خاطره سوگند جان
صبح ساعت 8/5 بود که بیدار شدم کلی فکر کردم که کدوم خاطرمو بنویسم که داخلش آمپول خوردن من باشه ولی چون تو بچگی آمپول زیاد زدم و زیاد یادم نمیاد و دلم هم نمیاد از مامانم بپرسم (یه جورایی خجالت میکشم از مامانم بپرسم چون بچگی من تقریبا تو بیمارستان و مطب و تزریقات اینا گذشته و کلا به خانواده اذیت کردم ) و اینکه دلیل مریض بودن من تو بچگی اینه که خیلی عجله داشتم بیام به این دنیا و تو 8 ماهگی به دنیا اومدم😊😉
اوه اوه یادم رفت سلام و احوال پرسی کنم🥺🙊
سلام سلام🍃💕
خوبین دوست جونیا🥰❤️
🍃من سوگندم🍃17ساله🍃رشته انسانی🍃یازدهم هستم ولی از دست تاریخ موهام سفید شده😂🍃اهل گیلانم🍃یه آبجی خوشمزه و بازیگوش دارم😋🤤🍃4ساله🍃یه داداش دارم که تمام عمرمه🍃امیررضا و مشهور به اسم امیر یعنی فامیلا نمیدونن اسم داداشم امیررصاست☺️🍃13ساله🍃یه مادر دارم که خانه دار هست😘😍☺️🥰🍃و یه پدر دارم که شغلش آزاده😍😘🥰 🍃خانوادم زندگیمن💕💋
خب حالا خاطره،خاطره ای که میخوام بگم مال حمله تشنجم تو ایام ماه محرمه و آمپول توش نداره ولی دلم میخواد بفرستم کانال تا کسایی که از خاطرم خوششون میاد حض کنن
و اما خاطره: (من قبلا گفتم که تا نه سالگی زیر نظر پزشک تشنج یا به اصطلاح پزشکی صرع بودم و الان هیچ مشکلی ندارم و به قولی الان پاک پاکم 😂انگار معتاد بودمم😂😂)
ما تو خونه پدریم زندگی میکردیم قبلا و اون محل کل همسایه ها فامیلمونن (البته یه سری هام غریبه ان)
ولی یکی از دوستای بابام تو محل پدری زندگی میکرد قبلا که به قولی باهم رفیق جینگ بودیم
یه روز عاشورایی بود و قرار شد عموها،عمه ها،و خلاصه همه اقوام بریم مسجد و بابا بزرگم و خانواده هرکس یه چیزایی برده بودن که برای روز عاشورا احسان بکنن و به بی بضاعت و نیازمندا بدن از خونه تا مسجد تقریبا شاید پیاده چهار پنج دقیقه راه باشه مامان اینا لباس منو بهم پوشید منم با دخترعموهام که بزرگتر بودن راهی مسجد شدم بعد چند دقیقه مامان با یکم وسایل اومد مستقیما رفت سمت آشپز خونه مسجد که با خانومای هیات امنا وسایل های لازم و آماده کنه
خلاصه که منم دست در دست دختر عموها رفتیم داخل مسجد منم داشتم با زنجیر و پرچم های یا ابوالفضل و یا حسین و ... بازی میکردم که حوصلم سر رفت رفتم پیش مامانم یکم پیشش موندم یکم سرگرم شدم و بازم دیدم نه همسن خودم پیدا نمیشه تو مسجد کلی هم حوصلم سر رفته بود و کلافه بودم عمو ایمان (دوست بابا) تا دید کلافم رفت یه موتور تو حیاط مسجد بود اونو برداشت گفت من سوگندم و ببرم دور دور تا حوصلش سر نره (خیلی دوست دارم عمو ایمان❤️😍) دیگه باهم رفتیم دریا که نزدیک خونمون بود یکم رفتم با شنا بازی کردم یکم آب بازی و یکم تاب و اینا خلاصه گفتم عمو جون بریم پیش مامانم عمو ایمان گفت چشم بریم دخترمو ببرم پیش مامانی تا دیگه خستگیش دربره رفتیم رسیدیم مسجد دیدم مامان نیست از اون خانوم ها پرسیدم مامانم کو گفتن رفت خونه خلاصه منم پا شدم پای پیاده رفتم خونه (بین راه مزرعه و خونه ما کلا مزرعه برنج هستش و یه رودخونه بزرگ داره که همیشه داخلش از اون ماهی ریزا هست) تو راه داشتم میرفتم یه چوب برداشتم و اون چوب با دستم گرفتم و تهشو انداختم تو آب که مثلا دارم بازی میکنم
