سلام به همگی
امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه...❤️
من دریا هستم
و این دومین خاطره ای هست که مینویسم.
اول بابت لطف و محبت و نظرات زیباتون نسب به خاطره قبلی، بسیار متشکرم❤️
ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید،
نظراتتون انرژی به من داد برای نوشتن خاطره ای دیگر...😁
این خاطره ای که الان میخوام بنویسم ، مربوط میشه به آبان ماه امسال و یک تولد پر ماجرا...
پانزدهم آبان تولد فرهاد بود ، فرهاد یکی از عمو های منه که مدتیه برای کار و تحصیل تهران زندگی میکنه
به خاطر مشغله های کاری زیادی که داشت مدت طولانی بود، نتونسته بود بهمون سر بزنه و به قول بابا خودش رو خفه کرده با بیمارستان و طرح و مقاله و مریض و...
این اواخر حتی زنگ هم نمیزد و با یه پیامک من خوبم شما همگی خوبید؟ فقط میفهمیدیم که زندست😐
از اونجایی که من خیلی فرهاد رو دوست دارم و تهه دلم شور میزد که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه و باید مطمئن میشدم از حالش و همچنین دلم نمیومد تولد امسالش رو تنها باشه تصمیم گرفتم با بچه ها هماهنگ کنیم و بریم تهران سوپرایزش کنیم و زود برگردیم😂.
(بچه ها که میگم منظورم تقریبا همه ی نوه های خانواده پدری و چند تا دیگه از عمو و عمه هام هستن)
چند روز قبل از تولد یه گروه توی تلگرام تشکیل دادم به اسم Farhad's Birthday Planners
و همه رو عضو کردم بجز فرهاد،
با کلی مشورت و هماهنگی و وسطش کلی بحث و دعوا😂، قرار شد ۱۶ نفری ، یک روزه بریم تهران و برگردیم(تعجب نکنید خیلی گروه پایه ای هستن بچه ها ، فقط کافیه ایده بهشون بدی تا تهه خط خودشون میرن😂)
پانزدهم میشد سه شنبه و من از شانس خوبم اون روز رو کلاس نداشتم بقیه هم یا غیبت میکردن یا مرخصی میگرفتن یا کاری نداشتن.
قرار شد دوشنبه بعد از کلاس من ساعت ۲ و نیم ظهر که بقیه هم کار هاشونو کرده باشند ، راه بیوفتیم و شب برسیم تهران ، فرهاد رو سوپرایز کنیم ، تا سه شنبه ظهر بمونیم و دوباره برگردیم و شب برسیم خونه.
شب قبل از اینکه راه بیوفتیم حامد(یکی دیگه از عمو هام)
زنگ زد به بابا و میخواست ببینه پروا هم باهامون میاد یا نه
بابا اولش گوشی رو گذاشت رو اسپیکر و به شوخی گفت ببین حامد یکی از دخترامو داری به زور با خودت میبری ، دیگه این یکی رو نمیزارم ببرین😂
حامد میگف داداش حواست نیستا اون یکی دخترت خودش تور لیدر همه ی ماست،
دریا نمیگف که ما راهی نمیشدیم
منم این از این طرف داد میکشیدیم : دروغ میگه تقصیر خودشه من کاره ای نیستم🤷🏻♀️
حامد با خنده میگفت خوبه من شات پیام هاتو بفرستم ببینی کی میگف میاین باهم بریم تهران یا من خودم تنهایی برم؟
رو به بابا همینطور که لباس تا میکردم میگذاشتم تو کیفم گفتم: بابا چقدر اذیت میکنه این داداشت ، همش کذبه من قبول ندارم و خودمو زدم به اون راه😂
این بحث ادامه داشت تا اینکه
بابا همنطور که به بحث منو حامد میخندید
یه جعبه دستمال کاغذی رو پرت کرد طرفم تا ساکت شم😂 و گفت شما دوتا رو ول کنم تا صبح میخواین بحث کنید
گفتم حامد ادامه نده الان هرچی دم دست بابا بیاد پرت میکنه طرفم
حامد گفت به جون داداش خودت شروع کردی ما کاره ای نیستیم که...🤷🏻♂️😂
بابا خندید صداشو صاف کرد و مثل گوینده های خبر گفت : و راجب پروا ، منکه میدونی حرفی ندارم که پروا هم باهاتون بیاد ،دخترم خودش میدونه،ولی پروا میگه امتحان داره سه شنبه و نمیتونه بیاد.
حامد گفت گوشی بده خودم باهاش حرف میزنم.
