیمارستان اومد،نجلا هم خونه بود شبش با اونایی ک میرفتن مدرسه خداحافظی کردم،سه تایی راهی شدیم،همه چی خوب پیش میرفت ولی تو دل آبان هوای شمال یخ بودااا یخ تاپامو گذاشتم پایین از ماشین عطسه کردم.خلاصه رفتیم خونه دایی اینا بعد روبوسی و احوال پرسی بابا و دایی داشتن مکان پیدا میکردن که کجا بریم بگردیم(داییم دوقلو داره 5سالن و خب دیگه مدرسه نمیرن،خانومشون،و خودشون فیزیوتراپ هستن)خب دیگه چندین مکان کوک کردن که مثلا منو ببرن حال و هوام عوض شه🙂

منه بدبخت اون وسط هعی عطسه میکردم،سردردم گرفتم ولی دارویی مصرف نکردم؛شب شد شام کباب تابه ایی خوردیم طبق معمول نصف بقشاب بروز خوردم رفتم گرفتم خوابیدم،صبح ساعت9 نجلا بیدارم کرد اماده شم بیرم بیرون صبحونه رو هم بیرون خوردیم رفتیم تا توان داشتیم تو طبیعت گشتیم انگار داشت تاثیر میذاشت ذهنم خیلی اروم بودا،ولی سردم بود ابریزش بینیم شروع شد دیگه کم کم تب

کردم محل ندادم یه ساعت بعد حس کردم تو این سرما از گرمی دارم میسوزم التماسشون کردم بریم خونه بزور با نارضایتی جمع کردن بریم خونه،رسیدیم خونه داشتن مافیا بازی میکردن که خودمو شریک نکردم حال شریک شدن نداشتم،شب شد بازم غم عالم تلمبار شده بود رو من،رفتم حموم یه تیغ برداشتم تا تونستم خط خطی کردم بازومو(حولمو با خودم برده بودم) خونارو با اب شستم خیلی سوووختا،رفتم ینمه زیر دوش مث سگ میلریزدم سرمام خورده بودما دیگه زدم بیرون هنوز میلریزدم دیگه اسپیلت رو روشن کردن زدن رو بخاری لرزشم یکم کمتر شده بود خوابم برد بیدار شدم حس کردم نمیتونم آب دهنمو قورت بدم گریم گرفته بود نجلا رو با گریه صدا زدم براش توضیح دادم گفت فداتشم ایرادی نداره به بابامیگم معاینه میکنه دارو میده خوب میشی دورت بگردم، بابا و دایی اومدن بالا سرم بابا معاینم کرد سر تکون داد چیزیم نگفت مهر کرد دایی گفت داداش من میرم داروخونه بشین مواظب نیروان باش صدا زد مه لقا جان برای نیروانمون سوپ درست کن گفت چشم و

رفتتت،بابا گفت چند روزه اینجوری هستی گفتم از وقتی ک اومدیم اینجا(شاید بگین چرا اسمی از دوقلو ها نمیبره دوقلو ها یا خواب بودن یا کلاس)

بابا گفت خب فداتشم ایرادی نداره ینمه باید درد آمی پسیلین تحملی کنی عشقم

گفتم غلط کردم نمیخوام،زندایی و نجلا گفتن چیزی نیست از پسش برمیای تو خیلی قوی ای

داشتیم بحث میکردیم که صدای کلید انداختن اومد؛ دایی بود با کیسه ای پر از آمپول، گفتم دایی لطفا😭

اومد نزدیک ماچم کرد گفت تو خیلی قوی ایی این چیزی نیست

بابا سه تا رو جدا کرد گفت داداش زحمتش رو یا شما یا مه لقا جان بکشین(زندایی مه لقا خواهر شیری باباعه)

زندایی:دلشو ندارم داداش

دایی: خودم انجام میدم

نجلا:ببین عزیزم من بمیرم برات،تحملشون کن چیزی نیستن قولت میدم تو میتونی

بابا ماچم کرد درازکشید رو تخت بغلم کرد با گریه گفتم نمیخوام بغلم نکن بابا من مامانمو میخام😔

چیزی نگفت ولی بغض کرد

دایی:فداتشم آروم باش بیقرای نکن انقد الان هرکاری کنیم مامان بر نمیگرده

زندایی:فداتشم نیرونای عزیزم

نجلا:🙂💔

دایی گفت داداش، بابا لباسمو داد پایین محکم تر بغلم کرد گفتم آی دستم گفت ببخشید زندایی محکم پاهامو گرفت نجلا عادت داره هی فدام شه دیگه به لهجه شمالی یه چیزایی میگفت(تی بلا می سر)

یه چیز سرد رو حس کردم فاتحمو خوندم بابا رو سفت تر بغل کردم وارد شد جیغ زدم زندایی گفت عزیزم تموم شد ولی الکی میگفت

