خاطره سوگل جان

سلووووووم🤗😻♥️
چطوررررین ژیگملا؟!😻💋
دلم براتون خیلی تنگیدع بید🤧💔
مطمئن نیسم منو یادتون باشه😅
بخاطر همون یبار دیگه ی بیو از خدم میدم
سوگلم😛💕
و تقریبا 14 سالمع😗
وای بچه ها از این به بعد هر دو هفته تقریبا براتون خاطره دارم🥺♥️
فروردین ماه بود که رفتم ازمایش خون دادم یجورایی برای چکاب🤧
ولی از زیر بقیه آزمایشا در رفتم😐😂💔
خلاصه که نمیدونم چند اردیبهشت ماه بود جواب ازمایشم اومد😥💔
وایییییی یچه ها نگم براتون انقدر که وضعم بد بود کلی دارو دکترع نوشته بود😖😭💔
سه تا قرص که یکیشو باس دوبار در روز میخوردم🙄😑
یه پودر که میرزن رو زبون ولی همیشه میرزمش تو آب از شرش خلاص میشم😌😎 خداروشکر شاید اینبار ک رفتیم پیش پزشکم عوضش کنم😀
چن به هیچ وجه نمتونم ازش استفاده کنم یجوری میشم :/🥴
و بچههه هااا هر 15 روز یک امپول ویتامین دارم🥺😭😭😭💔💔
و از همه ی اینا بدتر به خاطر کم خونی مزخرف گندم باس تزریق خون شم😭😭💔
وای بچه ها از بس میترسم که اصن حد نداره 
چند روز دیگ میرم برای امپول خاطره اونم حتما میزارم ولی دعا کنید دردم نیاد🥺🥴💋
فردای جواب آزمایشم باس میرفتم برا اولین امپول😖😑
خلاصه که موقع امتحاناتم بود دقیق تر بخوام بگم اردیبهشت ماه یک سری کار برامون پیش اومده بود به قدری که وقت نکرده بودیم بریم پزشک سر همون موند خرداد 
فردا صبحش به زور امتحان مزخرررف عربی از خواب نازم پاشدم🥴😗
و طبق معمول با رسوندن دوستام همشو نوشتم😀😂
و بدشم که رفتم تا آماده شم🥴💕
بد حدود چهل چنج دقیقه اینا رفتم کفشامو پوشیدم سوار ماشین شدم و پیش به سوی بیمارستان😑🚗
بد اینکه رسیدیم رفتیم داخل فضاش بسییییی استرس زا بود🥵😖
و شلوغ :/🍃
بد اینکه کارا رو زنداییم هماهنگ کرد (شبش خونه داییم بودم سر همون با زنداییم رفتم😁💋) رفتیم اتاق شکنجه 😐🚶🏿‍♀️
ودف بچه ها وقتی رسیدم پرده بودا منتها نکشیده بودن و این بدتترییییین اتفاق بود🤕🤯
زنداییم یک لحظه رفت بیرون نمیدونم چه کاری پیش اومد😕
و من ماندم اتاقی که پر بود از مریض😐💔😐💔
پرستار که خداروشککککر مهربون بود اومد تا امپولو اماده کنه🥴😂♥️
واییی از استرس نمیدونستم چیکار کنم😖
یه نگاه به پرستار کردم گفتم
_ببخشید نمیشه پرده رو بکشین 
پرستارم ی نیم نگاهی کردش بهم تو جوابم گف
_نه نیازی نیست همه اینجا خانومیم دیگه 
_آخه خجالت میکشم 
_عب نداره بابا یک لحظس کسیم نمیبینه 
بیمار کناری ک روی تخت دراز کشیده بود ی خنده کوچول موچولو کردش😕💕
(دقیقا متوجه نشدم چرا😐😂)
و خلاصه هیچ دیگ چن قدم نزدیک تر شدم 
نوک امپول رو که دیدم پاهام شروع کرد به لرزیدن😖💔
یبا مظلومانه ترین حالتی که میتونستم رو به پرستار گفتم
_ببخشید خیلی درد داره 
پرستارم مثل اینکه دلش به رحم اومده بود با ی نگاه مهربوبانه گفتش😌😝
_نه عزیزم امپول ویتامین D اصلا درد نداره یک لحظس😪😬
همونطور که تو دلم داشتم اون دکتر عزیز رو مورد عنایت قرار میدادم دکمه شلوارمو باز کردم و با مایوسی کفشامو در آوردم دراز کشیدم 
بیچاره پرستاره هیچ نزدیک نشده بود ولی باز من تکون میخوردم😥😂
پرستار که دید من آروم بشو نیسم گف😂🤦🏻‍♀️
_ی نفس عمیق بکش اصن درد ندارع تکون نخور
بنده هم طبق گفتش نفس عمیقی کشیدم و سی کردم تکون نخورم🤧🥴
پرستار ک پنبه رو کشید تکون خفیفی خوردم🥺😢
خلاصه که سرتون رو به درد نیارم پرستار شروع کرد به زدن آمپول🤧💔
سوزنش که حس کردم دستامم شروع کردن به لرزیدن خیلی بد بود 
دوباره ناخواسته یک تکون خورم که پرستار دستشو گذاشتم رو کمرم😥
_تکون نخور تموم میشه الان😖💔
به زور خودمو کمی نگه داشتم :/🍃💕
که بالاخره در اومدن سوزن رو حس کردم نفسمو ول کردم😁😻 
پرستار پنبه رو گذاشت روش بمونه چن خون اومده بود🥺🤧
هیچی دیگه بلند شدم رفتم بیرون از اتاق که همزمان زن داییمم اومد 
و بدشم رفتیم خونه😀🚗
پ‌.ن=وای بچه خداکنه قسمت کامنت ها اینا باز شه😥💔 اینطوری وب چنل هیچ لذتی نداره😕💔 از #مدیر‌سایت‌خاهش‌میکنم اینکارو کنید🥺🙏🏻
پلللللیز🥺🙏🏻♥️
گرچه خب بماند که اگ اینطور نشه بد ضایع میشم😅👌🏻
ولی باز ازتون میخام اینکارو کنید سایت اینطور خیییلی جذاب ترع🤧💕
پ.ن=وای بچه ها دعا کنید فقط کم خونیم بهتر شه😖😢
خیییلی از انتقال خون میترسم بهش فک میکنم کل بدنم میلرزه از ترس🥵😰
پ‌.ن=مواظب خودتون باشید من باز وقتی امپولم زدم حتمااا خاطرمو میزارم🤧♥️
 بای بایییی تا خاطه بعدی نپصا😻♥️✨

خاطره سوگند جان

صبح ساعت 8/5 بود که بیدار شدم کلی فکر کردم که کدوم خاطرمو بنویسم که داخلش آمپول خوردن من باشه ولی چون تو بچگی آمپول زیاد زدم و زیاد یادم نمیاد و دلم هم نمیاد از مامانم بپرسم (یه جورایی خجالت میکشم از مامانم بپرسم چون بچگی من تقریبا تو بیمارستان و مطب و تزریقات اینا گذشته و کلا به خانواده اذیت کردم ) و اینکه دلیل مریض بودن من تو بچگی اینه که خیلی عجله داشتم بیام به این دنیا و تو 8 ماهگی به دنیا اومدم😊😉

اوه اوه یادم رفت سلام و احوال پرسی کنم🥺🙊

سلام سلام🍃💕
خوبین دوست جونیا🥰❤️
🍃من سوگندم🍃17ساله🍃رشته انسانی🍃یازدهم هستم ولی از دست تاریخ موهام سفید شده😂🍃اهل گیلانم🍃یه آبجی خوشمزه و بازیگوش دارم😋🤤🍃4ساله🍃یه داداش دارم که تمام عمرمه🍃امیررضا و مشهور به اسم امیر یعنی فامیلا نمیدونن اسم داداشم امیررصاست☺️🍃13ساله🍃یه مادر دارم که خانه دار هست😘😍☺️🥰🍃و یه پدر دارم که شغلش آزاده😍😘🥰 🍃خانوادم زندگیمن💕💋

خب حالا خاطره،خاطره ای که میخوام بگم مال حمله تشنجم تو ایام ماه محرمه و آمپول توش نداره ولی دلم میخواد بفرستم کانال تا کسایی که از خاطرم خوششون میاد حض کنن
و اما خاطره: (من قبلا گفتم که تا نه سالگی زیر نظر پزشک تشنج یا به اصطلاح پزشکی صرع بودم و الان هیچ مشکلی ندارم و به قولی الان پاک پاکم 😂انگار معتاد بودمم😂😂)

ما تو خونه پدریم زندگی میکردیم قبلا و اون محل کل همسایه ها فامیلمونن (البته یه سری هام غریبه ان) 
ولی یکی از دوستای بابام تو محل پدری زندگی میکرد قبلا که به قولی باهم رفیق جینگ بودیم 
یه روز عاشورایی بود و قرار شد عموها،عمه ها،و خلاصه همه اقوام بریم مسجد و بابا بزرگم و خانواده هرکس یه چیزایی برده بودن که برای روز عاشورا احسان بکنن و به بی بضاعت و نیازمندا بدن از خونه تا مسجد تقریبا شاید پیاده چهار پنج دقیقه راه باشه مامان اینا لباس منو بهم پوشید منم با دخترعموهام که بزرگتر بودن راهی مسجد شدم بعد چند دقیقه مامان با یکم وسایل اومد مستقیما رفت سمت آشپز خونه مسجد که با خانومای هیات امنا وسایل های لازم و آماده کنه 
خلاصه که منم دست در دست دختر عموها رفتیم داخل مسجد منم داشتم با زنجیر و پرچم های یا ابوالفضل و یا حسین و ... بازی میکردم که حوصلم سر رفت رفتم پیش مامانم یکم پیشش موندم یکم سرگرم شدم و بازم دیدم نه همسن خودم پیدا نمیشه تو مسجد کلی هم حوصلم سر رفته بود و کلافه بودم عمو ایمان (دوست بابا) تا دید کلافم رفت یه موتور تو حیاط مسجد بود اونو برداشت گفت من سوگندم و ببرم دور دور تا حوصلش سر نره  (خیلی دوست دارم عمو ایمان❤️😍) دیگه باهم رفتیم دریا که نزدیک خونمون بود یکم رفتم با شنا بازی کردم یکم آب بازی و یکم تاب و اینا خلاصه گفتم عمو جون بریم پیش مامانم عمو ایمان گفت چشم بریم دخترمو ببرم پیش مامانی تا دیگه خستگیش دربره رفتیم رسیدیم مسجد دیدم مامان نیست از اون خانوم ها پرسیدم مامانم کو گفتن رفت خونه خلاصه منم پا شدم پای پیاده رفتم خونه (بین راه مزرعه و خونه ما کلا مزرعه برنج هستش و یه رودخونه بزرگ داره که همیشه داخلش از اون ماهی ریزا هست) تو راه داشتم میرفتم یه چوب برداشتم و اون چوب با دستم گرفتم و تهشو انداختم تو آب که مثلا دارم بازی میکنم
خلاصه اینکه حمله بهم دست داد و فقط یه لحظه برگشتم پشت سرم نگاه کردم که دیدم فرشته نجاتم عمو ایمان داره میاد منم خب بچه بودم اصلا نمیدونستم چیکار کنم صدا زدم عمو میخوام مریض شم بیا پیشم با گریه و داد بلند 
بیچاره عمو بدو اومد سمتم دید که حمله میخواد بهم دست بده سوئیچ ماشین و از جیبش درآورد و منو خابوند رو پاهاش و دستامو گرفت و دیگه هیچی یادم نبود یهو بلند شدم دیدم تو بغل بابامم و خداروشکر عموم که بهورزه بالا سرم بود منم تو اون همه جمعیت خوف کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم یهویی داد زدم بابایی من م ی ت ر س م عموم یه سیلی زد تو صورتم و گفت ببخشید بخاطر اینکه هوشیار شی زدم و بهم آب دادن و دیگه خوب شدم 
و خلاصه اون روز رو برای خانواده زهرمار کردم و یجای خوبش این بود که مامانم اونجا نبود ولی اگه اونجا بود واویلا میصبیتا رسما 

آها موقعی که بهوش اومدم و حمله رو رد کرده بودم از عمو ایمان پرسیدم چی شد من اصلا یادم نمیاد 
گفتش هیچی چون میدونستم تو تشنج داری منم راه کارش رو بلد بودم تو رو خابوندم رو زمین دستتو گرفتم و از دهنت کف اومد و بعدش یه چیز سفت پیدا کردم از تو جیبم گذاشتم بین دندونات تا دهنت قفل نشه که اگه قفل بشه مصیبت میشد 

من هنوزم نمیدونم اگه دهنم قفل میشد چه بلائی سرم میومد 

و اینکه مامانم میگه چهار بار یا پنج بار این حمله بهت دست داده و موقعی هم که دست داده پیش کسایی بوده که میدونستن چیکار کنن 

اون روز مامانم وقتی شنید این مشکل برام پیش اومد کلا تو بغلش بودم و گریه میکرد مامانی ام و میگفت ببخشید از دخترکوچولوم دور موندم و بعد عاشورا رفتم پیش دکترم و بهم گفت که از تعدادی که قرص دیازپام میخورم نمیدونم چندتا کم کن و رفته رفته قرصام کم شد و خوب شدم😍🥰💪🏻


ببخشید طولانی شد و چشمای نازتون خسته شد 😒💕💕

زیاد بلد نیستم حرف علمی بزنم 

ولی بگم هیچی تو زندگی مهم تر از توکل به بالایی نیست 

درسته بعضی اوقات کم میاریم،از دنیا و زندگی و همه چیز مینالیم

،درسته زندگی تلخی و شیرینی داره ولی باید امیدمون و تقویت کنیم 

و همیشه حتی اگه خودمون حال دلمون خوب نیست به کسایی که نیاز به آرامش دارن آرامش بدیم و با لطافت باهاش برخورد کنیم 

من تو خونه مثل برج زهرمارم و طرف مقابلم که داداشم ، آبجی یا مامانم باشن و با حرفای تندم میرنجونم ولی بیرون که میرم یکی و میبینم که نیاز به حرفای آرام بخش هست تا توانایی خودم باهاش حرف میزنم و ارومش میکنم


من کلا خجالت میکشم محبتم و نسبت به خانوادم ابراز کنم و نمیدونم چرا شاید برای شماها خنده دار باشه ولی اصلا از اون موقع که به سن تکلیف رسیدم بغل نکردم و بوسش نکردم نمیدونم چرا خجالت میکشم نمیدونم کسی مث من هست یا نه🤕🤕


همه تو زندگیاشون پستی و بلندی هایی دارن ولی خودت باید انتخاب کنی که چطوری ازشون بگذری 🙂

من دیگه زیادی حرف زدم فک کنم که دیگه از حرفام خسته شدین 

تا خاطره بعدی شما رو به اون بالایی می‌سپارم 💕🥰
کلی هم دوستون دارم❤️😍

🍃یا حق🍃

🍃دختری از دیار گیلان🍃

خاطره هستی جان

سلام
اسم من هستیه.
خاطره ای که میخوام بگم فکر کنم مربوط میشه به۳ سال پیش.
من علاقه بسیار زیادی به رقص دارم،البته دوست دارم توی مراسمی که مربوط هستش به دور و بریای خودم برقصم.
بنده از همون ۵ سالگی برنامه ریختم برای عروسی دایی کوچیکه:)
اولین نامزدیش این قصد و داشتم به نحوه احسنت خودی نشون بدم😂
اما...
با اون قد ریز میزه هیچکس منو حساب نمیکرد
و کلا بین دست و پاهاشون گم میشدم
(یکی از انگیزه های من واسه بزرگ شدن این بود که بتونم توی جمع برقصم بدون اینکه فیلمبردار یه نگاه به من بندازه و یه نگاه به بزرگترا و بگه بیاین بچه هارو از وسط جمع برشون دارید:/)
خلاصه که اولی کلا به عروسی ختم نشد ...
و من موندم آرزوهای عروسی دایی
۶ سال بعد دوباره عاشق شد و توی دو هفته به تمام مراسمات رسید.
بعد از خواستگاری اولین مراسم شد نامزدی،خیلی خیلی خوشبختانه قد کشیده بودم و آدم حساب میشدم و مورد عنایت خانوم فیلمبردار قرار نمیگرفتم😂 
در نهایت بین دو هفته همه کار ها انجام و آخر هفته ختم شد به عروسی،توی شهر ما رسمه که قبل از عروسی یه مراسم بگیرن(اسمش و الان دقیق یاد ندارم)من توی اون مراسم کلی رقصیدم ،چند تا از فامیلای مامان میگفتن هستی خوب میرقصه،وای چه بزرگ شده،بفرست کلاس رقص....!
آخرش همه گفتن که چشمت زدن(ولی خب نمیدونم=/)
هیچی دیگه!اون شب داشت تموم میشد و من با ذوق فراوون به خواب رفتم که به لحظه ی موعود برسم‌
ولی ساعت ۴ و ۵ بود که از خواب پاشدم 
(کاشکی نمیشدم)
به طرز عجیبی سردم بود !وسط تابستون!
و بی حال بودم. واقعا ناراحت شدم. مامانم و از خواب بیدارش کردم که به جمله ی فردا خوب میشی اکتفا کرد و باز خوابید😂
صبح زود بازم حالم بد بود،بابام رسیده بود(بابا تا روز حنابندون نبودش)وقتی اومد فقط گفت:
هستی، بابا بریم دکتر؟؟
راه حلش توی هر شرایطی دکتر رفتنه!جدیدا من یه مقدار مقاومت میکنم.
من پوشیدم و به سمت دکتر روانه شدم 
(نزدیک ۵ یا ۶ سالی هست که آمپول نزدم ولی فکر بهشم سخته
بچه که بودم خیلی میترسیدم یعنی خیلی.
نمیدونم به خاطر بچگیم بوده.الان خوب شدم
یا هنوزم میترسم....
البته خیلی خوشحالم که نزدم و نمیزنم :)مشکلات یا یه سرم یا دارو حل میشه)
نشستم اونجا که آقای دکتر به صورت زیاد تاکید کردن به هیچ وجه حق حرکت زیاد و...ندارم و فقط باید استراحت کنم چون اوضاع خراب بود(هنوز دلیل مریضی رو نفهمیدم:یا ذوق بیش از حد و برنامه ریزی زیاد یا بر اثر رقص/=)

من فقط یه لبخند مصنوعی زدم که بله حتما؛)
یه نگاه به بابام کردم که واسشون توضیح بده 
بابا به اقای دکتر گفت که چقدر این روزا برام مهمه 
اما گفتند که به هیچ وجه فقط استراحت.

بابا رفت دارو گرفت سرمم و داد منم رفتم داخل که بزنم یه اتاق بود و یه خانومه که روی میز نشسته بود اومد و سرم و گرفت علاوه بر یه سرم که بچگی زده بودم یادی ازش نداشتم این اولین سرمم بود 
نمیدونستم بچه شم یا خانومانه رفتار کنم که تصمیم گرفتم خانومانه رفتار کنم 
وقتی زد واقعا درد نداشت یعنی درد زیادی حس نکردم.
خب هیچی دیگه نترسیدم 
اما دوست نداشتم نگاه کنم😂
از یه جایی شنیده بودم که دو ساعت سرم طول میکشه،با خیال راحت گفتم که میخوابم. ^^
اون خانومه هم که داشت درباره دخترش با یه آقایی صحبت میکرد که نمیدونم دکتر بود یا پرستار.
آقا هیچی دیگه من خوابم نبرد ولی اصلا نمیگفتم که سرم تموم شده، میدیدم که تموم شده😂
ولی حتما باید دوساعت میشد نمیدونم چقدر گذشت که خانومه حرفاش تموم شد یهو برگشت سمت من گفت عه؟تو هنوز اینجایی؟(البته هنوز دوساعت نشده بود)
😐😂😂😂
گفتم بله 
با لحن شاکی گفت چرا نمیگی به من که تموم شده 
_نمیدونستم باید بگم فکر کردم خودتون متوجه میشید
یه نگاه اینجوری کرد =/ و اومد
درش اورد،یدونه پنبه گذاشت روش آسستینم و اوردم پایین و رفتم 
خلاصه که کل مدت دستم صاف بود که پنبه نیوفته😂تا به اون روز نزده بودم سرم ،مثل یه تازه به دوران رسیده رفتار میکردم
ولی درنهایت رفتم پیش یکی از فامیلای مامان واسه آرایش که ......
توی دوران مریضی،آرایش افتضاح،بی حالی.....
شب حنابندون به طوری داغون بود که فیلم عروسیشون فقط فیلم کمدی در مورد منه.
با کفشای پاشنه بلند و رقص داغون که ناشی بود از بی حالی 
اما خدایی بابا کلی واسم رانی میگرفت فکر کنم اندازه کل رانی های عمرم که میتونستم بخورم اون شب خوردم.
بعد از هر یکی ۱۰ الی ۱۵ دقیقه شارژ میشدم😂
ولی از من نصیحت واسه چیزی برنامه ریزی بیش از حد نکنید
رستا اگه این خاطره رو خوندی حتما یه کامنت بزار،کارت دارم
خداحافظ:)

خاطره گیتا جان

سلام دوستااان 
گیتا هستم 
اومدم ادامه خاطره قبل رو بگم و سعی میکنم خلاصه تر بگم
اون روز که سرم و امپول زدم تقریبا خوب شدم دیگه و فرداش رفتم پیش ارش و کلاسمون ساعت ۱ تموم شد بخاطر همین به زوور منو ناهار نگهم داشتن....
اولش خیییلی معذب بودم ولی سر میز ناهار که باهم صحبت کردیم و بیشتر باهاشون آشنا شدم از همون اول مهرشون به دلم نشست واقعا دوست داشتنی بودن
 اون روز خیلی بهم خوش گذشت....
منم دیگه خوب شدم کامل ولی وقتایی که خیلی حرف میزدم صدام یککم میگرفت
کلاس های آرشم که دیگه جمعه ها بود که امیرم باشه منم دیگه باهاشون اوکی شده بودم
جمعه ها به عشق آدمای اون خونه صبح زود بیدارمیشدم صبحونه میخوردم و میزدم بیرون....
یکی دو بارم منو ناهار نگه داشته بودن و کاملا باهم آشنا شده بودیم و دیگه امیرم منو گیتاجون صدا میکرد و دوتامون متوجه علاقه نسبت به هم شده بودیم و خیلی بهم نزدیک شده بودیم
 
