خاطره آرامیس جان

سلام به همگی

امیدوارم که همگی حالتون خوب باشه

آتنا یا آرامیس هستم

الان من یک عدد پشت کنکوری هستم چون نتونستم مامان بابامو به آرزوشون برسونم 🤭

دیگه زیاد نمیتونم خاطره بزارم فقط در مواقع استراحت گاهی مینویسم

بیوگرافی نمیدم شاید معرف حضورتون باشه

این ماجرا مربوط میشه به ۲_۳ هفته ی پیش که آرمان مریض بود و نسبت به سرماخوردگی های دیگه یکم طولانی تر شد نمیدونم چرا شاید واسه خاطر حال روحیش بود یکهفته قبلش با دوست دخترش کات کردن خیلی ناراحت و کسل بود بابام هم برای یکی از پرونده باید میرفت تهران دیگه من دیدم حال آرمان خوب نیست بابامو راضی کردم که وقتی خونه نیست دوستامونو دعوت کنیم و یکم حال و هوای آرمان عوض بشه دیگه با اسرار فراوون من اوکی داد ۲_۳ روز بعد که بابام رفت من و امین رفتیم هر چی لازم بود خریدیم وخونه رو مرتب کردیم برای پنجشنبه آخر هفته دوستامونو دعوت کردیم خلاصه که همه کارا رو من و امین انجام دادیم کلن ۱۱ نفر از بچه ها اومدن خیلی خوش گذشت به هممون اما دوتا از بچه ها علیرضا و دوست دخترش سرماخورده بودن و از اول تا آخر هم آرمان و علیرضا چسبیدن بهم اون شب خوش گذشت (من نمیتونم خیلی بدون توقف درس بخونم گهگاهی باید استراحت کنم تا شارژ شم تفریهام کمتر شده اما کامل قطع نشده)

دیگه شب بچه ها رفتن اما آرمان علیرضا و امیر اینا رو نگه داشت شب موندن و تا ساعت ۳ اینا تعريف کردیم بعدش پسرا بالا تو اتاق آرمان موندن ما دخترا هم توی حال خوابیدیم امین رفت تو اتاق من خوابید (البته ما دخترا دیگه خوابمون نمیبرد منو و خواهر امیر خیلی با هم دوستیم کلی با هم حرف زدیم تا خوابمون برد) دیگه ساعت ۳_۴ ظهر بود بیدار شدیم صبحونه خوردیم و بعدش بچه ها رفتن سریع آرمان رفت خوابید خونه خیلی کثیف بود با امین خونه رو تمیز کردیم بعدش کتابامو اووردم و از امین سوال درسی پرسیدم که گفت ولش کن حالا من امروز پیشتم درس نخون بیا بریم بیرون دور بزنیم آرمان نیومد ما دوتا رفتیم بیرون وقتی برگشتم خونه آرمان هنوز خواب بود رفتم بیدارش کردم شام بخوره گفت برو میخوام بخوابم

دیگه دیدم عصبیه در اتاقو کوبیدم اومدم بیرون دو روز بعدش بعد اینکه آرمان از دانشگاه اومد رفتیم پیش مامانم دیگه مامانم هی ازمون می‌پرسید باباتون نیست چیکار میکنین کجا میرین و اینا که متوجه شدیم کیان پسر داییم داداش امین ۱۱ سالشه بچه حواسش نبوده جریان اونشبو واسه مامانم تعريف کرده بود دیگه شروع شد مامانم گیر داد به آرمان که چرا دانشگاه نمیری کلاساتو می‌پیشونی

آرمان : دلم نمیخواد برم

مامان : مگه دست توعه غلط میکنی هر جا میری آتنا هم با خودت میبری مگه تو غیرت نداری خواهر برادری شریک جرم هم شدین قبلنم خیلی کارا کردین به روتون نیووردم اما دیگه باید ادب بشین

آرمان : با دوستامون بودیم مگه چیکار کردیم

مامان : این همه رفیق بازی تو چه لزومی داره آتنا اینطوری نبود تو اینم مثل خودت کردی

من تا اومدم جواب بدم آرمان سرم داد زد ساکت باش دستمو گرفت بردم توی اتاق گفت آتنا من میخوام برم میای یا نه

من : منم میام

آرمان : پس زودباش

سریع لباسامو عوض کردم آرمان وسیله هامونو جمع کرد و سریع اومدیم بیرون اسنپ گرفتیم رفتیم خونه دیگه خبری از سرماخوردگی نبود تا ۲ روز گذشت و علائم سرماخوردگی توی آرمان دیده میشد نمیدونم چرا دیر خودشو نشون داد اون روز آرمان رفت دانشگاه از صبح حالش زیاد خوب نبود اما از ترس مامانم نپیچوند کلاساشو و رفت (چون که مامانم کلی باهاش صحبت کرد و نصیحتش کرد) ساعت ۶ اینا بود با قیافه داغون اومد خونه شام درست کردم میل نداشت بخوره و خوابید اونشب خیلی حالش بد نبود دیگه صبح زود که رفتم بیدارش کنم بره دانشگاه دیدم تب داره حالش بد بود حتی گوش درد داشت دیگه گفتم فکر کنم اونشب از علیرضا گرفتی

آرمان : آره

من : نمیخواد بری حالت خوب نیست

آرمان : نه مامان دعوام میکنه نرم نمیشه

من : استراحت کن بهش میگم سرماخوردی بزار واست قرص میارم

رفتم توی یخچال هر چی قرص و شربت از سرماخوردگی های قبل داشتیم برداشتم بهش دادم 😄

قرص استامینوفن ۵۰۰ سرماخوردگی یدونه قرص آزیترومایسین ۵۰۰ هم مونده بود آخریش بود با شربت پلارژین کیدز یه شربت هم بود پلارژین قرص جوشان ویتامین C بهش دادم

میپرسید اینا چیه به من میدی منم گفتم فقط بخور دیگه خورد و خیلی سریع خوابید ناهار سوپ درست کردم واسش

رفتم بیدارش کردم گفتم واست سوپ خوشمزه درست کردم داداشی

آرمان : چطور شده داداشی صدام کردی تعجب کردی گفتی داداش

من : آخه چون اختلاف سنیمون کمه نمیگم داداشی

بعدش دیدم لرز داره یه پتوی دیگه هم روش دادم اشتها نداشت کلی نازشو کشیدم تا یکمی خورد دوباره خوابید توی این مدت هی میرفتم بالا سر آرمان بهش سر میزدم ببینم حالش چطوره شب خیلی تب کرد دستمال تر کردم گذاشتم روی پیشونیش یکم تبش پایین اومد

یه عالمه اسرار کردم که میخوای به پویا زنگ بزنم بیاد معاینه کنه گفت نمیخواد (آرمانم با آمپول مشکل داره) دیگه جامو انداختم پایین تخت آرمان خوابیدم که حواسم بهش باشه بعضی وقتا بیدار میشدم ببینم حالش چطوره دیگه صبح تب و لرز داشت و عفونت به گوشش زده بود هر دوتا گوشش درد میکرد دیگه خودمو مشغول درس خوندن بودم تا عصری ساعت ۷ اینا بود آرمان دیگه از گوش درد و گرفتگی گوشش همش قر میزد و حالش بد بود زنگ زدم به مامانم جریانو گفتم گفتش آماده شین الان میام میریم دکتر دیگه رفتم به آرمان گفتم و کلی قر زد که چرا گفتی من نمیام دکتر دیگه با کلی خواهش آماده شد و مامانم اومد یه بیمارستان خصوصی نزدیک خونمون هست رفتیم مامانم نوبت گرفت و خلوت بود یکم بعد رفتیم داخل دکتر یه خانم میانسال بود معاینه کرد بعدش میخواست گوششو معاینه کنه که آخ و اوخ آرمان بلند شد 😄 گفت گوشت خیلی عفونت داره و بعد دارو نوشت دیگه اومدیم بیرون مامانم رفت دارو هارو گرفت ۳ تا پنی‌سیلین ۶.۳.۳ با یدونه آمپول بتامتازون بود با چند تا قرص دیگه مامانم قبض تزریقات گرفت و داروهارو به پرستار داد خانم پرستار به آرمان گفت برو آماده شو منم باهاش رفتم داخل گفتم میترسی

آرمان : همش واسه خاطر اون دخترس من این طوری مریض شدم(دوست دخترشو میگفت😄)

من : داداش من از علیرضا گرفتی

پرستار یه پسر جوون بود اومد پنی‌سیلینو روی بازوش زد که حساسیت نداشته باشه ۲۰دقیقه گذشت دید حساسیت نداره گفت آماده شو

پرستار اومد آرمان گفت چرا دوتاس

پرستار : بتامتازون هم هست

دیگه آرمان برگشت و لباسشو پایین داد پرستار پد کشید و نیدل پنی‌سیلینو وارد کرد آرمان اصلا صداش در نیومد فقط آخرش گفت آرومتر تموم شد و پرستار اون سمتشو پد کشید وارد کرد و زود تموم شد جاشو پد گذاشت و ماساژ دادم

بعد لباسشو مرتب کرد و بلند شد

بعد گفتم دستاتو مشت کردی مشخص بود آبروداری کردی داد نزدی

آرمان : آره چون تو بیمارستان بودیم جلوی خودمو گرفتم

من : دیدم سر این موضوع همیشه دهن پویا طفلکو رو سرویس میکنی

خلاصه برگشتیم خونه آرمان یکم حالش بهتر شد فردا رفت دانشگاه و حالش خوب نبود قرار شد مامانم بره دنبالش آخرین کلاسشو نرفت مامانم آووردش خونه مامانم بهش میگفت نگران نباش فردا با استادت حرف میزنم (استادش چون ۴_۵ جلسه کلاسشو پیچونده بود میخواست این ترم حذفش کنه که بابام نبود مامانم فرداش رفت با استادش صحبت کرد و اون استادش خیلی سختگیره کلی واسش جریانو توضیح داد تا آرمانو حذف نکنه)

دیگه حالش خوب نبود و سریع خوابید مامانم یکم نشست و رفت چون برای شاگرداش کلاس گذاشته بود بعدش زنگ زدم به پویا که بیاد آرمانو ببینه بیمارستان بود گفت شما دوتا برین پیش مامان جون من شب میام آرمانو میبینم گفتم مامان جون ممکنه بگیره خودت شب بیا اینجا دیگه ساعت ۱۰ اینا بود پویا اومد بعد از احوال پرسی رفتیم اتاق آرمان و سلام کرد

پویا : سلام آقا آرمان چه کردی با خودت

آرمان : همش بخاطر اون دخترس

(پویام نصیحتش کرد و دلداریش داد آرمان آروم شد پویا رگ خواب ما رو واقعا بلده خیلی دوست و عموی کوچیک خوبیه)

بعدش پویا خودش آرمانو معاینه کرد و داروهایی که دیروزش گرفتیم هم نگاه کرد و گفت خوبه اما منو دعوا کرد که چرا هر چی دارو از سرماخوردگی های قبل داشتیم به آرمان دادم 🥲

بعدش یکی از پنی‌سیلین ها رو درآوورد که آماده کنه

آرمان : من که خوبم پس این چیه

پویا : ببین خیلی خستم همین الان از بیمارستان اومدم که فقط ببینم حالت چطوره پس اذیتم نکن

من : پویا اتفاقا دیروز تو بیمارستان خیلی پسر خوبی بود اصلا صداش

درنیومد

پویا : عه جدی پس فقط منو اذیت میکنه

آرمان : آتنا جون نوبت خودتم میرسه

پویا آمپولو آماده کرد آرمان داشت مقاومت میکرد که آمپول نخوره پویا گفت اگر طولش بدی رسوب میکنه دردش بیشتر میشه دیگه خودت میدونی

آرمان برگشت شلوارشو پایین داد پویا پد کشید و وارد کرد اصلا صداش در نیومد که یهو سفت کرد هر چی پویا گفت گوش نکرد پویا هم همینطوری تزریق کرد و آرمان هی میگفت ترو خدا درش بیار بعدش تموم شد پد گذاشت ماساژ داد و لباسشو مرتب کرد آرمان خداحافظی کرد و با پویا اومدیم پایین من گفتم پویا شب بمون پیش ما

پویا : نه مامان جون تنهاس آرمان هر موقع خوب شد شما بیاین پیش ما و دیگه رفت

۳_۴ روز گذشت و گوش درد آرمان بهتر شد دارو هاشو سر موقع می‌خورد و دیگه یکی از آمپولا رو نزد

اگه اشتباه تایپی داشتم ببخشید

امیدوارم دوست داشته باشین

خاطره آناهیتا جان

سلام سلام

آناهیتا 🌋هستم

به لطف این ویروس 🗿 خیلی توی این مدت خاطره ساز شدم

بریم واسه خاطره ی جدید ....

دیدم دو سه شب هست که به شدت تب و لرز دارم و سرفه های شدید🤒🤒😷 راهی درمانگاه شدم 🏥🏨.....

دکترش همون همیشگی بود😁🤭😉(دکتر بازم اسکراب طوسی پوشیده بود🩶🩶دوتا ماسک زده بود)

دکتر سرش خلوت بود، نوبت گرفتم و با سلام و صلوات سمت اتاق دکتر رفتم😂😂🤦‍♀️

در زدم و سری کج کردم و گفتم:دکتر، اجازه هست؟؟

دکتر سرش رو با کامپیوتر جلوش گرم کرده بود ،گفت:بله ،بفرمایید😊....اومدم داخل و درم پشت سرم بستم ، صندلی رو یکم عقب کشیدم و نشستم😁😁🤦‍♀️😂😂اینم صندلی قشنگ به پاش چسبیده بود ،آخه انقدر تو حلق دکتر...چخبره خب 😂😂😂😂دکتر برگه ویزیت رو از م گرفت و برگردوند و گفت:چیشده دخترم؟؟

شروع کردم به غر زدن از علائمم ، دکتر هم دونه دونه رو برگه نوشت🤭🤭اول اومد یه دونه آبسلانگ برداشت و چراغ قوه

دکتر:دخترم ماسک ات رو پایین بیار ،من ماسکم رو پایین آوردم و دهانم رو باز کردم...گلوم رو نگاه کرد.....یکم غر زدم و از وضعیت گوش ام گفتم....دکتر:😳😳مگه نگفتی خوب شده،چرا دوباره؟؟من:سرفه ها صدمه زده به گوش ام ....اومد دستگاه رو از رو میز برداشت و گفت: دخترم ،سرت رو بچرخونید، کامل ،آهان....گذاشت و گوش چپم رو نگاه کرد....سری تکون داد و دستگاه رو خاموش کرد ...دیگه گوش راستمم ندید🥺🤕چرخید سمت رایانه و شروع کرد به نوشتن نسخه...دکتر: فشارخون کنترل شده داری دیگه؟؟من :آره🥺باز ادامه داد ،دکتر:یه سرم نوشتم یه چند تا آمپول میره داخلش ،یه آمپول ام میره واسه فردا،یه قطره برا گوشت نوشتم و دو قطره داخل گوشت میریزی من:دکتر🤕 ، فشار خونم رو چک می کنید؟دکتر:البته حتما...یکمم غر زدم که خس خس سینه دارم ،دکتر:از کی داری؟از کی اینجوری سرفه می کنی؟؟که گفتم :دو سه روزی هست ....

دکتر بلند شد از جاش و استتوسکوپ 🩺🩺رو کرد داخل گوشش ،دکتر:کاپشنت رو در بیار ،کاپشنم رو دراوردم ، دکتر از پشت کمرم ، شروع کرد به گذاشتن و بالا و پایین کردن گوشی🩺🩺 و گفت:نفس عمیق بکش و تکرار کن....

حدود یک دقیقه گوش کرد ،در نهایت دراورد و گذاشت رو میز و نشست پشت میز ،گفت :آستین ات رو بزن بالا ، میخوام چک کم برات ..گفتم:دکتر بالا نمیره آستین اش🤦‍♀️🤦‍♀️ دکتر:نازکه اشکال نداره ،ولش کن از رو آستین چک می کنم....

کاف دستگاه رو دور بازوم بست و با نبض گرفتن شروع کرد به چک کردن فشار خونم،

دکتر:فشارت ۱۱ و نیمه.... عالیه 😍😍🥰

کاف رو از دور بازوم دراورد

دکتر:عفونت شدید ریه داری دختر ....ریه پر عفونته پر....من میخوام قرص ...شروع کنم،تاحالا خوردی؟؟مشکلی که نداری؟؟من ،:خوردم ولی اذیت شده معده ام🥺🥺🥺دکتر:خیلی خب، برات قرص معده ام اضافه‌ می کنم...

دکتر کد دارو رو داد دستم ، و یه برگه ی دیگه ، دکتر:میری نیم ساعت اکسیژن میگیری......من🥺🥺:،دکتر،توروخدا ،میشه نگیرم؟؟

دکتر:،🤔🤨🤨میتونم بپرسم چت میشه؟🤨من :،خب خوشم نمیاد،...دکتر:بهتره بزنی، کمک می کنه که سرفه ات کم بشه....من ،:آخه....دکتر:باشه نمیدم برگه رو برو دارو هات رو بگیر و بیا ....

رفتم‌دارو ها رو گرفتم ، بازم بردم به دکتر نشون دادم ، دکتر شروع کرد به توضیح دادن دارو ها....

یه لحظه حین توضیح دادن،سرم گیج رفت و داشتم پس می افتادم ....سریع دستم رو به دیوار گرفتم و نزدیک دیوار شدم

دکتر🥺:تو هنوز از اون روز سرگیجه داری؟؟میخوای یه mri از سرت بنویسم،بدی ببینی دلیل اش چیه....

من:خب میدونم دلیل اش مال کم خونیم هست 🤦‍♀️دکتر:کم خونی🤨😳😳؟؟قرص آهن میخوری؟؟من:،نه۰😑دکتر دادش در اومد:یعنی چی ،چه دلیلی داره که نمیخوری، باید روزانه بخوری ، بگو ببینم داری قرص آهن رو یا نه؟؟من🥺🥺 :بله...دکتر:خب خوبه،حتما میخوری اش بیشتر این مریضی هات مال کمبود ویتامین دی هست ،اونم مصرف می کنی ...🤨🤨😑

دارو ها رو هم مصرف می کنی ...برو دختر🤕

رفتم‌بیرون و قبض گرفتم و رفتم داخل ،

دراز شدم رو تخت ، پرستار هی دنبال رگ‌گشت که آخر یکی دقیقا روی نبضم رگ گرفت و با آنژیوکت زرد رگم رو گرفت

آخرم گفت برو که دیگه نبینمت دختر بد رگ🥺🥺🥺عجبا😑🤦‍♀️اینم شانس ماعه...

اینم از ماجرای من با این ویروس 🤕🤕🥺😷

خیلی از خودتون مراقبت کنید که این ویروس لعنتی رو نگیرید

منتظر کامنت های زیباتون هستم👀🥰😍

دوستدار شما 🥰

آناهیتا🌋 دختر زمین🌍🌋

خاطره آرنوش جان

سلام و‌عرض ادب 🌻.

بنده کوچیک شما آرنوش هستم..

درحال سپری کردن ترم پزشکی و معلم زیست مدرسه فرزانگان .. در کرج و سه مدرسه دیگه .. البته استخدام رسمی اموزش پرورش نیستم … اما ساکن تهران ..متاهل ..هستم همسرم دندون پزشک هست.

برای شروع اطلاعات کافی دادم ؟👀.

صرفا چون بسیار علاقه مند هستم خاطراتمو بنویسم و دوستان بخونن اینجا دست به قلم شدم ..

گاهی وقتا به این فکر میکنم من ادم خوبیم ؟ .. نمیدونم هر موقع یه امتحان سخت میگیرم از بچه ها این سوال میاد به ذهنم 😂..

زنگ خورده بود چاییم سرد شده بود شاید هنوزم نمیدونم چرا اینجام خیلی ادم مبهمیم .. از ساعت پنچ تا سه مدرسه بودم حتی از ترافیک کرج تهزانم استفاده میکنم فیلم مورد علاقه دانش اموزمو که معرفی کردنو دانلود کردم و تو راه دیدم .! چقدر بچه ها فیلمای خفنی میبینن👀.

رفتم خونه یکم دراز کشیدم نباید میخوابیدم ! ولی اون لحظه دلم میخواست حتی برای خواب از این زندگی انصراف بدم به خودم یاد اوری کردم چرا اینجایی!

ابجوش گذاشتم نسکافه فوری رو نوشیدم و رفتم بیمارستان شیفت .. شیفت شب همیشه برام جذاب بوده چون اکثر مریضا به ستوه رسیدن که امدن بیمارستان ..

شیفت نسبتا سنگین بود !!!

هوا گرگ و میش بود خوابم پریده بود شیفت تحویل دادم به اقای دکتر بعدی یکم باهم گپ زدیم من امدم خونه .. همسرم برام گل خریده بود با یه نامه عاشقانه👀.

حقیقتش چون هم بنده هم ایشون بسیار زیاد سرمون شلوغه شاید در هفته یک روز همو ببینیم💔

یادم افتاد باید برگه های بچه ها صحیح کنمم چون قول دادم بهشون هر چی میگذشت بیشتر عصبی میشدم از دستشون اما بازم از زاویه دید اونا به قضیه نگاه میکردم .. هوا روشن شده بود ساعت ده صبح بود رفتم تو تخت دونفره ای که همیشه یک نفرس!!!! اعصابم خورد بود .. یکم ورجه ورجه کردم خوابم برد ..

با صدای زنگ پریدم درو باز کردم همسایه بود با قیافه ژولیده و لباس نامناسب! گفتم بفرمایید گفت ببخشید خانوم دکتر ریموتو میدید . چشم چند لحظه .. ریموتو دادم

دلم میخواست گریه کنم تازه داشتم خواب میدیدم….

یه چیز سر سری حاضرم کردم خوردم و برای دانشگاه پژوهشومو جلو بردم .. روی مبل بهتره بگم بیهوش شدم شب حتی یادم نمیاد چطوری همسرم امد منو بلند کرد رفتم رو تخت .. صبح شده بود همسرم پیشم بود سریع بیدار شدم رفتم نون تازه خریدم تو راه یکم مربا و خامه و .. خریدم بدو امدم خونه یه میز صبحونه عالی چیدم👀 رفتم پیش همسرم یکم با موهای فرش بازی کردم یکم به پلکاش دست زدم تا بیدار شد به لبخند زیبا بهم زد گفتم صبح بخیر عزیزم ارنوش امروز خوشحاله چون تو پیششی برات یه میز حسابی چیده - قربونت برم ارنوش -پاشووو بریم صبحونه خیلی گشنمه -چشم عزیزم تو برو منم الان میام

چایی دم کشیده بود صبحونه رو خوردیم وسیله هارو جمع کردم این مدت خیلی زیاد زود خسته میشم بخاطر فشار کاری یه لحظه سرم گیج رفت لیوان مورد علاقم افتاد شکست .. همسرم اشفته امد ارنوشش!! خوبی عزیزم ؟ بیا کنار دست نزن . من هول شده بودم گفتم اره اره از دستم افتاد الان جمع میکنم . فدای سرت عزیزم . با احتیاط جمع کردم به بهونه شیشه خورده کل خونه رو جارو برقی کشیدم بعد دستمال کشیدم هم زمان یه ناهار مشتیم گذاشتمممم. از همسرم برای پژوهش کمک گرفتن ناهارو خوردیم و یه فیلم دیدیمم باهم خیلی روز خوبی بود برای شام یه چیز سبک گذاشتم تا وقت داشتم ، کمد دیواری مرتب کردم

به همسرم پیشنهاد پیاده رویی دادم و دوتایی رفتیم پیاده روی باهم مسابقه دو گذاشتیم و در نهایت یه ارنوش له شده امد خونه .. وسیله شامو چیدم خوردیم ، همسرم کمک کرد تا ظرفا رو بشوریم .. ولی من همش احساس میکردم دارم میوفتم یهو گوشام سوت کشید همه چی نامفهوم بود .. روی تخت دراز کشیده بودم سرم تو دستم … همسرم پنچ دقیقه بعد امد میدونستم باز بساط تقویتی داریم 🤦🏻‍♀️.. خودمو زدم به خواب .. اصلا بازیگر خوبی نیستی خانوم دکتر . چشمامو باز کردم . خیلی جدی شده بود .چرا بهم نگفتی تو عادت ماهانه ای؟ چرا انقدر به خودت فشار میاری؟ ارنوش کاری نکن من نزارم بری مدرسه و بیمارستان وو .. متوجه ای ؟ ترسیده بودم چون این اولین بارم نبود .. فقط نگاه کردم قطره های سرم دقیقا مثل قطره های نریخته من بودن .. تموم شده بود سرمو در اورد یکم سوخت فقط . خودش نشست پیشم کلی حرف زدیم 🫠 اخرش گفت خب خانوم معلم یتقویتی پاداش شما که انقدر خوب کار میکنی .. این رسمش نبود .. رسم چی ؟😂 بگو تا بکشم . نمیزنم به جان نیکان <همسرم> از شوهر خودت مایه بزار …😂 من برم اوکی کنم شمام پوزیشنتو اوکی کن . من نمیزنمااا الکی نوروبیون هدر نکن . خندید .. همه جا سکوت بود صدای شکست امپول روحمو قلقلک داد 🫠.. صدای قدماش میومد .. خیلی خشک و سرد گفت . گفتم برگرد سریع . استرس تو تک تک سلولام رژه میرفت.. برگشتم . خودش لباسمو اوکی کرد . نفس عمیق بکش ارنوش جانم .

نمیتونم تروخدا زودتر بزن استرس دارم . استرس چی اخه دخترم ؟ ببین عا عاه . وای نیدل که وارد شد تکون خوردم اروم اروم داشت میسوخت .. استانه تحملم زیر خط فقر بود تکون خوردن پام رفته بود رو اعصابش تکون نده پاهاتو اروم باش. نیکان خیلی میسوزه .. میدونم ارنوش یکم مونده .. نمیدونم چرا ولی یهو زدم زیر گریه تموم شده بود سرنگو انداخت سطل اشغالی هنوز دمر بودم و گریان .. بخاطر امپول این داستانا نبود فقط خسته بودم .. نیکان امد یکم کمرمو ماساژ داد گریم بیشتر شده بود 😂😭..

به هر حال بقیش به امپول و محتوای این چنل نمیخوره و دور از موضوع ..

خیلی خستم لطفا بزام دعا کنید که خداوند به من توان بده تا از پسش بر بیام

بنده خواننده بسیاری از خاطرات بودم دکتر sعزیز تحمل پولادین شما ستودنیه و گیتای عزیزم وایب مادر بودن از شما میگیرم و بهتون تبریک میگم

کوچیک شما ، ارنوش🌻

خاطره A

سلام به همگی ❤️

به عنوان آخرین خاطره قبول کنید☺️

ولی فراموشم‌نکنید 😄❤️‍🩹

همون طور که گفتم در بدترین شرایط ممکن آنفولانزا گرفتم ....

