مدیریت وب
دوستای گلم
همتون میدونین این وبلاگ برای خاطرات مربوط به پرستاری پزشکی امپولی و شبیه ایناست تا بتونیم این قضیه ترسناکو یکم برای خودمون به فانتزی تبدیل کنیم یا یه جور دیگه نگاش کنیم
پس لطف کنین خاطراتی که میفرستی از هدف وبلاگ و کانال دور نشه و مسایل حاشیه ای و مخصوصا نا امید کننده و مرگ زیاد وارد مباحثمون نشه.اگه فرستادین و آپ نشد از ما گله نکنین .در ضمن روزهایی ک خاطره اپ نمیشه بخاطر نبودن خاطره هست ک آپ نمیشه  .دوستانی ک خاطراتشون آپ نشده بخاطر اینه ک نصفه و ناقصند .لطف کنن پیگیر خاطرهاشون باشن تا کامل بشن تا آپ کنیم 

دوستتون داریم

----------------------------------------  خیلی خیلی خیلی مهم-----------------------------

اونایی که مدیرای وبلاگ مشکل درست میکنن و توهین میکنن بدونن هیشکی باهاشون موافق نیست . همه کسایی که طرفدار واقعی وب هستن زحمات ادمین ها رو میبینن و دوستشون دارین . اگه با وبلاگمون مشکل دارن یا دوست ندارین جو آروم اینجا رو ببینین تشریف ببرین همونجایی که دوستش دارین . بذارین اینجا با طرفدارای دوست داشتنی و همیشگیش که ما مدیونشون هستیم باقی بمونیم . . از همه دوستان میخوام بهمون کمک کنن مثل همیشه آروم و بی حاشیه کارمونو انجام بدیم.

افراد حاشیه دار و.... لطفا اینجا کامنت نذارن . مجبوریم کوچیکترین نظر و کامنت احساسی ، ناراحت کننده و متشنج کننده رو حذف کنیم . یکم صبرو باشین تا مشکل درست نشه .

البته فعلا کانالمون مرتب به روز میشه اما سعی میکنیم اینجا رو هم بزودی به روز کنیم

یا حق - کوچیک همه شما امید

دوستان خوبم

--------------------------------------  چند نکته مهم ----------------------------

لطفا وقتی نظر میفرستین تا اپ بشه لطفا بصورت خصوصی نفرستین چون امکان تائیدش وجود نداره

------------------------------------------------------------------------------------------

سلام خدمت همه دوستای گلمون. از همتون بخاطر همراهی همیشگیتون ممنونیم هم از خواننده های وبلاگ و کانال . هم اونایی که توی وبلاگ برامون نظر میذارن و هم نویسندگان خاطرات . امیدواریم همیشه همراهمون باشین و ما را دلگرم کنین . فقط برای اینکه این همراهی و دلگرمی پایدار بمونه خواهش میکنیم در نظراتی که برای خاطرات مینویسین رعایت انصافو بکنین و خودتونو بجای نویسنده خاطره بذارین تا باعث رنجش کسی نشیم همچنین دوستایی که خاطره میذارن لطف کنن اگه ممکنه در آینده خاطره ای که می نویسن رو با اسم مستعار برامون بفرستن و بعدا به ما فشار نیارن تا خاطراتشونو حذف کنیم چون این کار برای ما خیلی سخته و اعتراض بقیه دوستان را بهمراه داره. ممنون میشیم دیگه نظرات تند و آتشین برامون نفرستین همچنین درخواست پاک شدن خاطره نکنین. یک موضوع دیگه خیلی خیلی مهمه اینه که لطفا توی نظراتتون فقط درباره مباحث وبلاگ صحبت کنین نه موضوعاتی که ممکنه سوء تفاهم ایجاد کنه یا وبلاگو از مسیرش منحرف کنه. آقایون دکترایی که برامون خاطره مینویسن و خیلی هم محبوب شماها هستن مطمئنا خیلی مشغله فکری و ذهنی دارن لطفا موقعیت اونا رو هم در نظر بگیرین. از تک تک شما دوستامون ممنونیم

کانال تلگرام

خبر جدید :

 

کانال وبلاگمون توی تلگرام راه افتاده خوشحال میشیم سر بزنین

@khatereh_ampoooli

یا

https://t.me/khatereh_ampoooli

میتونین خاطرات و نظرات و درخواست عضویت توی گروه رو هم همونجا به ایدی مدیر اعلام کنین

***** برای نوشتن خاطرات یا باید خاطراتتونو در قسمت نظرات اعلام کنید یا توی کانال به آیدی مدیر بفرستین

از همه دوستایی که برامون خاطره طولانی میفرستن خواهش میکنم حتما برای نوشته هاتون شماره گذاری کنین تا ترتیب خاطره برای ما دقیقا مشخص باشه و مشکلی پیش نیاد. با سپاس

 

خاطره آتنا جان

سلام به همگی

چطورید؟

آتنا هستم قبلا خاطره گذاشتم

این خاطره مربوطه به تعطیلات نوروز

دو سه روزی از تعطیلات نوروز گذشته بود که تصمیم گرفتیم با خانواده مادریم بریم به روستا دیدن پدر و مادر بزرگم

پدر و مادرم گفتن که ما چندروز زودتر میریم که تو کارهای خونه تکونی به مادرجون کمک کنن و چون امیر شیفت بود گفت من نمی تونم الان بیام من و آرادم هم گفتیم با امیر می‌ یاییم مامان و بابا صبح زود حرکت کردن و فقط من و دوتاداداشا موندیم خونه امیر شیفت عصر بود رفت بیمارستان منم قرار شد با یکی از دوستام بریم کتاب فروشی زنگ زدم که از مامان و بابا اجازه بگیرم که در دسترس نبودن رفتم به آراد گفتم گفت به امیر بگو ببین چی میگه

زنگ زدم امیرم قطع کرد چندمین بعد دوباره زنگ زد

من: الو داداش

امیر: جانم آتنا چی میخوای

من: میگما اشکال نداره با نسترن ( دوستم) بریم کتاب فروشی

امیر: برو عزیزم بگو آراد برسونتت خیلی هم مواظب خودت باش

من: چشم مرسی داداش😍

امیر: فداتشم خدافظ

دیگه کتاب هایی که میخواستم بخرم رو تو گوشیم نوشتم که فراموش نکنم قرار شد ساعت ۴ و نیم بریم رفتم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباسمو پوشیدم رفتم آرادو صدا زدم

من: آراد

آراد: هم

من: تروخدا بیا منو برسون

آراد: خودت برو

من: امیر گفت تو برسونیم

آراد: امیر غلط کرد😐 مگه من آژانس شخصی توام

من: بیا دیگه نق نرن

آراد: عجب گیری کردیما😤 وایسا آماده شم

اومد رفتیم پایان رفت سمت موتور

من: با موتور میخوای منو برسونی؟

آراد: تو وسیله نقلیه ی دیگه‌ای جز موتور می بینی

من: من با موتور نمیام موهام خراب میشه

آراد: آخه من ماشین دارم که تو با موتور نمیای

من: ای خدا من فکر کردم امیر ماشینشو گذاشت

آراد: الان که نزاشت اگه نمیای زنگ بزنم اسنپ بیاد تورو ورداره

من: نه میام امیر عصبانی میشه

اراد: پس بپر بالا

من: آراد آروم برون

آراد: باش

منو رسوند به مقصد ازش تشکر کردم

آراد: کارت داری

من: آره دستت درد نکنه تموم شد زنگ میزنم بیا دنبالم

آراد: دیگه پرو نشو آتنا بگو امیر بیاد

من: امیر شیفت

اراد: به من ربطی نداره یه کاریش بکن

من: باشه حالا خدافظ

آراد رفت رفتم پیش‌ دوستم تو کتاب فروشی‌

چرخیدیم چندتا کتاب خریدیم خیلی گشنمون بود رفتیم ساندویچ خوردیم که گوشیم زنگ خورد امیر بود

من: جونم داداش

امیر: سلام خوبی کجایی؟

من: سلام بیرونم هنوز

امیر: باشه آتنا سریع برو خونه تا هوا تاریک نشده

من: باشه داداش آراد گفت نمیاد دنبالم

امیر: بهش زنگ میزنم میاد

که نسترن گفت آتنا من داداشم میاد تورو هم میرسونیم

به امیر گفتم گفت اگه زحمتشون نمیشه باهاشون بیا اوکی دادم و قطع کردم نسترن زنگ زد به داداشش که بیاد دنبالمون اومد سوار شدیم تو مسیر حال امیرو پرسیدن( دوست امیر) دیگه منو رسوندنو کلی تشکر کردم و پیاده شدم

رفتم تو سلام کردم کسی جواب نداد رفتم تو اتاق آراد خواب بود لباسمو عوض کردم تا امیر اومد غذارو گرم کردم امیر رفت آرادو بیدار کرد غذارو خوردیم من زیاد نتونستم بخورم معدم میسوخت فکر کنم نوشابه بهم نساخته بود هر دفعه نوشیدنی گاز دار میخورم اینجوری میشم با کمک آراد میزو جمع کردیم و ظرفارو شستیم

امیرم رفتم تو اتاقش استراحت کنه من و آرادم نشستم برای nمین بار ستایشو دیدیم😂

که من حس میکردم گشنمه ولی گشنم نبود یه حالی بودم ضعف کرده بودم ولی چیزی هم نمی تونستم بخورم معده مم درد میکرد احساس می‌کردم هرچی خوردم هضم نشده و رو معده م مونده زیاد اهمیت ندادم ولی هی بی‌حال تر میشدم که دیگه دویدم سمت سرویس هرچی خورده بودم بالا آوردم آراد اومد دنبالم موهامو جمع کرد کمرمو ماساژ میداد بعدش کمکم کرد صورتمو شستم اومدم بیرون

آراد: چرا اینجوری شدی

من: نمیدونم معده م درد میکرد سنگین بود

اراد: چیزی نیست الان بالا آوردی خوب میشی بزار واست یه چایی نبات بیارم با آبلیمو

من: نیار داداش نمیتونم

آراد: یه ذره بخور خوب شی

رفت آورد به زور چند قلوپ خوردم هنوز به معده م نرسیده بود که بازم دویدم سمت سرویس و بالا آوردم ۴ ۵ باری بالا آوردم که دیگه آراد رفت امیرو صدا زد اومد طفلی خواب بود

تبمو چک کرد فشارمو گرفت چندتا سوال پرسید گفت چیزی نیست ویروس رفت از تو دارو ها یه قرص آورد داد بهم که بازم ببخشید بالا آوردم نسخه نوشت داد آراد بره بگیره آراد دارو هارو آورد یه سرم در آورد گارو رو بست داشت دنبال رگ می‌گشت چندبار ضربه زد پنبه رو کشید رو دستم آنژیوکتو وارد کرد که چشمامو بستم و یه آی آروم گفتم چندبار چرخوند و در آورد

امیر: تو رگ نبود تحمل کن یکی دیگه بگیرم

من: وای داداش تروخدا

امیر : ببخشید فشارت پایین رگت پیدا نمیشه

رو اون یکی دستم گشت یه رگ پیدا کرد هونجا زد و فیکسش کرد چندتا آمپولم خالی کرد تو سرم خوابم برد که امیر بیدارم کرد گفت پاشو سرم تو دستم نبود

امیر: برگرد یه آمپول کوچولو هم بزن

من: وای داداش خوب تو سرم میزدی

امیر: ببخشید خانوم دکتر هواسمون نبود😐 برگرد ببینم عضلانی یه

من: امیر تروخدا ول کن نمی خوام درد داره

امیر: برگرد آتنا درد نداره پس فردا میخوایم بریم روستا باید زود خوب شی همرو مریض نکنی واگیر داره

من: خوب میشم خودم با همین سرم خوب میشم

امیر: آتنا اون رومو بالا نیار برگرد

من: آقا نمیخوام مگه زوره

امیر داد زد: آره زوره بیخود میکنی نخوای برگرد ببینم هی هیچی نمیگم

لجم گرفت بود اصلا همکاری نمیکردم رو جام تکون نخوردم که امیر سعی داشت‌ برم گردون اما اجازه نمی دادم که دیگه عصبی شد گوشمو گرفت چرخوند

من: آیایای گوشم اوف ولم کن بیشعور

امیر: بچه بی‌بیتربیتو باید تربیت کرد

من: به بابا میگم

امیر: همین کارو بکن

امیر آرادو صدا زد اومد دستو پامو گرفت یه گوشه کوچولو از شلوارمو داد پایین پنبه کشید سفت کردم

امیر: ببین آتنا داری عصبیم میکنی دیگه یه کاری نکن حالتو بگیرم شل کن وگرن همینجوری میزنم تا فلج شی

شل کردم مثل دارت فرو کرد یه تکون ریز خوردم

امیر: آروم

درد نداشت زیاد فقط کمی سوخت ولی من میخواستم اذیتشون کنم جیغ می کشیدم 😁

امیر: زهرمار ساکت شو آبرومونو بردی پیش درو همسایه

تموم شد کشید بیرون خواستم برگردم ولی آراد ولم نمی‌کرد که تو کسری از ثانیه اون طرف شلوارم اومد پایین و امیر یه امپول دیگه زد😭 نامرد نوروبیون زد بدجور میسوخت و درد داشت

من: آیییی بمیری امیر که اینقد بیشعوری دیگه بهت اعتماد نمیکنم دروغگو

امیر: اشکال نداره یاد میگیری داداشتو اذیت نکنی لج نکنی حرف زشتم دیگه نمیزنی

من: بخدا حالتو میگیرم

امیر: باشه😂

کشید بیرون پنبه گذاشت ماساژ داد

من: دست کثیفتو بهم نزن😭

امیرم داداش هی میخندید من حرصم گرفت پاشدم موهاشو گرفتم کشیدم

امیر: عه عه ول کن

من: نمیکنم

دستمو گاز گرفت ولش کردم😐 منو انداخت زیر بغلش بلندم کرد چرخوند

من: اووو ول کن الان بالا میارم روت ول کن امیرررر دیدم گوش نمیده محکم کوبیدم تو شکمش

که پرتم کرد رو کاناپه😂

بعد امپولو سرم حالم خیلی بهتر شد

اینم از خاطره امیدوارم خوشتون اومده باشه 🤍

پ.ن:فقط دوستان من قبلا گفته بودم اسم خودم وخانواده م مستعار و گذاشتم امیر چون واسم راحت بود وگرنه اسم داداش بزرگم پیمان کوچیکم مهران و دیگه ببخشید خدا قسمت کرد پیمان پزشکی قبول شد خودش دندون میخواست ولی قبول نشد رفت پزشکی مهرانم که همیشه علاقه داشت به پیراپزشکی ها ولی من کلا به هیچ کدوم علاقه ندارم و رفتم انسانی

پ.ن: درسته بچه آخرم ولی اصلا لوس نیستم داداشام اذیتم میکردن میخواستم تلافی کنم فقط

پ.ن: و چیزی که ندیدن دلیل بر وجود نداشتنش نیست🙌

پ.ن: ممنون از تموم عزیزانی که لطف داشتن بهم 🧡

اگه دوست داشتید بگید بازم خاطره بزارم منتظر نظراتتون هستم

بدرود🪴

خاطره رایان جان

سلام بچه های کانال اسم من رایانه. همیشه از بچگی با آمپول مشکل داشتم. شاید بخاطر اون قصه‌هایی که از بچه‌ها می‌شنیدم که آمپول چقدر درد داره همیشه می‌ترسیدم. یه شب وقتی که دکتر بهم گفت باید آمپول بزنم قلبم داشت از دهنم می‌اومد بیرون.

مامان همیشه می‌گفت رایان نترس دردش خیلی کمه. تو قوی‌تری اما نمی‌تونستم حرف‌هاش رو باور کنم. هر بار که می‌رفتم پیش دکتر از قبل استرس داشتم و احساس می‌کردم شاید این بار دیگه آمپول بده و دردم بیاد.

اون شب یه شب سرد پاییزی بود. دکتر بهم گفت باید آمپول بزنم چون عفونت داشتم که باید درمان می‌شد. وارد اتاق شدم و در حالی که دلم خیلی می‌لرزید مامان گفت بی‌خیال باش می‌دونی که این فقط یه لحظه است مثل وقتی که خودت از چیزی می‌ترسی بزرگش میکنی اما هیچ وقت اونطور که فکر می‌کنی ترسناک نیست.

دکتر سرنگ رو برداشت و من بلند گفتم مامان من نمی‌خوام! مامان آروم نشست کنارم و دستم رو گرفت. چشم‌هام پر از اشک بود اما مامان گفت عزیزم من همیشه کنارتم. درد نداره فقط به دکتر اعتماد کن. من اینجام که تو بتونی قوی باشی.

آمپول رو زد و واقعاً درد نداشت. احساس کردم که اصلاً چیزی وارد بدنم نشد. فقط یه فشار کوتاه بود و تموم شد. وقتی دکتر آمپول رو زد و نگاه کردم به مامان دیدم لبخند می‌زنه گفت گفتم که می‌تونی دیدی؟

همون لحظه فهمیدم که واقعاً ترس از آمپول بیشتر از خود آمپوله. مامان همیشه بهم می‌گفت که نباید از چیزی بترسم چون همیشه کنارم هست. اون شب یاد گرفتم که وقتی به کسی که بهت اطمینان داره اعتماد می‌کنی ترس‌ها کوچیک می‌شن.

مرسی تجربه من رو خوندید

خاطره گیتا جان

سلام بچه هاااا

گیتام☺️

امیدوارم حالتون خوب باشه و عید خوبی رو سپری کرده باشید❤️

انشالله سال جدید براتون سرشار از شادی و موفقیت و سلامتی باشه عزیزانم🌹🌺

خیلی دلم براتون تنگ شده بود

پونه جان و آقا امین پدر آروین و فاطیما جان که نامزدشون علیرضا پزشک بودن و دوستان دیگه ایی که خاطراتشون رو دوست دارم ولی الان اسمشون رو به یاد ندارم، لطفا باز هم خاطره بنویسید برامون✨

در این مدتی که نبودم خیلی خاطرات امپولی دارم از خودم و بقیه اطرافیان ولی واقعا وقت نمیکنم براتون بنویسم و نمیدونم از کدوم براتون بنویسم!

فکرمیکنم قبلا هم بهتون گفتم که خواهر امیر مریم جون شیراز زندگی میکنه، امسال عید ما به همراه پدر و مادر امیر رفتیم شیراز و ۵/۶ روزی منزل مریم جون بودیم.

البته پدر و مادر امیر اونجا موندن و هنوز برنگشتن ولی ما بعد از ۶ روز برگشتیم و با پوریا و سحر و خانواده مونا رفتیم چند روزی هم سمت تالش و انزلی....

خلاصه که عید پر مسافرت و پر خاطره ایی داشتیم.

مریم جون یه پسر دارن به اسم محراب که ۱۷ سالشه و یه دختر به اسم ملینا که ۹ سالشه

شیراز که بودیم محراب سرما خورده بود و فقط گلودرد داشت و خیییلی بی حال بود.

روز دوم سر سفره صبحانه محراب نبود و امیر پرسید چرا نیومده صبحونه بخوره؟

مهدی همسر مریم جون گفت چند روزه بی حاله امروزم هرچی صداش کردم گفت من قرص خوردم خوابم میاد شما بخورید

بعد از صبحانه داشتیم حاضر می‌شدیم که بریم حافظیه و تو شهر بگردیم و محراب همچنان خواب بود

امیر رفت تو اتاقش و بیدارش کرد و باهاش حرف زد و پرسید قرص چی خورده و مشکلش چیه ولی محراب مقاومت میکرد و میگفت خوبم دایی قرص خوردم بهترم شما برید من یکم دیگه استراحت کنم سر حال میشم.

امیر دید با گفت و گوی مودبانه نمیتونه کاری رو پیش ببره یکم صداشو بلند تر کرد و گفت بلندشو ببینم مرد گنده دو روزه ما اومدیم اینجا دو دقیقه هم تو رو ندیدیم فقط خواب بودی! بلند شو خب یه امپولی سرمی چیزی بزن حالت خوب بشه از کنار ما بودن لذت ببری آخه این چه وضعیه تو درست کردی!

مریم جون با خنده گفت آفرین فقط مگر اینکه تو بتونی حریف این سرتق بشی😁

محراب مقاومت میکرد و میگفت باشه دایی جان اگر نیاز شد بهتون میگم ولی الان واقعا حالم خوبه رو به بهبودی ام😤

امیر گفت دایی جان تو باید زودتر خوب بشی تا مریضیت رو به این دو تا پیرزن و پیرمرد انتقال ندی و مسافرت رو کوفتشون کنی

محراب کلافه گفت باشه دایی بگو چکارکنم تا دست از سرم برداری؟؟؟!!!