گذشت تا اینکه ۴/۵ هفته بعداز اون مریضی من دوباره صدام قطع شد
حدود ۲ هفته ایی بود که بچه ها رو برای کنسرت اماده میکردم و انقدر جیغ زده بودم و نت خونده بودم و حرف زده بودم دوباره صدام وحشتناک شده بود
بخاطر همین جمعه اون هفته از خواب که بیدارشدم دو دل بودم که برم پیش آرش یا نه 
دوباره خوابم رفته بود که آرش زنگ زد گفت باباش برای عصر یه استودیو اوکی کرده که ارش رو ببره اونجا و ملودی های اولیه ایی که میتونه بزنه رو براش ضبط کنه یادگاری و...
گفتم آرش من نمیتونم خوب صحبت کنم 
گفت خواهش میکنم گیتاجون من باید خونه مادر بزرگه رو حتما حتما کامل کنم برای ضبط و....
گفتم باشه عزیزم میام🤦‍♀️
حاضر شدم و رفتم و این دفعه امیر حسابی به خودش رسیده بود 
با ارش دوتایی اومدن جلو در و دوتاشون خیلی سرحال و شنگول بودن با صدای بلند میگفتن سلام گیتا جون خوبی چطوری خوش اومدی بفرمایید داخل و ....
من صدام انگار از ته چاه میومد خیلی اروم گفتم ممنونم مرسی ببخشید نمیتونم زیاد صحبت کنم
اون لحظه قشنگ دیدم که خوشحالی و برق چشمای امیر یهو تبدیل شد به همون نگاه پر جزبه و نگرانی که تو اولین دیدارمون دیده بودم ( الانم که زنشم از این نگاهش میترسم😂)
رفتیم تو و نشستیم و چای اورد و گفت چیشده دوباره؟!!
با ترس گفتم والا هیچچی نیست نه سرماخوردگی نه انفولانزا و حالمم خوب خووبه ولی فقط صدام میگیره نمیتونم حرف بزنم
امیر اخماش رفت تو هم گفت اجازه میدی معاینه کنم؟؟
منم نمیدونم چرا اسسترس گرفته بودم فکرمیکردم اگه معاینم کنه ابروم میره مثلا
تو رودروایسی هم بودم نمیتونستم بگم نه اجازه نمیدم 
گفتم مزاحمتون نمیشم دکتر
گفت این چه حرفیه گیتاجون شما نمیدونید چقدر آرش به شما وابسته ست و این کسالت شما ناراحتش میکنه 
خلاصه وسیله هاشو اورد و با ابسلانگ و چراغ ته گلوم و تار های صوتیم رو دید و بعد فشارمو گرفت و به شدت حرکاتش و شخصیتش منو هر لحظه بیشتر جذب خودش میکرد 
شروع کرد به دارو نوشتن و با اخم گفت خانم شما گلوت عفونت نداره فقط خیلی زیاد التهاب داره بخاطره الودگی هوا و جیغ و داد و ...تارهای صوتی هم ملتهب شدن و بخاطر همین گرفتگی شدید صدا گرفتید اینا رو حتما حتما امروز مصرف کنید خیلی زود خوب میشی وگرنه باید حتما بری دکتر متخصص و...
تشکر کردم
گفت تا شما مشغول تمرین هستید من برم داروهاتونو بگیرم 
گفتم نههه اقای دکتر ممنونم
یه جوری بدون تاروف و راحت حرف میزد که انگار سالهاست منو میشناسه (بعد که ازدواج کردیم فهمیدم اصلا ادمی نیست که سریع با کسی صمیمی بشه و خون گرم باشه خیلی کم پیش میاد انقدر سریع صمیمی بشه) 
گفت چرا اخه داروخونه همین جا نزدیکه 
گفتم نه واقعا مچکرم تو مسیر برگشت به خونه میگیرم
ارش گفت گیتاجون یعنی باهام نمیای استودیو؟!
گفتم نه عزیزم براچی بیام؟؟؟
امیر گفت راستش چون ارش نتونست تو اجرای گروهی باشه من براش استودیو رزرو کردم که ضبط شده ملودی هاشو داشته باشه و دلش نشکنه من میدونم درخواست بزرگیه ولی میشه لطف کنید همراهش باشید و بعضی جاها هم همراهیش کنید تا مثل اجرای گروهی بقیه بچه ها بشه؟
حالا اون موقع ساعت ۱۱ صبح بود استودیو ساعت ۶ عصر بود منم که حالم خوب نبود اصلا صدا نداشتم!!
گفتم اوکی بعداز تمرین من میرم و عصر میام استودیو
گفتن نههه باید ناهار پیشمون بمونی و تا عصر تمرین کنیم و.... گفتم نه اینو قول نمیدم😑
گفتن اوکی 
من و ارش رفتیم تمرین و امیرم تو اشپزخونه بود 
حدود یه ساعت بعد آیفون زنگ خورد آرش درو باز کرد دیدم امیر رفته میوه و سبزی و این چیزا خریده داروهای منم گرفته!!!!
ارش گفت بابایی خیلی بدی چرا برای گیتاجون من امپول گرفتی؟!
یعنی من فقط پوکر فیس نگاشون میکردم
از یه طرف دلم میخواست دوتاشونو خفه کنم 😂😂
از یه طرفم خیییلی برام عزیز بودن که انقدر به من محبت داشتن...
خلاصه که اون روز به زور داروها رو داد من خوردم و ناهارم نگهم داشتن...دارو ها رو خوردم و چون خواب اور بودن بعداز ناهار چشمام اصلا باز نمیشد دیگه 
امیرم متوجه شد گفت گیتاجان برو تو اتاق آرش استراحت کن
گفتم ببخشید دست خودم نیست خیلی خوابم گرفته بخاطر قرصا
همینکه بلند شدم برم یهو گفت راستی گیتاجان امروز آمپول ها رو هم باید بزنی که تا فردا صدات خوب بشه 
گفتم چشم حتما 
آرش غرغر کرد که چرا برای گیتاجون امپول نوشتی گناه داره و دوست ندارم و...
منم گفتم آرش جونم اشکال نداره عزیزم
ولی آرش ول نمیکرد هی غر میزد به امیر
منم اومدم مثل یک معلم شجاع و فداکار درس اخلاق بدم 
از دهنم پرید گفتم آرش عزیزم آمپول که ترس نداره فقط یکم درد داره همین
( یعنی هنوز که هنووزه مواقعی که نمیخوام امپول بزنم، امیر این جمله رو به روم میاره و مسخرم میکنه😂)
منکه اینجوری گفتم امیر فکرکرد من واقعا انقدر نترسم گفت اصصن میخوای الان بزنی که تا عصر که میریم استودیو صدات اوکی باشه؟!
من انگار اب یخخخ ریختن روم
یکم هنگ نگاش کردم گفتم نه بابا غروب میرم خونه میزنم من همیشه مادربزرگم برام امپول میزنه!!!!
امیر گفت ولی اگر الان میزدی زودتر خوب میشدی میترسم عصر تو استودیو اذیت بشی با وضعیت صدات
من دیگه زانوهام میلرزید
شاید ۳۰/۴۰ درصدش از ترس بود ۵۰/۶۰ درصدش از خجالت بود 
من همینجوری که داشتم میلرزیدم و یخ زده بودم یهو امیر بلند شد گفت اره الان بزنی خیلی بهتره گیتاجان بیا
امیر داشت روی اُپِن آشپزخونه امپول اماده میکرد 
۲/۳ تا امپول گزاشته بود بیرون داشت اولیشو اماده میکرد 
با بهت نگاش می کردم
تو دلم آشوووب بود همش میگفتم چکارکنم الان!!!!!!
آروم که آرش متوجه نشه گفتم دکتر من یدونه بیشتر نمیزنم
امیر با تعجب نگام کرد گفتم بقیشو شب میزنم دیگه
امیر فقط با تعجب زول زده بود بهم
گفت اوکی هرجور راحتی من نمیخوام اذیت بشی
من داشتم میمررررردم از استرس تپش قلب گرفته بودم 
امیر یه لیوان آب بهم داد
یککم خوردم گزاشتم رو میز گفت خوبی؟!
گفتم اره (حالا همچنان در همون حالت تشنج بودم)
امیر متوجه شدت ترسم شده بود 
رفتیم تو اتاق آرش
تا امیر پنبه رو اماده کنه من دراز کشیدم رو تخت 
حالا خجالت میکشیدم شلوارمو بکشم پایین داشتم آب میشدم
امیرم دیگه همه چیو فهمیده بود 
قبل اینکه دراز بکشم گفت گیتاجان میخوای نزنی؟!
هم واقعا دلم نمیخواست بزنم چون هم میترسیدم به شدت و خجالت میکشیدم و از طرفی هم خجالت می کشیدم که با اون سنم بترسم و نزنم و از طرفی هم واقعا خسته شده بودم از وضعیت صدام نمیتونستم درست حرف بزنم و خیلی دوراهی سخختی بود ولی دلمو زدم به دریا و گفتم نه میزنم 
دراز کشیدم 
امیر از رو میز پنبه رو برداشت اومد نشست کنار تخت سرمو برگردوندم دیدم یه امپول رو تخته یکی هم داره هوا گیری میکنه!!
گفتم مگه دوتا ست؟!!!
گفت صبوری کنی زود تموم میشه
من: 😑🤦‍♀️
همیشه موقع تزریق با حرف زدن و شوخی هواسمو پرت میکنه اون روزم قشنگ یادمه با شوخی و خنده بهم گفت استادجان امپول که ترس نداره فقط یه کوچولو درد داره همین و شروع کرد خندیدن منم هواسم پرت شده بود و میخندیدم که یهو پام سوخت و نفهمیدم کی شلوارمو پایین کشیده بود (خودش میگه فهمیدم معذب بودی و خجالت می کشیدی از قصد این کارو کردم و ۲تاشو یه سمت زدم که زیاد اذیت نشی)
فهمیدم سوزن وارد کرده همین که شروع کرد به تزریق سوزشش هزااار برابر شد سریع سفت شدم 
دستشو گزاشت رو کمرم 
تپش قلب گرفته بودم از استرس 
نمیخواستم گریه کنم یا ناله کنم ابروم بره یا آرش بشنوه بیشتر نگران این بودم
همش تو دلم می گفتم گریه نکنی گیتا بچه نشیا لوس بازی درنیاری از طرفی هم واقعا امپولش درد داشت 
امیرم داشت مراعات می کرد خیییلی اروم تزریق می کرد ولی بدتر بود من همش تو دلم میگفتم بزن تمومش کن دیگه🤦‍♀️
خییییلی تحمل کردم ولی یهو ناخوداگاه سفت شدم و از دهنم پرید گفتم: هیییییییی آخخخخخ
امیر دستشو گزاشت رو کمرم و گفت گیتا جان 
من هیچچچی نمیتونستم بگم
بعدم دراورد و سریع کنارش یکی دیگه رو وارد کرد 
دیگه تحملم تموم شده بود 
گفتم وای دکتر نههه😢
امیر: عزیزم نفس عمیق بکش (اولین بار اونجا بهم گفت عزیزم و گیتا صدام کرد منم قند تو دلم آب میشداا😂)
یه خرس نرم بزرگ رو تخت آرش بود فقط برای اینکه جیغ نزنم سرمو فرو کردم تو اون خرسه ولی پامو ریز ریز تکون میدادم (بخاطر همین عادت بدمم بود که همیشه اونقدر دردم میگرفت موقع تزریق)
امیرم دومی رو زودتر تمومش کرد و سریع پنبه گزاشت و رفت بیرون 
پام بی حس شده بود جای هر دوتاش میسوووخت کلی تو دلم هرسم گرفته بود که چرا دوتاشو کنار هم زده 
بعد که رفت بیرون برگشتم دیدم انقدر شلوارمو کم کشیده پایین که من معذب نباشم 
لباسمو مرتب کردم و درازکشیده بودم که امیر اومد تو اتاق برام آب اورده بود 
خواستم بشینم که تا اومدم بلند بشم پام تیر کشید و یهو دستمو گزاشتم جای امپولام و چشماممو بستم و گفتم آیییی
امیر دستمو گرفت کمکم کرد بشینم 

نشستم کنارم با غصه نگام میکرد 
گفت عزیزم خیلی اذیت شدی ولی برات لازم بود
انقدر ناراحت بود دلم براش سوخت گفتم نه اتفاقا زیاد اذیت نشدم و تشکر کردم
گفت تار های صوتیت خیلی حساس شده بخاطر تدریس و مخصوصا آلودگی هوا اگر جدی درمانش نکنی خیلی خطرناکه و....
گفتم اوکی کامل درمانش میکنم
بقیه امپولایی هم که برام نوشته بود روزای بعدش زدم و کامل خوب شدم

اینم خاطره اولین امپول خوردن من از امیر بود😁
اولین بار خب خییییییلی حس ترس و خجالت داشتم وای بعداز اون دیگه اگر موقعی میخواستم امپول بزنم فقط میرفتم پیش امیر بخاطر آرامشی که بعدش ازش می گرفتم....

راستی دوستان خیلی خییییلی عذرخواهی میکنم که ادامه خاطرمو انقدر دیر فرستادم بخدا خیییلی سرم شلوغ بود آرشم دندونش درد میکنه دیوونمون کرده امروز رفتیم دندونشو کشیده ولی هنوز درد داره بچم چندماه بود مریض نشده بودا😔
مواظب خودتون باشید عشقای من
خدانگهدار❤️❤️

خاطره مریم جان

سلام بچه ها خوبید خوشید اینقدر دلم واسه تایپ کردن خاطره تنگ شده که نگو 😭
مریم ته تغاری پاییز 🍂🍁
چندتا خاطره دست اول دارم ولی خاطره داغه را میخوام تعریف کنم من از اول خرداد بیمارستان بستری شدم تا دقیقا ۲۰ خرداد که بماند چقدر اذیت شدم وچقدر حقایق پنهانی اشکار شدن 😩
بعد از مرخصی از بیمارستان ته مونده دارو هام دارن گفتن اسراف نشه 😂 که خوشبختانه شامل ۳ تا نوروبیون 💉  و یه دونه D3 💉 هست باکلی 💊
که اولین نوروبیون💉توی بیما رستان زدم ولی با داد وبیداد D3 نزاشتم  قرار شد بعد ۴ روز  بزنمش 😞  بعد چهار روز یعنی دوشنبه وقتی بیدار شدم دیدم یه پرستار حوجل مجول بالای سرم بود 🤩و مامان داشت صدام میکرد وقتی بیدار شدم مامان یه لیوان شیر موز دستم داد 🥛(  من واقعا از شیر متنفرم ) کمی خوردم که خوشکل خانم گفت : عزیزم دمر شید امپولتو 💉 بزنم  امپولم D3 بود وقتی که امپول اماده کرد من همچنان محوش بودم خیلی خوشکل بود 😁 مامان گفت مریم بمونم یا برم گفتم نه مامان برو ولی بابا صدا کن  😄 حالا قیافه مامان 🤯😡 ( من الان نزدیک چند ساله  جلو بابا یا داداشام امپول نمیزنم  اون دفعه خواستم مامان حرص بدم ) ولی انصافا وقتی زد هیچی حس نکردم گذشت تا شد پنج شنبه یعنی امروز  که بعد صبحونه مامان گفت میریم درمانگاه   یا زنگ بزنم به اون خانمه بیاد  امپولت بزنه 💉 گفتم به  یه شرط  اینه که تحریم چربیو بشکنی و غذام ماکرونی با ته دیگ سیب زمینی باشه بعد غذا هم از چای نبات  خبری نیست گفت باشه  گفتم من  حوصله   بیرون رفتنو هم  ندارم  زنگ بزن پرستاره بیاد  که مامان گفت چشم قربان امر د یگه 😝 بعد نیم ساعت پرستاره اومد 😢 من هم چون دوتا امپول اخری سمت چپ زدم سمت راستو اماده کردم گفت عزیزم من سمت راست میزنم ولی سمت راست خیلی درد داره من هم گفتم اشکال نداره بر خلاف اون دفعه وقتی نوروبین 💉 وارد پوستم کرد یه تکون ریز خوردم و منی که هیچ وقت بلد نیستم سفت کنم واسه اولین بار سفت کردم ولی دمش گرم نگفت شل کن فقط گفت نفس عمیق بکش افرین وهی هم تکرار میکرد نفس ولی واسه اولین‌بار مردم و زنده شدم من واسه امپولخودم داوطلب میشدم  فقط  واسه رسیدن به بعضی چیزا که واسه سلامتیم ضرر داره شرط میزارم ولی این بار دردش یه چیز دیگست ( توی بیمارستان امپولام ازطریق انژیوکت یا سرم تزریق میکردن ) وقتی که امپول کشید خون خیلی اومد که گفت خیلی سفت کرده بودی اگه بهت گفته بودم شل کن بیشتر سفت میکردی نگو تو همون حالت امپول زده 😡 وقتی هم رفت اصلا نمیتونستم یه قدم بردارم که وقتی مامان اومد گفت اشکال  نداره مامان کمی راه برو عضلاتت باز میشه ولی من همین جوری دمر بودم تا اینکه موقعه نماز به زور وکمک بابا وضو گرفتم  هنگام راه رفتن هم  اشکم در میومد 😭
  وقت نهار به مامان گفتم  من دیگه بمیرم هم امپول نمیزنم مامان گفت از شنیدن این حرفت میترسیدم   ولی تا هفته بعد خدا بزرگه مامان بعد نهار هم درد پا هم درد  معده پدرمو در اوردن  الان ساعت ۱۷:۱۵ دقیقست که  دارم از دردشون کلافه میشم اگه  هم برم بیرون وحالمو  ببینن مستقیم بیمارستان  😂 دارم با دردم  میسازم و میسوزم 
راستی وزنم توی بیمارستان از ۵۶ به ۴۰ کاهش کرد  واین خیلی مامان وبابا اذیت میکنه راجع بیماری اصلیم نگفتم چون اطلاع دقیقی ازش ندارم وبه. هیچ قرصی دسترسی ندارم که از روی اسمش  ببینم واسه چیه  فقط موقعه مصرف توی یه پیش دستی واسم میانش دیگه بیخیال دونستنش شدم 
اگه عمری باقی بمونه میام خاطره میگم  
راستی بابت تاخیرم هم 
 اون روز این قدر اعصابم خورد بود که وقتی امیر ( برادر زادم ) شروع به مسخره بازی کرد گوشی سمتش پرت کردم اللهی بمیرم اگه خدا نکرده به سرش خورده بود چی 😱 که گوشیم خورد شد وچند روزه بدون گوشی بودم  
ببخشید اگه بد بود بدیشو بابت حالم بزارید مرسی
🌹🌹🌹

خاطره محنا جان

سلام بچه ها خوبید 
من هیچی نمیگم میرم سر اصل قضیه 
راستی من محنا ۱۸ ساله
من از بچگی کلیم کم کار بود 
تا اینکه روزی با دختر خالم رفتم خرید اونجا چونکه چیز میز زیاد خورده بودم دلم درد گرفت و به هیشکی نگفتم تا ساعت ۶ صب بیدار بودم 🤧
خلاصه به مامانم گفتم یکم قرص داد دیدم خوب نمیشم بابام اومد گف باید بریم دکتر(از پس هرکی به جز بابام برمیام)😂 
رفتیم بیمارستان چک کرد گف خوبه یکم قرص مینویسم هر هشت ساعت یکیار بخور دو تا پنی سیلین یکی هم ویتامینه
یک سرم چون ضعیفی 
تا گف رنگم پرید سفید شد بابام فهمید یجوری شدم به دکتر گفت همش الان تزریق میکنید
دکتر گف بله چون بدنش مقاومت زیادی نداره ممکنه کلیه از کار بیوفته 😭
منم ک اشک تو چشام جمع شده
بابام رفت قرصا گرف دو تا پنی سیلین هارو دیدم شوکه شدم خیلی بزرگ بود سوزنش
خلاصه اتاق تزریقات رفتم پرستار گف اول پنی سیلین تزریق میکنم بعد ویتامینه اخرم سرم من از سرم بیشتر ترس داشتم  گفت خب عزیزم بخاب امپولا رنگ زرد رنگ داشتن ویتامینه هم سفید بود بخاطر کرونا همراه راه نمیدادند منم تنها بودم خابیدم خیلی میترسیدم گفت نفس عمیق بکش اگر درد داشتی اصلا باسنتو سفت نکن 
شلوارمو دکمشو باز کرده دراز کشیدم دستم محکم از تخت گرفتم نمیدونین چ ترسی داشتم سمت چپ پنبه کشید گف نفس عمیق بکش منم کشیدم سریع سوزنو فرو داد تا فرو داد یه اخ گفتم دستشو گذاشت رو پام گف نفس عمیق بکش فقط دعا میکردم زودتر تموم شه کشید بیرون ولی جاش درد میکرد رفت  یکم بالاتر پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش پنبه کشید سوزنو زد این یکی خیلی درد داشت🥺 گف نفس عمیق بکش دستش ایندفعه گذاشت رو کمرم تا تزریق کرد یکم طول کشید ولی من همچنان درد داشتم گریم گرف بود دیگ چون دیگ نمیتونستم تحمل کنم گفتم نمیشه ویتامینه نزنی گف نه عزیزم یکم صب میکنیم جای امپولا ماساژ داد ا‌ومد سمت راست پنبه کشید زد ولی نسبت به این دوتا این یکم دردش کمتر بود تموم شد گفت عزیزم من میرم بیرون تا میام اماده باش سرم میارم با بغض گفتم باشه 
با هزار بدبختی شلوارمو کشیدم بالا رو تخت خابیدم اومد سرم اویزون کرد بالا سوزنشو اورد سمت دستم فرو داد یه اخ گفتم گف اروم باش یک نیم ساعتی طول کشید تموم شد یعنی راه نمیتونستم برم 🤧🥺
اومدیم تو ماشین مامانم گف بریم خونه تا یکم ابمیوه بهت بدم بهتر بشی😑 
امیدوارم لذت ببرین هیچوقت کارتون به دکتر نکشه🥵 
😘❤️❤️😘❤️❤️😘❤️❤️😘

خاطره سودا جان

سلام با یه خاطره دیگ اومدم البته مربوط به من نیس ماله دوستمه یکم زندگیمون شبیه همه نشستیم پای درد ودل که از این کانال بهش گفتم گفت بده گوشیو منم بنویسم خاطرمو 
سلام من دوست سمام اسمم سوداس ۲۵ سالمه که ده ساله با سما دوستیم و مثل خداهریم 
صبح بود تازه از خواب بیدار شدم سمارو دعوت کزده بودم خونمون با خوشحالی بیدار شدم که دسر و ناهار حاضر کنم که مامانم زنگ زد گفت پاشو بیا اینجا من واس شام مهمون دعوت کزدم عمو وعمه اینارو گفتم نمیشه مامان من مهمون دارم عصبی شد گفت باید بیایی زنگ بزن به سما اون غریبه نیس بگو نیاد فردا بیاد من میگفتم نمیام اونم داد زد سرم گفت باید بیایی من دست تنهام وگرنه دیگه کلا نیا
ناراحت شدم با گریه زنگ زدم به سما گفتم ماجرارو اونم گفت ذاتا میخواست زنگ بزنه که نمیاد چون با همسرش بحثش شده بوده که گفت بعدا در موردش میگم بهت و قطع کرد منم که خیلی دلهره داشتم چون رضا(همسرم) رابطه منو پسرعمومو میدونست قبل ازدواج که باهم دوست بودیم هم به خاطر اون ناراحت بودم هم به خاطر سما که گفت بحث کرده با شوهرش همم خودم از صبح یه درد گوچیک تو پهلوم بود که قرص خوردم گفتم باز سنگه میخواد اذیت کنع سنگ کلیه دارم اونو میگم حالا حاضر شدم رفتم خونه مامانم اصلا یادم رفت به رضا بگم میرم عصر شد رضا زنگ زد بهم وسایل لازم داری که گفتم بیاد خونه مادرم اونم اومد ولی نمیدونس قراره کی بیاد. یکم درد بیشتر شده بود ولی قابل تحمل بود که به هیشکی نگفتم رضا اومدو فهمید که قرار مهدی اینا بیان(پسر عموم) خلاصه قیافه گرفت بهم مهمونا اومدن رضا اصلا باهام حرف نمیزد عمم گفت سودا شوهرت همیشه اینقد اخموهس اخه ما یه ساله ازدواج کردیم هیشکی قشنگ نمیشناسه رضا رو. منم چیزی نگفتم رفتم پیش رضا گفتم پاشوبریم گفت نمیشه بد میشه منم گفتم از فرصت استفاده کنم رفتم پیش مامانم گفتم کلیه باز گرفتم دارم میمیرم یکم پیاز داغشو زیاد کردم که بگه برین شما اونم اومد توو جمع گفت حالش خوب نیس من توو اشپزخونه بودم دراز کشیده بودم بعده اینکه مامان اینو گفت مهدی پاشد اومد اشپزخونه به بهانه اب خوردن بعد اومد پیشم گفت کلیه ت درد میکنه سودا معلوم بود ناراحت بود گفتم نه خوبم میشه بری الان رضا... داشتم میگفتم که رضا اومد بدون اینکه چیزی بگه از دستم کشید بلندم کرد گفت بریم دکتر با یه قیافه ای رفتیم بیرون دیگه همه فک میکردن حتما با رضا دعوا کردمو کتکم زده که حالم بد بوده 
خلاصه رفتیم توو راه یه دعوایی انداخت گفت از صبح رفتی واس عشقت دسر درست کنی اونقد خوشحال بودی که به منم خبر ندادی اینارو با داد میگه هاااااا منم نمیتونستم حرفی بزنم خیلی میترسیدم رسیدیم دمه درمونگاه گفتم من درد ندارم اونطوری گفتم که زود بریم خونمون چون دیدم ناراحتی. اینو که گفتم بیشتر عصبی شد گف بس میخواستی توجه عشقتو جلب کنی که بیاد حرف بزنه باهات که بگه چرا مریضی منم 😳😳😳😳😳اینطوری نگاش کردم فقط گفتم متاسفم برات رضا زدم زیر گریه رفتیم خونه.رفت تو اتاق خوابید منم تا خوده صبح نشستم توو پذیرایی گریه کردم درد پهلوم بیشتر شده بود سردردم بهش اضافه شده بود رفتم چندتا قرص خوردم که بتونم بخوابم اصلا نتونستم بخوابم دلمو بدجوری شکسته بود همش گریه میکردم خودشم نمیتونستم بیدارش کنم غرورم اجازه نمیداد صبح ساعت ۷ شد بیدار شد که بره حتی توجه نکرد بهم که چرا نخوابیدم حرفی نزد همونطوری رفت از شدت درد به خودم میپیچیدم داشتم جون میدادم تا ساعت ۱۱ تحمل کردم بعدزنگ زدم بهش باگریه جواب داد چنان هق میزدم ترسیده بود گفتم کجایی دارم میرم درمونگاه من شماره آژانسو نمیدونم رود یه آزانش بگیرم برام دارم میمیرممممم با دادو گریه میگم اینارو گف خودم میام گفتم حق نداری بیاییی پاتو بزاری خونه من هیچا نمیام همینجور میمونم تا باهمین درد بمیرم زود آژانس بگیر قطع کرد یه ربع بعد زنگ خونه رو زدن رفتم پایین پدرشوهرم بود با گریه سوار شدم هیچی جز سلام نگفتم بهش فقط گفتم خیلی درد دارم به نزدیگترین درمونگا برو بابا 
رفتیم باباهم خیلی ترسیده بود زودی رفتیم دکتر معاینه کرد گفت سنگت تکون خورده سرم و آمپول بزنی خوب میشه ولی سونو مینویسم که اگ بزرگ باشن سنگا باید سنگ شکنی بری بابا داروهارو گرف اورد رفتم تزریقاتی با اینکه خیلی میترسیوم ولی چون درد زیاد بود میخوایتم ۱۰ تا آمپول بزنم وای خوب شم انگار زایمان میکردم اونقد درد داشتم پرستا  اومد با دوتا امپول همین که خواست تزریق کنه گریم شروع شد هی میگفتم آیییی آییییی درد دارههههه بیشتر به خاطر دیروز و ابنکه تنها داشتم اونطوری درد میکشیدم و امپول میخوردم گریه میکردم یهو دیدم صدای رضا میاد اومد تو تزریقات داشتم برمیگشتم که سرم بزنه باهاش قهر بودم دید چقد گریه کردم گفت خوبی جواب ندادم پرستاره سرمو زدو رفت داشتم همونطوری به خاطر درد گریه میکردم اونم هی میگفت معذرت میخوام سودا گفتم مگه نگفتم نیا نمیخوام ببینمت ببین به چه روزی افتادم از دیشب درد میکشم بهم توجه نمیکنی خودت فهمیدی تا صبح نخوابیدم داشتم جون میدادم نگامم نکردی برو بیرون بابا کجا رفت گفت فرستادمش خونه چشامو بستم سرم تموم شد اما من دردم بازم زیاد بود رفتیم خونه همش قربون صدقم میرفت میگف اشتباه کرده دیگه بهم شک نمیکنه و اینجور چیزا ولی چه فایده من دیگه اونروزو اصلا فراموش نمیکنم هم بهم تهمت زد هم اینکه از درد به خودم میپیچیدم توجه نکرد بهم دلمو بد شکست .
۳ تا آمپول دیکه واسه فرداش داشتم که با اصرار بیش از حد رضا زدم خیلی جاشون درد میکنع‌.
من زیاد نمیترسیدم ها از آمپول ولی چون تنها بودم موقع آمپول زدن یه احساسی بهم دست داد اخه تا قبل از اون زضا خیلی نازمو میکشید تا یه آمپول بزنم. خلاصه اون آمپولا خیلی درد داشتن

خاطره ساراجان

سلام من سارا هستم و ۱۴ سالمه😁💋
این خاطره که من میگم توش امپول نداره سرُم داره و‌یکم با خاطره هایی که تو‌کانال گذاشته شده فرق داره😄😜
چون تو همه خاطره ها نوشته که اخرش امپول یا سرم رو زدن😭
اما من یه قدرت پا فشاری دارم که هیچ کس حریفم نمیشه😂
حالا خاطره رو تعریف کنم هم یکم خنده داره الان که میگم هم یکم ناراحت کننده🤣
البته اون موقه ناراحت کننده بود🤣
خاطره برای هفته پیشه🤣
خب شروع کنم😌
ساعت ۸ صبح بود که با هول و وحشت از خواب بیدار شدم
از تب داشتم میسوختم
خواب وحشتناکی هم دیدم که یه نفر سر بلفی رو(گربه خونگیم) رو جلو چشمام داره میبره🥲
خلاصه خیلی تب داشتم همه بیدار شدن و یکم خنکم کردن حالم بهتر شد و بابام رفت سرکار
وقتی برگشت یهو رنگم زرد شد
دلدرد شدید داشتم
بالا میاوردم🥲
بدنم مثل چی داشت میلریزید هم داشتم یخم میزدم هم تب داشتم
بدنم درد میکرد
کلا حال خوبی نبود
بدترین مریضی عمرم بود
منی که موقع مریضی هیچوقت دکتر نمیرفتم تا بابام اومد خونه از تخت با گریه پریدم بیرون شروع به التماس کردم که برم دکتر رفتیم دکتر و نوبت گرفتیم
نوبت ما شد رفتیم داخل
دکتر یه مرد چاق بود
منو معاینه کرد و نسخه نوشت
استرس داشتم که چی تو نسخه هست؟
بعد فهمیدم امپول و سرم داره
امپول رو‌که نزاشتم بنویسه
موند سرم که اول نمیدونستم
بعد دست بابام دارو هارو دیدم
رفتم یجا قایم شدم همه فکر کردن منو دزد برده🤣
درحالی که من تو ماشین بودم😀
بابام سرم و سرنگ هارو پس داد ولی چون دارو ها تو کیف مامانم بود اونارو پس نداد
بعد همه با ترس و وحشت سوار ماشین شدن کسی منو ندید چون داخل کف ماشین بودم
بعد راه افتادن به سوی کلانتری اینو قشنگ فهمیدم
انقدر خندم گرفته بود که داشتم میترکیدم
بعد خواستم یجور خودمو نشون بدم عصبانی نشن
با یه حالت خوابالو اومدم گفتم چی‌شدع؟
انقدررررر ترسیدن که نگووو🤣
یجور دروغ بافتم و دوباره سمت مطب‌ حرکت کردن سرم منو بزنن
بعد من انقدر جیغغغغ کشیدم بابام گفت ولش کن برگردیم😀
حالم هم خیلی بد بودا😀
اینم از خاطره من امیدوارم خوشتون اومده باشه🥺🪳🪳🪳🪳

خاطره مهدیس جان

مهدیس 🌵
توی اتاق دکتر نشسته بودم و داشتم از حالت های عصبی توی مغزم که چند شب امونم رو بریده بود گله میکردم... بی وقفه سوالهای دکتر شروع شد سوالهایی که هر بار از هر پزشکی می‌شنیدم... چرا انقدررر درد رو بدون میخری؟ برات ممکن نیست کمی زودتر بهم بگی؟ با بابات صحبت کنم؟ چرا هفته پیش نیومدی؟ و... فقط گفتم نمی‌دونم! گفت جواب تمام سوالای من نمی‌دونم هست؟ همین! باز گفتم نمی‌دونم...واقعا نمی‌دونم!
خیلی کلافه بودم گفت با پدرت تماس بگیر بیاد گفتم چی میخواین بپرسین؟ گفت واقعا نمیدونی؟ گفتم نمی‌دونم....یاد داداشم افتادم که داشت سوالهای متفرقه میپرسید بنظرت پژو بهتره یا سمند؟ _نمیدونم بنظرت یاس بهتره یا تتلو؟ _نمیدونم بنظرت مشکی بهتره با کرم؟ _نمیدونم
یادم افتاد توی اون روز کلمه نمی‌دونم رو بیش از صد بار تکرار کرده بودم....