صبح با سرفه های شدید بیدار شدم اینقدر گلوم درد میکرد که نمی تونستم آب دهن مو قورت بدم

سه روز پشت سر هم گذشت و این گلودرد کمتر نشد که هیچ بدتر هم میشد

شربت دیفن هیدرامین و قرص سرماخوردگی میخوردم ولی هیچ اثری نداشت و فقط خواب آلودم میکرد

کم کم اشتهام و از دست دادم و علائمم شدید تر شد

شبا از لرز خوابم نمی‌برد روزا از تب 🤒

با هر سرفه ای که میکردم حس میکردم زخمم از هم باز میشه و بسته میشه 🥲

با دوستم مطب دکتر رفتیم ایشون هم داروی خوراکی دادند که با توجه به جراحی که کرده بودم اصلا نمیشد مصرف کنم

قشنگ رو به موت بودم

نه میتونستم نفس بکشم نه میتونستم چیزی بخورم

همین هم باعث می‌شد معده ام بیشتر تحریک بشه

اینقدر حالت تهوع گرفتم که با منشی دکترم (تهران) تماس گرفتم و با پزشک حرف زدم که گفت فورا باید بستری بشم حالت تهوع و استفراغ ادامه داشته باشه امکان خونریزی مجدد هست

با مامان و پدرم رفتیم بیمارستان

اکسیژن خون مو چک کردن ۸۹بود

و ارجاع دادن متخصص عفونی

متخصص اومد معاینه کرد و آزمایش نوشت

و گفت جواب آزمایش و برام بیارید اورژانسی نوشتم

رفتیم آزمایشگاهِ بیمارستان حدود ۱۰‌مین بعد مسئول آزمایشگاه خودشون اومد و همراهی کردن برم یکی از اتاق ها

نشستم آستین مو درست کردم

چندبار رو دستم ضربه زد گفت دست دیگه تو ببینم

دست دیگه امم چک‌کرد گفت دستت و خم‌کن یکم

بعدش گارو باز کرد یه دستکش دور دستم بست و چند ضربه زد و سوزن وارد کرد چندبار داخل دستم چرخوند تا خون اومد داخل سرنگ بعد

چسب زدن و برگشتم اورژانس نشسته بودم که حدود ۴۰‌مین گذشت پرستار صدام کرد گفت آزمایش و ببرید دکتر ببینه

با مامانم رفتم داخل که دکتر آزمایش و نگاه کرد

بلند شد نبض مو چک‌کرد

صدای ریه هام و گوش داد

و گفت عفونتت زیاده درمان آنتی بیوتیک باید شروع بشه

یکی دو روز مهمون مون هستی بعدشم بلند شد گفت

آقای محمدی بی زحمت میاید

آقای محمدی اومد گفت جانم دکتر

با بخش داخلی هماهنگ کنید باید بستری بشن

بعد هم برگه ای که نوشته بود و داد دستشون

چشم دکتر جان ، شما با من بیاید

بلند شدم رفتم بیرون بابام گفت چیشد

باید بستری بشم 🙁

باشه باباجان چرا ناراحتی یکی دو روز میمونی خوب میشی ( بشدت به بابام وابسته ام و اونم برای من همین طوره ❤️)

بیاید اینجا یه رگ بگیرم براتون

نشستم گارو بست و چند دقیقه ای دنبال رگ‌گشت

روی دستم دوبار امتحان کرد

بار سوم باز آنژیوکت و درآورد

با یه آقایی حرف زد گفت نمیتونم رگ‌مناسب بگیرم

به آقای موسوی بخش ICU تماس بگیرید ببینید شیفته

حدود ۱۵ دقیقه بعد آقای موسوی اومد ایشون هم دوبار امتحان کردن باز نشد😑

به بابام گفت یه آب میوه ی شیرین براش بیارید افت فشار داره

بابام آب میوه طبیعی آورده بود ( نباید مواد افزودنی بخورم یه مدت) نصف لیوان هم نشده بود که دادم دست مامانم گفتم حالم داره بد میشه نمی تونم

آقای موسوی دوباره برگشت

روی شریان دستم یه رگ گرفتن( بشدت درد داشت هیچ وقت اینقدر دردم نیومده بود برای آنژیوکت یا حداقل تحمل میکردم)

گفت ببخشید مجبور بودم اینجا بزنم و رفتن

لباس پوشیدم و رفتم بخش داخلی

اتاق تکی بهم داده بودن چون عفونت داشتم و سرفه هام شدید بود

نشستم رو صندلی تا مامان برام پتو آورد رو تخت کشید بعدشم دراز کشیدم( خونه مون با بیمارستان ۵ دقیقه فاصله داره)

پرستار اومد برام سرم وصل کرد بعدشم علائم حیاتی و چک کرد و گفتم به پنی سیلین حساسيت دارم بعدشم داروها رو شروع کردن 😢

با هر باز تزریق وریدی که از آنژیوکت میزدن دردم میومد انگار داخل دستم زخمه

بابام هم چند ساعت یه بار میومد بهم سر می‌زد و می‌رفت (مراقب نداشتم)

شب پرستارها که شیفت عوض کردن یکی از دوستام و دیدم( بعد فوت دخترعموم آشنا شدیم یکی از بهترین هاست واقعا)

خیلی بهم سر می‌زد هرچقدر برای رگ گشت که انژیکوت عوض کنه اذیت نشم رگ‌مناسب پیدا نکرد

اون شب وقت استراحت نخوابید و پیشم موند کلی در مورد رشته روانشناسی حرف زدیم❤️

امروز صبح مرخص شدم (بعد دو روز)بگم‌کامل خوب شدم دروغ گفتم هنوز تنگی نفس دارم و هرزگاهی سرفه میکنم 🤕ولی نسبت به روزی که بستری شدم خیلی بهترم

امتحاناتم از ۲ ام شروع میشه 😅

و عزیزی که گفتند بیشتر رعایت کنم و اختلالات که باعث درد معده ام شده

معده ام بیشتر ارثی هست و خانواده پدری و مادری مشکل معده داشتند و من بیش از ۶ ساله تحت نظرم

قطعا مشکلات روحی تاثیر گذاره و بعد فوت دخترعموم دردهای عصبی ام خیلی بیشتر شد

ولی علل اصلی مشکل ام نیست

برای ارشد میخونم کمابیش و کنارش کارگاه ثبت نام میکنم این مدت که خونه ام و دفتر نمیرم 🙌🏻

بعد امتحانات ترم باز میرم دفتر مشاوره

خدانگهدار ❤️

À......

خاطره امیرعلی جان

سلام دوستان عزیزم ، بامعرفتا...

امیر علی ام واقعیتش فکر کنم یکی دو ماهی باشه که خاطره نذاشتم.

یعنی دیگه دستم به نوشتن نمیومد و ... شرایط روحی مساعدی نداشتم

به بنده لطف داشتید و خواستید زمانی که تایمم خالیه بیام و براتون بنویسم .🌱

اول از همه یه موضوعی رو بگم خدمت تون که یه چند نفری اومدن پی وی من و گفتن

اگر میشه بیشتر از محیط بیمارستان و بیماران تون بزارید منم گفتم چشم و این سری بیشتر از بخش براتون میزارم 🌷

این نوشته ها طولانیه چون از ۶۰ درصد یه روز کاری مو نوشتم 🌷

بریم سراغ خاطره:

صبح ساعت ۵ بود بلند شدم برای نماز و ..

مامان خواب بودن ، بابا هم در حال انجام کار با لپ‌تاپ ..

یه سلام صبح بخیر بهم گفتیم و بعدش گفتم من میرم مامان و بیدار کنم واسه نماز

بابا : نه نه نمی‌خواد

+چرا؟

بابا : دیشب تا خود صبح سرگیجه و سردرد داشت به زور دارو و قرص و اینا خوابش برد نیم ساعت نمیشه بزار بخوابه

+چرا منو بیدار نکردین؟

بابا : نیاز نبود دیگه خودم دارو دادم بهش

فرصت کردی مادر تو یه دکتر ببر من سرم شلوغه نمیتونم همراهش باشم

این سرگیجه ها اذیتش کرده فکر میکنم باز از کم خونی و ایناست این مدت نرسیده به خودش ...

+باشه چشم

آقا نماز و زدیم بر بدن و حاضر شدم که برم بیمارستان

بند و بساط و جمع کردم زدم بیرون

ماشین و برداشتم و رفتم

رسیدم بیمارستان ماشین و پارک کردم

رفتم داخل سوار آسانسور شدم که برم بالا لباس عوض کنم و ...

کارامو انجام دادم اومدم پایین

جلو در اورژانس به حدی شلوغ بود که به زور تونستم برم داخل

رفتم پیش همکارم

_سلام چه خبره ؟؟

حسین : سلام خوبی ؟ یه ربع پیش یه بیمار بدحال آوردن الانم که CPR...

خانواده اش بیرونن ، میبینی دیگه‌ وضعیت و صدا به صدا نمی‌رسه ، برو از خانم نقوی شیفت و تحویل بگیر میخاد بره

+اوکی

حسین : سر راهت داری میری EKG تخت ۷ رو هم بگیر بیار دکترش میخواد

+ اونم چشم

وسط کار بودم که یهو صدای جیغ و گریه رفت هوا ..‌

بیمار : چرا مراعات بیمار و نمیکنن اعصابم ریخته بهم چه وضعشه

_شما حق داری ، دیگه حاج آقا اورژانس همینه عزیز از دست دادن و... ولی چشم حلش میکنم

.

خب کارتون تموم شد حاج آقا ، موردی بود در خدمتم

بیمار : خدا خیرت بده جَوون

_زنده باشید

رفتم پیش بچها

_تموم کرد آره ؟

حسین : کی ؟

_همین بیماری که گفتی بد حال بود و..

حسین : متاسفانه..

یکی از همکاران خانوم مون اومد :

*بمیرم‌ واسه مادرش بنده خدا باورش نمیشه !😔

حسین : حق داره ، این رفتنای یهویی باورش برای اعضای خانواده سخته

* خیلی یهویی هم نبود خاله ش الان داشت به من می‌گفت دختر شون مشکل قلبی داشته و ... انگاری یه دعوایی هم بین شون رخ داده حالشو بد کرده . به هر حال اون دختر هم کلی آرزو ها برای خودش داشت 😔 حالا من تا شیفت و تحویل بدم حالم خرابه . اه

حسین : خدا رحمتش کنه دیگه ببین اسدی همه چی دست خداست بچه ها هم هر کاری از دست شون برمیومد انجام دادن تو تازه اومدی اورژانس حق داری حالت خراب بشه کم کم راه میای تو الان باید روحیه خودتو حفظ کنی ، بقیه بیمارا نیاز دارن به روحیه خوبه تو...

رو به من برگشت گفت : تو چته ؟ چرا سکوت کردی ؟

_چی بگم ؟

حسین : زنگ بزن غلامی بگو بیاد این همراها رو بفرسته بیرون ! ۲۰ تا تخته ۵۰ تا آدم دیگه اعصابم داره خورد میشه ، معلوم نیست کجا رفته که بخش رو هواست

_باشه

یه تلفن زدم و داشتم پرونده ها رو می‌نوشتم و...

+حسین این تخت ۱۲ ، CC ش چیه ؟

حسین: ننوشته محمدی ؟ با درد کلیه اومده بود دارو هاشو گرفت حالا چند دقیقه تحت نظر باشه ترخیصه

+اینم که ثبت نکرده!

حسین : چیو ؟

+ نگاه پرونده رو ... ناقصه

حسین : بده خودم بنویسم

اون خانم تخت ۶ آزمایش داره زحمت شو بکش

+آنژیوکت داره ؟

حسین: نه تازه اومده

+حله

آنژیوکت و سرنگ و دم و دستگاه رو برداشتم رفتم پیشش

+سلام و عرض ادب

همسرشون پیشش بود و نمی‌دونم چرا بیمار اینقدر ترسیده بود

+حالتون خوبه ؟

همسرش : از چهره خانوم مشخصه؟

+😅😊میترسن؟

نذاشت دیگه همسرش حرف بزنه

بیمار : بله بشدت 🤕 خیلی بد رگم الآنم می‌دونم قرار سوراخ سوراخ شم

همسرش : ببین عزیزم ! چند ثانیه است تو اصلا نگاه نکن دست منو بگیر هیچی نیست باور کن

بیمار : بخدا حالم خوبه نه حالت تهوع دارم نه درد نه هیچ چیز دیگه 😕

همسرش: شوخی نکن چشمت خورد به سوزن و بیمارستان خوب شدی یهو؟ نکن عزیزم بزار پرستار کارشو و بکنه من که پیشتم

ایستاده بودم و منتظر بودم اجازه بدن کار مو بکنم

+ خانوم اجازه هست ؟

بیمار : نه بخدا اصلا نمیتونم نگام به سوزنش میخوره حالم بد میشه اصلا

من بد رگم

+ خب شما نگاه نکن فقط بزار من ببینم

آقا نمیزاشت

حسین اومد و گفت مشکلیه ؟

+ یکم استرس دارن نمیزارن کاری انجام بدم

همسرش : آقا من شرمنده ام رو به همسرش گفت : هانیه جان بزار کارشون و انجام بدن عزیزم تو الان حالت خوب نیست مقاومت می‌کنی چرا ؟

حسین : ببینید من بهترین پرستار مو براتون گذاشتما ، رگ گیریش عالیه ما رگ گیری نوزاد و نینی و بچه داشته باشیم می‌دیم به ایشون اصلا جای نگرانی نداره شما اعتماد کن همون بار اول تمومه اوکی ؟

بیمار یه نگاهی کرد و دیگه هیچی نگفت

رفتم جلو

+ با اجازه ! یه نگاه انداختم دیدم اوه چیزی که پیدا نیست رگه (عموما خانم ها بد رگ تر از آقایون هستند)

دیگه آنژیوکت و باز کردم بردم نزدیک

دست شو کشید 🤦‍♂

+ ای بابا🥲 چرا دست تون و میکشید ؟

نزاشتم جواب بده فورا کار و تموم کردم

یه نفس عمیقی کشید و ..

+ خیلی درد داشت الان ؟

بیمار : نگید که داخل رگ نیست 😭

+ نه اتفاقا داخل رگه

بیمار : جدی ؟

+ بله تموم

آزمایش هارو گرفتم و سرم شو وصل کردم

داشتم میرفتم پرستاری که گوشیم زنگ خورد (حدودا ساعت ۹ صبح بود )

ناشناس بود !!

جواب دادم : بله بفرمایید ؟

-سلام حالتون خوبه ؟ عذر می‌خوام بنده عظیمی هستم همکار مامان

ممکنه یه چند لحظه بیاید بیرون ؟

+ سلام بله شناختم ، بیرون ! برای چی؟

-چیز خاصی نیست مادر تون یکم حال ندار بودن من اوردمشون اینجا که گفتن شما هم هستید و خیالشون راحته

+ الان حال مامان خوبه ؟؟ باشه من الان میام

فورا قطع کردم رفتم بیرون سمت ماشین مامان اینا

+ مادر من چه کردی با خودت ؟ خوبی؟

- آره مامان خوبم دست مو بگیر فقط کمک کن من بیام پایین

خانم عظیمی : ببخشید توروخدا نذاشت من کمکش کنم

مامان : نه نه راحله مچ دستش درد می‌کنه

خودم گفتم زنگ بزنه تو بیای

+ کار خوبی کردی

خلاصه همکار مامان مجبور بود بره مدرسه

من مامان و آوردم داخل

اصلا نمیتونست بشینه یا راه بره فورا بردمش تریاژ بعدم با ویلچر آوردمش بخش رو یکی از تخت ها کمک کردم که دراز بکشه دکتر ببینش

حسین : چیشدع علی ؟ سلام خانم حال شما خوبه ؟ بلا به دور باشه

یکم با مامان صحبت کرد

بعدم دکتر اومد و مامان و دید

گفت از فشار عصبی این مدته ...

عملا نه خوابی داشت نه خوراکی توقع همچین وضعیتی و داشتم

رفتم دارو ها شو آماده کردم فورا اومدم پیشش

+مامان خانوم میبینی وضعیت خودتو ؟

بعد شما به من میگی مراقب خودت باش ‌و فلان کن

مامان : علی جان من بعد ریحانم نمیتونم مثل سابق باشم اینارو خودتم می‌دونی نمی‌خوام الان چیزی بگم که ...

رگ گیری و انجام دادم سرم شو وصل کردم و بهش گفتم

+مامان این شرایط برای منم سخته

بخدا جایگاه مادری تو درک میکنم یکی یه دونه دختر تو از دست دادی منم یکی یه دونه خواهر مو ، جان من جان من اگر منو واقعا دوست داری یکم به فکر خودت باش

باور کن تحمل این حال تو ندارم

الان شما نباید بیمارستان باشی ! باید سر کلاست باشی ۱۲۰ تا دختر داری همسن و سال ریحانه ! اونا هم باور کن بهت نیاز دارن ، معلم شونی ... مگه میشه با این حال بری مدرسه و بتونی ریاضی درس بدی ؟

جان امیر علی یکم به فکر خودت باش

اشکاش میومد و اصلا تحمل شو نداشتم ترجیح دادم برم و اشک شو نبینم

+ مامان کاری داشتی بگو من همینجام

حسین : خوبی تو ؟

+ آره خوبم

+ جان عمت تو راست میگی

احمدی داداش یه لیوان آب دست این پسر بده

بغضم ترکید ...

حسین : عه عه امیر علی گریه ؟؟؟ ببینمت پسر !

+ حسین من تحمل این حال مامان و ندارم

داره خودشو از پا میندازه ...

حسین : توکلت بخدا هیچی نمیشه

تو که بد تر از مادرتی ! آروم باش الان

دو ساعتی گذشت

کار مامان تموم شده بود الحمدلله یکم بهتر بود زنگ زدم خالم اومد دنبال شو باهاش رفت

دیگه خیالم راحت بود خاله پیششه

خانم اسدی : جواب آزمایش تخت ۶ اومد ؟

حسین : اصلی ش آره مثبته

اسدی : ای جانم 😂 مامانه ترسوییه ولی

حسین : دارو هاشو زدین ؟

یکیش مونده که وریدیه

آخ اخ الان مصیبت داریم با سوزن زدنش

علی پاشو دست خودتو میبوسه فعلا با کار تو ارتباط برقرار کرده

تا دکترش بیاد اینم بزن تموم بشه بعدش مرخصه

+ اوکی تخت سه هم دیس کنم؟

اسدی : اگر سرمش تموم شده آره

رفتم که آمپول شونو بزنم

+ عذر می‌خوام امروز اذیت شدین

اجازه هست ؟

بیمار : الان من بگم نه ..🥲

+ دیگه شرمنده من باید کار مو انجام بدم 😅 بخدا چیزی نیست شما اصلا نگاه نکن

همسرش: هانیه تو منو ببین اونور و چه کار داری؟ نگران نباش

گارو رو بستم دور دست

همین که در حال پنبه کشیدن بودم بنده خدا چشماشو بسته بود و تند تند نفس می‌کشید

گفتم : حق میدم بهتون ولی یه مادر حاضر برای بچش هر کاری بکنه ! همین دردم به جون میخره😉بیخود نیست جایگاهش بهشته... آروم سوزن بردم داخل ...

چشماشو باز کرد و 😳

همسرش : چیشد ؟؟ مادر ؟

تموم شد پنبه گذاشتم

+ بله مادر 🌷 تبریک میگم بهتون

این حالت تهوع ها هم قرارع تا یکی دو ماه دیگه همراه تون باشه سه ماهه اوله یکم ممکنه اذیت تون کنه البته دکتر تون میان توصیه های لازم خدمت تون میگن.

همسرش : داداش شوخی می‌کنی؟

+ نه بخدا 🥴 الان چیه ؟ خوشحالی یا ناراحت

همسرش : ناراحت ؟؟ رو هوااااام😃

هیچی دیگه خیلی خوشحال شدن

به قول حسین بعد یه روز کسل کننده و پر از اتفاقات بد یه لبخند و شادی هم تو بخش دیدیم 🥰 خداروشکر بابت حال خوب شون

خوشحال خندان داشتم پرونده بیمار و پر میکردم که ناگهان یه مورد اورژانسی آوردن !

به سرعت نور رفتیم بالاسر بیمار یه دختره تقریبا ۱۴ ، ۱۵ ساله با شوک آنافیلاکسی بی حالی ضعف شدید تب و تنگی نفس با اکسیژن زیر ۹۰ درصد !!

فورا منو عباس و با پزشک رفتیم بالاسرش عباس شروع کرد رگ گیری

دکتر به من گفت اپی نفرین آماده کن

سریع آماده کردم ..

این آمپول باید به عضله واستوس لترالیس تزریق بشه همون بخش خارجی ران !

اسدی اومد کمک کرد و دیگه به سریع بیمار و آماده کردیم فورا براش زدم !

دم و دستگاه رو وصل کردیم که بتونه راحت تر نفس بکشه

تقریبا وضعیت اوکی شد

دیدم عباس هنوز درگیره !

+ چیه؟

عباس : ببین آنژیوکت ش تو رگ ها نمی‌دونم چرا سرم نمیره همین چند دقیقه پیش داشت می‌رفت

+ بزار بببینم

عباس : خیلی ورم داره هیچی معلوم نیست ...

+ یه آنژیوکت دیگه بیار این رگش ضعیفه

رفت‌ آورد و گفت علی چجوری میخوای بگیری خدایی ؟ خیلی ورم داره اصلا هیچی معلوم نیست رگا شم ضعیفه! (این بچه تازه رو آورده به شغل پرستاری)

+ عباس جان با آناتومی برو جلو خب

درسته معلوم نیست ولی حدودی خودت میتونی جای رگ و پیدا کنی کاری نداره که

رگ گیری شو انجام دادم و سرم و وصل کردیم

الحمدلله خیلی بهتر بود 🌱

آقا اینم تموم شد رفتم پیش بچها

حسین : خسته نباشی علی جان

+ سلامت باشی داداش🤕

می‌دونم که خسته نیستیا ‌ فعلا زورم به خودت میرسه 😀

+ بگو حرف تو😂

حسین : بخیه داریم ! میری؟

+ آره داداش میرم

یه نیم ساعت چهل دقیقه سر بخیه بودیم خسته و کوفته اومدم

نشستم پرونده شو بنویسم و order پزشک و چک کردم که یهو یه آقایی اومد بالا سر من شروع کرد بد و بیراه گفتن !

+حاج آقا چه خبرتونه؟

همراه بیمار : مریضه من حالش بده شما نشستی اینجا بیمار من درد داره به کی باید بگم ؟ هیچکس جواب نمیده

+ عزیز بیمار شما دارو گرفته من نمیتونم خارج از دستور پزشک براش کاری انجام بدم که

صداش رفت بالاتر 🤦‍♂

حسین اومد و چه خبره اینجا ؟

با طرف صحبت کرد قانع نمیشد

یه تماس با پزشکش گرفتیم که بیاد ببینش

پزشک اومد با ایشونم بد صحبت کرد و ...

کلا بخش و گذاشته بود رو سرش

اصلا یه وضعی ...🤦‍♂ همه مون یه دور تخریب شدیم رفت

یه تعویض پانسمان داشتیم و دو تا سونداژ

که کارشون انجام شد تماس گرفتم ویزیت های تخصصی رو هماهنگ کردم

دو سه نفر و فرستادیم برای بستری

نوار قلب و چک علایم و دادم عباس بره انجام بده

یه بیمار داشتیم (سرطان زبان داشتن ) یه چیز افتضاحی! زبان زخم پر از غده جوری که گلو رو زخم کرده بود ، فک رو هم درگیر کرده بود

همراهش اومد گفت توروخدا ی کاری بکنید از درد هیچی نخورده .

+ خانم عزیز واقعا این مورد کاری از دست ما برنمیاد باید جواب نمونه برداری و اینها بیاد تا قبل از اون نه پزشک می‌تونه کاری کنه نه ما !

تهش یه مسکن بهشون بزنیم اونم با تجویز دکتر ، واقعا کاری نمیشه کرد .

آقا ما خانم و فرستادیم رفت ، برادر شون اومد دعوا...

+ ببینید بیمار شما شرایطش خاصه ما نمی‌تونیم بدون دستور پزشک کاری بکنیم

یه ربع فقط داشتیم ایشون و قانع میکردیم آخرم دست به دامن انتظامات شدیم 🤦‍♂

(ساعت یک و نیم بود)

دیگه رفتم دارو مریضام و آماده کردم

یه چند تا نمونه هم داشتیم که فرستادیم آزمایشگاه

حامد به جمع مون پیوسته بود گفتم تازه نفسه بدم کارا رو فعلا اون انجام بده ما یه ناهاری بخوریم بیایم

۲۰ دقیقه سریع ناهار خوردم اومدم

یه بیمار آورده بودن مسمومیت غذایی

تا رسیدم تو بخش آورد بالا...

یه نگاه به خودم کردم یه فکر به اون غذایی که خوردم خلاصه شکر خدا کردم و رفتم پی کارم😅 این بنده خدا رو هم سریع بردن برای شستشوی معده

یکی دو تا از بیمارا تزریقی داشتن

رفتم دارو شونو آماده کنم

دیدم میثم وایستاده داره با غم و اندوه ست سرم برمیداره

+ چیه میثم ؟ نیمده خسته ای ‍؟

میثم: نه ، داشتم میومدم بیمارستان یه ماشین زد به ماشینم 😔 ماشین نو نوعه درب و داغون شد اصلا اعصابم ریخته بهم

ای بابا پسر خداروشکر که خودت خوبی !

فدای سرت اون درست میشه

در حال کشیدن دارو ها بودم

حسنی اومد داخل

+ اون چیه زیر بغلت؟

حسنی : فرآورده خونی😐😂 دارم با گرمای وجودم گرمش میکنم

+ اون دیگه بو پیاز جعفری میده 😅

حسنی : خوبه دیگه خون با مزه پیاز جعفری 😂 شب یلدا شیفتی ؟

+ نه دیگه من ۲۷ ام آخرین شیفتمه تو این ماه

حسنی: خوشبحالت بابا اولین سال زندگی مشترک مونه شب یلدا انداختن شیفت خوبه به هاشمی گفتم نندازا ، تو شیفت گذاشتن لج می‌کنه 😒 خانومم قاطی کرده که چرا شیفتی

+ ای بابا ، بهش بگو زن جان کارم اینه دیگه

به جا بخور بخور شب یلدا میام به خلق خدمت میکنم🥴

حسنی : بابا متاهلا رو نباید بزارن که 😒 اه حالا چی میشد عباسی یا تورو رو مینداختن؟ عباسی مجرده ریلکس و بی غمه عالمه🤕

توهم که مجردی شب یلدا میخوای چه کار ؟ بزار زن دارا عشق کنن😂

+کو تا شب یلدا حالا 😂 من برم اینارو بزنم ..

.

تا ساعت چهار که بیمارستان بودم

چند تا دیگه مورد خیلی بد حال آوردن

یکیش پسر بچه ای بود که از شدت تب بالا تشنج کرده بود 🤦‍♂

باز یه بیمار دیگه دستش مونده لای در استخوان هاش له شده بود قشنگ ...

یه بیمار دیگه مون فشارش رفته بود بالا با یه حالت اغمایی اومد بیمارستان

دو سه مورد تنگی نفس و آسم هم داشتیم که وضعیت شون اورژانسی بود (با این آلودگی هوا آمار بیمارانی که مشکل تنفسی دارن روز به روز بیشتر میشه )

(آقا خلاصه دیگه ریز شو نمیگم همین الانشم خیلی طولانی شد شرمنده تونم🙏)

چهار شیفت و تحویل دادم به همکارم شرح حال بیمارا رو براش گفتم یکی یکی گزارشات و دادم و تمام 😮‍💨

حسین هم شیفت و تحویل داد دیگه رفتیم بالا لباس عوض کنیم و ...

حسین: نمی‌دونم چرا هر سری با تو شیفتم ، شلوغ ترین شیفت اون ماه مو میگذرونم 🤕

+ پا قدمم خوبه دیگه

حسین : عوضش با تو بخش برام راحت تر میگذره خداییش خیلی کمکی

+ قربون تو داداش انجام وظیفه است

رفتیم پایین و با حسین خداحافظی کردم

خودمم سوار شدم دیگه رفتم یکم خریدای مامان و انجام دادم بعدم خونه !

یه کلاسی شرکت کردم که دیگه تا رسیدم نشستم پای اون ..