امیر گفت اولا که درست صحبت کن با داییت و دوما که آرش بابا وسایل منو بیار معاینش کنم

ما هم تصویر نداشتیم در اتاق باز بود و فقط صدا داشتیم

آرش گفت مامان وسایل بابا رو بده

بهش دادم و رفت داد به امیر

صداش میومد که امیر میگفت یعنی خجالت نمیکشی با این گلو اصلا میتونی نفس بکشی و آب دهن قورت بدی؟!!!!😒😒

مهدی رفت تو اتاق و گفت امیر اوضاعش چطوره؟

امیر گفت افتضاح

محراب دیگه هیچی نمی‌گفت بنده خدا بچه تو یه سنی بود که هم می‌ترسید هم غرور نوجوونی نمیزاشت چیزی بگه

مریم جون گفت والا داداش این دو تا بچه من انقدر ضعیفن دائم مریضن و ما باید با التماس اینا رو ببریم دکتر دیگه خستمون کردن

بابا گفت خودت و داداشت هم دقیقا همین بودین باباجان

همه خندیدیم و امیر گفت طبیعیه بچه حلال زاده به داییش میره منم همیشه با کتک میبردن دکتر😂

خندیدیم و رفتم تو اتاق محراب، امیر داشت نسخه می‌نوشت و محراب خیلی ناراحت بود و هیچی نمی‌گفت

گفتم نگران نباش زندایی یه سرم میزنی و تا شب اوکی میشی😉

با صدای لرزون گفت اره دایی میشه برام سرم بنویسی؟؟؟

آمیز گفت بله سرم مینویسم ولی یدونه هم آمپول عضلانی باید بزنی

محراب رنگش پرید

امیر به شوخی گفت مشکلی که نداری؟؟؟؟

محراب با بغض گفت نه دایی😢

جیگرم براش سوخت

مهدی گفت امپولش پنی سیلینه؟؟؟

امیر گفت نه تقویتی

مهدی گفت یه تقویتی هم برا من بنویس امیر احساس میکنم بدنم ضعیف شده

امیر گفت چشم

مهدی گفت مریم برای تو هم بنویسه؟؟؟

مریم جون خیلی جدی گفت نخیر😐

امیر خندید و گفت مگه نقل و نباته مهدی؟؟

خندیدیم و امیر گفت خب آقا محراب ما داریم میریم بیرون نسخت رو میگیرم و میارم ولی از شانس بدت تو داروهای اقاجون امپولت موجوده😁 برگرد بزنم تا برمیگردیم یکم بهتر شده باشی حداقل

محراب به وضوح رنگش پرید

با استرس بهم نگاه کرد گفتم دستش سبکه زندایی نگران نباش

امیر اومد تو آشپزخونه و از دارو هایی که تو یخچال بود دو تا نوروبیون برداشت و آماده کرد

مادر جون گفت الاهی بمیرم برای بچم🥺

مریم جون آروم گفت بمیرم امیر حالا نمیشد این کوفتی که انقدر درد داره نمیزدی به بچه من؟!!!

امیر با خنده گفت خواهش میکنم خون و خونریزی راه نندازید اصلا هم درد نداره فقط باید شل کنه همین😂😂😂

مریم با خنده گفت زهرمار بچم رو فلج نکنی امیر😢

امیر گفت بابااااا یکمم به فکر شوهرت باش یکیش هم قراره بره تو باسن همسرجانت😃

مهدی گفت همگی شاهد باشید من چقدر تو این خونه مظلومم

یهو همه خندیدیم

امیر با دو تا سرنگ اماده قرررررمز اومد بیرون از اشپزخونه و با خنده گفت خب عزیزان اول به کی فرو کنم؟؟؟

مادر جون دعواش کرد گفت بسه دیگه تو چرا انقدر خوشحالی امروز بچم حال نداره تو هم اذیتش میکنی😠

مهدی آروم با خنده گفت بیا همینو میخواستی؟! بیا فرو کن

رفت پشت مبل ها و جایی که هیچ کسی بهش دید نداشت رو زمین دراز کشید و امیر هم با خنده دنبالش رفت

ما فقط صدا داشتیم و جز صدای خنده و شوخی این دو تا هیچ صدای دیگه ایی نیومد و آخرش امیر گفت پنبه رو نگه دار پدر پسر شجاع

مریم جون تو اتاق محراب داشت پسرش رو ناز میکرد که مهدی و امیر خیلی خوشحال و خندان از پشت مبل ها اومدن بیرون و مهدی دستش رو باسنش بود و گفت گیتا جان همچین سبکه سبکم نبودااااا😃😃

امیر رفت تو اتاق محراب و گفت حاضر شو دایی جان

محراب با بغض گفت مامان برو بیرون میخوام حاضر شم

مریم جون اومد و همه نشسته بودیم تو حال و در اتاق محراب هم باز بود و صدا واضح میومد

انگار همه تو دلشون ناراحت اون لحظه محراب بودن که قرار بود دردبکشه و از استرس همه سکوت کرده بودن و به صدای اتاق محراب گوش میدادن

صدای امیر میومد:

عشق دایی شل کن

پنبه بود دایی نترس شل کن

آفرین.... نفس عمیق بکش

یکی دیگه

یهو محراب با بغض و خجالت آروم گفت آخخخخخخخ دایی

امیر: شل کن پسرم انقدر تکون نخور تموم شد

محراب: آاااااااااخ دایی بسه

امیر: باشه دایی شل کن درش بیارم.... آفرین

محراب: هعییییییییییییییی داییییی

تموم شد پسرم تموم شد

محراب: اوفففففففففف میسوزه😰

تموم شد دیگه مرد گنده مهره ی مار داریا😂😂

امیر اومد بیرون و مادر جون رفت تو اتاق محراب و کلی ناز نازیش کرد....

دوستون دارم

گیتا🌸

خاطره ابریشم جان

سلام

ابریشمم

ته دلم آرزو دارم حال همتون عالی باشه

خاطره ای که میخام تعریف کنم در مورد آقا کیهان هست برادرزاده حامد آقا کیهان۵سالشه

عصر حامد زنگ زد که خواهرش شب مهمونمون هستندشام درست کردم منتظر بودیم که اومدن سلام و احوال پرسی کردیم که حمیده نالید که کیهان بیحاله و تب داره کیهان از اول با بغض کنارم نشسته بودم تو گوشش زمزمه کردم غمت نباشه نمیزارم اذیت شی🙂 حامد صداش زد با جدیت گفت کیهان مامانت چی میگه؟مگه قول مردونه ندادی که هرموقع مریض بودی به دایی بگی کیهانم با بغض گفت من مریض نیستم مامانم فکر میکنه من مریضم

حامد خندید گفت خب چه خوب پس اشکالی نداره دایی مطمئن شه مریض نیستی؟

کیهان خیره شد به زمین با بغض گفت یعنی حرف منو باور نمیکنی دایی؟؟

حامد لبشو به دندون گرفت گفت دایی فقط میخام خیال مامانتو راحت کنم فداتشم

کیهان قبول کرد حامد شروع کرد بعد از چند مین گفت دایی گلوت پر از عفونته حتی نمیتونی نفس بکشی چجوری میگی خوبی؟؟مرده و قولشاااا باید روز اول به دایی میگفتی

کیهان گفت یکم مریضم خب ولی با شربت خوب میشم

حامد گفت آره واسه پسرم هم شربت لازمه هم مَرد ما باید دوتا آمپول کوچیک بزنه باشه دایی؟

کیهان زد به التماس

دایی قول میدم شربت بخورم

دیگه آب بازی نکنم

یخ نخورم

حامد با تعجب نگاش کرد گفت دایی یخ میخوری؟؟

حمیده که دلش پر بود سریع بلند شد اومد کنار حامد نشست زد رو پاش گفت بله هر روز سه چهار مرتبه یخ میخوره

حامد با اخم گفت کیهان یک بار دیگه بخوری من و میدونم تو علاوه بر بدنت دندوناتم نابود میکنی

کیهان که مامانش نقششو خراب کرد با بغض گفت چشم دایی چشم ولی آمپول نزنم دیگه قووول میدم هر چی گفتین بگم چشم

حامد گفت بایدم بگی پسرم ولی دوتا آمپولو باید بزنی خب؟؟

ادامه داد حرفهای مسخره

مگه تو مَرد نشدی؟

مگه قوی نشدی؟

پسرا قوی ترن یا دخترا؟

(آخه هر کی مَردشه باید آمپول بزنه؟!)

حامد رفت دنبال دارو

کیهان تنها راه نجاتش من را میدونست بغلش کردم با چشمای اشکی نگاه کرد بهم گفت خاله فکر کن منم پسر خودتم دلت میاد دایی بهم آمپول بزنه؟

توکه دوستم داشتی دایی حرف تو گوش می‌کنه بهش بگو به کیهان آمپول نزن

دلم واسه اشکاش رفت اما بچه بیچاره به کدوم امام زاده دخیل بسته بود من میگفتم بیشترشونم میکرد گفتم کیهان جونم من بهش میگم ولی حرفمو گوش نمیکنه هاا

کیهان برق خوشحالی نشست تو چشماش باخوشحالی بوسم کرد

مامانش با حرص گفت کیهان فکر اینکه آمپولاتو نزنی را بیرون کن باید به حرفم گوش میکردی کیهان بیحال بود‌.

آب پرتقال واسش گرفتم انواع دمنوش تا شاید از آمپول جلوگیری کنم😕

حامد اومد کیهان خودشو زد به خواب ولی حامد دستشو خوند رسید بهش که بیدارش کنه دستشو گرفتم بردم آشپزخونه ی لیوان آبمیوه دادم دستش با گریه ازش خواستم که بیخیال کیهان شه

کیهان این مدت دوست خوب منه🥰

همدرد منه💞

حامد دستمو فشرد گفت واسه خودشه بیدارش کن و راضیش کن سرم دردِ

با ناراحتی و بغض رفتم کیهان بیدار کردم با چشمای درشتش گفت ابریشمی گفتی به دایی؟

قبول کرد؟

سرشو بغل گرفتم با بغض گفتم کیهان قبول نکرد، کیهان که فهمید الانه که اشکام بباره گفت باشه باشه خاله اشکالی نداره زود تموم میشه قلبونت برم خودتو ناراحت نکن

با غم لبخندی به قلب مهربونش زدم

که حامد صداش زد دستمو گرفت گفت میای باهام؟

باهم رفتیم تو اتاق

با اشاره حامد دراز کشید رو تخت دستشو گرفتم شروع به نوازش کردم دلم واسش میرفت حامد لباسشو درست کرد پد کشید رو پوستش نیدل وارد کرد دلم ریش شد سرمو گذاشتم رو کمرش بوسش کردم چشماشو از درد فشار میداد اما جلو اشکاشو گرفته بود که منو ناراحت نکنه🙂

تموم که شد نفسشو داد بیرون گفتم حامد بسه توروخدااا

کیهان بلند شد اشکامو با دستای کوچیکش پاک کرد گونمو بوسید گفت خوبم ابریشمی ناراحت نباش خب؟

دوباره دراز کشید اروم کمرشو مالیدم نیدل که وارد شد ی آه کوتاه کشید دستمو محکم فشار میداد چشماش اشکی شد تموم شد ماساژ دادم پاشو واسش کمپرس آوردم لباسشو درست کردم بلند شد و محکم بغلم گرفت😍دلم واسش تنگ شد

پ.ن

۱_دهم فروردین ازدواج ما رسمی شد وارد خونه مشترک شدیم.

۲_دکترsاز حال برادرتون بهمون خبر میدید؟

۳_تیچر مجید و میناو گیتا و پونه خانوم ممنونم از خاطره های بی نظیره تون

۴_عسل جان دوست خوبم لطفتو فراموش نمیکنم!

روزگار به کام💚

خاطره نلا جان

سلام چطورین ؟!

با تاخیر عیدتون مبارک ♡ امیدوارم سال خوبی داشته باشید ♡

نِلا هستم از تهران نمیدونم چند نفر منو می‌شناسید چوون خیلی وقته که خاطره نزاشتم و اینکه رفتم توی 20 سالگی و اصلا باورم نمیشه که بیست سالم شده، به چیز هایی که میخواستم نرسیدم هنوز یه دختر به شدت افسرده و خسته هستم فعلا 🚶‍♀

بگذریم....

دریا جون

خاطرات هات عالیه منتظرم ♡

مینا جون

واقعا خیلی خوشحال شدم بابت خاطره ای که گذاشتی چون قبلا میخوندم♡

آتنا خانم

بازم خاطره بزار♡

دکتر پدرام عزیز

خیلی ممنون بابت خاطره تون عالی بود ♡

تیچر مجید

خاطرهاتون عالیه

خب بریم خاطره :

راسش من یه مدتی بود معده و روده هام درد میکرد به خصوص صبح ها خوب خیلی محل ندادم چون نمیدونم چرا 😄 بعد که به مامانم گفتم گفت که بریم دکتر و دکتر گفت دارو میدم اوکی نشد باید اندوسکوپی انجام بدی و مامانم هم گفت آره باید انجام بدی منم گفتم من بمیرمم انجام نمیدم گفت تو بیجا کردی😂 گفتم اختیار بدنه خودمه نمیخوام گفت باشه معمولا وقتی یه تصمیمی میگیرم کسی نمیتونه من و منصرف کنه خلاصه دارو ها یه قرص بود و سه تا آمپول یه نروبیون منم یه دونه قرص خوردم یکم عوارض داشت دیگه نخورم و بی خیال شدم 😄 گفتم ولش کن دوباره من سر گیجه گرفتم و حالم بد بود که باز دکتر آزمایش نوشت ولی گفتم نمیام قبلا فوبیا آزمایش نداشتم الان اونم دارم 😅 برای کم خونی بود آزمایش 🙂 خلاصه نرفتم چند وقت گذشت و دیگه مامانم بی خیال شد ولی خب آمپولا مونده بود تا وقتی که ببینم با قرص اوکی میشم یا نه یه روز با درد شدید و معده درد بیدارشدم و حس کردم دیگه واقعا نمیشه تحمل کرد آماده شدم برم کلینیک مامانم گفت بیام دنبالت گفتم نه خودم میخوام برم یه مسکن خوردم 😌😅رفتم کیلینیک نوبت گرفتم منتظر شدم رفتم داخل دکتر یه آقای تقریبا 40 سال بود گفت که چی شده قبلا دکتر رفتید؟! گفتم بله گفت دراز بکش روی تخت، اومد با سرم همین که دست گذاشت روی معدم پاهام خود به خود جمع شد 😰 گفتم درد داره، گفت الان تموم میشه یه ذره تحمل کن با یه لبخندی هم همراهی می‌کرد 😊 دیگه تموم شد و گفت دارویی خوردی الان گفتم بله :) گفت چی : گفتم : مسکن 😊 سرشو به نشانه تاسف تکون داد 😅گفتم چی شد گفت آخه که به شما گفت مسکن بخوری 😡 گفتم خودم 😂دیگه همه چیو توضیح دادم اعصابش خورد شد تقریبا 😂 گفت دارو مینویسم گفتم ممنون فقط لطفا تزریقی نباشه 🙂

دکتر گفت جدی!! و خندید 😄

شروع کردم به غر زدن آقای دکتر خواهش میکنم دیگه 🙏

گفت اوضاع خوب نیست داروهاتم زیاد نیست سه تا امروز با یه سرم، یکی فردا یکی هم پس فردا چطوره؟! گفتم خوب نیست گفت جدی؟! بعدم خندید 😂😂کد ثبت دارو داد دستم گفت برو حتما به داد خودت برس دختر خوب

تشکر کردم و رفتم داروها رو گرفتم داروخانه توی خود کلینیک بود داشتم برمیگشتم از داروخانه برم خونه 😂 دکتر داشت با یه پرستار صحبت می‌کرد من و دید نمیدونم چرا اونجا بودیعنی سکته کردم گفت خوبی؟! گفتم ممنون 😂 گفت تزریقات اونجاس بدو دختر😄 چاره ای نبود ضربان قلبم رفت بالا دیگه گفتم چاره ای نیست میرم رفتم فیش گرفتم و رفتم اونجا، دیدم تزریقات مرد هست یه پرستار جوون بود با یه دست اسکراب سرمه ای خوشگل 😍 بخوام ویژگی ظاهری بگم ازشون : (موهای حالت دار و یکمم فرفری چشم و ابروی مشکی قد بلند) منم خب نمیخواستم برم خجالت میکشیدم ولی چاره ای نبود چون دیگه من و دید😂 گفت تزریق دارید گفتم نه یعنی بله😄 اسم و فامیلم رو پرسید نوشت و فیش و بهشون دادم 😰از شانس خوبم یه پسر بچه با مامانش اومد داخل واسه آمپول قیامتی به پا کرده بود منم زد به سرم فرار کنم همین که اومدم برم پرستاره گفت شما برید اونجا آماده بشید تا بیام ، من :😢

دیگه رفت سراغ پسره خیلی خیلی پرستار صبوری بود😐 پسره رو به زور با چند تا از همکاراش اومدن گرفتن زدن بهمش، عربده می‌کشید منم داشتم میمردم از استرس 😰 خیلی بد بود اومد سرم و وصل کنه روی اسکرابش اسمش بود اسمش سهند بود دید رگ ندارم گفت دستو مشت کن مشت کردم یه رگ پیدا کرد همین که اومد بزنه دستمو کشیدم 😅یه نگاهی کرد دوباره دستمو گذاشتم دوباره کشیدم دستمو 😅 گفت عهه، خندید گفت فوبیا داری گفتم نه 😅 دوباره دستمو کشیدم 🤣 گفت مشخصه فوبیا نداری 😅 نترس دستتو بزار منم سعی کردم دیگه دستمو نکشم 😅 دوباره کشیدم خندید 😂گفت ای بابا نفس عمیق بکش اصلا زود تموم میشه دختر خوب زد گفتم آییی گفت تموم شد 😊 فیکس کرد و رفت منم خوابیدم وقتی بیدار شدم یکم دیگه از سرمم مونده بود دیگه وقتی اومد گفت عه بیدار شدی😊 بهتری؟! گفتم مرسی خوبم اومد سمت من و سرم رو آروم در آورد پنبه گذاشت روش یکم سوخت 🫠

انداخت توی سطل سرم رو بعد رفت سراغ آمپولا سه تاشو در آورد و گفت خب اون دوتا رو باید تا دو روز آینده بزنی مگه نه ؟! گفتم بله گفت اوکی گفتم من خیلی خوب شدم میشه آمپولا رو نزنم لطفا 🥺

فهمید خیلی استرس دارم گفت نگران نباش چرا انقدر استرس داری؟! دیگه اشک اومد توی چشمام گفت نگا کن چشماشو 🥹 گریه نکن به خدا اصلا درد نداره خیلی خیلی مهربون بود پرستاره هر کسی اونجا فوبیا داشت باهاش شوخی می‌کرد و آرومشون می‌کرد ولی در حد چارچوب های خودش نه اینکه جلف بازی در بیاره هوس باز باشه به نظرم خیلی پسر مقیدی بود😍😊 بعدگفت اصلا یه دونه هست که درد داره اون دوتا درد ندارن گفتم پرستار خانم نیست گفت نه و توضیح داد که اینجا شیفتی کار می‌کنیم و هر دفعه يه نفر هست برای تزریقات و....