علی رغم میلم زنگ زدم بابا و در کسری از ثانیه خودشو رسوند بعد سلام و احوال پرسی پرسید حاج آقا دخترتون چند روزه حالش بده؟ گفت چیزی نگفته...سرم پایین بود از یه احساس تکراری شبیه استرس و خجالت گفت سریعتر برای تستِ....اقدام کنید بابا قبول کرد و  آدرس درمانگاه رو گرفت از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت ماشین صندلی عقب نشستم باباهم اومد گفت تست رو انجام میدید یا بازهم لجبازی؟ دلم نمی‌خواست ولی آروم گفتم هرچی تو بگی...رفت سمت درمانگاه و نوبت گرفت رفتیم خونه علی (داداشم) و امیر در حال تلاش برای درست کردن املت بودن خسته بودم از تو آشپزخونه گفت بیا کمک...رفتم خیلی خندم گرفته بود ازین که دو تا پسر قراره کدبانویی کنن املت رو درست کردم سفره رو انداختم و براشون کشیدم یذره برای خودم گذاشتم اشتها نداشتم حالم بد بود واقعا...دو لقمه خوردم و کنار کشیدم علی گفت همینقدر؟ گفتم میل ندارم تا غذاشون تموم شد سفره رو جمع کنم کارم که تموم شد رفتم تو اتاق اون بالشت صورتی رو که دوست داشتم روبروی پنجره تنظیم کردم یه پتو بهاری نرم برداشتم روم انداختم نسیم بهاری عالی میومد و بیهوش شدم هنوز یکساعت هم نشده بود علی بیدارم کرد امیر پیش بابا بود هنگ بودم ساعت ۱۲ شب بود دیدم بابا دستش روی قلبش یه مشت قرص و یه لیوان آب...ترسیدم علی رنگ صورتش زردِ زرد شده بود امیرحسین طفلک آروم ضربه میزد تو سرش گفت فشار بابا بالا هست قلبش درد می‌کنه گفتم خب زود گوشیو بده زنگ بزنم آمبولانس زنگ زدم و شرح حال دادم اومدن فشار و قند و پالس بابارو چک کردن یکم بهتر شده بود قرص زیر زبونی رو دادن بهش میخواستن ببرنش بیمارستان بدم نمیومد اگ می‌رفت ولی مخالفت کرد یکم بیدار موندم کنارش گفتم بابا تورو جون امیرحسین (ته تغاری ۱۳ سال) که هممون میخایم دنیا نباشُ...غصه منو نخور بخاطر من نه بخاطر امیر طفلی داشت سکته میکرد....خوابید منم خوابیدم  صبح با صدای بابا بیدار شدم که می‌گفت پاشو آماده شو...فقط خدا می‌دونه که اون لحظه اصلا حوصله نداشتم...آماده شدم و راه افتادیم دم درمانگاه به رسم همیشه گفتم بابا میمونی پایین یا میای؟! بعد خودم گفتم کجا میای آلودست و تنها رفتم بالا اولین نفر بودم وارد اتاق تست شدم یه خانم دکتر جوون بود گفت مانتو و مقنعتو دربیار....درآوردم و شروع کردم به باز کردن موهای بافته شدم یاد مامان افتادم که برام بافته بود ناخودآگاه لبخند رو لبم اومد دو روز ندیده بودمش موهام که باز شد گفت چه موهایی داری! گفتم دلخوشیه ولی...! تهش اسیر خاک میشه....خندید! گفت عکس بگیرم گفتم بگیر ولی صورتم نیفته تستُ شروع کرد نیم ساعت طول کشید تا تموم شد نتیجه رو گرفتم توی سالن انتظار نشسته بودم خسته بودم تنها بودم زنگ زدم به علی(رفیقم ک دندون میخونه) گفتم سلام خوبی مهدیسم گفت ممنون خودت خوبی گفتم یه آدرس میدم میتونی بیای گفت آره چرا که نه...یه ربع بعد رسید اومد...کنارم نشست نزدیک بهم گفتم برو برو دورتر بشین زشته آبرومو می‌بری دستگیرمون میکنن خندید گفتم مرسی که اومدی گفت کاری نکردم گفتم ببخش که نتونستم روز دندون بهت تبریک بگم خندید گله ای نکرد یه بسته هدیه حاوی دستبند چرم و اسپری بهش هدیه دادم با خوشحالی گرفت و چند بااار تشکر کرد گفتم اجرمو کم نکن گفت چرا این کارو کردی گفتم جبران گوشه ای از محبت ها و کمک هایی (درسی) که تو این دوسال بهم کردی...باز خندید از وجودش حس خوبی داشتم و یه حس خجالت منی که از سیزده سالگی درگیر بیماری شدم و حتی فرصت و حوصله ارتباط با هیچ دوست مذکر یا مونثی رو نداشتم ولی علی دوسال مثل رفیقم بود مثل برادرم بود.... موهای بلندشو دم اسبی بسته بود خندم گرفت خیلی بامزه شده بود گفتم برو علی جان به کارات برس خواستم فقط هدیتو بدم تشکر کرد و رفت نوبتم رسید رفتم پیش دکتر نشون دادم دکتر نیم ساعت نتیجه رو برسی کرد و نوشت که نرمال... یک ساعت قسمت های مختلف سرم رو معاینه...کلی دارو نوشت که اغلبش مکمل و تقویتی و یه داروی دست ساز بود داروهارو نگرفتم چونکه برای تقویت شدن نیومده بودم من دنبال علتُ معلول بودم...کارم تمام شد برای هزارمین بار برگشتم سمتِ شهر خودمون اوایل مسیر هدفن رو گذاشتم و سرمُ تکیه دادم علی رو گفتم تو برو عقب که راحت باشی کل دیشبُ بخاطر بابا نخوابیدی من حواسم هست قبول کرد آهنگ رو پلی کردم هیچکدوم باب میلم نبود جز آهنگای شایع...بهرحال بهتر از آهنگای دهه ۴۰ بابا بود بجایی وسط راه معین اومد و خوند خونه آخرین پناهه واسه ی خستگیام...زیر لب آروم بخودم گفتم مامان آخرین امیده واسه دلبستگیام....آه کشیدم دلم تنگ بود.... رسیدیم...کوله رو انداختم پشتم مثل هلویا وارد خونه شدم گفتم سلام مامان دختر خوشگلت اووومد جواب داد خوش اومد پانیا بدو بدو پرید بغلم گفت عمه تُجا بودی؟ انداختمش بالا گفتم رفته بودم دکتر گفت دُتُر تولو خوب کرد؟ گفتم اااررره....خوب خوبم اومدم با یکی یدونه عمه بازی بکنم...
خواهرمو دیدم از در اتاق گفت عه اومدی؟! گفتم نه نیومدم روحمه گفت چی گفت گفتم دکتر میگه اخرامه گفت ببند اون....صلاح ندونستم ادامه بدم
کولمو باز کرد گفت چیا آوردی ؟! خندم گرفت توی کوله جز وسایلام چیزی نبود نایلون داروهای قبلیمو دید دو تا اسکازینا با نوروبیون بود گفت نزدی؟! گفتم نه تو نبودی گفت چه ربطی داره دلیل نمیشه نزنی سکوت کردم...گذاشت و رفت وسط حال سینی پر از لیوان چایی بود یه لحظه چشام قلب قلبی شد گفتم جوون خدا می‌دونه اون لحظه بهترین هدیه بمن بود چای کمرنگی که مامان ریخته بود رو تیره کردم تا رنگ جیگری بگیره و نوشیدم خیلی خیلی چسبید...پانیا اومد گفت عمه من اصا چایی نمخام؟ (دقیقا همیشه برعکس میگه مثلا میگه من اصا بسنی نمخام من اصا بیرون نمیام ) خیلی بلند خندم گرفت گفتم چه صیغه ایه فسقلی توهم مارو سیا کن جوجه اردک چایی ریختم براش خواست روی زمین بشینه دستامو دراز کردم گفتم بیا رو پام بشین انرژی مثبت آرامبخش مسکن بیا که دو روزه دیوونتم ماهِ من گفت من ماه نیستم من پاییا ام....گفتم نخیرم ماه کوشولوی منی عقش من بودی...! دو سه تا قند کوچولو جدا کردم دادم بهش خورد...رفت.
منم رفتم روی تختم دراز کشیدم خواهرم اومد خودشو جا داد گفتم بیا رو تخت من پایین می‌خوابم گفت نه باهم سرمو روی سینش گذاشتم چیزی شبیه آرامش بغل مامان بود... قطعا بعد مادر آغوش خواهر باصفاترین جای دنیا هست....گفت فردا باهام میای مرکز گفتم چطور گفت تزریق واکسن به سالمندان هست ویزیت بیمار داریم تزریقات زیاد میشه اگه دوست داشتی بیا ببین گفتم دوست دارم بیام ولی اذیت میشم گفت بیا بد نمی‌گذره قبول کردم ولی نشد برم گفت میخوای چیکار کنی؟ گفتم چیو؟ کنکورُ... سکوت کردم! گفت برو دیگ گفتم این موضوع رو من قبلاً بستم گذاشتم کنار خواست چیزی بگ...گفتم هر وقت بتونم یه لحظه فقط یه لحظه بدون حضور مامان بابا زنده بمونم بخودم اجازه میدم انتخاب رشته کنم ولی من با این شرایط حتی نمیتونم به دانشگاهُ درسُ تنهاییُ کلاسُ دردُ مرض فکر کنم....چه برسه عمل کنم بهش یهو حالم بد شد سرمو بین دستام گرفتم چشامو محکم فشار دادم گفت حالت بده؟ سرمو تکون دارم که اره گفت آمپولتو بزن! گفتم باشه....‌رفت دارو رو آورد آماده کرد برگشتم لباسم رو خیلی کم به اندازه یه آمپول پایین آوردم چند بار پنبه کشید نیدلو زد یه لحظه سوخت ولی فقط چند ثانیه...گفتم اخخخ گفت آروم باش....گفت الهی نجات پیدا کنی...گفتم توی بهشت زهرا! گفت عصبانیم می‌کنی با این چرت و پرتا....گفتم قصد ناراحت کردنتو ندارم گفت چرا میگی این حرفارو جلو مامان...گفتم چون من متعلق به اینجا نیستم آروم گفتم من باید برم... باید برم....دلم برای آقاجون تنگ شده دلم تنگه....گفت درست میشه خدا بزرگه گفتم می‌دونم! بقول بابام خدا بی شک بزرگه...
گفت می‌دونم ناراحتی...می‌دونم خسته ای...می‌دونم کم آوردی! گفتم نه! نیستم...برقُ خاموش کردُ رفت چشامو بستم دو دقیقه نشد برق روشن شد لای چشامو باز کردم دیدم پانیاس گفت عمه میای پیشم؟ دستامو باز کردم یکم از تخت خالی کردم گفتم تو بیا نفسم...یکم فکر کرد بعد قبول کرد بخودم فشارش دادم...گفتم ماهِ من! چند بار بوسیدمش لپاشو پیشونیشو دستاشو گردنشو شقیقه هاشو طفلیُ خسته کردم رفت... 
خیلی ضعیف و بیجون شده بودم دستام حتی توان گرفتن گوشیو نداشت....از ته مونده اینترنتی که داشتم یه انیمیشن جدید دانلود کردم....گوشیو به لبه تخت تکیه دادم هدفن زدم و داشتم نگاه میکردم پویان اومد گفت عمه هدفن خاموش می‌کنی با هم ببینیم؟ گفتم با کمال میل عزیز دلم دراز کشیدیم و نگاش کردیم و داشتیم راجب اینکه چقدر انیمیشن خفنی بود بحث میکردیم از نقد و بررسی های پویان خندم گرفته بود لپای تپل قرمز و گل انداختشو محکم بوسیدم....گفتم تو کی انقد بزرگ شدی؟ گفت می‌دونی چند روز دیگ تولدمه گفتم فکرشو کن یادم رفته باشه.....عمرا گفت هدیه قرارع چی بهم بدی عمه؟! گفتم اگه بگم که دیگ هدیه نیست! خندید گفت بگو عمه از فضولی میمیرم! گفتم شورت میخرم برات! باز خندید گفت بگو دیگ عمه گفتم ولا!...ولکن نبود ولی آخرش نگفتم دوید گوشی باباشو آورد گفت میخای بهت نشون بدم چه کیکی قرارع سفارش بدم گفتم حتمااا! نشونم داد شکل یه توپ قرمز بود با نماد پرسپولیس...گفتم خیلی قشنگ ولی منکه آبی ام! خیلی جدی گفت حق نداری آبی باشی بدرد نمیخوره خندیدم گفتم من طرفدار هیچ تیمی نیستم بچه جان میخواستم لجتو دربیارم.....گفت دربیُ میبینی چند روز دیگ گفتم حتما با تو....بی تو هرگز چون منکه اصلا هیچی حالیم نیست برام توضیح بدی خندید باز! باز لپشو کشیدم...
شب قبل تولد پویان رفتم فروشگاه لباس بچه یه تیشرت قرمز چارخونه دیدم دلم رفت بدون فک کردم برداشتم حساب کردم....یه کاغذ کادو طرح بن تن هم گرفتم برگشتم خونه....خیلی خیلی خسته و رنگ پریده بودم...مامان دیدم گفت چی شده چرا حالت انقد بده؟ گفتم بیرون رفتم خستم گفت برو بخواب نرو بیرون.... چیزی نگفتم! گفت یدونه ازون تقویتیارو بزن خب واقعا چیزی نمیشه گفتم بگذر مامان می‌دونی که نمی‌زنم.....حالم بد بود اصلا دوست نداشتم تولد پویان حالم بد باشه ناچارا اسکازینای بعدیو از داخل کیفم برداشتم با پنبه و الکل رفتم اتاق ابجیم....گفتم خوبی؟ گفت ایی نفسی می‌ره و میاد لبخند زدم گفتم نتایج آزمون نیومد گفت فعلا که همون نتیجه اوله...گفتم خدا بزرگ خودت همش میگی یادت که نرفته پس شک نکن....گفت چیزی برای بچه خریدی گفتم آره میام نشونت میدم...گفتم تو چی؟ گفت بهش قول دادم ماشین شارژی بگیرم الان درگیرم چند وقت دیگ میخرم براش....گفتم اوکیه... گفت تو بهتری؟! گفتم سوالی که جوابشو می‌دونی نپرس! چیزی نگفت! گفتم میزنی امپولمو؟ گفت چیشد داوطلب شدی یهو؟ خیلی حق بجانب و طلبکارانه گفتم بخاطر بچم پویان نمیخام شب تولدش منو داغون ببینه.... رفتم داخل اتاق دراز کشیدم لباسمو آماده کردم داشت ویالُ می‌شکست گفت نمیتونی بخاطر بچت یذره اخماتو باز کنی بخاطر بچت درست دارو بخوری تقویتیارو بزنی؟!!! گفتم شروع نکن من نیازی به تقویتی ندارم اصلا هم لاغر و چمیدونم کم اشتها نیستم...همون لحظه تو ذهنم گفتم دارم طفره میرم بهر حال بخاطر ضعیف شدن سلولای عصبیم باید میزدم ولی دلم اصلا نمیخاست...بخاطر ترس هم نبود...بیشتر با خودم لج کرده بودم....پنبه رو که کشید رشته افکارم پاره شد سوزنو فرو کرد لرزیدم به ثانیه نکشید گفت تمومه فقط یکم سوخت البته به این سوزش عادت داشتم پنبه رو نگه داشت بلند شدم زیر لب گفتم مرسی و رفتم....رفتم تیشرتی که خریده بودم به ابجیم نشون دادم از نظر خودم خیلی خوشگل بود اما از نظر اون باید زرد می‌خریدم توجه نکردم برگشتم اتاقم با خوشحالی زیادی کادو کردمش و گذاشتم تو کشوی پاتختی شب شده بود دیگ اما هنوز وقت خوابیدن نبود خسته بودم مثل همیشه....دراز کشیدم پیامای تلگرام و اینستاگرام رو چک کردم و خواستم بخوابم اما خوابم نمیومد تهوع داشتم و یه ضعف خیلی شدییید سعی کردم تحمل کنم تا ساعت ۳ صبح طاقت آوردم دیگ نتونستم آمپول اندانسترون از کیفم برداشتم به سختی آمادش کردم روی تخت دراز کشیدم پای راستم که بیشتر بهش تسلط داشتمُ با پنبه ضدعفونی کردم آمپول ُ فرو کردم و آروم آروم تزریقش کردم یکم دردم گرفت ولی زیاد نبود سوزن کشیدم بیرون و آروم برگشتم...کم کم خوابم گرفت....ظهر بیدار شدم داداشام خونه بودن موقع تولد پویان هرچی گفت چی خریدی میگفتم شورت آبی برات گرفتم عشقم میدونستم حرصش درمیاد وقتی باز کرد خیلی خوشحال شد لپاشو بوسیدم گفتم مبارکت باشه شازده کوچولوی عمه نفسِ عمه.... کیکُ آبمیوه رو باهم خوردیم اما من به سختی خوردم خوش گذشت ولی...وسط تولد مامان هرچی گفت توهم بیا عکس بنداز گفتم حوصله ندارم کلا من نقش عکاسُ دارم از بقیه عکاسی میکنم واسه همین هیچ عکس دست جمعی از من نیست....تموم شد اون شب هم مث همه شبای دیگ نشسته بودم پیش مامانم تو اتاق نشیمن یهو گفت چرا انقد خودتو باختی؟! گفتم چونکه تو نمیتونی بفهمی حالمو... گفت جدا ازینکه حالت خوب نیست خیلی خودتو باختی! بحث بیماری نیست بحث باختن! مگ نمیگفتی میشناسم کسیو که سرطان داشته همزمان میخونده و رتبش خیلی عالی شده؟!.....چیزی نگفتم! گفت پاشو بخودت بیا تا کی اینجوری میخای زندگی کنی؟ تا کی میخای سرتو با دوتا بچه گرم کنی؟ (چند وقت دیگ اونا حتی نمیشناسنت) الان باید زندگی خودتو می‌داشتی بچه های خودتو....درس نمیخای بخونی نخون همه چی که درس نیست تو دیگ دردت چیه توکه از هر انگشتت یه هنر می‌ریزه تو که شعر میگفتی متن مینوشتی نویسنده بودی به اون قشنگی نقاشی میکشیدی، توکه عکاسی هنری میکردی عروسک درست میکردی تو چت شده مهدیس تمام آرزوهات همین بود؟ تمام!!! گفتی کاری می‌کنی همه کسایی که اذیتت کردن پشیمون بشن گفتی قرارع الگو امیرحسین باشی که به جاهای خوبی تو زندگیش برسه تو کجایی؟!...میدونستم راس میگه حرفاشو می‌فهمیدم ولی....تحملم سر رسید باورم نمیشد حتی مامانم این حرفارو میزنه گفتم بس کن مامان تو نمی‌فهمی هیچکس نمی‌فهمه....با حالت قهر برگشتم اتاقم و به زندگی مسخره تکراریم ادامه دادم....گوشم از نصیحت و راهُ چاه نشون دادن پر شده...اما راجب زندگیم دارم به حرفهای مامانم فکر میکنم....

خاطره آرمین جان

آرمین هستم 22 ساله و این خاطره ک میگم واسه دوسال پیشه اون موقع همش سرما میخوردم و چون سردرد میگرنی هم دارم خیلی اذیت میشم
ی شب از آخرای اسفند که با دوستام سالن بودیم موقع برگشتن ب خونه چون بدنم گرم بود و سرد نکرده بودم سرماخوردگیم برگشت و همینطور سردردم... توخونه بودم نه میتونسم غذا بخورم نه نوشیدنی (اونایی ک سردردمیگیرن میدونن) داداشم گفت اینطوری که نمیتونی تا صبح زنده بمونی پاشو برو دکتر...خلاصه به اصرار خانوادم پاشدم لباس پوشیدم رفتم بیمارستان. خلوت بود. قبض گرفتم و رفتم تو مطب دکتر...سلام کردم و نشستم
دکتر؛ بفرمایین.. چی شده؟
من؛ اقای دکتر از سالن میومدم خونه یکم چاییدم سرماخوردم سردرد میگرنی هم داشتم یکم برگشته
دکتر؛ حالت تهوع دارین؟
من؛ نه
دکتر؛ سرگیجه؟
من؛ نه
دکتر گوشیشو ورداشت گذاشت رو سینم نفس کشیدم معاینه کرد. واسم درجه گذاشت.. ی درجه تب داشتم دهنمو واکردم گلومو دید
خودکارشو ورداشت و شرو کرد به نوشتن
دکتر؛ به پنی سیلین حساسیت دارین؟
من؛ آمپول؟ از آمپول میترسم کلن😰
دکتر؛چاره ای نیست دوتا نوشتم باید الان بزنین
دیدم اصرار فایده نداره از همونجا بغض کرده بودم.. نسخه رو گرفتم و از داروخونه بيمارستان داروهامو گرفتم و رفتم بخش تزریقات
یه پسر جوانی بود بهش می‌خورد 26 ساله باشه حدوداً بهم گفت امپول دارین؟ گفتم بله و کیسه شو دادم بهش اونم گفت برین رو یکی از تختا بخابین تا بیام. رفتم سه تا تخت بود همشم خالی بود. نشستم گوشه تخت آخری تا پرستار بیاد. دیدم با آمپولام اومد و گذاشتشون روی میز و شرو کرد به آماده کردن اولی و به من گفت دمر بخاب
منم دمر خابیده بودم و زل زده بودم به امپولم که در همین حین یه پسر دیگه رو دوستاش اوردن تو تزریقات ک امپول بزنه اون روی تخت اولی خابید و دوستاش بالای سرش بودن به منم سلام کردن منم جوابشونو دادم... پرستار یکی از سرنگا رو پر کرد و به من گفت شلوارتونو بکشین پایین.. منم به سختی دکمه شلوار لی مو باز کردم چون خیلی تنگ بود و از دوطرف کشیدم پایین (چون باسنم گرد و بزرگه شلوارمو نمیتونم ی ذره بدم پایین و کامل تا زیر باسنم میاد پایین) توهمین لحظه دوستای اون پسره زل زدن به من که از خجالت آب شدم با باسن لخت سرمو گذاشتم رو تخت که اونارو نبینم.. پرستار اومد بالا سرم  وامپولم رو هواگیری کرد. پنبه رو برداشت کشید روی باسن چپم.. چشامو محکم بسته بودم و استرس هرلحظه وارد شدن امپول منو دیوونه میکرد.. یهو نیدلو فرو کرد منم ی آیی کوچیک گفتم...یکم صبر کرد و شرو کرد تزریق کردن که آه و ناله منم دراومد.. 3 سی سی امپول بود که خیلیم درد داشت پرستار همینجور تزریق میکرد و منم آاااااااای میگفتم تا تموم شد. پنبه گذاشت و سوزنو دراورد... خیلی درد داشتم.. امپول بعدیو اماده می کرد.. پرسید به پنی حساسیت نداری ک؟ گفتم ن اصلا... چند ثانیه صبر کرد و بعد سمت راستمو پنبه کشید... ایندفه مهلت نداد و سوزنو سریع وارد کرد آااااخ گفتم و گفت پنی سیلینه تحمل کن
دوستای پسره همچنان منو تماشا میکردن و من از خجالت روم نمیشد هیچی بگم 
شرو به تزریق کرد که داد مو دراومد تخت رو محکم چسبیده بودم و ناله میکردم داشت گریه م میگرفت پرستار چندضربه به باسنم زد گفت شل کن و به تزریق ادامه داد وای تموم نمیشد 5 سی سی بود 
این امپولم خیلی طول کشید بالاخره تموم شد و سوزنو درآورد و پنبه گذاشت برام و رفت (درهمین حین پسر تخت بغل هم داشت آمپول می‌خورد )
حدود 10 دقیقه توهمون وضع با باسن لخت خابیده بودم از یه طرف روم نمیشد پاشم ب اون پسرا نگاه کنم و دعامیکردم تموم شه کارشون برن از یه طرف نمیتونسم شلوار تنگمو بپوشم جای امپولا درد میگرفت... یکم بیشتر تو همون وضعیت خابیدم تا دردم کمتر شد و پسرای تخت بغلی هم رفتن.. پاشدم شلوارمو پوشیدم و لباسمو مرتب کردم و اومدم بیرون و لنگ لنگان رفتم خونه.. 
اینم از خاطره من
امیدوارم لذت برده باشین ✌️🏻

خاطره زهرا جان

سلام خوبین ؟👋
اولین خاطره امه دارم میگم ، اسم ام زهرا است و دوساله ازدواج کردم اسم شوهرم محمد و پزشک عمومیه من واقعا زندگیمو با هر بدی و خوبیش دوست دارم . من ۲۴سالمه و مهدس معماری میخونم و محمد که عشقمه ۳۱ سالشه بریم سراغ خاطره :
اوایل زندگیمون بود و من به خاطر کار هاس ساختی که تو این مدت کرده بودم بدنم به شدت ضعیف شده بود و نای کار کردن نداشتم ولی مقابل این همه ضعف مقاومت نشون میدادم و به روی خودم نمیاوردم که مبادا محمد بفهمه یه روز جمعه بود محمد نرفته بود بیمارستان که با هم بریم بگردیم  صبح پاشد گفت :حاضر شو بریم باغ 
+ باشه بزار یکم بخوابم شب نتونستم بخوابم 
- چقد میخوای بخوابی پاشو ببینم ساعت ۱۲ ظهره
+ وای نیم ساعت فقط نیم ساعت
بعد پتو رو از روم کشید گفت 
هی تو چرا رنگت پریده 
+ مننننننننن؟
- نه پس من
تبمو گرفت گفت 
تب نداری  پاشو ببینم بزار فشارتو بگیرم ببینم 
+ وایییییی محمد تو رو خدا بیخیال شو خوابم میاد گفتم که شب نخوابیدم واسه کم خوابی دیشبه 
- باشه خود دانی 
بعد رفتیم بیرون گشتیم من حوصله نداشتم سرم رو تکیه داده بودم به دستم داشتم بیرون رو نگاه میکردم گفت : مطمئنی خوبی عزیزم یکم بیحال به نظر میای 
+ گفتم بزار بخوابم نزاشتی واسه اونه سرم درد میکنه 
- باشه پس نگران شدم 
یکم با ماشین دور زدیم شب ساعت ۷ بود اومدیم خونه 
من رفته رفته بیحال و بیحال تر میشدم رفتم یکم بخوابم اومد گفت : خوابت میاد عزیزم 
گفتم : نه یکم خسته ام میخوام یکم دراز بکشم گفت باشه  
رفت بیرون و چراغ رو خاموش کرد بعد بیست دیقه ، نیم ساعت اومدم بیرون سرم گیج میرفت با کمک دیوار راه میرفتم محمد تا منو دید دوید سمتم گفت چیشده گفتم سرم گیج میره گفت : باشه بیا بشین رو کاناپه تا برم دستگاه فشار سنج رو بیارم گفتم باشه 
چون واقعا مقاومت فایده ای نداشت سرم به شدت گیج میرفت سردرد هم داشتم رفت فشار سنج رو آورد فشارم خیلی پایین بود میتونستم اعصبانیت رو از چشاش بخونم خیلی جدی گفت : از صبح بیحالی و به من نمیگی هی میگی خسته ام منم به روم نیاوردم که شاید بهم بگی بعد معاینه ام کرد و گفت : باید دو تا تقویتی بزنی همین الان هیچ بهانه ای ام قبول نمیکنم حرفم نباشه به طور واضح لال شدم بدون هیچ حرفی دمر شدم اومد شلوارم رو تا نصف باسنم آورد پایین اولی رو بدون مقدمه زد یکم سوخت ولی خیلی تحمل کردم دومی رو فرو کردم یکم درد داشت در حد چند تا آخ و اوخ همین بعد از تموم شدنش اومد سرمو بوسید گفت : مرسی که تحمل کردی عزیزم گفت ممنون به خاطر تزریقت عزیزم بعد از اون دوتا تقویتی خیلی حالم بهترشد و آزمایشی که محمد نوشته بود رو دادم که کم خونی داشتم 
ببخشید طولانی شد عزیزای دلم