نجلا خیلی دیگه ضعیف شده بود رفتن بیرون گریه کنه

داشتم زار میزدم

بابا:بابایی نازِمن تموم،افرین تحملش کن

دایی:جان جان دایی تموم شد

در همین حین باز سردی پد رو حس کردم وای امی پسیلین بود جیغ میزدما دست و پا میزدم بابا هم هی میگفت افرین تحملش کن تموم شد عزیزم

تموم شد ولی وای مردددممممم

باز اون طرفم خیس شد داد زدم زنداییی مه لقا لطفا کمکم کن

زندایی:ببین عشقم اخریه تموم میشه

همین حین وارد شد دیگه بیشتر گریه کردم به هق هق افتادم زندایی ولم کرد رفت آب اورد

داد بزور خوردم

دایی:خرمایی جون عزیز قبلم تموم شدن(موهام خرماییِ از بچی وقتی میخاد ارومم کنه میگه خرمایی جون،عاشقشم>>>>>-

گفتم قهرم برین بیروننننن.زندایی رفت نجلا رو اروم کنه🤦🏽‍♀️

بابا گفت سرمت بزنم بعد بخوابم گفتم حتی بمیرم نمیزم گفت دست تو نیست دخترنازم،دیگه دلم میخواست خودمو خفه کنم هرچی دنبال رگ گشت تو دست راست پیدا نکردن اونو دایی رفت سمت دست چپ گفتم پشت دست بزنین پیدا نکردن منم سرم تو بغل بابا بود استین دست چپم رفت بالا تا به خودم اومدم دیدم دستمو دیدن ابرو رفت قشنگ شوکه شدن بابا خیلی عادت خوبی داره عصبی نمیشه دایی از عصبانیت قرمز شده بود بابا کلی صحبت کرد باباهام دایی هیچی نمیگفت تهش بابا گفت برا این کاری که باخودت کردی برات متاسفام منم مث سگ گریه میکردم دایی بغلم کرد پشتمو نوازش میکرد بابا هم آرومم کرد نجلام هنوز بیرون گریه میکرد! دایی گفت داداش دستشو بگیر وصل میکنیم همینجا براش وصل کردن یه چیزایی توش ریختن دایی داشت دست میبرد تو موهام بابا کاملا تو فکر بود خوابم برد بعدشم یادم نمیاد حتی یادم نمیاد کی سرم رو در اوردن

بعدشم اونایی ک میایین حرفای الکی میزنین میگین فیکه والا هیچکی وقت اضافه نداره خاطره فیک بنویسه،عزیزم اگه تو اذیتی نخون رد شو برو،بعدشم میگی چطور میشه مامانت شاغل بودن و هفتا بچه نگهداری کردن اولا مامانم نگهداری نکردن ما یا پیش مامانی و بابایی بودیم یا پرستار مارو نگهداشته مارو فقط چهار ماه تعطیلی مامان مدیرت میکرد

ولی بخدا من دروغی ندارم چرا باید دروغ بگم کی دلش میاد الکی الکی به مامانش سرطان بده یا بگه الکی مامانش فوت شده بقران ما هفت تا خواهر برادریم به خدا قسم مامانم هم معلم بود هم سر سرطان فوت شدم6ام دی دومین سالگردشونه😭💔

لعنت بهتون باحرفاتون،من درد میکشم مگه شمایین؟مگه شما دو ساله افسردگی گرفتین لعنتیا؟لعنت به انسان بودنتون با حرفاتون

و اونایی هم که میان انرژی مثبت میدن میان حرفای خوب میزنم واقعا عاشقشوم

تیچر مجید اسم مجازیت مجیده یا نه کلا اسم واقعیت مجیده؟

نیرونا🖤✨

خاطره سینا جان

خاطره تیچر مجید(ملقب به سیناجان)

این قسمت: مریضیه کوفتی!

چندروزی بود سرماخورده بودم و ازسرفه کلافه شده بودم.‌

به رضا گفتم معاینم کرد و گفت یدونه آمپول بزن زودخوب بشی.

گفتم نه حالِ درد کشیدن ندارم خوراکی بنویس.گفت خودت میدونی درد نداره یدونه بزنی سروکلت بازمیشه انقدم سرفه نمیکنی.چندوقته میبینم سرفه میکنی.

گفتم نه باقرص وشربت راحت ترم.

خلاصه رفت داروخانه وبایه کیسه پر دارو برگشت.

گفتم یاخدا! اینا برامنه؟

گفت نه هیچی دارونداریم توخونه گرفتم.

دوتا ورق قرص ویدونه شربت و یدونه اسپری ازکیسه آورد بیرون گفت اینابراتوئه.

گفتم اسپری برا چی؟

باباخوبم ازیناکه به آقاجون دادی برامن نوشتی؟!

گفت نه این اسپری رو به کودکانم میدم نترس .خیلی سینت خس خس میکنه اینومصرف کنی سرفه هاتم بهترمیشه.

داشت توضیح میداد این ۸ساعتیه این ۱۲ ساعتی اینو باید شب هابخوری و....