از این سردی هوا هم مریضی نصیب ما شد

همون شب تب و لرز و بدن درد

سه روزه داره میگذره ولی هنوز رو به موتم

رفقا ببخشید که خیلی طولانی شد

این خاطره رو واسه کسایی گذاشتم که یکم با شرایط کاری پرستارا و بیمارستان و اینا دوست دارن بیشتر آشنا بشن👌

شاید دیگه تا اسفند ماه فرصت نشه نوشته ای بزارم برای ارشد دارم میخونم الکی سر خودم و شلوغ کردم 🤦‍♂

حالا هر از گاهی اگر تونستم براتون نوشته های کوچیک از اتفاقات بیمارستان میزارم ❤️

دم همه تون گرم ❤️❤️ ممنون از اینکه خوندید ، دیگه فقط به خاطر لطف خودتون بود که نوشتم . امیدوارم سلامت و تندرست باشید

در پناه امن الهی 🌿🌱

🩺AMIR.ALI🩺

خاطره آروین جان

درود چطورین؟

اروین هستم در خدمتتون .تازه خبر تعطیلی دانشگاه شنیدم انگیزم برا خاطره نوشتن فول شده😂💔

خوشبختانه دانشگاه و مدارس تعطیل حالا بشینید حال کنید😂💔

این خاطره برمیگرده به سه سال پیش .سال دوازدهم تجربی

مامان قرار بود دوباره بره زمستون بود منم سرما خورده بودم طبق روال همیشگی دیگه 😂

چندشب قبل پروازش من و مامان و آریا باهم دعوا کردیم

آریا که از دعوا به کنار رفت ولی دعوا منو مامان ادامه پیدا کرد

تو اتاقم بود پشت میز نشسته بودم

هم اینک اعصابم خورد بود هم حال نداشتم

فرداش با ماهان«عموم..بچه های قدیم حضور ذهن داشته باشم فکر کنم »

فیزیک داشتیم با ماهان.امتحان می‌گرفت

کتاب فیزیک و جزوه ها جلوم باز بود فقط چشمی خط می‌بردم

خونه سکوت بود یک ساعت بعد صدا مامان میومد با آریا حرف میزدن

آریا پاشو برو اونو صدا کن بیاد شام

آریا هم قبول نکرد.

خود مامان اومد تو اتاق +پاشو بیا شام_نمیخورم+شام سرد شد_نمیخامممم ولم کن

رفت در و محکم بست+بدرککک

بماند اون شب فیزیک و بقیه درسا یه الکی خوندم

فردا صبحش رفتم مدرسه

از یه کلاس ۱۸ نفره ۸نفر از بچه سرما خورده بودیم هیچکی حال نداشت

جامو به یکی از بچه های ته عوض کردم

اون ته دو زنگ تو خواب بیداری بودم سرم رو میز بود

با اون حال سیب زمینی سرخ کرده خوردم ساندویچ سپهر بود هنوز نخورده بود

پویان از من بدتر بود ..چون آسم داره پویان سرما میخوره تا خوب شع یه دور میمیره

سپهر از تو ما حالش بهتر بود جزوه و نکات می‌نوشت برامون 😂💔

یکم که خوابیده بودم واسه زنگی که با ماهان داشتیم انرژی شو داشتم یه امتحان بدم

ماهان اومد سر کلاس

ماهان:چه خبره انقد مریض داریم...مگ اسراییل زده تون 😂

ماهان:ویروسی ها دستا بالا

ماهان:۱.۲.۳.۴ اوه اوه کل کلاس ویروسی این ک

رفت بیرون با ماسک اومد داخل کلاس : ویروسی یه ماسک بزنید ما بچه کوچیک داریم

آرتا گفت از امام زمان شنیدیم دلتون به حالمون سوخته نمیخاید امتحان بگیرید

ماهان:امام زمان چه مطالب اشتباه میرسونه بهتون...کتاب ها جمع کنید اول امتحان

برگه هارو داد

ماهان:اینای که ویروسی ن بالا برگه بنویسین ویروس گرفتین

ارفاق میکنم بهتون

این امتحان هیچ کی حال تقلب نداشت چند دور تو کلاس چرخید

ماهان:چه قیافه های داغونی...دارم اعذاب وجدان میگیرم امتحان گرفتم ازتون

سر میز میلاد بود که برگه رو داد به ماهان گفت پس بنداز تو سطل آشغالی

ماهان:بنویس بنویس ۱۰نمره که میگیری که

باز رفت بالا پشت میز سرپا

ماهان:چه پسرای گلی..همه سرا تو برگه افرین «حس بچه شیش ساله تو مهدکودک 😂💔»

خلاصه که امتحان دادیم

ماهان گفت اونای که مریضین اگه میخاین بخابین. بخابین یا گوش بدین درس کاری ندارم باهاتون

لپتاپ در آورد .ماهان:یکی همت کنه دیتا روشن کنه

یه انگشت یه جوری👆🏻کرد به طرف مون :خدا شاهده ببینم اونای که سالمن سر هاشون رو میز باشه منفی میزارم درجا

پویان سرشو رو میز گذاشت حالش بد شد بدو رفت بیرون ماهان پشت سرش رفت

چند مین باهم اومدن کلاس ماهان رفت دفتر اومد به پویان گفت: وسایل تو جمع کن

دایی بعد نیم ساعت یا ۴۰دیقه اومد. دنبال پویان رفتن

خلاصه ساعتی با ماهان داشتیم تموم شد اومدیم خونه

مامان خونه بود

یه سلام دادم فقط رفتم بالا

رفتم تو اتاقم خوابیدم از ساعت ۳تا ۷.۳۰ اینا خوابیدم اونم با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم

عمه بود زنگ زد گفت آریا خونه است ؟نه بیمارستان فکر کنم نمیدونم

عمه:توهم مریضی صدات در نمیاد

تازه رفتم ناهار خوردم هیچکی خونه نبود

داغون تر شده بودم با خوردن سیب زمینی

دندونام بهم میخورد

دوتا پتو روم بود خلاصه اونشب گذشت از مریضی من ...فردا بعدازظهرش مامان پرواز داشت

من داغون تر شده بود .سردرد.صدام در نمیومد.ابشار آبریز بینی 😑😂. کوفتگی بدن درد کلافه ام کرده بود .از همه بدتر معده دردددد🫠

مامان غروب رفت ..پشیمون بودم چرا اونشب باهاش اونجوری حرف زدم ؟

دلم داشت میترکید 🚶‍♂🚶‍♂

اونشب دلم برا مامان تنگ شده بود

نزدیک صبح بود ساعت ۵ تکس دادم : رسیدی ؟

بگذریم چهارشنبه بود اون روز با بدبختی گذروندم نمره منفی مم گرفتم

اون روز حالم خوب نبود ..حوصل حرف زدن نداشتم کلا مشارکتی تو کلاس نداشتم

دلم میخواست زودتر تموم شه که تموم شد

اومدم خونه دیدم جمیله خانم تو آشپزخونه بود گفت خسته نباشید _بابا اینا نیومدن هنوز+نه هنوز نیومدن

گفت چند دفعه گوشی تون زنگ خورد_جواب دادی؟+نه

دنبال گوشیم می‌گشتم گفتم کجاست گفت اینجاست رو میز

چک میکردم مامان ج تکس مو داده بود چند دفعه ام زنگ زده بود

کارا رو انجام دادم .خونه ام مرتب کردم

_دستت درد نکنه میتونی بری ...کاری بود بهت خبر میدم

جمیله ام رفت تو آشپزخونه رفتم زیر گاز خاموش کردم یه وقت خونه رو نزنیم منفجر کنم...وقتی مامان خونه نبوده شیطنت زیادی داشتم از جمله خونه برق کمی اتصالی کرده بود و لب تاپ یه روز کامل تو برق بود و زدم سوزوندم لبتاپو💔🚶‍♂😂

تو تخت تقریبی لخت مادر زاد پتو کشیده بودم رو خودم یه زنگ مامان زدم یکم حرف زدیم که کار داشت رفت

پتو کشیدم رو سرم خوابیدم تا غروب که بابا تکونم داد بیدار شدم

بابا:پاشو تب داری بچه .تا کی میخای بخابی؟

_ساعت چنده ؟ +۸ونیم

+میگم پاشو تب داری برو صورت تو بشور. باز میخابه

_بابا یه شلوار از تو کشو بده 🥲😂

سر تأسف تکون داد +متاسفم لباس بپوش عمو زنگ زد بریم اونجا

پاشدم سرم گیج می‌رفت لباس پوشیدم

رفتم بیرون دیدم آریا آماده سرش تو گوشی

آریا:خوش خواب

آریا:چه قرمزی

ج شو ندادم خلاصه ما رفتیم خونه مامان مژگان

من کلا تو سکوت مطلق بودم عین بچه مظلوم عا😂💔

مامان مژگان گفت:این بچه مریض مامان شه

خلاصه که گذشت شام خوردیم من بازی میکردم با غذا

مامان مژگان گفت چرا غذاتو نمی‌خوری مادر ؟

_ سیر شدم

آقاجون گفت چیزی نخوردی که

«بعضی وقتا مامانبررگ میگم بش بعضی وقتا برا اینک حرص مامان در میارم میگم به مامانبررگ..مژگان😂»

کشیدم کنار خودمو سرمو تکیه داده بودم.

اونا نشستن حرف زدن کاری به من نداشتن خداروشکر

دلم میخواست سرم بزارم زمین بخوابم یه ور تنگ نفس گرفته بودم درست نفس نمی کشیدم

خلاصه قسمت شد بریم خونه من دوباره رفتم خوابیدم شب خودم متوجه بودم هزیون گفتنام

تو خواب میگفتم مامان بیا بیا.نه برو برو 🤦🏻‍♂😂

بابا بیدارم کرد دستشو گذاشت رو پیشونیم

رفت بیرون با دستمال خیس رو پیشونیم و. شکممم گذاشت. یکم آب چکوند تو صورتم رفت تو چشمم

در حال غر زدن بودم._بابااا😫همه بدنم درد میکنه ولم کن

+همون سر شب ولت کردم انقد تب داری .ذوب شدی تو تب

+آمپول میزنی

_نه الان بزا بخوابم فردا

چشام گذاشتم رو هم گفتم خوب شدم برو بخواب «۳شب اینا بود»

بابا رفت خوابید منم چند ساعت بعدش حدود ساعت ۵ اینا ۶ صبح میشد با ناله تو خواب میکردم باز دوباره تب برگشته بود. با حالت تهوع شدید از خواب پریدم بدو بدو سرویس بالا آوردم از سرویس اومدم بیرون کنار نشستم

آب که بع صورتم زدم همه بدنم می‌لرزید دندونام بهم میخورد

نفس کشیدنم شبیه حرارت بخاری

آتیش گرفتن کل دستگاه تنفسی مو حس میکردم احتیاج داشتم یه آتش‌نشان بیاد آتشش درون منو خاموش کنه 🥲😂

دلم میخواست بشینم گریه کنم زار بزنم

سعی کردم نکنم ولی خب چند تا دونه اشک اومد. اونا دردا به کنار با معده درد

داشتم میمردم فقط

آریا و بابا تو خواب هفت پادشاه

تو پذیرایی پتو بود دور خودم پیچوندمش

خودمو زدم به خواب که اونم چه خوابی

یه دور چرت و پرت میگفتم.یه دفعه از سرگیجه زیاد از خواب بیدار شدم

من کل اون روز هیچی جز همون چند قاشق غذا خونه مامان مژگان نخورده بودم نمی‌تونستم بخورم

یادم اومد کلاس دارم امروز صبح

به خانم تکس میدادم ..سر کلاس نمیتونم بیام

یادم افتاد امروز کالج ام کلاس دارم ...به خود تیچرم پیام دادم «من روزای پنجشنبه رو از ساعت ۸صبح کلاس بودم تا ساعت ۲ ،چند کلاس »

باز خوابیدم

نه صبح بابا بیدارم کرد بیدار شدم نشستم زمین تکیه داده بود به مبل

باز می‌لرزیدم

_آیی معدم ..بابا از تو یخچال یه سرم در آورد گذاشت رو میز

تب سنج آورد تب مو گرفت

بابا:ضعف کردی رنگ و روت میت شده فقط

تو این هوای سرد تو این برف و بارونی میاد تو پویان چه غلطی می‌کنید بیرون ری.دن براتون؟

سر گیجه سردرد یه ور غر زدن بابا مغزم سوت میکشید

آریا قبلش رفته بود بیمارستان

بابا:تو این ور اینجوری پویا اونور از دیشب بیمارستانه

_بیمارستان چی؟

بابا:چی

یکم صدام صاف کردم زیاد نمی‌تونستم داد بزنم

_بیمارستان واسه چی ؟

بابا:بستری عه

یه ربع بعد صبحانه چند لقمه یک لیوان چایی توش زنجبیل و دارچین ریخته بود

یه لقمه جلوم گرفت _نمیخورم😑

بابا:بخور رگ نداری ضعف کردی من چیجوری رگ بگیرم

بشکافم دستتو؟

_نمیتونم بخدا😑حالم بهم میخوره باز

+علایم هات چیه

_معدم و گلوم و سرم درد می‌کنه سرگیجه بدنم همه درد میکنه حالم بهم میخوره 😫

+وسایل هامم نیست معاینه ات کنم...فعلا سرم بزن تبت پایین بیاد تا اون موقع یه کاری میکنمت ...دارو چیزی نداریم خونه

رفت سرم آورد

چند دفعه رو دستم گشت رگ نبود رو دستم یه سرم زد

خوابیدم سرم در آورد بیدار شده بودم

یه دونه آمپول داشت میشکوند پنبه و الکل آورد

_آمپول؟

+درد ندارم اینک بابا

_مورچه روم راه بره حس له شدن دارم

+برگرد

گوشیش زنگ خورد که گفت تو راه ام ترافیک تا یک ساعت و نیم دیگه میرسم

قطع کرد

+برگرد آمپول بزنم دیرم شده

برگشتم _چند

+یه دونه برا تبت

پنبه کشید رو پام

+تا ظهر برمی‌گردم

_اخ

+ایشالله که ما میریم منزل تشریف دارید دیگه

_من حال ندارم سرپا وایسم بعد چیجوری برم متر کنم کوچه و خیابونو😑

+کلاس هاتو میگم..تموم

پنبه جای آمپول فشار داد

پاشد از رو میز کانابه وسایل ورداشت

بلند گفت go to sleep

_😂😂صدرصد حتما

+حالت بهتر نشد زنگ بزن بیام

گذشت تا غروبی من نابودتر و داغون تر شده بودم ...چشام به قرمزی خون شده بود

معده ام هم میسوخت هم درد میکرد سرفه مم قطع نمیشد

بابا قرار بود ظهر بیاد غروب اومد

آیفون زنگ خورد بلند شدم آیفون زدم خاله سارا بود

سرم گیج رفت شدید عقب عقب میرفتم

انگار یکی هولم میده جلو باز منو میکشه عقب

همون جا رو زمین نشستم سرم گرفته بودم با دستام

در باز شد خاله سارا اومد داخل

بوی ادکلنش به دماغم خورد سرفه ام گرفت دوباره.انقد سرفه کردم

آب برام آورد

سارا:یکم بخور.مریضی؟ویروس گرفتی؟

تب داری چقد

حالم بهم میخورد از دیوار گرفتم پاشم برم سرویس کمکم کرد پاشم همون آب بالا آوردم

تعادل که نداشتم سارا گرفته بودتم

_زنگ بزن به بابام

+بریم دکتر؟بریم پیش اریا؟

رو مبل نشستم تب لرز کرده بودم

حرف ک میزدم دندونام بهم میخورد سارا دو تا پتو انداخت روم

هر چی سارا می‌گفت نه در جوابش میگفتم

بابا رسید

خاله ام گفت تا شما برید بیاد براش سوپ درست میکنم

باهم رفتیم بیمارستان

تو راه غر میزد: لجبازیت کی تمومی داره

خیالت راحت پات برسه بیمارستان کنار پویان بستری

_چرا وسایل تو نیاوردی خودت نسخه میدادی

+تا میرسیدیم خونه بعد معاینه باز باید میرفتم دارو می‌گرفتم برمیگشتم زمان میبرد...حالا یه دقیقه میری بیمارستان هم اونجا دکتر همم داروخونه

_پیش اریا؟

+نه ... حوصله جر و بحث هر دو تاتونو ندارم

_اعصاب نداری

+😒از دیشب پدرمارو در آوردی

سرفم یه ثانیه ام تمومی نداشت

زد کنار آب معدنی گرفت یکم خوردم سرفم گرفت پرید تو گلوم

رسیدیم بیمارستانو بعد نوبت اینا نوبت من شد

من اینجوری بودم بابا منو هل میداد جلو 😂💔

رو صندلی کنار دکتر نشستم گفت بیا جلوتر

صندلی کشیدم جلوتر

معاینه کرد بعد گوشی پشتم گذاشت گفت چند تا نفس

بر سرفه افتادم صندلی شو چرخوند طرف کامپیوتر

دارو زد سیستم بابا رفت دارو بگیره

منم تو سالن نشسته بودم

بابا اومد :پاشو بریم تزریقات

_بابا

+جان

_بریم خونه میزنم

+تو خونه میزنی ؟🤨فیلم در نیار پاشو

رفتیم تزریقات کیسه دارو رو میز گذاشت امپولا از توش در آورد

تو دلم می‌گفتم من از اینجا با پای سالم برم بیرون نذر میدم😂

قیافه پیرمرد تزریقات جوری بود باید فاتحه تو میخوندی

داشت چند نفر دیگه رو تزریق شونو انجام میداد از هر نفر یه عربده جانانه ای به گوش میرسید

منتظر بودیم بیاد پیرمرد

بابا سرش تو گوشیش بود _بابا

+هووم

_من هنوز آرزو دارم بریم یه جا

خندید,:یه سرم میخای بزنی دیگه

کیسه دارو باز کردم

_این یه سرم ؟۱۰تا آمپول عه

«خیلی وقتا آمپول پیچونده بودم دیگه اعتمادی بهم نبود😑😂»

+ذات ادمو از قیافه تشخیص نمیدن

_ذات میخاد این از قیافه اش اکبر قصاب میباره 😐

+خجالت بکش از قدت

پرستار اومد گفت امیرعلی...کدوم تونید

بابا گفت پسرمه

گفت برو آماده شو

با صدا ته چاه گفتم اول سرم می‌زنید؟

یه نگاه پوکری کرد :باشه حالا برو بخاب.

رفتم کاپشن مو در آوردم که بابا گفت بنداز رو‌ تخت .کثیف تخت اون همه ادم خوابیدن

دراز کشیدم آستین مو دادم بالا

اومد هرچی دنبال رگ گشت پیدا نکرد یکی پیدا کرد نیدل زد داخل پوست دستم

چند ثانیه در آورد گفت تو رگ نیست

دست چپم یه رگ بلاخره پیدا کرد نیدل سرم زد داخل چسب اینا زد

رفت ..گفتم این که به خیر گذشت

یه صندلی کنار تخت بود بابا همون جا نشست

چند ثانیه بعد وصل سرم سردم بود«فکرم سرم سرد بود»

دندونام بهم میخورد حس اینو داشتم قالب یخ روم گذاشتم

بابا پالتو تنشو در آورد انداخت روم

گفت یه هفته نشد سحر رفته دلت براش تنگ شده ؟

_چطور؟

+دیشب تو خواب میگفتی مامان بیا .مامان برو😂

خواب چی میدیدی حالا ؟

_خواب مامان دیگ ..دلم براش تنگ شده🫠

+بار اول مامان نیست که چند سال داره می‌ره میاد.منم این دفعه سرم شلوغ بود نتونستم باهاش برم

+نگران نباش امروز باهم حرف زدیم تا چند روز دیگه میاد

سرفه ام گرفته بود بابا ازتو کیسه دارو ها یه قرص داد بهم قرص جویدنی بود برا سرفع که تاثیر اونقدی ام نداشت

بعد یک ساعتی سرم تموم شد بابا صداش زد بیاد سرم در بیاره

چند مین بعد با سه تا آمپول

قسمت درد ماجرا اینجاش بود برام😂💔

برگشتم

سرم تو دستم بود فکرم داشتم به یه چی جدا از امپول مشغول کنم

تو دلم _جمعه شب با بچه ها بریم کجا؟

خیسی الکل رو پام حس کردم تکون خوردم باباکمرم نگه داشت

و آن نیدل زیبا در ماحتت رفت

تو دلم عر میزدم 😂

درد داشتتت

اولی تموم شد ولی امان دومی خار و ناموث شرف طرفو فوش کش کردم مُرده تا زنده

صدام دیگه در اومد اخرشو همه شو خالی کرد

سومی آخرش داشت به گریه ختم میشد ولی همش به داد و عربده کمی اشک ختم شد

خلاصه این رفت من بدبخ راست و چپ فلج بودم

خلاصه رفتیم خونه

آریا اومده بود خونه

اُتانا و آریَن«دخترخالم و پسرخالم» هم خونه مون بودن

یکی دو هفته ای بعدش من پیش این روال موش آزمایشگاهی هم شدم آخر

پ.ن:پویانم یکی دو روز بستری شد بعدم اومد خونه

پ.ن:من قبل اسمم تو شناسنامه امیرعلی بود که امسال با بدبختی مکافات عوضش کردم

حالا چرا امیرعلی!

دوستان همینطور که اکثر ۹۰درصد بابابزرگ اینا علاقه مندن اسم نوش اسم جد خاندانش باشه یا اسم امام ای

پدربزرگ بنده سر اینک آریا و آرش اسم شونو گذاشته بودن میونه ش با مامان و بابا شکر آب شده بود که گفته بودن اریا و آرش چه اسمیه و....😂

و سر اسم منم گیر دادن بودن اینو اسم عجیب‌ و غریب نذارین .بزارین علی

ولی مخالفت شد تصمیم بر این شد امیرعلی باشه

بابا منم سر باز شکر آب نشه میونش تو شناسنامه امیرعلی کردن

و در اصل تو گوشم آروین خوندن😂💔

.....و با چه مکافاتی من یک سال بلاخره امیرعلی تغییرش دادم

لامصب چرا انقد سر یه اسم عوض کردن گیر دارن

پ.ن:اون امتحان فیزیک هم ۱۰شدم و ماهان سرویس ام کرد

مدرسه ما اینجوری بود امتحانات مستمر هرماه رو زیر ۱۴میگرفتی اخراج بودی یا اگه رشوه درشد میدادی اخراج ت نمی‌کردن

ولی بابای منم هیچ وقت رشوه نداد زیبا می‌فرمود: میشینی مثل خر میخونی

و مثل اسب هم سال دوازدهم به معنای واقعی پاره شدیم

همش فشار بود همش امتحان درد .مرض

ولی با این وجود دلم برا دبیرستان تنگ شده

_توسعیه میکنم بهتون :هیچ جا بهتر از دبیرستان و مدرسه نیست خلاصه

قدرشو‌ بدونید دوستان دانش آموز ...والا ماهم مینالیدم آموزش پرورش..... ولی الانو دلم تنگ شده برا همون دبیرستان که ارزوش می‌کردیم زودتر تموم شه

پ.ن: پیشاپیش روز مادر رو هم تبریک میگم به اونایی که مادرن

اونایی تازه دارن مادر میشن

و امیدوارم اونای ارزو شو دارن مادرشن بهش برسن بسلامتی

اونایم که مادرشون از دست دادن الهی روح شوم شاد باشه

+حالا یه راهنمایی به ما پسرا بکنید چی برا مامانامون کادو بگیریم؟؟؟😉😂

پ.ن: با وجود کامنت شما انگیزه ای میشود بر خاطره بدی❤️

بدرود

خاطره سوگل جان

سلام و‌ عرض ادب

امیدوارم که حالتون خوب باشه❤️

بنده سوگل ام به قول تیچر مجید ملقب هستم به (طوبی😅 )

صبح ساعت ۷ بود، که پیام الهام رو دیدم تقریبا یک هفته ای بود ازش خبر نداشتم .

[ الهام پرستار و متاهل بخاطر شیفته های سنگین و دغدغه های متعددش کمتر شده بود ارتباطمون]

پیامش:

به محض اینکه پیامم و دیدی باهام تماس بگیر❤️

خلاصه که از تایم پیامش متوجه شدم شیفته شب بوده 🫠

وقتی باهاش تماس گرفتم صداش گرفته بود معلوم بود گریه کرده ازم خواست که برم پیشش 🥲

حقیقتا حالم خوب نبود.....!

شب قبلش برای یک سری از اتفاق های که داخل هیئت برنامه ریزی شده بود ناچارا با مداح شون برخورد تندی داشتم عذاب وجدان داشت خفه ام می‌کرد 🫠🫠

خلاصه قبل اینکه راه بیوفتم برم سمت الهام به سختی شماره مداح رو پیدا کردم صبح الطلوع باهاشون تماس گرفتم 🙃

بعد از اینکه خودمو معرفی کردم بابت رفتارم ازشون عذرخواهی کردم و پذیرفتم که حرفم درست بود😅 اما نباید با لحن تند بیانش میکردم

اما درکمال تعجب ایشون اصلا از من ناراحت نبودن و خیلی هم خرسند بودن از جسارت من 🫠

(مشکلی رو که من مطرح کردم مشکل همه حضار بود منتها هیچ کس پیش قدم نمیشد)

بگذریم ....!

آمده شدم و راه افتادم سمت خونه ای الهام سر راه دوتا نون گرفتم که بریم باهم صبحونه بخوریم (که متاسفانه قسمت نشد😄)

وقتی رسیدم از دیدن خونه اش مات و مبهوت شده بودم همون جلوی در خشکم زده بود تمام وسایل ها بهم ریخته بود الهام با قیافه در هم نشسته بود رو مبل

من:سلام😕 اینجا چخبره🫤؟!

الهام: سلام .....سوگل ...!🥺

من:سوگل و چی؟چخبر شده اینجا؟

الهام :همه چی تموم شد سوگل همههههه چی😭😭😭

من:الهام اصلا متوجه نمیشم چی میگی درست چی تموم شد ؟!!

الهام :طلاق .......😭😭😭😭

دیگه هیچی نگفت و عین ابر بهار اشک می ریخت

اصلا حالش خوب نبود از رنگ و روش معلوم بود چند روزه غذا درست حسابی نخورده

کارش شد بود فقط گریه 💔

ازش خواستم لباساشو بپوشه که بریم بیرون اصلا جو خونه خوب نبود ...!

خلاصه که الهام ازم خواست من بشینم پشت فرمون ترجیحا رفتیم یک‌جایی خلوت

الهام : سوگل دارم خفه میشم 😭😭😭

خیلی نامردی کرد در حقم 😭حق من این نبود ....مگر چی میخواستم ازش جز آرامش تو شاهدی که کل زندگیمو به پاش ریختم 😭😭😭

من : (بغلش کردم🫂❤️‍🩹 )خیلی خوب آروم باش قربونت برمم 🥺🥺

الهام : آخیییی 😭

تو اون شرایط اصلا نمیدونستم چی بگم حتی نمیتونستم قضاوتم هم‌ بکنم ....!!!

ولی اینو میدونستم که الهام تهران خودش خونه داشت و همه ی خوانواده اش شهرستان اند و قبل از ازدواج با توافق همدیگر تو همون خونه زندگی میکردن و .....

الهام: سوگل اگر بدونی چقدر بهم تهمت زد 😭😭😭😭 اخه من احمق و بگو که چجوری عاشقش بودم 😭😭😭

من: الهی فدای اشکت بشم مننن🥺🥺🥺 اینجوری اشک نریز ....

الهام واقعا عاشق همسرش بود با تمام مشکلاتی که داشتن کنار میومد و معتقد بود که کم کم درست میشه 🫠🥲

تا اینکه جلوی خانواده اش بهش تهمت زده بود و با برادرای الهام درگیر شد بود ....و اتفاق ها عجیب و غریب🫠

خلاصه که الهام انقدر حالش بد بود که تمام بدنش شروع کرد بود به لرزیدن هرچقدر سعی داشتم دستاشو بگیرم یا اینکه بغلش کنم آروم بشه نشد که نشد....🫠❤️‍🩹

یک دفعه در ماشین و باز کرد (وایستاده بودیم ) شروع کرد استفراغ کردن ولی خب معده اش خالی بود و همینجوری میلرزید

من: الهام الهامم الهی من دورت بگردممم 🥺

بیا بیا یکم آب بخور که اشاره کرد که نمیخواد

ماشین روشن کردم و راه افتادم سمت بیمارستانی که اونجا کار میکنه....