خب بعد گفت آماده میشی؟! گفتم میشه نزنم واقعا اوکیم 😰 گفت نه 😃 رفت آمادشون کنه صدای شکستن آمپول داشت منو روانی می‌کرد واقعا 😰 اومد پیشم💉 گفت عه هنوز که آماده نیستی سریع دمر شدم و دستمو گذاشتم زیر سرم یکمم شلوارمو آور پایین گفت خب بگو ببینم همزمان پد کشید چند سالته گفتم میخوره چند سالم باشه گفت 17.18 گفتم نه بیست سالمه گفت جدی، گفتم بله گفت اصلا بهت نمیخوره بعد پنبه گذاشت گفتم تموم شد؟! گفت بله 😅 دومیو زد💉 اونم هیچ دردی نداشت 😢 لباسمو درست کرد رفت اون سمت تخت یه کوچولو شلوارمو آورد پایین و دوباره پد کشید گفت که اینطور پس دانشجویی؟! گفتم بله بعد گفتش عالی من داشتم سکته میکردم گفت دو تا نفس عمیق بکش سریع دوتا پشت سر هم کشیدم گفتم کشیدم خندید گفت این چیه 😂 قشنگ گفتم بیخیال تروخدا 😰 گفت ببین اینطوری شروع کرد بهم یاد دادن😂 من شروع کردم نفس کشیدن گفت آها باریکلا😃 یکی دیگه 😊 سر پوش آمپول رو برداشت💉💉 صداشو شنیدم 😰 یهو فرو کرد💉پام تکون بدی خورد دستشو گذاشت رو کمرم گفتم آی گفت خب میگفتی ☺️ شروع کرد پمپ کردن 💔 خیلی درد داشت گفتم آییی چشمامو محکم بستم و پای مخالفمو میکوبیدم به تخت گفتم خیلی درد داره تروخدا و یهو زدم زیر گریه واقعا درد داشت 😔💉💉💉

گفت نلا خانم تموم شداا گریه نکن حیف چشمات نیست :) یهو سفت کردم گفت عه نداشتیم شل کن، نتونستم😢 یکم تن صداش رفت بالا گفت شل کن ببینم و ضربه زد شل شدم یکم تزریق کرد تموم شد و پنبه گذاشت و چسب زد و گفت یکم استراحت کن بعد پاشو و رفت 😔 خیلی دردم اومد و پام بیشتر درد میکرد انگار نمیتونستم بلند بشم، یکم استراحت کردم و آروم بلند شدم نشستم پام درد گرفت و اخمام رفت توهم 😰 دیگه کفشامو پوشیدم و رفتم

گفت بهتری ؟! گفتم بله گفت ببخشید اذیت شدی و خداحافظی کردم و اومدم خونه 😰 ولی نمیتونستم قشنگ راه برم 😂

پ. ن مواظب خودتون باشید حالم روحیم داغونه دعا کنید برام ❤️

خاطره سینا جان

سلام روزتون بخیر باشه🪷

چند روز پیش یه دردی از ناحیه سمت راست نافم شروع شد تا بالا می‌رفت(زیر دنده هام)و گاهی هم توی پهلو هام بود

اولش اوکی بود خیلی اذیت نمی‌شدم ولی بعدش زیاد شد فکر میکردم نکنه خدایی نکرده آپاندیس باشه

رفتم دکتر وقتی معاینه میکرد اوکی بود فشار میداد درد نداشتم ولی خب در حالت کلی درد داشت:)

برام آزمایش نوشت

اونو دادم گفت اوکیه یه سونو هم نوشت که فردا دادم

ولی یه آمپول‌برام نوشت هیوسین بود گفت برای دردت بزن

من چون کنکور دارم میخواستم زود خوب بشم بتونم به درسم برسم

آمپولو گرفتم دادم یه پرستاری که تزریقات انجام میداد وقتی رفته بودم رو تخت داشتم پنیک میکردم😂

راستش برخلاف بعضی از خاطره ها بیمارستانی که ما داریم(شهر خیلی بزرگ و پر امکاناته ولی کلا ۱ بیمارستان کوچیک داریم::)با دکترای غیر حرفه ای) همه تختا مرتبه پرده هم داره تزریقات زن ها جداست ولی مال مردا جدا نیست😂

اومد و گفت رو شکم بخواب

خوابیدم و انگار نیت کرده بود شلوار از پام دربیاره😂😂😂😂ولی خب خوش اخلاق بود

زد و با اینکه شل گرفته بودم خودمو یه درد سفت مانند می‌گرفت که بد بود واقعا پامم از کار افتاد چن لحظه اول😂واقعا چرا آمپول همیشه باید درد داشته باشه🫠

ولی وقتی رسیدم خونه انگار همه جا رو تار می‌دیدم

حتی صفحه گوشیو که اصلا واضح نمیدیم انگار دور رو خوب میدیدم ولی نزدیک رو نه ترسیدم ولی تو نت ک سرچ کردم مثل اینکه طبیعیه (اگر زدین برای شما ها هم تا حالا پیش اومدم؟)

یکم رست کردم امروز صبح رفتم سونو

آقاعه پرسید کجام درد می‌کنه و چند وقته و حالت تهوع و اینا هم دارم که نه حالت تهوع داشتم نه کم اشتهایی درمورد عادت هامم پرسید که گفتم منظمه شکممو فشااااار میدادااا(یه بار من در اثر فشار اون دستگاه سونوگرافی رو شکمم دچار هموروئید شدم🌚بله تعجب نکنید ولی خیلی شدید نبود دارم باهاش زندگی میکنم)

منم وقتی این دستگاهو میکشید رو شکمم یه موقع هایی پامو جمع میکردم فکر می‌کرد درد دارم ولی بیشتر قلقلکم میشد

ولی سمت راست بدنم حتی همون سمت آپاندیس درد می‌گرفت وقتی سونو میکرد بهم گفت مشکلی نیست آزمایشاتتم خوب بوده بنظر نمیاد چیزی باشه شاید چون تو دوران سیکلته اینجوری باشه ولی اگر ادامه دار شد باز برو آزمایش!!

فعلا موندم توش نمیدونم چی داره میشه از طرفی استرس دارم نکنه کار دستم بده نزدیک بیست و خورده ای روز دیگه کنکوره منم که اینقدر تلاش کردم حیف میشه هرچی باشه شانس برای کنکور اردیبهشت بیشتره🥲

الانم درد رفته سمت پهلو هام و معدم اصلا در کل بدنم در گردشه ولی پهلو هام بد درد می‌کنه

اگر حدسی میزنید یا تجربه ای دارید ممنون میشم بگید بهم

پ.ن:اگر فکرمیکنید خیلی خلاصه واره من کلا نوشتن بلد نیستم و هدفمم از نوشتن بیشتر اینه که اگر برای کسی همچین مشکلاتی پیش اومد بتونه به تجربه های بقیه دسترسی داشته باشه و اونا رو بخونه شاید کمکش کنه منم از کانال آمپولی همین استفاده رو میکنم

فعلا

🪶...s•l!na

خاطره نرگس جان

1️⃣ نرگس🌱

سلام و وقت بخیر ، امیدوارم حال دلتون خوب باشه🌸

تو یکی از خاطرات ۱۴۰۳ بهتون قول داده بودم اگه برای معده ام رفتم دکتر ، خاطره اش رو براتون بنویسم :)

•دو تا نکته قبل خاطره:

● تا جایی که بتونم جزئیات رو حذف میکنم ولی خب اگه بخوام همه رو حذف کنم خاطره بی مزه میشه ، بنابراین پیشاپیش از بابت طولانی شدن خاطره و خستگی چشم هاتون معذرت میخوام⚘

●من دو تا مشاور دارم یکی خانم هستن و یکی شون هم آقا! خواستم وسط خاطره که اسم میبرم از هر دوشون گیج نشید!

خاطره مربوط به ۹ فروردین ۱۴۰۴ هست:

با یکی از پسر های پانسیون کَل انداخته بودم و میخواستم هر جور شده ازش بزنم بالاتر ..

همیشه نفر اول بود و من دوم ، اینکه داشتم درجا میزدم و اون همیشه از من بالاتر بود بیشتر منو ترغیب میکرد که اول بودن رو ازش بگیرم!

اون شب رو تا ۲ درس خوندم و صبح هم ساعت ۴ بیدار شدم دوباره شروع کردم به خوندن‌‌..

قهوه و نسکافه هم نمیخوردم چون نزدیک تایم پریودم بود! فقط چای میخوردم :)

ساعت ۸ تا ۹ صبح تایم آزمون مون بود و بالاخره طلسم رو شکستم و من شدم نفر اول😃 حس قشنگی بود و اون شب بیداری ارزشش رو داشت :)

بعد از آزمون و تحلیل یه تایم نیم ساعته برای صبحانه دور هم جمع می‌شدیم و برای اینکه کمی از جو درس و استرس و... دور بشیم هر کی یه خاطره تعریف میکرد و میخندیدیم ؛ خاطره های اون روز مربوط به اولین آشپزی دختر ها بود کلی خندیدیم ولی آخرش به مزاج اون آقا پسر خوش نیومد چون قرار شد به عنوان جریمه همه ظرف های اون روز رو بشوره 😁

دو سه روزی بود درد معده ام دوباره شروع شده بود ، یه روز قبل ماجرا هم دردم واقعا داشت طاقت فرسا میشد که از مشاورم اجازه گرفتم رفتم داروخونه نزدیک پانسیون و یه ورق فاموتیدین ۴۰ گرفتم و دردم کنترل شده بود

ولی اون روز حتی قرص هم جواب نمی‌داد! بعد از ظهر حدودای ساعت ۴ بود دردم شدید شد رفتم پیش مشاورم آقای بخشی(مستعار) پزشک هستن ، گفتم فاموتیدین خوردم اگه پنتوپرازول بخورم مشکلی پیش میاد؟ دلیلش رو پرسیدن و شرح حال گرفتن ازم ، گفت میخوای زنگ بزنم به خانوادت بری دکتر؟ گفتم نه بابا قبلا هم از این دردا داشتم قرص بخورم خوب میشم گفت مشکلی نیست میتونی بخوری فقط اگه خوب نشدی بهم بگو!

سر تکون دادم و رفتم اتاقم که قرص رو بخورم که از شانس قشنگم قرص تو کیفم نبود! دیگه هیچی نخوردم و سعی کردم درس بخونم ولی مگه میشد؟!!

تایم استراحت ۱۵ دقیقه ای شد و همه دور هم جمع شده بودیم همه سرحال بودن جز من که به گفته بچه ها رنگم پریده بود...

از درد به نفس نفس افتاده بودم ولی سعی داشتم خودم رو خوب نشون بدم ؛ یهو با حس حالت تهوع شدید از جام بلند شدم طوری که صندلی به عقب پرت شد ! دویدم سمت سرویس بهداشتی وگلاب به روتون بالا آوردم

مشاورم خانم حیدری(مستعار) اومدن بقلم کردن و بردنم داخل دفتر مشاوره دیگه نمیتونستم دردم رو مخفی کنم خیلی وحشتناک بود با صدای بلند گریه میکردم و خم شده بودم ، انگار یکی داشت پشت سرهم و بی وقفه به نقطه خاصی از معده ام چاقو میزد...

خانم حیدری بقلم کرده بودن و مدام باهام حرف می‌زد ولی من اصلا گوش نمی‌دادم آقای بخشی هم نمی خواستن از موقعیت سو استفاده کنند و فاصله شون رو رعایت کرده بودن و فقط از دور شرح حالم رو میپرسیدن ...

هر چی بهم میگفتن زنگ بزنیم به خانواده ات میگفتم نگران میشن زنگ نزنید!! میگفتن زنگ بزنیم اورژانس بیاد یه معاینه سر پایی کنن میگفتم نمیخوام خوب میشم! ولی خب آخرش هم به اورژانس زنگ زدن هم به خانواده ام :/

دردم داشت آروم میشد گریه هام به هق هق تبدیل شده بود و سرم رو گذاشته بودم رو میز

آقای بخشی اومد حالم رو بپرسه دید آروم شدم گفت نرگس یه ذره دیگه گریه کن این بنده خدا فکر نکنه سر کار گذاشتیمش 😅

لبخند بی جونی زدم گفتم خشک شد دیگه نمیاد :)

با لحن با مزه ای گفت ببند دهنتوووو مظلوم بودن بهت نمیاد😒😂

که زنگ درو زدن گفت سریع خودت رو بزن به مریضی بدو بدو 😶

مامور اورژانس با کیف قرمز رنگش اومد بالاسرم ولی حال نداشتم سرم رو بلند کنم...

2️⃣

به من اشاره کردن و پرسیدن بیمار ایشونه؟ آقای بخشی گفتن بله

(یه جوری گفتن بیمار یه لحظه حس کردم روانی ام😂)

به من گفتن صاف بشینم که فشارم رو بگیرن خانم حیدری کمکم کردن و سرم رو روی شونه خودشون گذاشتن فشارم رو گرفتن گفتن نرمالِ

پرسیدن از کِی درد داری؟ آقای بخشی جواب دادن دو سه ساعت هست ؛ گفتم سه روزه...

یه ذره سرزنشم کردن که چرا تو این سه روز پیگیری نکردم ( تو دلم گفتم شما که خبر ندارید من ۶ ماهه درد دارم🫠)

مامور اورژانس گفتن باید بریم بیمارستان! من کاری نمیتونم بکنم

سرم رو بلند کردم و با قاطعیت گفتم نه!!

آقای بخشی با لحن خیلی جدی و محکم پرسیدن چرا اونوقت؟ با مِن مِن گفتم نمیخوام خانودم نگران بشن ، من که چیزیم نیست دردم هم آروم شده برای چی بریم بیمارستان اصلا

مامور اورژانس گفت خودت داری میگی سه روز درد داری میری بیمارستان یه سری آزمایش میگیرن تا مطمئن بشیم به گفته خودت خوبی!

دوباره گفتم نه اصلا درس دارم میخوام برم درسم رو بخونم... آقای بخشی گفت بزارید زنگ بزنم به پدرش ببینم نظر ایشون چیه گفتم استاد لطفا..

گفت لطفا چی؟ گفتم نمیخوام خانم حیدری گفت نرگس دو دقیقا ساکت شو! اصلا تو چرا داغی؟؟

خانم حیدری دست و پاش رو گم کرده بود میگفت قبل از اینکه شما بیایید خیلی سرد بود الان خیلی داغ شده ...

گفتم بابا چیزیم نیست به خدا خوبم چرا شلوغش میکنید

آقای بخشی اومد و رو به مامور اورژانس گفت چیشده؟ گفتن نمیدونم خودش میگه خوبم شما میگید خوب نیست منم نمیدونم!

آقای بخشی گفتن من این دختر رو میشناسم درد داره به خاطر مغرور بودنش چیزی نمیگه!

گفتم چه ربطی داره استاد؟ وقتی خوبم الکی بگم خوب نیستم؟

اصلا توجه نکردن بهم🙄😒

بدون توجه به من درخواست آمبولانس دادن و خودشون رفتن بیرون

تا رفتن رو دلم خم شدم و فشارش میدادم درد مبهمی بود... با خودم درگیر بودم که گوشیم زنگ خورد مامان بود میدونستم نگرانم شده به خاطر همین جواب دادم و سعی داشتم صدام نَلَرزه

باهاش صحبت کردم و گفتم خوبم نگران نباشن(قرار شده بود که مامان و بابا مستقیم برن بیمارستان منم از این ور با آمبولانس و مشاورم برم)

با خودم درگیر بودم که آقای بخشی همراه با مامور اورژانس اومدن ( ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر تایم آزمون عصرانه مون بود و خانم حیدری رفته بودن بالاسر بچه ها)

3️⃣

+ آقای بخشی پرسید درد داری؟ سرم رو تکون دادم فقط

+ پس چرا آمبولانس نیومد؟بیست دقیقه گذشت! شاید به جای این بچه یکی داشت جون میداد ! انقدر باید دیر بیان!!!

خانم حیدری اومدن: و سریع کنارم نشستن و دلداری میدادن و مدادم میگفتن آروم باش عزیزم ، گریه نکن قربونت بشم :) الان میریم بیمارستان تحمل کن....

مامور اورژانس اومد گفت تا اومدن آمبولانس بزار برات آنژیوکت رو وصل کنم بیمارستان بری لازم میشه!

با اعتراض گفتم چرا انقدر شلوغش میکنید یه معده درد ساده اس دیگه ! قبلا بدتر از اینا شدم به خدا خوبم به آمبولانس هم بگید نیاد

آقای بخشی خیلی جدی گفت قبلا هم شدی!! ؟

*اینجا فهمیدم خودم رو لو دادم🤦🏻‍♀️

فقط نگاش کردم که خودشون ادامه دادن : اشک تو چشمات هنوز خشک نشده میگی خوبم؟ نیم ساعت پیش کی تو حیاط داشت از بالا آوردن زیاد بیهوش میشد؟ من بودم تو این گرما سه تا پتو دورم کرده بودم؟؟؟ رنگ رو صورتت نمونده ،میگی خوبم؟ کی رو میخوای گول بزنی؟

خانم حیدری گفتن دکتر لطفا! مراعات حالش رو بکنید حداقل... خودش بزرگ شده میدونه صلاحش رو میخواییم

گفتم آخه... مامور اورژانس پرید وسط حرفم : میترسی؟ - نه ، یعنی یه ذره ، ترس که نه ، دفعه اولِ ...

گفتن احتمال زیاد باید دارو از رگ بگیری آنژیوکت بهتره

گفتم آخه صورتی؟ خندیدن: چقدر چونه میزنی تو ، مطمئنی حالت بده؟ همینو دارم فقط...

دست راستم رو معده ام بود و نامحسوس(مثلا) داشتم بهش فشار وارد میکردم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و بی جون گفتم پشت دست چپم رگش بهتره...

گارو رو دور مچ دست چپم بستن پد رو کشیدن پشت دستم همین که آنژیوکت رو نزدیک دستم کردن خانم حیدری با صدای بلند گفتن وایی آخ!

آقاهه گفت خانم هنوز که نزدم! اصلا مگه برای شماست؟؟ نگام افتاد به آقای بخشی که داشت لبش رو گاز می‌گرفت نخنده ؛ همین که نگاه مون بهم افتاد با صدای بلند زدم زیر خنده😂

آقای بخشی هم پشت شون رو کردن ولی مشخص بود داره میخنده😁

خانم حیدری: نرگس چرا میخندی ؟ خوبی؟

مامور اورژانس گفت بچه چکار کنه؟ گریه میکنه میگی گریه نکن میخنده میگی نخند بعد رو به من گفت دخترم خنثی باش🤭

خلاصه که آنژیوکت رو زد و من هم آبرو داری کردم و حتی آخ هم نگفتم😌😅

همزمان صدای آژیر آمبولانس هم اومد...

4️⃣

نمیدونم چرا ولی با شنیدن صدای آژیر ، هم استرس گرفتم و هم عذاب وجدان :) از نظرم اون آمبولانس میتونست برای یه مریض بدحال تر به یه مقصد دیگه میرفت...

با استرس به خانم حیدری نگاه کردم که دستم رو دستش گرفت و گفت چیزی نیست باشه؟! با هم میریم ؛ منم باهات میام خب!؟

دردم آروم تر و قابل تحمل تر شده بود ولی دولا بودم رو شکمم...

شاید دو الی سه دقیقه بعد آقای بخشی همراه با دو نفر دیگه اومدن داخل اتاق تا گفتن سلام یهو از جا پریدم و سرپا وایستادم که باعث شد سرم گیج بره😂(حتی آدم سالم هم یهو بلند بشه سرش گیج میره😄)

ولی خداروشکر قبل از اینکه پخش زمین بشم دو تا دست دور بازو هام رو گرفت و آروم منو رو صندلی نشوند.. آقای بخشی بودن! دست راستم رو تو دستش گرفت و گفت خوبی؟ چرا انقدر یخی؟ میترسی؟

انگار لال بودم! فقط تو چشم هاش نگاه کردم اون لحظه دردم رو فراموش کردم انگار..😅💔

با صدای مامور جدیدا به خودم اومدم که گفتن میتونی بیایی؟ - بله..

خانم حیدری زیر بقلم رو گرفتن و تا جلو در بردن که یکی از بچه ها صداش کرد ، منو وسط راهرو وِل کرد و رفت😐

خواستم به دیوار تکیه بدم که اون آقا مهربونِ که جدید هم بود برام😁😅 اومد بازوم رو گرفت ، گفت برو من مراقبتم

خلاصه رفتم داخل آمبولانس نشستم رو صندلی که دوباره همون آقا مهربونِ گفت اسمت چی بود؟ گفتم نرگس

گفت نرگس رو تخت بخواب ، راحت باش!

گفتم میشه شما بخوابید من بشینم😬😂 (نمیدونم واقعا چرا این حرف رو زدم😑)

یه لبخند زد گفت راحت باش😅(خنده اش رو کنترل کرده بود فکر کنم)

آقای بخشی اومدن جلو در گفت نرگس اینجا دیگه اذیت نکن! هر چی میگن بگو چشم!

گفتم آخه... دوباره فازِ جدی بودن برداشت گفت آخه چی ؟؟

آقا مهربونه اومدن داخل آمبولانس گفتن بزار راحت باشه بعد تکیه گاه تخت رو آورد بالا گفت فکر کنم اینجوری بهتر باشه...

تشکر کردم و نشستم خانم حیدری هم اومدن ( قرار بود آقای بخشی باهام بیاد ولی خانم حیدری اومدن خداروشکر😀)

آمبولانس راه افتاد درد من هم ساکت شده بود، انگار نه انگار که من تا چند ساعت قبل درد داشتم!!

خانم حیدری شروع کردن به عکس گرفتن و سلفی گرفتن😂😐

میگفت یکی از آرزو هام این بوده که داخل آمبولانس رو از نزدیک ببینم😶😂(فکر کنم به خاطر همین نذاشت آقای بخشی بیاد باهام🤭😄)

داشتیم می‌گفتیم و میخندیدیم که یهو درد خیلی وحشتناک رو حس کردم طوری بود که نفسم رفت! انکار که با چاقو محکم و عمیق فرو کنند تو شکمم و همونجا بچرخونند چاقو ..

نمیدونم اون روز چرا اون شکلی شده بودم سابقه معده درد داشتم ولی نه اون مدلی یه لحظه خوبِ خوب ، یه لحظه از درد نفسم بالا نمیومد...مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم و خانم حیدری هم شوخی شون گرفته بود!!

+نرگس ماساژ قلبی بدم؟

+نرگس چه حسی داری تو آمبولانسی؟

+نرگس بای بای کن!

داشت فیلم میگرفت :|

دیگه آخرش طاقتم تموم شد و داد میزدم و با صدای بلند گریه میکردم ؛ مامور اورژانس و با یه لحن طلبکارانه به خانم حیدری گفتن که جاشون رو با هم عوض کنن..

مامور اورژانس اومد کنارم نشست گفت یه کوچولو دیگه تحمل کنی می‌رسیم ولی من گوشم بدهکار نبود! دست چپم که آنژیوکت داشت رو گذاشت رو پاش و توش یه آمپول خالی کرد...

چند دقیقه بعد با وجود دردی که داشتم فقط آروم ناله میکردم ، دلم میخواست داد بزنم ها نمیشد! انگار تواناییش رو نداشتم😕

بالاخره رسیدیم سریع درو باز کرد که دو نفر آقا با یه تخت سریع اومدن جلو بعدش هم مامان و بابا و پریسا اومدن

اون دو تا آقا گفتن میتونه خودش بیاد که مامور اورژانس گفت نه و منو با همون برانکارد آمبولانس بردن بابا و مامان و یکی از اون آقاها که اومده بودن جلو در بیمارستان و مامور اورژانس داشتن برانکارد رو هل میدادن

بابا گفت: خوبی بابا؟🥹

- اهوم

من رو از تخت جا به جا کردن و چند دقیقه بعد

دکتر اومد بالا سرم و پرسید مشکل چیه؟

آقا مهربونِ(مامور اورژانس): ۱۷ ساله ، دو سه روزه معده درد داره ، امروز مثل اینکه شدید تر شده ، استفراغ و حالت تهوع هم داشته

تو ماشین دردش زیاد بود براش... زدم(راستش اسم دارو رو یادم نیست ولی حرف اولش "دی" داشت نمیدونم چی بود واقعا)

5️⃣

مامان کنار تخت وایستاد بود و دستش رو گذاشته بود روی دستم بابا هم مشغول کارهای پذیرش بود که یه خانم پرستار اومد گفت خانم بیرون همراه شماست؟ مامان گفت بله

گفتن لطفا توجیح شون کنید که نمیتونن وارد بخش اورژانس بشن!