همینجورکه داشت توضیح میداد درپوش اسپری رو برداشتم زدم عملا همش رفت توهواگفت بده به من چیکارمیکنی روشو بخون بعدبزن.از دستم گرفت گفت اول تکونش بده یدونه پاف زد تو هوا وگفت

یه بازدم عمیق بکش ،دهنتو بازکن لباتودورش جمع کن .خوبه.

وقتی پاف زدم سریع دهنتوبازنکن یه دم عمیق بکش بعد چندثانیه صبرکن،

اسپری رو زد ازدهنم خارج کرد گفت حالا چندثانیه نفستوحبس کن...خوبه تمومه.

فهمیدی چیشد؟

گفتم آره حله.

زیاد نزنیا مجید.

_باش.

توضیحاتوکه داد گفت دهنتوبشور.داروهاتم به موقع بخور.

خلاصه دو روز اول داروهارو تقریبا دقیق مصرف کردم.

واقعاخوب شده بودم. سرفه هام خیلی کم شده بود و ولش کردم.

از یه طرفم سخته برام رعایت کردن وسرتایم داروخوردن منم بیخیالش شدم.حالمم خوب بود.

گذشت و یه اتفاقی افتاد و سریه موضوعی یه حرفی از یکی ازعزیزام شنیدم که حقیقتش خیلی اعصابم ریخت بهم.

فکرو استرس آینده زندگی عادیمو مختل کرده بود.شباتاصبح به آینده فکرمیکردم و عملا خواب وخوراک درست نداشتم.

چند روزی با دپرسی وحال بد طی شد تااینکه حس کردم علائمم داره برمیگرده ولی زیاداهمیت ندادم.

گذشت وامتحان تربیت بدنی داشتم اونم چه تستی! دو !

خداشاهده 15 دور مارو دورِ ورزشگاه دوئوند سینم میسوخت بخاطرنمره تحمل کردم!

تاتموم شد حس کردم درست نمیتونم نفس بکشم.

سرفه میکردم بچه هانگرانم شدند برام آب آوردند انقدرسرفه کردم حس کردم هرچی خوردمو میخوام بالابیارم خودم وگذاشتم توسرویس بهداشتی دیدم نه خبری نیست‌.

یکم که گذشت وبهتر شدم به استادگفتم خدایی استادکمتر از20به من بدی معدلم برای واحدعمومی بیاد پایین بی معرفتیه!

گفت 10بهت میدم که یادبگیری وقتی مریضی نمیتونی بدوئی زودتر بگی!(شوخی آبکی ).

خلاصه گذشت و عصرش بایدمیرفتم سرکار!

ناهارنخورده ساعت ۳خودمو ازدانشگاه رسوندم آموزشگاه و از بخت خوبم سر دوتا کلاس اولم باید گرامر وریدینگ درس میدادم.

گرامر وریدینگ درس دادن هم اینجوریه که یه تایم زیادی بایدخودم حرف بزنم توضیح بدم.هیچ جوره نمیتونستم بسپارم به خودشون کارکنند!

جونم براتون بگه سرویس شدم! شب رسیدم خونه صداندشتم و تک وتوک سرفه هم میکردم.

سرسفره شام ،گفتن براچی اینجوری؟

گفتم چیزی نیست سرکلاس زیادحرف زدم.مامان گفت مگه چقدر بهت حقوق میدند که انقدر انرژی میذاری برای بچه های مردم هان؟؟!! گفتم ول کن مامان حوصله ندارم.گفت توکِی حوصله داری داری که الان نداری!؟؟ وشروع کرد عین چی رو مخ ما راه رفتن،گفتم ولم کن مامان اصن این شامم نمیخورم تواین خونه دودقه اومدیم آرامش داشته باشیم نمیذاری که و پاشدم رفتم تواتاقم.

دو دقیقه بعدش بابا اومد تواتاق بشقاب غذامو بایه شربت گذاشت رومیز گفت شربتو غرغره کن گلوت بهترمیشه.

اصلا حالم خوب نبود به زور شربت وکلداکس خوابم برد!

صبحش بیدار شدم خیلی بدترشده بودم

سرفه های خلطیه بد!یجوری سرفه میکردم کل قفسه سینم تیرمیکشید ودرد میگرفت.

دماغم گرفته بود بیحال بودم هیچ جوره نمیتونستم ازتخت بلندشم! کلداکسم دیگه تاثیرنداشت.

اصلا قصدنداشتم به دکتر نگم چون واقعا یچیزی بود شبیه کرونا! نمیتونستم خودم باخود درمانی، درمانش کنم.انگار سرماخوردگی عادی نبود

ولی شب قبلش شیفت بود ومیدونستم تا12ظهرازاتاقش نمیادبیرون

سرم توکتابام بود سرفه گرفتم دماغم که گرفته بود نمیتونستم ازدماغ نفس بکشم. برای چندثانیه حس کردم این خلطا جلوی حلقمو گرفته حس خفگی کردم انگار هم دهنم وهم دماغم مسدود شده بود!