خاطره لیدا جان

سلام دوستان 
میخوام یکی از سخت ترین و در عین حال بامزه ترین امپولی ک‌زدم تعریف کنم براتون 🙃🙃

اسم من لیدا و ۲۱ سالمه و نامزدم حسین ۲۳ سالشه
زمستون پارسال یعنی زمستون ۹۹ بود ک برف اومده بود و منم با دختر داییم رفتیم حیاط برف بازی کردیم و ادم برفی اینا و ولی لباس گرم نپوشیده بودم😢😢
خسته شدیم و اومدیم تو لباس عوض کردیم و وقت گذروندیم تا شب 
اینو به حسین نگفته بودم چون نمیذاشت برم‌ بیرون میگفت سرما میخوری اگه هم اجازه میداد باید کلی لباس بپوشم 
خلاصه شب شد و من سرفه و تب داشتم مامان میگفت پاشو بریم دکتر من اسرار که نمیام. راضیش کردم ک اون شب نریم دکتر 
فرداش حالم داغون شد مامانم به حسین زنگ زد گفت این‌جوری شده ،خودشو فوری رسوند و اول دعوام کرد چرا مراقب نبودم😢😢
 بعد گفت حاضر شو بریم دکتر گفتم نمیام هی‌اون اسرار من انکار 
اومد دستمو گرفت و بلندم کرد لباس داد و رفت حال  گفت ۵ دیقه دیگ حاضر باشی ها 
ناچار حاضر شدم و رفتیم دکتر 
رسیدیم اونجا گفتم دکتر قرص زیاد بنویس اما آمپول نه😂😂
حسین نگام کرد یه اخمی کرد ترسیدم هیچی نگفتم ..
دکتر نامرد هم ۳ تا آمپول نوشت🤒😥😭😭😭😭
رفتیم‌و‌حسین گفت اینجا منتظر بمون   تا برم  دارو هارو بگیرم دل تو دلم نبود بخدا 
امپولارو اورد و رفتیم‌خونه 
دختر عموم تزریقات کار کرده بود و زنگ‌زدیم‌اومد امپول منو‌بزنه  
خلاصه رسید خونه ما و بعد یکم‌حرف گفت اماده شو گفتم نه حسین توروخدا خوب میشم باور کن .... انگار نه انگار اصلا با اون دارم حرف میزنم به دختر عموم گفتم تو یه چیزی بگو،خندید گفت من کاره ای نیستم فقط اومدم امپولتم بزنم 😒 
حسین گفت دراز بکش لیدا گفتم نه نمیخوام نشسته بودم خودمو‌سفت کرده بودم و هی میگفت بیا و میگفتم نه ...بعد ۱ ساعت اسرار و حرف دل زدم به دریا و از رو ناچاری چون زورم بهش نمیرسید دراز کشیدم 😢🤒
 خودشم پیشم بود چون میدونست میترسم 😢 دستمو گرفته بود 
همین که امپولارو دیدم جیغ زدم سه تا کنار هم😭😭
اولی رو ک‌زد تا نفس داشتم جیغ زدم و‌حسین ارومم میکرد 
گفتم بسه دیگه بقیشو بعد میزنم اما کو گوش شنوا
دومی زد باز جیغ زدم 
اون بزرگه موند آخر بزنه 
اونو اماده کرد  و وقتی زد دست حسینو یه جوری گاز زدم تا دو سه روز کبود بود😁
حسینم چیزی نگفت ب خاطر من 
تموم که شدم میخواستم گریه کنم 😭 حسین ارومم کرد 
دستشو ک‌دیدم گفتم چه بلایی سر خودت اوردی 😅 
گفت انگار حواست نبود دندونات تو گوشتم بود😂😂😂 انقد درد داشتم ک حواسم نبود
مظلومانه نگاش کردم  دلش سوخت و بغلم کرد ☺️☺️ اما انقد خندیدیم به قضیه گاز زدن و جیغ که امپول کلا یادم رفت

خاطره فرزاد جان

سلامممممممم😎فرزادم فرزاد😂 (جیگرم جیگر😍😂)گفتم زود خاطره را بنویسم تا خاله شادی راهی تیمارستان نشده😂 (#شوخی) احتمالا الان هم داره میزنه تو سر خودش که من بنویسم😂یعنی ما تازه گی ها انقدر آمپول لازم شدیما تو طول عمرمون انقدر آمپول نزدیم😒چند هفته پیش از سرکار اومدم خونه سانیا حمام بود در یخچال و باز کردم پنکیک دیدم تو یخچال😍سریع برش داشتم رفتم از کابینت کاکائو بردارم درش و که باز کردم با کلی دارو مواجه شدم قرص و آمپول و قرص جوشان....کاکائو و برداشتم گذاشتم تا سانیا بیاد بپرسم ببینم چیه اینا سانیا از حمام اومد بیرون اومد با دیدن من یک لبخند عمیق زد و گفت سلام زندگیم خسته نباشی😘من:سلامت باشی خانومم اون همه دارو چیه تو کابینت و به کابینت اشاره کردم سانیا:فرزاد میخواستم درباره ی یک چیز باهات حرف بزنم😊سرم و تکان دادم سانیا اومد نشست رو به رو من و گفت خب چند روز دارم فکر میکنم به اینکه وقتشه امممم وقتشه که یک عضو شدیدی وارد زندگیمون بشه😍منو میگی قلبم جوری میزد که گفتم الان میزنه بیرون وای خیلی خوشحال شدم😍من عاشق بچه هام و خیلی بچه دوست دارم😍همین الان هم کلی ذوق دارم براش سانیا هم همین طور شاید باورتان نشه هنوز فندق حتی تو شکم سانیا رشد نکرده ولی ما چند دست براش لباس خریدیم😑😂چند تا دخترونه چند تا پسرونه😎من چند دقیقه تو شوک حرفش بودم😁من:خب اون دارو ها برای چیه!؟سانیا رفتم دکتر دکتره گفت بدنت ضعیفه برای اینکه بچه بتونه رشد کنه باید تقویت بشی خودم خواستم که دارو تزریقی بیشتر بنویسه چون وقت قرصا یادم نمیمونه و غذا هم نمیتونم زیاد بخورم(سانیا واقعا یک ادم دیگه شده ها! یعنی به خاطر بچه حتی از ترسش هم گذشت😍)هیچی دیگه منم خیلی ذوق کردم گفتم پاشو بریم پیاده روی😙عصر بود هوا خوب بود سانیا هم آماده شد و رفتیم پارک رفتم دو تا بستنی خریدم نوش جان کنیم😍نشستیم رو صندلی یک لحظه یک چیز اومد تو ذهنم(دلم نمیخواست اینو بگم ولی مجبورم منو سانیا زمان عقدمون سانیا حامله شد تا ۵ ماه بچه سالم بودولی نتونست نگه داره متاسفانه)چون کلا آدم ضعیفی بود من:سانیا به من نگاه کن برگشت سمتم دستش و گرفتم و گفتم خانومم ممکن سلامتیت هم به خطر بیافته؟ سریع گفت مهم نیست و سرش و چرخاند به سمت بچه هایی که داشتن بازی میکردن من دستش و گرفتم و گفتم یعنی چی مهم نیست!سانیا :یعنی نه من میتونم تحمل کنم من:دکتر

ت چی گفت؟سانیا:گفت ممکنه نتونی ولی من میتونم مطمئنم😍
من:نفسم به خاطر حرف اون شب من خونه مامان اینا به فکر بچه افتادی؟ (یک بحثی درباره بچه به وجود اومد منم گفتم خیلی بچه دوست دارم و اینا)
سانیا:نه قبل از اون تو فکرش بودم
من:به خدا راضی نیستم به خاطر کسی که هنوز به وجود نیومده حال خانومم بد بشه ها دستم و گرفت و گفت چیزی نمیشه😘
سرش و بوسیدم و یک ذره تو پارک چرخیدیم و برگشتیم خونه خواستم از ماشین پیاده شم سانیا:فرزاد صبر کن پیاده نشو
من:برای چی
سانیا:برم از بالا آمپول و بیارم هفته ای یک بار باید بزنم😢
من:نمیشه آمپول نزنی؟
سانیا:اینجور بهتر اثر میکنه
من:اخه دردت میگیره😞
سانیا یک لبخند زد و گفت نگران نباش رفت آمپول اش و اورد ۲ تا بود باید میزد😢من میترسیدم به جای سانیا😅
رسیدیم بیمارستان و پیاده شدیم و باز هم همچنان بیمارستان بخش کرونایی نداشت😑😂رفتم قبض گرفتم و نشستم پیش سانیا دستش و گرفتم یخ بود😢
من:الهی بمیرم چقدر سردی خانومی
سانیا: عه خدانکنه
من:بشین برم یک چیز بگیرم بخوری
پاشدم یک کیک گرفتم و اومدم دادم بهش نصفش و خورد و بقیش موند منم نگفتم بخوره و نوبت ما که شد رفتیم تو پرستار یک پارچه گفت بکشم رو تخت اول کشیدم اونو رو تخت و سانیا نشست رو تخت زانو زدم کفشش و در آوردم زیپ مانتو اش و باز کردم دکمه شلوارش باز کردم و دمرش کردم شلوارش و یکی دادم پایین دستش هم گرفتم یخ بود دستش😢پرستار اومد تو و اومد بالاسر سانیا شلوارش و کامل داد پایین😑و پنبه کشید چند بار و سریع فرو کرد سانیا اولش تحمل کرد بعدش فشارش به دستم بیشتر شد اخرش گفت اخ بسه😞 گفتم بمیرم تمام شد پرستار آمپول و در اورد بعدی و فرو کرد حس میکردم داره بد میزنه چون یک دفعه خالی میکرد اخم کردم سانیا دستم و فشار میداد تا تموم شد جای امپولا را اروم اروم ماساژ دادم و سانیا برگشت یک لبخند زدم گفتم بریم؟چشاش و باز و بسته کرد😅من: زبان نداری سانیا:موش خورده😂من:پاشو زندگیم سانیا:پام درد میکنه من:دورت بگردم بیا بغلت کنم😍سانیا:نه نه نمیخوام خودم بلند میشم😑من:عه چرا سانیا: چرا اش به بی چرا ای شه😂من:عشقم تب داری؟سانیا:هه هه برو میخوام بلند بشم رفتم عقب و گفتم چشم هر چی شما بگی نفسم😘اروم بلند شد با بغض گفت:اخخخ😢من:جونم آنقدر خانوم خوبی بودی برات جایزه میخرما😍سانیا دستش و به هم کوبید و
و گفت اخ جوننن😘من:پاشو عزیز دلم بریم رستوران که بدجور گشنمه ها😋سانیا:منم گشنمه😍من:قربون اون گشنه شدنات😙یک لبخند زد وخلاصه بگم خیلی خوش گذشت😎😘جاتون خالی😁
الان که دارم مینویسم ها باورم نمیشه بالاخره بابا میشم😢😍خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم😍
اینم خاطره که وقت نوشتنش و نداشتم واقعا ببخشید نتونستم مثل همیشه جزئیات و بگم بازم ببخشید😘

یا علی

خاطره شبنم جان

سلام من شبنم هستم ۲۹ ساله، این داستان ک میخوام تعریف کنم مال ۵ سال پیشه، اسم همسرم محمد بود و در شرکت پدر شوهرم کار میکرد، من و محمد عاشق هم بودیم، اولای دی ماه بود کلی برف باریده بود منم سرما خورده بودم، شب بود،ایفونو زدن با ذوق رفتم ایفونو برداشتم فکر کردم محمده ولی برعکس تصورم همایون بود(همایون برادرشوهر کوچیکمه ۳٠ سالش بود و مجرد) چادرمو سرم کردم، رفتم در رو باز کردم، دلم شور میزد همایون عرق کردع بود و سیاه پوشیدع بود، خیلی پریشون بود، امد داخل و گفت زنداداش اماده شو بریم خونه مامان اینا، گفتم برای چی، گفت مامانم کارت دارع، رفتم حاضر شدم،  دلم اینقد شور میزد ک حالت تهوع شدید گرفتع بودم، رفتیم تا رسیدم دیدم در حیاطشون بازع از ماشین پیاده شدم رفتم داخل صدای زجه و گریه و زاری از خونه میمود فک کردم برا باباجون اتفاقی افتاده(باباجون پدرشوهرمه، خیلی دوسش دارم) رفتم تو سارا با گریه پرید بغلم (خواهرشوهر کوچیکم ک پشت کنکوری بود) بهش گفتم چیشدع گف شبنم محمدت... نزاشتم ادامه بدع از خودم جداش کردم بهت زدع بهش نگاه میکردم داد زدم محمد چــــــی، مامان جون داد کشید محمدم کجا رفتی چرا دلمو سوزوندی دیگ تازع حالیم شد چیشده سرم گیج رف چشامو بستم صدای خنده های محمد میمود چشام سیاهی رف افتادم زمین دیگ هیچی نفهمیدم، چشامو باز کردم دیدم بیمارستانم، یادم نبود چه اتفاقی افتاده بعد ده دیقه مادرجون امد تو تازع یادم امد چیشدع، یه لحظه محمد رو جلو خودم دیدم، صداش زدم جواب نداد فقط نگام میکرد برا یه لحظه پلک زدم ولی دیدم دیگ نیس، مثل دیونه ها صداش میزدم زجه میزدم گریه میکرد، صدام کل بیمارستانو گرفتع بود، همایون با دو امد تو اتاق دستش یه آمپول بود، گریه ام شدت گرفتع بود، همایون با مادرجون برم گردوندن، مادرجون کمرمو گرف ک با هق هقام تکون میخورد، همایون هم پنبه کشید و بدون صبر فرو کرد یه آی بلند گفتم و دوبارع گریه کردم، خلاصه ک اونشب خیلی گریه کردم، صدام دورگه شدع بود، با هزار تا قرص و امپول ساعت ۴ خوابیدم و ساعت ۶ بیدار شدم، صبح مراسم خاکسپاری بود،شروع کردم با داد گریه کردن، همش صدای خنده های محمد تو گوشم میپیچید، خلاصه ساعت ۹ رفتیم سر خاک وقتی محمد رو اوردن دیگ واقعا احساس میکردم دارم جون میدم، محمد رو ک گذاشتن تو قبر، دیگ صبرم تموم شد، چهاردستو پا رفتم تو قبر میخواستم خودمو پرت کنم بغلش، از پشت جاری هام نگهم داشتن، به معنای واقعی داشتم جون میدادم، سه بار حمله کردم و نزاشتم خاک بریزن رو همه زندگیم، شروع کردم زجه زدن و میگفتم: 
محــمد پاشوو، تروخدا پاشوو، تو ک همخ زندگی منی تو بری من زندگی ندارم، محمــــد التماست میکنم برگرد، اینقد زجه زدم و گریه کردم ک همایون و مهسا بردنم تو ماشین(مهسا جاریمه) مهسا رفت و با آتنا برگشت(آتنا هم دخترشه) همایون بی وقفه به سمت خونه مادرجون حرکت کرد، تب و حالت تهوع و گلو درد شدید و چشم درد و درد قفسه سینه داشتم، همایون امد و معاینم کرد، گف باید بستری شی، ولی اینقد اصرار کردم تا قبول کرد، رفت و با دو نایلون دارو برگشت، دست به آمپولش حرف ندارع، یه قرص داد و بزور و با کمک مهسا خوردم، پاشد رفت و آمپولا رو آمادع کرد، یه لحظه صدای محمد امد ک گف خانمی نترسیا، نمیدونم صدا از کجا امد ولی شنیدم، شروع کردم بلند بلند گریه کردن آتنا امد گف عه مامان زنعمو برا امپول گریه میکنه، مهسا هم پاشد اتنا رو برد تو حیاط و برگشت، همایون امد و با مهسا برم گردوند،مهسا آمادم کرد و همایون سمت چپ پنبه کشید، و وارد کرد پامو از زانو بلند کردم و گریه ام اوج گرف، مهسا هم کمرمو گرفت، آمپولش خیلی درد داشت فک کنم پنی بود، بعدش  سمت راست پنبه کشید و وارد کرد، یه آی بلند گفتم و هق هقام بلند شد، این یکی خیلی بیشتر درد داشت، سمت چپ و پنبه کشید ک دستمو بردم و نزاشتم گفتم از راست بزنع (آخه همیشه سمت چپ درد بیشتری حس میکنم و سمت راست راحت ترم)ولی اعتنایی نکرد و سوزنو فرو کرد یه اخ کوچیک گفتم و هق هقام شدت گرف، دوتای دیگ هم سمت راست زد احساس دردی نکردم، بعدشم با کمک مهسا برگشتم و همایون بهم سرم زد بعدش حالم یجوری شد فقط میخواستم بخوابم، و لحضه ایی نگذشت ک خوابم برد... 
پ. ن:اون شب میخواستم خبر باداریمو به محمد بگم ک دیگ نتونستم بگم(همون شب هم بعد اینک بیهوش شدع بودم بچه افتاده بود) 
پ. ن: بعد یه سال سیاه پوشیدن به اسرار اقاجون سیاهمو در اوردم و با همایون ازدواج کردم(البته به اجبار خانواده) 
پ. ن: اینارو با گریه نوشتم ببخشید اگ غلط املایی و تایپی وجود داشت
پ.ن:اولین خاطرم بود و منم بی تجربه به بزرگی خودتون ببخشید
پ. ن: از امپول خاطره های زیادی دارم اگ دوست داشتین براتون ارسال میکنم 🌺

خاطره سوگند جان

الان نشستم رو مبل تک نفره و پا هام و گذاشتم رو دسته مبل و گوشی به دست از ساعت 5 داشتم خاطره میخوندم چون مامانم تو حیاطه و درحال کار باغ و این چیزاست اگه تو خونه بود حتما یه حرفایی میزد که سنگ کنار اون حرفا باشه آب میشه ولی من زیاد جدی نمیگیرم و میگم ولم کن خسته شدم از بس که تو خونه موندم و تو حیاط بودم و گفتم اگه این کار رو کردم بگم مثلا دخترم و دخترا با سلیقن و اینا (البته جسارت به پسرا نکردم❤️) 
داداشم رفته فوتبال با بچه‌ها بازی کنه ولی اگه خونه بود یه دعوای بزرگ و حسابی و الکی راه مینداختم🤪🤣 و اجیمم مث خودم گوشی برداشته و سرش گرمه و بابای عزیزمم رفته بیرون🍃

خب خب سلام به همه عزیزا🍃
 خوبین خوشین سلامتین🙂🤨

نمیدونم منو شناختین یا نه ولی الان معرفی میکنم خودمو

🍃سوگندم🍃دخترگیلانم🍃17ساله🍃رشته انسانی🍃بخوره به سرم درس خون😌😉🍃
یه داداش امیررضا دارم که عشق منه و نفسم به نفسش بنده 😘😘🍃یه عشق آجی دارم به اسم عسل😋🤤🍃عاشق بابا و مامانمم هستم 💋💋چاکرشونم هستم دربستی❤️😘🍃

میخوام یه خاطره از سال 95یا96 بگم :
تو اون سال آجیم تازه به دنیا اومده بود بابام و مامانم تصمیم گرفته بودن که اول تابستون تا وسطای مرداد بریم کوه بمونیم 😕😕
منم کلا بهونه میاوردم مامان کجا بریم من دارم میرم زبان و باشگاه اگه هم بریم کوه اینترنتم قطع میشه آخه چطوری کلاسام و کنسل کنم آخه 
(کلا داشتم ساز مخالف میزدم که نریم ولی نشد که بشه ) به مامان گفتم مامان خب بابا هر روز میاد میره سر کار و میاد بازم کوه برای بابا سخت میشه که از اون ور بابام اومد گف من که کاملا راضیم تو چرا جوش منو میزنی و اینا منم که کلا کل وسایلام و با گریه و نارضایتی جمع کردم ولی اگه دست خودم بود اون یک ماه و نیم تو خونه خودمون تنها میموندم 

خلاصه اینکع من برای کلاسام با بابام میومدم سر کلاسم حاضر میشدم تا غروب صبر میکردم حالا هر کی از اقوام میخواد بره پیش مامانم منم میرفتم باهاشون 

خلاصه اینکه یه روز قرار شد عموم و خانمش و دختراش و پسرش که دوتا دختر و یه پسر داره بیان برن کوه پیش خانواده ما بعد میدونستن که من اومدم خونه بهم زنگ زد دختر عمو بهم گف سوگند تو هر وقت از باشگا اومدی بهم زنگ بزن تا ما بیایم تو هم یه دوش گرفته باشی و آماده شی میرسیم منم چون کولر نداریم ولی اتاقم رو به دریاست با اینکه یه 50 کیلومتری فاصله داره ولی یه بادی داره که کولر جلوش باید دولا شه بگه چاکر داداش 😉🙂

خلاصه منم رسیدم خونه رفتم دوش کوتاهی گرفتم اومدم بیرون گفتم زنگ بزنم پگا بگم اگه میخوان راه بیوفتن پاشن بیان 
حالا خونه عمو اینا تا خونه ما یه نیم ساعتی طول داره 
گفتم تو این فرصت یه چای درست کنم یا کاکائو که همیشه دارمش🍫☕️بخورم 
منم مشغول آماده کردن چایی تو حال بودم چون در خونه باز بود یهو دیدم یه 🐍اومده بغل پله اول راه پلمون فقط دیدنش برام کافی بود یه داد بنفش کشیدم که دیدم بچه‌ها داشتن تو کوچه ما بازی میکردن پاشدن اومدن داخل حیاطمون گفتن سوگی چی شده چرا داد میکشی اشاره کردم به مار که دیدم بینشون یه پسر بچه داره بهم میخنده و میگه واقعا دخترا خیلی ننرن اون لحظه بود که چشام از شدت عصبانیت قرمز شده و قلبمم صربانش تند شده دیگه اون لحظه بود که میخواستم هر عقده از عالم و آدم دارم روش خالی کنم چشام و بستم و دهنم باز کردم 

یهو دیدم پسر عموم پویا اومده میگه سوگند چه کاریه تو داری میکنی صدات از سر کوچه داره میاد کلی عصبانی بود و دعوام کرد و حرفایی داشت میزد که اگه پسر عموم نبود خفش میکردم از عصبانیت 
میگف دختر نباید زود عصبانی بشه و هر چی از دهنش خارج شد به زبون بیاره و اینا اگه میخوای خانم باشی نباید این حرفا رو میزدی و اینا 

که دیدم دختر عموم پرتو داره میگه به به شکمو خودم کاکائو تم که همیشه به راهه و اینا بهم گف سوگند آجی اگه میخوای چاق نشی نباید زیاد کاکائو بخوری و از حرفای پزشکی و پرستاری منم که کلا از داداش پویا ناراحت بودم که باهام دعوا کرده و عصبانی شده خیلی دمق بودم و اصلا نمیشنیدم پرتو داره علم پرستاری چطوری به رخم میکشه خلاصه منم که ضربان قبلم تند میزد رفتم یه مسکن خوردم گفتم که الان آروم میشم برم یه چای براشون بریزم و پگا هم داشت وسایلایی که رو عیوون گذاشته بودم میزاشت تو ماشین و عمو و زن عمو هم که منتظر بودن تو مغازمون و داشتن با بابا حرف میزدن 

تا بچه‌ها یه چای خوردن منم یه آرایش کلی کردم و اومدم گفتم من امادم 

دیدم پسر عموم پویا داره ازم عذر خواهی میکنه و از دلم درمیاره منم گفتم داداشی من عذر میخوام و اینا دیگه پاشدیم رفتیم که عمو اینا رو برداریم چون عموم اینا مغازه بودن عموم کلی برام🍫گرفته بود بابام از اون🍫مخصوصاش که فقط بخاطر من میاره مغازه ریخت و اگه عموم پیش بابام نبود حتما یه بغل و بوس داشتم ولی حیف که عمو اونجا بود و عمو از بابا بزرگ تر بود

خلاصه اومدیم راهی راه کوه شدیم عمو اینا آدرس بلد نبودن از من پرسیدن بماند که یکم راه و حدود یه ربع رو اشتباه رفتیم 😁😁

اومدیم بعد چند روز از خوشحالی و لوس بازی و اینا عمو اینا رفتن و دوستم شبنم که یکی از دوستهای خانوادگی داشتیم کنار خونمون رفتیم که بریم بگردیم 

خلاصه که رفتیم و تو راه پام پیچ خورد و اومدیم خونه که پام فقط درد داشت هی مسکن خوردم نشد هی مامانم بهم گل گاو زبون داد دردم آروم نشد خلاصه زنگ زدم بابام اومد با هم رفتیم بیمارستان و منم منتظر بودم تا دکتر منو معاینه کنن خلاصه بهم گفتن برو عکس بگیر بیا
رفتیم عکس گرفتیم اومدیم

دکتر گفتن ربات پات کش اومده
باید دارو برات تجویز کنم 
گفتم دکتر میشه فقط یه چیز بهم بدین دردم کم شه 
گفتن باید آمپول بزنی گفتم اشکال نداره

دیگه خلاصه بعد اینکه کارمون تموم شد اومدیم بیرون بابام رف دارو ها رو گرفت منم که دیدم 6 تا آمپول و چند برگ قرص برام نوشتن 

(من از آمپول نمیترسم ولی تا قبل آمپول میمبرم و زنده میشم از استرسش)

دیگه رفتم سمت تزریقات دیدم فرشته نجاتم آجی پرتوم تو بیمارستانه 

یعنی اون لحظه انگار دنیا تو دستام بود

از دور صداش زدم خانم ..... خانم ..... پرتوم بیا اینجا که این آمپولا دست خودتو میبوسه 

تا اومد منو تو اون وضعیت لنگون دید گفت بیا ویلچر گفتم معذوریم گف چرا گفتم یدونه پام علیل شده اون یکی که سالمه و اینا 

یکم خندیدیم و ماجرا رو براش توضیح داد بابام

که پرتو گفت من شیفتم تموم شده😭😭انگار آتیش زدن منو😭🔥

با هزار بدبختی راصیش کردم که برام آمپولا رو بزنه
(چون یبار یکی از اون پرستارا از خجالتم دراومده بود 😭😢)

خلاصه اینکه گف سوگند سفت نداریم تکونم نداریم که قبول کردم (مظلوم کی بودم من 😢🍃)

دیگه زد و تموم شد که یکم درد داشت ولی تحمل میشد کرد 

و درآورد گف بقیه آمپولا رو اگه نخواستی نزن ولی قرصا رو سر وقت بخور و اینکه دیگه 
بعد یه هفته خوب شدم😊


میخوام همینجا به همه‌ی پزشکان و پرستاران و همه کسانی که تو بیمارستان هستن خسته نباشید بگم❤️❤️

و اینکه به همه مسافرانی که اومده بودین و دریا پر مسافر شده بود و کسانی که عزمتون و جذم کردین که بیاین طرف شمال یه خواهش خواهرانه بکنم که نیاین به شمال 🙏❤️