پروا امتحان داشت و واقعا نمیتونست بیاد و متاسفانه اسیر معلم سخت گیری شده🤦🏻♀️
از طرفی هم نسبت به من خیلی وابسته تره به مامان و بابا و خیلی کم دل میده به این مسافرت های یهویی ما ولی خب اکثر مواقع میاد و هست توی جمعمون.
خلاصه بابا باز گوشی رو گرفت از پروا وسط حرف زدنشون و شروع کرد نصیحت کردن که
ببین حامد اون شاهین(پسر عمم) کلش باد داره من رانندگیشو دیدم میخواد تند رانندگی کنه اصلا نزارین بشینه پشت فرمون، بده امیرحسین بشینه (من در همین حین چهره شاهین بنده خدا میومد تو ذهنم و خندم میگرفت،😂یکم تند رانندگی میکنه ولی نه اینقدری که بابا میگه)حواستونو جمع میکنیداا
دریا دستتون امانته حواستون هم به خودتون باشه به تک تکشون بگو دیوانه بازی در نیارن،
فردا زنگ نزنن به من بگن بیا اینا رو دست و پا شکسته جمعشون کنااا
مامان از تو آشپزخونه میگف احساااان خدا نکنه این چه حرفیه نگو اینا رو ، دور از جونشون ، من همینطوری استرس دارم وقتی اینا میخوان برن بیرون توعم هی بدترش کن.
بابا با چهره ی شیطون گفت بزار قشنگگ توجیهشون کنم😂
پروا میخندید میگفت انگار دفعه اولشون که دارن میرن و همینطور داشت یواشکی از توجیه های بابا ویس میگرفت و میفرستاد توی گروه که بجز حامد همه ملتفت بشن...😂
من هم با چهره ای پوکر نگاهشون میکردم.
این توجیه های بابا همیشه قبل از هر مسافرت بیان میشه، بدون هیچ کم و کسری و تک تک ما باید این هارو با جون دل گوش بدیم...🥲(بجز بابا آقاجون و بقیه ی عمو ها و عمه ها هم هستن😅)
خلاصه اون شب هم گذشت و صبح بابا رسوندم دانشگاه و موقع خداحافظی گفت دریایی هیچ کدومتون عقل درست حسابی ندارید پس مراقب خودتون باشین...
این ابراز علاقه بابا به ما طبیعیه😂
خلاصه ساعت ۲ و نیم، بعد از تموم شدن کلاسم رفتم بیرون و دیدم بچه ها توی چهارتا ماشین تقسیم شدن و منتظر منن و قبل از اینکه بیان دنبال من وسایلم رو هم از خونه برداشتن،و به قول حامد شانس آوردن مسافرت یک روزست و من کم وسیله برداشتم وگرنه باید فقط یه ماشین برای وسیله های من میوردن.
بعد از کلی سلام احوالپرسی با تک تکشون و یه برنامه ریزی کلی که میخوایم چیکار کنیم سوار شدیم و من نشستم توی ماشین حامد و با سامیار(پسر عموم)و مهرناز(عمه) باهم توی یه ماشین، طبق تقسیم بندی که قبلا انجام داده بودن نشستیم.
توی راه این حسِ رقابت که توی کدوم ماشین بیشتر خوش میگذره بود و یکی اهنگ میزاشت اون یکی صدا رو زیاد میکرد یکی میرقصید یکی دست میزد یکی بلند بلند با اهنگ میخوند و... و خلاصه هرکس باید نشون میداد تو ماشینشون بیشتر داره خوش میگذره .
از این مسائل که بگذریم، حامد که رفت کنار ماشین فرزاد سبقت بگیره ، دیدم شیده(دختر عمم) عقب نشسته بود و مثل همیشه سرحال نبود ، در واقع شیده خیلی پر انرژیه و همیشه توی مسافرت باهاش خوش میگذره ولی این دفعه من از همون اول که دیدمش متوجه این تغییر حالت شدم...
وقتی توی ماشین کناری دیدمش پیام دادم بهش که چطوری؟ حالت خوبه؟انرژی نداری انگار و همزمان سامیار گفت شیده یه چیزیش هست فکر کنم ،مثل همیشه نیست و باز صدای اهنگ رو برد بالا...
شیده جوابم رو داد که چیزی نیست دیشب بخاطر آزمونی که داشته بیدار مونده و بخاطر همین بیحاله ، با اینکه از شیده ی پر جنب و جوشی که به زور میشد کنترلش کرد باور نکردم این حرفشو ولی بهش گفتم اوکی اگه کاری داشتی بهم بگو😉
وقتی برای تعویض شیفت راننده ها و استراحت بچه ها زدیم کنار شیده باز از ماشین پایین نیومد و خواب بود و واقعا کم کم داشتیم نگرانش میشدیم...