بلندبلند شروع کردم به سرفه ودوئیدم سمت روشویی!

رضا گرخیده و باچشمای قرمز اومد بیرون گفت کیه اینجوری سرفه میکنه؟!مجید!!!

از شر خلطا که راحت شدم اومدم بیرون گفتم خوبم!

گفت چند روزه مریضی تو !؟مگه نخوردی دارو هاتو؟خوب نشدی!؟

گفتم ده روزه مریضم(سرفه سرفه)

ده روزه مریضی؟!دارو هاتو خوردی؟سرم وتکون دادم.(آره)

(سرفه)( تاحالاسرفه کردین کل سینتون تیربکشه؟ من برای covid19 هم همچین دردی رو نکشیدم به مولا)

دست کشید روشونم گفت بشین مامان دوئید آب جوش عسل بهم داد هرچی داروداشتیم ردیف کرد!

آب عسلو خوردم برای چندثانیه سرفه نکردم

آبسلانگ و آورد سمت دهنم،

باز کردم دهنمو حلقمو دوثانیه نگاه کرد وانداختش کنار دوباره به سرفه افتادم.

استتوسکوپ و کرد توگوشش گذاشت پشتم سرفه میکردم.نیم زیپمو باز کرد گوشی و گذاشت روسینم گفت نفس عمیق بکش.سعیمو کردم ولی خودم میفهمیدم سینم خس خس میکنه.

گفت یه ویزیت متخصص بایدبشی تست اسپیرومتری بدی من ببینم چخبره براچی هردفعه بایداینجوری مریض بشی.

گفتم رضا ول کن توروخدا‌.

گفت من این تکیه کلامِ ول کن رو ازتوبگیرم بسه.

ول کن ول کن چیو ول کنم؟

تبم کردی؟

_نه نمیدونم.

بدن درد؟نه فقط بیحالم‌

یه نگاه به داروهاکرد چشمش خورد به داروقبلیام.ورقای کپسول وآورد بیرون گفت ۳تاشو خوردی !

ازین یکی یدونه خوردی!مگه من نگفتم تاآخرش بخور؟(فکرمیکردم بیشترخوردم😅)

گفتم بابا خوب شده بودم نخوردم دیگه.امتحان تربیت بدنی داشتم دوئیدم حالم بدترشد اگه نه خوب شده بودم.

گفت غلط کردی که بهترشدی و نخوردی!

دوتا دونه کپسول خوردی میگی خوب شدم!؟

اونوقت که میگم آمپول بزن میگی خوراکی بنویس باید شعور استفاده از داروخوراکیم داشته باشی‌.

گفتم اوکی هرکی مریضه بیشعورم هست عجب!

هیچی جوابم نداد‌.

به مامان گفت تئوفیلین جی داریم؟تازه خریدم.

مامان پاشد آورد گفت اینو هر ۸ساعت یه قاشق بایدبخوری‌.مجیداینجارونگاه کن روش نوشتم هر ۸ساعت یه قاشق فهمیدی؟

سرم وتکون دادم.(سرفه سرفه)

قاشق عسلی رو از تولیوان آب جوش آورد بیرون یکم از شربتوریخت توقاشق نگاه به ساعت کرد گفت ۸ساعت دیگه یه قاشق دیگه وعین بچه ها شربت وریخت توحلقم.

رفت توآشپزخونه با یدونه سرنگ و آمپول بزرگ دستش برگشت. رویِ حرف زدن نداشتم .پوسته سرنگ وبازکرد و شیشه آمپولو شکست وبدون سوزن دارو رو کشید تو سرنگ.رنگش عین آب آلبالو بود همونقدر قرمز. سوزن و درپوششو وصل کرد به سرنگ بهم گفت بخواب.گفتم چیه؟مامان گفت برای اینکه بیحالی اینوبزنی جون میگیری .

یچی بود ازهمین خونواده B ها احتمالا B12 روشونتونستم بخونم.

رضا باچهرش اشاره کرد بخواب.

یه نگاه به مامان کردم خودش پاشد رفت. خوابیدم یه طرف شلوارولباس زیرمو کشیدپایین دورانی پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش. واقعااا درد داشت خیلی پام درد گرفت .بیشتر از آمپولای دیگه طولش داد خیلی آروم تزریق میکرد و همزمان که تزریق میکرد دردم میومد.گفتم بسه رضا مُردم بکش بیرون. گفت تمومه وچندثانیه بعدش کشید بیرون. رضا مردم قشنگ خیلی بدکوفتی بود.باپنبه یکم جاشو تکون داد شلوارموکشید بالا یه نگاه بهم کرد باخنده گفت خوبی؟گفتم این چه کوفتی بود.گفت خوب میشی یادت میره. سرنگشم ازین آبیانبود .

ازین سفیدگنده ها که خیلی دردمیاد.

گفت عصر میرم برات دارو میخرم

فعلا همین شربت و فقط بخور.دارودیگه نخور.