میدونم خسته شدین ، میدونم خسته شدین ، میدونم قرنطینه سخته ولی بدونین که اگه رعایت نشه هم به ضرر ما و هم به ضرر خودتون تموم میشه💔🖤

الان دارین فک میکنین که من تو گیلان تو که استان مرطوب و خنک و استانی که دریا هستش هستم و  دارم کیف میکنم سخت در اشتباهین 

من بعد از کرونایی که گرفتم خیلی خیلی خیلی محدود شده بیرون رفتنام و شاید یک ماه بیشتر بود حتی با ماشین نرفته بودم دریا من که هر وقت دریا میرم باید یه دست با داداشم و آجیم یه شنا کنم اونم بابام به بهانه اینکه مثلا میخواد ماشین بده بهم یکم رانندگی کنم که اونم زد زیر قولش💔
منو خانواده رو برد کنار دریایی که پسر عموم اونجا اسکان زده مسافرا اومده بودن 7تا اتوبوس ریخته بودن تو دریا 

لطفا کرونا رو جدی بگیرین 💕🍃

🍃دختری از دیار گیلان🍃

خاطره آیدا جان

سلام خوبین منم اومدم ببینم منو میشناسی یانه عه پس شناختی کیم منم ایدام دختر کرد ۱۴ساله خداراشکر امتحان شمام تموم منم تموم شد سال دیگه میرم نهم و تعیین رشته به امید تجربی 
پارسال که بمون‌گفتن برای کاشت باید واکسن منیژت بزنم تا ۱۲ ماه سرما نخورید من از اول تا آخرش همش خوردم 
بریم؟ سر موضوع که همون روز خواستم برم واکسن بزنم خو‌مدرسه بودم که دوستام می‌گفتن رفتی گریه نکنی ها تب نکنی ها میگفتم نه بابا درد چه تب چه اینا فکر میکردن میخام برم واکسن آنفولانزا بزنم😂😂😂
هرچی میگفتم بابا منیژته میگفتن نه این اسمو نداریم فلان بهمان سرکلاس بودیم معلم علوم اومد خدا هرچی نگاش میکرد فک میکردی جن بود به لبش ژل تزریق زده بود به گونه اش هم زده بود لبش ورم‌شدید داشت حس میکردی الانه میاد ماچت میکنه از بس گنده بود 😂😂چشماش روم شدید کرده بود دماغ عملی فضولی ما و بچه ها گل کرده بود 😂یکی از بچه ها اسمش یگانه بود.گفت خانم چخبره لبتون ورم کردع دماغتان عملی گونتون اینجوری چشمتون روم مگه کجا بودی فک کنم با شوهرتون دعوا شده 😂😂😂معلمون دادش در اومد گفت به تو چه بچه پرو مگه صورتم بده صورتم اینقد قشنگه صورت شمارو🥴😵 داد یگانه در اومده بود گفت خانم رعایت کنید والله صورتتون شده عین جن 👿😈😈
ماهم صورتمون قشنگه 😂😂
ماهم شروع کردیم به شعر خوندن برای داد معلمه گفتیم صورتتون قشنگه و دلش باهام میجنگه دوروز ازم دور شی خودت میدونی کی دل تنگه😂😂خانم مارو میگی داشت بغض میکرد میگفت بیاین بغلم بچه ها دیگه پوکیدن از وضع معلمه 😁😁منم گفتم کیا موافقن شعر زنگ تفریح میشینه رو بخونیم همگی پایه بودن 
ماهم شروع کردیم به خوندن زنگ تفریح میشینه تا کی زنگ بخوره تو کلاس تورو ببینم ای تو کلاس تورو ببینم سر زنگ هندسه میگم این درسا بسه کاشکی زنگ بخوره دل به دلدار برسه دل به دلدار بسه😂😂وضع خانم مارو میگی گفت همتون زهر مار برید بیرون ببینم به شما چه صورتم عین جنه پس برید بمیرید 🤪🤪🤪😒یگانه مارو میگید میخاست حرف بزنه زود دهنش و گرفتم گفتم یگانه جان مادرت ببین ولش کن اگه ادامه بدیم عین سگ بامون رفتار میکنه یگانه منفجر شد و تو گوشم گفت غلط میکنه عین سگ باشه با اون جن شدنش منم هیچی نگفتم دیدیم در زدن منم استرس سرتا پامو‌گرفته بود در باز شد مدیرمون بود 
گفت آیدا بیا بیرون اولیا منتظرتن گفتم چشم و رفتن یگانه گفت آیدا نترسی ها گفتم باشه توهم حق عصبی شدن نداری شاید من ۴۰ دقیقه دیگه اومدم گفت باشه 
گفتم اجاره خانم گفت بله گفتم یگانه و حسنا و هستی و درسا و نیلو سارا و سها بیاین کارتون دارم بلندشدن اومدن گفتم کاری باهاش نداشته باشین یکیتون پیش یگانه بشینه ارومش کنه بچه ها حرف بیخودی ممنوع شاید ۴۰ دقیقه دیگه اومدم گفتن باشه و خداحافظی کردم اومدم .پیش پدر گرام و مادرم و راه افتادیم به خانه بهداشت و نوبتمون شد و پرستار گفت لباستو در بیار منم مانتومو در اوردم بچه ها چون اسیناش تنگ بودن 
و بدون پنبه وارد کرد یه تکون خفیفی خوردم و یه اهی گفتم بابام یه چشم غره رفت یعنی آروم باش در اورد و رفتیم 
و بابام گفت خب بریم؟ کجا گفتم مدرسه گفت باشه و رفتم مدرسه چون آخرای زنگ بود ورزش داشتیم بچه ها تا منو دیدن اومدن کنارم بکی دستم می گرفت یکی کیفمو گرفت یکی پالتومو بابام اومد خودش گرفت گفت ماشالله به این اکیپ ها بچه ها گفتن ممنون عمو 
گفتم وای بچه ها بدویین بابام رفت دفتر برای ببینه درسم چطوره بچه ها در رفتن منم رفتم تو دفتر و دیدم ۷ نفراشون اومدن کنارم و بابام گفت خیر باشه بچه ها برید تو حیاط گفتم نه بابا وایسادیم دیگه گفت باشه بمونید دیگه 
دیدم معلم علومه اومد گفت برید بچه ها ببینم باید پوستون بکنم😶😑بابام گفت چیشده چکارتون کردن (قربونت بابا یعنی ایقد منو بچه ها دوست داری ) خانم جنه گفت خیلی حرف زدن و توروخدا ببینید من زشتم یگانه گفت اره خانم زشتید بیاین برین دیگه هی ۳ ساعته دارید پچ پچ میکنید ماهم گرفتیم خندیدیم بابامم همینطور 
معلمه قعر کرد و رفت بابام پرسید من چکار کردم در مورد درسا گفت عالیه این عجب هوشی داره نگید 
بابامم گیر داده بود که این ۷ نفراشون چطور گفتن اره ولی اگه درسشون بد بود وگرنه اخراجش میکردم بچه ها از خوشحالی پریدن رفتن بیرون 
بابام گفت خب ما دیگع میریم خدا حافظ و رفتن بچه های ما داشتن بدبیراه به معلم علومه میگفت یهو جنه اومد کنارمان گوش یگانه رو گرفت و پیچوند ماهم اومدیم یگانه رو نجات بدیم من دستای معلمه رو گرفته بودم یکی از بچه ها دستشو گاز گرفت خواست هولمون بده دستش خورد به دستم دادم در اومد و زنگ ورزش رسید و معلمه گفت بچه ها برید میله دروازه بان رو بیارید اینور 
گفت آیدا و حسنا (اخه من بدنم بشدت ورزشکاریه بخاطر همین گفت) بچه ها گفتن خانم آیدا گناه داره واکسن زده و فلان گفت باید بره بیاره و رفتیم اوردم درد دستم شروع شد 
بیحس شد کلا معلمه گفت بلند شید دیگه لوسین بخدا یگانه شروع کرد به پیرو مولا آیدا حالش بده حداقل درکش کن 
رفت آب یخ آورد گذاشت تو دستم خوب نشدم شد ساعت ۱۲ و ۲۰ دقیقه مدرسه تعطیل شد و از اکیپ خداحافظی کردم اومدم خونه درد درسام شدید بود دلم میخاست بمیرم از درد 
ساعت ۲ و نیم بچه ها تصویری زنگ زدن و گفتن آیدا چطوری گفتم دارم میمیرم خدا نگم چکار خانم جنه کنه بچه ها کلی بدوبیراه بش گفتن و کلی خندیدم از حرفشون ولی جوک گفتن و منم دیگه درد دستم حس نمیکردم بعد ۲ دقیقه صدای زنگ اومد استرس سرتا پامو‌گرفته بودم بچه ها گفتن کیه گفتم یا احتمال داره خانم جنه باشه 😂😶بیاد منو بکشه یا اومده برای عذر خواهی بچه ها سرخ شدن و گفتن آیدا بیا برو درو باز کن ببین کیه اگه بود ما پشتتیم ❤منم رفتم ایفونو بردارم دیدم ننمه مامان بابام 👩‍🦳😑بچه ها گفتن کی بود گفتم ننه بابام گفتن خیلی خری آیدا سکته کردیم😂و گفتم ببخشید من برم گفتن برو 
رفتم احوالپرسی کنم و کردم ننم حواستش نبود دستش خورد به بازوم😰😰دادم در اومد و هیچی نگفتم و اونم معذرت خواهی میکرد گفتم اشکال نداره و رفتم تو اطاق دوباره بچه ها زنگ زدن و گفتم بچه ها ببخشید حالم خرابه اگه نتونستم حرف بزنم ببخشید یگانه گفت هم چیشد بش گفتم گفت تو کلا شانس نداری یکی از معلم جنه یکی از معلم ورزشه یکی از ننه بابات چرا اینجوری حس کردم تب دارم 😬بچه ها گفتن خو ماهم داریم از استرس تب کردیم 😑گفتم ای بدبختی و رفتم قرص سرما خوردگی خوردم نگفتم به مامانم چون اگه می فهمید قطعا از اون مدرسه در میاورد منو منو بچه ها ۷ نفراشون رفتیم البته مجازی ها نفری ۲ تا قرص سرما خوردگی خوردم و خوابیدیم 
تبمون کم شد و دیدم یکی پاش رفت تو بازوی من بدبخت😨😰😰دختر دایی ام بود دادم رفت هوا و مامانم اومد ماساژ داد داییم با دخترش دعوا میکرد ننم بابام و ننه مامانم خواهرن میحرفیدن در مورد زمین شکایتا 
اصلا بدترین وضعی بودا گفتم برید ولم کنید میخام بخوابم 
دوباره یگانه زنگ زد گفت هم چته گفتم تو خواب یکی پاش گذاشت تو بازوی من بدبخت گفت الا الله الله محمد رسول الله ببین چکارت میکنن اینم طلسم های خانم جنه گفتم زهرمار کوفت نگو میترسم ازش گفت باشه بابا شوخی کردم 
گفتم یگانه حالم خرابه ول کن گفت زهرمار میخام بات بحرفم گفتم بفرما گفت و گفت خوابم گرفت داد میزد آیدا خری کجایی نکنه مرده باشی 😀😅
یکی از دوستام برام گفت چی گفته گفتم یگانه من ۲ تا قرص خوردم خوابم گرفت ول کنید 
گفت فردا ما و۷ نفرا نمیایم مدرسه (کلا تو کلاس ۱۱ نفر بودیم چهار نفراشون میرن ۷ نفراشون نمیان گفتم خب منم نمیام ) 
شب شد همه رفتن خونه و شب حس کردم یه چیزی افتاد تو دستم بیدار شدم دیدم دستم بی حسه رفتم تو یخچال شربت اسلامیفون خوردم و برگشتم 
تموم بقیه بدآموزی داره 
۱ مردم ایران رعایت کنید مدرسه باز شه بریم؟ راحت بشیم 
۲ بنظرتون چه شکلیه ام بگید 
۳ هروقت واکسن زدید نرید مدرسه مهمونم نیاد خونتون 
تمام یاعلی خدا نگهدار

خاطره سما جان

سلام ۲۵ سالمه اسمم سما اومدم خاطره بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد 
من تازه عروسم و همسرو زندگیمو خیلی دوس دارم ولی چن شب پیش که مادرشوهرم ماو برادرشونو واس شام دعوت کرده بود متوجه شدم قبلا یه دوستی ای میونه شوهره منو دخترداییش وجود داشته . قلبم تن تن میزد فشارم افتاد من اینجا غریبم هیشکیو ندارم مامانم اینا شهرستانن من فقد خانواده شوهری رو داشتم که از بین اونا با برادر شوهرم که ۲ سال از من کوچیکه صمیمی ام 
خلاصه من یه بوهایی بردم از وقتی فهمیدم نتونستم تو جمع بشینم هی می رفتم حیاط میومدم توو خونه آرومو قرارم نداشتم دلم بدجوری شکسته بود که شوهرم چرا بامن در مورد این مسئله حرفی نزده حتما بازم دوسش داره و این جور چیزا
اخرش رفتم نشستم حیاط هیشکی نبودمو احساس نمیکرد با اینکه هوا خوب بود ولی من بد جوری میلرزیدم بعده نیم ساعت دیدم برادر شوهرم اومد گفت زنداداش چرا نمیایی توو من تا اونو دیدم زدم زیر گریه که اونم ترسید هی میپرسید چی شده منم گفتم بعدا میگم فعلا چیزی نپرس. یکم گریه کردم اونم دلداری میداد بعد رفتیم داخل که شوهرم گفت کجا بودی چرا چشات قرمزه بعد نزاشت من جواب بدم که برگشت سمت دختر داییش منم داشتم دیونه میشدم برگشتم دیدم برادرشوهرم نگاشون میکنه به من نگا کرد فهمید واس چی دلم پره از  دستم کشید رفتیم نشستیم توو مبل دو نفری من گریه میگردم ولی نمیزاشتم اشکام پایین بیان فقد فرزاد برادر شوهرم میدید که من گریه میکنم کفری شد داد زد:مامان من سرم درد میکنه قرص میدی بهم که مادرش گفت به زنداداشت بگو بیاره بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه دوتاشو خودم خوردم ۲ تاشو اوردم واس فرزاد  
شب تموم شدو رفتیم خونمون توراه فرهاد داد زد سرم که چرا قیافه گرفته بودم تا اون موقع من باهاش دعوا نکرده بودم همیشه کوتاه میومدم ازش خجالت میکشیدم که باهاش دعوا کنم اونقد داد زد سرم که بلند بلند زدم زیر گریه گفتم نگه دار ماشینو نگه داشت میترسیدم پیاده شم که اگ بزاره بره این موقع شب چیکار کنم همون موقع فرزاد زنگ زد به گوشیم با گریه جواب دادم یه یهو یه سیلی محکم زد توو گوشم گوشم سوت کشید گوشیم همون طور باز بود با گریه مبگفتم من چیکارت کردم اگ دوسش داشتی باهاش ازدواج میکردی خب مگ من جلوتو گرفته بودم چرا تا حالا بهم هیچی نگفتی میخواستی راحت در ارتباط باشی باهاش که دوباره یه سیلی زد منم جیغ میکشیدم یهو دیدم گوشی قطع شد رسیدیم خونه همین که رسیدیم دیدم فرزادم خودشو رسوند نا نداشتم از ماشین پیاده شم اومد سمت ماشین منو پیاده کرد برد داخل به داداششم اصلا حرفی نمیزد چون فرهاد از اون بزرگتره میترسید چیزی بگه بد بشه من حالم خیلی بد بود تب داشتم حالت تهوع داشتم رفتم سمت دسشویی کلی بالا اوردم بی حال دمه در دسشویی افتادم فرزاد رفت گفت داداش دفترچه زنداداش کو حالش بده میبرمش درمونگاه که جوابشو نداد یکم صداشو بلند کرد گفت کو دفترچش که فرهاد فزرادو هل داد با دو اومد سمتم از بازوم کشید گفت ادا درمیاری که دلم به حالت بسوزه این بمیره هم اینجا میمیره 
به فرزاد گفتم خوبم فرزاد تو برو الان نگران میشن مامان بابا فرزاد از حرص چشاش کاسه خون شده بود هبچی نگفت با حرص رفت منم رفتم تو اتاق با همون لباسا خوابیدم تا صبح چار بار بالا اوردم فرهاد خیلی سنگ دل شده بود بهم سرهم نزد صبح شد فرهاد رفت منم هیشکیو نداشتم زنگ زدم فرزاد جواب داد با گریه گفتم فرزاد بیا من دارم میمیرم به بابا اینا چیزی نگو به فرهادم نگو ها میکشه من  اونم زودی اومد رفتیم درمونکاه 
بیچاره اونم هی دلداری میداد میگفت چیزی نیس زنداداش دیشب خیلی توو حیاط بودی سرما خوردی منم فقد گریه میکردم رفتیم تو درمونگاه هیشکی نبود رفتیم داخل دکتر معایته کرد گفت فشارت خیلی پایینه گلو گوشاتم که قشنگ عفونت کرده تبم که داری دیگه چی موند؟ 
اشکام سرازیر شد فرزاد اومد پیشم دستمو گرفت نسخه رو داد رفنیم بیرون دکتر گفت اگ نمیتونی بشینی برو دراز بکش تا داروهاتو بیاره رفتم دراز کشیدم سردرد امونمو بریده بود یکم گذشت فرزاد اومد داخل یه کیسه پرهههه آمپول و یه سرم کیسه دادو گفت زنداداش من بیرونم کاری داشتی صدا بزن تشکر کردم گفتم تو دیگه برو زنگ میزنم فرهاو بیاد گفت نه هستم خانومه اومد سه آمپول بود دستش فقد میخواستم خوب شم وگرنه خیلی میترسیدم برگشتم آمپولارو زر خیلی خودمو نگه داشتم که جیغ نکشم از فرزادم خجالت میکشیدم بلاخره تموم شد و سرمو وصل کرد و رفت بیرون .پیام دادم به فرهاد من درمانگاه خیابان سعدیم بیا پیشم فرزاد بره یه موقع کار پیش میاد واسش که دیدم زود زنگ زد صداش خیلی پریشون بود گفت چی شدی چرا بهم نگفتی محلش نزاشتم گفتم فقد بیا بزار این بنده خدا بره اگه به خاطر فرزاد نبود بهت پیامم نمیدادم فقد نخواستم از کارو زندگی بیوفته تا تو نیایی این نمیره از شانس گوه من اگ مامان بابام پیشم بودن الان منت تویکی رو نمیکشیدم اینارو کفتم و قطع کردم زدم زیر گریه
فرهاد اومد فرزاد گف رنداداش من نگفتم ها گفتم خودم گفتم که بری به کارت برسی کم زحمت ندادم مرسی که هستی فرزاد اگ توهم نبودی معلوم نبود چه بلایی سرم میومد که دیدم داره چشاش پر میشه گفتم برو دیکه خدافز و رفت 
فرهادم قیافش خیلی توهم بود هم ناراحت بود هم عصبی نمیتونس به چشام نگا کنه رومو برگردوندمو خوابیدم خانومه بیدارم کرد گفت سرمت تموم شده منم بلند شدم فرهاد میخوایت کمکم کنه که نزاشتم دستشو پس زدم داروهامو برداشتمو رفتم نشستم توو ماشین.
رسیدیم خوته تو راه متوجه گریع فرهاد شدم محل نزاشتم رفتم تو اتاقم خوابیدم تا عصر 
عصر اومد تو اتاقم غذا اورده بود نخوزرم اشتها هم نداشتم ولی باید میخوردم چون وقت آمپولم بود هر ۱۲ ساعت یه پنی باید میزدم لباس پوشیدم و آنپولو برداشتم و رفتم بیرون گفتم از سوپری یه چیزی میخرم اومد جلومو گرف التماس میکرد سما توروخدا بیا باهم بریم من اشتباه کردم من غلط کردم تو خوب نیستی میری بلا میاد سرت . سرش دادزدم گفتم مکه برات مهمهههه دیشب تا صبح جون میدادم کجا مرده بوری چرا باید برادرت منو ببره درمونگاه تو کجا بودی دیدی من حالم خوب نیس چرا ولم کردی و رفتی برو کنار حالم ازت به هم میخورهههه سرفم گرفته بود بدجوری برگشتم تو اتاق خوابیدم اونم هی منت میکشه الان سه روزه اصلا خوب نشدم چون نزاشت برم آنپولامو خودم بزنم میگه باید با من بری منم لج کردم فرزادم زنگ میزنه میگم خوب شدم اگ نگم خوب شدم میدونم زودی خودشو میرسوند 
الان منتظرم این مرخصیش تموم شع بره سر کار من دوباره برم دکتر

خاطره مریم جان

رمان کوتاه ( فرشته ی سفید پوش ) ❤️❤️❤️❤️❤️
پارت۲
رفتم تو اتاقمو و دستامو گذاشتم رو سرم  سرمو فشار می دادم انگار سرم داشت منفجر میشد یاد روز کنکور افتادم روزی که وقتی رتبه ها اومدن وهمه خوشحال بودن ومن بهترین رتبه کسب کردم اونم توی بهترین دانشگاه ولی بابام یه تبریک خشک وخالی هم بهم نگفت حتی اون روز خونه هم نیومد  یاد روزی ای که همه ترم هام با بهترین نمره پاس میکردم  یاد اولین باری که رفتیم بیمارستان برای مراحل علمی و... 
یه دفعه زن داداشم اومد بنده خدا این قدرمعذرت خواهی کرد ولی من  میدونستم که بابام همیشه دنبال بهانست؛ 
 بعد رفتن داداشام ، بهار زنگ زد همین که صدام شنید  گفت -  وای رونیکا باز هم دعوا که بعض من شکست نیم ساعت بهار داشت منو اروم میکرد من ا ز اول دانشگاه با بهار دوست شدم بر عکس من بهار پدرش متخصص قلب عروق مامانش متخصص زنان و زایمان  دوتا عموهاش ودایش ودوتا خواهراش پزشکند من خیلی به بهار حسودی میکنم 
تا اینکه تصمیم گرفتم برم پیش بابام از دلش در بیارم همینی که در اتاق زدم بابا گفت بیا داخل اول فکر کرد مامانه وقتی منو دید دوباره رفت سراغ پرونده هاش گفتم بابایی - رونیکا میبینی که من کار دارم تو هم مطمئنم سرتون شلوغه پس شب خوش دوباره رفتم اتاقم ولی این دفعه میگرنم بد  جور عود کرد
دوتا قرص مسکن  با هم خوردم ولی اصلا فایده نداشت از یه طرف درد سرم واز یه طرف صدای داد وبیداد مامان و بابا - صادق به خدا رونیکا اصلا منظوری نداشت  به  خدا اگه دوباره این کارا و باهاش کردی من از این خونه میرم پشت سرم هم نگاه نمیکنم - خوبه حالا مثل اینکه بدهکار هم شدیم  - خوب یکم مراعات کن دخترت ها - مگه من توی این سالا چی گفتم گفت :  رشته تجربی گفتم باشه گفت  : کار توی بیمارستان گفتم باشه مگه من چند بار نگفتم که دیگه حرفی از بیمارستان دکتر و..‌. نمیخوام بشنوم 
که هر لحظه صداها بیشتر وبیشتر میشد تا اینکه صداها مثل دریل وارد مغزم میشدن  که با محکم بسته شدن در از هوش رفتم 
با صداهای نامفهومی بیدار شدم که دیدم ( داداشام ) رامین و رضا باچهره نگران ومامان تسبیح به دست توی اتاق بودن از این طرف بهار وخواهرش بهناز ودایی بهار که متخصص مغز واعصاب بود بالای سرم هستن ولی من با  نگاهم دنبال بابام میگشتم   مثل همیشه پیشم نبود  خواستم بلند بشم که سوزش امپول سرم حس کردم که اقا محمد دایی بهار گفت -دخترم راحت باش الان واست مسکن زدم که دردت اروم شه  چرا اینقدر به خودت فشار میاری تو که میدونی استرس وناراحتی واست سمه چند بار بهت گفتم به خودت استراحت بده از محیط بیمارستان دور شو 
ای دل قافل اقا محمد نمیدونست من تو خونه ارامش ندارم بعد از کمی صحبت رو به بهار کرد - دایی امپول خانم دکتر بزن که باید بریم خونه  تا مریضمون استراحت کنه  همه از اتاق بیرون رفتن  جز بهار  - رونیکا چرا داری خودتو اذیت میکنی منم گفتم بابام نیست ؟ - نه عزیزم  ولی توباید با این مسئله کنار اومده باشی گفتم بهار مگه من چی کار کردم چی گفتم که  بهار شروع کرد حرفای  تکراری - میدونم عزیزم تو وقتی این رشته قبول کردی میدونستی مشکلات خودشو داره توی این  چند سال هم  با پدرت 
کنار اومدید که اشکای من سرازیر شد
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون اومده باشه 
مریم ته تغاری پاییز 🍂دختر اذر 🍂

خاطره سهیل جان

سلام دوستان🙋🏻‍♂
من سهیل هستم و 19سالمه و تجربی میخونم خانوادم بهم میگن آقای دکتر 👨🏻‍⚕خب من میخوام امروز یک خاطره  از خودم واستون تعریف کنم من کلا از امپول خیلی میترسم یعنی از همون بچگی با امپول مشکل دارم 😅 واز شانس گند من بیشتر اوقات هروقت ک مریض میشم و میرم دکتر بهم امپول میده و منم از نسخه های دکتر فقط قرصاشو میخورم و امپولاشو از ترس نمیزنم و میزارم داخل داشبورد ماشینم 😆الان داشبورد ماشینم شده کارخونه امپول😁💉خب خاطره من از اونجایی شروع میشه که یک روز ما با خانواده قصد سفر به شهر خودمون مشهد کردیم و از اونجایی که ماشین بابام  خراب شده بود قرار شد که با ماشین من بریم مشهد توی راه خیلی سرد بود و منم به دلیل اینکه  راننده بودم تا خود شب بیدار بودم که یک دفعه یک سردرد عجب گرفتم با خودم گفتم به خاطر کم خوابیه و زیاد جدی نگرفتم 🙂 تا اینکه رسیدیم مشهد و رفتیم خونه مادر بزرگم که ما بهشون میگیم عزیز جون 👵🏻 ماخودمون هم قبلا مشهد خونه داشتیم ولی چون مجبور شدیم واسه کار بابام بیایم تهران اونجا رو فروختیم 😔 وقتی رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم استراحت کنیم بعد ک از خواب بیدار شدم هنوز اون سردرد عجیبه رو داشتم و کم کم بهش گلو درد هم اضافه شد🥺🤦🏻‍♂توی حال خودم بودم که ساحل ابجیم صدام زد که بریم شام بخوریم من دستپخت عزیزجون رو خیلی دوست دارم اما چون گلوم درد میکرد زیاد نخوردم فردا صبح تب خیلی شدید داشتم و همش سرفه میکردم خیلی حالم بد بود بعد از ظهر که یکم حالم خوب شد با رفیق های قدیمیم رفتیم بیرون که رفتیم بستنی خوردیم جاتون خالی منم که اصلا حواسم نبود که سرما خوردم وقتی رسیدم خونه عزیز جون گرفتم خوابیدم تا شب شبم موقع شام صدام زدن ولی نرفتم چون خیلی حالم بد بود خودشون هم فهمیدن خواستن منو ببرن بیمارستان اما من نرفتم فردا صبح عزیز بیدارم کرد
گفت👵🏻: خوبی مادر؟ 
گفتم👨🏻: بد نیستم عزیزجون
گفت 👵🏻: مادر میخوام اش نذری بپزم ببرم دم در خونه همسایه ها اگه میشه با سعید داداشت برو ظرف یکبار مصرف و یکم خرت و پرت  بگیر بیار خونه 
گفتم👨🏻: چشم 
بعد اماده شدم و با سعید رفتیم خرید واسه اش نذری عزیز جون توی راه سعید بهم گفت ادکلن داری؟ گفتم اره در داشبورد روباز کن فکر کنم داشته باشم منم اصلا حواسم به امپول های داخل داشبورد نبود در داشبورد رو که باز کرد امپول هارو دید و گفت چه خبره اینجا چقدر امپول اینجاست گفتم اینا قضیش مفصله بعدا بهت میگم اسرار کرد که همین الان بگو منم واسش گفتم رفتیم خرید های عزیز رو کردیم از راه برگشتن سعید نشست پشت فرمون و منو برد درمانگاه هرچی بهش اسرار کردم ک نریم تو گوشش نرفت که نرفت تا اینکه رسیدیم درمانگاه دوتا پینی سیلین برداشت و بردم تزریقات و دوتا امپول رو داد بهشون تا تزریق کنن منم کلی خواهش و التماس کردم اما به گوشش نرفت پرستار اومد و گفت دمر بخواب منم دمرشدم و شلوارمو تا زیر باسنم دادم پایین پرستار امپول رو اماده کردو اومد کنار تخت پد الکلی رو کشید و سوزن رو فرو کرد منم کلی اخ و اوخ کردم تا تمام شد 🥺💉اون ور دیگه رو اماده کرد و سوزن رو فرو کرد اونور دیگه ایندفعه دیگه  واقعا چشمام پراشک شد اما بروز ندادم 🥲 بلند شدم سعید گفت اینم جریمه به خاطر اینکه بفهمی یک نفر که میخواد  دکتر بشه دیگه نباید اینقدر از امپول بترسه و این همه امپول داخل داشبوردش داشته باشه  لنگ لنگ  کنان رفتیم خونه و وسایل ها رو تحویل عزیز دادیم 