خلاصه اینکه حمله بهم دست داد و فقط یه لحظه برگشتم پشت سرم نگاه کردم که دیدم فرشته نجاتم عمو ایمان داره میاد منم خب بچه بودم اصلا نمیدونستم چیکار کنم صدا زدم عمو میخوام مریض شم بیا پیشم با گریه و داد بلند
بیچاره عمو بدو اومد سمتم دید که حمله میخواد بهم دست بده سوئیچ ماشین و از جیبش درآورد و منو خابوند رو پاهاش و دستامو گرفت و دیگه هیچی یادم نبود یهو بلند شدم دیدم تو بغل بابامم و خداروشکر عموم که بهورزه بالا سرم بود منم تو اون همه جمعیت خوف کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم یهویی داد زدم بابایی من م ی ت ر س م عموم یه سیلی زد تو صورتم و گفت ببخشید بخاطر اینکه هوشیار شی زدم و بهم آب دادن و دیگه خوب شدم
و خلاصه اون روز رو برای خانواده زهرمار کردم و یجای خوبش این بود که مامانم اونجا نبود ولی اگه اونجا بود واویلا میصبیتا رسما
آها موقعی که بهوش اومدم و حمله رو رد کرده بودم از عمو ایمان پرسیدم چی شد من اصلا یادم نمیاد
گفتش هیچی چون میدونستم تو تشنج داری منم راه کارش رو بلد بودم تو رو خابوندم رو زمین دستتو گرفتم و از دهنت کف اومد و بعدش یه چیز سفت پیدا کردم از تو جیبم گذاشتم بین دندونات تا دهنت قفل نشه که اگه قفل بشه مصیبت میشد
من هنوزم نمیدونم اگه دهنم قفل میشد چه بلائی سرم میومد
و اینکه مامانم میگه چهار بار یا پنج بار این حمله بهت دست داده و موقعی هم که دست داده پیش کسایی بوده که میدونستن چیکار کنن
اون روز مامانم وقتی شنید این مشکل برام پیش اومد کلا تو بغلش بودم و گریه میکرد مامانی ام و میگفت ببخشید از دخترکوچولوم دور موندم و بعد عاشورا رفتم پیش دکترم و بهم گفت که از تعدادی که قرص دیازپام میخورم نمیدونم چندتا کم کن و رفته رفته قرصام کم شد و خوب شدم😍🥰💪🏻
ببخشید طولانی شد و چشمای نازتون خسته شد 😒💕💕
زیاد بلد نیستم حرف علمی بزنم
ولی بگم هیچی تو زندگی مهم تر از توکل به بالایی نیست
درسته بعضی اوقات کم میاریم،از دنیا و زندگی و همه چیز مینالیم
،درسته زندگی تلخی و شیرینی داره ولی باید امیدمون و تقویت کنیم
و همیشه حتی اگه خودمون حال دلمون خوب نیست به کسایی که نیاز به آرامش دارن آرامش بدیم و با لطافت باهاش برخورد کنیم
من تو خونه مثل برج زهرمارم و طرف مقابلم که داداشم ، آبجی یا مامانم باشن و با حرفای تندم میرنجونم ولی بیرون که میرم یکی و میبینم که نیاز به حرفای آرام بخش هست تا توانایی خودم باهاش حرف میزنم و ارومش میکنم
من کلا خجالت میکشم محبتم و نسبت به خانوادم ابراز کنم و نمیدونم چرا شاید برای شماها خنده دار باشه ولی اصلا از اون موقع که به سن تکلیف رسیدم بغل نکردم و بوسش نکردم نمیدونم چرا خجالت میکشم نمیدونم کسی مث من هست یا نه🤕🤕
همه تو زندگیاشون پستی و بلندی هایی دارن ولی خودت باید انتخاب کنی که چطوری ازشون بگذری 🙂
من دیگه زیادی حرف زدم فک کنم که دیگه از حرفام خسته شدین
تا خاطره بعدی شما رو به اون بالایی میسپارم 💕🥰
کلی هم دوستون دارم❤️😍
🍃یا حق🍃
🍃دختری از دیار گیلان🍃