یذره لنگ میزدم ولی چندساعت بعدش یکم حس میکردم سرحالترم ولی بازم سرفه هام ادامه داشت.

یه دیگ سوپ خوردم انقدر که دلم دردگرفت!تاوقتی سوپ رومیخوردم خوب بودم سرفه نمیکردم دماغمم بازبود!

گذشت وچندساعت بعدش بابدبختی وحال بدی داشتم درس میخوندم رضا بایه کیسه دارو اومد در اتاق گفت آماده شو من آمپولتو بزنم!گفتم هان؟

بابا همینم که زدم جاش درد میکنه چندتا آمپول بزنم!؟

گفت عفونت کرده ریه ات باایناخوب نمیشی که باید دگزا بزنی‌.

گفتم من دگزا نمیزنم ولم کن رضا گفت تونباید بزنی من میزنم بهت!

میگم سینت عفونت داره خجالت بکش متولد چندی تو؟۴سال ۵ سال دیگه سی سالت میشه. آماده شو.

کتشو درآورد نشست شیشه هارو شکست و دارو رو کشید تو دوتاسرنگ و انداختشون روکتش.گفتم اون یکی دیگه چیه!؟

گفت بتامتازون ال آ.

گفتم چخبره!

یه نگاه به کیسه انداخت گفت پدالکلیش کو!پاشد رفت بیرون تواین فاصله همینطور که اشهدمومیخوندم سریع یدونه عکس از سرنگا گرفتم فرستادم برا بهنام که گذاشت توچنل😂

تا اومد گوشیو گذاشتم کنار گفت بکش پایین دیگه،نگاه میکنی!؟

گفت من سفت میشم.گفت چی؟ دارو سفت میشه؟

گفتم نه خودم!باخنده گفت باشه حواسم هست یواش میزنم.

دوطرفمو کشید پایین پنبه کشید

دگزا رو زد. خدایی درد داشت ولی قابل تحمل بود .کشید بیرون سریع اونطرفمو پنبه کشید از ترس درد قبلی ناخودآگاه پنبه رو که کشید بدنمو منقبض کردم.گفت شل کن مجید نزدم هنوز نفس عمیق بکش و در عرض چندثانیه آمپولو وارد کرد وکشید بیرون بتامتازون درد نداشت.

دستمو بردم پشتم لباسموکشیدم بالا گفت یکم همینجوری بمون بعد پاشو گفتم نه خوبم.

پاشدم دیدم واااای تازه درد دگزاهه خودشو نشون داد .دگزا اینجوریه که بعد تزریق تازه پای آدم دردمیگیره!

یه آخ گفتم گفت برای همین میگم بخواب. کیسه دارو رو آورد نزدیک گفت قرص جوشان اُسلیت روزی یدونه میخوری. بالحن بچگونه گفت باطعم توت فرنگی!

اسپری بینی هر ۱۲ ساعت یدونه پاف میزنی.

شربتم که قرار شد هر ۸ ساعت بخوری.

اوکی؟ روش نوشتم دقیق مصرف کن.

این ورق قرصو تااخرمیخوری شبی یکی.

درست میخوری یاخودم تایمر بذارم؟گفتم باشه بچه که نیستم رضا...

بالحن تهدید آمیز گفت درست مصرف کن که خوب بشی.

ریت عفونت داره خلط زرد بالامیاری نمیفهمی؟

اگه درست نمیخوری مجید خودم پیگیری کنم؟

گفتم باشه داداش میخورم آخه براچی نخورم.بخدا اونروز خوب شده بودم که نخوردم.

یکم چشماشو گرد کرد😂 گفت

فردا رو همین الان زنگ بزن مرخصی بگیر نمیذارم بری سرکار بدترمیشی بری درس بدی. بچه ها مردمم گناه دارند کوچیکن مریضشون میکنی.

گفتم فرداکلاس ندارم که وورکشاپ دارم. مدیرگفته برم برای معلم تازه کارها تدریس کنم دوساعت بیشتر کارم طول نمیکشه. گفت باشه هرچی من نمیدونم انقدر به گلوت فشارنیار تاخوب نشدی.

نمیتونی درس بدی بااین سرفه هات.

اصلا مگه شبش یلدا نیست!؟ چه منطقیه مدیرت داره!؟!یذره کلاس بذار برای صاحاب کارت انقدر دردسترس نباش!

گفتم باش که دیگه ول کنه.

_به عنوان پی نوشت بگم :بچه ها خیلی مراقب خودتون باشید. من نمیدونم چه ویروس کوفتی ایه که من گرفتم رضاکه میگه آنفولانزاس ؛ولی اینم بهتون بگم که اعصاب خودتونو برای هیچی وپوچی خوردنکنید، استرس، اعصاب خوردی، ناراحتی وفکروغم وغصه عامل هرمریضیه!قشنگ آدمو از پامیندازه کل سیستم ایمنیه بدن رو مختل میکنه اینو واقعا تجربش کردم.