رفتم توی ماشین سراغش چشماشو نیمه باز کرد گفت دریا حالم خوب نیست سرماخوردم دارم له میشم حس میکنم
گفتم خب چرا زودتر نگفتی روانی😑 گفت من بگم که دیگه اینا منو ول نمیکنن دیدم راست میگه 😐قول گرفت ازم که به بقیه نگم ومن تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که یه قرص توی کیفم داشتم بهش دادم و خداروشکر کردم تب نداره 😐
سوار ماشن ها شدیم باز و خلاصه بعد از کلی راه ساعت ده شب رسیدیم تهران
مهرداد(عموم)زنگ زد به یکی از دوستای فرهاد و فهمیدیم امشب فرهاد یه سمینار دعوته و دیر میرسه خونه .حقیقتا کلی خورد تو برجکمون مخصوصا من، حس میکرم هرلحظه از اون وقتی که داریم برای موندن در تهران پیش فرهاد،داره به بطالت میگذره و کاری هم از دستمون ساخته نبود. بعد از کلی کلنجار ، سینا(پسر عموم)گفت خب بریم خونه فرهاد تا خودش بیاد دیگه خسته ایم
مهرداد گفت من یادمه زنداداش وقتی تو رو باردار بود کندر زیاد میخورد
خوب شد خورد و هوش و ذکاوت تو شد این🤦🏻♂️😑
وقتی خودش نیست کلید از کجا بیاریم بریم خونش؟
سینا گفت میریم میشینیم تو لابی تا بیاد خب
بهتر از توی ماشین موندن نیست؟
میاد میبینمتون یوهو سوپرایزم میشه...
ولی خب با نظر سینا موافقت نشد و عرفان( یکی دیگه از عمو هام) که تهران دوست های زیادی داره گفت حداقل بریم کیک تولدو بگیریم از محسن(دوستش که شیرینی فروشی داره) یه چیزیم بخوریم وسیله ای هم اگه میخوایم میخریم تا بلخره فرهاد بیاد دیگه...
کیک و شمع و کلاه تولد خریده شد
با کلی ذوق تم رنگ آبی ملایم انتخاب کردیم
و حامد گفت روی کیک بنویسین دکتر تولدت مبارک
مهرداد گفت بنویس کی آدم میشی آخه تو پیر شدی آدم نشدی؟
شکوفه(دختر عمم) گفت بنویس فرشته ها آدم نمیشن با یه نگاه چپ چپ به مهرداد😒
شاهین گفت بنویس پیر شدی دکتر از زندگی لذت ببر
و محسن بنده خدا با بهت دیوونه بازی ما رو تماشا میکرد
آخرشم همگی به یه HBD FARHAD اکتفا کردیم
شام خوردیم یکم چرخ زدیم در سطح شهر یکم خوراکی خریدیم چون میدونستیم خونه فرهاد بجز آب لوله کشی دیگه هیچی یافت نمیشه.
تا اینکه ساعت نزدیک یک نصفه شب بود و دیگه واقعا خستگی اجازه هیج کاری بهمون نمیداد
رفتیم و از نگهبان ساختمون خونه ی فرهاد پرسیدیم که گفت فرهاد تازه رسیده خونه.
ستاره(دختر عمم) جیغ جیغ میکرد بدویید تا نخوابیده بریم بالا و فرزاد(پسر عمم) میگف اینجوری که تو جیغ میکشی قطعا نمیتونه بخوابه که هیچ، تازه از پنجره میبینه مارو تمام این زحمات به باد میره
توی همین حین کیک رو از جعبه در اوردم دادم دست سپهر(پسر عموم) ، شمع رو گذاشتم روی کیک ، پریسا (دختر عموم)دوتا فشفشه گذاشت روی کیک و قرار شد وقتی رسیدیم جلوی واحد فرهاد ، روشنشون کنیم
فقط موند معضل اینکه کی فندک داره و همه تو چشمای همدیگه نگا میکردن🙄
گفتم ای بابا یکی فندک بده الان فرهاد میخوابه ،حالا بعدا راجب اینکه کی سیگار میکشه صحبت میکنیم😂
دیدم باز هیچکس دست به کار نمیشه
گفتم اوکی میرم از نگهبان ساختمون بگیرم که امیرحسین از توی جیبش فندک درآورد و گفت مدیونید فکر کنید ماله خودمه
که با پس گردنی که حامد بهش زد ساکت شد و حامد گفت حیف الان وقتش نیست وگرنه این فندکو ضمیمه پرونده میکردم.
توی این همه مدت که ما تو سر و کله همدیگه میزدیم شیده برخلاف همیشه ساکت ترین فرد جمع بود و هیچی نمیگفت و با کلافگی نگاهمون میکرد و منتظر بود تموم شه.