کمکش کردم و رفتیم داخل اورژانس همکاراش فورا اومدن سمتمون خلاصه که به تشخیص پزشک براش سرم وصل کردن

الهام چشماشو بسته بود

کنارش نشسته بودم و دستشو گرفته بودم تو دستام

داشتم به این فکر میکردم آخه چجوری به این راحتی باید یک زندگی خراب بشه 🥲

خیلی فکرم درگیر بود یاد حرف یکی از دوستام می‌افتادم که

میگفت مرد باید عاشق بشه که زندگی مستحکم تر بشه ....!نمیدونم شاید هم راست می‌گفت 😇

الهام میگفت ازم خواسته که دیگه سرکار نرم منم برای کارم زحمت کشیدم 🥲

با نظرش مخالفت کردم هر کاری که میگفتو انجام می‌دادم اما به محض اینکه با این یکی مخالفت کردم اون شروع کرد به تهمت زدن که .......!❤️‍🩹

همکارای الهام صدام زدن و رفتم و سریع

برگشتم پیش الهام

من: بهتری؟!

الهام: اوهم 🤧

من : خداروشکر که بهتری 🥰

نبینم دیگه غصه بخوریااا 🫠😘

الهام: سوگل اولین باری که همدیگرو دیدیم یادته؟!

من: اره یادمه 😍

الهام : قبل از اینکه بیایی داشتم با خدا کفر میگفتم🥺 از اینکه انقدر اینجا تنهام حتی هیچ‌کس و ندارم برم‌پیشش بشینم دوکلمه حرف بزنم

(الهام به شدت تو محل کارش مغرور و جدیه بخاطر همین زیاد با هرکسی گرم‌ نمی گیره🙃 )

من:اره یادمه خانوم بداخلاق داشتی منو میزدی😂😂😂

الهام : 😄اصلا باورم نمیشه چجوری من با تو دوست شدم اونم اینکه اینقدر ازم کوچیکتری😄😄

خلاصه اینکه خدارو هزار مرتبه بابتت داشتنت شکر میکنم تو همون فرشته ای که میخواستم 🥹🥰

من:هعی بابا 🫠😅شرمنده مون نکن از این بیشتر 😄😄

الهام : به خدا جدی میگم تو اسپانسر روزای خوبمی😂😍

من:نه بابا😂😂

همکار الهام اومد برای تزریق یک دونه آمپول که عضلانی بود از الهام کسب اجازه کردم که در اون شرایط تنهاش بزارم 🥴😅🤦🏻‍♀

بعد از اینکه کارمون اونجا تموم شد

اول رفتیم خونه الهام یکم خونه شو جمع و جور کردم بعدم دستش و گرفتم بردم خونه خودمون که تنها نباشه

ولی خب انقدر مغرور و لجبازه ‌که شب برگشت خونه خودش🫤

من جوان‌بودم و با خود غزلی می خواندم

آمدی قافیه برهم‌زدی و یک‌شبه پیرم کردی....!

سوزعشقم به غذا بود و دوتا کافه خوب

آمدی تلخ! مرا یک شبه سیرم‌کردی

نمیدونم چرا ولی یاد این دوبیتی افتادم 🙃😉

ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خوندید🥰❤️

ارادتمند شما سوگل❤️

خاطره دریا جان

سلام به همگی

امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه...❤️

من دریا هستم

عرضم به خدمتتون که یه مدت تقریبا طولانیی میشه که خواننده خاموش خاطرات زیباتون هستم و حالا تصمیم گرفتم خاطرات خودم رو هم باهاتون به اشتراک بگذارم.

اگه بخوام یه بیوگرافی مختصر و مفید خدمتتون ارائه بدم باید بگم که من دریا ، ۱۹ سالمه

رشته علوم آزمایشگاهی میخونم و یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم به اسم پروا که کلاس هفتمِ

پدر و مادر هم پزشک هستن و

متاسفانه یا خوشبختانه در خانواده ای چشم به جهان گشودم که تقریبا دکتر و کادر درمان ازش میباره😂🤦🏻‍♀️

اگر عمری باقی بود و خواستم خاطرات دیگه ای تعریف کنم ، بقیه ی افراد رو هم معرفی میکنم براتون حین تعریف خاطره، که بهتر جا بیوفته براتون😁

خلاصه جونم براتون بگه که منم مثل خیلی ها ، به طرز فجیع و وحشتناکی از آمپول میترسم ، غریبه که نیستین حاضرم به بدترین شکل ممکن بمیرم و آمپول نزنم

و خب بیشتر اوقات هم موفق شدم‌ و خیلی خیلی کم مورد لطف پزشکان محترم فامیل و بابا و مامان قرار گرفتم😂🤦🏻‍♀️ولی خب همون تعداد کم رو هم براتون تعریف میکنم.

از نحوه آشنایی خودم هم با چنلتون میگم و بعد میریم سراغ خاطره(میدونم خیلی حرف زدم ببخشید)

من بخاطر روحیه وحشتناک لطیفی که دارم😂اصلا توانایی نگاه کردن به یک سرنگ خالیی که گوشه میز افتاده رو هم ندارم چه برسه بخوام تزریقات یاد بگیرم و یا شاهد آمپول خوردن یک نفر دیگه باشم(همیشه اینجور مواقع چشمامو میبندم که هیچی رو نبینم😂🫣 نیاز باشه گوشام رو هم میگیرم که چیزی نشنوم)

یا خدایی نکرده اگر کسی دست و پاهاش زخم بشه و خون بیاد نمتونم ببینم و بیشتر اینکه توی این مواقع حساس بتونم به بقیه کمک کنم، یه بار اضافه میشم روی دوششون که حواسشون به من باشه، یه موقع حالم بد نشه🤦🏻‍♀️ و از طرفی هم من رشته ای میخونم که یکم برم ترم های بالاتر ممکنه با همه ی اینها مواجه بشم و باید حداقل بتونم خون بگیرم از دیگران🫣از این جهت تصمیم گرفتم سعی کنم با این ترس هام رو به رو بشم و با توجه به تحقیقات و سرچ هایی که داشتم این چنل رو هم پیدا کردم .

خب بریم سراغ خاطره:

کلاس دوازدهم بودم یعنی تقریبا دو سال پیش و خب چون سال کنکور هم بود به شدت از لحاظ جسمی و مخصوصا روحی حال خرابی داشتم و هر لحظه احساس میکردم دارم افسرده میشم و به قهقرا میرم،

خیلی دلم نمیخواد از خاطرات سخت اون تایم بگم (شاید یه روزی تعریف کردم، البته اونقدر هم مهم و هیجان انگیز نیست چون میدونم تقریبا ۹۰ درصد اون حالِ کنکوری بودن و یا خانواده ی یک کنکوری رو تجربه کردین و میدونید چی میگم)چون همیشه گفتم هرکسی از من بپرسه سخت ترین سال زندگیت کدومه میگم سالی که کنکور داشتم.

توی همون تایم من یه سرماخوردگی عجیبی گرفتم و خب چون بدنم هم ضعیف بود هر لحظه باعث می‌شد حالم بدتر بشه.

اولش با گلو درد عجیب غریبی شروع شد که میتونم بدون اغراق بگم بدترین گلو درد عمرم بود و اون هم برای منی که حاضرم تمامی علائم سرماخوردگی رو باهم داشته باشم بجز گلو درد و چون در جریانید که مار از پونه بدش میاد و در لونش سبز میشه ،

من همیشه سرما خوردگی هام با گلو درد شروع میشه( برعکس پروا که اون همیشه با تب و بی حالی شروع میشه)

ولی این گلو درد بدترین گلو درد عمرم بود به قدری که نمیتونستم اصلا صحبت کنم و یا چیزی بخورم اصلا دهنم باز نمیشد و تقریبا سه چهار روز من با زبان ایما و اشاره با خانواده صحبت می‌کردم و مدرسه هم اون تایم تعطیل بود و نرفتم و بماند که خانوده چقدر خندیدن به من برای اینکه نمیتونستم صحبت کنم و یک زبان ایما اشاره جدید از خودم ساخته بودم😂هرچیزی که میخواسم بگم تقریبا چند دقیقه ای طول می‌کشید تا متوجه بشند من چی میگم، خانوادگی استعداد نداریم در زبان ایما و اشاره🤦🏻‍♀️😂

روز اولی که از صبح کم کم داشتم متوجه حال بدم میشدم و تقریبا یکی یکی علائم داشتن خودشون رو بروز میدادن،

بابا و مامان که تا ظهر بیمارستان بودن و پروا هم که مدرسه بود

سعی کردم سر خودم رو گرم کنم با گوشیم تا ظهر که بابا و مامان اومدن

وقتی وارد خونه شدن بابا اولین جمله ای که گفت این بود که چشمات بی حاله نکنه مریض شدی؟ گفتم فکر کنم اره و علائمم رو با بابا در میون گذاشتم اومد نشست کنارم روی مبل و یکم غر زد که حواست به خودت نیست دریا داری از دست میری غذای درستم که نمیخوری اگه بخاطر کنکورِ این حالت که اصلا نمیخوام کنکور بدی ،بخاطر خودت میگم اذیت نکن خودتو داری جلوی چشمم آب میشی دریا .

اونقدرا هم که فکر میکنی کنکور مهم نیست بابا،جوونیت و سالم بودنت برای هممون مهم تره ، کاش یکم به فکر خودت بودی و...

همینطور که بابا داشت حرف میزد من متوجه میشدم که چشمام داره سیاهی میره و نمیتونم بشینم دیگه چه برسه بخوام حرف های بابا رو متوجه بشم

سرمو گذاشتم رو شونه ی بابا گفتم بابا حالم خوب نیست

یهو ساکت شد زیر لب گفت من چرا حواسم نیست ، حالت خوب نیست و منم دارم الکی حرف میزنم ببخشید بابا

بعدم بلند شد آروم سرمو گذاشت رو مبل گفت بخواب الان میام معاینت میکنم

خیلی طول نکشید که برگشت با کیف وسایلش

به مامان هم گفته بود و باهم اومدن سراغم

یکی گوشمو چک میکرد

اون یکی گلومو

یکی تب میگرف اون یکی نبض می‌گرفت و باهم از اصطلاحات پزشکی استفاده می‌کردند که من نفهمم چی میگن😂

تا خلاصه ،معاینه تموم شد

بابا گفت ویروس گرفتی چیزی نیست بابا

یکم خودمو جمع و جور کردم دستمو گذاشتم رو دهنم با صدایی که به زور از تو گلوم بیرون میومد گفتم برید کنار شماها مریض نشین

جفتشون میخندیدن

مامان گفت مسخره بازی در نیار ما حواسمون هست تو خوب شو فعلا رنگت پریده ویروس خانوم

بابا هم همینطور که داشت وسایلش رو جمع میکرد گفت دارو چی داریم تو خونه؟

مامان گفت باید بری بگیری فکر نمیکنم داشته باشیم

بابا پاشد آماده شد و همینطور که کاپشنش رو می‌پوشید یه چشمک بهم زد گفت استراحت کن زود برمیگردم

گفتم بابا قرارمون یادت نره

خودشو زد به اون راه و گفت دیر نکنی منتظرم و شروع کرد خوندن ادامه اهنگ😐

به مامان مظلوم نگاه کردم گفت نترس خودش میدونه نمیزنی

یه نفس راحت کشیدم و باز رو همون مبل دراز کشیدم و هر لحظه گلوم داشت بدتر میشد

مامان اومد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری که(من چون اصولا سرما میخورم تب نمیکنم برای همین تعجب کرد)

هیچی نگفتم نمیدونم تو چشمام چی خوند که گفت نگران نباش دارو میخوری بهتر میشی یکم دما ی بدنت رفته بالا دیگه چیزی نیست😂🤷‍♀️

میخوای یکم بخواب تا بابا بیاد و کمرم رو ماساژ میداد

نفهمیدم کی خوابم برد تا وقتی صدای مامان و بابا رو شنیدم بالای سرم

دریا پاشو بابا یه چیزی بخور باید داروهاتو بخوری نباید معدت خالی باشی

دریا پاشو

دریاااااا

خواستم بعد از این چندباری که صدام زدن از روی مبل پاشم که احساس کردم پنج نفر منو گرفتن به قصد کشت زدن از بس بدنم درد میکرد نمیتونستم پاشم

مامان کمکم کرد نشستم گفت بدن دردت شدیده ؟

سرمو به معنی اره تکون دادم و

دیدم یه لقمه نون پنیر کوچیک دست باباست

گفت یکم اینو بخور بتونی داروهاتو بخوری

گفتم نمیتونم بخورم هیچی از گلوم پایین نمیره

دیدی گلومو بابا؟ عفونت نداشت؟

گفت نه عفونت نیست خداروشکر

این ویروس که جدید اومده همینطوره گلو درد شدید داره

توعم یکم حساس تری اینطوری شدی و لقمه رو نزدیک کرد به دهنم

سرمو بردم عقب گفتم حالت تهوع دارم نمیتونم بخورم

یکم لحنش مهربون تر شد

گفت معده خالی قرص بخوری بدتر میشی

این قرصا هم قویه

دیگه منکه نباید اینا رو هر دفعه برات بگم که باباجون

گفتم بابا اصلا نمیتونم بخورم حس میکنم گلوم گرفته هیچی ازش پایین نمیره

لقمه که تو دستش بود رو نصف کرد گفت خب همینقدر کوچولو رو بخور😐

گفتم میشه هیچی نخورم قرص بخورم بخوابم بعد بیدار شدم یچیزی بخورم؟

دیگه بابا رفت تو جلد بابای جدی و با یکم صدای بلند و جدی تر گفت نه دریا خوشم نمیاد هربار بخوام برات توضیح بدم با معده خالی نمیشه دارو خورد ،امپول که نمیزنی تو ،تازه میای سرماخوردگی و بهتر کنی میزنی معدتو داغون میکنی اونم تو که معدت ضعیف شده بگیر این لقمه رو بخور اینقدر بحث نکن با من

کی میخوای تو بزرگ‌شی آخه بچه

تهش منو پیر میکنی با این کارات !

خواستم بحثو عوض کنم

گفتم همین الانم پیر شدی تقصیر من ننداز پدرِ من و اشاره کردم به دوتا تار موی سفید شده روی شقیقه اش

خندید گفت حیف مریضی وگرنه بهت میگفتم کی پیره ویروس(وقتی مریض میشم ویروس خطابم میکنن😂🤷🏻‍♀️) ، یه لقمه کوچیکم بخوری اوکیه هاا

لقمه رو گرفتم از دستش

آروم آروم خوردم و هی چهرم درهم میشد چون نمیتونستم بجوم چه برسه بخوام قورت بدم . مامان بابا هم مثل تماشاگر های مسابقه هی تشویق میکردن که افرین تمومه😂 از همون لقمه کوچیک که اندازه یه بند انگشت بود نصفش هم موند و نتونستم بخورم و گذاشتمش روی میز رو به روم و مامان بابا هم خیلی اصرار نکردن که تمومش کنم.

خلاصه بعد از این همه سختیی که بود قرص ها رو خوردم و خواستم برم روی تختم دراز بکشم که بابا گفت همینجا نمیخوابی؟

گفتم روی تختم راحتترم گفت خب بذار کمکت کنم

گفتم تیر که نخوردم خودم میرم خندید گفت خب برو همینکه بلند شدم پلاستیک دارو رو دیدم و چشمم خورد به چندتا سرنگ داخلش

خواستم به روی خودم نیارم ولی نشد

برگشتم مامان و نگاه کردم گفتم اینا که برای من نیست؟

بابا بجاش با صدایی که سعی دلشت خندشو کنترل کنه جواب داد گفت اتفاقا برای توعه کسی دیگه ای شما مریض میبینی توی این خونه بجز خودت ؟

چشمام اندازه نلبکی گرد شد گفتم من ۱۷ سالمه دقیقا عین این ۱۷ سال به شما نگفتم آمپول نمیزنم؟

مامان گفت داره اذیتت میکنه دریا تو چرا جدی میگیری مامان؟

رو به بابا گفتم خب پس دقیقا اینارو برای چی گرفتی ؟

گفت گرفتم یه موقع حالت بدتر از این شد بزنی دیگه🤷🏻‍♂️

گفتم من رو به موتم باشم نمیزنماا گفته باشم

بابا خندید و گفت اتفاقا رو به موت باشی باید بزنی بچه ، با من بحث نکن

من هم از این خنده ها بیشتر حرص میخوردم و بابا هم بیشتر کیف میکرد 🤦🏻‍♀️😂

تا اینکه مامان رو به بابا گفت پاشو برو دنبال پروا از مدرسه بیارش اینقدرم این بچمو اذیت نکن

وقت گیر اوردین این وسط شما دوتا ؟

بابا انگار تازه یادش افتاد به پروا قول داده امروز بره دنبالش ، پاشد همونطور هم که آماده میشد با نوک انگشت اشاره اش زد روی بینیم و گفت حواسم بهت هست نگران نباش ویروسم و چشمک زد و خداحافظی کرد و رفت😂

من هم همینطور که حرص میخوردم والبته هم ترسیده بودم که یه موقع نخوام اون آمپولا رو بزنم رفتم یکم دیگه خوابیدم روی تخت تا اینکه با سر و صدا های پروا و بابا از خواب پاشدم و احساس کردم که اصلا بهتر نشدم ولی به روی خودم نیوردم.

پروا ماسک زده بود و توی اتاق با بابا آهنگ گذاشته بودن بالای سر من و بلند بلند باهاش میخوندن ، پروا بالا و پایین میپرید و حرکات موزون انجام میدادن باهمدیگه😂

به زور چشمامو باز کردم و گفتم مثلا من مریضماا باید استراحت کنماا ، این چه طرز مراقبت از مریضه آخه؟

پروا همینطور که ماسک رو صورتش درست میکرد که یه موقع از من ویروس نگیره میگفت ما اینطوری از مریض مراقبت میکنیم خیلیم خوبه باعث روحیه دادن به مریض میشیم،خیلی دلت هم بخواد خواهر من

اصلا آقاجون میخواد منو استخدام کنه توی بیمارستان برای روحیه دادن به بیماراش.

همینطور که بابا داشت کمکم میکرد بشینم به نشونه تایید حرف های پروا سرشو تکون داد و گفت بزن قدش

بعدش رو به من گفت راست میگه دیگه اصلا تو خیلی خوابیدی پاشو یه چیزی بخور باز باید دارو هاتو بخوری

اومدم دهن باز کنم بگم چیزی نمیخوام که دستمو خوند

گفت باز بخوای بحث ظهر رو بکشی وسط من میدونمو تو دریا و اشاره کرد به همون دوتا تار موی سفید شده روی شقیقش

خندم گرفت ولی نتونستم بخندم و اروم گفتم خب باشه ولی خیلی کم

پروا پاشد رفت و ناهاری که مامان برام گرم کرده بود رو آورد

مامان رو هم توی چارچوب در دیدم

گفت بهتری دریا؟ گفتم نمیدونم حالم عجیب غریبه حتی نمی‌فهمم بهتر شدم یا نه

گفت سه روز اولش سخته چیزی نیست مامانم

بشقاب رو گرفتم از دست پروا و تا به محتویات بشقاب نگاه کردم حس کردم حالم داره بد میشه

بشقاب رو دادم دست پروا و زود رفتم سرویس و گلاب به روتون حالم بد شد ، چشمام سیاهی میرفت دستم و گرفتم به دستگیره در که نیوفتم

مامان اومد پیشم یکم آب زد به صورتم و زیر کتفمو گرفت و کمک کرد برم بیرون

بیشتر از اون نتونستم راه برم و نشستم روی زمین

مامان گفت اینجا سرده دریا پاشو بشین روی فرش حداقل ولی نتونستم پاشم

بابا گفت ولش کن اومد نزدیکم نبضمو گرفت و تبمو چک کرد دوباره و یه چیزایی با مامان میگفتن که من بخاطر حالم نمی‌تونستم درک کنم که چی میگن

فقط دست های سرد پروا رو روی شونه هام حس میکردم که مثلا داشت ماساژ میداد

ولی هول کرده بود و خیلی کارساز نبود😂

دستاشو گرفتم گفتم خوبم پروا نمیخواد بشین پیشم سرمو بزارم روی شونت

همین کار رو هم کرد تا اینکه بابا نشست پیشم دستش یه لیوان آب بود گفت یکم از این آب بخور بیا روی تخت دراز بکش

آب رو نگرفتم ازش گفتم نمیتونم بخورم و مامان اومد کمک کرد روی تخت دراز کشیدم

همون لحظه بابا با یه سرم توی دستش اومد یکم نگاهش کردم گفت اونجوری نگاهم نکن دریا مجبورم ، وقتی چیزی نتونی بخوری مجبوریم از سرم استفاده کنیم توهم که خیلی با سرم مشکل نداری دیگه؟ سرم که درد نداره نه؟

اومدم مخالفت کنم دیدم حتی نای حرف زدن هم ندارم پس چیزی نگفتم

مامان دستمو آماده کرد

صورتمو برگردوندم سمت دیوار که نبینم

بابا واسه اینکه حواسمو پرت کنه شروع کرد صحبت کرد و همزمان روی دستم پنبه میکشید ، دنبال رگ بود

میگف دریا راستی گفتم برات امروز بیمارستان کیو دیدم ؟ آقای محمدی و خانومش

خیلی سراغتو گرفتن حالا یادت باشه بعدا یه زنگ بزنی بهشون حال و احوال کنی باهاشون تا اینکه سوزش کمی رو توی دستم احساس کردم و مامان گفت تموم شد

بازهم نتونستم سر برگردونم و دستم رو توی اون وضع ببینم

بابا خندید گفت برگرد دیگه تموم شد و داشت فیکس میکرد و چسب میزد روی دستم

برگشتم ولی باز دستمو نگاه نکردم😂

سرم رو وصل کرد و پروا هم رفت بالاسر تختم قاب عکس رو از روی دیوار برداشت و سرم رو به میخ روی دیوار آویزون کردند و بابا هم یه چندتا آمپول که نمیدونم کی آماده کرده بود رو زد توی سرم و

مامان روی دستمو بوسید گفت یکم استراحت کن بهتر میشی مامان

لبهام به زور کش اومدن که یه لبخند نصفه نیمه تحویل مامان بدم و با اینکه حس اضافی بودن سرم توی دستم اذیت میکرد ولی نفهمیدم کی خوابم برد.

وقتی بیدار شدم هوا تاریکه تاریک بود و سرم هم توی دستم نبود

خداروشکر کردم که موقع در آوردن سرم بیدار نبودم ک بفهمم چی میشه

پروا رو دیدم که داشت کتاباشو ورق میزد ، گفتم پروا ساعت چنده

گفت عه بیدار شدی ؟ ساعت ۸ شبه بهتری؟

گفتم اره خوبم

احساس ضعف میکردم

بابا اومد تو اتاق گفت بههههه ببین کی اینجاست شببت بخیر خرس قطبی یکم دیگه میخوای بخوابی ؟😂

گفتم بابا دست خودم نیست نمیفهمم کی خوابم میبره

پیشونیمو بوسید گفت میدونم بابا ، بهتری ؟اخم کردم گفتم بابا مریض میشی نکن

گفت من حواسم هست ویروسم

تو نگران نباششش ما رو دست کم گرفتیاا.

خندیدم گفتم بگم بازم خوابم میاد باور میکنی؟

خندید گفت اره اگ تویی که باور میکنم ولی نخواب یکم بیدار باش حرف بزنیم

فردا هم که باید برم‌ مطب درست نمیتونم ببینمت که

خواستم جوابشو بدم ولی مامان اومد توی اتاق و به یه لبخند اکتفا کردم.

یکم حرف زدیم پروا از خاطرات مدرسش گفت،

باز بابا و پروا برامون کنسرت زنده اجرا کردند و من و مامان میخندیدم .

تا اینکه حس کردم انرژیم تموم شد اثرات سرمی که زدم کم کم داره میره و اون احساس خوبی که داشتم و حس میکردم بهتر شدم دوباره برگشته و باید بخوابم .

مامان و بابا و پروا هم شببخیر گفتن و خوابیدیم

تا اینکه ساعت ۴ صبح بود که از خواب پریدم

احساس کردم یه سطل آب یخ ریختن روی صورتم،

لرز داشتم حالت تهوع داشتم و نمیتونستم از شدت بدن درد تکون بخورم

به زور پا شدم پتو رو پیچیدم به خودم رفتم توی سالن، دیدم مامان نشسته رو مبل و با لبتاب کار میکنه منو که دید خندید گفت بیدار شدی این چه وضعیه؟چطوری؟

یکم دقیق توی صورتم نگا کرد گفت بیا جلو

دستشو گذاشت روی پیشونیم گفت چقدر داغی دریا

نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه

گفتم مامان حالم اصلا خوب نیست حس میکنم الان میمیرم سردمه و میلرزیدم

دستمو گرفت گفت خوب میشی مامان فهمیدم هول کرده گفت وایسا برم داروهاتو بیارم

با سر و صدای من و مامان ، بابا هم بیدار شد

از توی اتاق اومد بیرون خواب و بیدار بود هنوز یه نگاه به من کرد یه نگاه به مامان گفت چی شده؟

مامان بهم اشاره کرد گفت حالش بدتر شده

بابا اومد پیشم علائممو چک کرد سرمو گذاشت روی شونش گفت چیزی نیست دریا یه شیاف بزاری بهتر میشی الان.

کاملا مشخص بود همه ی تلاششو میکرد که من اون آمپول های لعنتی رو نزنم.

بعد از اینکه شیاف رو گذاشتم

حالم هر لحظه بدتر میشد حس میکردم نفس کشیدن هم برام داره سخت میشه

تمام بدنم انگار خون بهش نمی‌رسید و سرم داشت از درد منفجر میش

حالت تهوع هم داشتم و دوبار هم حالم بد شد.

میلرزیدم از سرما ولی بابام میگفت بدنم داغه داغه

بابا همونطور که دستام رو ماساژ میداد گفت دریا این حالت با هیچ قرصی خوب نمیشه

میخوای آمپولتو بزنی؟

قول میدم بهت اصلا متوجه نشی

میبینی چه حالت بده؟ ببین حتی شیاف هم حالتو بهتر نکرد

مامان همینطور که پارچه رو نم دار میکرد که بکشه روی صورتم واسه ی تب

گفت راست میگه بابا

اصلا متوجه نمیشی خودم قول میدم بهت حتی اگه درد هم داشته باشه

بهتر از حال الانت نیست ؟

گفتم من نمیزنم خوب میشم تا صبح

بابا گفت یکم بیشتر فکراتو بکن حالاا و پاشد رفت توی آشپزخونه و سر و صدای پلاستیک میومد فقط

وقتی اومد بیرون نشست کنارم گفت دریای من برگرد بابا اینو بزنی قول میدم خوب بشی.

گریم گرفت گفتم بابا ولم کن نمیزنم تو که میدونی من از آمپول وحشت دارم

گفت بخاطرِ من قربونت برم

من نمیتونم این حالتو ببینم عزیزم

برگرد اصلا چند ثانیه هم طول نمیکشه

هیچی نگفتم ولی از درون استرس آمپول هم به اون حال بدم اضافه شده بود

این بار مامان پیشونیمو بوسید ، سرمو گذاشت روی پاهاش یکم پیشونیمو ماساژ داد گفت دریا این حالت هیچ جوره خوب نمیشه مگه اینکه فقط چند ثانیه تحمل کنی

بابا کمک کرد برگشتم همونطور که سرم روی پای مامان بود و اروم اشک میریختم

مامان آمادم کرد و کمرم رو ماساژ میداد

استرس عجیبی داشتم تا وقتی خیسی پنبه رو حس کردم لرز عجیبی گرفت بدنم و یکم تکون خوردم

بابا گفت دریا آروم باش بابا

هنوز هیچ کار نکردم که

گفتم بابا نزنم این لعنتی رو هم خوب میشما

بابا کلا بحثو عوض کرد

دریا راستی گفتم برات چیشد که اسمتو گذاشتیم دریا ؟

فهمیدم کار از کار گذشته و نمیشه و نزنم دیگه فایده نداره.

اینکه چرا اسمم رو هم گذاشتن دریا رو حفظ بودم و خواستم بگم به بابا مسئله خوبی برای پرت کردن حواس من انتخاب نکردی ولی استرس اجازه حرف زدن بهم نمیداد .