کامنتاتون رو خوندم بچه ها کامل خوب نشدم ولی دگزارو که زدم یکم بهترم!

یعنی انقدر آمپول بخوری آخرش بیای بگی یکم بهترم!!!! عجیب بد ویروسیه. فقط استراحت میخوادو یه خیال آسوده!

خیلی مراقب باشید.

مرسی ازتون که کامنت گذاشتین باعث خوشحالیمه که رفقای مجازیه بامعرفتی‌مثل شماهادارم❤️ 🙌

امیدوارم صدام باز بشه تدریس فردام همونجوری که میخوام بشه.

راستی!

Happy Yalda night in advance!

والبته

2025🥳

خوش بگذره.

مرسی که خوندین. تیچرمجید

1:30 a.m

خاطره نورا جان

سلاام خدمت همگی امیدوارم ایام به کامتون باشه

من نورام (مستعار) ۲۱ سالمه

از وقتی یادمه خاطراتتو میخوندم😂فک کنم حدودا ۹ سالی هس با وبلاگ اشنا شدم الانم که دیگ کانال😅 ولی خب همیشه خاموش بودم دیگ الان روشن شدم

خب یه توضیح درباره خودم

من سال اخر پرستاریم یکی از دانشگاه های تهرانم🥲و همزمان دارم واسه ارشد میخونم رقیب جناب امیرعلی 😁یه خواهر دارم که معلم ریاضیه و شوهر کردو رفته

مامانم که خونه داره

خوابگاهی هستم ولی تهرانی هستیم😅

خب خاطره من برمیگرده به همین دوماه پیش

یک هفته ای بود حالم داغون بود متاسفانه رعایت نمیکنم زیاد ت بیمارستان، ماسک نمیزنم( ینی نفسم بالا نمیاد وقتی ماسک میزنم)اقا من یه ویروس وحشتناک گرفتم

طوری که تب بالا ضعف و بدن درد حالت تهوع که نمیتونستم چیزی بخورم اصلا

هر کاری میخاستم بکنم کارورزیامو بپیچونم نشد که بشه😔 خلاصه یه روزو اون وسطا به هد نرس گفتم خانم محمدی من نمیتونم حالم بده فردا بی زحمت برام مهر بزنین من نیام🥲

(یه توضیح بدم ؛بچه ها سال اخر ما اینطوریه که مثل پرسنل وارد بخش میشیم و مسئولیت ما به عهده هدنرسه و عملا دیگ با دانشگاه کاری نداریم)خلاصه محمدی که دلش سوخت به حالم، اکی داد ولی من همون روزم جون دادم تا شیفتم تموم شه

پرستاری که باهاش کار میکردم که اتفاقا خانوم بسیار خوبیم بود البته بنظرم خوبی از من بود چون اینقد کارشو میکردم عملا اون فقط نشسته بود من کل مریضاشو کاور میکردم باهام خوب بود🫠 دید حالم خوب نیس

گفت اخر تایم کارتو کردی بیا یه ذره دارو بهت بزنم اینا من ناخوداگاه رنگم پرید به من من افتادم😂 گفتم نه مرسی من خوبم فردا استراحت میکنم خوب میشم ولی مگه ول میکرد

دیگ گذشتو دیدم ساعت نزدیک ۱۲ بود با سه امپول اومد پیشم گفت حالا که نمیذاری بهت دارو بزنم بیا اینا رو بگیر رفتی خوابگاه بده بچه ها واست بزنن😭 کتورولاک و اپوتل و نوروبیون

خلاصه تشکر کردم و شیفتمو تموم شدو

رفتم نمازخونه نمازمو خوندم یه ذره دراز کشیدم تا سرویسم بیاد

رسیدم خوابگاه تا ساعت ۵ تخت خوابیدم

۵ بیدار شدم برم سر درس و مشقم😣 که دیدم اصلا بخامم نمیتونم پاشم😭 بدن درد خیلی اذیتم میکرد