ما بعد از کلی بحث تصمیم گرفتیم بریم بالا فقط چون زیاد بودیم ، طی دو مرحله با آسانسور رفتیم بالا ، جلوی در خونه کلی تلاش کردیم سر صدا نکنیم و امیرحسین سریع فشفشه و شمع رو روشن کرد و بچه ها یکی در میون بادکنک ها که از قبل باد کرده بودن گرفتن دستشون و عرفان دستش رو گذاشت روی چشمی در که فرهاد نبینه و به من اشاره کرد زنگ رو بزنم، از شدت هیجان دستام عرق کره بود و تقریبا دوبار زنگ رو زدم تا فرهاد در رو باز کرد
همینکه دیدیمش تا اومدم بگم تولدت مبارک جا خوردم و بقیه هم بدتر از من شوکه شده بودن و فکر کنم بیشتر ما بجای فرهاد سوپرایز شدیم...
چهره داغون و خسته ، اینقدر سفیدی چشماش قرمز شده بود و زیر چشماش گود افتاده بود و سر گونه هاش از شدت تب قرمز شده بود که همون لحظه فهمیدم چرا این چند وقت زنگ نمیزد بهمون میخواست متوجه حالش نشیم...
داشتم فکر میکردم اگه با این قیافه توی خیابون میدیدمش نمیشناختمش که همون لحظه شاهین گفت نکنه واحد رو اشتباه اومدیم
حتی صداش بالا نمیومد که بخواد حرفی بزنه فقط به زور با صدایی که از انگار از ته چاه بالا میومد گفت شماها اینجا چیکار میکنین
دید ما بیشتر از خودش شوکه ایم باز گفت مگه تولدم بود؟ با یه لبخند زورکی گفت بابا شماها دیوانه اید و رفت کنار تا ما بریم داخل...
حامد زودتر از ما به خودش اومد و رفت جلو دستشو گذاشت رو پیشونی فرهاد گفت این چه وضعیه ؟ چرا اینقدر داغی؟ این چه قیافه اییه؟ مثلا دکتری خودت نتونستی یه چیزی تجویز کنی که اینجوری نشی؟
تهران موندنت واسه همین بود که بیای اینجا اینجوری داغون بشی؟
امیرحسین رفت جلو گفت حامد الان وقت این حرفا نیست نمیبینی حالشو نمیتونه روی پاهاش وایسه و به فرهاد کمک کرد بره بشینه روی مبل
بقیه هم با چهره هایی داغون رفتیم داخل
نفهمیدم کی اشک تو چشام جمع شد و قیافم غمگین که شکوفه نشست کنارم دست انداخت دور گردنم و اروم توی گوشم میگفت یه سرماخوردگی سادست بابا خوب میشه نکن اینجوری با خودت
فرهاد همون لحظه گفت چققدر دلم براتون تنگشده بود
من فوقش دو هفته ی دیگه ، نه یک ماه دیگه ، نه اصلا دیگه فوق فوقش برای عید میومدم پیشتون نیاز نبود پاشین بیاین
دلخور گفتم اره نمیومدیم که توی این حالت میموندی؟
از کی مریضی فرهاد؟ چرا هیچی نگفتی بهمون؟
خواست بحثو عوض کنه ، گفت نمیخواین شمع کیک رو فوت کنم؟ آب شدا
حامد گفت هرچقدرم که ما حرص بخوریم باز حرف خودشو میزنه با این حالش تازه سمینارم شرکت میکنه واسه من و سوئیچ ماشینشو پرت کرد سمت فرزاد و گفت برو کیف منو از تا ماشین بیار این بی عقل رو معاینه کنم
فرهاد دستشو گذاشت رو چشماش سرشو تکیه داد به مبل وگفت نمیخواد خوبم شلوغش نکنین دارم بهتر میشم
توی دلم خدا خدا میکردم اون اتفاقی که توی ذهنمه نیوفتاده باشه و بخاطرش فرهاد اینجوری داغون نشده باشه
فرزاد با اشاره حامد رفت و ما هر کدوم شبیه لشکر شکست خورده یه گوشه خونه افتاده بودیم
ستاره و عرفان پاشدن کیک وخوراکی ها رو گذاشتم یخچال
شیده گفت من میرم بخوابم خبری شد صدام کنید نگران نگاهش کردم که زیر لب گفت خوبم نگران نباش
مهرناز نشست پیش فرهاد و گفت چیزی میخوری برات بیام
فرهاد فقط گفت نوچ😐
پارسا گفت پاشین جمع و جور کنید عین سپاه حرمله نشستین این وسط
لباس عوض کنید بخوابیم تا صبح خدا بزرگه
فرزاد همون موقع اومد داخل
کیف حامد رو داد و نشست پیشش
حامد همینطور که فرهاد و معاینه میکرد هر لحظه عصبی تر میشد انگار