اونجا تازه فهمیدم خانم حیدری و پریسا نیستن😂😁

بابا اومد و گفت باید بریم بخش سبز

● کلمه بخش سبز واقعا برام عجیب بود چون دفعه اول بود همچین چیزی می‌شنیدم و خب برای شمایی که دفعه اول تون هست همچین چیزی رو می‌بینید و می‌شنوید زدم گوگل که ابهام رفع بشه☺ :

▪︎بیمار با وضع قابل تحمل که نیاز به درمان فوری ندارد ولی باید زیر درمان اورژانسی قرار گیرد

خلاصه که رفتیم بخش سبز و چند دقیقه بعد ۴ نفر اومدن بالاسرم (یکی دکتر ، ۲ تا دانشجو ، یکی پرستار)

دکتر یه سری سوالات از جمله کدوم قسمت معده درد دارم ، از کِی درد دارم، تهوع و استفراغ ، آخرین باری که شکمم کار کرده ، رنگ مدفوع ، دردم به پشت و پهلو میزنه یا نه و... پرسیدن که سه نفری با مامان و بابا جواب میدادیم😁

حین معاینه پرسیدن کلاس چندمی که جواب دادم کنکوری ام گفتن به سلامتی ، چه رشته ای؟

گفتم تجربی گفتن به به چه اشتباه بزرگی😂🤦🏻‍♀️

بعدش هم شکم من رو انگار با خمیر اشتباه گرفتن ؛ انگشت هاش رو فرو میکرد تو شکمم بعد میگفت شل کن، شل ، ای بابا !! شل کن یه ذره دیگه 😶😐😅

بعدش هم رفتن! بابا کنارم بود که دوباره یه آقا دیگه با اسکراب مشکی اومدن بالا سرم پرسیدن قاعدگی هات منظمه؟ گفتم این دو ماه اخیر ۷ ، ۸ روز جابه‌جا شده ! پرسیدن آخرین دوره قاعدگی کی بوده ؟ گفتم دقیقش رو یادم نیست ولی تو گوشیم ثبت کردم گفت حدودی چیزی یادت نیست؟ گفتم ۱۲ اسفند..

بعد از اینکه دکتر رفت بابا با عصبانیت گفت این همه روز تو درد داشتی و صدات در نمیومد؟؟ اونی که تو گوشیت مینویسی رو زبون نداشتی بگی ؟ حتما باید کار به اینجا برسه؟ گفتم بابا این یه چیز دیگه بود گفت چی بود؟ کَر که نبودم گفتم بابا این اون نبود گفت پس چی بود چشمام رو بستم خیلی سریع و آروم گفتم این برای پریودی ام بود نه معده🫣 یه لحظه چشمام رو باز کردم دیدم بابا نیست😂 رفت رو صندلی ها نشست؛ خب آخه پدر من چیزی که نمیدونی رو اصرار به دونستن نکن دیگه! آخرش خودت خجالت میکشی😂😁

دوباره چند دقیقه ای گذشت که پرستار اومد دو تا آمپول از طریق آنژیوکت تو رگم زد و بعدش سرم رو وصل کرد

منم نمیدونم چِم شده بود نفهمیدم چه شکلی خوابم برد!! مثل اینکه وقتی من خواب بودم ازم آزمایش خون هم گرفتن ولی متوجه نشدم😬🤦🏻‍♀️

▪︎خلاصه اون شب:

--->اون شب بعد از رادیولوژی از شکم و سونوگرافی از کبد و پانکراس و آپاندیس و آزمایش ادرار و نوار قلب گرفتن حدودای ساعت دو و نیم شب مرخص شدم ، تو این بین آقای بخشی اومدن و بعدش به اصرار بابا با خانم حیدری رفتن...

بماند که روز بعد که رفتم پانسیون به آقای بخشی گفتم چرا دست خالی اومده بودن عیادتم😒😂

موقع مرخص شدن دکتر اومد بالا سرم دوباره معاینه ام کردن و اون چیز های انگشتی رو زدن به انگشتم و علائم حیاتی رو چک کردن که متوجه ضربان قلب تندم شدم و گفتن استرس داری؟ منم مثل همیشه گفتم نه برای چی استرس داشته باشم! گفتن قلبت که اینو نمیگه ولی قبول!

بعدش هم یکم درباره کنکور حرف زدن که ارزش نداره و....

در آخر هم بابا گفت علت دردش چی بوده؟ آزمایش هاش خوب بود؟ که دکتر گفتن آزمایش هاش اورژانسی بوده و برای بررسی دقیق تر باید برید متخصص گوارش ؛ علائمش زخم معده رو نشون میده ...<----

بابا کار های ترخیص رو انجام داد ؛ پرستار به بابا گفته بود قبل رفتن برم آنژیوکت رو دربیاره برام ، هنوز گیج بودم نمیدونم اثر داروها بود یا خوابم میومد...

رفتیم اتاق پرستاری ، اون آقای دکتر هم بودن یه لبخند دلگرم کننده زدن

《چقدر خوبه پزشک هایی که حتی با وجود خستگی شون بازم حال خوب و انرژی مثبت به مریض ها و یا حتی همراه مریض منتقل میکنن🤍 خدا حفظ تون کنه🥰》

خانم پرستار یه کم چسب ها رو آزاد کرد بعد یهو آنژیوکت رو کشیدن و بلافاصله گاز استریل رو روش گذاشت و گفت فشار بده کبود نشه!

طوری چسب ها رو از دستم کند که خواب از سرم پرید! درد در آوردنش از زدنش بیشتر بود😐😂

6️⃣

▪︎خلاصه کل ماجرای معده ام:

سه روز بعد رفتیم مسافرت(البته به زور بردنم🙂) که تو راه با وجود تلاش در پرهیز کردن ولی خب آخر طاقت نیاوردم و یه کوچولو در حد یه بسته ، چیپس سرکه ای خوردم😄

هنوز دو ساعت با مقصد فاصله داشتیم که درد معده من شروع شد بلافاصله قرص خوردم ولی بهتر نشدم که هیچ بدتر شدم ( درد دوران قاعدگی با درد معده ام قاطی شده بود) آخر شب طوری از درد گریه میکردم که حتی دل سنگ هم برام آب میشد😢🫠

رفتیم دوباره بیمارستان سه تا آمپول تو رگم زدن ( این دفعه آنژیوکت آبی بود😀) سه تا هم ریختن تو سرم دل و کمرم آروم شده بود ولی معده ام داشت آتیش میگرفت انگار با این حال دکتر شیفت گفتن کاری از دست شون بر نمیاد و باید برم متخصص گوارش آندوسکوپی بشم و بنده رو با وجود دردی که داشتم مرخص کردن :)

امروز با مامان رفتیم متخصص گوارش که بعد از اینکه شکمم رو مثل خمیر انگشت زد یه سری سوال پرسید:

گریه میکنی؟ (😐) من و مامان فکر کردیم منظورش به خاطر درد معده ام هست

مامان: وقت هایی که دردش خیلی شدیده و دیگه نمیتونه تحمل کنه ، بله

دکتر: نه منظورم اینه که بی دلیل گریه کنه

خودم جواب دادم مگه دیوونه ام 🤨😐

دکتر : شبا چه شکلی میخوابی؟ (😐) منظورم اینه که طول میکشه خوابت ببره

خودم: نه نرسیده به بالش خوابم میبره😅

مامان: آقای دکتر استرسش زیاده به خاطر کنکور

دکتر هم یه ذره بدون حرف بهم نگاه کرد که یکی از ابرو هام رو بالا انداختم ! رفت تو سیستم دارو ثبت کرد و کد رو به خودم دادم

دارو ها رو از داروخونه گرفتیم سه نوع قرص داده بود : لیبراکیم ، کلیدینیوم ، ایمی پرامین

زدم تو گوگل که فهمیدم ایمی پرامین ضد افسردگیِ!!!!!!

قرص رو پرت کردم رو کابینت و با صدای بلند به مامان گفتم من اینو نمی‌خورم ها!!! دکتره خودش روانیِ منم مثل خودش روانی فرض کرده...

برای من داروی شادی آور و ضد افسردگی نوشته! مگه من چه مشکلی دارم!!

مامان گفت به خاطر استرس شاید نوشته..

یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و با داد گفتم آنقدر استرس استرس نکنید!

من استرس ندارم

همش شما دارید حرف هاتون رو بهم تحمیل میکنید

من چند بار تا الان تا اینجای زندگیم استرس گرفتم که بار دومم باشه؟

من هنوز معنی کلمه استرس رو نمیدونم چیه

شمایید که پیش هر کی نشستید خواستی کلاس بزارید گفتین بچم داره درس میخونه چون استرس کنکور رو داره!!!

من چند بار حرف های دلم رو به شما زدم که همچین برداشتی کردین!!

...

7️⃣

پ.ن۱ این هم از معده ی من! 🙄

آخر هم نفهمیدم مشکل چیه :/‌

پ.ن۲ هر چی بیشتر به کنکور نزدیک میشم بیشتر از درس فرار میکنم😐😂💔 نمیدونم چِم شده 😶‍🌫

پ.ن۳ دوست دارم نظرتون رو درباره خاطراتم بدونم ، اگر با خاطراتم یا ادبیات نوشتاری بنده اوکی نیستید لطفا بگید که دیگه ننویسم نه وقت من بره نه وقت شما 🙂

پ.ن۴ تو نظرات خاطره قبلی ، کامنت آقا محمد رو خوندم اولش حس کردم توهین کردن😂😂 بعدش فهمیدم توصیه کردن🤭🤦🏻‍♀️ ( آقا محمد حالا واقعا توهین بود یا توصیه😅؟)

پ.ن۵ نوشتن خاطره دقیقا یک هفته و سه روز طول کشیده :(

مرسی که خوندین 🌸

نرگس🌱

خاطره فاطمه جان

سلام رفقا خوبین الحمدلله

فاطمه زند هستم

عکس فرستادم واستون مونده خاطره.که تعریف کنم.

اینم بگمااا هدف از خاطره نوشتنم فقط حرف زدن با شما ست و اینکه من خیلی این فضارودوست دارم به هیچ عنوان نمی‌خوام انرژی منفی بدم.تمام تلاشمو میکنم حس بدی منتقل نکنم.❤️

من با این شرایطم کنار میام و مطمئنم همه چیز دوباره عادی میشه.☺️✨

خب پیشاپیش ممنونم از همه عزیزانی که کامنت برام می‌گذارید و جویای احوالم بودین و هستین.

امید وارم همیشه تنتون سالم باشه.

بریم سراغ اولین خاطره سازی 1404....

همون طور میدونید ما ساکن خود کرمان هستیم.

ولی خانواده همسرم شهرستان زندگی میکنند

قرار شد وقتی کار آقام تموم میشه بریم شهرستان

عصر 8فرو دین حرکت کردیم

جاتون خالی همه چیز عالی بود هر روز مهمونی و کلی خوشگذشت.

و روز آخری همش از دلمون در اومد.😐😖

13فروردین صبح زودساعتا 7 بلند شدیم اماده شدیم.8 راه افتادیم.

اون منطقه ای که ما رفته بودیم کوه و صخره بود.

بسیار خوش آب و هوا بود

یا رعنا خواهر شوهرم.از روی صخره های کنار رود خونه می‌رفتیم که من یه لحظه احساس کردم قلبم درد گرفت

باز محل ندادم . دوباره تکرار شد.

تیر می‌کشید نفسم بند میومد.

به هس هس افتاده بودم

داماد شون منو دید گفت :راه بیا بابا تنبل خانم.😂

مگه چکار کردی.🤔

آخه خودشون ورزشکار و بدنسازهستن😶

من نمی‌دونم چرا فکر میکنین همه باید مثل خودتون باشن ؟؟

دیگه هیچی نگفتم

به راهم ادامه دادم نفس نفس 😲میزدم.

خلاصه ....

اومدیم بالا رعنا بهم گفت بیا اینجا بشین حالت بهتر بشه بیا.

یه دقویی نشستیم 😁

سینم درد گرفته بود حالم خوب نبود....

ولی باز از سر جام بلند شدم گفتم خوبم.

بچه ها کلللل طایفه درجه یک همسرم بودن احساس خوبی ندارم کسی متوجه حال بدم بشه.

شماهم همینطور هستین؟؟ اگر حالتون بد باشه بخواین مخفی کنین نه از ترس بیمارستان و سرم و آمپول نه از طرز فکر بقیه.؟؟؟

این احساسات و این افکار از خود دردم بدتره.اینکه‌وای جلو بقیه حالم بد نشه😔😔😔الان چیمیگن

فرداش بدشانسی زد و ......همه فهمیدن ماجرا رو....

بگذریم هر طور بود ۱۳ گذشت شب اومدیم با کلی خستگی خوابیدیم که فردا صبح ۱۴ برگردیم کرمان....همسرم باید میرفتن سر کار

تو مسیر اول قرارشد خواهر شوهر بزرگمو برسونیم خونشون بعد دیگه بریم سمت کرمون

توی مسیر یکم حرف زدیم صحبت کردیم.یه سری خاطرات مرور شد من عصبی شدم.در حین حرف زدن قلبم یه لحظه تیر کشید 😓

بعد ادامه حرف هارو گفتیم...

رسیدیم خونشون پیاده شدیم من همچنان درد داشتم.

باز خدافظی کردیم 😥😥 من درد داشتم.

اون که رفت داخل ماهم حرکت کردیم

دستم گذاشتم روقلبم به آقام گفت

آخخخ قلبم درد میکنههه.😖😖

اونم گفت چرا چیشدی ؟

چرا خودت عصبی می‌کنی

به هیچی فکر نکن.

کش نده

بحث نکن ببین حالت چطوره.دیروز

هم درد داشتی عزیزم الان میریم بیمارستان

(الان فکر میکنین بحث عروس خاروشویی بوده 😂 🤚🏻 ولی نه داشتم راجب یه ماجرا دیگه صحبت میکردم منو راهنمایی میکرد

اصلا با خواهر شوهرم مشکلی ندارم)

منم توی خودم می پیچیدم

فقط میگفتم نه ....

یه لحظه بهتر میشدم.

دوباره شدت می‌گرفت درد

خنده و شوخی گفتیم بریم پیش عشقای بی تکرار 😐😂

اورژانس ۱۱۵ جاده ای منظورم بود.😍🌹

چقدرررر دوستت دارم اورژانس رو....

❤️☺️

اصن نگم.😂هرجا میبینمشون ذوق میکنم،😂

خلاصه آقام یه نگاهی بهم کرد 😏🤔

بعد زدیم زیر خنده😁ای دیوونه ..

پایگاه اورژانس اولی توی مسیرمون نبودن درش بسته بود .

رسیدیم به میدون اول شهر پایگاه اورژانس بود.اتوبوس آمبولانس هم داشتن

محمد علی از ماشین پیاده شد رفت سمت اون آقای تکنیسین اورژانس

باهم اومدن سمت ماشین در رو باز کردن

سلام کردیم منم این شکلی بودم از درد😰😓😖 ولی بازم حواسم به همه‌چیز بود.

.علائم روچک کردن

گفت خوبه

ضربان ۱۱۱

اکسیژن ۹۵

فشار ۱۳ رو ۸

گفتم مرسی میشه یه زیر زبونی بهم بدین ؟

گفت نمیشه خانم خطر ناکه فشارتون میندازه.

توی جاده حالتون بد بشه دیگه هیچی.

گفتم نه دردمو همین tng کم می‌کنه با مسئولیت خودم.

بنده خدا تکنیسین اورژانس سری تکون داد و گفت باشه.ولی باید مراقب باشی

رفت برام یه دونه اوورد

به آقام گفت فعلا حرکت نکنین

براشون یه چیز شیرین بخرید حالشون بد نشه.

تشکر کردم و گفتم خوبم ممنون لطفاً قرص رو بدین🥺(خیلی بی‌قرار بودم.)

قرص رو داد بهم منم گذاشتم زیر زبونم با دندونم سوراخش کردم ،😂اصلا حوصله نداشتم ژله دورش خود به خود آب بشه

همینطور که جذیمیشد نفسم بااااااز میشد 😍😍😍 دردم کلا ازبین رفت اینقدررر خوشحال بودم

فقط میگفتم خدایا

شکرت

به محمد علی میگفتم عزیزم خدا خیرت بده حالم خوب شد

اونم گفت عزیزم تو فقط خوب باش.چه حرفیه 😔❤️

دیگه خیالش راحت شد ماشین روشن کرد و حرکت کردیم.

توی مسیر بودیم همکارش زنگ زد تلفنی صحبت میکردن

منم چشمامو بسته بودم

نیم ساعت که گذشت از شهر دور شدیم

زدم زیر گریه‌😭😭😭

و سینم گرفته بودم

محمد علی گفت چیشدی فاطمه.

؟؟

از دست تو گفتم بزار ببرمت بیمارستان😠😞

چرا لج میکنی؟

سریع دور زد دوباره برگشتیم 😔😔من گریه میکردم....بیقرااار بودم

اونم ناراحت میشد

خاطره رها جان

سلام دوستان میخوام از خاطرم بگم براتون

من رهام ۱۶سالمه

ابان ۴۰۳ مدرسه مارو برای ۴روز برد اردوی اصفهان و خیلیییی خوش گذشت و تجربه اولین سفرم بدون خانواده بود

تنها حسه بدی که داشتم این بود که شب که میخواستم بخوابم یه حسه حالت تهوع و لرزی میومد سراغم که تا صبح من خواب عمیقی نداشتم و شبای اون چندروز نمیتونستم درست بخوابم

روز اخری که اصفهان بودیم و میخواستیم بعد ناهار راه بیفتیم واسه تهران، از صبحش که بیدار شدم شدید حالت تهوع داشتم و هی عوق میزدم ولی هیچی تو معدم نبود که بخواد بالا بیاد

صبحونه هتل هم فقط ابمیوه خوردم و رفتیم برای بازدید کلیسای محله جلفا

من حالت تهوع رو همچنان داشتم ولی سعی میکردم با بچه ها حواسمو پرت کنم یادم نیوفته

تا اینکه بعد از کلیسا میخواستیم بریم هتل عباسی برای ناهار که توی راه بچه ها گیر دادن بابل تی بخوریم منم چون اشتها اصلا نداشتم با یکی از بچه ها یدونه گرفتیم ۲ نفری خوردیم و خیلی خوشمزه بود

با خودم گفتم خب اوکیه اگه حالم خیلی بد بود نمیتونستم بخورم ولی مثل اینکه داره حالم خوب میشه

سوار اتوبوس شدیم و رفتیم هتل عباسی

سرمیز نشستیم و رفتیم دستامونو بشوریم که این بابل تیه اومده بود تو حلقم باید بالا میوردم سریع رفتم سرویس و یه جوری بالا میوردم که معدم داشت میومد بیرون طوری که وقتی بالا اوردنم تموم شد دیگه جونی نداشتم دلم میخواست بشینم فقط یا دراز بکشم

اومدم بیرون بچه ها گفتن خانم رها رو داریم لز دست میدیما چرا رنگت انقدر پریده؟؟

تو ایینه تو نگاه کردم ترسیدم یه لحظه؛رنگم زرد زرد و لبام مثل گچ (یکی دوتا از بچه هاهم پنیک شدن اونجا ولی نزاشتن مشاور و اینا بفهمن حدودا نیم ساعت بعد کلا مصدوم زیاد داشتیم😂)

رفتم سر میز و غذا رو اوردن بوش بهم مبخورد حالم بد میشد من فقط نگاه کردم و هیچیی نخوردم و چون خیلیی تشنم بود فقط دلستر خوردم

بچه هاهم حال منو دیده بودن خیلی نگران بودن

تا دلسترو خوردم یه ۵دقه بعدش سریع رفتم سرویس و کامل بالا اوردم انگار معدم باید خال میبود هرچی میخوردم بالا میومد

هیچ جونی نداشتم فقط خداخدا میکردم زودتر بخورن بریم سوار اتوبوس شیم بریم تهران

من همیشه چون زیااااد حالت تهوع میگیرم دمیترون و فاموتیدین واسه معدم دارم

تا رفتیم تو اتوبوس فقط ۲تا دمیترون و ۱فاموتیدین خوردم و هواهم گرم بود همه پاچه هامونو داده بودیم بالا(خداروشکر اردو با لباس مدرسه نبودیم از۷دولت ازاد)

قرصارو خوردم و نفهمیدم کی خوابم بردکه با صدای اهنگ بیدارشدم دیدم همه بالا سرم دارن میرقصن:رها پاشو پاشو بیا

(من خوابم به شدت سبکه ببینید چقدر حالم بد بوده که اینا از ۳تا ۶داشتن میرقصیدن و صدا اهنگ بلند بوده من مثل جنازه از بی جونی خواب بودم)

پاشدم و حالت تهوعم خیلیی بهتر بود و کلی رقصیدیم تا اینکه رسیدیم واسه شام قم و اصلا اسم غذا میومد میخواستم خودمو بزنم اصلا دلم نمیخواست بوش بهم بخوره

از شامم چیزی نخوردم و دیگه ۱۱ شب اینا رسیدیم تهران و فرداش شد و من باز بی اشتهای کااامل بودم فکرکنید ۲روز هیچی نخوری و بی اشتها باشی

بوی غذا که بهم میخورد حالم بد میشد

گذشت و روز سوم رسید و من همچنان همین حال بودم(توی اون ۲روز فقط با قرص حالت تهوعمو از بین میبردم) دیگه روز سوم رفتیم بیمارستان و فشارم پایین بود چون به جز اب هیچیی نمیخوردم و ۲کیلو کم کرده بودم توی این ۳روز(خیلی زود وزن کم میکنم)

سرم و امپول نوشت و رفتم درازکشیدم گفت اول سرمو میزنم و سرم و زد و کلی امپولم تو سرم و بازم ۲تا امپوله دیگع که پودری بود یکیش، وریدی مستقیم واسم تزریق کرد و خیلی پرستاره باحالی بود تا فهمید تجربی میخونم داشت از بدبختیاش میگفت من منصرف شم🤣

خلاصه سرم که تموم شد یه پرستاره خانم اومد اول سرمو کشید و بعدش امپولمو زد که بی رنگ بود و فقط یکم سوخت

فرداشم دوباره اومدم سرم زدم چون اشتها نداشتم و دکتره ۲تاسرم نوشته بود از اونجایی که همینجوری داشتم وزن کم میکردم و بیحال بودم و به جز سرم یه نوروبیونم زدم که تاحالا نزده بودم و اصن رنگشو دیدم استرس گرفتم و خیلی ترسیدم و نیدلو که وارد کرد یه تکون خوردم و پمپ که میکرد میسوخت و تموم شد و این بود خاطره من

خاطره حنا جان

سلام حناام با سنی زیر بیست و بالای پانزده سال،از شهری در اطراف پایتخت.