اونروز هم اتاقیام نبودن

زنگ زد به دوست خودم گفتم شیدا یه زحمت میتونی غذامو بگیری برام حالم خوب نیس🥲

چند مین بعد با غذا اومد پیشم من ت خواب بیداری بودم🤕 یهو دیدم تکونم میده

نورا پاشو پاشو داری میسوزی ت تب بدبخت

بابا ولم کن بزار بخابم

پاشو ببینم ینی چی

پاشو بریم یکی از بچه های انترن ببیننت

نمیخامم خوبم بخدا

دید من راضی بشو نیستم گفت دارو چی داری

چیزی خوردی قرصی؟

بهش توضیح دادم ماجرای امروزو رفتم کیفمو اورد امپولارو برداشت

دیدم داره میره

کجا میری

میرم گارو و یه نرمال سالین بیارم از اتاقم اینا بزنم بهت

منم بغض کردم

شیدا ت روخدا من خوبم ببین سرحالم

هیچیم نیس بخدا😭

گفت ساکت شو داری میمیری بدبخت

گفتم خودم میرم دکتر

شاید قرصی چیزی بهم داد

گفت ت اگه میخاستی دکتر بری تا الان رفته بودی

من دست دانشجو جماعت رگ نمیدم😂

اینو که گفتم حرصش دراومدحالیت میکنم تا چند دقیقه دیگ وایسا😂

خلاصه این رفتو چند مین دیگ با دم دستگاه یه دخترخانوم تقریبا ۳۰ ساله اومد تو اتاق

انگار هم اتاقیش بود تا حالا ندیده بودمش

تازه اومد بود خوابگاه از بچه های ارشد بود❤️

دیگ بلند شدم نشستم گفتم یاخدا چرا لشکر کشی میکنی شیدا😭

گفت والا دیگ همه خوابگاه میدونن از ت بدرگ تر نداررریم(قبلا چندباری بچه ها رگ گرفته بودن ازم اینطوری بود هر کی میومد یه امتحانی میکرد نمیتونست به شدت بدرگم و یه از مهم ترین دلیلاش اینه مریض میشم خیلی خیلی کم غذا مایعات میخورم)

شیدا گفت ریحانه ۲ سال ای سیو کار کرده دیگ اگه این نتونه ازت رگ بگیره واقعا محاله

هیچی من دیگ بغض کرده بودم رفته بودم زیر پتو خودمو جمع کرده بودم

بچه هام دوتایی داشتن امپولارو میشکوندم میرختن ت سرم😭

صدای شکستن و کشیدنش ت سرنگ حالمو داشت بهم میزد

شیدا :نورا یه عضلانی هم داری نوروبیون

من:نه بابا پرستاره هر چی دم دستتش بود داده

کی گفته باید همرو بزنم

همین دوتام بزنم ت سرم خیلیه😞

اقا دیگ بچه ها چوب لباسی اوردن سرم هواگیری کردن اومدن سمت من🥹

حالا من شروع کرد

ریحانه توروخدا😭

بیین من خیلی میترسم خب

خیلیم بدرگم خب

بیچاره با حوصله گوش میکرد

گفت بخدا من واقعا بلدم نترس سریع ازت رگ میگیرم🥲

گارو بست رو بازوم

از شیدا پنبه گرفت کشید انژیوکت ابی اورده بود با بسم الله برد تو

اقا این برد ت انژیوکت بی صاحاب

اشکام از گوشه چشمام ریخت🥲ناخوداگاه بوداا🤕

گفت خون نمیده نورا

یه ذره تحمل کن بزار عقب جلوش کنم یه ذره

اروم باش😭

بیچاره یه ذره اینور اونورش کرد دید نمیده (من اینقد میترسم تا میزنه رگ فرار میکنه اصطلاحا از زیر دست)

گفت ببخشید کشید بیرون😭

گفت چاره ای نداریم نمیخاستم اول برم سراغ پشت دستت گفتم یه ترای کنم شاید اکی شه که انگار باید بریم همون پشت دست😭

عجیب بود حتی رگای پشت دستم معلوم نبود

گفتم توروخدا اول مطمن شو بعد بزن

گفت نورا خودت ماشالله میدونی خودت نگا کن ببینی اصلا رگی وجود دارع😭

راس میگف خیلی عمقی بود

گفت یه ذره تحمل کن بزار از رو استخوان مچ دستت بگیرم این رگت خیلی خوبه😭

(من تنها جایی که همیشه جوابمه همونجاس)

دیگ من خیلی کلافه شدم بودم هعی میگفتم نمیخام توروخدا😭

ریحانه شیدا رو صدا کرد

شیدا یه لحظه دستشو محکم بگیر

من اینو سریع برنم😭 با اسکالپ هم میزنم کمتر اذیت شی( ولی بنظرم اسکالپ بیشتر درد داره)