سکوت کرده بودم که بابا گفت من جوون بودم عاشق دریا بودم دقیقا مثل همین الان، همچنان پنبه رو میکشید ، اولین باری هم که فهمیدم حسم به مامانت چیه و عاشقش شدم، رفته بودیم همگی شمال دقیقا رو به روی دریا نشسته بودیم، اینجا بود که سوزشی رو توی پام حس کردم با گریه گفتم اییییییی و اشک های جدید روی صورتم نقش بست

مامان گفت جونم مامان تموم شد ، صداش بغض داشت😅

دردش قابل تحمل بود ولی تموم نمیشد و هر لحظه بیشتر میشد و یه قسمت از پام فقط میسوخت.

دست مامان رو فشار میدادم تا اینکه بابا پنبه گذاشت و آمپول رو در آورد و گفت تموم شد عزیزِ بابا تموم شد و یکم پنبه رو فشار داد دستمو بردم عقب دست بابا رو گرفتم گفتم نکن بابا بدتر میشه و آروم هق هق میکردم

دستمو بوسید و گذاشت کنارم و

همزمان داشت اون طرف رو پنبه میکشید

با گریه گفتم بابا مگه یدونه نبود

بابا گفت تو که تحمل کردی دیدی که چیزی نبود

این یکی رو هم تحمل کنی حله

توقع نداشته باش این حالت با یدونه خوب بشه عزیزم

میدونستم چرا مامان سکوت کرده😂حالش بدتر از من بود اون لحظه

هیچی نگفتم که بابا گفت راستی گفتم برات با مامانت نامزد بودیم رفته بودیم لب دریا و باهم قرار گذاشتیم اگه بچمون دختر شد اسمشو بزاریم دریا؟

مامان خندید بجای من با صدای تو دماغی گفت آره گفتی براش هزار بار هم گفتی

بابا همینطور که میگفت چه عجیب اصلا یادم نبود آمپول رو زد

این یکی دردش بیشتر بود

اولش سوزش عجیبی داشت و هی لحظه به لحظه بیشتر می‌شد

حس کردم تا مغز استخونم تیر کشید

با گریه اروم گفتم باباااااا

گفت جون بابا خوشگلم تموم شد عزیزم الان تمومه گریه نکن یکم تحمل کنی تمومه

مامان کمرمو ماساژ میداد

پای مخالفم رو یکم تکون دادم گفتم بابا نمیتونم دیگه

بابا دستشو گذاشت روی پام گفت تکون نخور دریا تموم شد

عاهاااااا و پنبه روگذاشت و آمپول رو در آورد.

روی شونمو بوسید گفت تموم شد دورت بگردم ببخشید و رفت دستاشو بشوره

مامان لباسمو درست کرد یکم ماساژ داد جاشو برام گفتم بدتر درد میگیره مامان نکن

گفت دریا تو هنوز داری گریه میکنی؟ تموم شد دیگه مامانم ، درد داشتی مگه؟

واقعیت بخوام بگم دردش زیاد نبود ولی استرس و ترسی که کشیدم زیاد بود و اون گریه هام بیشتر بخاطر همین بود

بابا اومد پیشم

مامان سرمو گذشت از روی پاهاش پایین و گفت بخواب میرم برات حوله گرم بیارم.

هنوز انگار توی شوک بودم نمیتونستم کامل برگردم

بابا پیشم دراز کشید دستشو گذاشت زیر سرم خودمو توی بغلش جا دادم که با خنده گفت دروغ میگه مامانت، رفت بره اشکاشو پاک کنه ، هرچی با چشم بهش اشاره کردم گفتم گریه نکن این بچه بدتر میترسه ولی نتونست آخر طاقت بیاره، بعد میگه این دریا به کی رفته اینقدر روحیش لطیف و ضعیفه .

وسط گریه خندم گرفت راست میگف من دقیقا به مامان رفتم فقط یه ورژن حساس تر از مامانمم😂

بابا برگشت اشکامو از صورتم پاک کرد گفت بهت گفته بودم چقدر خنده هات قشنگه ؟

با خنده گفتم اره اینم مثل هزار بار داستان انتخاب اسمم بهم گفتی

خندش گرفت گفت خب برای بار هزار یکم میگم برات اشکالی داره مگه ؟

گفتم نه چه اشکالی داره بابا😂

گفت اذیت شدی؟ میدونی که من نمیخوام اذیت شدنتو ببینم بابا بعضی وقتا مجبوریم دیگه ببخشید عزیزممم🙂

بت قول میدم بهتر میشی و اروم اروم موهامو نوازش میکرد

اومدم بگم نه اونقدرا هم که فکر میکردم اذیت نشدم فقط ترس داشتم ولی نگفتم😐ترسیدم دفعات بعد بگن ترست ریخته دیگه باید آمپول بزنی😂

گفت بهتره حالت الان؟

اینقدر ترس داشتم اون لحظه که اصلا یادم رفت چقدر حالم بد بود

گفتم اره خوبم اگه ترس از این دوتا آمپول رو فاکتور بگیریم بهترم

بابا خندید گفت خداروشکر

گفتم بابا امروز میری مطب؟

گفت اوهوم

یه نگا به ساعت کردم گفتم ساعت ۵ صبحه

نزاشتم استراحت کنی ببخشید الانم که باید بری

یکم زیر سرشو صاف کرد گفت من امروز توی مطب چرت بزنم تقصیر توعه هااا

گفتم منکه گفتم ببخشید

چهرش شیطون شد گفت به یه شرط

حق به جانب گفتم من مریضم هنوز هم نیم ساعت نشده که دوتا آمپول به لطف شما زدم اون وقت شما برای من شرط میزاری بابا؟

خندید یکم فکر کرد گفت نه منطقی میگی میخوای تو شرط بزاری واسه من ؟

یکم فکر کردم گفتم اره

گفت اهاان خب بگو ببینم چی میخوای؟

گفتم انگشتر پروانه اییه بود؟عکسشو فرستادم برات اونو میخوام

یکم فکر کرد با لبخند شیطون گفت من یادم نمیاد

گفتم هفته پیش فرستادم گفتم قشنگه ؟گفتی اره ولی بیشتر شبیه سنجاق روسری مامانجونه ؟

گفت اصلا اصرار نکن دریا یادم نمیاد 😂

گفتم منو باش برای کی دارم شرط میزارم

خندید گفت هیسسس بزار تا یکم دیگه وقت دارم بخوابمو چشماشو بست

همون لحظه مامان با چشم های پف کرده و دماغ قرمز شده با یه حوله اومد سراغمون و با صدای گرفته گفت دریایی بهتری مامان؟

منو بابا زدیم زیر خنده

مامان گفت وا چتونه شما دوتا

بابا گفت هیچی ولی دیگه به دریا نگو به کی رفتی تو که دل نداری آمپول خوردن بقیه رو ببینی اشاره کرد به صورت مامان

مامان هم خندش گرفتو از سر و صداهای ما پروا هم از خواب بیدار شد

بابا هم آخر نتونست یکم دیگه بخوابه😂🤦🏻‍♀

از فردای اون روز واقعا حالم بهتر شد و دیگه اون حال بد و عجیب غریب رو نداشتم فقط گلوم یکم بیشتر دردش باهام موند و بیشر طول کشید تا خوب بشه

یک هفته بعد هم انگشتر پروانه ای روی میز کنار تختم بود با یه نامه کنارش که بابا نوشته بود تازه یادم افتاد کدوم رو میگی 😂🦋فقط شرط من هم یه کیک پرتقالی دریا پز بود با آب پرتقال😂🤷🏻‍♂

هر وقت به انگشتر نگاه میکنم یاد اون روز میوفتم و استرس و ترسی که داشتم و بعضی وقتا با خودم میگم بهتر بود توی حال بهتری انگشتر رو میگرفتم که وقتی میبینمش یاد خاطره های بهتری بیوفتم 🙃

ببخشید اگه طولانی شد

و ببخشید اگه بد بود ، دفعه اولم بود نوشتن خاطره 😅❤️

ممنون که وقت گذاشتید و خوندید

بهترین ها رو براتون آرزو میکنم ❤️

دریا🌊

خاطره آزیتا جان

سلام سلام.آزیتا هستم.

حالتون خوبه؟ مدتیه عضو کانال هستم و واقعا دلم برای دوستانیکه اینقدر از آمپول فوبیا دارند می سوزه.چون خودمم به شدت فوبیای سوسک و مارمولک دارم.گفتم کمی از شجاعتم بگم بلکه دوستان هم جرات پیدا کنند.

منکه هر وقت بی‌حال میشم میگم همسرم برام یه نوروبیون بزنه.یه کم درد داره زود خوب میشه دیگه.عوضش به صد تا بی‌حالی و مریض بودن می ارزه.

از یک شنبه که از خواب بیدار شدم ته گلوم کمی درد می کرد اما تا چای خوردم خوب شدم و فراموش کردم.

تا سه شنبه شب که یهو حالم برگشت،بدن درد و گلو درد اومد سراغم و چهارشنبه یدفعه افتادم.کمی دارو گرفتم و ویتامین د و نوروبیون و کترولاکت از داروخونه گرفتم و تو خونه تزریق کردم.نوروبیونش یه کم درد داشت اما اون دو تا نه زیاد.

سرحال شدم و رفتم کاشت ناخن 😂😂😂‌💅💅💅

اما پنج شنبه دوباره شروع شد😒دیگه رفتم دکتر و گفتم چون بچه کوچک دارم،لطفا فقط داروهای تزریقی تجویز کنید💉💉💉💉💉💊💊💊

چشمتون روز بد نبینه .عکسشو فرستادم .پنج تا آمپول ریختن تو سرم و نیم ساعته تموم شد.برای جمعه هم یه سفازولین عضلانی داشتم.رفتم قبض گرفتم و خانم پرستار اسممو صدا زد و گفت تخت ده.رفتم سمت راست دیدم یه آقایی خوابیده سریع پرده رو کشیدم،روی تخت سمت چپ دراز کشیدم.واقعا اونطور که فکر میکردم درد نداشت اما خب کمی داشت.سریع هم تزریق شد.

تورو خدا اینقدر از آمپول نترسید،شما که آخرش باید بزنید،با ترس خودتونو اذیت می کنید.تنتون سلامت مواظب خودتون باشید 💜💜💜💜

خاطره رایان جان

سلام رایان هستم

بعد یک دوره طولانی اومدم خاطره آمپولایی که تازگی نوش جان کردم بگم.بعد ری اکشن دادن به نظرا وداستانی که برام درست کردقصد دوباره خاطره گذاشتن نداشتم‌ الان نظرم عوض شده وبرام فرقی نمیکنه.خطاب به دوستی که گفت چ*ناله های من اینجا به کسی کمک نمیکنه!فقط خاطره است اگه بقیه رو آگاه کنه که چیه یا چه انتظاری از کسی کهSLEداره داشته باشن چه بهتر.برای کسایی که نمیشناسن میتونم sle رو باحالت تهوع مداوم،عفونت های تموم نشدنی ودردهای عجیب وغریب وخستگی دهن صاف کن و...خلاصه کنم مطمئن نیستم بقیه چطورین.

خاطره رو چندروز قبل نوشتم:صبح تابعدازظهر آموزشگاه وپانسیون بودم،بعدم رفتم مطب دکتر روماتولوژی چند ساعتی وقتم رفت تابیادو نوبتم بشه ونظربده...عصر رسیدم خونه.آلودگی هوا دهنموسرویس کرده این مدت لعنتی تمومی هم نداره،نفسم درست بالا نمیومد یک حالتی مثل اینکه ریه ات پره وسنگینه جایی واسه هوا نیست داشت باسوزش که اومدم خونه به لطف این گیاه جدیدا وتسویه هوا خیلی بهترشد.حوصله نداشتم پاکت سی تی اسکن وجواب آزمایش هامو گذاشتم روی میز آشپزخونه،مستقیم رفتم دوش گرفتم.چندساعتی نشستم هضم کنم چی شده به چندتا هفته ای که هرروزش بادعوا گذشت فکر کردم،مثل اینکه اتفاقا توی آینده افتاده وخودم عقبم!توی همین فکرا بودم یک دفعه چشمم خوردباز یادم رفت دروببندم سارا اومده کنج اتاق پشتشو کرده،رفتم نزدیکتر دیدم بادندون ناخن داره رنگ گوشه های کشو رومیکنه.من به فکر این بودم که چقدر تکراری شده که یک چیزی برداره خراب کنه یا چیزی که نباید برداره بخوره عصبانی شم که هرچی دستشه پرت کنم وسرش داد بزنم بندازمش بیرون باز دوساعت گریه کنه،با بابا بحث کنم بره بیرون،واسش خوراکی بخرم که باهام آشتی کنه ورهاجون ناراحت شه و...

دوباره ازفردا روز از نو روزی از نو عبرتم نمیگیره😕 بعدم سراغ پریز برق کنارش که محافظ داشت،رومو برگردوندم لباس پیدا کنم تا تی شرت پوشیدم،دیدم باز یادم رفته سطل زباله رو روی کمد بزارم دستشو تاآرنج اون توئه دستشو به زور باز کردم برش داشتم.رفت سروقت کشوی لباس هام!گفتم:کرم داریا!برو باوسایل خودت بازی کن! برگشت گفت:خودتی!گفتم:هرکار میخوای بکن،من میخوابم!

تازگی روی خوابیدن خیلی حساسه نمیزاره کسی قبل خودش بخوابه!تا دراز کشیدم چشمامو بستم شروع کردگفتن:نخواب،نخواب!

دست وپاشو میکوبید زمین گریه الکی میکرد بهش توجه نکردم فقط گوشامو گرفتم.اومد دستمو میکشید،دید جواب نمیده.رفت روی مود مهربونی هرروشی که چیزی که میخواد بگیره،کشوی تختو میکشه به عنوان پله میادبالا بقل میکنه،نازمیکنه که همینطوری باخودش رفتاربشه!یکم نشست مثل همیشه همینطوری هرچی رندوم دیده وانجام داده میگفت.چون هرکاری میگی دقیقا برعکس انجام میده!گفتم:مامانی کجاست؟ گفت:آشونه(آشپزخونه)

گفتم:اصلا آشپزخونه نمیریا!همینجا بشین!

سریع پاشد رفت پایین.گفتم:نرو بیرون درم نبند میاماا!

دروتاجایی که میتونست کشید،نیمه باز ول کردرفت.ازکشو کنار تخت اسپری بلکومتازون برداشتم ودوتاپاف زدم ومنتظر موندم که گوشیم هشدار داد تایم قرصم نگذره،پاشدم رفتم آشپزخونه رهاجون داشت ظرف هاروازکابینت درمیاورد،سارا هم باگوشی مشغول بود(فقط وقتی گوشی دستشه آرومه)آزاتیوپورین ۵۰روباید بعد غذاخورد چون دهن معده آدمو سرویس میکنه خالی باشه که بدتر.بعد عصرونه(اینقدراین وعده سبزیجات میخوریم دیگه ساراهم میبینه رنگش عوض میشه لب نمیزنه😂من که مجبورم تنها کسی که دوست داره رهاجونه)قرصو خوردم.بعدم توی حالت خواب وبیدار نشستم سوالای فیزیکوحل کردم وتست های شیمی رو زدم فرستادم.حس کردم یک صداهایی میاد،یکجوری که انگار اومده مچ بگیره دراتاقو باز کرد.سرم روی میز مطالعه بود،گفت:چرااینقدر اینجاسرده؟

گفتم:به توربطی نداره بروشروع نکن!حوصلتو ندارم.

گفت:معلم فیزیکت گفت فردا ساعت۱۰کلاس میزاره برات.کیبوردخودمو بده!

گفتم:آدم نبودم به خودم میگفت؟حسابان قرار بوداگه فیزیک نشد هماهنگ کنم گوگل میت

کیبوردو میخوام.

بازشوفاژو باز کرد دروبازگذاشت رفت.اعصابم بهم ریخت نای بلندشدن نداشتم،کتاب تست وجزوه حسابان باز بودجلوم به عنوان بالش😂چندثانیه چشمامو بستم سرمو گذاشتم روی دستم که سوزش چشمام کمتر بشه بعد بخونم!باز هشدارگوشی شروع شد.چنددقیقه برای خودش زنگ خوردتاقطع شد،دوباره شروع کرد روی تخت بودخودش قطع شد.صدای آشنای روشن شدن ودکمه های دستگاه بای پپ روکه شنیدم سرمو بلند کردم،آوردش گذاشت گوشه میز خم شد چندثانیه چشم توچشم شدیم،دستشو گذاشت روی قفسه سینم بعدگفت:میزارم رویSخودت نفس بکشی کارمیکنه!

تنظیماتشو دست کاری کرد لوله و ماسکو وصل کرد،ماسکشو گذاشتم روی صورتم،بندشودورگردن وسرم محکم کرد که زیادی سفت بود تارفت درستش کردم سرموگذاشتم روی دستم،ساراهم ازاین فرصت استفاده میکرد دستش اومده وقتی ماسک روی صورتمه باهاش کاری ندارم😶کشوی پاتختی رو باز کرده بود،با نگاه به من یک چیزی از کشو درمیاورد،معمولا بعضیداروهامو

کشوپاتختی میزارم که نزدیکتره باباهم همش میگه اونجا نزارم دستش میرسه!یک علاقه شدیدی به قرص های من داره تاچشمش میخوره میخواد شایدچون رنگیه وبهش نمیدیم خداروشکر بلدنیست بازکنه اسپری بینی واسپری دهانو انداخت بیرون،قرصایی که توی قوطی بود تکون میداد،نمیتونست دربیاره عصبانی شد میزدزمین بعدم دویدرفت بیرون دیدم رهاجون اومد داخل قوطی قرص دستش بودگفت:میخوای باباتوصداکنم؟

بادستم اشاره کردم نگه که خودش اومد،یک نگاه انداخت دستشو گذاشت روی سینم رفت سراغ دستگاه یک صدایی داد،فشار هوا خیلی بیشترشد.گفت:صاف بشین!

عین کره ای که توی گرماست انگارآب شده بودم،شل وول نمیشدصاف بشینم😅 دوباره برگشت بند ماسکو سفت کرد،دیدم دستگاه قندخونو آورده داره سوزن لنست عوض میکنه،تادستشو آورد چپ چپ نگاش کردم،بازم کارخودشو کرد،تاجایی که توان داشتم هلش دادم عقب یک سانتم جابه جا نشد.انگار نه انگار انگشتمو باپد خیس کرد بعدم سوراخ کرد بازم رفت بیرون بلندشدم ماسکو باز کردم که سرم گیج رفت ولی رفتم سراغ گوشی ببینم تاخونه دوستم چقدر ترافیکه سارا باگوشی بابا دستش اومد،دراز کشیدروی زمین مشغول شد.باباهم اومد گفت:پاشو زیردست وپانخواب باباجون!بلندش کرد گذاشت روی تختم،همون قرصی که نتونستم بخورم آورده بود خوردم.سارا دم گوشم میگفت:منم بده!من!

گلاب به روتون بوی پوشکش هم میومدآماده دوباره نق زدن بود بابابقلش کرد،بردش بیرون!یک نفس راحت کشیدم اینکه بچه هاشرایطو درک نمیکنن خیلی رومخه توی هرزمانی باید هرچی میخوانو بگیرن اصلا خسته هم نمیشن!شوفاژوخاموش کردم،یک زنگ به رفیقم زدم خونه شون کیه برم پیشش.داشتم وسایلمو برمیداشتم ازهمونجا برم کلاسم.گفت:باز کدوم قبرستون این موقع شب به سلامتی!؟اباید بریم جایی باهم میریم باهم برمیگردیم!

گفتم:بروبابا!کاپشنمو برداشتم دیدم یک سبد گل بزرگ بادوتاازاین پتو بسته بندیا روی میز غذاخوریه!

رهاجون داشت غذا میکشید،گفت دست های سارارو بشورم!بابا اومد گفت:مگه نشنیدی باهم میریم خونه محمدرضا؟

_خب کدوم محمدرضا؟

-نوه عمو بزرگه!

_ممدرضاچشه؟

-ازدواج کرده خونه نوییش میریم!

_گوربابای ممدرضا به من چه!

-آدم باش به خاطر تو نرفتم عروسیش.نیم ساعت میشینیم زنشو ببینیم برمیگردیم

_من زنشو زیاد دیدم بعدا بامامان میرم!

اومدم برم بیرون سارا پامو گرفت میگفت منم میام،مصیبتیه بیرون رفتن واسه ما!هرچی بلد بودم از خودم درمیاوردم ولم کنه!اشکش دم مشکش شروع کرد گریه کردن!این وسطم بابامیگفت زنشو کجا دیدی؛دیدم رهاجون نمیاد بگیردش فهمیدم ناراحت شده گفتم:خودم به مریم میگم بامامان میام ناراحت نمیشه!

توی این بکش بکش بابا گفت:مریم نیست

دیدم همینطوری منو نگاه میکنن!

-همتا؟برای چی بینیتو میمالی به لباس من؟نمیبرم!

رهاجون گفت:فرشته دخترخالم،...بابات(یادم نیست چی میشد)

لعنت به ازدواج فامیلی رهاجون دختر دایی بابام میشه همه ازدواجاشون اینطوریه دیدم بد سوتی دادم!نخودم دهن رهاجون خیس نمیخوره.همه فامیلن بشنون ممدامین(داداش کوچیکه همین محمدرضا)جِرم میده.به سارا گفتم:نمیرم!پشیمونم کردی!جایی نمیرم!

حالا گیرداده بود بریم بریم!آویزون بازم گریه میکرد.

بعدشام داشتم دنبال لباس اتو کرده میگشتم که دیدم ساراازاین قرص شکلاتیا دستشه اومد نشونم داد فهمیدم بابابردتش بیرون یک حدسایی زدم،رفتم آشپزخونه دیدم یک پلاستیک بزرگ سفید بالیبل داروخونه همیشگی روی اپنه!چون کد دارو روبهش نداده بودم تعجب کردم،خیلی عادی آماده شده بودگفت:چندبارگفتم مثل آدم وسایلتو جمع کن!برو حواست باشه دوباره گچ دیوارو نخوره!

گفتم:به من چه بچت عین جاروبرقیه!خسته شدم

گفت:صبح تاشب اینوراونور ول نگرد خسته نشی!(برای مامانم هرچی که مربوط به آیندمه اهمیت داره،بااینکه برای کنکورآموزشگاه ثبت نام کردم موافق نیست)

گفتم:به توربطی نداره!ولم کن!

دستشو کنار زدم،توی اتاق خودشون یک تیکه ای از کاغذ دیواری رو نمیدونم چطور ولی کنده تافرصت گیرش بیاد گچاشو میخوره😕تا رهاجون لباس عوض کنه نشستم کنارش اومد ببره لباساشو عوض کنه!رفتم اتاقم دیدم بابا داره باکس روزانه قرصامو پرمیکنه.گفت:فشارت بالا بود،آمپولتو زدم هربلایی سرت اومد به من ربطی نداره!بگیرم؟

لباس وپلیورمو ازکمد درآوردم داشتم عوض میکردم،رفت دستگاه فشار سنجو آورد،گرفت خودم ندیدم چند بودولی زخم دهنمو هم چک کردتابرگشتنش آماده شدم.اومد دوتا تا ویال دستش بود بایک آب مقطر!برای اینکه نشون بدم واسم مهم نیست وغرورمو نشکنم حتی نگاه هم نکردم چین!درو بستم تاکمربندمو بازکردم،دراز کشیدم.دیدم بالای سرمه صدای پلاستیک میاد،یک سرنگ وویال ونیدل استفاده شده رو انداخت روی پاتختی!صدای ضربه های دستش به بدنه سرنگ که اومد نگران شدم سفت شده باشه چون نمیدونستم چیه!شلوار ولباس زیرمو کشید پایین سرمای پدو که حس کردم،عضلمو بین دوتا انگشتش حس کردم،یک سوزش کوچیک ویک دردی که همش بیشتر میشد،داشتم به این فکر میرسیدم که عمدااین قدر درد داره که پدو گذاشت،حس

میکردم هنوز سوزن توی پامه همونطوری دردداشت چندثانیه نگهش داشت.اون سمت پایین کشید سردی الکله ویک سوزش معمولی سریع پدوگذاشت چندثانیه نگه داشت شلوارمو درست کرد.تابلندشد،برگشتم لباسامو درست کردم.بازم اپ یادآور هشدار داد،جای اولیه هنوز درد داشت.بلند شدم رفتم آشپزخونه کتوپروفن خوردم که در بیرون بسته شد،خونه خالی شد!اینقدر خسته بودم باهمون لباسا خودمو انداختم روی تخت،حتی انرژی نداشتم پتو رو بکشم،لباسام گرم بود سریع خوابم برد.

پ.ن:دفعه قبلی که گفتم زود خاطره میزارم توقع نداشتم وقت نکنم حلال کنین!

مراقب خودتون باشید

خاطره نرگس جان

سلام از تهران آلوده😵‍💫😶‍🌫

مستقیم میرم سراغ خاطره😃

پارسال همین موقع ها بود که مادر بزرگ و پدر بزرگ پدریم با کاروان که رفته بودن کربلا ؛ برگشتن و مستقیم اومدن خونه ما..

من عاشق پدربزرگم هستم ولی امان از دست این زبون مادربزرگم که هیچ اختیاری ازش نداره مخصوصا وقتی که چشمش به دختر پسر هاش میفته😑😤

شب اول که اومده بودن هر دو حال شون خوب بود ولی فرداش میگفتن بدن درد داریم و سردرد و.. که این علائم چون تکراری هست (هر سال میرن کربلا و هر سال به یه روند تکراری مریض میشن!!😶) دیگه دکتر هم نرفتن البته بابا اصرار داشت که ببرشون بیمارستان ولی خب مقاومت کردن که در نهایت بابا گفت حداقل ویتامین بزنیم براتون که یه ذره سرحال بشید؟ که بابابزرگم گفت نمیخواد (میترسه🥺❤️) ولی مامان بزرگم گفت آره بزن سرحال شیم فردا میخوایم بریم خونه زهرا شون (دختر اون/عمه ی من) ..

مامانم زیر لب گفت خونه من مریض باشید و مثل نوکر جلوتون بزارم و بردارم ؛ سرحال بشی بری خونه دخترت پشت من بگی😂😡(فقط من شنیدم😁)

بابا به من گفت چی داریم تو خونه؟

(من به خاطر علاقه ام به پزشکی همه انواع داروها و تقریبا میخرم میزارم خونه کلا میبینم شون ذوق میکنم😅🥺 چعبه کمک هاي اولیه، گارو ،اسکالپ سبز، آنژیوکت آبی ، انواع آمپول های ویتامین بدون نسخه و بعضی از آمپول های با نسخه ک یه داروخونه نزدیک خونه مون میده، فشار سنج و گوشی پزشکی (این دو تا رو داییم برای تولد ۱۵ سالگیم خریده بود برام😍) خالم هم امسال برای تولدم روپوش پزشکی خرید🥺❤ و... خلاصه تجهیزاتم کامله😁😅)

گفتم نوروبیون داریم ولی فکر نکنم سرنگ داشته باشم بزار نگاه کنم گفت باشه

دیدم دو تا سرنگ دارم یه دونه ۵ سی سی که سوزنش کلفت بود یکی هم ۳ سی سی که این سوزنش خوب بود آمپول ها رو آماده کردم دادم به مامانم که بزنه بابام گفت خودت بزن دستت سبکه

مامان بزرگم گفت نرگس بزنه؟ مگه بلده؟ نه من نمیخوام یهو میزنه فلجم میکنه اگه زد سوزن رو شکوند تو پام چی؟ نه من حالم خوبه 😒🫤

مامانم خنده اش گرفته بود رفت تو آشپزخونه خودش رو سرگرم کرد منم راستش ناراحت شدم به بابام گفتم من برا مامان جون رو نمیزنم یا خودت بزن یا بده مامان که فلج نشه که مامان بزرگم شنید البته از عمد بلند گفتم که بشنوه😄اخم کرد صورتش رو هم کرد سمت تلویزیون 🙁

ولی بابا بزرگم گفت بیا دخترم بیا خانم دکتر آمپول من رو بزن تا نرفتم اون دنیا گفته این چه حرفیه باباجون😍 ایشالله صد و بیست سال عمر کنید❤️

تصمیم گرفتم اون سوزن نازکه رو برای بابابزرگم بزنم😁

پد الکلی رو پاره کردم رفتم بالاسرش گفت درد داره دخترم؟🥹 گفتن باباجون ویتامین درد داره ولی سعی میکنم آروم بزنم که اذیت نشید 😚 گفتم اجازه هست؟ فهمید منظورم رو و برگشت و آماده شد پد الکلی رو که روی پوستش کشیدم لرزید و منقبض شد گفتم نفس عمیق بکش همون کار رو کرد گفتم الان بزنم ؟ آماده ای؟ گفت بزن دخترم🥰

سوزن رو آروم وارد کردم و آروم تزریق کردم و کشیدم بیرون پنبه رو ۳۰ ثانیه نگه داشتم تا جذب بدنش بشه گفتم خوبی باباجون؟

گفت عاالیی ام خانم دکتر 😘 (اصلا قلبم اکلیلی شد🤩 اون موقع ها خیلی تو این فاز ها بودم یکی بهم می‌گفت خانم دکتر میرفتم رو آسمون ها😅🤍)

بند و بساطم رو جمع کردم دست هام رو شستم اون یکی آمپول رو هم گذاشتم رو میز گفتم هر کی داوطلب هست بخوابه بزنم براش!