امیدوارم که حالتون خوب باشه

این دفعه آمدم از جایی شروع به گفتن کنم براتون که معده من داشت هعی استعفا میفرستاد ولی مغز ردش میکرد.

این که می‌خوام براتون بگم چند ماه قبل تر از خاطره قبلی ای که براتون نوشته بودم بود.

یعنی اینکه اینی که می‌خوام تعریف کنم اتفاق افتاده بود و چند ماه بعد اون اتفاق که خاطرش رو براتون تعریف کردم.

متوجه شدید منظورم چیه؟!

امیدوارم که فهمید باشیدش.

چندین ماه پیش که بر میگرده به تابستان سال گذشته.

ما خونه مادر بزرگ پدریم بود به صرف نهار حنا پز.

هرچند کردن تو پاچم من نمی‌خواستم غذا درست کنم 😒

ما از صبح رفته بودیم خونه مادربزرگم که حدودا ساعت ده یازده زنگ زدن که فلان کس آقا فوت کرده پاشین بیاین خاکسپاری.

مامان بزرگم گفت خب همه بلندشیم بریم

من و پسر عمه ام هم گفتیم که بابا ما اصلا نمی‌دونم این فلان کس آقا چه نسبتی با ما داره، ما فقط به اسم میشناسیمش و می‌دونیم که برای شما شخص مهمیه.هیچ کسی هم که نمی‌شناسیم کجا پاشیم بیایم.

دیگه هر جوری بود مامان بزرگم رو راضی کردیم که برن و ما بمونیم خونه.

مامان بزرگمم که دید اینجوریه گفت پس نهارمون رو تو اماده کن.

منم از صبحش معدم درد میکرد فقط میخواستم که بشینم یا دراز بشکم قبول کردم و گفتم: چرا که نه هر چی شما بگید.چی دوست دارین درس کنم؟!( لعنت بر دهانی که بی موقع باز شد)

که قرار شد ماکارونی باشه.

مامان بزرگمم گفت: حالا که داری درست میکنی مخلوط درست کن(یعنی هم رشته ای و هم شکلک دار) دوست داری(یعنی به خاطر اینکه من شکلک دار دوست دارم از اون هم بزنم داخل ماکارونی)فلان چیزم بزن اونم بزن تو خوب درست میکنی.

منم که میدیدم همینجوری کار برام سخته مامان بزرگ هعی هندونه میده زیر بغلم گفتم که: مامان بزرگ میگم که حالا که جمع زیاد راضی به شکلک دار نیستن همون همه رو رشته ای بزنم.

مامان بزرگم گفت: نه درست کن،دستپخت تو رو همه دوست دارن.

همینجوری که خودم رو فحش میدادم که چرا هرچی درست میکنی عکسش رو نشونش میدی و گاها شام هارو غذا میپزی براشون.(آخه گاهی وقتا که مثلا عموم نباشه و مامان بزرگم تنها باشه میرم خونشون و اون غذا های که خودم خیلی دوست دارم یا تازه یاد گرفتم براش درست میکنم اونم خیلی خوشش میاد به خاطر همون این حرف هارو میزد).با اکراه تمام قبول کردم.

منی که قبول کردم با خودم میگفتم اولش رو خودم میکنم بقیش رو ماکان انجام میده.

ولی زهی خیال باطل.

دیگه اونا هم حاضر شدن که دیگه برن و همه لباس مشکی پوشیدن و مامان بابای من هم رفتن خونه لباساشون هم عوض کردن و راه افتادن.

ماکان که در خونه معرف به دائم الدرسه،جزوه مزوه هاش رو پهن کرد بود کف اتاق و درس میخواند هر چند وقت یکبار هم میومد بیرون یه دوری میزد دوباره می‌رفت تو اتاق.

ساعت حدودا فکر کنم یازده و نیم اینا بود منم هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم و کاملا حوصلم سر رفته و درد معدم هم کلافم کرده بود. تنها چیزی که خوب بود،بادی بود که میومد تو خونه یه دور میزد دوباره می‌رفت بیرون.

منم تا میخواستم احساس امنیت کنم و دراز بکشم هعی شبیه این پلیس های شب گرد میومد بیرون من مثل این جن زده ها می‌پرید بالا نیستم رو مبلی جایی چیزی می‌نشستیم

دیگه دیدیم خیلی داره حوصلم سر می‌ره گفتم بیخیال دراز کشیدن، برم بشینم پیشش ببینم چیکار می‌کنه.که این هم خیلی تاثیر گذار نبود همچنان بیکار بودم.

هر دقیقه مثل صد سال میگذشت

بالاخره وقت بختن غذا شد.اصلا نمیدونستم چرا اینجوری شدم بودم، حالم بد بود دوست داشتم بیارم بالا به خاطر همین هم هر چند وقت یک بار میرفتم داخل دستشویی حیاط ( براتون که توی خاطره قبل گفتم ولی حالا برای یادآوری خونه مامان بزرگم از اون قدیمی هاست دوتا سرویس بهداشتی داره،یکی داخل ساختمان و یک هم داخل حیاط)

بوی غذا یا حتی وقتی به عنوان اینکه ببینم مزه غذا چطور شده ناخونک میزدم به غذا دلم میخواستم بیارم بالا.

پسر عمه ام هم که متوجه شده بود هعی ازم میپرسید چته؟! خوب حداقل بگو تا کمکت کنم حالات بهتر بشه تا عصر دووم بیاری!!

که یعنی اینکه عصرش برم دکتر ولی باز هم زهی خیال باطل.

دیگه دیدیم خیلی می‌پرسه این استمرارش عصابم رو خورد کرده بود گفتم دلم درد می‌کنه آنقدر سوال نپرس وقتی میبینی حالم خوب نیست. باز دقیقه به دقیقه یه سوال تکراری میپرسی!

یه چند تا سوال بپرسید که من مثل بستنی که زیر نور مستقیم آفتاب مونده باشه آب شدم

لپام گل انداخته بود.

در یخچال مامان بزرگم رو باز کرد یه نگاهی به دارو انداخت و وقتی چیزی داخل یخچال نیست. سمت اتاقکی که داخل آشپز خونه بود رفت و چند تا از اون علف های ته کمد برداشت به قول پسر عمه کوچیکم یه دمنوشی بار گذاشت.

گفت:این دردت و آروم می‌کنه البته تا چند ساعت کمک کنندس. عصر حتما برو دکتر.

گفتم:من از اینا نمیخورم. ترجیح میدم از درد بمیرم ولی از اینا نخورم.

گفت:لوس بازی رو بزار کن دردت آروم می‌کنه.کلش یه قلپه!

بعد از کلی کل کل دمنوش آماده شد و زور اون بیشتر بود و تا آخرین قطره اون دمنوش کوفتی رو به خورد من داد.

ولی ازش قول گرفتم که به کسی نگه و خودم آروم آروم به مامان بابام میگم چون اون موقع خبر نداشتن.

چند ساعتی حالم خوب بود ولی ماکان هم گفته بود اون فقط چند ساعت می‌تونه دردم رو آروم کنه.

و تا اون موقع دردش از بین رفته بود و من تقریبا عصر یا شب تا فردا عصر من همچنان داشتم از درد جون میدادم تا اون موقع فقط مامان بزرگم و مامانم اینا در جریان بودن مامانم بهم دمنوش میداد ولی قطع شدن درد من موقتی بود تا دیگه عصر مامانم به بابام گفت و شب من از شدت درد داشتم گریه میکردم که مجبور شدیم بریم دکتر.

خلاصه رفتیم بیمارستان و دکتر معاینه کرد و وقتی داشت نسخه رو ثبت میکرد گفت از آمپول که نمیترسی؟!

اونجا برای اولین بار قرار بود آمپول بزنم.

هیچ تصوری از اینکه قراره به من آمپول بزنن و قراره چه دردی رو تحمل کنم توی ذهنم نداشتم.

ساده ساده منم گفتم:نه

اون برام دوتا آمپول نوشت و گفت اینا رو بزنه حالش خوب میشه.

آمدیم بیرون بابام رفت دارو هارو بگیره من تا ویندوزم آمده بالا که چه اتفاقی داره میوفته

هعی از من اسرار و از اونا رد کردن

که من نمی‌خوام و فلان و بهمان ولی زورم نرسید و مجبور شدم که برم و ماتحتم رو تقدیم اون دوتا سوزن لاغر دراز بیرخت کنم.

دیگه رفتم توی اتاق تزریقات.

اصلا نمی‌دونستم باید چیکار کنم داشتم از خجالت آب میشدم،دلم میخواست تخت دهن باز کن من برم توش.

من یه کوچولو،خیلی خیلی کم انقدر🤏 شلوارم رو کشیدم پایین

خانم پرستاره آمد و گفت همین؟! قشنگ بکش پایین ببینم!! این چیه به کجات بزنم آخه!!

من کم خجالت می‌کشیدم اونم هعی بهش اضافه میکرد با خودم میگفتم خاک بر سرت حنا اینم بلد نیستی.

گفت: بکش بکش

منم همینجوری هعی می‌کشیدم پایین تر ولی خب آدم خودش حس می‌کنه دیگه با خودم میگفتم میخواد چیکار کنه مگه من شلوارم رو تا ..... بکشم پایین.

گفت: ... باشه

پد رو که باز نکرد.بوی الکل زیر بینیم نپیچید تمام مو های تنم سیخ شد.

با خودم میگفتم یا خدا، یا خدا

اولی رو که زد داشتم تک تک سلول های بدنم و کنترل میکردم که هیچی نگم و موفق هم بودم.

خیلی درد داشت.

پد گذاشت و درش آورد و حسابی تا اونجایی که جا داشت فشار داد.

و دومی هم زد اونم مثل اولی درد داشت ولی بازم هیچی نگفتم.

تموم شد و گفت: تموم شد

و رفت و به طور کامل ناپدید شد

منم سریع با دردی که داشتم خودم رو جمع و جور کردم و آمدم پایین و اولین آمپول زندگیم رو تجربه کردم

بعدش هم ماجرایی داشت به آمپول ها حساسیت داشتم🫠

راستش رو بخواین میخواستم یه سوال بپرسم ازتون و نمیدونستم چجوری باید بیام و تصمیم گرفتم اینو بنویسم و در ادامه سوالم رو بپرسم

من که براتون گفتم همچنان معده ام درد می‌کنه و خب چند وقت پیش رفتیم دکتر و خب مشخص شد که میکروب معده دارم و مشکوکم به زخم معده و که چون خون بالا میارم بعدش فردا قراره آندوسکوپی بشم و خب من الان ناشتا ام تا فردا عصری نمی‌دونم این پیام کی به دستتون برسه پس در آخرش ساعت الان رو می‌نویسم.

بهم بگید چه نتایجی در انتظارمه؟!

از آندوسکوپی نمیترستم ولی از اینکه قراره بیهوش باشم و با دکتر تنها باشم تو یه اتاق یکم موضوع رو برام سخته چون فعلا تنگی نفس وحشتناکی پیدا کردم که الان با توجه به شرایط دکترم اصلا نمیتونه تشخیص بده مشکل چیه!؟

و این رو میخواستم بهتون بگم اصلا باورم نمیشد با خودم میگفتم قطعا خیلی از افرادی که عضو این کانال هستند یا اصلا پیام های این کانال رو دنبال میکنند همشهری های من باشن ولی در این حد که ساختمان بغلی ما باشد رو اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم.

عکس پروفایلشون رو دیده بودم و چند روز پیش دیدمشون برای بار هزارم و قطعا می‌دونم که ایشون منو نمیشناسنه ولی قطعا اگر کمی از من اطلاعات داشت من رو حتما می‌شناخت

و خب خیلی خوش حال شدم که دیدمشون اگر این پیام رو میخونه به صورت کاملا غریبه بهشون سلام میکنم و امیدوارم که حالشون خوب باشه.

حال روحیم اصلا خوب نیست کاملا در عذابم هم از نظر خانوادگی هم درسی هم بیماری

قلبم و ریه هام تحت فشار هستن و با اکسیژن روزگارم میگذره

خیلی وقت پیش شروع کردم این خاطره رو بنویسم اولاش یکم با جزئیات تر هست ولی در ادامه‌ش چون می‌خوام بدونم که فردا قراره چه اتفاقی برام بیفته گفتم تند تند بنویسم که بتونم سوالم رو بپرسم و به جوابم برسم اگر غلط املایی یا چیزی داره به بزرگی خودتون ببخشید.

ببخشید که چشمای خوشگلتون درد گرفت.

امیدوارم که همیشه سالم و سلامت و خوش حال باشید.

لطفابا نظراتتون هم حالم رو خوب کنید هم بهم کمک کنید.

راستی بابت اون نظرات خاطره قبل خوشگلتون خیلی خیلی ممنونم🍄

براتون آرزوی بهترین هارو دارم.

22:28

حنا🪷

خاطره نیوشا جان

سلام دوستان نیوشام ۲۳ سالمه میخواستم از خاطرم بگم براتون

حدود ۱ ماه پیش تولد یکی از بچه ها اکیپ بود و دعوتمون کرد کردان ویلای باباش که واسه تولد بریم اونجا

دیگه تولد شروع شد و مثل هر مراسمی دیگه توش اب شنگولی و اینا به راه بود😂

این وسط دیگه ماهم از این اب شنگولی یکم فیض بردیم و همینجوری خل و چل بودیم حالا دیگه انرژی فووول فقط بالا پایین میپریدیم (البته این وسط ۱نفرم بعد خوردن مشروب فاز چصناله داشت)

دیگه انقدر بالا بودم که بعد کلی بالا پایین پریدن پریده بودم تو استخر و توی فیلم میگم غریق نجاتو صدا کنید الان هشت پاها منو میگیرن و هرهر میخندیدم😂🤦🏻‍♀

دیگه بچه ها اوردنم بالا و لباسامو عوض کردم و ساعتای ۵ صبح بود که یواش یواش جمع کردیم و دیگه ۷ خوابیدیم

از اونجایی که همه مست و پاره و خسته بودن از ۷صبح خوابیدیم تا غروب و من با صدای نیوشا؟

بیدار شدم

دیدم بچه ها میگن نیوشا خوبی؟

احساس سرما داشتم یکم و سرم خیلی سنگین بود

گفتن داشتی هزیون میگفتی تب داری چرا

تبمو گرفتن تبم رو ۳۸.۸ بود

خلاصه یکی از بچه ها رفت قرص و سرم گرفت چون تا بیمارستان راه زیاد بودم منم حاله بلند شدن از جام نداشتم(داداشمون تازه مهرشونو گرفتن اقا دکتر)

دیگه برگشت سرم و وصل کرد و یه تب بر هم گرفته بود حالا از من اصرار که نه اقا تب ندارم ولکن اونام گیر داده بودن که نخیر باید بزنی

هیچی یه تب برم واسم زد و یکم حالم بهترشد و انرژی گرفتم بخاطر سرمه

فردا ظهرش میخواستیم بریم تهران که صبح که بیدارشدم گلو درد شدید داشتم تبم رو ۳۸.۵ همچنان و بدن درد

دیگه دوباره صبح سرم زدم و قرصامم که خواب اور بود من تا تهران خواب بودم

وقتی رسیدیم بچه ها همه رفتن یکیشون که من سوارماشینش بودم موند بریم دکتر چون تبم پایین نمیومد

رفتیم و فشارم یکم پایین بود

و دکتر پنی سلین و سرم و نوروبیون و اینا نوشت و من اصلااا دلم نمیخواست پنی سلین بزنم

گفت اول سرمو بزن یکم فشارت بیاد بالا

یه پنی سلین و یه امپول دیگه واسه امروز

یه پنی سلین و نوروبیونم فردا

قیافه من:😐

سرمو زدم و پرستاره اومد گفت اماده شو برم پنی سلینو حاضر کنم اول اونو میزنم اومدم اماده باشی

اقا منم استرسسسس

هیچی چون زده بودم و حساسیت نداشتم دیگه تست نکرد

بعد ۲دقیقه اومد و من یخ یخ بودم پنبه کشید گفت شل کن همینجوریش درد داره حالا سفتم نکن

نیدلو وارد کرد و پمپ که کرد دلم میخواست پامو قطع کنم انقدر فشار داشت و میسوخت

نفسمو خبس کرده بودم هی میگفتم اوکی الان تموم میشه ولی ۲۰ ثانیه بود داشت میزد

انقدر دردم گرفت یه تکون خوردم سفت شدم هی میگفت شل کن منم دلم میخواست گریه کنم یهو کشید بیرون گفت بخواب یکم بیام امپول بعدیتو بزنم

یه ۵دقیقه دیگه اومد اون یکیو زد اونم میسوخت ولی زود تموم شد

دیگه فرداشم همین روال بود از پس فرداش دیگه اوکی شدم فقط بیحال بودم یکم

همه اینام بخاطر اون استخر لعنتی بود😂🤦🏻‍♀

خاطره نورا جان

سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیزم

انشالله که ایام به کامتون باشه❤️

من نورام قبلا هم خاطره گذاشته بودم یه باری🥲

در استانه ۲۲ سالگی و پرستاری میخونما و دو ماه دیگ به امید خدا فارغ التحصیل میشم😅

خب بریم سراغ خاطره

نمیدونستم از بیمارستان بگم یا از شجاعت های بی شمار خودم😁

دیدم استقبال از خاطرات بیمارستان بیشتر میکنید گفتم از اونجا بگم🙂

خاطره برمیگرده به هفته دوم اسفندماه

داستان از اون قراره ک

دوشنبه بودو و من اونروز قرار بود لانگ‌وایسم(یه توضیحی خدمات دوستان بدم

ت دانشجویی هم ۲ ترم اخر ما باید یه تعداد شیفت مشخص بگذرونیم تقریبا ماهی یه بخش میریم)اورژانس بودم و. اونم یکی از شلوغ ترین بیمارستان های تهران

سرپرستار بخش معمولا دانشجوها تقسیم میکنه اونروز من یکی از دوستام نیومده بود

و عملا کار من دوبرابر میشد

هدنرسم بهم گف عزیزم ت تنها وایسا سرپایی

این دوتا دانشجو دیگم وایسن تحت نظر

منم مظلوم گفتم اکی

شانس من اونروز به حدی شلوغ

دیگ هر پروستیجری ت این ۸ ترم انجام ندادم اونروز امتحانش کردم🫡

نشسته بودم ت استیشن داشتم با گوشیم ور میرفتم یهو یه مریض با درد وحشتناک اومده

تریاژ شده بود و احتمال سنگ کلیه براش گذاشته بودن بیچاره یه خانم مسن بود که اینقد درد داش به خودش داشت میپیچید

سریع بهم گفتن برو بهش کتورولاک و یکی دو تا امپول دیگم گفتم حقیقت یادم نیس بزن

خیلی سریع رفتم ت تریتمنت دارو هارو اماده کردم

یه تخت خالی واسه اون خانم پیدا کردمو

بیچاره خودش اماده بود ولی اینقد درد داش نمیتونست پاشو دراز کنه پسرشون اومدن کمک

موضع رو الکی کردم و صبرکردم تا خشک شه

سه امپول تزریق کردم و اینقد درد کلیه داشت اصلا متوجه تزریق من نشد

سریع امپولا که زدم اومدم وسایلمو و سرنگا از بالای سرش که جمع کنم در یک لحظه همزمان ت یکی از بچه ها صدام کردن

