خاطره سوگل جان
سلووووووم🤗😻♥️
چطوررررین ژیگملا؟!😻💋
دلم براتون خیلی تنگیدع بید🤧💔
مطمئن نیسم منو یادتون باشه😅
بخاطر همون یبار دیگه ی بیو از خدم میدم
سوگلم😛💕
و تقریبا 14 سالمع😗
وای بچه ها از این به بعد هر دو هفته تقریبا براتون خاطره دارم🥺♥️
فروردین ماه بود که رفتم ازمایش خون دادم یجورایی برای چکاب🤧
ولی از زیر بقیه آزمایشا در رفتم😐😂💔
خلاصه که نمیدونم چند اردیبهشت ماه بود جواب ازمایشم اومد😥💔
وایییییی یچه ها نگم براتون انقدر که وضعم بد بود کلی دارو دکترع نوشته بود😖😭💔
سه تا قرص که یکیشو باس دوبار در روز میخوردم🙄😑
یه پودر که میرزن رو زبون ولی همیشه میرزمش تو آب از شرش خلاص میشم😌😎 خداروشکر شاید اینبار ک رفتیم پیش پزشکم عوضش کنم😀
چن به هیچ وجه نمتونم ازش استفاده کنم یجوری میشم :/🥴
و بچههه هااا هر 15 روز یک امپول ویتامین دارم🥺😭😭😭💔💔
و از همه ی اینا بدتر به خاطر کم خونی مزخرف گندم باس تزریق خون شم😭😭💔
وای بچه ها از بس میترسم که اصن حد نداره
چند روز دیگ میرم برای امپول خاطره اونم حتما میزارم ولی دعا کنید دردم نیاد🥺🥴💋
فردای جواب آزمایشم باس میرفتم برا اولین امپول😖😑
خلاصه که موقع امتحاناتم بود دقیق تر بخوام بگم اردیبهشت ماه یک سری کار برامون پیش اومده بود به قدری که وقت نکرده بودیم بریم پزشک سر همون موند خرداد
فردا صبحش به زور امتحان مزخرررف عربی از خواب نازم پاشدم🥴😗
و طبق معمول با رسوندن دوستام همشو نوشتم😀😂
و بدشم که رفتم تا آماده شم🥴💕
بد حدود چهل چنج دقیقه اینا رفتم کفشامو پوشیدم سوار ماشین شدم و پیش به سوی بیمارستان😑🚗
بد اینکه رسیدیم رفتیم داخل فضاش بسییییی استرس زا بود🥵😖
و شلوغ :/🍃
بد اینکه کارا رو زنداییم هماهنگ کرد (شبش خونه داییم بودم سر همون با زنداییم رفتم😁💋) رفتیم اتاق شکنجه 😐🚶🏿♀️
ودف بچه ها وقتی رسیدم پرده بودا منتها نکشیده بودن و این بدتترییییین اتفاق بود🤕🤯
زنداییم یک لحظه رفت بیرون نمیدونم چه کاری پیش اومد😕
و من ماندم اتاقی که پر بود از مریض😐💔😐💔
پرستار که خداروشککککر مهربون بود اومد تا امپولو اماده کنه🥴😂♥️
واییی از استرس نمیدونستم چیکار کنم😖
یه نگاه به پرستار کردم گفتم
_ببخشید نمیشه پرده رو بکشین
پرستارم ی نیم نگاهی کردش بهم تو جوابم گف
_نه نیازی نیست همه اینجا خانومیم دیگه
_آخه خجالت میکشم
_عب نداره بابا یک لحظس کسیم نمیبینه
بیمار کناری ک روی تخت دراز کشیده بود ی خنده کوچول موچولو کردش😕💕
(دقیقا متوجه نشدم چرا😐😂)
و خلاصه هیچ دیگ چن قدم نزدیک تر شدم
نوک امپول رو که دیدم پاهام شروع کرد به لرزیدن😖💔
یبا مظلومانه ترین حالتی که میتونستم رو به پرستار گفتم
_ببخشید خیلی درد داره
پرستارم مثل اینکه دلش به رحم اومده بود با ی نگاه مهربوبانه گفتش😌😝
_نه عزیزم امپول ویتامین D اصلا درد نداره یک لحظس😪😬
همونطور که تو دلم داشتم اون دکتر عزیز رو مورد عنایت قرار میدادم دکمه شلوارمو باز کردم و با مایوسی کفشامو در آوردم دراز کشیدم
بیچاره پرستاره هیچ نزدیک نشده بود ولی باز من تکون میخوردم😥😂
پرستار که دید من آروم بشو نیسم گف😂🤦🏻♀️
_ی نفس عمیق بکش اصن درد ندارع تکون نخور
بنده هم طبق گفتش نفس عمیقی کشیدم و سی کردم تکون نخورم🤧🥴
پرستار ک پنبه رو کشید تکون خفیفی خوردم🥺😢
خلاصه که سرتون رو به درد نیارم پرستار شروع کرد به زدن آمپول🤧💔
سوزنش که حس کردم دستامم شروع کردن به لرزیدن خیلی بد بود
دوباره ناخواسته یک تکون خورم که پرستار دستشو گذاشتم رو کمرم😥
_تکون نخور تموم میشه الان😖💔
به زور خودمو کمی نگه داشتم :/🍃💕
که بالاخره در اومدن سوزن رو حس کردم نفسمو ول کردم😁😻
پرستار پنبه رو گذاشت روش بمونه چن خون اومده بود🥺🤧
هیچی دیگه بلند شدم رفتم بیرون از اتاق که همزمان زن داییمم اومد
و بدشم رفتیم خونه😀🚗
پ.ن=وای بچه خداکنه قسمت کامنت ها اینا باز شه😥💔 اینطوری وب چنل هیچ لذتی نداره😕💔 از #مدیرسایتخاهشمیکنم اینکارو کنید🥺🙏🏻
پلللللیز🥺🙏🏻♥️
گرچه خب بماند که اگ اینطور نشه بد ضایع میشم😅👌🏻
ولی باز ازتون میخام اینکارو کنید سایت اینطور خیییلی جذاب ترع🤧💕
پ.ن=وای بچه ها دعا کنید فقط کم خونیم بهتر شه😖😢
خیییلی از انتقال خون میترسم بهش فک میکنم کل بدنم میلرزه از ترس🥵😰
پ.ن=مواظب خودتون باشید من باز وقتی امپولم زدم حتمااا خاطرمو میزارم🤧♥️
بای بایییی تا خاطه بعدی نپصا😻♥️✨