هیچکس چیزی نگفت😂

منم سرگرم گوشی شدم چند دقیقه بعد مامان بزرگم در گوش بابا بزرگم گفت خوب زد؟ 😂(بابابزرگم گوش هاش سنگینه در گوشی صحبت کردن شون میشد صحبت معمولی ما😆😂)

باباجون هم متقابلا مثل خودش مثلا آروم گفت آره خیلی خوب زدتو هم بگو بزنه برات ، بِچِگَک (همون طفلکی خودمون که به زبون مشهدی میشه بچگک ) ناراحت شد اونطور گفتی!

دقیقا رو به رو شون نشسته بودم و منتظر بودم مامان بزرگم بگه بیا به من آمپول بزن و من با اون سوزن میرفتم انتقااام😈😂

ولی خب انگار منتظر بود یکی دیگه به جاش حرف بزنه که بابابزرگم گفت خانم دکتر زحمت آمپول خانم ما رو هم بکش به مامان جون نگاه کردم گفت میرم اتاق (اخمالوو😕🙄) به باباجون یه چشمک زدم گفت هوا خانمم رو داشته باشی گفتم نترس باباجون مراقبم خانم تون فلج نشه😁 همه مون خندیدیم بابا گفت کم تر تیکه بنداز گفتم شما امر کن🫡😅

آمپول و پد الکلی رو برداشتم رفتم اتاق دیدم خودش آماده شده چیزی نگفتم پد الکلی رو کشیدم رو پوستش و سوزن رو آروم وارد کردم و مواد رو آروم تزریق کردم(من گفتم انتقام ولی اونقدر بی رحم نیستم که با آمپول انتقام بگیرم🥲 ) آمپول رو که در آوردم یه مقدار از مواد برگشت که مجبور شدم یه ذره پنبه رو فشار بدم تا مواد جذب بشه گفتم تموم شد مامان جون حال تون خوبه؟ گفت آره !

تشکر هم نکرد فقط اخم کرده بود😂

از اتاق اومدم بیرون دست هام رو شستم و مشغول کمک به مامان تو آشپزخونه شدم

مامانم در گوشم گفت حداقل یه جوری میزدی که تابلو نشه از عمد کردی گفتم چی؟ دوباره گفت : میگم حداقل یه جور دیگه ای محبتت رو نشون میدادی که مدرک نداشته باشه بخواد بره شکایت کنه😂 نگاش کردم

داشت کج کج راه می‌رفت 🤣 مشخص بود داره فیلم بازی میکنه وگرنه کی از کمر خم میشه برای آمپول؟؟؟؟😂😂

بابام با خنده گفت ننه آمپول رو مگه تو پهلو زده که چسبیدی بهش؟!😁😂

هیچی دیگه هر جا نشست گفت نرگس خیلی بد آمپول میزنه 😁

منم دوستت دارم مامان بزرگ🫡😂❤️‍🩹

پ.ن۱ من آدمی هستم که زیر بار حرف زور نمیرم و اگر حق با من باشه حقم رو میگیرم و اگر کسی بهم حرفی بزنه باید منتظر جواب باشه و معمولا بزرگتر و کوچیکتر حالیم نیست و معتقدم یه بچه دو ساله اندازه یه آدم بزرگ و بالغ قابل احترام هست و احترام باید دو طرفه باشه !

مشکل من و مامان بزرگم این اخلاق بنده هست که ایشون هر چی دلش میخواد به من و مامانم نسبت میده و من هم مثل خودش زبونم رو نگه نمیدارم و جوابش رو میدم البته مامان همیشه سکوت میکنه و میگه نرگس زشته!!😅

پ.ن۲ اون روپوش سفیدی که خالم برام خریده رو هنوز نپوشیدم و تو پاکت کادویی که خالم داده داره خاک میخوره🥲 چون معتقدم هر کسی لایق پوشیدن این روپوش مقدس نیست و من شاید لایقش نباشم🙃

پ.ن۳ آناهیتا دختر زمین🌋، sarvin جون🌸 ، R.A عزیز 💐و مریم مهربونم🌷 بابت کامنت هاتون ممنونم و معذرت میخوام که بهتون جواب ندادم😊

پ.ن۴ ارادت و احترام خیلی زیادی به کادر درمان دارم ؛ امیدوارم منم یه روزی بهتون بپیوندم😇🤍

نرگس🌱

خاطره گیتا جان

سلام بچه هاااا

گیتام🌸

امیدوارم همگی در کمال سلامتی و شادی باشید❤️

بعد از چند ماه اومدم با کلی خاطره ولی دیدم هیچ کسی نه سراغم رو گرفته و نه براش سوال شده که چرا چند ماه نیستم....

شما که دلتنگ من نبودید ولی من خیلی دلم براتون تنگ شده بود🥹

به طور خلاصه بخوام از این چند ماه براتون بگم، بهترین خبر عروسی پوریا و سحر و جواب دادن فیزیوتراپی ها و خوب شدن کمر درد امیر هست و بدترین خبر خونه خریدن پوریا و رفتنش از ساختمون ما هست که واقعا هممون رو ناراحت کرد و از همه بیشتر آرش بخاطر وابستگیش به پوریا خیلی تو روحیش تاثیر گزاشت و اذیت شد....

بخاطر همین ما هم تصمیم گرفتیم که آرش و از این تنهایی در بیاریم و براش یه نی نی خوشگل بیاریم☺️🙈

من چون هم یکم سنم رفته بالا و هم یک بار تجربه کورتاژ داشتم، الان یک ماهی هست که پروسه درمان رو شروع کردیم و تحت نظر پزشک هستیم هم من و هم امیر تا قسمت بشه و موفق بشیم برای آرش یه خواهر مهربون یا داداش بیاریم.

خاطرات این چند ماه زیادن تو کامنت ها برام بنویسید که دوست دارید از چه کسی خاطره بنویسم

خودم یا امیر یا آرش یا پدر امیر و سحر که نزدیک عروسیشون خیلی خاطره ساز شد بنده خدا...

داغ ترین خاطره برای مونا هست دوست صمیمی من و مامان نفس

دیشب شام خونمون بودن و بعد از شام وقتی دوتایی داشتیم آشپزخونه رو جمع میکردیم یهو بهم گفت راستی گیتا دکتر جواب آزمایشم رو که دید برام آمپول d3 نوشت الان چند روزه میخوام بیام برام بزنی وقت نمیکنم دیگه امشب با خودم آوردم بزنی

گفتم باشه هروقت اوکی بودی بگو بریم تو اتاق

گفت من که همیشه اوکی ام کلا از آمپول نمی‌ترسم زیاد اتفاقا ازم پرسید قرص بدم یا آمپول بهش گفتم قرص رو فراموش میکنم ولی آمپول بهتره

گفتم واقعا خوش به حالت منم همیشه دوست داشتم مثل تو باشم ولی متاسفانه دست خودم نیست

خندید و گفت نیازی به توضیح نیست عشقم میشناسمت😄

خندیدیم و رفت امپولش رو آورد آماده کردم و داشتیم میرفتیم تو اتاق که امیر با تعجب پرسید آمپول چیه گیتا؟؟؟

گفتم d3 دکترش بهش داده گفت اوکی بزن

رفتم تو اتاق دیدم مونا حاضر و آماده دراز کشیده و ریلکس خوابیده

گفتم واقعا خوش به حالت خواهر نعمت بزرگیه نترسیدن

خندید و لباس زیرش رو کشید پایین

پنبه کشیدم و اروم نیدل رو وارد کردم و تزریق کردم

مونا بدون هیچ عکس العملی خیلی ریلکس و شل بود

تزریق که تموم شد آروم پنبه گزاشتم و نیدل رو دراوردم و مونا با خنده گفت اوفففف اصلا به قیافش نمی‌خورد انقدر بسوزونه 😅

گفتم بمیرم من فکرکردم درد نداری که هیچی نمیگی!

نشست رو تخت و گفت نه خوب بود

گفتم حداقل بخواب یکم جاش رو ماساژ بدم🥺

گفت نه بابا خوبه آروم شد دستت دردنکنه😘

رفتیم بیرون و نفس وقتی فهمید مامانش آمپول زده ناراحت شد و گفت عععععع مامان چرا نگفتی من بیام ببینم؟!!!!!!

همه خندیدیم و تو دلم روحیه لطیف آرشم رو ستایش کردم😂😂

دوستون دارم🌹

فعلا خدانگهدار

خاطره آناهیتا جان

این داستان:سرم پر ماجرا😂😂🤭🤭🤦‍♀️

سلام سلام

آناهیتا 🌋🌋هستم

امان از معده درد ،....از طرفی دل درد شدید گرفتم‌که منو راهی درمانگاه کرد..😣..

دکترش همون دکتر همیشگی بود 🤭🤭(دکتری که اسکراب و شلوار 🩶🩶 پوشیده بود دوتا ماسک ام زده بود)

بعد از بیرون اومدن مریض ،رفتم داخل و سلام کردم و نشستم رو صندلی

دکتر🤨🤯 :باز که تو اومدی ،چیشده دخترم ؟

شروع کردم به غر زدن و از علائمم گفتم ،دکتر دانه دانه روی برگه نوشت علائم رو🤭🤭

و شروع کردن به نوشتن دارو بدون هیچ معاینه ای .....من:دکتر میشه فشارم رو چک کنید؟؟

دکتر🤔:فشارت با قرص میزونه؟؟دارو چی میخوری براش؟؟

اومدم توضیح دادم براش

دکتر چرخید سمتم و گفت:دخترم کاپشنت رو در بیار فشارت رو چک کنم....کاپشنم رو دراوردم ،خواستم آستین ام رو بالا بزنم دکتر:نه نمیخواد نیازی نیست بزنی بالا🤦‍♀️ دستم رو رومیز گذاشتم و دکتر کاف رو بست دور بازوم و نبضم رو گرفت و شروع کرد به چک کردن فشار خونم،

دکتر:فشار ۱۱ عه‌....عالیه فشارت....😍😍🥰

کاف رو از دور بازوم دراورد....دکتر:یه سرم داری به همراه چندتا آمپول داخلش....این همه دارویی که مصرف کردی زده معده ات رو داغون کرده دختر.....

من :خب یعنی ویروس نیست؟؟،دکتر:نه بعیده باشه .دکتر :صبحونه ات رو کامل میخوری ،کامل ،میدونم که صبحونه ات رو خوب نمیخوری من:عه دکتر😐🥺 ،دو لقمه میخورم دیگه ...دکتر:اون کامل نیست😑😐.واسه قلبت یا میای پیش من یا متخصص قلب جدید میری ، کد دارو رو بهم داد و گفت برو داروهات رو بگیر

رفتم داروخانه و داروها رو گرفتم ، دوباره رفتم در اتاق دکتر (بچه پرو که میگن منم 🤭🤭😁)و داروها رو نشون دکتر دادم و بابت داروها سوال کردم ،مجددبرا دل دردم یه مسکن توی سر نسخه تجویز کرد.🤭🤭😁🥰...

رفتم که قبض واسه تزریقات بگیرم

دیدم دکتر اومد بیرون و کنار پرستار ها تو قسمت پذیرش نشست😍🤭😍😁

پرستار :تو چرا انقدر مریض میشی؟؟

من: فشار روحی و جسمی باهم دیگه قاطی شده...و فشار داره میاره😁😁😂😂 یهو دیدم دکتره از خنده ترکید😂😂😂🤣🤦‍♀️ گفتم:دکتر وقتی یهو یه عالمه کار میریزه رو سرت ،تراکتور هم باشه تایر اش در میره اینکه دیگه آدمه...حق رو بده بهم دیگه دکتر ...🤦‍♀️🤦‍♀️

دکتر بازم خندید و سری تکون داد😂😂😂🤦‍♀️

قبض گرفتم و رفتم واسه سرم ....

پرستار ازم داروها رو گرفت

من :خانم پرستار عضلانی ام دارم؟

پرستار:،باید ببینم....اوممم....داری برگرد اول امپول💉ت رو بزنم و بعد سرم ات رو وصل کنم....

دراز شدم رو تخت به دمر ، و آماده شدم خانم پرستار هم سمت راست پنبه کشید و آمپول رو زد....درد نداشت زیاد 🥺😶

چرخیدم و برگشتم به پشت و آستین هام رو بالا زدم

پرستار اول تو دست چپ دنبال رگ گشت ،یه جا زد ،به قدری درد گرفت🥺🥺🥺که مجبور شد در بیاره،چون رو رگ اصلی بود مگه خون اش بند می اومد🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️با زور و فشار بندش آوردم

اومد گارو بست دست راست،دوباره یه جا زد دید تو رگ نیست🤦‍♀️🤦‍♀️یه جا دیگه زد این سری رفت تو رگ. دوتا سرم داشتم🤦‍♀️🤦‍♀️...سرم و داروی اول تموم شد ، رسیدیم به داروی دوم....

هرچی من میگفتم توروخدا کم کن سرعت اش رو ،حالم بد میشه...پرستارش می گفت :نه سرعت اش خوبه،حالت بهم نمیخوره و فلان🤦‍♀️🤦‍♀️ای دااد...‌ اوایل سرم بود که از شدت سرم هم تپش گرفتم هم سرم داشت گیج میرفت...

پرستار رو صدا کردم ...

گفتم :سرم داره گیج میره ،توروخدا کمش کن سرم رو....پرستار:باید به دکترت اطلاع بدم ، به دکتر گفت و دکتر هم برگشت گفت تا وقتی بیام بالاسرش ،سرم رو قطع کن..پرستار هم سرم رو قطع کرد ....دکتر دو دقیقه بعداومد بالاسرم ، دکتر:چیشده؟من :سرم داره گیج میره ،البته اولش ضربانم خیلی بالا رفته بود بالا...دکتر:سابقه سرگیجه داری زیر سرم؟من :تپش بله ولی سرگیجه نه ،دکتر رو به پرستارها؛ریت سرم رو براش کم کنید مال اونه .....دکتر یه نگاه خیلی خیلی طولانی ام بهم کرد...🥰🤦‍♀️ و بعد رفت

پرستار، یه کوچولو سرعت سرم رو کم کرد.... بازم تند میرفت ،اواخر سرم بود که دوباره حالم بد شد و سرم گیج میرفت🤦‍♀️🤦‍♀️پرستار اومد و سرم رو دراورد🤦‍♀️🤦‍♀️حتی بعد از سرم میخواستم برم بیرون بازم سرگیجه داشتم ،چون شلوغ بود نتونستن داخل اتاق بمونم و اومدم بیرون از اتاق ،رو صندلی بیرون یکم نشستم تا از میزان سرگیجه ام کم بشه....

یهو دیدم دکتر از تو اتاق اش اومده بیرون و رفت سمت آبدار خونه و یه لیوان چای ریخت☕️ چای به دست اومد سمتم ...دکتر:حالت چطوره؟بهتری؟سرگیجه ات بهتره؟من:نه😑هم سرگیجه دارم هم تپش قلب ،خیلی اوکی نیستم....دکتر نگران شد : عه😐🥺 پس باهام بیا فشار خونت رو چک کنم..آروم بیا ،نخوری زمین ....آروم آروم دستم روبه دیوار گرفتم و پشت دکتر رفتم ،دکتر هر چند قدمی که میرفت ،یه نگاه بهم می انداخت ، تا دم در اتاقش ایستاد ، تا برم سمت اتاق ، دکتر داخل اتاق رفت و ماسک اش رو زد 😍😍و رو 🤭صندلی نشست؛نشستن رو صندلی...دکتر:بگذار فشار خونت رو چک کنم، کاپشنت رو در بیار....آستین کاپشنم رو دراوردم

دکتر:دستت رو بگذار رو میز،و سعی کرد که با گرفتن نبضم فشار خونم رو چک کنه

دکتر:فشار ۱۲ هست ،اینکه خیلی خوبه🥰🥰😍 من در عجبم🤔 که سرت داره گیج میره...من:خب احتمالا مال کم خونیمه....دکتر :منو نگاه، ببین دستت رو بزن به نوک بینی ات و بیار جلو.....همون کار رو تکرار کردم ، دکتر:ترسیدم ها فکر کردم به لحاظ مخچه تعادل نداری ولی انگار اون خوبه😍😍🥰،دکتر دوتا قرص تپش از قرص هاش جدا کرد و گذاشت کف دستم ، دکتر:این دوتا قرص رو میخوری ، میری دراز می کشی و تا وقتی که حالت خوب نشده و سرگیجه ات آروم نشده از اینجا بیرون نمیری ،😑😐

بلند شدم که برم یکم سرم گیج رفت ،بعد آروم شد بلند شدم و کم کم میخواستم برم دکتر😕:مراقب باش ،آروم برو،نخوری زمین ، 🤦‍♀️🤦‍♀️

رفتم دراز شدم و وقتی دیدم سرگیجه ام آروم شد وبرگشتم خونه

امیدوارم از این روز پر ماجرا و جالب خوشتون اومده باشه 😁😊🥰😍

منتطر کامنت های زیباتون هستم👀🥰

ارادتمند

دختر زمین🌋🌏

خاطره آیلین جان

سلام خوبین حالتون خوبه😍الهی حال دلتون همیشه خوب باشه

ایلینم*

خاطره‌هه طی این ی هفته رو میخام براتون بگم

خانوادگی مریض شدیم🫠

فقد ایلیا مریض نشد کثافت خوش شانس😂

اول مامان بابام مریض شدن

حالشون بد شد عماد معاینشون کرد ووو اینا

بعد من مریض شدم بعد عماد

من بروز نمیدادم اولاش

عماد ک مریض شد یکی دو روز اول سر کار نرفت استراحت کردشب بود حالم خیلییی بد شده بود دیگ واقعا غیر قابل تحمل بود

من حال تهوع داشتم همش

عماد گفت برو تو یخچال ی بسته اندانسترون هست برا منم بیار

رفتم خوردم آب نتونستم باهاش بخورم ه و زور رفت پایین

واسه عماد آوردم دیدم نیستش

نشستم چن دیقه بعد مامان دست عماد گرفت آوردش

_چیشددد

مامان:بالا اورد

_بیل این قرص بده بهش

مامان:قرص چیه

_حال تهوع ،خودش گفت بخور برا منم بیار

عماد:دا و ایلیا بوش بوری ایمه بری دکتر

(مامان ب ایلیا بگو بیاد مارو ببره دکتر)

(اینم بگم بابام اون موقع شب خونه نبود)

خوشال عماد نه و م🫠😂

منم بالا آوردم قرصه رو هم بالا آوردم

عماد گفت خودم میتونم رانندگی کنم مامان نذاشت گفت با این حالت نمی‌ذارم بشینی پشت فرمون

دیگه ب ایلیا زنگ زد ایلیا سریع خودشو رسوند مارو برد بیمارستان

اول رفتیم اونجایی ک تب و فشار چک میکنن

اسمشو نمیدونم توجه نکردم

بعد رفتیم اتاق پزشک

دکتر ی دختر جوون بود

سلام و اینا کردیم

عماد نشست علائم گفت و اینا

دکتر هم نسخه رو نوشت

نوبت من شد

منم علایمارو گفتم(علائمامو ناقص میدم همیشه😂)

(گفتم ک حسایت دارم)

دکتر:خب برای تو ک میگی حساسیت داری چنتا امپول میدم بزنی خوب میشی

آقای دکتر برا شما هم سرم و چنتا امپول نوشتم انشاالله ک زودتر خوب شین

_من امپول نمیزنممم جایگزین کنید

دکتر:نمیشه بدووو برو بزن بدووو

عماد:میزنه ، ممنون

دکتر:بسلامت

دیگه اومدیم بیرون

ایلی رفت داروهامون بگیره ماهم نشستیم

عماد سرشو تکیه داد ب دیوار و چشاشو بست

منم شرو کردم ب غر زدن و جیغ جیغ

ب سینه عماد می‌کوبیدم

عماد:آیلین ولم کن بمنچه تقصیر من چیههه خو مریضی دارو داده دیگ

_من گفتم جایگزین کن تو نذاشتی

عماد:چی جایگزینش کنه مر شیاف

_من نمیزنممممممم

ی مشت کوبیدم تو سینش

عماد: مر مه سینم درد می تو ه دی اله ولم که تن علی

(من سینم درد میکنه تو هی میزنی بهش ولم کن)

خلاصه من هی بهش میزدمو جیغ جیغ👀

ایلیا داروها رو گرفت و اومد

ایلیا:ی چات😂

عماد:ولم نمی موشی (ولم نمیکنه میگه)تقصیر توعه امپول داده بمن مر و مه چه 😂

بچیم تزریقات

لباسشو گرفتم نذاشتم بلند شه

عماد:من میخام برم بزنم

_خب تو برو من میمونم اینجا

_نقت بیور هیز گر د

(حرف نزن بلند شو)

بلند شدیم عماد یهو دهنشو گرفت و دوید بیرون ایلیا رفت دنبالش (بالا اورد) بعد چن دیقه اومدن عماد چشاش قرمزززز شده بود دیگ رفتیم تزریقات

ایلیا داروهامونو داد ک آماده کنن

ی پرستار اقا اومد باهامون سلام و احوال پرسی گرم کرد داروهای عماد برداشت ک آماده کنه

:خدا بد نده دکتر چیشده

عماد:قربانت والا ازین ویروس جدیده گرفتیم

پرستار:خدا سلامتی بده، ایلیا خان شما هم دارو تزریقی دارین

ایلیا:نه خداروشکر من نگرفتمش خاهرم داره

عماد:پرستار خانم نیست؟

پرستار:دوتا بود سرشون شلوغه، برا خاهرتون؟

عماد:آره

پرستار : تا من کار شمارو انجام میدم ی پرستار خانم هم پیدا میشه ، اگه نبود خودم انجام میدم فعلا شما برین رو تخت دراز شین

عماد درگوش ایلیا گفت ی پرستار زن پیدا کن نزار این امپولاشو بزنه

و رفت پرستار هم آماده کرد امپول و سرمشو و رفت پیشش

ماهم نشستیم منتظر پرستار خانم

البته ایلی منتظر بود من همش ب ایلیا سقلمه میزدم و میگفتم نمیخام🥲

_ایلی جاااان توکه آنقدر خوبی آنقدر مهربونی آنقدر هوامو داری، بیا بیخیال شو ب عماد میگیم زدم

ایلیا:هییی کاش میشد کاااش

_چرا نشه میشه تو هماهنگ باشی میشه

داشتم حرف میزدم احساس تهوع داشتم اهمیت ندادم یهو جدی جدی بالا آوردم دهنمو گرفتم اطرافمو ی نگا انداختم سلط زبانه رو دیدم نزدیکم بود

تو سطل بالا اوردم فشارم اومد نزدیک بود با سر برم تو سطل ایلی گرفتم

یکم نشستم سر گیجم کمتر شد رفتیم لا روشویی دستو صورتمو شستم

باز برگشتیم تزریقات با حالت التماس نگا ایلیا کردم

گفت:کااااش میشد، ولی نمیشه حرفش هم نزن حالتو ببین

پرستاره اومد با اون لبخند چندش و هولش😐

گفت:بنده خدا دکتر دوبار بالا اورد حالش خیلی بده، روزانه پیش این همه مریض ماسک نمیزنه بایدم مریض بشه😕

ایلیا:الان درچه وضعه خوبه، براش ی چی شیرین بگیرم؟

پرستار: بهش گفتم چیزی بیارم برات بخوری گفت نه نمیتونم بالا میارم

ایلیا:عه یهم گن

پرستار:شما چکار کردین

ایلیا:هیچی ندیدیم پرستار خانم

پرستار:بدین خودم انجام میدم کاراشو

دیگ ایلیا داروهارو داد بهش

پرستار:عه فقد امپول داره فکر کردم سرم هم داره،خب شما برین تو اون اتاق خانمی آماده شه تا منم امپولاشو آماده کنم

ایلیا:باشه

ی چهار چوب کوچیک بود ک ی تخت و ی چهار پایه بزور توش جا میشد

_ایلیا من نمیزنمممم

ایلیا:بیخود دراز شو

خاستم چیزی بگم ک پرستاره اومد

:عه هنوز آماده نشدی که

_میشه بی حسی بزنین

پرستار:نمیشه

دمر شو

_ایلیا

ایلیا:نه

بغض کردم دمر شدم شلوارمو یکم کشیدم پایین برگشتم

_میشه آروم بزنین

پرستار:چشم

پد کشید نیدلو خیلی بد فرو کرد🥺تکون خوردم ایلیا کمرم گرفت تزریق کرد جیغم درومد خیلی بد میسوخت کشید بیرون یکم ماساژ داد سمت مخالف پد کشید نیدل فرو کرد تزریق کرد از اولی بیشتر داشت سوختمممم جیغ بنفشی کشیدم دستشو گرفتم

ایلیا دستمو گرفت گفت تمومه تموم

و کشید بیرون خاست ماساژ بده نذاشتم دست میزد دردش بیشتر میشد

شلوارم کشیدم بالا نشستم ایلیا کفشامو پام کرد دیگ بلند شدم

نشستیم رو صندلی سمت تزریقات ایلیا رفت ب عماد سر بزنه ببینه حالش چطوره

بعد از چند دیقه دوتاشون اومدن

منم بلند شدم

عماد خودش سرمو درآورده بود پنبه در دسترس نبود خون دستش نمیوایساد ایلیا رفت دنبال پنبه

یکم پنبه آورد چسب رو دستش بود پنبه گذاشت محم چسب زد و با دست نگهداشت

و دیگ سوار ماشین شدیم

عماد:آیلین امپولشو زد

_اره زدم خیالت راحت دیگ نگران نباش سعی کن ارامشتو حفظ کنی زدم ، میخای نشونت بدم جاشو؟بختک مزاحم

عماد:ی چات دته

(چته دختر، چیشده دختر)

ایلیا:ی گن داله فره دردی کردیه ور ی سه دلخوره اژمو

(بد زد بهش درد داشت الان دلخواه ازمون )

عماد:ای رولکم، کی داله(ای رولکم فارسیشو نمیدونم چطور بگم ،کی داله هم ینی کی زد بهش)

ایلیا:یارو کوره ( همون پسره)

عماد:کم کوره(کدوم پسره)

ایلیا:یارو که ور تو هم دا(همین که ب توهم زد)

عماد:گویه امام گویه ... مر مه نوتم نیل ی بی اله توفری تو عوی😤😠

(خب اولش کفر کرد بعد گفت مگه من نگفتم نزار اون بزنه توفری تو عوی)🥸🤣🤣

ایلیا: مر و ای نصف شو کس نووی (ب این نصف شب کسی نبود)

عماد:بیمارستان دولتی پر پرستار موشی کس نووی گویه امام(خب اولش مشخصه بعد موشی ینی میگی کسی نبود بعدش کفر🤦🏼‍♀)

ایلیا:الو چ بیه؟(الان چیشده)

عماد:یارو چو خیز هول کصافتیکه، اصی ورچه ایم حرومی بدن خوشک مه بوینی(طرف هول چشم خیزیه اصن چرا این ادم حروم بدن خاهر من ببینه)

ایلیا:مر مه اژ کورا بزونم چو خیزیکه🤦🏼

عماد:ایلیا د گوی نیر اعصاب نیرم حالیم گنه

ایلیا:باش داداشیییی

_ایلیا ولش کن دیگ ادامه نده الان دوتامونو میتوپونه لیوه🙄

(برخلاف این کلکلا ای که باهم دارن بعضی وقتا اونم بخاطر اختلاف نظر(ایلیا مدرن تر فکر میکنه و مثبت نگره) خیلییی همو دوست دارن (حالا عماد بزرگ تره ب ایلیا فوش میده بعضی وختا اگه نیاز باشه😂😂 ولی ایلیا نمیده احترام میگیره بچم مودبه😂😂)

دیگ بحث کردنا تموم شد ماهم رسیدیم خونه

مامانی قیمه درست کرده بود واس شام

غذارو داغ کرد گذاشت جلوم

ایلیا دو لپی می‌خورد منو عماد هم با غذا بازی میکردیم

خلاصه

ما تا چند روز این وضعمون بود🥲

هنوز کامل خوب نشدیم

همین

مرسی ک خوندین❤️😘

خاطره نرگس جان

خداحافظی کرده بودم و قرار نبود دیگه برگردم :(

ولی هر بار که از جمع تون خداحافظی کردم یه خاطره مرتبط به کانال تو دفتر زندگیم رقم خورد😅

دیگه خداحافظی نمیکنم🤐 و تصمیم گرفتم که از این به بعد خاطره غمگین ننویسم و بابت خاطره قبلی که باعث ناراحتی تون شدم معذرت میخوام🫠🩵

راستی دوستانی که از طریق وبلاگ خاطراتم رو میخونند و کامنت میزارن هم (بیشتر به صورت ناشناس بوده و اسم نداشتن که مخاطب قرار بدم) کامنت هاتون رو میخونم🤍

یه چیزی بگم من از این ری اکشن ها که پایین خاطراتم میزارید خیلییی ذوق میکنم😅😁مرسی💛🥰

خب بریم سراغ خاطره که مربوط به من نیست ولی در صحنه حضور داشتم 🫣

این خاطره برای همین ماه (آذر) هست ولی خب دقیق یادم نیست میشه چند روز پیش ولی یادمه که دوشنبه بود و معلم نداشتیم!