که برو تخت فلان از اون نوارقلب بگیر

تخت ۱۰ ببر اکو

لحظه ای حواسم پرت شد

یهو دیدم نیدل سرنگه تا کجا رفت ت دستم

دستم پرررر خون شد😣🥺

(بچه ها نیدل شدن ت بیمارستان ینی اغاز بدبختی🤕 باید سریع بری به سوپر عفونی بگی، از کسی که نیدل شده و از بیمار باید سریع نمونه رد کنن از نظر هپاتیت و ایدز این ویروس قابل انتقال از راه خون بررسی بشه)

از شدت استرس تپش قلب گرفتم فوری رفتم سمت روشویی دستمو با اب فراوان شستم یا یه بغضی به نرسا گفتم نیدل شدم

واقعا داشتم دیونه میشدم خیلی ترسیده بودم😔

بدو بدو راهروی طولانی بیمارستانو رفتم سمت اتاق سوپروایزه عفونی

در زدم دیدم کسی نیس

اتاق بغلش دیدم میگه جانم عزیزم کاری داشتی

خانم الف من نیدل شدم🥺

با یه خیز سریع رفت سمت کشو اتاقش

یه برگه بهم داد

گفت دخترم سریع برو ت بخش از مریض نمونه بگیر

بده بچه ها از خودت نمونه بگیرن

سریع ببر ازمایش

این فرمم پر کن

اروم باش انشالله چیزی نیس😭

ینی اون لحظات کل بیمارستان انگار ریخته بود رو سرم🙂 به مامانم فک میکردم میگفتم اگه چیزی گرفته باشم مامانم چی میشه اون خیلی غصه میخوره اینقد ترسیده بودم گفتم الان دیگ میمیرم😂

اقا رفتم ت بخش دیدم اون خانومه رفته

بخش اورژانس سرپایی بود

طبیعتا میان یه دارو میگیرن و بعد میرن😣

من هاج و واج مونده بودم وسط اورژانس

نمیدونستم دقیق باید الان چیکار کنم

سریع از پرسنل پرسیدم کجا رفت اقای م گفت رفت سونوگرافی🥲

بدوبدو رفتم سمت سونوگرافی

سپردم به منشی اونجا به هیچ عنوان بعد اینکه سونو شدن اجازه ندن برن و حتما خبرم کنن

دیگ حسابی اعصابم بهم ریخته بود

زنگ زدم به خواهرم یه ذره باهاش حرف زد

اون بیچارم کلی نگران کردم

رفتم نشستم تو اتاق cpr سرپایی فرم نیدل استیک شدنمو پر کردم🥺

منتطر بودم تا اون خانومه از سونو بیاد

برگشتم اورژانس هعی بچه هاا نرسا ازم میپرسیدن چی شد گرفتی نمونه ازش؟

من واقعا دیگ توان اینکه دست بزن به اون خانومه نداشتم😅

یکی از دوستامو برداشتم با خودم بردم

با یه سرنگ ۵ و دو تا لوله ازمایش و گارو

پیش به سوی سونوگرافی

خلاصه خانومه از سونوگرافی اومد بیرونو

من دیدم اینقد بهم استرس وارو شده بود

روزه ام بودم دیگ سرم گیج میرف ت همون راهرو وسط بیمارستان نشستم

بچه ها اون خانومه بردن ت تریاژ نمونه شو گرفتن و اومدن😔

برگه ای که باید پر میکرد یه سری اطلاعات از خانومه میخاست

پسرشو کشیدم کنار ازش پرسیدم

اونجا بود که دنیا رو سرم خراب شد

اون خانوم هم سابقه دیالیز داش سال ها هم سابقه تزریق خون چندین مرتبه

دیگ اونجا بود خودمو مثبت تلقی میکردم😞🥺

اشک ت چشمام جمع شده بود

فقط یه شماره تلفن ازشون گرفتمو و رفتن ت بخش بستری میخاستن بشن😞

با بچه ها رفتیم سمت اورژانس

و قسمت دردناک ماجرا شروع شد

دوستم گفت نورا بشین همه جا خون ت رم بکنم ت شیشه😒

استرس داشتم

بسیار بدرگم ینی اصلا کار هر کسی نیس از من یه سی سی خون بگیره

گفتم مریم توروخدا بگو اقای م بیاد

ت نمیتونی

گفت نه بابا از پشت دست میگیرم

اصلا رگات مشخصه پشت دستت

اون لحظه به دردش یه هیچی فک نمیکردم

فقط میخاستم زودتر تموم شه🥲

نشستم ت استیشن

دستام یخ کرده بود

روزه ام بودم اونم بدون سحری

حسابی هم ترسیده بودم

مریم سرنگ باز کرد گارو محکم بست رو روپوشم

‌گفت نورا نفس عمیق بکش خودت هم نگا نکن

میترسی رگات گم میشن

نیدلو فرو کرد یه اخ بلند گفتم..همراه یه مریضی ت راهرو بود گفت ای بابا خانوم پرستار شما هم😂

بیشعور سر نیدل هم عوض نکرده بود

سر سوزن ۵ واقعا دردناکه

هعی اینور و اونورش کرد

فهمیدم نمیتونه بگیره و خون نمیاد ولی ت رگ بود اینقد دهیدراته بود یه سی سی هم نیومد

بچه ها سریع رفتم ماهرترین رگ‌گیر بخشو اوردن

اقای م

اومد گفت چیشد نتونستی

مریم گفت ت رگه ولی خون نمیده

اومد رگامو یه وارسی کرد گفت نه اینا خوب نیس استینتو بزن بالا 🤐

گفتم ن نمیشه از زیر لباس پوشیدم استینم بالا نمیره

گفت روپوشتو دربیار خب

گفت ن اینجا نمیتونم سختمه

گفت اوکی پس یه ذره تحمل کن از همین سر ساعدت میگیرم😖

گارو به محکم ترین حالت ممکن بست

سرنگ جدید باز کرد

گفتم نامردا حداقل یه پارتی بازی باهام بکنید

سر سوزن عوض کنین🥺

دیگ با بغضی من کردم

لطف کردن رفتن برام نیدل دو اوردن

با یه بسم الله رفت ت و من‌دوباره یه ای کش دار بلندی گفتم😂

اقا م هیس زشته

اندکی تحمل

نفس عمیق

تممااام

نگا کردم دیدم ۵ سی سی تموم پر پر خون گرفت ازم🥲

بچه ها هر کی یه کمکی میکرد یکی لوله پر کرد

یکی محکم پنبه دستمو فشار میداد

دیگ سریع رفتم ازمایشگاه

ازمایشا دادم تحویلشون

چقدم اونجا اذیتم کردن از اینکه بیمه اون بیمارستان نداشتن و میخاستن ازم ۸۰۰ تومن پول بگیرن

لامصبا من ت همین خراب شده نیدل شدم🥲

اخرش سوپر اومد گف نه خدمات دانشجو رایگانه😅

والا پول دانشجو خوردن نداره

تکنسین ازمایشگاه گفت عزیزم جواب ازمایشگاه پنج شنبه عصر حاضره

تا پنج شنبه عصر واقعا مردمو زنده شدم

اینقد دعا کردم نذر کردم😅

الحمدلله جواب هم اون بیماره

و هم من منفی شد

(

البته من واکسن هپاتیت زده بودم دو سال پیش)

خداروشکر بخیر گذشت ولی یکی از سختترین روزای دوران دانشجوییم بود

مخصوصا بعدش که هدنرس سر اینکه کارجو خوب انجام ندادم دعوا کرد و منو مقصر دونست سر اینکه نیدل شد

مقصر ماجرا این نمیدونست که نیرو کم بود

حجم کار زیاد🙃

امیدوارم خوشتون اومده باشه

اگه دوست داشتین کامنت بزارین و گرنه دیگ خاطره بی خاطره🙄😂

خاطره زیاااد دارم😅وقت کنم حتما مینویسم براتون

بچه ها لطفا برام دعا کنین یه مشکلی برام پیش اومده دعا کنین همه چی به خیر بگذره❤️

✨noora✨

خاطره سارا جان

سلام دوستان سارام ۱۷میخوام از خاطرم واستون بگم

عروسی دخترعموم بود که از صبحش درگیر ارایشگاه و اینجور چیزا بودیم تااینکه یواش یواش ظهر راه افتادیم واسه باغ‌تالار که توی اطراف تهران بود (یادم نیست شهریار یا گرمدره)

حدودای ساعت۵-۶ رسیدیم و همون اول که رسیدیم یه ۵-۱۰ دقیقه ای من لرز داشتم و گفتم حتما واسه اینه که لباسم لختیه و بالاش بازه هوای اینجام سرده واسه همونه

خلاصه گذشت و من تا شام حدودا ۱۰-۱۱ تا پیک خورده بودم و وسطش قلیونم کشیده بودم و توی معدم فقط عرق و ابجو بود

همین که داشتم شام میخوردم یواش یواش از چندتا قاشق به بعد حالت تهوع گرفتم و انگار باید همون موقع غذا رو میوردم بالا

بدون اینکه چیزی بگم از سر میز پاشدم و رفتم سرویس و دیدم ۲-۳ نفریم دارن تگری میزنن😂

خلاصه یکم از شامو بالا اوردم و یکم اروم شدم و دیگه عرق نخوردم

ساعت ۲ونیم صبح بود که رسیدیم خونه و تا ارایشمو پاک کنم و لباسمو درارم دیگه ساعتای ۳ونیم خوابیدم و نزدیک ساعت ۵ با حالت تهوع خیلیی شدیدی از خواب بیدارشدم و فقط دوییدم تو دستشویی ولی فقط اسید معدم بود که یکم بالا اومد و همه مری و دهن من داشت میسوخت از این اسید معدم

دمیترون خوردم ولی خوب نشدم ابلیمو خوردم بازم خوب نشدم

بلند بلند نفس میکشیدم حالت تهوعم کمترشه بازم خوب نشدم و حالم خیلی بد بود و داداشم بیدارشد بره دستشویی که گفت خوبی سارا چرا انقدر رنگت پریده چرا بیداری؟

گفتم خیلی حالت تهوع دارم قرص خوردم خوب نشدم ۲ساعته نشستم اینجا

سریع گفت اروم پاشو بریم دکترمامان بابا بیدارنشن نگران شن

حاضرشدم و رفتیم بیمارستان ولی دکتر اورژانس بخاطر یه مورد اورژانسی رفته بود ICU و فقط ۲تا پرستار بودن

که پرستاره گفت چیشده و اینا ماهم گفتیم و گفت طبیعیه تو عروسی این اتفاقا زیاد میفته توهم حتما زیاده روی کردی یا قاطی خوردی

گفت برو بخواب رو تخت۴ و بعدش با سرم و کلب امپول اومد

اول سرمو وصل کرد و ۲تا امپول خالی کرد تو سرم و ۲تاشم مستقیم وریدی تزریق کرد و گفت نگران نباش الان بهتر میشی

منم ازاونجایی که اصلا نخوابیده بودم تو خواب و بیداری خوابم برد

صداهارو بگی نگی میشنیدم ولی نیمه خواب بودم و خیلی خوابای عجیبی میدیدم قشنگ هنوز اثرات مستی توم بود😅

یکم بعدش بیدارشدم پرستاره بالاسرم بود گفت بهتری؟حالت تهوع داری هنوز

حالم خیلی بهتر بود حالت تهوع نداشتم دیگه فقط خیلیی تشنم بود و دلم میخواست بخوابم فقط

ساعت حدود ۸ونیم بود‌ رفتیم خونه و داداشم گفت سارا اینجوری شده بود و مامان بابامم میخواستن صبحونه بدن بخورم ولی گفتم اصلا هیچی نمیتونم بخورم

رفتم خوابیدم تا ساعت ۳ بعدشم بیدار شدم انگار ۱۰۰سال از صبح گذشته بود

خیلی گشنم بود ولی میخوردم حالت تهوع میگرفتم

شبش خونه مامان بزرگم دعوت بودیم خاله مامانم ایناهم بودن

خیلی حال نداشتم ولی دیگه حاضر شدم رفتیم و همچنان معدم خالی بود

هیچی نخوردم تا وقت شام نشستم ببینم میتونم بازی بازی حداقل ۱لقمه بخورم

از بین غذا ها یدونه کتلت برداشتم یه گاز زدم ولی انگار پایین نمیرفت دیگه پاشدم ازسرسفره حالا اینام گیرداده بودن اینو بخور اونو بخور...

اون روز کااامل هیچی نخوردم و فردا شد

فرداش (پس فردای عروسی)

صبحونه فقط یه لیوان چای خوردم با اندازه یه بندانگشت نون بربری و رفتیم خرید

هواهم خیلی گرم بود دوباره حالت تهوع گرفتم بابام رفت دوباره قرص گرفت واسم

ناهار یکم برنج خوردم حدودا نیم ساعت بعداز اینکه خوردم بالا اوردم انگار اصن معدم هیچی قبول نمیکرد باز تا غروب هیچی نخوردم رفتم رو ترازو دیدم وای ۲کیلو کم کردم

غروب یه لرز شدیدی منو گرفت که من ۳تا پتو انداخته بودم رو خودم ولی همچنان سردم بود و خیلیی ضعف کرده بودم و بعد از اینکه یکم لرزم کمترشد دوباره رفتیم بیمارستان و فشارم رو ۹ بود

یه سرم و چندتا امپول نوشت و رفتم دراز کشیدم پرستار اومد سرممو زد و ضد تهوع و یه امپوله پودری هم وریدی تزریق کرد و سرمم که تموم شد گفت ۱امپول هم دارید

یکم شلوارمو دادم پایین و واسم زد فقط یکم سوخت

بعدش اومدم و فقط اب خوردم و خوابیدم

فرداش که پاشدم حالم بهتر بود ولی تا ۱هفته هرروز قرص معده و حالت تهوع میخوردم به دستور دکتر طوری که الان دیگه دمیترون اثر چندانی روم نداره

خاطره A

سلام به همگی ❤️

حال دلتون عالی ☺️

دنیا جان،الهام عزیز،نسیم گلم،آقا محمد و Z.M عزیزم خیلی به بنده محبت دارید ، هر بار اسمتون رو تو کامنت ها میبینم حس خوبی بهم منتقل میکنه

خیلی ممنون از دعاهای زیباتون❤️

خاطره هام بازدید زیادی نداره اما اگه دوست داشتید بگید ادامه بدم🌹

چون مامانم قصد نداشت برگرده درس و ارائه های دانشگاه رو بهانه کردم و برگشتم خونه خودمون😁( خاطره ی قبل گفته بودم‌که خونه دایی ام بودیم )

۱۰ ام ساعت ۹بود که رسیدیم خونه ، کسی نبود ( بابام رفته بود روستا)

رفتم یه دوش گرفتم اومدم خوابیدم تا ۱۲ ظهر فردا😁

مثلا صبح عید بود ( یکشنبه شهرما عیدفطر بود)

یه چنتا لقمه پنیر و گردو خوردم بعدشم ارائه ۱۸ ام و مرور کردم و نقص هاش رو بر طرف کردم

طبق سفارشات مامانم و تهدید هایی که کرد مجبور شدم غذاهم درست کنم

با زهرا هم صحبت کردم که تا فهمید قورمه سبزی درست کردم بال زنان اومد خونه ی ما

(به مامانم خبر دادم که در جواب گفت : خیالم راحت شد مادر💔😂🤦🏻‍♀)

یکم خونه رو تمیز کردم تا زهرا اومد بعدش باهم شام خوردیم ، فیلم دیدیم ، بازی منج کردیم ولی زمان قصد نداشت بگذره

یه کیس رو تحلیل کردیم(خانمی ۲۷ساله که مورد تهاجم و تجاوز قرار گرفته بود ؛ وقتی پیداش کرده بودن بخاطر کتک های شدید حال جسمی خوبی نداشت

بعد از ۶ هفته بخاطر افکار مزاحم،ضعف تمرکز،اشکال درخواب و رویاهای تکرار شونده و ناراحت کننده مراجعه کرده بود به روانشناس

که محتمل ترین تشخیص برای این کیس اختلال استرس پس از سانحه PTSD بود و درمان رو شروع کرده بودند)

ساعت تقریبا ۱۱ بود و اینقدر زود شام خورده بودیم که دوباره غذا گرم کردیم و خوردیم 😅

با فرهاد Dr.f حرف زدم و بعدش خوابیدیم

صبح بیدار شدیم یکم به کارهامون رسیدیم و بعدازظهر رفتیم بیرون یکم بگردیم و خرید بکنیم

زهرا اسرار داشت که ۱۳ بدر چون کسی خونه نیست با خانواده ی اون برم بیرون ولی خب موذب بودم و نمیخواستم دوباره اون حس رو تجربه کنم

بعد از خرید بیرون شام خوردیم و من رفتم خونه خودمون زهرا آخر شب بود زنگ زد و یک ساعت حرف رد که باهاشون برم بیرون 🙂‍↔️

با مامانمم حرف زده بود و مامانم کلی استقبال کرده بود که خونه تنها نمونم🫰🏻

خلاصه قبول کردم و زهرا ساعت ۹ صبح میومد دنبالم

مامانمم زنگ زد و سفارش کرد چی با خودم ببرم 🤠

صبح روز چهارشنبه خودم و آماده کردم و منتظر تماس زهرا بودم

وقتی اومد رفتم پایین وسایل و بردم که زهرا کلی حرف زد اینا چیه و مهمون مایی ( دست خالی عادت ندارم جایی برم بخصوص اگر جمعی باشه که دعوت باشم)

خلاصه راه افتادیم و رفتیم باغ شون

کل خانواده ی پدری و پدر و مادر بزرگ طرف مادری هم بودند

پروسه ی سلام از همه به سختی گذشت🫢

مامان زهرا ( خاله مریم) خیلی تشکر کرد بخاطر وسایلی که برده بودم

حدود دوساعت بعد فرهاد و داداشش اومدن

که با همه سلام و علیک کردن

هرکی مشغول یه کاری بود ولی جوونا مشغول والیبال و وسط بازی بودیم 😅

حسابی خسته شده بودیم و مثل لشکر شکست خورده نشسته بودیم

چون از مامانم خبری نبود زنگ زدم و حالشون و پرسيدم و کمی حرف زدیم و قطع کردم

بابام زنگ بعدش مطمئن شد حالم خوبه و چیزای اَلَکی نخورم😫( خوراکی ، غذای ادویه دار، نوشیدنی های گازدار، حتی میوه های اسیدی نباید بخورم )

فرهاد هم از بابام بدتر هرچیزی میاوردیم بخوریم یه نیم نگاهی بهم مینداخت

اخر سر مامان زهرا برام کیکی که خودش پخته بود و آورد که سالم باشه😘😍

یکم از کیک و خوردم چون طعم دارچین میداد تمومش نکردم که معده ام اذیت نشه

بعدشم رفتیم غذا بخوریم که طبق برنامه غذایی که دکتر بهم‌گفته بود غذا کشیدم

طعم جوجه یکم برام تند بود ولی خجالت میکشیدم چیزی بگم

فرهاد هم داشت جوجه ها رو درست میکرد یکم بعد اومد

کار از کار گذشته بود یه حالت سوزش تو معده ام ایجاد شده بود 😬

وقتی شروع به غذا خوردن کرد برگشت گفت توهم از این جوجه خوردی؟

عموش( پدر زهرا) گفت وا پسرم بزار بچه غذاش و بخوره (بچه من بودم☝️😂)

فرهاد گفت آخه عمو تازه جراحی شده اصلا نباید چیزهای تند و ادویه دار بخوره

عمو گفت ای وای ، خب دخترم اینجا مثل خونه خودته تعارف نداریم که از این جوجه بردار(جوجه ای که رو یه سینی دیگه بود اشاره کرد) یکم کشیدم ولی اشتهام و از دست داده بودم یکم درد داشتم برای همین خیلی کم‌خوردم که معده ام بیشتر از این تحریک نشه

همه غذاشون و خوردن و کمک کردیم سفره رو جمع کردیم این بار رفتیم وسط باغ دور هم نشستیم و بلال و چایی آتیشی درست کردن

یکی از عمه های فرهاد که دیر تر اومد با خودش ریواس آورده بود که اصلا تحمل نکردم و یکی خوردم( عاشق ریواس و گوجه سبزم🍈)

بعدش چون چایی خور نیستم من یه سینی چایی پر کردم و بردم داخل برای بقیه

اومدم نشستم که فرهاد اومد گفت درد داری؟

نه

حس میکنم بی حالی نسبت به صبح

نه خوبم نگران نباش

باشه پس درد داشتی بهم بگو حتما

چشم🫠

پرنور عزیزم

همین روال گذشت و نزدیک ۵ عصر بود که درد معده ام شدت گرفت، انگار معده ام نبض دار میزد

فرهاد هم همه اش بهم نگاه می‌کرد و منتظر بود باهاش حرف بزنم

دوتا فاموتیدین ۴۰ خوردم بلکه آروم بشم ،کمک کننده بود ولی کامل دردم قطع نشده بود

نزدیک شام اکثرا رفتن و فقط ۱۲نفر از جوونا مونده بودیم که بعد شام برگردیم

جرعت حقیقت بازی کردیم و دور هم نشستیم آهنگ میگفتن پسرا ، دخترا هم دست کمی نداشتیم البته