ماهم همه نگاهشون میکردیم
حامد گفت تو چرا هیچیت نرمال نیست اخه، من چیکار کنم با تو برادر من
فرهاد با خنده به زور گفت بچه بودی خودم استتوسکوپ رو دستت میدادم باهاش بازی کنی الان برای من فاز چی گرفتی اخه و به سرفه افتاد نتونست ادامه بده
حامد گفت فشار نیار به خودت حالا بعدا راجبش حرف میزنیم 😶بگو فقط دارو چی داری تو خونه؟
فرهاد اشاره کرد به پلاستیک پر از دارو روی میز و گفت سه روز پیش اینا رو مصطفی(دوست فرهاد) گرفت برام
سپهر پاشد پلاستیک رو یه نگاهی کرد و گفت کاش یدونشو حداقل مصرف میکردی فرهاد 😂
با مشورت همدیگه چهارتا آمپول جدا کردن و فرهاد همچنان ساکت بود و من با چشمای متعجب نگاهشون میکردم
حامد خندید گفت تو پاشو برو تو اتاق اینا رو که زدم براش بیا بیرون
گفتم خب یه تجدید نظری بکنید این همه دکتر داریم الان اینجا خیر سرمون، شاید با یه نوع داروی دیگه حالش بهتر شداا
حامد گفت نمیشه اینی که من میبینم نزدیک دو هفتس حالش همینه
تا نزنه بهتر نمیشه که هیچ بدترم میشه ،برو قربونت توی اتاق تا من اینا رو آماده کنم بزنم بعد بیا.
قلبم داشت میومد توی دهنم با اینکه میدونستم اینا برای من نیست و از طرفی هم به شدت نگران فرهاد بودم.
مهرناز نشست پیش فرهاد کمکش کرد بخوابه که فرهاد گفت جلو شصت نفر که نمیزنم اینارو
پاشید برید اون طرف یا ما بریم توی اتاق
پارسا همینطور که میخندید گفت والا چطور ما میخوایم آمپول بزنیم جلو بقیه اشکال نداره ؟
فرهاد خواست چیزی بگه که پارسا خودش فهمیدو گفت نه بابا اوکیه ما الان همه کوچ میکنیم توی اتاق ،حرص نخور دکی😉
بچه ها رفتن و فقط من و حامد و سپهر و مهرناز موندیم
فرهاد گفت تو نمیری؟برخلاف همیشه گفتم نه میمونم پیشت
مهرناز کمکش کرد دراز کشید رو مبل
حامد داشت آمادشون میکرد
فرهاد گفت حامد تو نزن فقط، بده یکی دیگه بزنه
حامد گفت خودم میزنم حرفم نباشه😂فرهاد گفت حوصله ندارم تکرار کنم تو بزنی فلج میشم الانم اعصابت خورده دیگه بدتر
سپهر با خنده گفت راست میگه اوکیه من میزنم
نشستم کنار سر فرهاد تا نبینم آمپول زدنو و فقط صورتشو میدیدم
اولی رو که زد چیزی نگفت ، واسه بقیش کم کم صورتش توهم رفت و دست مهرناز رو فشار میداد و چشماشو محکم بسته بود حامد کمرش رو ماساژ میداد و برای آخریش دیگه صداش رفت بالا و به سپهر با حالت کلافه گفت تموم نشد؟
سپهر گفت الان تمومه سفت نکن فرهاد بتونم درش بیارم
فرهاد گفت نمیتونم اخ ، حامد یکم ضربه زد و سرنگ رو در آوردن
فرهاد لباسش رو درست کرد برگشت گفت من یکم میخوابم شماهام بخوابید داره هوا روشن میشه ، توی همین حین بود که پریسا اومد گفت شیده حالش خوب نیست
توی خواب داره هزیون میگه و تب داره
فرهاد با خنده گفت کیا اومدن به من تولدمو تبریک بگن😂🤦🏻♂️
برید بالاسرش یه موقع حالش بد نشه
سینا گفت شیده مشخص بود مریضه ولی چیزی نمیگفت حتی شام درست حسابیم نخورد. توی اتاق، شاهین ، شیده رو بغل کرده بود و اروم توی صورتش میزد که بیدار بشه
ستاره لباس هاشو کمتر کرد و به شکوفه گفت بره پارچه خیس بیاره برای تبش
حامد همونطور که داشت وسایلش رو آماده میکرد میگفت شیده ، شیده جانم
شیده دایی پاشو منو نگاه کن
پاشو بتونم معاینت کنم ،همون حین شکوفه اومد و دوتا حوله نم دار دستش بود و یکیشم داد به من گفت بده به فرهاد اون هم خیلی تب داشت
رفتم توی سالن سراغ فرهاد دیدم چشماش بسته اروم حوله رو گذاشتم روی پیشونیش که چشماشو باز کرد گفتم نترس منم