از صبح که وارد مدرسه شدم حس کردم حالش خوب نیست گفتم خوبی؟ گفت آره ولی مشخص بود که حوصله نداره و دلش گرفته!

دیگه بهش گیر ندادم و به بچه هام گفتم اذیتش نکنند گذشت شد زنگ سوم که بیکار بودیم:/

--->معمولا تو تایم بیکاری تو مدرسه درس میخونم ولی اون روز چون دو شب پشت هم بیدار بودم تصمیم داشتم تو مدرسه فقط یا بخوابم یا کرم🪱 بریزم😁<---

رفتم دفتر حضور و غیاب رو برداشتم و تو کلاس ها چرخوندم و تو هر کلاس با معلم ها و دانش آموز ها شوخی میکردم و میومدم بیرون ؛ تو یه کلاس یازدهم بچه ها زمین شناسی امتحان داشتن و معلم شون رو نمی‌شناختم ولی مشخص بود از اون هایی هست که نمیشه تقلب کرد

(خطاب به معلم ها و تیچر مجید📢: بابا یه نگاه حلاله دیگه الان شما مچ یه دانش آموز رو بگیرید موقع تقلب، چی میشه ؟ آخ بزرگِ من عزیزِ من شما که نمیدونید تقلب خودش یه نوع استعداد هست ! چرا جلوی استعداد های بچه های مردم رو میگیرید؟؟😕)

معلمه به من گفت اسامی غایبین تو دفترم هست برو خودت بنویس من امضا کنم ، کاری که گفت رو انجام دادم و گفتم میشه امضا کنید لطفا! گفت حواست به بچه ها باشه تا خم شد منم به بچه ها علامت دادم که دست به کار بشن و بلافاصله چرخیدم سمتش شروع کردم به صحبت و سوال و جلوی دیدش رو گرفتم سوالای چرت و پرت میپرسیدم خودم هم نمیدونستم چی میگم بدبختی این بود دفعه اول هم بود میدیدمش و خاطره ای نداشتم تعریف کنم😂

تغییرات کتاب زمین امسال خیلی بود؟ اگه پشت کنکور بمونم باید کتاب امسال بچه ها رو بخرم؟ چه منبعی برای زمین خوبه؟ میتونم تو بعضی کلاس هاتون شرکت کنم؟ چند سال سابقه تدریس دارید؟ فامیلی تون چیه؟

سوالاتی بود که جواب هاش رو خودم میدونستم ولی برای کمک به هم نوع خود باید یه کاری میکردم دیگه😅😌

هیچی دیگه کارم که تموم شد رفتم تو کلاس دیدم بچه ها دارن با گوشی دلقک 🤡 بازی در میارن و دوستم هم همچنان دپرس سرش رو گذاشته بود رو میز رفتم دستش رو گرفتم گفتم بدوووو گفت چرا نرگس تو رو خدا بیخیال شو حال ندارم گفتم واجبهه بدوو باید بریم حیاط الان تموم میشه و علی رغم میلی باطنیش باهام هم مسیر شد :)

رفتیم تو حیاط و نشستیم رو پله ها گفتم خب؟ گفتی چی؟ گفتم بگو دیگه چته؟ حرف بزن خالی شی تو دلت بمونه داغونت میکنه بگو میشنوم! یه ذره نگام کرد و شروع کرد به صحبت

《یه چیزی بگم؟ من معمولا تو مدرسه یا حتی فامیل دلشون بگیره میان با من صحبت می‌کنند و درد و دل میکنن و خب میگن که من راز دار هستم و تحت هیچ شرایطی به کسی چیزی نمیگم ولی خب نمیدونن که من به حرف هاشون گوش نمیدم🥸🙈 آخه میدونید معمولا دلمون میخواد با یکی حرف بزنیم و خودمون رو خالی کنیم و.. و ترجیح میدیم به کسی که مطمئن هستیم حرف هامون رو بزنیم اون لحظه من سکوت میکنم و فقط ارتباط چشمی باهاشون میگیرم و اونا هم بی وقفه حرف می‌زنند تا جایی که خالی بشن شنیدن این حرفا که برای من سودی نداره! به خاطر همین من تظاهر به شنیدن میکنم ولی اونا دیگه حالشون خوبه😅😶》

همین شکلی که دوستم داشت صحبت می‌کرد یکی از بچه های دوازدهم اومد بیرون و سعی داشت نفس بکشه بی اهمیت بودم ولی خب نگاهم میرفت سمتش طوری شد که مقنعه اش رو از سرش کند و به قفسه سینه اش ضربه میزد بلند شدم رفتم سمتش گفتم خوبی؟ کجات درد میکنه؟ قلبته؟ مشکل قلبی داری؟ با دوستم کمکش کردیم بردیمش اتاق بهداشت رو تخت نشست دو تا دکمه اول مانتوش رو باز کردم و به دوستم گفتم به مدیریت خبر بده تا دوستم و معاون و مدیرمون اومدن داشتم باهاش حرف میزدم دست هاش میلرزید و نفس کشیدن براش سخت بود معاون مون اومد سریع زنگ زد اورژانس تو این فاصله داشتم بهش میگفتم سعی کن نفس بکش یه دستم رو گذاشته بودم رو قفسه سینه اش و آروم ماساژ میدادم و دست بعدیم پشت کمرش بود و مدادم میگفتم آروم با من نفس بکش دم ، بازدم آفرین خیلی خوبه چیزی نیست خب

دستگاه فشار رو مدیرمون آورد و گفت بلدی گفتم بله دیجیتالی بود و من فقط باید اون دکمه رو میزدم تا خودش فشار رو به من اعلام کنه فشارش ۸ رو ۵ بود :/

معاون مون با گوشی اومد سمت مون سوالات مسئول اورژانس رو از من و اون دختر خانم میپرسید

معاون _ من +

_میتونی حرف بزنی؟ اسمت رو بگو

+عزیزم اسمت چیه؟

بریده بریده اسمش رو گفت زینب

_ بیماری زمینه ای داری؟ تو خانواده تون کسی هست که بیماری زمینه ای داشته باشه؟(گوشی رو اسپیکر بود)

سرش رو تکون داد

+میتونی بگی مشکلت چیه ؟

دوباره بریده بریده گفت ناراحتی قلبی داره

مسئول اورژانس پرسیدن که دستگاه فشار هست که فشارش رو بگیرید؟

گفتم گرفتم ۸ رو ۵ (البته به معاون مون گفتم ایشون منتقل کرد به اوشون)

گفتن که آب قند بهش بدیم و یه آب‌نبات بزاره تو دهنش و به دیوار تکیه بده و پاهاش رو دراز کنه که خب من این کار رو کرده بودم براش دوستم آب قند آورد چون دستش میلرزید کمکش کردم بخوره بعد از تو جیبم یه دونه از این آب‌نبات کوچولو ها که جلد شون خیلی قشنگه🍬 مامانم همیشه برام میزاره🥺 ، بهش دادم و از موقع آمبولانس رسید لرزش دست هاش کمتر شده بود و قفسه سینه اش که فقط بالا و پایین میشد آروم گرفته بود و فقط بی رمق بود رنگش با گچ دیوار فرق نمیکرد

دو نفر بودن خدایی خیلی خوشگل بود به چشم شوهری😍🤐😅(همیشه که نمیشه به چشم برادری😂)

اومدن زیر چشم هاش رو نگاه کردن ،دوباره خودشون فشار رو گرفتن، از اون هایی که میزنن به انگشت خون میاد فکر کنم قند خون بود ، با گوشی پزشکی ضربان قلبش رو گوش دادن و یه سری سوالات از جمله اسم ،سن ،سابقه بیماری ، و... پرسید و رفت پیش همکارش با هم یه سری صحبت کردن

بعد به مدیر مدرسه گفت با خانواده اش صحبت کنید میریم بیمارستان (...) وبعدش هم به من گفت کمکش کن آستین لباسش رو بزنه بالا یا مانتوش رو در بیار (تو بقلم گرفته بودمش) کاری که ازم خواست رو کردم ، گفت سرش رو برگردونم بعد از اینکه رگ ر پیدا کرد پنبه زد و آمپول رو وریدی (داخل رگ) تزریق کرد که موقع تزریق سرش رو تو بغلم فشار داد و یه آخ گفت و بعد هم زیر بقلش رو گرفتن و بردن داخل آمبولانس و رفتن.!

به دوستم نگاه کردم گفتم دیدی؟ گفت چی رو گفتم این که ممکن بود جای زینب(همون دختره) من یا تو بودیم آنقدر غر نزن برای نداشته هات 😉

فقط نگام کرد ، زنگ تفریح هم تموم شده بود و معلم سرکلاس رامون نداد رفتیم از دفتر برگه گرفتیم اجازه بدن سر کلاس باشیم(زبان داشتیم)داشتیم میرفتیم سر کلاس خندیدم بهش گفتم هر موقع دلت گرفت بیا پیش خودم درجا خوب میکنم حالت رو؛ مثل الان 😂 گفت من غلط بکنم دیگه ناراحت بشم😬😂

پ.ن۱ مرسی که خوندید🥰 امیدوارم حتی با یک کلمه از نوشته هام خط لبخند رو صورت تون ایجاد شده باشه بیایید بخندیم حتی به درد هامون حتی تو بدترین شرایط حتی... خنده مُسریِ 💜

پ.ن۲ تو خاطره قبلی معذرت میخوام که کامنت های بعضی هاتون رو بی جواب گذاشتم تک تک کامنت ها رو خوندم هم تو کانال هم تو وبلاگ🌸

پ.ن۳ یادم باشد و یادت نرود که، هر یک از ما برای یکبار ایستادن هزاران بار افتاده ایم🙃✨

نرگس🌱

یک کنکوری با هزاران آرزو 🎀

خاطره مریم جان

سلام دوستان

خوبید؟ انشالله که روزگار بر وفق مرادتون باشه

خیلی ساله خواننده ی خاموشم اینجام ولی هیچوقت خاطره ای ننوشتم، نمیدونم چرا شاید چون همیشه انشام افتضاح بود و از نوشتن فراری بودم …

اسمم مریمه ۲۱ سالمه و دانشجوی ترم پنج پرستاریم، برادرم پزشکه و تو خانواده کلا کادر درمان زیاد داریم ولی تاحالا هیچکدوم تزریقی برام انجام ندادن

اون موقع ها که خاطرات کانالو میخوندم یه دختر دبیرستانی بودم و برخلاف الان عاشق پرستاری…

پرحرفی کردم بریم سراغ خاطره😅 خاطره مربوط میشه به زمانی که من ترم یک بودم ، طبق معمول مثل بقیه شبای خوابگاه با بچه ها دور هم جمع شده بودیم و هرکی از یه موضوعی حرف میزد این وسط نمیدونم چیشد که یهو درد شدیدی تو شکمم و پهلوم احساس کردم و خم شدم ، واقعا حس میکردم تا چند دقیقه دیگ میمیرم از شدت درد بچه ها دورم جمع شده بودن و هرکی یه پیشنهاد و تشخیص برا خودش میداد ، خوابیدم رو تخت و دوستم s سعی داشت منو قانع کنه که بریم دکتر ولی حریفم نمیشد اما این لجبازیه تا یه حدی بیشتر ادامه پیدا نکرد و مجبور شدم برم دکتر 🤦‍♀️🚶‍♀️

با سرپرست هماهنگ کردیم و به هر بدبختی بود خودمو رسوندم تریاژ، واااقعا درد داشتم و نمیتونستم وایسم رو پاهام 🥲

تریاژ شدم و رفتم پیش دکتر گفت باید ازمایش بدی و طبق معمول من موقع مریضی خیلیی لجباز میشم و قبول نکردم ازمایش بدم از مطب دکتر اومدم بیرون بچه ها رفتن داروهامو بگیرن منم همونجا کنار مطب رو صندلی منتظر نشستم که برگردن ، اصلا یه درصد فکرشو هم نمیکردم که امپول نوشته باشه چون اصلا حرفی درمورد امپول نزد

دوستم s اومد و گفت پاشو مریم پاشو بریم امپولاتو بزنی هلاک شدی دورت بگردم منم هنگ نگاش میکردم گفتم امپولام؟؟ مگ امپول داده؟ چند تاس؟ پلاستیک دارویی رو از دستش کشیدم دیدم سه تا امپوله پاشدم از جام گفتم من بمیرمم نمیزنم برگردیم خوابگاه ، دستمو گرفت گفت صبرکن بشین برم به دکتر بگم شاید داروی دیگه ای جایگزینش کنه ،رفت برگشت گفت دکتر میگه نزنی تا صبح از درد نابود میشی ، پاشو لج نکن چند لحظس فقط ولی خب من لجبازتر از این حرفام😅 گفتم من برمیگردم خوابگاه شما هم اگ دوست دارید بیاید ، دیدن حریف من نمیشن منم خوشحال از اینکه راضی شدن و اینا برگشتم خوابگاه نمیدونستم چه نقشه ای برا من کشیدن 🥲🤦‍♀️

همینکه رسیدم تو اتاق از شدت درد با همون لباسا رو تختم خوابیدم

دوتا هم اتاقیمم تو قیافه بودن و سر لجبازی من قهر بودن مثلا ، چند دقیقه ای گذشت صدای درو شنیدم دیدم رفیق صمیمیم رزیتا ک‌سال بالایی بود جلو در اتاق وایساده ، بچه ها تعارف کردن بیاد داخل منم که اصلا از شدت درد انگار تو یه دنیای دیگ بودم پامو جمع کرده بودم و‌دراز کشیده بودم

چند دقیقه ای گذشت دیدم دوتا هم اتاقیم رفتن بیرون از اتاق و در رو از پشت قفل کردن😑

s میگفت هر زمان امپولشو زد پوکه امپولارو از زیر در بفرست بیاد ببینم در رو باز میکنم😑 از شدت عصبانیت بین اونهمه درد دلم میخواست گریه کنم داد زدم تا هر وقت میخواید پشت در بمونید من بمیرمم سه تا امپول همزمان نمیزنم رزیتا اومد جلو کنار تخت گفت مریم دورت بگردم ببین چقدر درد داری لباسات خیس عرق شده از شدت درد بزار حداقل یدونشو بزنم بعد کلی قربون صدقه رفتن 😅راضی شدم که فقط یکیشو بزنه ، تختم طبقه بالا بود گفت میای پایین بخوابی؟ گفتم نه بنده خدا مجبور شد بیاد تخت بالا😅🤦‍♀️ به بدبختی برگشتم دمر خوابیدن دردمو چند برابر میکرد پاهام از شدت استرس سفت شده بود نمیتونست بزنه هی میگفت نفس عمیق بکش صدای نفساتو بشنوم من😅 با حرف سرگرمم کرد و یهو امپولو زد یه اخ گفتم و سایلنت شدم زیاد دردم نگرفت چند ثانیه بعد کشید بیرون و جاشو با پنبه نگه داشت گفت درد داشت؟ گفتم نه زیاد

خواستم برگردم کمرمو گرفت گفت بزار اینم بزنم تموم شه هنگ کردم گفتم چی میگی خودت قوووللل دادی یکی بزنی فقط 🥲 درد زورمو کم کرده بود اونم نسبت به من زورش بیشتره کمرمو نگهداشت دومی رو زد ، برخلاف امپول قبلی خیلیی دردم گرفت گفتم اییی خیلی درد داره بیرون بیاار،رزیتا مردم از درد بیرون بیار دیگ وگرنه تا عمر دارم نگاتم نمیکنم گفت بااشه تموم تموم اخرشه ببین تموم شد عزیزم ببخشید، بیحال سرمو گذاشتم رو دستام فکرشو نمیکردم سومی رو بخواد بزنه … حس کردم پام خیس شد و‌رود نیدل رو متوجه شدم، میدونست تکون میخورم سریع کمرمو گرفت تزریق کرد و کشید بیرون

با داد گفتم از اتاق برو بیرون نمیخوام ببینمت دیگهههه و‌ پتو رو کشیدم رو سرم و گریه😅 (اولین بار بود سه تا امپول باهم میزدم اونم با نامردی سر همین واقعا ناراحت بودم ) صدای دوستم s رو میشنیدم میگفت زد ؟ تموم ؟ رزیتام‌گفت اره ولی فعلا یکم رو دنده لجه اگه چیزی گفت به دل نگیرید مواظبش باشید اگه خوب نشد بهم زنگ بزنید و از اتاق رفت بیرون ، میدونست وقتایی که عصبی ام باید بخوابم تا عصبانیتم فروکش کنه، چند ساعتی گذشت دردم اروم شد خوابم برد و‌فرداش اثری از درد نبود دیگ منم پیگیری نکردم دلیل درد رو …

پ ن : تا یه هفته با هیچکدوم از دوستام حرف نمیزدم و قهر بودم😅

پ ن : هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روزی به عنوان یه دانشجوی پرستاری اینجا خاطره ای بنویسم … نمیدونم چیشد که نوشتم فقط اینو میدونم دلم برا بچه های قدیمی خیلی تنگ شده🥲 دلم برا مریم قبلی هم تنگ شده… اتفاقات باعث شد خیلی تغییر کنم و این تغییراتو اصلا دوست ندارم…

ببخشید اگه قلمم بد بود و‌مرسی که وقت گذاشتید و خوندید❤️

خاطره A

سلام به همگی ❤️

بعد از دردهای شدیدی‌که داشتم متخصص داخلی گفتند باید برم گوارش؛ نامه ارجاع نوشتن برای پزشک خودم که قبلا مراجعه کرده بودم

و راهی تهران شدیم .....

خستگی راه و ترافیک بماند که چقدر بدنم رو بی جون کرده بود

رفتیم مطب دکتر گفتند درمانگاه ی بیمارستان هست و بعد آدرس پرسیدن رفتیم درمانگاه

نوبت نمیدادن میگفتن سایت بسته شده 😕

برگه ی ارجاع و نشون دادم گفت برو پیش دکتر تو یه برگه بنویسه مریض خودشونید تا براتون نوبت بدم🤦🏻‍♀

خلاصه نوبت و به هزار بدبختی گرفتم

تقریبا ۲ ساعت بعد نوبتم شد رفتم داخل

طبق عادت شون برگه بهم دادن شرح حال مو بنویسم و به سوالات پاسخ بدم

پرونده ی قبلی( آندوسکوپی و برگه ی شرح حال قبلیم) و نامه ی ارجاع متخصص داخلی و دادم بهشون کامل برسی کردند

بعدشم معاینه و نوشتن آزمایش و سنوگرافی و...

که فردا بعدازظهر باید نتیجه شو می‌بردم مطب شون

صبح ناشتا رفتم برای آزمایش

بعدشم به زور کلی آب خوردم که سنوگرافی و انجام بدم🥴

تا جواب سنوگرافی و آزمایش ها رو گرفتیم ورفتیم مطب دکتر ۴ شد

ویزیت گرفتم و بعدش منتظر شدم نوبتم بشه

حدود ساعت ۶ اسمم و خوندن رفتم داخل

دکتر جواب آزمایش و سنوگرافی و برسی کرد بعدشم گفت بیا نزدیکم چندتا ضربه به پشتم زد

و گفت خونریزی معده داری باید بستری بشی تا برسی کنیم

گفتم میشه دارو بدید که مصرف کنم نمیخوام بستری بشم و مخالفت شدید که به پدرم گفت احتمال زیاد جراحی باید بشه تو بستری قبلی هم درج شده

پدرم قبول کرد 😐

ولی من همچنان گفتم نه😌

خلاصه دارو دادن و گفت زیاد دارو نمدیم چون میدونم برمیگردی

چند روز دیگه تهران موندیم چون باید داروها مو تزریق میکردم

هر روز یکی شو میدادن و زیر جلدی تزریق میشد

درد خاصی نداشت ولی همون هم کلی اذیت میشدم

هر روز تو ترافیک تهران باید میرفتم بیمارستان 🤕 (عمیقا شکر میکنم که تو شلوغی زندگی نمی کنم)

بعد تزریق هم باید نیم ساعت منتظر می موندم

ولی انگار داروها بی اثر بود برام اصلا حالم بهتر نمیشد که هیچ بدترهم میشدم

وقتی برگشتیم از بیمارستان بشدت ضعف کرده بودم بابام رفت برام سوپ بگیره

به دکترf زنگ زدم ( پیام داده بود هر وقت تنها شدی بهم زنگ بزن) باهم کمی حرف زدیم و کلی دلیل که باید بستری بشی 🫠

دکترت بهتر میدونه

الکی نمیگه که بستری بشی

داروها اثر نداره

و.....

خلاصه قطع کردیم و بابام سوپ آورد برام

با اینکه ضعف کرده بودم و واقعا گشنه ام بود فقط ۴ قاشق خوردم🤌

(میخواستم معده مو درارم بندازم دور)

این روال ۴ یا۵ روز دقیق نمیدونم گذشت و بابام قصد برگشتن نداشت 😐

تازه مامانم و خواهرم با عموم داشتن میومدن

داشتم میمردم و خبر نداشتم؟!

با کلی حرف زدن و اما و نشون تصمیم بر این شد فرداش بریم بیمارستان برای بستری ( حتی یک درصد نظرم مهم نبود😂)

خلاصه اش کنم رفتم بیمارستان دکتر درمانگاه بود نامه بستری شدن مو نوشت

گفت بلدی یا زنگ بزنم بیان همراهی کنن

ممنونم دکتر دیگه یاد گرفتم

خوبه زرنگی😂برو بهت سر میزنم بعدا

رفتم طبقه چهارم بخش گوارش کارهای بستری و انجام دادن

یه اتاق با ۴ تا تخت🤦🏻‍♀

همگی هم مسن بودن دیگه واقعا فاتحه خودم و خوندم

پرستار آقای حدود ۳۰ ساله و خانم تقریبا ۳۵ ساله اومدن چندتا سوال کردن برگه ها رو تکمیل کردن

لباس دادن پوشیدم

و به مرحله ی انژیکوت رسیدیم

برخلاف همیشه زیاد سوراخ نشدم و بعد ۳ بار یه رگ خوب گرفتن😎 رکورد دست خودشونه😂

به نقطه ی بد ماجرا رسیدیم مراقب ممنوع بود و بین ۳ تا خانم مسن که یکی شون تشخیص داد سرطان دارم یکی شون تشخیص مرگ مو داد و آخری بهتر از همه می گفت گناه داره چیزی نگید

علاوه بر معده جنگ روانی هم شروع شد برام

زهرا ( روانشناس) بهم‌ زنگ باهم حرف زدیم

یکی از مراجعه کننده هایی که من شرح حال گرفته بودم به مشکل خورده بود در مورد اون حرف میزدیم

(زهرا:اسکیزوافکتیو ها بدنبال درمان عموما علایم سایکوتیکشون برطرف میشه ولی خلقی بیشتر باقی می مونه

نکته بعدی ، در مورد ترمور و ... ، در صورت کنترل علایم و بالا بودن دوز میشه شک کرد به عارضه جانبی دارو، مثلا لیتیوم ترمور میده و ...

ولی از مصرف مرتب داروهاش مطمئن نیستم که بهتره با روانپزشک شون هم در ارتباط باشیم

من:در کل علایمی که میگید ناشی از فعالیت سمپاتیک هست و من بیشتر از عارضه دارویی به بیماری های اضطرابی در کنار تشخیص اولیه مشکوکم

در کل خواسته باشم تشخیص بذارم

اسکیزوافکتیو + اختلال اضطرابی + اختلال کنترل تکانه هست

دوتا لیتیم ۳۰۰، لاموتریژین ۱۰۰ ،۲ بار در روز،،و کلوزاپین ۱۰۰ صبح ها مصرف میکنه شرح حال برای ocd بگیریم بعد به آقای....( روانپزشک ) اطلاع بدیم در مورد روند داروهاش تصمیم بگیرن

زهرا: باشه عزیزم من هماهنگی انجام میدم مراقب خودت باش )

پرستار اومد چندتا دارو زد تو آنژیوکتم

پرسید دانشجوی چه رشته ای هستی ؟

روانشناسی

اطلاعات دارویی ات خوبه ولی

یکم مطالعه دارم

عالیه موفق باشی عزیزم

ممنونم ، ببخشید یه سوال من باید حتما اینجا بمونم یکم سخته تو این اتاق 😅

فعلا تخت خالی نداریم میسپرم بهشون تخت خالی شد اتاق تو تغییر بدن

ساعت اصلا نمی گذشت و من یا با گوشی خودم و سرگرم میکردم یا به تماس های خانواده جواب میدادم( بگو نمی تونید دوری مو تحمل کنید چرا من و آوردید بیمارستان😂)

ساعت حدود ۲ و نیم بود دکتر(تقریبا ۶۰ سالشونه) با اقای محسنی ( اسم شون تو خاطره‌ ی قبلیم که بستری شده بودم ،بود )اومدن

خیلی ریلکس گفت آندوسکوپی انجام میدیم اگه زخم ات خونریزی داشته باشه و بزرگتر شده باشه جراحی میکنیم 😐

آندوسکوپی بماند خودش یه فوبیای شدید بود برام جراحی هم بهش اضافه شد

بعد رفتن دکتر به دکترf خبر دادم دلگرمی داد که چیزی نمیشه😐

ولی از اینکه چیزی بشه حرف نمیزدم من

قشنگ مثل بچه همه داشتن گولم میزدن

کل شب خوابم نمی‌برد

(تا صبح بحث فوت شوهرشون ، شغل بچه هاشون و فیلم های جم حرف میزدن)

صبح آقای محسنی و پرستار اومدن قبل سلام گفتم تو روخدا من و ببرید یه اتاق دیگه🤕

با خنده گفت صبح شمام بخیر

برا من همون دیشب صبح بود

بریم برا آندوسکوپی بعدش اتاق تو عوض میکنم

همینقدر زود؟

آره دیگه باید زودتر اقدام کنیم

فشارخون، قندخون ،نبض و.. برسی شد و بعدشم رفتیم برای آندو

حتی به بابام هم خبر نداده بودم

اولین نفر بودم

وقتی رفتم داخل دکتر نشسته بود

سلام کردم

گفت سلام دخترم خوبی بهتری

قبل اینکه دراز بکشم اسپری زدن تو دهنم

و آماده شدم 😑

دکتر هم دستکش شو پوشید اومد نزدیک گفت یه نفس عمیق بکش

همزمان لوله رو وارد دهنم کرد

آب چشمم به راه شد😂

از تجربه های بد زندگیم همین آندوسکوپی با وجود اینکه چندبار انجام دادم بازم اذیتم میکنه!