یه لحظه اسید معده ام خیلی زیاد شد بلند شدم رفتم سرویس اینقدر بالا آوردم که حس میکردم معده ام داره میاد بیرون

یکم بعد فرهاد اومد در زد ،خوبی آیلین ؟

فرهاد حالم بده 🤢

در و بازن کن

در و به زور باز کردم اومد داخل

بعدش کمک کرد برم تو هال دراز بکشم

یکم رو معده ام و فشار و داد و گفت دارو میگیرم میام استراحت کن( هیچ وقت سرزنش نمیکنه و تحت فشار قرارت نمیده )

یکم بعد فرهاد و بقیه بچه ها اومدن داخل ، فرهاد گفت علی( پسرعمه اش) رفت دارو بخره

بقیه هم حال مو میپرسیدن و هرکی یه تشخیص میداد🤔😂

حس کردم کیس آموزشی ام

فرهاد ساکت نشسته بود یه گوشه 😁( بعد از جراحی دکترم گفته بود استفراغ شدید و دردهای مداوم پیگیری میخواد برای همین درگیر بود با علایمی که دارم)

پسرعمه فرهاد اومد داروها رو داد به فرهاد

بعدش فرهاد دست راست مو گرفت دنبال رگ می‌گشت 😑 به داداشش گفت: داداش دست چپ و یه نگاه بنداز رگ مناسب پیدا نمیکنم

داداشش اومد با دستکش مچ دستم و بست به جای گارو و دنبال رگ می‌گشتن

داداشش یکی دو بار انژیکوت و زد و درآورد

فرهاد گفت داداش اذیت میشه

اونم گفت میدونم ولی کاری نمیشه کرد آمپول پنتوپرازول و در هر صورت باید وریدی تزریق کرد اگه سرم هم نزنیم

ضعف کرده بودم دیگه که فرهاد یه رگ رو مچ دستم پیدا کرد و سرم و زد و داروها رو خالی کرد تو سرم

یکم بعدش دردم آروم شده بود اون سوزش و اسید معده ی شدیدم برطرف شده بود

فقط کمی تهوع داشتم

سرم و در آورد با چسب انژیکوت پنبه رو نگه داشت رو دستم و آنژیوکت و کشید

بعدش رو به بچه ها گفت یه چند دقیقه تنهامون میزارید( قشنگ همه فهمیده بودن باهمیم😅)

رفتن بیرون فک کردم میخواد حزف بزنیم😑 که یه سرنگ و آمپول در آورد آماده اش کرد گفت برای تهوعته برگردم بزنم

لازمه؟ تو سرم مگه نریختی

لازم‌نبود نمیدادم مگه تهوع نداری؟

یکم

خب پس برگرد درد نداره

باشه 👩🏻‍🦯

برگشتم یکم از شلوارم و دادم پایین اومد پنبه کشید و آمپول و زد درد نداشت فقط وقتی سوزن وارد پام شد یکم‌منقبض شدم

آمپول و درآورد و یکم‌پنبه رو نگه داشت و شلوارم و کشید بالا

کمی حرف زدیم و بعدش با فرهاد رفتیم بیرون پیش بقیه و آخر شب برگشتم‌خونه🫠

À.......❤️

خاطره مینا جان

Miiina

با نام او

سلام

دوباره مینام

خاطره مربوط به سال گذشته هست که میلاد نامزد بود، بخاطر کارای قبل عروسی که اومده بود رو سنگینی کار خودش و یه سری فشارهایی که اون تایم روش بود خیلی سرحال نبود و هرچقدر همه سعی میکردیم کنارش باشیم بازم یه چیزایی بود که خودش باید حلشون میکرد.

یه روز که داشتم غذا تو ظرف میریختم که سر راهم براش ببرم، آیفون زدن و میلادو که دیدم متعجب و یکم نگران شدم. هم از اینکه این موقع خونه اومده و هم اینکه بدون ماشینه و بجای اینکه با ریموت بیاد زنگ زده

میگرنش باز عود کرده بود. مستقیم رفت سمت اتاقش و فقط گفت آب !

آب براش بردم و چشم بندشو بهش دادم: روغن بیارم ماساژ بدم؟

زمزمه کرد: نه درو ببند نور میزنه

بیرون اومدم داشتم دمنوش درست میکردم داداش حسام بهم زنگ زد و پرسید میلاد کجاست گوشیش خاموشه

توضیح دادم و اسم دوتا امپولو گفت که از تو داروها پیدا کنم و براش بزنم

سرش شلوغ بود و همزمان با یکی دونفر حرف میزد، وقتی مطمئن شد امپولارو داشتیم و پیدا کردم گفت میلاد بهتر شد بهش زنگ بزنه و قطع کرد.

امپولارو شکستم تو سرنگ کشیدم هواگیری کردم و درپوششونو گذاشتم، دمنوش براش ریختم و در اتاقو زدم. صدایی نشنیدم و اروم باز کردم، داخل رفتم و درو بستم و وسط اون تاریکی وایسادم: میلاد؟

چشماشو به زور کمی باز کرد و نگاهم کرد، چشمای سرخش ترسناک شده بود. سرنگو نشونش دادم: امپولو بزنم؟ داداش حسام گفت

چندثانیه چیزی نگفت و تو همون حالت نگاهم کرد و دیگه کم کم داشتم میترسیدم که اروم دمر شد.

+برقو روشن کنم؟

چشم بندشو باز رو چشماش کشید و فقط نور هالوژنو زدم. دمنوشو رو میز گذاشتم و نشستم و میلاد خودش اماده شد.

پدالکلی کشیدم و نیدلو سریع زدم، اسپیره کردم و شروع کردم به پمپ کردن که صداش درومد، با دهن بسته و خیلی اروم صدای اعتراضیِ یکنواختی تولید کرد تا اخرش که دراوردم و اروم با پد یکم ماساژ دادم. دستمو که برداشتم دست اورد لباسشو مرتب کنه

+صبر کن داداشی یکی دیگه بزنم تموم شه

انگار که نشنوه کار خودشو کرد

+میلاد! بذار بزنم این واسه دردته

با اکراه دستشو برداشت و باز لباسشو یکم پایین اوردم و پد کشیدم و نیدلو فرو کردم، اسپیره کردم و به محض پمپ کردنش باز همون صدا شروع شد و اینبار سینوسی بالا پایین میرفت، خندم گرفته بود: تموم شد، ببخشید

بیرون کشیدم و پد گذاشتم و سرنگارو برداشتم: دمنوشه رو بخور الان سرد میشه

برقو خاموش کردم: غذات رو گازه میلاد تا گرمه بخوری بهتره

هیچی نگفت

+داداش حسام گفت بهش زنگ بزنی، من دارم میرم، چیزی نمیخوای؟

یه مرسی زمزمه کرد و بیرون رفتم.

پ.ن:

۱ مهسای عزیزم سایه وقتی خیلی کوچیک بود پدر و مادرش جدا شدن، مادرش ایران نیست

۲ اکثر تعطیلاتو تنها بودم، یکم خاطره نوشتم، از خودم میلاد و سایه، یکم شعر نوشتم و برنامه هامو

برم دیگه برسم به این برنامه ها

مرسی که حس خوب دادین

بهترینارو میخوام براتون

خدافظی

خاطره سارا جان

مریضی سعید قسمت دوم و سوم

سلام خوبین دوستان عزیز سارا هستم اومدم برای ادامه خاطره قبلی که نوشته بودم ولی قبلش دوتا نکته باید بگم بهتون

اول اینکه:

راستشو بخواین نمی‌خواستم این قسمت نصفه باشه و شمارو منتظر قسمت بعدی بزارم واسه همین دو قسمت رو قاطی کردم، یه کم بلند شد ولی قول می‌دم خوشتون میاد!

دوم اینکه:

همیشه براتون خاطره ها رو از نگاه خودم تعریف کردم، چون هرچی با چشم خودم دیدم و با دل خودم حس کردم، همونو ریختم توی کلمات. ولی این‌بار یه‌کم فرق داره... بعضی جاهاش هست که خودم اون موقع اون‌جا نبودم. شاید بپرسین خب پس از کجا می‌دونی؟ راستش رو بخواین، یه‌سری چیزا رو بعداً فهمیدم. یه‌کمش رو مهرداد برام تعریف کرد، یه‌کمش رو از حرفای بابا، مامان و سعید گرفتم، یه جاهایی رو هم از رو پیام‌ها و نشونه‌ها حدس زدم.

برای همین، خواستم این تیکه‌ی قصه رو هم براتون کامل بگم، حتی اگه خودم اون لحظه توی صحنه نبودم. اگه دیدین یه جاهایی روایت از زبون من نیست یا یه‌کم فرق داره، بدونین دلیلش اینه که نمی‌خواستم چیزی از قصه جا بمونه.

حالا بریم برای ادامه خاطره سعید:

سعید موجودی بود که انگار اصلاً برای عبرت گرفتن ساخته نشده بود! تا یه کم حالش بهتر می‌شد، فوری برمی‌گشت به فاز شیطنت و قول‌هایی که داده بود، یادش می‌رفت. همیشه خانواده از این اخلاقش کلافه بودن. هر بار می‌گفت: دیگه عوض شدم!ولی همه می‌دونستن که همون سعید سابقه، فقط یه کم شارژ شده!

مهرداد، شاید بیشتر از بقیه، از این اخلاق سعید بدش می‌اومد. رابطه‌ی این دوتا هیچ‌وقت خیلی خوب نبود، برای همینم مهرداد همیشه یه کم تندتر با سعید برخورد می‌کرد...

بعد از اونشب دردناک که توقسمت اول براتون تعریف کردم،

سعید تا حالش یه کم جا اومد، همون شد که بود. پرستارها، قرص‌ها، سرم‌ها... همه شدن وسیله‌ای برای شوخی‌هاش که حوصله‌ش سر نره!

روی تخت بیمارستان ولو شده بود، هر چند دقیقه یه بار زل می‌زد به در، انگار منتظر یه فرشته‌ی نجات بود... ولی خبری از فرشته نبود، فقط پرستارای بیچاره که کم‌کم داشتن از دستش سکته می‌کردن!

تا پرستار براش سرم وصل کرد، با چشم‌های بانمکش شروع کرد به فضولی کردن توی سرم. دو دقیقه نگذشته، لوله‌ی سرم رو با هزار فن و ادا بست، سرشم گذاشت رو بالش، فکر کرد راحت شد!

ولی خب، با کی طرف بود؟ کادر درمان!، پرستار برگشت، نگاهی به سرم انداخت، ابروهاشو داد تو هم و با اون صدای جدیش گفت: چرا سرمتو بستی؟!

سعید، انگار که داره درس اقتصاد پزشکی می‌ده، گفت: داشتم سعی می‌کردم مصرف سرم بیمارستانو کاهش بدم! گفتم صرفه‌جویی کنم، شرایط اقتصادیه دیگه!

پرستار نفسشو داد بیرون، با یه عالمه حرص دوباره سرم رو درست کرد. ولی این فقط یه گوشه از شیطنت‌هاش بود!

تا براش قرص آوردن، سعید گفت: وای نه! این قرصا خیلی تلخن! مزه‌ی زهرمار با خاک‌اره می‌دن؟ برا من از اونایی که طعم شکلاتی یا وانیلی دارن بیارین!

پرستاره که کم‌کم داشت منفجر می‌شد، گفت: آقا، این بستنی نیست، قرصه!

آخرش به زور راضی شد قرصو بخوره، ولی با زرنگیِ خاص خودش، گذاشت گوشه‌ی لپش، یه قلپ آب خورد که مثلاً همه‌چی تمومه! پرستار لبخند زد و از اتاق رفت بیرون...

اما هنوز در کامل بسته نشده بود که یه چیزی نظرشو جلب کرد. توی شیشه‌ی در، بازتاب اتاق دیده می‌شد... و تو اون لحظه، سعید یواشکی قرص رو از دهنش درآورد، انداخت تو دستمال کاغذی و گذاشت زیر بالش!

دیگه پرستاره طاقت نیاورد، مستقیم رفت سراغ اتاق استراحت پزشکان. مهرداد، روی صندلی نشسته بود، یه فنجون قهوه جلوش، تازه یه کم از شلوغی بیمارستان فاصله گرفته بود که پرستار، با قیافه‌ی داغون اومد تو.

ـدکتر بهداد، ببخشیدا، ولی این برادرخانومتون دیگه شورش رو درآورده! نه قرص می‌خوره، نه سرم نگه می‌داره، پرستارا رو دیوونه کرده! فکر کرده اینجا هتل پنج‌ستارس! یه کاریش بکنین لطفاً...

مهرداد، که انگار دقیقاً همینو پیش‌بینی کرده بود، آروم قهوه‌شو گذاشت کنار، دستی به صورتش کشید و یه لبخند مرموز زد: نگران نباشین... خودم درستش می‌کنم!

بعدچند دقیقه اومد سمت اتاق سعید وارد اتاق شد، بدون اینکه اصلاً بهش محل بذاره، اول اومد طرف من دستشو گذاشت رو شونه‌م و گفت: خانومم، خسته شدی نه؟ از صبح بالا سر برادرتی، یه دقیقه هم نشستی؟

لبخند زدم: خب، داداشمه دیگه، وظیفه‌مه.

مهرداد ابروشو بالا انداخت: آره، ولی شوهرت و دخترت هم یه کم مراقبت می‌خوان! امروز رو برو خونه، یکمم به ما برس، یه وقت می‌بینی ما هم مریض شدیما!

خندیدم. مامانم رفته بود بیرون ، اومد تو با لبخند سلام کرد. مهرداد هم با احترام سلام کرد و گفت: مامان جان، شمام چند روزه این‌جایین، خسته شدین!

مامان سری تکون داد: پسرم، تو که هستی همه‌چی خوبه، ولی این پسر ما عجب موجودیه! حوصله‌ش که سر میره همه رو کلافه می‌کنه!

مهرداد بالاخره نگاهشو انداخت سمت سعید، که با قیافه‌ی "من بی‌گناهم" روی تخت لم داده بود.

- شنیدم حسابی خوش می‌گذرونی! قرص نمی‌خوری، سرم قطع می‌کنی، پرستارا رو سوژه کردی! بگو بخند راه انداختی، آره؟؟

سعیدم خندید: بابا یه کم شوخی کردیم، چیزی نشده که!

مهرداد، بدون حرف، دست کرد توی جیب روپوشش، یه سرنگ آماده درآورد. درپوشش رو برداشت و همزمان با هواگیری سرنگ با یه لبخند ترسناک گفت: قرص نمی‌خوای بخوری؟ خیلی خب، از این به بعد یه کاری میکنم تلخی قرص و شربت اذیتت نکنه... داروهات رو مستقیما تزریق می‌کنیم! اولین دوزشم آماده‌ست، برگرد ببینم!

سعید یه لحظه خشکش زد. بعد سریع گفت: ـ نه نه! الآن قرصامو می‌خورم، دو تا هم اضافه میخورم!

همه زدیم زیر خنده. اونم که دیگه ترسیده بود، فوری لیوانو برداشت و قرصشو مثل بچه‌ی خوب قورت داد.

مهرداد خندید: آفرین، همینه! اینو زودتر می‌کردی که کار به تهدید نکشه!

منم خندیدم: دکتر بهداد، شما دیگه سبک خاص خودتو داری!

مهرداد شونه بالا انداخت: واسه بعضیا باید خاص عمل کرد، وگرنه بیمارستانو ترکوندن رفته!

همه خندیدیم، سعیدم که بالاخره تسلیم شده بود، پتو رو کشید روش و گفت: من دیگه حرفی ندارم!

قسمت سوم

سعید که قرار بود دو روز بستری بشه، ولی چهار روز طول کشیده بود، کاملاً کلافه بود. روی تخت بیمارستان مثل زندانی‌ای که منتظر حکم عفو باشه، به سقف خیره شده بود. یه دست روی پیشونیش، یه دست روی گوشی، هر چند دقیقه یه بار هم با درماندگی به در نگاه می‌کرد. انگار که قرار بود یه قاصد بیاد و بگه: پاشو، آزادی!اما نه، پرستار که وارد شد، فقط سرمش رو باز کرد.

سعید با هیجان گفت: مرخصم دیگه؟!ولی پرستار لبخند زد و یه جمله‌ی کابوس‌وار تحویلش داد: دکتر بهداد باید خودش دستور ترخیص بده. شیفتش بعدازظهره. تازه بعد از ظهرم که قسمت اداری تسویه نمی‌کنه. به نظرم تا فردا اینجایی!

سعید همون‌جا خشکش زد، طوری که می‌شد روحش رو دید که از بدنش جدا شد و رفت توی هوا چرخ زد. بعد، با چشمایی که برق جنون توش بود، برگشت سمت بابا و با لحنی که تلفیقی از التماس و تهدید بود گفت: بابا! یکی به این دامادتون بگه منو خلاص کنه، وگرنه این تختو برمی‌دارم می‌کوبم تو سرم!

بابا، در حالی که داشت آروم و خونسرد وسایل سعید رو مرتب می‌کرد، بدون اینکه حتی نگاش کنه گفت: زنگ بزن به مامانت، اون شاید بتونه یه کاری کنه.

سعید فوری شماره‌ی مامان رو گرفت. صدای خش‌دار و خسته ش رو تنظیم کرد که حس فلاکتش منتقل بشه:الو سلام مامان! به مهرداد بگو بیاد منو مرخص کنه، دارم دیوونه می‌شم!

مامان که تازه داشت چاییشو دم میکرد، گفت: باشه حالا تو آروم باش! من زنگ میزنم.

بعد مامان شماره من رو گرفت،بعد از سلام و احوالپرسی گفت : مامان جان، ببین مهردادرو بیدار کن بره بیمارستان، سعید دیگه طاقت نداره، طفلکی!

من، در حالی که داشتم با لذت بستنی می‌خوردم، گفتم: مامان، دلم نمیاد بیدارش کنم، دیشب تا دیروقت شیفت بود. بعدازظهر خودش می‌ره بیمارستان. بذار استراحت کنه!

سعید که انگار روی آتیش نشسته بود، خودش زنگ زد به من. وقتی گوشی رو برداشتم، سعید با خشم گفت: سارا خانم! این شوهر عصا قورت داده‌ت رو بیدار کن بیاد منو مرخص کنه! من دارم اینجا کپک می‌زنم!

یه نگاه به مهرداد انداختم که غرق خواب بود. بین دلسوزی و وفاداری گیر کرده بودم، اما در نهایت دلم برای سعید سوخت. با نرمی دستم رو به بازوی مهرداد زدم و گفتم: مهرداد، لطفا پاشو. سعید داره تو بیمارستان خودش رو می‌کشه!

مهرداد، در حالی که چشم‌هاش بسته بود، گفت: اگه مرده باشه، قانونی نیازی به ترخیص کردن نداره...

من گفتم: مهرداد، کلافه‌ست، منتظره!

مهرداد بالاخره چشماشو باز کرد، دستی به موهاش کشید، خمیازه‌ای کشید و با خونسردی گفت: لازم نیست خودم برم. به دکتر شیفت زنگ می‌زنم که مرخصش کنن

بعد هم زنگ زد و هماهنگ کرد.

من گوشیم رو برداشتم به سعید زنگ بزنم و خبر بدم. اما همون لحظه مهرداد یه لبخند شیطانی زد و اشاره کرد که فعلا به سعید چیزی نگم.گفت: بذار قبلش یه کم اذیتش کنیم!

من با اخم گفتم: مهرداد، سعید داغونه، اذیت نکن!

مهرداد با لحن خواب‌آلود گفت: خب که چی؟ یه کم باید تقاص اذیت‌هاش رو پس بده!

من بالاخره کوتاه اومد م و گوشی رو برداشتم شماره سعید رو گرفتم طفلکی با یه ذوقی گفت: الو چی شد؟ داره میاد!؟؟ با لحنی مظلومانه گفتم: سعید... مهرداد بیدار نمی‌شه! هرچی صداش کردم، یه غر زد و دوباره خوابید... خیلی خسته‌ست!

سعید صداش گرفت، انگار که بخواد مهرداد رو از راه دور خفه کنه: وااای خدا! این کیه دیگه؟! شاه تنبلی! قطع کن خودم بیدارش میکنم.

بعد، بدون معطلی شماره‌ی مهردادرو گرفت و مهردادهم که حدس می‌زد الان زنگ می‌زنه، به محض اینکه گوشی رو برداشت، سعیدفریاد زد: داداش! قسم به اون قسم پزشکیت، پاشو بیا منو خلاص کن، دارم دق می‌کنم!

مهرداد جدی اما با شیطنت گفت: والا راستش سعید، پرونده‌ت رو بررسی کردم. به نظرم یه روز دیگه بمونی بهتره!

سعید جیغ زد: چیییی؟! دکتر! رحم کن

مهرداد آهی کشید، انگار که واقعا متأسفه: سعید، یه چیزی تو علائمت مشکوکه. تو زیادی سرحالی. این طبیعیه؟؟ کسی که تا دیروز بیمار بود، امروز نباید این‌قدر انرژی داشته باشه! این مشکوکه!!

سعید دیگه داشت از شدت استیصال از تخت می‌افتاد: تو مشکوکی، آقای دکتر بهداد!