گفت فکر کردم اون حامده قاتله😂
گفتم فرهاد چیزی شده؟
گفت تو چرا گریه کردی؟ بادمجون بم آفت نداره که
گفتم فرهاد منو نپیچون بگو چیشده نمیتونم باور کنم این حالت برای یه سرماخوردگی سادست تویی که اینقدر همه چیت دقیق بود حالا حتی یه دونه قرصم نخوردی که بهتر شی؟ نمیتونم باور کنم
شونه هاشو انداخت بالا گفت باور کن برای یه سرماخوردگی سادست
گفتم اگه نمیخوای بگی که نگو ولی دروغم نگو
مربوط به سحر که نیست؟
فرهاد چشماشو بست و گفت اتفاقا مربوط به سحره میخواستم باهات حرف بزنم ولی نشد میخواستم بگم همون روزی که با حال خوب بهت گفتم قراره به همه بگم ماجرای سحرو، قبلش تصمیم گرفتم خودشو ببینیم، یه دسته گل گرفتم رفتم مطبش، چیزی که نبایدو دیدم دریا،
دریا سحری که جونمو براش میدادم بهم گفت عاشقم نیست، گفت پسر داییشو دوست داره، دریا این همه مدت یعنی من عاشقش بودم و اون توی فکرش یکی دیگه بوده، شکستم دریا...
یه قطره اشک از گوشه چشمش افتاد پایین
باورم نمیشد ، فرهادی که شجاع ترین آدم زندگیم بود، فرهادی که تا حالا حتی لرزش صداش رو نشنیده بودم و قسم میخوردم یه قوی بودنش حالا داشت گریه میکرد.
به خودم اومدم دیدم صورتم خیسه اشکه و با بهت فرهاد رو نگاه میکردم
چشماشو باز کرد با انگشت شصتش همون یدونه قطره اشک رو پاک کرد با لبخند زورکی گفت میدونم بین خودمون میمونه
زودتر میخواستم بهت بگم ولی اونقدر حالم بد بود این چند وقت که خودمم فراموش کرده بودم
دستشو گرفتم گفتم تا آخرش پیشتم،
نمیخوای برگردی خونه پیش خودمون؟
گفت چرا تو فکرشم من اینجا دیگه امیدی ندارم، امیدم رفت پیش عشقش
حوله رو برداشتم از رو پیشونیش گفتم استراحت کن که شب تولدت عجیب گذشت...
همون لحظه صدای شیده اومد که گفت من خوبم نمیزنم بزارین بخوابم
فرهاد گفت خب اینم یه معظله دیگه و خندید به سرفه افتاد یکم آب ریختم توی لیوان دادم بهش
سینا همون موقع با چشمای پف کرده از خواب اومد توی سالن و گفت خیلی لوسید شما دخترا نیم ساعته دارن نازشو میکشن بیدار شه هوشیار شه حالا میگه من نمیزنم
حیف دست و پام بستس وگرنه بهش میگفتم😂 اومدیم یکم حال و هوامون عوض شه باز بریم توی بیمارستان ، حالا اینجا انگار خوده بیمارستانه این طرف یه مریض اون طرف یه مریض😐
فرهاد گفت بچه کم نق بزن یکم نفس بگیر دوباره شروع کن حداقل
سینا گفت عه بیداری عمو ؟ بهتری؟
فرهاد گفت آره شیده چطوره؟
سینا گفت هیچی خوب نیست امپولم نمیزنه
گفتم من برم پیش شیده
فرهاد گفت بگو بیان تو سالن خودم ببینم چیکار میکنن اینا
رفتم توی اتاق دیدم ده نفری چپیدن توی اتاق با چشمای خسته و داغون به شیده نگاه میکنن تا کوتاه بیاد😂 کمک کردم شیده بیاد توی سالن و همون موقع گفت دریا تو بهشون بگو من اون کوفتی رو نمیزنم
گفتم دست من بود که حتی نمیزاشتم اسمشم بیارن فرهاد اشاره کرد و شیده نشست پیشش
فرهاد پاشد نشست دستشو گذاشت روی پیشونی شیده و با اون یکی دستش ، دست شیده رو گرفت بهش گفت دهنشو باز کنه و ته گلوشو چک کرد و گفت وقتی مریضی مجبوری پاشی بیای مسافرت؟
شیده گفت میشد تولد داییم رو نیام مگه؟
فرهاد گفت نگفتی تو راه حالت بدتر بشه؟
پارسا گفت آره خیلی بیحال بود
شیده با خشم نگاهش کرد که پارسا ساکت شد😂
فرهاد به سپهر گفت این همه مدت این بچه حالش بد بوده بی حال بوده اونوقت شما به روی خودتون نیوردین ؟
سپهر گفت بچه که نیست حتما نخواسته بگه بهمون راحتتر بوده اینطوری،نمیتونم به زور بگیرم معاینش کنم که.