اینم از خاطره من😅
ان شاء الله که خوشتون اومده باشه 
و هیچ وقت مریض نشین و کارتون به امپول نرسه😉
روز خوبی داشته باشید 
خدافظظظظظ🚶🏻‍♂👋🏻

خاطره گیتا جان

سلام دوستااان
گیتا هستم
امیدوارم حالتون خووب باشه عزیزای دلم
توی ‌کامنت های پر مهرتون گفته بودید خاطره اولین امپول خوردنم از امیرو بگم دیگه خودم امروز یادش افتاده بودم گفتم بیام برای شما هم بگم که این مرد از همون اول چقدر زوورگویانه به من امپول میزد😀
کلا داستان آشنایی من و امیر توسط آرش اتفاق افتاد. 
من معلم بلز آرش بودم تو اموزشگاه و اصلا هیچی از خانواده ارش نمیدونستم ولی عاشقش بودم انقدر شیرین و بانمک و فووووق العاده باهوش بود که سوگولی کلاسم بود
 و این حس دوطرفه بود و اونم خیلی منو دوست داشت و همیشه من ۲ برابر بقیه برای ارش تایم میزاشتم کلی باهم صحبت میکردیم و عشق میکردیم....
یه روز آرش نیومد کلاس و هفته بعدش هم نیومد و من از اموزشگاه خواستم پیگیری کنن که چیشده که ارش نمیاد؟
فرداش خونه بودم که تلفنم زنگ خورد و یه اقای خیلی محترم😁 گفتش که من پدر آرش هستم و آرش بخاطر شرایط خاص خانوادگی که داره نمیتونه دیگه بیاد اموزشگاه و ما خواستیم ساعت کلاس رو تغییر بدیم که اموزشگاه موافقت نکرد و از اونجایی که ارش خیلی به شما وابسته شده خواستم خواهش کنم که تشریف بیارید منزل و خصوصی تدریس کنید...
منم خانوادم اصلا اجازه نمیدادن که برم خونه هنرجو هام 
ولی انقدر ارش برام عزیز بود قبول کردم و هر دوشنبه ساعت ۶ میرفتم خونشون و همیشه هم آرش تنها بود یا با نرگس خانم(خدمتکارشون) بود 
من اینجا بود که از روی عکس ها و تعریف های آرش فهمیدم مادر نداره ولی نمیدونستم فوت شده یا طلاق گرفتن و اصلا هم برام مهم نبود چون یک درصدم فکرنمیکردم که قراره یه روزی من پیوند بخورم به اون خونه و آدماش....
یه روز من مریض شدم 
اواخر پاییز بود و هوا به شدت الوده 
زنگ زدم به ارش و گفتم که این هفته نمیتونم بیام کلی ناراحت شد و فرداش امیر زنگ زد بهم گفت اگر میتونید به جای جلسه دیروز که نیومدید لطفا جمعه تشریف بیارید چون آرش طاقت نداره یه هفته صبر کنه
گفتم اوکی جمعه میام
دیگه خودمو بستم به دمنوش که تا جمعه اوکی بشم
جمعه شد و منم خییلی بهتر بودم فقط صدام به شدددت گرفته بود 
اومدم جلو خونه امیر و زنگ زدم و منتظر بودم آرش درو باز کنه و بپره بغلم که یهو در باز شد و یه مرد قدبلند و یکم ژولیده و بی حوصله با یه نگاه پرجذبه زول زد بهم
اولش ترسیدم چون اصلا توقع نداشتم که برعکس همیشه آرش درو باز نکنه ولی تپش قلبم از ترس نبود واقعا یه فعل و انفعالاتی داشت تو قلب هردومون اتفاق میفتاد...
بهم سلام کرد و منم سلام کردم و گفتم آرش هست؟ گفت بله بفرمایید(برعکس ظاهرش خیلی لحن مهربونی داشت)
 یه قدم رفتم جلو و فاصلمون که کمتر شد گفت شما حالتون خوبه؟!
تازه یادم افتاد که صدام گرفته
گفتم بله مچکرم و از نگاهش فرار کردم و سریع تر رفتم داخل و ارش پرید بغلم و سریع جداش کردم گفتم عزیزم من یکم مریضم فاصله بگیر که بهت منتقل نشه.
امیر تو حیاط بود و من و ارش شروع کردیم به تمرین و یک ربعی گذشته بود و صدای در که پشت من بود اومد و فهمیدم امیر اومده داخل 
 ارش تا چشمش به امیر افتاد یهو گفت وای گیتاجون(من دوست نداشتم بچه ها استاد و خانم و معلم و...صدام کنن و همه تو اموزشگاه گیتاجون صدام میکردن) میخوای به بابام بگم خوبت کنه؟! 
یهو صدای امیرو از پشت سرم شنیدم که گفت چیزی شده؟!
چشمام چهارتا شد تا اون لحظه نمیدونستم که امیر پزشکه
یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم نه چیزی نیست یه کسالتی داشتم که رفع شد 
امیرم با لبخند و کمی هم تمسخر گفت بله مشخصه کاملا و کارت مطبشو گرفت سمتم و گفت درهرصورت اگر مشکلی داشتید من در خدمتم😊
کارتو گرفتم و تشکر کردم
ما مشغول تمرین شدیم و امیر رفت برامون شیر با کیک اورد گزاشت رو میز و خودشم نشست رو مبل نزدیکمون و محو تماشا شده بود و با عشق به ارش نگاه میکرد
قشنگ یادمه داشتیم ملودی خونه ی مادر بزرگه رو تمرین میکردیم منم با صدای گرفته به سختی میتونستم نت ها رو برای ارش بخونم و کلافه شده بودم از اون حال بدم و از طرفی هم معذب بودم که امیر اونجوری زول زده بود بهمون و سعی میکردم نگاهش نکنم...
امیرم کاملا متوجه این حس من شده بود و بلند شد رفت تو اشپزخونه 
منم یک ربع دیگه با ارش تمرین کردم و گفتم دیگه صدا ندارم ارش برای امروز کافیه
اونم ناراحت شد که چرا زودمیخوام برم و شروع کرد به غر زدن که امیر اومد بیرون و گفت عه دارید تشریف می برید؟!!
 گفتم بله اگر اجازه بدید دوشنبه بیشتر تایم میزارم ولی الان دیگه توانشو ندارم
گفت بله هرطور راحتید اصلا مشکلی نیست اگر کمکی هم از دست من برمیاد خواهش میکنم دریغ نکنید(واقعا با نگرانی و استرس داشت اینا رو میگفت)
گفتم چشم خیلی ممنونم از لطفتون
یهو گفت میتونم خواهش کنم از این به بعد جمعه ها کلاس داشته باشید؟
(چون جمعه ها امیر خونه بود)
نگاهش کردم چشماش پراز خواهش بود یه صمیمیتی داشت که انگار سالهاست همدیگه رو میشناسیم
 بدون اینکه فکرکنم گفتم بله حتما
بعد خداحافظی کردیم و رفتم 

فردای اون روز دیدم اصلا حالم خوب نمیشه عزیز اصرار کرد که برم دکتر
(من به دلیل اختلافاتی که با خونمون داشتم بیشتر اوقات خونه عزیز بودم 
اون روزا هم پیش عزیز بودم)
منم اون موقع ها به شددددددت فوبیای امپول داشتم 
از وقتی با امیر ازدواج کردم انقدر امپول زدم برام عادی شده دیگه یه ترس کوچیک شده برام ولی قبلا اصلا اینجوری نبودم که
خواستم برم دکتر به عزیز گفتم بابای ارش پزشکه و اینجوری شده (من هممه چیزو به عزیز میگفتم)
گفتم بنظرت برم پیش اون؟
گفت نه بنظرم نرو اونجا درست نیست
منم رفتم درمانگاه نزدیک خونه عزیز و مثل همیشه قرص و شربتاشو خوردم و امپولاشو نزدم
الاهی بمیرم هرررچی عزیز قربون صدقم رفت گفت بیا امپولاتو بزنم خوب بشی گفتم نه 
تقریبا حالم خوب شده بود فقط دیگه یکم تب داشتم و صدام گرفته بود و روز به روزم بدتر میشد
 همه کلاسامو کنسل کرده بودم بخاطر صدام
یکشنبه شب امیر بهم زنگ زد جواب ندادم
دوشنبه صبح دوباره زنگ زد گفتم زشته جواب ندم کلی صدامو صاف کردم و جواب دادم
تا سلام و احوال پرسی کردیم گفت وای شما چکارکردی با خودت؟!!
گفتم چیزی نیست فقط یکم صدام گرفته 
گفت من میخواستم بگم علاوه بر جمعه امروز هم میتونید کلاس داشته باشید با ارش که با این وضع صداتون اصلا درست نیست شما باید هرچی سریعتر برید پیش پزشک
گفتم رفتم 
گفت دگزا هم زدید؟؟
گفتم نه 
گفت لطفا حتما برید و بزنید 
(بمیرم براش من این ۴ تا جمله رو با کلی سرفه و صاف کردن صدا بهش گفتم اونم نگرانی از صداش موج میزد)
گفتم باشه حتما و خداحافظی کردیم
و من خیره خیره بازم نرفتم امپول بزنم😀
 تا اینکه ۵ شنبه به طور کامل صدای من رفت بخدا شاید باورتون نشه ولی من اصلا دیگه نمیتونستم حرف بزنم هیچچچ صدایی نداشتم
دیگه عزیز کشون کشون منو برد همون درمانگاه سر کوچشون گفت که اینطوری شده و من با کلی ایما و اشاره گفتم که امپول نمیزنم و دکترم گفت باشه امپول برای داخل سرم مینویسم و یدونه هم حتما باید عضلانی بزنی دیگه قبول کردم چون خیلی از صدام ترسیده بودم
سرم زدم و هنوز سرمم تموم نشده بود اومد پنی تست کرد رو دستم
چنددقیقه بعدش که اومد سرم درآورد گفت عزیزم برگرد امپولتو بزنم
با بغض گفتم عزیز😢
اومد با کلی ناز و نوازش کمک کرد برگردم و شلوارمو کشید پایین و امادم کرد (دورت بگردم حاضرم هزار تا دیگه از این امپولا بزنم ولی تو کنارم باشی و نازم کنی🤦‍♀️🤦‍♀️ )
پرستار اومد پنبه کشید و سریع سوزن وارد کرد که من یهو سفت شدم 
پرستار تزریق نگه داشت و گفت نفس عمیق بکش 
منم نه میتونستم ناله کنم نه چیزی بگم فقط اروم اشک میریختم چون واقعا درد داشت پام داشت میسوخت و تمومم نمیشد دوباره سفت شدم که پرستار گفت عزیزم نفس عمیق بکش تموم شد
 عزیز کمرمو ماساژ داد و بالاخره با بدبختی امپول تموم شد.
 پنی۱۲۰۰ برای ادم لوسی مثل من مرگ بود واقعا داشتم درد میکشیدم و  میگفتم اخخخخ ولی صدایی نداشتم که به کسی برسه🤦‍♀️
تزریق که تموم شد و برگشتم صورتم خیس اشک بود پرستار گفت وای خدای من بزرگ شدی دیگه(متنفرم از این جمله های اینجوری😡😒)
 عزیزم اومد سرمو بغل کرد و اشکامو پاک کرد و جای امپولمو ماساژ داد دردش که اروم شد کمکم کرد رفتیم خونه.

خسته شدم دوستان ببخشید یاد اون روزا افتادم یکم دپ شدم
 هر کاری میکنم نمیتونم خلاصه بنویسم
ادامش که میشه اولین امپولی که امیر بهم زده سعی میکنم تا فردا حتما بفرستم
فدای مهربونیاتون بشم
فعلا خدانگهدار❤️

خاطره ثنا جان

سلام  ✋
ثنا هستم 29 ساله از یزد 
متاهل و شغلم هم عکاسی هستش .
خاطره ؛پارسال من از وقتی باردار شدم نتونستم دیگه کار کنم چون عکاسی و فیلم برداری یه کار سرپاییه و انرژی زیادی میخواد واقعا بخاطر همین اتلیه ام رو به مدت ۹ ماه سپردم به همکارم تا موقع زایمان در اتلیه بسته نباشه . ماه هفتم بودم که همکارم اصرار کرد که برم عکس بارداری ازم بندازه اول به امیر گفتم (شوهرم)گفت که دکتر گفته تحرک زیاد نداشته باشم و استراحت بعد تو میخوای بری ژست بگیری ؟بشین سرجات تو رو خدا ثنا خطرناکه🤦‍♀🥺
کلی اصرار کردم اجازه داد ولی به شرطی که خودشم بیاد دو روز بعدش یاعت ۵ امیر اومد دنبالم رفتیم .یه عالمه عکس انداختم ولی هی خسته میشدم و میشستم رو صندلی از یه جایی به بعد احساس میکردم واقعا کمرم داره درد میگیره امیر فهمید و گفت که بسته بریم ولی دلم میخواست اون ژست خارجیه که تو گوشیم بودم بندازم 😂
خلاصه ۴۵ دقیقه هم بخاطر اون ژست خارجیه وایسادم و نشستم دیگه داشتم میمردم 
بعد خداحافظی از همکارم دم در از دست امیر آویزون شده بودم نمیتونستم درست و حسابی صاف وایسم امیر کمکم کرد نشستم تو ماشین و صندلی رو خوابوند کلی ام غر زد که به فکر خودت نیستی و همین و میخواستی....😂😐خلاصه که مغزمو خورد
رفتیم خونه شب شده بود دیگه ساعت نزدیکای ۹ بود مامانم غذا برامون درست کردا بود داغ کردیم خوردیم رفتیم خوابیدیم ولی از شدت درد کمرم نمیتونستم بخوابم امیر خسته شده بود تو اتلیه زود خوابش برد منم دیدم امیر خوابیده بالشت ور داشتم رفتم تو کاناپه دراز کشیدم اونجام هی ول میخوردم اومد زمین اخرم نشستم گریه کردم بلند بلند😂😂😂
امیر بنده خدا یه جوری از اتاق اوند بیرون اونو تو اون قیافه وحشت زدش دیدم گریم بلند تر شد😂😂😂😂😆
گفتم چرا نخوابیدی ؟چی شده درد داری؟
گفتم کمرم خیلی درد میکنه😭دردش نمیزاره بخوابم امیر اومد کمکم کرد پاشدم رفتیم اتاق گفت درد نمیکرد جای تعجب داشت دختر ۲ ساعت با این وضعیت وایسادی بخاطر عکس درد نگیره ؟😤😠
لباساتو بیارم بریم بیمارستان؟
_نه امیر زنگ بزن به دکترم چیزی نشده که ازش بپرس چه پمادی بزنم یا یه قرص بگو بگه بخورم خوب شم 
×ساعت ۲ شبه ثنا 😳زنگ بزنم چی بگم به یارو نصف شبی(😂😂😂)
_زنگ بزننننن من بیمارستان نمیام زنگ بزن 🥺😭
زنگ زد دکترم ور نداشت .لباسامو اورد با قربون صدقه و قول مردونه و .... گولم زد🥺
رفتیم بیمارستان نوبت گرفتیم نشستیم رو صندلی اصلا نمیتونستم بشینم رو صندلی اشکام میریخت همونجوری از درد🥺🤦‍♀

×گریه نکن عزیزم اشکالی نداره تحمل کن الان میریم داخل 
بعدم با دستش اونجایی که بهش گفتم درد میکنه رو ماساژ داد بهتر شدم باز

نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر گف برم روی تخت معاینه که تموم شد گفت چیز خاصتی نیست وزن سنگینی رو کمرتون تحمل کرده با  استراحت رفع میشه انشاالله بعد دارو نوشت گفت برای امشب مسکن مینویسم حتما تزریق کنید ولی از فردا اگر درد داشتید تزریق بشه اگر هم نه که فقط پماد صبح و شب زده بشه در ناحیه ایی که درد دارید .
اومدیم بیرون به امیر گفتم امیر فقط پماد و بگیر دردم زیاده نمیتونم امپولم دردشو تحمل کنم گفت یه مسکنه بزن بتونی بخوابی الان نمیزنی میریم خونه میگی نمیتونم بخوابم 
من برم بیام 
رفت گرفت اومد 🥺امیر گفت هستم پیشت نترس پرستار امپولا و دارو ها رو چک کرد یه دونه امپول ور داشت گفت دنبالم بیا رفتیم اون ور سالن یه اتاق بود ۳ تا تخت داشت پرده رو کشید شرو کرد اماده کردنش وای چقد اون لحظه بغض و استرس داشتم انقد استرس و ترس وجودمو گرفته بود الهی بمیرم ساینا ام هی تکون میخورد استرسم به اونم سرایت کرده بود😅🥴
امیر کفشامو در اورد مانتومو  داد بالا زیپ شلوارمو باز کرد به پهلو خوابوندتم گفت ترس نداره بخدا انقد زود تموم میشه نمیفهمی کی تموم شد پرستار اومد داشت پنبه الکلی میکرد یه سوالاتی از بچه و این چیزا پرسید و پنبه کشید و فرو کرد یه آخ گفتم و بغضم ترکید و یه ذره بعد کشید بیرون امیر دستش رو کمرو و پام بود ول کرد ماساژ داد بعد کمکم کرد پاشدم نشستم اشکم بیشتر ریخت 😭 
×قربون اون مظلومیتت بشم مورچه 😂(کوچولو موچولوام )
نریز این اشکا رو ثنا تموم شد دیگه دیدی درد نداشت😘
امیر بریم خونه خوابم میاد 
باشه دورت بگردم بریم برم پذیرش بیام .
اون شب یه کمی از دردم کم شد ولی امیر پماد که زد بهتر شدم خدا روشکر ❤️
خدا پشت و پناهتون ✋🏻🌼

خاطره آوینا جان

به نام آنکه درماگفتن آموخت، به انسان درمعنی سفتن اموخت.
به نام خدا❤️ سلام خدمت شما عزیزان 🤗 من آوینا هستم درآستانه 15 سالگی از استان سیستان و بلوچستان ، نامزدم آسمان بهیار هست 😉 ❤️ ناشکری نمیکنم ولی آسمان برای من بهترین هست و یجورایی نیست 😑 😑 این خاطره رو بیشتر برای درد و دل میزارم 😔😔😔. من بچگی نکردم ولی قرار شد نامزد بمونیم 🙃 خب بریم سراغ خاطره که مربوط به خودکشی من هست 😩
خاطره: ساعت 9 بود داییم رفته بود من تیغ برداشتم و رفتم حموم اول یکم آب رو باز کردم تا بریزه بعد ساعت 9:30 بود که تیغ روی رگ دستم کشیدم.
چندساعت بعد : ساعت 12 ظهر بود که بهوش اومدم بیمارستان بودم و داییم و نامزدم بالا سرم بودند. صداها برام گنگ و نامفهوم بود. پرستار اومد سرم رو چک کرد ورفت، بعد از آن پزشک معالج من اومد. معاینه ام کرد و برام دارو نوشت 🤕🤕🤕🤕
سه آمپول پنی سلین برای عفونت نکردن باسه سفازولین و یک پماد برای جای زخم ام. بعد انجام کارهای ترخیص نامزدم (آسمان) داروهامو گرفت و قرار شد برم خونه مجردی اون بمونم تا موقعی که آمپولا تموم شوند و بهبودی کامل رو به دست بیارم.... داخل راه سکوت سنگینی حاکم بود که آسمان سکوت رو شکست گفت :
+ چرا خودکشی کردی؟ مامانم باهات بدی کرده؟ خواهرام؟ داداشم؟ بابام؟ دایی ات؟ چرا آخه به ما فکر نمی کنی؟
_ من گفتم ببخشید 😕ولی منم دلیل های خودم رو داشتم...
دیگه هیچکس حرف نزد تا رسیدیم 🙃 رفتیم بالا که آسمان گفت هیچی نخوردی تا الان این کیک و آبمیوه رو بخور عزیزم 😘بعد مشغول آماده کردن آمپولام شد 😢😢😢 یک پنی بود و یک سفازولین منم دراز کشیدم روی تخت و سرم رو ببین دوتادستام گذاشتم آسمان با آمپولا اومد بالاسرم و آماده ام کرد. من فقط اشک میریختم تا اینکه طاقتم تموم شد و با هق هق بین گریه هام گفتم آآآيیییییییییییییی. آسمان گفت جانم تموم شد سر بعد زیاد اذیت نشدم...........
پ. ن: ما رسم داریم دختر زود شوهر کنه واگرنه میگن این نحسه هست که ازدواج نکرده 😔😔😔😔😔 آخه من هنوز بجه هستم 😊 نامزدم گفت ادامه تحصیل بده بهترین ها در انتظارت هست و تا سرکار نرفتی از بچه خبری نیست 😃
پ. ن:مادر شوهرم و خواهرشوهرام فرشته خسته اند خودکشی من از روی خستگی از دنیا و رسم روسومات خودمون بوده
پ. ن:انسان بیشتر از پول به اعتبار نیاز دارد
خدانگهدار❤️

خاطره آرمینا جان

سلام سلام
حالتون چطوره؟😍
چه میکنید با این امتحان ها من که خیلی استرس
دارم 😬😬🤕ولی خداروشکر تا الان همه رو خوب دادم
بلاخره راضی شدن که تجربی بخونم میدونید چیه
هدف که داشته باشید از جون مایه میذاری 💖
هدف من پزشکی مطمعنم بهش میرسم😘😘😘😘
خب بریم سراغ خاطره: راستش من زمان کودکی مریض
نمیشم نهایتا سرما خوردگی اونم زود خوب میشدم خلاصه
من برای قدم رفتم پیش پزشک تغذیه که هم لاغرربکنم هم قدم
بلند بشه😂😂😂😂یه توضیح کوچیک قبلش بدم من تا کلاس
پنجم شیشم خیلی لاغر بودم در حدی که بزور تا شیش سالگی راه
میرفتم این پدر مادر بنده منو خیلی دکتر میبردن قم تهران اصفهان
لرستان هرجا یه دکتر خوب بود سالم بودم ولی لاغر😐😐😐
خب ادامه بنده قدم نسبت به دختر عمو هام متوسط هستش 😔😔
قدم ۱۷۵ واین باعث ناراحتی من شده وتوی این کرونا نه میتونم باشگاه
برم نه پیاده روی استرس زیاد ونمیتونستم رژیم بگیرم تپل شدم😂😂
البته از تقریبا ۱۳ یا۱۴ سالگی شروع شد تپل شدنم خلاصه این دکتر برای
ما جواب کامل نوشت بعد از دوروز میخواستم برم آزمایشگاه شب قبلش تا
صبح خوابم نبرد اولین بار بود که آزمایش خون میدادم🤣🤣🤣🤣🤣🤣
خلاصه دیگه رفتیم جوری بود ۷ اونجا بودم نفر اول😂😂😂تا ۷ونیم منتظر
شدیم تا دکتر ها بیان خلاصه استرس داشتم شدید (فولیک تزریق آمپول دارم )
خداروشکر فولیک سرنگ ندارم😂خلاصه دکتر ها که اومدن من رفتم تو مامان
اومده بود دم در میگفت بیام پیشت 😐😂😂😂منم بش گفتم پس تورو برا
چی اوردم خلاصه مانتو رو در اوردم آستین لباسم زدم بالا پنبه کشید یجوری شدم
😂😂😂😂😂رگ نبود رگ هام معلوم نبود خلاصه گارو رو بست چند بار دستمون از آرنج باز و بسته کردم تا بگم پیدا شدم از استرس تند تند پامو تکون دادم سرم و
گزاشتم رو سینه مامانم 😂😍😍😍خلاصه مامان هول شد بجای دکتر بشیم الله رو گفت🤣🤣🤣🤣😉خلاصه هیچی احساس نکردم سرم و که برداشتم سرنگ نصفه پر بود🤣🤣🤣🤣🤣🤣😅خندم گرفته بود خلاصه خونم خیلی غلیظ بود خلاصه در آورد حالش پنبه گذاشت بعد چسب زد اومدم بیرون هنوز تو شک بودم دم دکتره گرم اصلا درد نداشت😘😘😘😘😘😘خلاصه اومدیم خونه هنوزم جواب آزمایش ها نیومده منتظریم😂😁😁😁😁من خودم چند ساله عضو حلال احمر هستم ولی ترسم هنوز نریخته😁😁😁😁😆😅بسیج هم هفته ای دو جلسه میرم قراره بعد امتحان ه 
بگیریم بابا هم قبول داده بفرستم کلاس والیبال توی خونه
ورزش دفاع شخصی اروبیک هم انجام میدیم همگی
پیاده روی هم شروع کردیم من الان کلاس یازدهم
هستم انشالله این یک سال هم بگذره بریم دانشگاه
به امید مو فقیت همگی 😍😚😇😇😇
خلاصه جواب که اومد دوباره خاطره میزارم🙃🙃🙃
من آخر نفهمیدم ۱۷ سالمه یا۱۸ 🤣🤣🤣🤣🤣
کارمنت یا همون نظر یادتون نره ممنون۰😘😘😘😘
دکتر ها و پرستار ها و تمامی کادر درمان و سلامت و امنیت
کشور از همتون ممنون بابت زحمات بی پایان شما۰😘😘❤
لطفا خاطره آپ بشه ممنون😘😘

خاطره زهرا جان

زهرا.م❤️                                     (قسمت ۱)


سلام به همه من زهرا هستم ولی به خاطر اینکه تو وب زهرا زیاد هستش خودم رو(زهرا.م) معرفی کردم😊
من حدود ۲ یا ۳ سالی هستش که خواننده ی خاموش وب هستم ولی اول در گوگل خاطرات شما رو دنبال می کردم ولی بعدش اومدم و وارد وب شدم.خوب بریم تا یه بیوگرافی کامل بدم 😍
من زهرا هستم و ۱۳ سالمه و پدر ام شغلش آزاد هستش و مادرم خانه دار و یک برادر دارم به اسم ابوالفضل و ۶ سال و نیم از من کوچک تره😉البته این رو بگم من زیاد سرما نمی خورم و اگر بخورم با خود درمانی خوبش می کنم تا به آمپول نرسه ولی با سرم مشکلی ندارم😂  خوب بریم سراغ خاطره که بر می گرده به ۹ یا ۱۰ سالگیم که من خانه عمه ی پدرم بودم و عموی پدرم نذری داشت چون توی ماه محرم بود و یک ماه ، ماه محرم رو شام می دهد و منم اون یک ماه رو اونجا مونده بودم و روز آخر یا شب آخر بودش که خاطره ساز شدم: عمه کوچکه بابام مریض شده بود ولی من رو می بوسید و بغلم می کرد و اونشب مامانم و بابام و ابوالفضل هم اومده بودن اونجا و ابوالفضل رو هم بوسید و بغل کرد . خلاصه اونشب گذشت و ما خوابیده بودیم که من نصف شب با احساس گلاب به رو تون بالا آوردن از خواب پاشدم و رفتم سمت آشپز خانه که عمه های پدرم متوجه شدن ولی اونشب گذشت و شد فردا صبح که دیگه حالم بد بود که زنگ زدیم به مامانم اینا که گفتن ابوالفضل رو بردیم دکتر بعدش می آییم و زهرا رو می بریم که گذشت و بعد چند دقیقه اومدن و من سوار ماشین شدم و رفتیم دکتر . دکتر معاینه کرد و گفت ۳ تا آمپول می نویسم من بغضم گرفت ولی چیزی نگفتم تا اینکه بابام دارو ها رو خرید و من و مامانم رفتیم تزریقات که مامانم یک دفعه به پرستار گفت اینم مثل پسرم(یعنی داداشم ابوالفضل) ۴ تا داره که پرستار گفت بعله نصفه پسرتون مونده به همین خاطر دکتر گفت ۳ تا بخرید(واقعا نامردی بود از ۳ تا پرید ۴ تا😐😠)خلاصه پرستار مهربون بود اومد و هر ۴ تا آمپول رو زد که خیلی درد داشت و من او اول تا آخرش آروم و بی صدا اشک ریختم(بمیرم واسه خودم🥺😂) ولی مامانم نازم می کرد و دلداریم داد و خلاصه یکم خوابیدم و بعدش بلند شدم و به خاطر غرور و آبرو درست راه رفتم ولی سوار ماشین که شدم و نشستم پام درد گرفت که یکم جابجا شدم. و بعدش رفتیم خانه ی خودمون.
    