مهرداد که داشت می‌ترکید از خنده ولی به زور خودش رو نگه داشت، با خونسردی گفت: من مجبورم طبق پروتکل‌های علمی رفتار کنم. یه شب دیگه تحت نظر بمون، ما رو هم دعا کن!! 🤭

سعید دیگه رسماً تو فاز التماس افتاده بود: داداش! غلط کردم! به روح بقراط قسم می‌خورم دیگه مریض نشم، فقط منو نجات بده!

مهرداد بعد از مکثی طولانی خندید 😂😂و با خونسردی گفت: خیلی خب، بابا من از اول به دکترشیفت زنگ زدم که مرخصت کنن!

سعید چند لحظه مات موند. بعد یهو داد زد: سارااا! تو ما رو انداختی تو این چاه! چرا ما گرفتار این آدم شدیم؟!

مهرداد که داشت از تخت بلند می‌شد، گفت: داد نزن، نمی‌شنوه. به بابات بگو بره تسویه کنه. ولی یه توصیه‌ی پزشکی دارم: برای جلوگیری از استرس، از این به بعد با من طرف نشو!

سعید همان لحظه گوشی رو پرت کرد روی تخت و داد زد: "خدا ازت نگذره، آدم اعصاب‌خوردکن!

چند دقیقه بعد...

دکتر کشیک اومد تو اتاق. یه مرد میانسال قدبلند، با قیافه‌ای خسته ولی خیلی جدی. سعید که دیگه داشت از بودن تو بیمارستان خل می‌شد، با یه نگاه پر از التماس زل زد بهش.

دکتر پرونده رو برداشت، یه نگاه سرسری بهش انداخت و گفت:

ببین آقای دکتر بهداد سفارش‌ کردن مرخصتون کنم، ولی خب باید یه معاینه‌ی آخر هم بکنم، ببینم اصلاً می‌تونی بری یا نه.

سعید که کلاً حال و حوصله‌ی این حرفا رو نداشت، با یه حالت عصبی گفت:

دکتر بخدا حالم خوبه! اصلاً بیا جامو با یکی از اون مریضای بدحال عوض کن، اونا بیشتر از من به این تخت نیاز دارن!

دکتر بدون این که محل بذاره، گوشی‌شو درآورد و شروع کرد به معاینه. چند دقیقه فشار گرفت، به صداهای ریه و قلب گوش داد، یه کمم رو شکمش فشار آورد، بعد همین‌جوری که تو پرونده می‌چرخید، گفت:

خوووب.. نه تب داری، نه فشارت مشکله، ولی...

سعید فوری پرید وسط حرفش:

ولی چی؟!

دکتر انگار نه انگار، با خونسردی گفت:

راستش معمولاً ما مریضهایی که بدنشون عفونت داره رو کمتر از یه هفته مرخص نمی‌کنیم. تا دوز کامل انتی بیوتیک رو دریافت کنن و تو هم هنوز یه ذره عفونتت مونده. باید یکی دو روز دیگه بمونی تا مطمئن شیم خوب شدی.

سعید رنگش پرید:

چییی؟ دکتر جدی می‌گین؟ شوخی نکنین دیگه!

همین موقع بابا پرید وسط حرفا:

خب اگه اینطوره بهتره بمونه تا کامل خوب بشه، خیالمون راحت شه.

سعید همون لحظه حس کرد روحش از بدنش جدا شد ! با التماس گفت:

نه بابااااا! من خوبم، بخدا خوبم! اصلاً ببین، می‌تونم بپرم، بدوم، هرچی بخوای! قول می‌دم تو خونه استراحت کنم!"

بعد برای اثبات ادعاش از تخت پرید پایین، ولی هنوز نایستاده بود که همه‌چی دور سرش چرخید! تعادلشو از دست داد و شلپ افتاد رو تخت.

دکتر با یه لبخند ریز، گفت:

ـ آها! دقیقاً همینو می‌خواستم بگم. هنوز یه کم ضعیفی. این سرگیجه نشونه‌شه...

سعید که دید اگه بذاره حرفشو تموم کنه، دیگه واویلاست، سریع گفت:

ـ نه دکتر! این سرگیجه از ذوق زیاد بود! من وقتی خیلی خوشحال می‌شم فشارم می‌افته! مامانمم همین‌جوریه، ارثیه بخدا!

دکتر خندید، گفت:

باشه، چون دکتر بهداد گفته قراره تو خونه بقیه درمان رو ادامه بده مرخصی، ولی یه شرط داره! باید قول بدی بقیه‌ی آمپولا رو تو خونه بزنی. یا اگه از آمپول زدن می‌ترسی، بمون اینجا باسرم برات بزنن، دردش کمتره."

سعید پرید وسط حرفش:

ـ "نه نه نه! ممنون، تو خونه بهتره! خیلی هم بهتر!"

.دکتر نسخه رو نوشت، داد دست بابا و گفت:

اگه تزریق نکنی، دوباره همه‌چی برمی‌گرده سر جاش، اون‌وقت باید دوباره بیای همین‌جا معلوم نیست چند روز مهمون ما شی!

سعید همین که از اتاق بیرون اومد، گوشی رو درآورد و زنگ زد به من:

سارا! بالاخره از چنگ اون دکتر دیوصفت نجات پیدا کردم!

با خنده گفتم:

پس آخرش در رفتی؟

سعید با ذوق گفت:

آره، ولی خیلی سخت بود! بابا هم داشت دو دستی منو تحویل بیمارستان می‌داد!

همین موقع مهرداد گوشی رو از من گرفت و با لحن خونسردی گفت:

نگران نباش، هر وقت دلت برای بیمارستان تنگ شد، من هستم که دوباره بستریت کنم!

سعید که تازه داشت خوشحال می‌شد، از شنیدن صدای مهرداد خشکش زد و گفت:

به جون بقراط، اگه یه بار دیگه مریض شم، می‌رم یه شهر دیگه، فقط سر و کارم با تو نیفته!

مهرداد خندید:

خودت دلت تنگ می‌شه برای من، صبر کن ببینی! تزریق بقبه آنتی بیوتیک هات با منه که مرخص شدی داداش!

سعید گوشی رو قطع کرد و زیر لب گفت:

خدایا، این آدمو از کجای بخت ما درآوردی؟!

تا از در بیمارستان زدن بیرون، سعید یه نفس راحت کشید، مثل کسی که از زندان آزاد شده باشه. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که بابا جلوی یه داروخانه زد رو ترمز.

بشین من می‌رم داروهاتو بگیرم

سعید که تکیه داده بود به صندلی، سری تکون داد و گفت:

ـ فقط یادت نره بگی شربتا رو طعم پرتقالی بدن، اونای دیگه تهوع می‌دن بهم!

بابا با لبخند رفت و چند دقیقه بعد با یه کیسه پر از دارو برگشت تو ماشین. کیسه نایلونی رو داد دست سعید.

سعید باز ش کرد، یه نگاه به محتویات انداخت:

ـ خب... قرص، شربت... ای بابا! سه‌تا آمپول؟!انگار خلاصی ندارم من

بابا لبخند زد، گفت:

ـ همین آمپولا باعث شده بودن نخوان مرخصت کنن. حواست باشه، باید حتماً بزنی!

سعید با قیافه‌ای درهم گفت:

ـ باشه بابا... فعلاً بریم خونه. دلم واسه لپ‌تاپم تنگ شده... واسه اون PSم هم!

تا رسیدن به خونه، تو ذهنش فقط تصویر اتاقش بود. وقتی در خونه رو باز کرد و پاشو گذاشت تو خونه، انگار یه موج آزادی از سر تا پاش رد شد. دیگه خبری از تخت فلزی و دستگاه فشار و سرم نبود. اتاقش همون‌جوری بود که جا گذاشته بود: لپ‌تاپ رو میز، دسته‌های بازی کنار PS، پتوی خودش بوی خونه رو گرفته بود... همه‌چی همون‌قدری که باید، واقعی بود.

شب، با اصرار مَروا که دلش برای داییش تنگ شده من با مهرداد و مروا اومدیم عیادت. سعید تا مروا رو دید، لبخندش برگشت، گفت:

آهای کوچولوی من! بیا بغل دایی!

مروا هم با ذوق پرید تو بغلش و گفت:

ـ دایییی! دلم برات تنگ شده بود!

اما نگاه سعید و مهرداد که به هم افتاد، تهش یه لبخند زورکی بود. انگار اونموقع فقط مروا بود که این وسط واقعاً خوشحال بود.

نزدیکای رفتنمون بود، بابا گفت:

خب، الان مامانت آمپولاتو میاره پایین، امشب یکی‌شو دکتر بهت بزنه دیگه، نه؟

سعید انگار کوهی از درد افتاده باشه رو دوشش، با اکراه گفت:

ـ باشه... فقط... فقط نمی‌خوام دوباره برگردم به اون خراب شده!

مهرداد که داشت با مروا بازی می‌کرد، یه لحظه ایستاد، نگاه تندی انداخت به سعید.

خراب‌شده؟ منظورت بیمارستانه؟

سعید بی‌حوصله گفت:

آره دیگه، هرچی بود، خوش نگذشت!

مامان گفت مهرداد جان به دل نگیر منظوری نداره!

مهرداد بدون حرف بیشتر، یکی از آمپول‌ها رو برداشت، گفت:

ـ مروا؟ بیا پایین عزیزم، دایی باید آمپولش رو بزنه.

بعد به سعید گفت بیا همینجا رو مبل بخواب

سعید با چشمهای باز مونده انگار شوکه بودو خشکش زده بود. داشت نگاه میکرد.

مهرداد با دقت آب مقطر رو با سرنگ کشید و داخل ویال پودری تزریق کرد. با چند حرکت ملایم شیشه رو چرخوند تا پودر کاملاً حل بشه، بعد سرنگ رو دوباره پر کرد و هواگیری کرد.

خب، آماده‌ای؟ دراز بکش.

سعید که انگار تا اون لحظه موضوع رو جدی نگرفته بود، تا چشمش به سرنگ افتاد، گفت:

ـ وایسا! وایسا ببینم! اصلاً چرا اینقدر بزرگه؟! نمی‌شد کوچیک‌ترش کنن؟ این به درد اسب می‌خوره نه آدم!

مهرداد سرنگ رو کج کرد و با لحنی بی‌تفاوت گفت:

خب... می‌تونی بری دامپزشکی ببینی سایز مناسب‌تر پیدا می‌کنی یا نه؟ ولی عجله کن،

این باید سریع تزریق بشه وگرنه میبنده دیگه نمیتونیم استفاده کنیم.

سعید گفت نزنم چی میشه؟

مهردادگفت هیچی فقط تبت برمیگرده دوباره باپای خودت میری بیمارستان!

سعید با حرص گفت:

نه! حاضرم همین الان این آمپول رو بزنمم، ولی دیگه پامو اونجا نذارم!

مهرداد نگاهش رو از سرنگ به سعید دوخت و یه لحظه جدی‌تر از قبل گفت:اونجا، بیمارستانی هست که از مرگ نجاتت داده، برات مراقبت ۲۴ ساعته گذاشته و کلی خدمات دیگه بهت داده.

سعید که فهمید حرف اشتباهی زده، مِن‌مِن کرد:

اَه... منظورم اون محیط پر از درد و رنج بود!

مهرداد نگاهش رو از سعید برداشت و رو به مروا که با هیجان کنار میز نشسته بود، گفت:

ـ مروا، برو به مامان بگو آب قند آماده کنه، دایی‌ات گویا طاقت نداره!

سعید چپ‌چپ نگاهش کرد:

ـ خیلی بامزه‌ای دکتر! خیلی!

مهرداد، الکل رو برداشت و با همون لحن جدی گفت:

ـ حالا که متوجه شدی، لطفاً دراز بکش و محل تزریق رو آزاد کن.وقت نداریم.

سعید انگار که قراره اعدامش کنن، ناله کرد:

ـ چرا عضلانی آخه؟ چرا من؟ مگه آمپول وریدی چشه؟

مهرداد اخم کرد و گفت:

ـ وریدی یعنی سرم، یعنی بستری، یعنی همون جایی که تو بهش می‌گی خراب‌شده.

سعید آهی کشید و با غرغر دراز کشید، ولی موقع آزاد کردن محل تزریق، تقلا کرد.

واقعاً نمی‌شه یه راه دیگه پیدا کنیم؟ تو پزشکی خوندی، حتماً یه راهی هست!

مهرداد نفسش رو با کلافگی بیرون داد، سرنگ رو روی سینی گذاشت و دست به سینه ایستاد:

آره، یه راه هست. صبر کنی عفونتت شدیدتر برگرده مثل اونشب به غلط کردن بیوفتی!

سعید که چاره‌ای نداشت، بالاخره رضایت داد.دراز کشید روی مبل و آماده شد. ولی همین که مهرداد الکل رو روی محل تزریق کشید، با ناله گفت:

وای وای وای، مهرداد تو رو خدا آروم!

مهرداد با نگاهی که ترکیبی از خونسردی و تهدید بود، گفت:

ـ به من نگو آروم. خودت آروم باش، وگرنه این سوزن مسیرشو گم می‌کنه!

سعید با وحشت خشکش زد و زیر لب گفت:

خدایا منو ببخش، هر چی گفتم غلط کردم!

مهرداد که دیگه معطل نمی‌کرد، یه لحظه بدون هشدار سوزن رو فرو کرد.

ـ آخــــخ! وای وای وای مهرداد یواش! تو وجدان داری اصلاً؟!

مهرداد با خونسردی گفت:

ـ همین که صداتو می‌شنوم یعنی وجدان دارم و زنده‌ای!

سعید از درد پیچ‌وتاب می‌خورد، مروا که از تماشای ماجرا حسابی سرگرم شده بود، دست به کمر زد و گفت:

دایی جون، یعنی واقعاً داری برای همین یه آمپول گریه می‌کنی؟! بابام چند وقت پیشا مریض بودم به من آمپول زد، ولی من این‌قدر گریه نکردم!

سعید که وسط درد و غر زدن بود، چپ‌چپ نگاهش کرد،

خواست جواب بده که مهرداد سرنگ رو بیرون کشید و محکم یه پنبه روی محل تزریق فشار داد.

ـ آخخخ! مهردادددد!

مهرداد که دیگه صبرش سر اومده بود، جدی گفت:

ـ بسه سعید! سه سی‌سی بود نه سی لیتر! با این نمایش‌هایی که تو اجرا کردی، همسایه ها فکر می‌کنن داشتم برات جراحی باز انجام می‌دادم!

بابا هم حسابی دعواش کرد که مردی مثلا داری میری سربازی! ولی من ومامان داشتیم می خندیدیم.

سعید که تازه متوجه شده بود بیش از حد کولی‌بازی درآورده، سرخ شد و زیر لب گفت:

ـ خب... یه کم درد داشت دیگه!

مروا دست به سینه گفت:

ـ ولی من که زدم، فقط یه ذره اشکم در اومد.

سعید با درماندگی گفت:

ـ باشه، تو قوی‌تری! الان برو با عروسکات بازی کن، روانیم نکن!

مروا که حسابی از خودش راضی بود، با نیشخند کنار رفت. مهرداد سرنگ رو تو سطل انداخت، داشت میرفت دستاش رو بشوره گفت:

ـدو تا دیگه از اینا مونده.من بیمارستانم باید فردا بری درمانگاه بزنی پیشنهاد می‌کنم از الان تمرین کنی که اونجا، آبروتو نبری!

خب، این هم پایان خاطره سعید. امیدوارم ازش لذت برده باشید. از تک‌تک شما که با خاطره قبلی همراه شدید و بازخوردهای خوبی داشتید، صمیمانه تشکر می‌کنم. نظرات و پیشنهادات شما همیشه برای من ارزشمند بوده و همیشه با اشتیاق منتظر خوندن دیدگاه‌هاتون هستم. اگر این داستان‌ها مورد پسندتون قرار گرفته، حتماً بگید تا بتونم داستان‌های بعدی رو هم براتون ادامه بدم. بی‌صبرانه منتظرم تا دوباره با هم باشیم و خاطره جدیدی رو شروع کنیم!

خاطره مینا جان

Miiina

سلام به همگی

مینام

اواخر ابان ماه بود غروب راه افتاده بودم سمت خونه که داداش حسام تماس گرفت و گفت برم داروخانه داروهای سایه رو بگیرم. نگران مشکل رو پرسیدم که فقط گفت چیزی مهمی نیست.

از دور چشمم به دست متصدی داروخانه بود که میرفت و میومد و قرص و شربت های مختلف داخل پاکت میذاشت و سرنگایی که اورد دلمو شور انداخت. دختر قشنگ من نباید اذیت میشد

نگاهی به داروها انداختم شربتا بیشتر تقویتی طور بودن و امپولا انتی بیوتیک و داروی دیگه ای که دقیق یادم نیست.

سرراه شیر و قارچ گرفتم چون این وروجک عاشق سوپ‌ شیرهای منه. کلید انداختم و مستقیم تو اشپزخونه رفتم. مامان داشت اب‌هویج میگرفت، کیسه هارو رو کانتر گذاشتم و بوسیدمش. یکم از اب‌هویج تو لیوان ریختم و همراه قرصِ بابا براش بردم: سلام بابا

موهای جو گندمیش رو به سفیدی کامل میرفت و چروک گوشه چشماش رو قلبم خط مینداخت: سلام بابا خسته نباشی

+سلامت باشید، بفرمایید

منتظر موندم قرصو بخوره و لیوانو برگردوندم. لباس عوض کردم و صورتمو شستم و در اتاقو زدم، با صدای داداش حسام وارد شدم، سراغ داروهارو گرفت و سمت اشپزخونه رفت و نشستم کنار سایه که رو زمین نشسته بود! مثل گربه خزید تو بغلم و بیحال چشماشو بست‌. یکی دو روزی خونشون بود و ندیده بودمش

داداش حسام با داروها برگشت: پاشو رو تخت بابا

سایه معترضاته هووم‌ی زمزمه کرد و چشماشم باز نکرد

داداش حسام در جواب سوالم درمورد مشکل سایه، غر زد: از وقتی مدرسه ها باز شده باز ما هرروز بساط داریم..تو مدرسه گرفته، حرف هم که گوش نمیده، بدنش ضعیفه، مقصرشم توییااا از تو الگو میگیره...

سکوت کردم که ادامه نده ولی خیلی کشش داد و آخر سر کنارمون نشست: بلند شو بابا این قرصو بخور

سایه فهمیده بود تعلل باعث میشه حرفهای باباش خطاب به خودش ادامه پیدا کنه که سرشو از بغلم بیرون اورد و قرصو گرفت

_سر ساعت میخوری خب؟ یادم رفت حواسم نبود نشنوم آلارم میذارم واست.. خب سایه؟

♡چششم بابا

صداش گرفته و بیحال بود

مامان با سینی اب‌هویج اومد یکم موند و سایه داروهاشو خورد و داداش که امپول از کیسه دراورد مامان بیرون رفت.

+داداش اینا جایگزینم داره؟

_نخیر، دختر من بره رو تخت اماده شه

♡بابا چیه درد داره؟

مظلومانه پرسید و داداش جواب داد: پاشو بابا هواتو داره دردت نمیاد

سایه رفت رو تخت و داداش حسام بلند شد که بیرون اماده کنه و دنبالش رفتم: داداشی‌‌.. حواسمون به داروهاش هست، میخوره خوب میشه دیگه... یه دقه اماده نکنید خب

چند ثانیه با اخم نگاهم کرد، دستمو گرفت: بیا تو اتاق از نیم وجب بچه یاد بگیر

بغض داشتم، کشیده شدم دنبالش و لب تخت نشست و لباسشو پایین اورد. سایه دستمو گرفت: بابا بخدا دردم بیاد گریه میکنما

داداش پد رو پوستش کشید و ترجیح دادم بقیشو نگاه نکنم

_کسی امشب گریه نمیکنه، نفس بگیر ببینم نفس بابا

سایه آخ کوچیکی گفت و با چهره درهم شروع کرد به نفسای عمیقی که کم کم تند میشدن

_باریکلا بابایی، یکی دیگه

♡باباا

صداش گریه ای بود و واقعا ترجیح میدادم من بجاش بزنم

داداش دراورد و پدو اروم جاش گذاشت: تموم شد دختر بابا.. میناخانوم میبینی دخترم اصلا سفت نمیکنه؟

دستم تو موهای سایه بود، لب زدم: بسه همون

جواب نداد و اب مقطرو تو شیشه پودر خالی کرد، یذره بی حسی کشید، نیدلو عوض کرد و پد کشید

سایه پاهاشو تکون کوچیکی داد و نفس گرفت و نیدل که وارد شد دستمو فشار داد

نفس عمیقی کشید و با بغض گفت: درد داره بابا.. آی

_هیچی نیس سایه، نفس بگیر من بشنوم

♡اووییی

سرنگو نگاه کردم: دردت به جونم تمومه دیگه

چشماش پر بود دستمو فشار میداد، باباشو مظلوم صدا زد و اون لعنتی بلاخره از بدنش بیرون اومد

داداش سرنگارو جمع کرد رفت و لباس سایه رو مرتب کردم و بوسیدمش: کی تو انقدر بزرگ شدی

لبخند بیحالی زد و یکم آب بهش دادم

داداش که اومد بغلش کرد و کنارش دراز کشید و من رفتم که سوپ درست کنم.