وگرنه هممون این حالش رو دیدیم متوجهم شدیم منتظر بودیم خودش یچیزی بگه
فرهاد از اون نگاه به سپهر کرد که یعنی بعدا برات دارم و رو به شیده گفت گفتی واسه تولدم اومدی؟
شیده گفت اوهوم
گفت خب پاشو بزن اون آمپولو که ما تو این تولد نیاز داریم به شیده ی پر انرژی پاشو عزیزم
شیده گفت فرهاد اذیت نکن بخدا ستاره قرص داد بهم بهتر شدم
فرهاد گفت دیدم بهتر شدی کاملا مشخصه
تا نزنی حالت همینه بعدشم این آمپولو حامد از داروهای من برداشته تو بزن که دیگه من نخوام بزنمشون😂
با چشمش دنبال حامد میگشت که ببینه سرنگرو آماده کرده یا نه
که پریسا گفت دنبال حامد نگرد رو تخت خوابه 😂
فرهاد خندید گفت بمیرم براش که اینقدر نگرانه 😂
سپهر سرنگ به دست اومد گفت شیده کجا راحتی که بزنم برات
شیده با بغض نگاهش میکرد که سپهر گفت خب میدم به امیرحسین بزنه که راحتتر باشی
ماهم میریم توی اتاق چشمک زد بهش و گفت یدونس درد نداره نگران نباش😉
شیده همونطور که داشت آماده میشد به شکوفه گفت بمونه پیشش
و بچه ها هم بجز فرهاد بقیه سرشون به یه کاری گرم بود و میرفتن توی اتاق ها
من باز اون سرنگ رو که دیدم لرز بدنمشروع شد
شیده گفت تو حالت بدتر از منه بابا برو نگاه نکن😂🤦🏻♀️ من برگشتم که نبینم و
فرهاد اروم اروم شونه های شیده رو ماساژ میداد
فقط صدای شیده رو شنیدم که با بغض گفت ایییییییییی چقدر میسوزونه و شکوفه قربون صدقش میرفت و فرهاد میگفت الان تمومه عزیزم.امیرحسین گفت شیده سفت نکن خودت اذیت میشی شیده گفت درش بیاد نمتونم امیر
امیرحسین جدی شد با صدای محکمتر و یکم با داد گفت بهت میگم شل کن میشکنه توی پات وصدای هق هق اروم شیده بلند شد و فرهاد به امیرحسین گفت تو هیچی نگو
توی تک تک این لحظات من حالم بهتر از شیده نبود 😑شکوفه گفت تموم شد امیرحسین رفت دستشو بشوره و شکوفه زد روی شونه های من گفت عشقم برگرد تمومه😂 وقتی برگشتم همشون میخندیدن بهم و شکوفه گفتم خودت بخوای بزنی چی میشه قیافت
فرهادبا خنده گفت حتی تصورشم سخته برام
امیرحسین وقتی برگشت با خنده به شیده گفت ببخشید خواهر
شیده با چشماش براش خط و نشون میکشید،فرهاد روی موهای شیده رو بوسید گفت من و تو مریضیم ،خوب باید استراحت کنیم نظرت چیه راحت بخوابیم ؟
شکوفه گفت از ساعت ۲ نصفه شب تا الان معطل شما دوتاییم تازه میخواین راحت بخوابین ؟خیلی رو دارین بابا😂فرهاد گفت پاشین بجای حرف زدن همتون بخوابین که خیلی خسته ایم با اینکه هوا روشن شده بود ولی هرکسی یه گوشه ای خوابش برد از خستگی...