پایان خاطره🌹
پ.ن: ببخشید اگر بد یا بیمزه بود چون بار اولم بود.🥰
پ.ن:لطفا وب رو شلوغ کنید.🙏
پ.ن: دوستان کسی از آقا پارسا یا دکتر پارسا.آقا پویا،هیلدا خانوم و دوستان قدیمی خبر نداره؟🤔 آخه خیلی وقته نیستن . اگر خبر دارید لطفا بگید و اگر خودتون توی وب هستید لطفا دوباره خاطره بزارید🙏🌹
و در آخر امید وارم همیشه سالم باشید خدانگهدار همگی🌹👋👋🌹

خاطره سحر جان

سلام  دوستان من سحر  هستم ۱۸ساله 
خواننده بودم و الان میخوام خاطره بزارم براتون 😍
خب دوستان این خاطره چیز خوردنم بر میگرده ب روز پیشواز (روز قبل ماه رمضونی) عامو من ی مدت بود کمر درد بودم و اصا رو به آسمون (تخته پشت) نمیتونستم بخوابم و زیاد درد نمی‌کرد مراعات نمی‌کردم درد میومد و من هیچوقت طاقت درد کشیدن ندارم و از شانس بدم همیشه خدا من مریض ام. 
 نوبت دکتر گرفتیم برای روز پیشواز اولین نوبت خالیشون بود ما صبح رفتیم یزد خونه و عصر  ساعت ۶ بود رفتیم مطب من اصا استرس نداشتم چون واقعا میدونستم اگ نرم دکتر روز ب روز بد تر میشم و وقتی زیاد راه میرفتم دردش می‌ریخت توی پاهام و میدونستم ستون فقراتم آسیب دیده
‌توی مطب نشستیم ی مرده رفت داخل با چشمای قرمز پر اشک با پای لنگان (فک کنم کف پاش آمپول زده بودن)اومد  بیرون 
اون مطب دوتا در داشت یکی اتاق معاینه (اتاق دکتر)یکی هم مال کارای عملی بود مثلا تزریقی چیزی... 
این در اتاقه ک باز شد داخلش دیدم تخت بود و میز و بوی الکل اومد بیرون منم استرس گرفتم حس از بدنم داشت می‌رفت  پیش خودم فک میکردم احتمال داره مثلا  ب کمرم آمپول بزنن ب ستون فقراتم😐چ فکرای شومی 😐🤭
مطب خیلی خیلی شلوغ بود و ۹۰درصدشونم جوون بودن (واقعا قدیمیا تو این سن رنگ دکتر نمی‌دیدن چقدر درد و بلا زیاد شده)بعد ی ساعت نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر اومد مرد تقریبا ۶۰ ساله بود گفت بخواب گفتم لباسم بزنم بالا ؟ گفتن نه لازم نیست به نظرم خیلی دکتر با ادبی بودن 😆(چونکه چند وقت قبلش ی دکتر دیگ رفته بودم بخاطر کمرم موقع معاینه لباسمو تا کتفم داد بالا شلوارمم داد پایین ناموسا بخاطر همین 😐اون دکتر بی ادبی بود انقدر خجالت کشیدم ) خلاصه. ک از این چکش 🔨 ها میزد ب پام و زانوم خیلی درد می‌گرفت بعد گفت دیسک کمر نیست ولی ی چی خیلی مشکوکه باید بری ام آر آی من گفتم ماه رمضونی نمیتونم. خب گفت باشه دارو می‌نویسم موقت خوب میشی و باید فقط و فقط استراحت کنی روی پا نباشی راه نری تند راه نرو آروم آروم فک کن بار شیشه داری😐بعد حتما برو ام آر آی بعد اومدیم بیرون دارو هارو گرفت بابام رفتیم سوی خونه 
فرداش شروع کردم ب خوردن دارو هام ی آمپولم داده بود بهم هیچکس ب روم نیاورد و منم از خدا خواسته
دو شب بعد ب اسرار مامان رفتیم خونه عموم منم اصا حواسم نبود ک زنموم امپول زدن بلده  😤آقا اونجا بودیم آخر شب شد دیگ کم کم میخاستیم بیاییم خونه ک مامان از کیفش آمپولامو آورد بیرون و ب زنموم گفت میشه زحمتشو بکشین منم تا اینو دیدم سریع بشقابارو جمع کردم بردم آشپزخونه اما صداشون میومد مامان می‌گفت : حریفش نمی‌شدم بریم تزریقاتی زحمت شد براتون زنموم : نه این چ حرفیه خوب کردی آوردی 
منم ک با زنموم رودرواسی شدیدی داشتم 😬زنمو صدام کرد بیا نمیخاد بشوری منم خودم ب نشنیدن زدم و بعد زنموم اومد داخل دستم گرفت کشوند گفت بیا عزیزم بریم اول آمپولتو بزنم بعد دستمو گرفته بود رفتیم اتاق پسرش (عموم ۳ تا پسر داره ۱۹ ساله .۲۳ساله. ۲۶سالع) بعدم چونکه اتاق زنمو اینا عمو استراحت میکرد نمیتونستیم بریم اونجا 
بعد من دستام می‌لرزید استرس داشتم می‌ترسیدم یکی از پسرای عموم سر برسن خجالت میکشم و اصا دوست ندارم کسی بدونه آمپول زدم و اگر میفهمیدن تو اتاقش زدم ناراحت میشدن شاید (اتاقش ی در طرف هال دارن ی در طرف حیاط )می‌ترسیدم از درب طرف حیاط بیاد بد میشد بخاطر همین نمیتونستم مقاومت کنم چون آخرش مجبور بودم بزنم و اگر معطل میکردم امکان داش پسر عموم برسه و اونموقع افتضاح میشد مثلا حین آمپول خوردنم برسه 😟یکیشونم آمپول زدن بلده تو راه بود میومد خونه بخاطر همین مقاومت فایده نداره و با سر و صدا عمو هم میومد پایین بدتر  اما اگر پسر عموی ۱۹ سالم (ارسلان)می‌رسید نمیزاشت بزنه بهم آمپول چون همو خیلی دوست داریم😍از نظر خواهر  برادری  خیلی دل نشینه و خوشگل😊از بچگی باهم بزرگ شدیم 
خلاصه نشستم رو تخت زنمو درحال آماده کردن آمپول دیدم آروم آروم داره می‌کشه گفتم زنمو گفت : مقاومت فایده ندارد عروس گلم (نزاشت اصا حرف بزنم)😐از بچگی بهم میگن عروس گلم هم عمو هم زنمو 😐گفتم  زنمو ارسلان (۱۹ساله) کی میاد گفت حالا ها دیگ باید برسه اما کور خوندی اون نمیاد این اتاق می‌ره اتاق خودش 😐گفتم زنمو چرا انقدر طول می‌کشه گفت روغنیه دیر میشه تا بره داخل سرنگ منم پشمام ریخت راجب روغنی چیزای بدی شنیدم گفتم ینی درد داره خیلی گفت نه فقط اولش یکم دردت میاد اما بعدش نمیفهمی 😐آخه دلداریه،😐منم ناموسا خیلی ترسیدم کلا  موقع آمپول شاید زیاد نترسم (اما بر خلاف بقیه من از سرم بیشتر میترسم و حاضرم چهار تا آمپول بزنم اما به سرم نزنم) اما پاهام شل میشه ی جوری میشم قلب تند میزنه میترسم ی جورایی ولی زیاد مقاومت نمیکنم😓 و هیچی نمی‌فهمیدم گفت چرا نمی‌خوابی گفتم بزارین آماده بشه گفت می‌ترسی ساعد برسه 😆گفتم آماده شد گفت آره عزیزم نترس بابا چیزی نیس دمر شو بعد گفت میخای عمو صدا بزنم بالا سرت باشه ؟(این عموم خیلی منو دوست داره خیلی بیشتر از بقیه بچه ها و منم عاشقشم ینی هر کاری میگفتم میکرد هر چی دلم میخواست برام می‌گرفت خیلی پایست😍 ) گفتم ن ن ن 
خوابیدم هنوز داشت پد در میآورد منم ی طرف شلوارم کامل دادم پایین و ی طرف باسنم کلا لخت شد اما اصا نزاشتم بین باسنم پیدا باشه زنمو ک اومد یهو اونطرف کامل داد پایین منم آب شدم از خجالت گفت عزیزم غریبه ک نیست . وای خیلی کشیده بود پایین 
من دیگ چشام بستم پد کشید گفت نفس عمیق بکش اولش درد داره ها سفت نکنی منم بیشتر رترسیدم امپولع ک وارد شد ی تکون خوردم و درحد ی آخ خیلی سوخت و کاملا حس شد و شروع ب تزریق کرد  ۳ دقیقه طول کشید تا تزریق کرد اما دردی نداشتم ولی حس میکردم زنمو دستش کامل روی باسنم بود و ماساژ میداد خسته شدم خودمو سفت کردم ک درش بیاره ریلکس ادامه میداد 😐تا تموم شد ۱۰دقیقه همینجوری بدون اینکه شلوارم بده بالا ماساژ میداد جاشو 😐کیف کرده بود 😆دیگ خلاصه اول گفتم نمیتونم پاشم گفت لوس نشو بلند شدم انگار اصا آمپولی نزدم 😆اومدم بیرون دیدم ارسلان اومد خوشحال شدم اما جلوش پوکر شدم 😐منو دید اومد طرفم گفت چیه ؟ من :هیچی 
دستمم رو باسنم  بود  بهم با خنده آروم گفت چیزی شده؟ گفتم چی نع چرا میخندی دیوث الان وقت اومدنه؟(یادم رفته بود آمپول زدم) خندید گفت زشته دستتو بردار گفتم : چی ؟ او آها خب آمپول زدم
 گفت: واقعا گفتم آره گفت الهی قربونت برم من کاش پیامی داده بودی زودتر میومدم الان خوبی؟ (دستی کشید روی موهام ) 😊بعد چشمکی زد رفت اتاقش منم رفتم دنبالش نشستم رو تختش لباساشو عوض کرد بعد ی طرف دیوار اتاقش کلا اینه طلاییاست مربع مربع کنار هم. داشت تو اونا نگاه میکد موهاشو درست میکرد زیر چشمی نگاه میکر بهم خندیدیم😆 الکی میگفتم جای آمپولم درد می‌کنه اونم  بوسم کرد 🤭گفت خیلی پریشونی دردت اومد گفتم عاره (راستش درد نمی‌کرد اما دست میزدم درد می‌گرفت و پام یجوری بود )اونم رفت کمپرس گرم آورد  😐گذاشت برام و لبه تختم نشسته بود باهم حرف زدیم وگفت بابا و عمو (ینی بالای من و بابایی ارسلان) مسافرت کاری چند روزه دارن  و منم گفتم وای ارسلان بریم گفت ب بابا گفتم قبول نکرد دیگ نقشه کشیدیم راضی کردیم 😁دیگ قول دادیم هر اتفاقی افتاد مریض شدیم چیزی پای منو ارسلان (وبلاخره موفق شدیم  و باهاشون رفتیم و توی طول مسافرت کارمون به بیمارستانم رسید 😥اما بابا و عمو نفهمیدن و... )
 تا اینکه  مامان در زد گفت بیا بسه دیگ 😐وات د فاز چی بسشه؟🤔😆😐خلاصه ک خواستیم بریم خونه 
 امیدوارم ک خوشتون بیاد. فدای چشماتون 
ی آمپول دیگه هم دارم ک معلوم نیست کی سوپرایزم کنن😐😐😐😐😐
راستی من  فامیل  دینا هستم  بهم سپرد ک بگم ادامه خاطرشو میزاره براتون اما الان شرایطش یکم مساعد نیست و سرش شلوغه 
خدا نگهدار همتون باشه

خاطره مریم جان

رمان کوتاه ( فرشته ی سفید پوش  )❤️❤️❤️❤️❤️ 
پارت ۱ 
بعد از  دوازده ساعت شیفت از سر کار اومدم خونه همینی که در باز کردم مامانم بهم گفت - خسته نباشی خانم دکتر  با این حرفش یاد روز های افتادم که همه میگفتن دختر خوب  رشته تجربی خیلی سخته نمی تونی یا بعضی میگفتن بابا تو که یه قطره خون ببینی پس میفتی نمیتونی ولی حالا به همه ثابت کردم که میتونم اول رفتم حموم ولباسام انداختم توی لباس شویی وبعد از حموم مثل همیشه   اسپره الکل گرفتم و خودمو حسابی الکلی کردم  به جای ادکلن وعطر از الکل استفاده میکنم چون بوی الکل بهم احساس ارامش میداد   من  قبل این بیماری حتی  با روپوش سفید هم  میخوابیدم 
اما یه مسئله هنوز که هنوزه ازارم میده بابام ؛ بابام هنوز کارم نه دوست داره ونه حرفه ام جدی گرفته یه جورایی باهام سر سنگینه البته حق هم داره دوست داشت دختر یکی یدونش مثل خودش وکیل بشه وجلوی همکاراش پزش بده اوایل خیلی باهام بحث وجدال داشتیم تا اینکه تصمیم گرفتم دیگه درسمو ادامه ندم
اون روز تمام کتابام و جزوه هام اوردم بیرون جلوی بابام گذاشتم اونم جزوه های درس های حقوق را ؛ با جدیدت گفتم من خسته شدم م ن د ی گ ه د ر س ن م ی خ و ن م که بابام  گفت - این حرف اخرته گفتم حرف اول و اخرمه که بابام برای اولین بار دست روم بلند کرد وگفت  جهنم  مامان هم گفت خدا مرگم بده از دست شما راحت بشم خدایی همه داداشام طرفدار منن ولی نمی تونستن روی حرف پدرم حرف بزنن ولی از اون روز من تمام سعی کردم که یه پز شک موفق بشم وتخصصم بگیرم والان تمام تلاشم واسه فوق تخصصم میکنم 
- رونیکا ابجی کوچولو فسقل نمیخوای از فکر  وخیال بیرون بیای 
جانم داداش چی شده؟  _ ای بابا الان دو ساعته که منتظر خانم دکی هستیم بابا  حاج خانم گفت  تا ته تغاریم نیاد  از شام خبری نیست بعد همین طور که دستش دور گردنمه از اتاق اومدیم بیرون  همه سر سفره از ویروس کرونا  که اومده حرف میزنند زن داداش گفت - رونیکا جان توی بیمارستانتون بیمار کرونایی هم هست گفتم اره - پس ازش نمی ترسید یه دفعه خندیدم گفتم نه بابا بنده خداها  خیلی درد دارند و بعضی ها هم با اکسیژن نفس میکشن زورشون به ما نمیرسه که با سرفه مامان به خودمون اومدیم وای بابام با نگاه غضب الوود داشت نگاهمون میکرد ودر همین حین میز شام ترک کرد که بغض من هم واسه هزارمین بار شکست
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
مریم ته تغاری پاییز 🍂 دختر اذر 🍂
اگه خوشتون اومد نظر بدید تا ادامش بگم

خاطره فاطمه جان

سلام خوبین ؟؟👋
این خاطره بر میگرده به اوایل نامزدیه من و علیرضا💍 خوب میخوام یه بیو کامل بدم:
من فاطمه ام ۲۵ سالمه 
علیرضا اسم نامزدمه ۲۷ سالشه 
خواهرم و برادرم دو قلو اند که ۲۰ سالومه👫👭 
مادرم خانه داره و ۴۴ سالشه👧
پدرم  پیمانکار و ۵۱ سالشه 👨
اگه یادتون باشه من برای خودم برنامه داشتم که اینطوری بود : صبح بیدار میشم🥱 نیم ساعت ورزش میکنم🏃‍♀  
صبحونه میخورم 🍱
دوش میگیرم 🚿
با گوشی بازی میکنم 📱
نهار میخورم 🥩🥘
و...
بریم سراغ خاطره ❤️:
تازه یه ماه بود نامزد کرده بودیم من کم خونی داشتم (و دارم ) علیرضا اومده بود خونمون ولی من چون از باشگاه اومدن بودم خوابیده بودم (تو اتاقم بود) پاشدم یکم سرم گیج میرفت با علیرضا یکم حرف زدیم پاشدم برم دست و صورتم رو بشورم سر گیجم بیشتر شد نشستم رو تخت دستم رو گذاشتم روی صورتم یکم حالم بهتر شه که نشد تو این حال علیرضا هی میپرسه چی شده چی شد ؟؟ منم فقط یه بار جواب دادم گفتم هیچی یکم فشارم افتاده رفت دستگاه فشار سنج رو آورد فشارم درست بود ۱۲ روی ۸ بود گفت فشارت خوبه آخه چرا باید اینطوری بشی گفتم نمیدونم ولی فک کنم به خاطر کم خونیمه گفت هاا تو کم خونی داری و الآن من باید بفهمم آخه تو چرا با خودت اینطوری میکنی روزی دو ساعتم ورزش میکنی ورزشم چی تکواندو که خیلی واسه دخترا ورزش سنگینیه  غذا هم به خاطر اندامت زیاد نمیخوری میگی چاق میشم اینم وضعیتت من با تو چیکار کنم .... گفتم تو میدونی من خیلی حرفه ای کار میکنم تکواندو رو پس هیچوقت ولش نمیکنم غذا هم که از گوشت و مرغ بدم میاد بعدا هرچی میگی بخورم گفت یا گوشت و مرغ میخوری یا هفته ای دوتا تقویتی میزنی گفتم هیچ کودوم گفت من بین حرفام یادم نمیاد گزینه هیچ کدوم گفته باشم منم گفتم همینی که هست گفت عشقم میدونی چقدر برام مهمی و دوست دارم برای خودت میگم عزیزم اگه با این وضع ادامه بدی از حال میری یا بزار برم برات غذا بیارم یکم بخور بعدش بوسم کرد و رفت برام قرمه سبزی آورد چون میدونست به غیر از گوشت قورمه سبزی گوشت دیگه ای نمیخورمگفت عزیزم بخور یکم خوردم گفتم دیگه میل ندارم گفت یعنی چی میل ندارم اصلا بزار معاینه ات کنم بعدا داذو میدم میخوری هم اینکه هر روز باید غذات رو کامل بخوری منم از مامان وضعیت غذات رو میپرسم ببینم میخوری یا نه گفتم نیاز نیست معاینه ام کنی هر روز قرص آهن میخورم گفت نخیر اینطوری نمیشه که خود به سر آهن مصرف کنی معاینه ام کرد گفت برات آزمایش مینویسم گفتم تازه آزمایش دادم بعد جواب شو آوردم گفت باشه دفترچت کو دادم بهش( البته به زور راه میرفتم ) دارو هامو نوشت و رفت بگیره بعد از اینکه اومد گفت بخواب عزیزم آمپولاتو بزنم گفت آمپول واسه چی نه بابا من خوبم گفت آره از جواب آرمایشات معلومه خوبی ! فاطمه نگا اعصانی نکن منو برگرد گفتم من خوبم به خدا پاشدم یکم راه رفتم که بفهمه خوبم اونم ریلکس نشسته بود نگام میکرد میدونست دارم خودمو خوب جلوه میدم گفتم دیدی خوبم تمام شدن حرف من همانا و ولو شدن من رو زمین همانا اومد کمکم کرد و تخت دراز کشیدم گفت اینطوری خوب بودی ؟؟ برگرد تا اعصبانی نشدم منم که دیگه داشتم از حال میرفتم نای لج کردن نداشتم کمکم کرد برگشتم شلوارم رو از دو طرف درست کرد بعد از اون  گفت سفت نکن و تکون نخور منم با سرم علامت تائید دادم و الکل زد یه توده درست کرد و فرو کرد اولش خیلی خوب رود اما آخرش دردم گرفت گفتم آی گفت تموم شد و اون طرفم رو پنبه کشید و فرو کردم اصلا درد نداشت بعدا گفت تموم شد حالا قرصاتو بخور و یکم بخواب گفتم باشه بعد از قرصام با هم خوابیدیم وقتی بیدار شدم اون خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم آخه تازه شیفتش تموم شده بود روش پتو کشیدم و رفتم تو حال یکم tv دیدم بعدش علیذضا بیدار شد با هم رفتیم بیرون و گشتیم و غذا خوردیم و اومدم خونه خوابیدم ...
پ.ن : ببخشید طولانی شد 
پ.ن: علیرضا اصلا اهل ناز کشیدن نیست و خیلی جدیه

خاطره مهدیه جان

سلام
امیدوارم حالتون خوب بآشه
مهدیه هستم
۲۵ سالمه و اهل شمالم
لیسانس روانشناسی دارم ولی ادامه ندادم متاسفانه
حدود ۴ سال که با آقایی به نام محمد ازدواج کردم . ایشون ۳۲ سالشونه و پزشک عمومی هستن
زندگی خوبی داریم گاهی دعوامون میشه گاهی اختلاف نظر داریم ولی لحظات خوشی رو هم داریم
هنوز هم مامان بابا نشدیم:(متاسفانه محمد بچه دوست نداره و معتقدِ زوده هنوز بر عکس من:(
این خاطره برای تعطیلات عیدِ
شب پنج شنبه بود سر شام بودیم که تلفن خونه زنگ خورد
محمد رفت جواب داد از مکالمه شون متوجه شدم که مادر شوهرمه
+سلام مامان خوبید ؟ بابا خوبه؟....+خبریه؟.....+تو این کرونا واجب مامان ؟ شما و بابا تو سن خطرناکی هستید ....+کیا هستن...+اونا رو چرا دعوت کردین مامان...+چشم میام ناراحت نشید...بزرگی تونو می رسونم مهدیه هم سلام داره( من تا کمر تو ظرف غذا بودم:/)
۰۰۰چشم شما هم‌سلام برسونید خداحافظ
+آروم تر بخور مال خودتِ
_کیا هستن
+عمو اینا هم میان اعصاب شونو ندارم
_من چی بپوشم
+:/ کت شلوار من و بپوش
_بامزه:/
+بخور جمع کنیم برم بخوابم فردا باید برم درمانگاه صبح
_مگه ناهار نیست
+هست . تو رو صبح میبرم خودم ظهر میام صبح باید برم درمانگاه
_من چرا صبح برم😐
+چون سارا از دیشب اونجا است(جاریمه:/)
_خود شیرین 😒 برو بخواب خودم جمع میکنم
+زود بیا
فردا صبحش محمد من و رسوند خونه مادر شوهرم خودش رفت . من دوتا برادر شوهر دارم که یکی از محمد بزرگ تره و کارمند بانک به اسم مصطفی یکی هم کلاس نهم اسمش ماهان . سارا زن مصطفی است
یک خواهر شوهرم دارم کلاس دوازدهم ماهور خانم:)
با همشون خوبم ولی سارا یک نمور خودشیرین میزنه :/ وگرنه دختر بدی نیست از صبحش بعد صبحانه یک دلپیچه مسخره ای داشتم ولی به روی خودم نمیاوردم تا خودش از رو بره :/ به محمدم جرات شو نداشتم بگم :/ بی حوصله تر از این حرف ها است که قرص بده همون اولش امپول میده میگه زودتر خوب بشو حوصله مریض داری ندارم:/
خونه مادرشوهرمم نمیشد نشست چون قرار بود عمو عمه های محمد ناهار بیان و مادرشوهر کلی کار ریخته بود رو سرما(بنده خدا چیزی نمی گفت ولی هی ماهور و صدا میزد با ماهان خب ماهور که کنکور داره کلا سرش تو کتابه ماهانم کاری از دستش بر نمیاد که می موندیم من و سارا :/)
هر چی به ظهر نزدیک تر میشدیم درد منم بیشتر میشد دیگه کم کم کلیه هامم شروع کرده بودن بندری زدن :/
حوالی ظهر بود که تازه چشم مادرشوهر و جاری گرام به قیافه ما خورد و با جمله هییین تو چرا این قدر گچی من و از وخیم بودن اوضاع مطلع کردن:/ و منم با گفتن از کم خوابی دیشبِ ماسمالیش کردم :/ چون اگر می فهمیدن بدبخت بودم🤦‍♀️
ساعتِ ۱۲ اینا بود که محمد و مصطفی هم زمان رسیدن خونه بعدا متوجه شدم ماشین محمد خان خراب شده رفته بود دنبالش مصطفی
از همون تو آشپز خونه سلام کردم و مثلا خودمو مشغول نشون دادم و تا زمانی که مهمونا نیومدن همون جا قایم شدم
از صبحش بعد صبحانه یک دلپیچه مسخره ای داشتم ولی به روی خودم نمیاوردم تا خودش از رو بره :/ به محمدم جرات شو نداشتم بگم :/ بی حوصله تر از این حرف ها است که قرص بده همون اولش امپول میده میگه زودتر خوب بشو حوصله مریض داری ندارم:/
خونه مادرشوهرمم نمیشد نشست چون قرار بود عمو عمه های محمد ناهار بیان و مادرشوهر کلی کار ریخته بود رو سرما(بنده خدا چیزی نمی گفت ولی هی ماهور و صدا میزد با ماهان خب ماهور که کنکور داره کلا سرش تو کتابه ماهانم کاری از دستش بر نمیاد که می موندیم من و سارا :/)
هر چی به ظهر نزدیک تر میشدیم درد منم بیشتر میشد دیگه کم کم کلیه هامم شروع کرده بودن بندری زدن :/
حوالی ظهر بود که تازه چشم مادرشوهر و جاری گرام به قیافه ما خورد و با جمله هییین تو چرا این قدر گچی من و از وخیم بودن اوضاع مطلع کردن:/ و منم با گفتن از کم خوابی دیشبِ ماسمالیش کردم :/ چون اگر می فهمیدن بدبخت بودم🤦‍♀️
ساعتِ ۱۲ اینا بود که محمد و مصطفی هم زمان رسیدن خونه بعدا متوجه شدم ماشین محمد خان خراب شده رفته بود دنبالش مصطفی
از همون تو آشپز خونه سلام کردم و مثلا خودمو مشغول نشون دادم و تا زمانی که مهمونا نیومدن همون جا قایم شدم
این وسط ماهور یکبار اومد آشپزخونه که یواشکی و به زور ازش مفنامیک اسید گرفتم چون بچه مثبت میگفت بزار برم از داداش بپرسم:/ ننر خانم:/
وقتی مهمونا رسیدن با هزار تا سیلی تو صورت خودمو آب پاشیدن تو صورت رفتم بیرون سلام و علیک
یک سلام کلی کردم بعد دست دادن با پدرشوهرم رفتم جفت سارا نشستم بعد خودمو کج کردم که محمد بهم دید نداشته باشه:/
ولی متاسفانه اقا مصطفی من و خطاب قرار داد تا حال و احوال کنه و محمد خان هم بهمون دید پیدا کرد چون مجبور شدم صاف بشینم
+احوال مهدیه خانم ناپیدا
_هستیم برادر شکر
+خوبی مهدیه چرا این قدر رنگ پریده ای:/( دلم میخواست برم تو صورتش حالا بلند نمی گفت نمیشد:/)
_خوبم نه بابا
اما چشم های ریز شده اقای دکتر نشون میداد مشکوک شدع:/