حالا من افتاده بودم رو التماس

بچه ها ول کنین میرم اورژانس بیمارستان بغلمون

میگفتن نمیشه سرم که ست شده که وصل نمیکنن بهت اینم حیف میشه

خلاصه در طی یک عملیات ناجوانمردانه زد ت رگ رو مچ دست بالای انگشت شستم🥲

عجیب درد داره اونجا

یه ذره رفتم زیر پتو گریه کردم

بچه ها سرم وصل کردن

عذر خواهی کردن اذیت شدم رفت ریحانه

منم به رسم ادب بر خلاف میل باطنیم تشکر کردم

شیدا موند پیشم گفتم گمشو از اتاقم بیرون برقم خاموش کن🤣

گفت با من درست حرف بزنا از کولی بازیات فیلم گرفتم🙄🙄🙄

ینی اینو که گفت دیووونه شدم میخاستم پاشم گفت اروم باش نورا بخدا سرم درمیاداا

گفتم گمشو بیرون دیگ با منم حرف نزن😭

خلاصه برق خاموش کردو رفت گفت تموم شد زنگ بزن بیام افش کنم

من دوباره خوابیدم

بیدار شدم دیدم سرمم تموم شد

پاشدم با یه دستمال کاغذی نگه داشتم کشیدمش بیرون

نیم ساعت بعدش دیدم شیدا اومد با یه دیگ سوپ مرغ😍 ذوق زده شدم

واقعا خودم توان نداشتم چیزی بپزم

شنیسل دانشگاه هم خوردن ندارع😣

بیشعور اخرش اومده میگه نوروبیونتو بزنم

گفت شیدا دوس داری دوستیمون ادامه دار شه گفت تقریبا😂

گفتم پس دیگ منو یاد اون کوفتی ننداز

من ت عمرم یه بار عضلانی زدم( البته ب جز واکسن که تو عضله دلتوئید میزنن)اونم خیلی کوچولو بودم نفهمیدم چطوری خوردم

اینم از اولین خاطره من

زیاد حال و وقت نوشتن ندارم بچه ها

خاطرات هم فقط سرمه

اصلا عضلانی نمیزنم🤣

همیشه دوس داشتم یه بار خاطره بنویسم ببینم چطوریاس😁 که دیگ تجربش کردم

پ.ن.بچه ها برام بسیار دعا کنین یه برهه از زندگیم که خیلی سخت داره میگذره بهم ،دعا کنین زود تموم شه اینروزام

شب یلداتون هم مبارک باشه پیش پیش

(اخ ت شب یلدا منی هم نداریم واسش بخونیم🤣)

منتظر کامنت هاتون هستم❤️

یاعلی❤️

خاطره سارا جان

سلام سارام

تقریبن فکنم همه بشناسنم ولی برا اون عده هم ک نمیشناسن ۱۵ سالمه ۶ ۷ ساله ک والیبال کار میکنم و اینکههه از قدیمیای کانالم۴ ۵ ساله تو کانالم و ۳ سالی هس تو گپ بودم (الان نیستم ب دلایل خیلی خوبی😁)اون اوایل ۳ ۴ تا خاطره گذاشته بودم

خب ک اونایی ک میشناسنم میدونن ک کوتاهه قدم یکم😪😂از کوچیکی خیلی رفتم دکتر متخصص(غدد و متابولیسم) برا قدم و بعد چندین سال هیچ کاری برام نکرد و اخرش گف ژنتیکیه دیگه نیارینش😂☺️و چون منم ژنشو دارم دیگه نرفتم چن وقت پیش تو خاطرات یکی از دخترا بم گف برو متخصص تغذیه ولی دیگه من اون موقع بیخیال قد بودم🥴ی روز همینطوری ب مامانم گفتم فرداش گف بریم😣رفتیم چنتا قرص داد برا بار دوم دیروز عصر رفتم امپول داد اما امپول رشد نبودن ۴تا امپول ویتامینB بود گف برا رشد نیس ولی صفه رشد رو نمیدونم چیچیو تحریک میکنه نزدیک ۷ ۸ سالی هس درد امپول نکشیده بودم و اصن فک میکردم نمیترسم😂🫠البته دیگه ترسی ازش ندارم[چون مدت ها بود نزده بودم و نمیدونم چیشد ک دیگه نترسیدم] فقط استرس دردشو داشتم ک میتونم تحملش کنم یا نه بهرحال نزدنش از زدنش خیلی بهتر بود😁👻امپولارو باید هفته یکیشو میزدم برا ۱ماه بودن اومدیم خونه گف یکیو الان بزنم پریدم تو اتاقم خودمو سرگرم کتاب کردم از استرسم کم شه🙂😂یکی دوساعت بعدش مامانم صدام زد برم بزنه برام دوباره استرس گرفتم بیشتر چون مامانم میخواست بزنه خجالت میکشیدم سروصدا کنم اگه درمونگاه یا بیمارستان بود کسیو نمیشناختم سقفشو میاوردم پایین تحمل درد رو ندارم😁دوزپسرم گف اگه دلت نمیخاد بیام دنبالت بریم بیمارستان(خانوادم جز بابام خبردارن) قبول نکردم حوصله نداشتم مامانم غر بزنه وقتی خودم هستم این موقع از شب چرا برم بیمارستان اومد تو اتاق امپولو بزنه[😖] دوس نداشتم بگم استرسشو دارم دراز کشیدم هیچی نمیگفتم فقط از رو خجالتم😿اولش درد خیلی زیادی نداشت تحملش کردم اخراش بود دیگه دردش داشت زیاد میشد ک با گدرت مث بمب ترکیدم☺️😂😎دراوردش بدجور درد داشت ی پام سنگین شده بود میترسیدم تکون بدم درد بیاد😞💔😂بعد چن دیقه بلند شدم برا اینکه امپولو زده بودم دق دل داشتم رفتم رو دوسپسر خالی کردم گرفتم خوابیدم جاش درد میکرد تا صب انگار تو خوابو بیداری بودم ک ب طرف چپ نخوابم یدفه دردم بیاد🥴😂

تا هفته دیگه خدافظ<هفته هام ادامه دارن>😪🖐🫀