با سر و صدا های حامد و عرفان از خواب پاشدم ، با غر غر گفتم حامد خان شما دیشب زودتر از همه خوابیدی خستگیت در رفته انگار ؟ حامد گفت پاشید بابا سپهر رو فرستادم کله پاچه بگیره بخوریم
نگاش کردم که گفت اونجوری نگام نکن گفتم برای تو آش بگیره (من کله پاچه دوست ندارم)
حامد ادامه داد که پاشید باز عصر میخوایم راه بیوفتیم برگردیم هزارتا کار داریم وقت خواب نیست
همه بیدار شدیم، حال فرهاد و شیده خیلی بهتر بود
شیده که بنظر خوبه خوب میرسید و شیطنتش رو شروع کرد ولی فرهاد نه
بهتر بود نسبت به دیشب ولی خوب خوب نبود
صبحانه رو با کلی سرو صدا و دیوانه بازی بچه ها خوردیم
حامد برای فرهاد لقمه میگرفت و میگفت دوز دوم دارهات مونده بخور جون بگیری که با چشمغره های فرهاد ساکت میشد 😂
بعد از صبحانه مهرناز کیک رو آورد
عرفان کلاه تولد رو گذاشت روی سر فرهاد
شمع های نصفه آب شده رو باز روشن کردیم
فرزاد آهنگ گذاشت و شروع کرد تکون دادن دستاش و بشکن زدن
باقی مونده فشفشه هارو روشن کردیم و یکی در میون گرفتیم دستمون بادکنک ها دورمون بودن
فرهاد با چشم های بیحال و غمگین و با صدای گرفته شبیه آلن دلونِ سرماخورده آرزو کرد و شمع رو خواست فوت کنه که ستاره گفت یه آرزوی بلند هم بکن
گفت آرزو میکنم عاشق آدم درست بشین🙂
شمع فوت کرد
حامد گفت اوووو چه فلسفی
کم کم حال و هوامون عوض شد
خوراکی هارو آوردیم ، رقص چاقو رفتن بچه ها
تانگو رقصیدن😂 کنسرت گذاشتن و بلند بلند با اهنگ خوندیم
انگار منتظر این لحظه بودیم که یکم حال و هوامون عوض شه
این وسط هر ازگاهی به فرهاد نگاه میکردم میدونستم حال روحیش خوب نیست ولی به زور لبخند میزنه بخاطر ما
نگرانش بودم ولی مطمئن بودم اون خیلی قوی تر از تصورات منه...
تولد هم تموم شد هدیه هامونو بهش دادیم و فیلم دیدیم یکم خونه رو جمع و جور کردیم شکوفه یکم سوپ درست کرد برای فرهاد و شیده،
ناهار سفارش دادیم و خوردیم و وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم توی ماشینا و تقریبا ساعت ۴ بعد ازظهر راهی شدیم...
قبل از رفتن یکم با فرهاد تنهایی حرف زدم و مطمئن شدم که از پسش بر میاد
حامد تهدیدش کرد که این دفعه مریض شد زودتر بهمون بگه 😂
پن ۱:نمیدونم انتخاب این خاطره کار درستی بود یا نه
خیلی طولانی شد با اینکه کلی فاکتور گرفتم ازش
من چون کلا دوست دارم با جزئیات تعریف کنم و با جزئیات هم بشونم نتونستم کوتاه تر از این بنویسم براتون با اینکه هزارتا دیالوگ رو کنسل کردم و نگفتم
اگه خسته شدید ببخشید ❤️
پن۲:تعداد افراد توی خاطره زیاد بود امیدوارم گیج نشده باشین و سعی کردم خیلی خیلی مختصر هرکسی رو معرفی کنم
اگه میخواستم کلی بگم خیلی طولانی میشد
فقط بدونید که همشون عموها و عمه و بچه های عمو و عمه هستن😂
پن۳:ما تقریبا اختلاف سنی هامون خیلی کمه باهمدیگه
من تقریبا کوچکترین فرد جمعم،
برای همین خیلی صمیمی هستیم با همدیگه
خیلی همدیگر رو دوس داریم و از بچگی باهم بزرگ شدیم این خودش یه دلیل برای این صمیمیت
و یه خانواده ی پر جمعیتیم
اصولا بخاطر این صمیمیت زیاد عمو و عمه صداشون نمیزنم (مخصوصا من راحتترم😂چون برام بیشتر شبیه دوستام میونن تا فامیلام)
پن۴: بابا و مامان و پروا و عموها و عمه و آقاجون و مامانجون تقریبا چهل بار با هر کدوممون تماس گرفتن که حالمون رو بپرسند و مطمئن بشن سالمیم😅
آخرین تماسی که با مامانجون داشتم
خبر دادم بهش که قراره فرها برگرده پیشمون و قول یه مژدگونی خوب رو ازش گرفتم❤️
پن۵:فرهاد خیلی خوب کنار اومد، حالش خیلی بهتره با اینکه من بازهم غم تو چشماشو میبینم ولی به روی خودش نیورد و نزاشت کسی بفهمه و تمومش کرد...
پن۶: نود درصد اسامی فیکن
پن۷: چند روزی میشه دارم خاطره رو مینویسم ولی بخاطر دانشگاه و درس طول کشید یکم و بینش وقفه میوفتاد
پن۸: این بود تولد پرماجرا🙂💔
مرسی که خوندید❤️
دریا🌊