به هر زوری بود تا ناهار خودمو گم و گور کردم اما دردم هیچ کم نمیشد کم کم از زور درد حالت تهوع داشتم میگرفتم:/
بعد ناهار و جمع جور کردن ظرفا عمو ها و شوهر عمه ها و بابای محمد رفتن بخوابن
عمه ها و زن عمو ها و مامان محمدم تو آشپز خونه دور هم نشسته بودن
جوونا هم وسط هال داشتن میگفتن میخندیدن منم یک گوشه نشسته بودم داشتم از درد خودمو میخوردم ولی حرف نمیزدم
پسر عموی محمد دید من تنهام اومد نشست جفت من شروع کرد حرف زدن و خاطره گفتن و چرت و پرت :/ منم برای اینکه زشت نباشه از روی ادب مثلا میخندیدم که یهو چشمم خورد به محمد
جوری جفت مون چپ چپ نگاه میکرد که خود پسرعمو هول شد بلند شد رفت اون ور:/(کلا محمد از بچه های این عموش خوشش نمیاد)
دو دقیقه نشد محمد پیام داد که پاشو بیا تو حیاط بعدم خودش بلند شد رفت
منم یک دو دقیقه بعد به زور از جام پاشدم رفتم تو حیاط دیدم اقا گوشه حیاط وایستاده مثل چی نگام میکنه:/
_هان
+اولا هان نه و بله دوما خجالت نمی کشی نشستی با مرد نامحرم هر و کر راه انداختی
_منننن ؟
+نه عمه ی مننننن
_برو ذهن کثیف تو داخل اسید بشور بعدم بی توجه بهش رفتم داخل
یعنی تا ۴ ۵ عصر که اونجا بودیم اقای دکتر برج زهرمار بود :/ قشنگ کوفتم شد مهمونی
این وسطم یه دو سه تا چایی نباتم خوردم ولی افاقه نکرد:(
حدود چهار بود که محمد پاشد گفت رفع زحمت میکنیم و با اشاره منم بلند کرد هر چی اصرار کردن که شام بمونید جمعه چه خبره خونه قبول نکرد :/ البته برای من بهتر بود چون دیگه داشتم رسما سقط میشدم تو ماشین سکوت مطلق بود
به محض اینکه رفتیم داخل خونه رفتم بس تو دست شویی نشستم🤦‍♀️
بعد ده دقیقه اومد در و زد
+بیا بیرون
_جام خوبه
+حداقل در و باز کن هوا عوض شه:/
بعد چند دقیقه دوباره معطل کردن رفتم بیرون دیدم نشسته رو مبل کیف نحسشو هم گذاشته کنارش:/
_اون چیع
+وسایل دکتر بازیه:/ بگیر بشین
_واسه چی بشینم خوبم چیزیم نیست
+مهدیه اونی که تو چشمای من میبینی خودتی بیا بشین :/(شوهر مارو باش میگه خر خودتی:/)
دیدم دیگه چاره نیست رفتم نشستم اونم اومد درازم کرد شروع کرد ورز دادن پدرم در اومد 🤦‍♀️ هی ام میگفت اینجا اینجا :/ صبح چی خوردی:/ حالت تهوع داری؟
هر چند ثانیه هم جو میداد میگفت نچ نچ:/
بعد اینکه قشنگ له شدم رفت از اتاق دفترچه اورد شروع کرد نوشتن
گفتم دکتر اپاندیسِ؟
گفت نه
و رفت بیرون
منم رفتم تو اتاق لباسا رو عوض دراز کشیدم که بخوابم ولی نمیشد لامصب
حدود یک رب بعد با دو تا آمپول و یک قرص و یک لیوان آب اومد داخل :/ گفت پاشو قرص رو بخور
پاشدم گذاشت دهنم نشست اب و داد دستم رو تخت نشست میز عسلی کنار تخت و کشید جلوش شروع کرد اماده کردن:/
_محمد
+هوم
_نکن
+...
_میمونم نکن
+....
_به خدا خوب شدم
+.....
اماده کرد زل زد بهم گفت برگرد
گفتم خوب شدم دیگه:/
+مهدیه به اندازه کافی امروز جنگ اعصاب داشتیم خب ؟
_دیدم اعصاب نداره برگشتم لباسمو داد پایین سمت راست و پنبه کشید
سردی پنبه باعث شد بلرزم :( بعد چند ثانیع سوزنو تو پام حس میکردم قشنگ یک سوزش مسخره ای داشت
_آخ محمد میسوزه
+......
_درش بیارررررر
+هییس صدات رفت بیرون
_تو رو خدا محمد
+تموم شد
بعد رفت اون طرف تخت دوباره همون حس مزخرف خیلی میسوخت دلم میخواست جیغ بکشم صدای هق هق گریم کل اتاق و گرفته بود
_تو رو خدا
+مهدیه هییس تموم شد هلاک کردی خودت و
انگار نه انگار درش اورده بود هنوزم درد داشت
رفت بیرون با کیسه اب گرم برگشت یک حوله گذاشت رو ام کیسه رو گذاشت روش
هنوزم هق هق میکردم نه به خاطر درد نمی دونم کلا اون روز حساس شده بودم
محمدم کنارم دراز کشیده بود هیچی نمی گفت
بعد چند دقیقه
+مهدیه
_ها
+ها نه بله :/ گریه نکن دیگه زشت میشی:/
_خیلی بی شعوری خییییلی
+به زنم رفتم😂
اون شب دردم آروم تر شد ولی دوباره چند روز بعدش همون درد مزخرف
رفتیم آزمایش دادم فهمیدم عفونتِ تا اون خوب شه پدر خودمو محمد و دراوردم🤦‍♀️😂

ببخشید دیگه اولین خاطره بود
اگر پسندید بازم میزارم❤
دوستان همون بعد از ظهر دوست محمد که مکانیکی داره ماشین و اورد و جلوی خونه

خاطره رستا جان‌

به نام خداوند بخشنده مهربان💚کزو ماندگار،این زمین وزمان
که با نام او راست گشت آسمان💚که با عشق او شد جهان ،بیکران
به نام جهان بخش پاک آفرین💚به راهش بود،مردم راستین
سلام خدمت همگی🖐🏻
من یه بار خاطره گذاشتم ولی چون یک ماه پیش بوده😂دوباره یه معرفی میکنم
من رستا هستم 15 ساله از مشهد رشته تجربی میخونم پایه11 (ببخشید من سری پیش تو خاطره نگفتم جهشی خوندم و به همین دلیل یکی از دوستان تعجب کرده بود من از همینجا روی تخت خواب(خب دروغ بگم؟ رو تخت خوابم دیگه😂) عذر خواهی میکنم.من ابتدایی کلا جهشی خودن و 10 سالگی وارد راهنمایی شدم بعدشم به دلایلی دیگه نشد جهشی بخونم)
تو یه خانواده 5 نفره زندگی میکنم اعضای خانواده ما:بابا🧔🏻مامان🧕🏻داداش رضا(25ساله)💁🏻‍♂️داداش سهراب(20ساله)💁🏻‍♂️و من (رستا) بابا پزشک و داداش رضا هم پزشکن...
خب خیلی صحبت کردم بریم برای خاطره😁
من اون موقع 11 سالم بود. همینجا بگم که دقیق یادم نمیاد و از روی دفتر خاطراتم بیشترشو مینویسم...

روز پنج شنبه بود🌞... از خواب که بیدار شدم بعد خوردن صبحانه دختر داییم🥰 (من دوتا دایی دارم) زنگ زد که میخواد با مامانش اینا برن پیاده روی👣 و اگه دوست دارم منم برم... منم پرسیدم کیا هستن که گفت:
(خودش«مهدا»👱🏻‍♀️ با خواهرش «مهدیه»👩🏻‍🦱 و مامانش) منم دیدم کاری ندارم قبول کردم. و از مامانم اجازه گرفتم (تو اینجور موارد از من به شما نصیحت فکر خود شیرینی به سرتون نزنه از داداشا یا باباتون اجازه بگیرین هااااا فقط مامانا😁😂)
حاضر شدم و رفتیم و حسابی راه رفتیم و کلی خوش گذشت... (من همینجوری کمبود وزن دارم بعد یه عالمه هم راه رفتم😑دیگه حسابی خسته شدم... چادرم داشتم و حسابی گرمم شده بود تا رسیدیم خونه ظهر شده بود...)
منم مستقیم رفتم حمام و یه دوش آب سرد😍(مدیونید اگه فکر کنید موهام خشک نکردم😁)
بعد از اونم یه دفعه به سرم زد که آب سرد بخورم... اما همینکه در فریزر باز کردم و کشو کشیدم بیرون چشمم خورد به بستنی هااااا و آلاسکا ها😋(فکر نکنید در مقابل التماساشون مقاومت کردم...خیلی دل رحمم😊)
همینکه دستم بردم بستنی بردارم دیدم یه کاغذ اونجاست😑
روش نوشته بود...
(خدا کنه چشت بهشون نیفته،ولی اگه افتاد وای به حالت بخوری... از پیاده روی اومدی صد در صدم رفتی حموم... سرما بخوری خودت میدونی و بابات به من ربطی نداره...)ببببببله درست حدس زدید😁مامان بود😂(قربون نگرانیاش❤️)
و از آنجایی که من خیلییی حرف گوش کنم نه یکی بلکه دوتا (یه بستنی با یه آلاسکا) خوردم😋
بعدشم رفتم رو تخت خوابم و 😴...
چند ساعت بعد حس کردم یکی داره تکونم میده...
+ببببله؟؟؟
_پاشو... تو چقدر درس میخونی.. خسته نشی یه وقت...(داداش رضا بود😑)
+باشه داداش میخونم (چشام هنوز بسته بود)
_مگه شنبه امتحان نداری؟... خودت میدونی فقط کم بشی...
+چشم پاشدم... (پشت سرش چشام باز کردم)
اونم از اتاق رفت بیرون💥
میخواستم پاشم که حس کردم یکم بدنم درد میکنه😵.. و یکم که دقت کردم سرم هم درد میکرد🥴...یکمم گلوم درد میکرد ولی خیلییییی کم... ولی باید درس میخوندم
پاشدم یه دور ادبیات(هشتم بودم اونموقع) خوندم📚که هیچی ازش نفهمیدم و دوباره خوندم که متوجه شدم الحمدالله 🤲🏻(نابغه کی بودم من؟😐) بماند که چقدر اذیت شدم و سر دردم بدتر شد... 🤒
تقریبا یکی دو ساعت دراز کشیدم که صدای در خونه اومد و صدای مامان، فهمیدم بابا... با اینکه کسل بودم و حال و حوصله نداشتم تصمیم گرفتم برای اینکه نفهمن برم به پیشواز بابا😊
+سلام بابای گلم... 🥰
_سلام بابا جون بیا بغلم ببینمت من😍
اصلا من بابام میبینم انرژی💪🏻 میگیرم... با سرعت چیتا خودم رسوندم بهش پریدم بغلش...
خلاصه که... بعد از احوال پرسی های بسیااااار برگشتم تو اتاق و به بهانه درس برای شامم نرفتم...
رو تخت دراز کشیده بودم که مامان بدون در زدن وارد شد... (مامان من عادت داره😂مثلا دبیر مملکت ها ولی در نمیزنه😂😂😂)
به سختی پاشدم نشستم
+مامان شما چرا در نمیزنی؟ 🤔
_ اتاق دخترم... در زدن نمیخواد دیگه😑
(واااا مادر من چه ربطی داشت؟ 😐)
_حالا تو بگو چقدر درس خوندی؟... اصلا کتابت کو؟... مگه نگفتی درس داری؟🧐
من متاسفانه یا خوشبختانه کلا نمیتونم دروغ بگم🤦🏻‍♀️
با بسی بغض گفتم:مامانی حالم بده! سرم و گوشم و بدنم درد میکنه...
مامان خونسرد گفت _بله بایدم بکنه... بدنت که بخاطر اون دوش ٱب سرد... گلو و سرتم احتمالا اون بستنی و آلاسکایی که خوردی😏
(من در عجبم از این علم غیب مامانا😂)
من با بسی پشیمانی
+ببخشید... حالا نمیشه یه کاری کنید من حالم خوب بشه بابا هم نفهمه؟ 😔
در یک لحظه مامان تغییر نقش داد و بغلم کرد گفت
_ پاشو بریم به بابا بگو تا دارو بده زود خوب شی... پاشو مامان جون😘
_نه مامانی...
خلاصه کلی باهاش صحبت کردم که کلافه شد گفت هر کار دوست داری بکن... 😔
گذشت تا فردا صبحش🌞
وضعیت گلو و سرم بدتر شده بود بدنمم هنوز درد میکرد...😔 رو

ز جمعم کامل خراب شد... نه تونستم کار مفیدی بکنم نه درست و حسابی چیزی بخورم😔...
تا بعد از ظهر همش تو تخت خواب بودم که خوابم برد... نمیدونم چقدر گذشت که با حس خنکی رو پیشونیم بیدار شدم😷...
چشام باز کردم دیدم بابا...
با صدای گرفته گفتم
+سلام بابایی🤒
_سلام بابا جون..
+بابا چقدر سردی...😵
_نه بابا من سرد نیستم تو داغی..
+حالا چیکار کنم بابایی؟ 🥺
نمیدونم یه دفعه کیفش عین این جادوگرها در آورد گفت
_الان بابای قهرمان معاینات میکنه و نجاتت میده😎
منم با فن چشای گربه شرک(گربه شرک بود دیگه نه؟)
+میشه بابای قهرمانم آمپول💉 نده؟
یه دفعه جدی شد
_بستگی داره به حال خودت... پاشو بشین معاینت کنم...
+بابااااا؟ 😟
دیگه کم کم داشت عصبی میشد
_ پاشو دیگه😡
منم مظلووووم
+چشم🥺
نشستم معاینه بابا که تموم شد حسابی اخم کرده بود....
دفترچمو برداشت میخواست نسخه بنویسه که دستشو گرفتم
+باباییییی میشه آمپول ننویسی؟ 😢
محکم و جدی گفت
_نهههه😠
منم ترسیدم دستش ول کردم... 🥺
همونطور نشسته خودم کشیدم آخر تخت و به دیوار تکیه دادم و تو خودم جمع شدم... (بمیرم برا مظلومیتم😭)
بابا هم پاشد و با نسخه رفت بیرون... بعد صدای حرف زدنشون با مامان و داداش رضا میومد بعد داداش رضا رفت نسخه بگیره بابام به یه لیوان شیر🥛 و کیک🍪 اومد تو اتاق...
منم همونطور مظلوم نشسته بودم.. 😔
شیر🥛 و کیک🍪 گذاشت رو تخت روبروم گفت:
_زود تند سریع همش میخوری...
+باباییییی چند تا آمپول نوشتی... 😢
وقتی دید خیلی ترسیدم آروم تر گفت
_شیر و کیکتو بخور
بعدم با دست اشاره کرد به سینی شیر و کیک...
منم یکم از کیک با نصف شیر خوردم.... دیگه نتونستم گذاشتم تو سینی...
_گفتم تا تهشو بخور😡
+بابا نمیتونم....
جدی گفت:
_عیب نداره... بخور دفعه بعدی یادت میمونه که وقتی از پیاده روی میای و میری حموم موهاتو خشک کنی و دوتا دوتا بستنی نخوری...😡
منم ناراحت شدم به هر زوری بود تا تهشو خوردم....
که صدای در اومد و بعدم داداش رضا با یه نایلون پر قرص و شربت و آمپول اومد تو اتاق...💉😭
بابا خیلی جدی سینی برداشت گذاشت رو میز و رو به من گفت:
_دمر بخواب
منم برای آخرین بار تلاشمو کردم
+بابایییییییی🥺
که در مقابلش فقط گفت
_زوووووود
منم دیدم چاره ای نیست دمر خوابیدم ولی آماده نشدم...
که نمیدونم کی مامان اومد داخل اتاق😍...
اومد آروم رو موهامو بوسید و سرم گذاشت رو پاش(عشققققققن مامانااااااا) 😘
داداش سهراب که طبق معمول معلوم نبود کجاست! 🤦🏻‍♀️
داداش رضا پاهامو گرفت...
بابا3تا💉💉💉از آمپول آماده کرد...
اومد خودش لباسمو درس کرد و اولی برداشت و هواگیری کرد و پنبه کشید بعد با لحن مهربونی که انتظارش نداشتم گفت
_رستای بابا نفس عمیق بکشه....
منم تمام سعیمو کردم که نفس عمیق بکشم که نیدل فرو کرد😢
خیلی درد میکرد و منم از همون لحظه که شروع به تزریق کرد گریه میکردم...
وسطاش دیگه گریه به تنهایی کار ساز نبود....
+آخخخخ بابا دردم میاد... مامااان بگو درش بیاره.... آییییییی😭😭😭
که بالاخره بعد از کلی گریه بابا درش آورد.... مامانم تو تمام مدت قربون صدقم میرفت
هنوز میخواستم بگم بعدیو نزنه که اون سمت پنبه کشید و نیدل و فرو کرد 💉
این یکی درد نداشت و خیلی زودم تموم شد... 💉
من با التماس گفتم
_بابا دیگه قول میدم بستنی نخورم... این یکی نزن...😭
بابا آروم خم شد رو موهامو بوسید گفت:یدونه دیگه مونده بابایی تا 3 بشمری تموم...
بعد همون سمت پنبه کشید و فرو کرد... 💉
+آخخخ بابااااا... داداشییی تو یه چیزی بگو.... مامان بگو درش بیاره... آآآآخخخخ😭
و خلاصه با التماس و گریه و زاری من اینم تموم شد....
حالا بعدشم ناز کشیدنا و ناز کردن‌های پدر دختری بود😂
فرداشم دوباره دوتا آمپول زدم که بخوام بگم دیگه خیلیییی خسته میشید... و مدرسه هم نرفتم(امتحان فارسی دادم هااا، پس فرداش دادم😂)

پ.ن۱:اگه خاطرم خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشید🙏🏻
پ.ن۲:لطفا برای منم دعا کنید معدلم خوب بشه😅
پ.ن۳: با چنان عشقی زندگی کن، که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند. (پائولو کوئلیو)
پ.ن۴:و در آخر خاطره هم یه دعا بکنم... 🤲🏻
خدایا #اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ❤️
همیشه شاد و موفق باشید منتظر نظراتتون هستم😊

خاطره درسا جان

جاریم خونمون بود هردومون کلاس انلاین داشتیم من لپ تاپم مشکل داشت... گذاشته بودم برای تعمیر ... کلاسام رو با گوشی همراهم انلاین شدم و تقریبا به زیر ۱۰٪ رسید اونم چراغ قوه شو‌ روشن کردیم که از پله ها بریم پایین برادر شوهرم به جاریم زنگ زد گفت من دارم میرم باشگاه گفتم ساناز بپرس علی هم همراهشه ؟ گفت علی پیش تو نیست ؟؟ گفت نه خونه مامانه... گفتم پس ساناز بریم اونجا چون علی کلید نداره ریموته برقم که نیست مام بیکاریم خونه بریم خونه مادرشوهرم ۴ طبقه رو با دو رفتیم که گوشی خاموش نشه بمونیم توی راه پله ها ...
از خونه ما تا خونه اونا ۱ ساعت بود پیاده ، که هوا چون باد خنکی داشت پیاده رفتیم ...
با خیال خوش و آروم آروم پیاده روی کردیم وسط را دوتا بستنی خریدیم خوردیم که چسبید ..
رسیدیم خونه‌زنگ و جاریم زد و وارد که شدیم روی پله ها پدر شوهرم داد زد شماها چرا گوشی تون خاموشه ؟ یکه خوردم گفتم برق قطع شد مام کلاس داشتیم و...‌..
گفت خیله خب حالا
رفتیم بالا مادرشوهرم داد زد ساناز جان ( جاریم) ، درسا هم با تو ؟؟ منم گفتم آره مادرجون منم هستم گفت اها اخه محسن اینجا بود هرچقدر بهت زنگ زد گفت خاموشه اونم نگران بود اعصابش خورد شد رفت خونه گفتم خب من برای اینکه اون اینجا بود اومدم که
تا ما رسیدیم اونجا برق اومد گوشیمو زدم‌به شارژ ۲۴ تماس بی پاسخ از علی داشتم که گفتمم واااای چه خبره اخه به‌مامانم زنگ زده بود خبر دارش کرده بود که از اونم میس کال داشتم ....
بعد چند دقیقه اومد انگار پدرشوهرم بهش خبر داده بود من اونجام ... عصبی بود خیلی گغت تو کجاااا بودی چرا گوشی تو جواب ندادی گفتم وا یعنی چی چرا اینحوری میکنی تو من گوشیم خاموش شد برق نداشت بعدم پیاده با سانازاومدیم اینجا چون سیاوش( برادر شوهرم ) گفت اینجایی ... داد و‌بیدار مون بالا رفت الکی گیر داد چرا بهم پیام ندادی گوشیم داره خاموش میشه نگرانم نشی و... عصبی شدم گفتم تو به من اعتماد نداری مگه ما فقط ۱ ساعت رفتیم پیاده روی خلاصه خیلی جرو بحثمون بالا رفتتت که ساناز و مادرشوهرم مارو اروم کردن .. پدرشوهرم پارکینگ بود اومد خونه رو به من گفت چیشده چرا انقد داد میزنی تو مقصری دو قورت و نیمت هم باقیه ؟؟؟ خجالت نمیکشی ؟؟؟ رفتی بیرون خبر ندادی گوشیت خاموش بازم داد و بیدار میکنی همه اینارم با داااااد و دعوا گفت منم بغصم گرفت گریه کردم تابدتر روانیم کردن با مکالمه شون که گفتم برووو بیرون توروخدا برو از خونه زد بیرون رفت پیش خانوادش منم زاااار زدم تا ۹ونیم شب سر درد داشت میکشت منو انقد درد داشتم که از یخچال ۳ تا مسکن اوردم باهم خوردم اروم شه
ساناز پشت سر هم پیام میداد میگفت مدیونی خودتو یه ذره ناراحت کنی ... کلی باهام حرف زد گفت من جریان و به سیاوش گفتم زنگ زده علی رو شسته گذاشته کنار .... بعد دوساعت اومد خونه اومد سراغم گفت غذا چی میخوری؟ جواب ندادم گفت باتوام رفتم سراغ یخچال ی قرص دیگه بخورم منو کشید کنار گفت مگه نمیشنوی گفتم نه قرص و‌دستم دید گفت این شکلاته؟؟؟؟ گفتم برو گمشو کنار به تو مربوط نیست گفت چیشده دوباره سر درد داری؟؟؟؟ گفتم دوباره حرفامو تکرار کنم بی عرضه ؟؟ قرصارو گرفت ازم گفت برو منم دوبارع نگرفتم ازش رفتم تو اتاق مطالعه درو نبستم باز نیاد بکوبه باز کن .....
خوابیدم نمیدونم چه مقدار ...
بیدار شدم حالم اوکی نبود تهوع داشتم
رفتم تو هال داشت نماز میخوند یهو سرم گیج رفتم با کمر خوردم به میز جلو مبل اشکم در اومد
نتونستم پاشم همونطور مونده بودم از درد که نمازش تموم شد اومد سراغم گفت چیکااااار کردی تو گفتم ب من دست نزن دست زد به کمرم بلندم کنه جیغم در اومد دوبار عوق زدم که خداروشکر چیزی بالا نیومد اونم چیزی نگفت منو برد‌تو اتاق خواب گذاشت رو‌تخت رفت بیرون اشکای گرم صورتمو خیس کرده بود که‌اومد تو اتاق وسایلاش دستش بود گفتم دستت به من نمیزنی گفتم حرف نزن بذار ببینم چته گفتم مگه نگفتی بمیر منم میخوام بمیرم گفت حرف مفت نزن نذاری معاینه کنم میریم بیمارستان پس سختش نکن گفتم من نخوام توی بی عرضه سیب زمینی رو ببینم کیو‌ببینم توجه نکرد دستامو گرفت فشار خون و وصل کرد نبض و ... منم هیچی نگفتم‌گریه میکردم اروم گفت تا کی می خوای ادامه بدی بسه دیگه سر درد نداری؟؟؟ چون من خیلی زود سر درد میشم بعد از کرونا همچنان همراهمه جواب ندادم گفت درسا دعوا رو بذار کنار بعدا حسابی از خجالتش در میاییم جواب‌منو بده ... گفتم دارم ... که دست زد ب پهلوم که به پشتم بود تقریبا گفتم نکن دررررد داره گفت میخوام ببینم چیشده گفتم چرا ولم نمیکنی ب درد خودم بمیرم هااا مگه همینو نمی خواستی تو گفت درسا میبندی دهنتو یا ببندمش اروم منو برم‌گردوند تا ببینه چیشده پشتم که حس تهوع کردم و سریع بلند شدم تا برسم سرویس دهنم تلخ شد گفتم به تو چه ها به تو چه مگه اصلا برای تو مهمه؟؟؟ تو بی رحم تر و‌بی انصاف تر از این حرفایی.... گفت هرچی میخوای بگو الان وقتش ن

یست توضیح بدم... بعدا مفصل صحبت میکنیم... گفتم همین الان همین الان بگو گناه من چی بود ؟؟؟ گفت درسا تورو به هرچی میپرستی ساکت باش بذار بزنم اینارو من مقصرم من احمق مقصرم که نگرانت شدم من مقصرم که برام مهمی که اونهمه بهت زنگ زدم ترسیدم اتفاقی افتاده باشه .... بابا اشتباه کرد دخالت کرد ولی چی بگم بهش ها؟
بعدم سریع برم گردوند پنبه کشید امپول و فرو کرد منم هیچوقت سفت نمیکنم فقط گریه میکردم و دستاشو فشااار میدادم که کشید بیرون گفت اروم باش چیزی نیست که الان بهتر میشی دومی رم زد ولی سر سومی خواستم دستشو‌بکشم که کنترل کرد دستامو گفت من بمیرم که این بلا سرت اومد خداا منو ببخشه اونم کشید بیرون بوسم کرد و...
رفت اشغالارو بندازه که رفتم تو اتاق درم قفل کردم همونجا خوابم برد .... چند روز بعدشم حالم بد شد که به زور دوتا دیگه زدم ‌.. علی خیلی بعد اون معذرت خواست ولی
هنوز رفتارخودش و خانوادش تو کتم نمیره
و هنوز نمیتونم ببخشمش
هنوز ۱ماه و چند روزه خانه دار شدیم و‌این اتفاق...
علی پزشک اطفال منم ترم ۳ پرستاری ام ...

زندگی تون به کام‌.