حدود ۳۵ مین طول کشید

آقای محسنی گفت یکم دراز بکش بلند نشو

با دکتر رفتن پشت سیستم و شروع به نوشتن و تکمیل یه برگه کردن‌ (گزارش آندوسکوپی )

یه ۱۵ دقیقه بعدشم رفتم بخش

وسایل مو برده بودن یه اتاق دیگه

فقط یه تخت بود

یعنی احساس آرامش کردم اون لحظه

دراز کشیدم رو تخت پرستار اومد سرم وصل کرد

بعدشم تنها بودم تا حدود ساعت ۱۲ مامانم اومد

برام سوپ آورده بود یکم خوردم قرص هایی که برام گذاشته بودن و هم خوردم

بعدشم خوابیدم

فک میکردم خیلی خوابیدم وقتی بیدار شدم هنوز ۳ نشده بود

مامان

جانم

دکتر نیومده

نه گفتن عصر میاد

باشه

عصر که دکتر اومد گفت زخمت از اون چیزی که فکر میکردم بزرگتر شده

استرس تغذیه ی نامناسب و بی برنامه ممنوع بود

داروهاتم باید مرتب استفاده میکردی

ظاهرا حتی یک مورد هم رعایت نشده

مامانمم همه رو تایید می‌کرد😂😂

دکتر حرفش و ادامه داد تا به کلمه ی جراحی رسیدیم

حالا من گفتم میگه برو یه ماه دیگه بیا

گفت دو روز دیگه جراحی و انجام میدیم آمادگی قبل عمل و آقای محسنی بهت میگه😐

این دو روز فقط آزمایش ازم میگرفتن

هر ۶ ساعت یکبار دیگه رگ هام کلا نبود شده بودن

به روز عمل رسیدیم

شب قبلش به دکتر f پیام دادم هرچیزی باید و نبود بهش گفتم 😅

صبحش هم داداشم و زن داداشم اومده بودن از بیمارستان مرخصی گرفته بودن ( خودش پرستاره و خانمش فیزیوتراپ )

از همه خداحافظی کردم و اتاق انتظار نشسته بودم

اینقدر سردم بود که کل بدنم میلزید

یه آقای حدود ۴۰ ۴۵ ساله اومد داخل گفت باید یه رگ دیگه بگیریم با من بیاید

به یه اتاق اشاره کردن رو صندلی نشستم

وقت دست مو گرفت گفت استرس نداشته باش دکتر کارش عالیه

یکم دست تو حرکت بده یخ کردی

کنار دستم یکم ضربه وارد کرد گفت رگات خیلی نازکن همیشه اینجوری یا الان اینطوری شده ؟

اکثرا بد رگم به دست دیگه ام که انگار کتک خورده بودم اشاره کردم

اوهه پس واقعا بدرگی

روی استخوان دستم کنار انگشتم یه رگ گرفتن با آنژیوکت سبز فیکس کرد و بعدشم گفت همین جا بشین بیام فشارتو بگیرم

فشار مو گرفت گفت یکم پایینِ سرم بگیری بهتر میشی

یه سرم آورد وصل کرد برام

حدود نیم ساعت بعدش صدام کردن

à......... اتاق عمل شماره 6

رو تخت دراز کشیدم

رو قفسه ی سینه ام چندتا گیره وصل کردن 😂(برای مانیتور )

سرم هم یکی دیگه زدن دو سه تا آمپول و از طریق انژیکوت تزریق کردن و کم کم بیهوش شدم

وقتی بیدار شدم تو یه اتاق بودم که سه تا تخت بود کنار هم و یه آقا هم پشت میز نشسته بود

تلاش کردم تکون بخورم ولی نمی تونستم حرکت کنم

متوجه شدن به هوش اومدم اومد بالاسرم

حالت تهوع نداری؟ سرگیجه ؟ درد؟

آروم گفتم نه فقط سردمه

طبیعی بخاطر بی هوشی اینجوری شدی

یکم دیگه میبریمت بخش اونجا گرمه

علایمی داشتی صدام کن یوسفی هستم

تقریبا یه ساعت بعد بردنم تو اتاقم

مامانم اینقدر گریه کرده بود که چشماش قرمز شده بود

اینقدر خوابم میومد که چشم هامو بستم انگار دوباره بی هوش شدم

با ضربه هایی که به شونه ام میزدن بیدار شدم

چشام و باز کردم دکتر ؛ دکتر محسنی ؛ دو تا پرستار؛ بابام و داداشم بالا سرم بودن

دکتر گفت خواب بسه بلند شو دخترخوب

بهتری؟ درد نداری؟

نه زیاد فقط حالت تهوع دارم الان

میگم ضدتهوع برات بزنن

اجازه هست؟ ( به پتو اشاره کرد میخواست جای عمل و چک کنه)

به بابام و داداشم نگاه کردم

دکتر گفت یکم اتاق و خلوت کنید میام بیرون بهتون اطلاع میدم

پانسمان و که برداشت

یه خط راست از روی معده ام تا ۶ انگشت پایین تر از اون بخیه بود

اطراف شو یکم فشار داد

ب پرستار گفت هر ۶ ساعت داروهایی که نوشتم تزریق بشه

مواظب باشید عفونت نکنه

بعدش دکتر گفت خیلی باید رعایت کنی برات کامل مینویسم موقع مرخص شدن بهت میدم

کی مرخص میشم؟

فقط همین و شنیدی تو حرفام؟😂یکی دو روز دیگه مهمون مون هستی

آقای محسنی دوباره پانسمان کردن

و دو روز دیگه بستری بودم

همه ی داروهام رو از طریق سرم می‌گرفتم

و وقتی برگشتیم به خاطر تکون های داخل ماشین خونابه ازش اومده بود

دوست بابام که پرستاره هر روز میومد و با سرم شست و شو میداد و مجدد پانسمان میکرد برام

خداروشکر عفونت نکرد

ولی موقع بلند شدن و نشستن خیلی اذیت میشم و به جای عملم فشار میاد 💔

هنوز بخیه هامو نکشیدم

هر دور روز یه بار یه آمپول عضلانی دارم که باید تزریق کنم

نه دانشگاه میرم این مدت نه دفتر مشاوره برای همین داغونم 😢کلی عقب افتادم خداکنه به امتحانات ترم برسم و گند نزنم به معدلم

نمیدونم خاطره ی بعدیم کی باشه یکم تو نوشتن کند شدم دست و دلم به نوشتن نمیره واقعا

حال دل همه تون خوب باشه انشالله به دور از غم و درد باشید❤️

ممنون از نگاه زیباتون ❤️

À.........

خاطره آناهیتا جان

سلام به همه عزیزان جان❤️🌹🌹

آناهیتا 🌋🌋هستم .....یک عدد آناهیتا ی مصدوم🤕 البته توی خرداد ۱۴۰۲

بریم از مصدومیتم بگم:🤕🤕🤕

دوشنبه ،از دانشگاه که اومدم بیرون گفتم برم ببینم میتونم یه کاری رو انجام بدم یا نه

سوار تاکسی شدم ....توراه راننده یه جا نگه داشت که مسافر بزنه

از اون ور پسره ماست😅😅 خیره شده به من داره من رو نگاه می کنه😃😃

اومدم وسط که آقا بیاد کنار من بشینه تا راننده حر کت کنه ،بازم دیدم نه خیر

انگار با میخ کوبیدن اش اونجا حتی تکونم نمیخوره 😁😁😅😅😅

همون حین شوهر خواهرم زنگ زد که بهم چیزی بگه ،منم در همون حال اومدم بیرون از ماشین تا آقای ماست بره وسط 😁😁😁 بعد من بشینم کنارش

که آقای راننده ،حرکت کرد که مبادا ماشین از پشت بهش نخوره و بره کنار تر که پاهای من که نزدیک چرخ ماشین بوده واسه اینکه میخواستم سوار تاکسی شم مجدد دیگه....چرخ ماشین صاف از پاهای من بیچاره رد میشه😑😑🤕🤕🥺🥺😖

یهو دادم در میاد ، گفتم واسه چی با چرخ ات از پای من رد شدین🤨🤨🤨😡😡

مرتیکه خر طلب کار شده و برگشته میگه خانم تقصیر کار شمایید که اومدین نزدیک ماشین و فلان

یکی نیست بهش بگه آخه فلان فلان شده تو میخواستی مسافر بزنی و اون پسره معلوم نیست سرش به کجا خورده بوده که و عاشق شده که خیره به منه 😡😡

والا بخدا اسیر شدیم

فردا صبح اش یعنی دیروز با اصرار پدر و مادرم رفتم به مادرم کلینیک ، دکتره شاخ هاش سبز شده بود 🙄🤯🤯😳😳😳که چرا من پاهام رو میتونم‌تکون بدم با اینکه ماشین از رو پام رد شده

فرستاد من رو گرافی

بعد ارجاع داد متخصص ارتوپد

که متخصص گفتن کوفته است و ضرب دیده 😮‍💨🤕🤕 و خداروشکر نشکسته😇😇

بعدش رفتم دانشگاه ، و از دکتر دانشگاه گواهی گرفتم و رفتم‌خونه تا استراحت کنم و خلاصه بگم که کلاس های دانشگاه رو پیچوندم 💪💪

بخیر گذشت خلاصه

اینم از خردادی که شروعش با این تصادف شروع شد البته تو سال ۱۴۰۲ .....

ممنون که خوندین رفقا 🙏🙏🌹🌹❤️

امیدوارم خوشتون اومده باشه

خوشحال میشم کامنت هاتون رو بخونم

دوستدار شما

دختر زمین🌋🌋

خاطره سینا جان

خاطره تیچرمجید(ملقب به سینا)

اول ازهمه بگم بچه ها این خاطره یکم متفاوت باخاطراتی هست که ازمن خوندیدوخالی ازهرگونه طنز، فان، و جنبه ی خوشمزه است واینطوری بگم که بیشتریادآور خاطرات بدزندگیه منه!

اگر نمیپسندید اعصابتون خوردمیشه نخونید

این قسمت:covid19

رضا یکی دو روزی نیومد خونه تست داده بود کرونامثبت! باتلفن باهاش درارتباط بودیم مامان قسمش دادم گفت اگرنیای خونه حلالت نمیکنم.مگه بی صاحابی مگه خونه وزندگی نداری که مریضی و آواره شدی!؟ بیاخونه وخودتو توی اتاقت قرنطینه کن.خلاصه بااصرارمامان بابا،رضابرگشت خونه . باپوشش خاص وماسک زده بدون اینکه جایی رو لمس کنه رفت تواتاق درو بست.بلندگفت کسی حق نداره پاشوتواتاق من بذاره ،من حالم خوبه نگران نباشید.فقط باید استراحت کنم شما مراقب خودتون باشیدمن خوب میشم.

ماهم میخندیدیم میگفتیم بابا اینم جوگرفتتش!

ناهارو مامان آماده کرد گذاشت توسینی دراتاقشوبازکرد.گفت مگه نمیگم برید بیرون میفهمی!؟مجید مگه به تونیستم برو بیرون.

مامان گفت باشه مامان ناهارتوکامل بخور .

ازپشت در مامان گفت ریت چنددرصد درگیره؟

گفت گفتم که هیچی!حالم خوبه فقط ناقل ام.برونزدیک در نشین.گذشت گذشت صدای سرفه هاش بیشترمیشد دیگه داشتیم نگران میشدیم.انگارتازه باورمون شده بود قضیه جدیه.

مامان بدون توجه به حرفای رضا رفت تواتاق .ازدور وباترس ولرز وماسک زده داشتم نگاهشون میکردم

مامان تبشوگرفت گفت داری میسوزی توتب مامان. پاشوبپوش بریم دکتر فلانی ببینتت خودم میبرمت. لباس پوشید مدارک پزشکیو انداخت توماشین ورفتند.باباسرکاربود پشت سرهم زنگ میزد.یجوری که هول نکنه بهش گفتم و تابیاند خونه رو جمع وجورکردم!

با یه کپسول اکسیژن برگشتند ریه اش درگیربود اشباع اکسیژنش پایین بود.ازفرداش قرار بود رمدسیویر بزنه .ساعت ۷ صبح صدای در ورودی بدنمو میلرزوند!

میدونستم داره میره داروی کوفتی وبزنه.ترس ولرز واضطراب کل وجودموگرفته بود.

چندروزی گذشت دقیقا یادم نیست ولی اشباع اکسیژنش اومده بودبالا یه نفس راحت کشیدیم.

تقریبا نرمال شده بود دوباره میخواست برگرده سرکار‌.

خیلی نگذشته بود که مامان علائم سرماخوردگی نشون داد. میگفت خوبم!خودشو سرحال وسرپانشون میداد!میگفت خودم بلدم!خودم میدونم چیکارکنم.. بحرفای رضا گوش نمیداد دارومیخورد به رضانمیگفت. دوبار بارضابحثش شد هرچقدر گفت بیابریم سی تی بده گوش نکرد تااینکه نمیدونم دقیقا چه اتفاق پزشکی افتادولی داروهایی که سرخود خورده بود با داروهای مغز واعصابش تداخل نشون داد وتنهاچیزی که یادمه یه تیکه گوشت لَخت بود روزمین که هرچی تکونش دادیم جواب نمیداد!دست وپامو گم کرده بودم رضاگوشی جواب نمیداد! بابازنگ زد اورژانس ۱۱۵ اومدند خونه.نمیدونم چیشد وچی تزریق کردند بهوش اومد، باهمون آمبولانس بردنش بیمارستان.باباسوار آمبولانس شد.منم باماشین بابا پشت سرشون رفتم.اون لحظه هیچی نمیخواستم جزمامانم.به خداالتماس میکردم.تواورژانس چهره ی وارفته و متعجب رضاروکه بالاسرش دیدم تودلم خالی شد

فقط میگفت چی خورده!؟

مسعود رسید یه نگاه بهم کرد از پرستارا ماسک گرفت داد دستم گفت بزن اینو...

بعد یکساعتی که پزشکا بالاسرش بودند بردنش سی تی اسکن یاام آر آی نمیدونم یسری تست که باید انجام میداد.

نتیجش خوب نبود...ریش خیلی درگیرشده بود اشباع اکسیژن به حدمرگ پایین بود فشارش هیچ جوره بالانمیومد.

بستری شد دیگه حتی نمیتوست یه قدم برداره کلی دستگاه بهش وصل بود.

توراهرو پچ پچ رضارو بادکترش شنیدم اونجابودکه حس کردم یه دیگ آب جوش ریختند روسرم.

رضافهمید شنیدم گفت مجید ایناهمش احتماله نترس گفتم ولم کن اگه مامان یچیزیش بشه هیچ وقت نمیبخشمت تواون مریضی کوفتی روآوردی توخونه بخداگه چیزیش بشه برادریمون ومیذارم کنار.بدبختمون کردی .الان به خودت افتخارمیکنی حافظ جون مردمی!مامانتو بدبخت کردی حالیته؟ گفت بیشعور دهنتو ببند.مگه من میخواستم مامان مریض بشه ؟

ولی من فقط دادمیزم عقلم کارنمیکرد.

کشیدم توماشین رسوندم خونه گفت مگه من راضی بودم مامان بیوفته روتخت!؟

هان؟منومقصرمیدونی؟ خوب میشه داداشی.

گفتم به من نگوداداش بدبختمون کردی...تومارو به خاک سیاه نشوندی ودوباره شروع کردم به زدن خودم وهوارکشیدن!هیچ جوره ساکت نمیشدم خودمو لت وپار کردم اصلا نمیتونستم درک کنم که چی داره میگه...در اتاقموروم بست گفت انقدر گریه کن که جونت بالابیاد وقتی شعور نداری من چیکارت کنم.بچگی کردم!هردفعه که توچشمای رضانگاه میکنم یاد این روز میوفتم ازخجالت میمیرم!

دوروز گذشت حال مامان تغییری نکرده بود.حالا نوبت منه! سرفه هام شروع شد تب کردم.نمیخواستم باورکنم منم گرفتم هیچ جوره نمیتونستم قبول کنم.

زیربارنمیرفتم میگفتم خوبم.مسعود خودش علائم داشت اونم مثبت شده بود رمدسیویر براش شروع کرده بودند.باصداسرفه هام اومد تواتاق

دست گذاشت به پیشونیم و پالس انگشتی و زد به انگشتم.

گفت پاشو مجیدبپوش گرفتی دادا

باید سی تی اسکن بدی.گفتم من خوبم.گفت پاشو ژن برتر نیستیم پیشرفت میکنه سریع...

نترس...چیزی نمیشه...

خلاصه بامسعود راهی شدیم.سی تی اسکن ریه دادم...دکترِ مامان گفت بخاطر مامانت بخاطرداداشت ریسک نمیکنم دارو رو برات شروع نکنم!هنوز پیشرفت نکرده اما ژنت اگر به سمت مامانت کشیده باشه سریع پیشرفت میکنه وزمین گیرت میکنه از فردا رمدسیویر!مسعودرو معاینه کرد گفت دیگه بقیشولازم نیست بزنی اکسیژنت اومده بالا.

از حرفای دکتر،شوکه شدم میترسیدم!

اولین صبحی که مسعود برای رمد سیویر بیدارم کرد ویادمه!

لباس پوشیدم رفتم بیمارستان.یه صف طولانی همه مریض.واردیه اتاق شدیم .مسعودگفت آستینتو بزن بالا باید خون بگیره ازت!؟گفت براچی؟گفت یه تسته برای اینکه ببینند آنزیم های کبدت اوکیه یانه.ببین این داروها ممکنه روی آنزیم های کبد تاثبربذاره .هردفعه قبلش بایدآزمایش بدی اگر اوکی بود دارومیگیری.دست خودشو نشونم داد کبود کبود بود!

بابازنگ زد خودش رفت بیرون.یه پرستارخانم تپله بنظرمهربون هم بایسری لوله موله وسرنگ اومد سمت من.

حس بدی داشتم...از کرونا ازم میپرسید حوصله نداشتم جواب بدم...یه بندبست دوردستم وسعی کرد رگموپیداکنه! دفعه ی اول خیلی دردم اومد ولی هیچی نگفتم دفعه دونم نمیدونم چیکارکرد رگم عملا پاره شد گفت ببخشید ببخشید عزیزم!یکبار دیگه امتحان میکنم. مسعود اومد دم در بااشاره گفت تموم شد؟بااشاره گفتم تر زد.اومدتواتاق یه نگاه به پرستاره انداخت گفت ازین رگ درشت تر توزندگیت دیدی چیجوری اینوخراب کردی؟

گفت دوباره میگیرم آقا پیش میاد.گفت نمیخواددوباره بگیری.مسعودگفت دست بهش نزن ورفت بیرون‌.یه خانم دیگه اومد بنظرمسعودومیشناخت یه نگاه به پرستاره انداخت گفت رگ خوبی داشته و خودش مشغول دستکش پوشیدن شد و درعرض چندثانیه بدون اینکه دردی حس کنم تموم شد!

رفتیم بیرون منتظر شاید دوساعت باید مینشستیم تا نتیجه آنزیم کبدی بیاد..صدای داد زدن همون خانمه رو میشنیدم که داشت باتشر به همون پرستاره حرف میزد!

مسعود دستمو گرفت یه نگاه انداخت گفت ببین چیکارکرد. رگ به این خوبی!سری های بعداگه نبودم نذار این برات انجام بده.خیلی ناشیه.بعددوساعت نتیجه هااومد اوکی بود.پرستارا راهنماییم کردندبه یه اتاق مسعودگفت برو روی یکی از تختا بخواب

یه پرستاراومد سرم رو وصل کرد و یدونه آمپول زدتوش.صدای خوش و بش مسعود با همون خانمه رو میشنیدم..صداش دلگرمی بود..ولی حس میکردم تنهام .فکرم پیش مامان بود خیلی استرس داشتم که چیزیش نشه.تخت بغلیم داشت با اونطرفی حرف میزد.از کرونا وفوت کردن مادرش میگفت بنددلم پاره شد!

من تخت وسطی بودم دقیقا بینشون.یهو زدم زیر گریه نمیتونستم خودمو کنترل کنم...گفتندچیشد؟ خوبی ؟برای چی گریه میکنی؟ گفتم آره چیزی نیست.گفت میخوای پرستارو صداکنم گفتم نه!گفت مشکلت کروناست؟مریضی دیگه که نداری؟گفتم نه.گفت سنیم نداری که بابا جوونی رد میکنی میره نگران چی هستی پسر؟!هیچی نگفتم.

نیم ساعت چهل دقیقه بعدش همون پرستار تپله اومد آمپول بدست!

به اولی گفت پیرهنتو بده بالا پنبه کشید وآمپولو زد به شکمش!

اومدنزدیکم گفت صبح خیلی اذیت شدی؟من نمیخواستم اذیتت کنم.هیچی نگفتم.گفت بزن بالا اینو بزنم.گفتم نمیخوام شمابزنی گفت این چیزی نیست زود تموم میشه.گفتم نمیخوام ینفردیگه بگو بیاد..تخت کناریمم ترسیده بودانگار ولی نتونست چیزی بگه ازمنوزد برا اون. رفت بیرون دودقیقه بعدش همون خانمه ومسعوداومدند داخل.

مسعودگفت هپارینه همینم میزد اشکال نداشت که اذیت نمیشی.خودهمون خانمه اومد بالاسرم گفت پیرهنتوبزن بالا.الکل زد و آمپولو واردکرد فقط میسوزوند! تاقبلش فکرنمیکردم یه روزی به شکمم آمپول بزنم!

مسعود خودش اومد سرم وازدستم جداکرد و کمک کرد نشستم.

گفتم هردفعه که این دارو رو میزنم همه این مراحل باید طی بشه؟حتی آزمایش؟گفت آره.خیلی آب بخور این داروهاقویه.

چندروزی باحال روحی وجسمی بد طی شد.

مسعود گفت حال مامان بهترشده میخوای بریم مامانوببینی!؟آره‌.

راهی بیمارستان شدیم.نمیدونم طبقه ی چندم مامان بستری بود باپله رفتیم بالا.دیدمش زدم زیر گریه میتونست بشینه حرف میزد بعد چندوقت! گفت بمیرم مامانی ترسوندمتون؟ خوب شدم دیگه.رضابدون اهمیت دادن به من از مسعودپرسید داروهاشومیزنه ؟گفت آره.

گفتم خوبی مامان ؟گفت بخدا خوبم وسعی میکرد بخنده.دودقیقه نشست خسته شد به رضا علامت داد خوابید وماسک اکسیژن و زد به صورتش.یکم پیشش نشستم دلم آروم گرفت..فک کنم میخواست شیفت عوض بشه .پرستارا اومدند بالاسرش.یه پرستار دیگه اومد شرح حال مامانو به دونفردیگه داد.ماهم رفتیم بیرون.

من وبابا ورضا برگشتیم خونه ،توکل مسیر ساکت بودم رضا نگام نمیکرد منم ازون لجباز تر !نمیخواستم ریختشوببینم!هنوز برام مقصر تموم بدبختیابود!بچه بودم دیگه..

بابارفت توحموم داشتم فلاسک وچیزهایی که مامان نوشته بود روی کاغذتابراش ببریم و آماده میکردم که یهو حالم بهم ریخت! دوئیدم سمت دسشویی بالاآوردم .پشت سرم دردمیکرد.رضا اومددروباز کرد گفت خوبی؟بالاآوردی؟

سرم وتکون دادم (آره).بازومو گرفت گفت بشین ببینمت خوبی؟بهتری الان؟

_آره خوبم

عوارض داروعه نترس .پاشدم گفت کجامیری!؟بشین.

گفتم کی ایناروآماده کنه؟

گفت چیه مگه خودم آماده میکنم.

بی توجه رفتم تواتاق مامان تولباساش دنبال تیشرت مشکیه با شلوار راحتی میگشتم!(اینارو تو کاغذ نوشته بود براش ببریم)..بابااومدبیرون رضا گفت خسته نیستی میتونی رانندگی کنی؟گفت آره میتونم.گفت من یکم خونه میمونم.گفتم اگه بخاطر من میخوای بمونی من خوبم.گفت نه خسته ام کاری به توندارم.

بابارفت.رضا گفت یه چایی برامن بیار.چایی رو براش بردم گفت هردفعه بعد تزریق همین حالت بهت دست میده؟گفتم نه ازدیروز اینطوری شدم بعدش خوب میشم.

نمیتونستم به چشماش نگاه کنم. احساس شرم داشتم ازرفتارام.

گفت الانم حالت تهوع داری؟ سرم وتکون دادم(آره)

دست گذاشت به شکمم گفت شکم دردم داری؟درسته؟

سرم وتکون دادم گفتم یکم.

گفت دراز بکش گفتم خوبم رضا.چشماشوانداخت توچشمام گفت بخواب.

ازسمت خودش شروع کرد شکمم وفشاردادن دوسه جارو لمس که میکرد دردش بیشترمیشد اما خودمو نگه داشتم که واکنش نشون ندم گفت اینجاجادردمیکنه؟اینجاچی؟اینجاها؟

جوابشو دادم: یکم...

دستشو آورد بالاتر فشارداد دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم دردمیگیره فشارنده، نکن

بلندشدم نشستم.

یه نگاه حق به جانب وازروی تاسف بهم کردو دستشو بلندکرد از روی میز وسایلشو برداشت.پالسو برداشت زدبه انگشتم گفت خوبه اومده بالا وهمزمان دکمه ی تب سنج وزد وگرفت سمت صورتم.

گفتم بالاست؟گفت نه خوبه...

بشین الان میام._باش

بافشارسنج برگشت یه نگاه به دستم انداخت گفت بعد خونگیری چنددقیقه دستتو فشاربده که اینجوری کبودنشه.فشارم پایین بود.گفت غذا میتونی بخوری؟ هیچی جواب ندادم.گفت میگم چیزی خوردی؟_گفتم آره خوردم.

گفت هیچی نخوردی تو یه قطره آب تودهنت نکردی،داروهات قویه اگه نخوری عوارضشو نمیتونه بدنت رد کنه!

برام غذاآورد گفت سعی کن بخوری برمیگردم.

گفتم اگه برای من داری میری داروبخری نخر!

من هیچی نمیخوام دست ازسرم بردارین.پدرمو درآوردند بمیرم راحت ترم ولم کنیددیگه.

یه لبخند ازروی ریلکسی بهم زدو سرشو تکون داد گفت پس توکی میخوای بزرگ بشی.غذاتو بخور.

از دل درد به خودم میپیچیدم ولی خودموجلوش ریلکس نشون میدادم تا رفت سریع به شکم خوابیدم تااز دردم کم بشه.

تابرگشت نشستم خودمو مشغول گوشی نشون دادم

گفت نخوردی هنوز؟خشک شده که

احمق موهات میریزه غذانخوری بااین داروهایی که میزنی دو روز دیگه کچل میکشی موهات شروع به ریزش میکنند.براخودت دارم میگم.

آروم گفتم گشنم نیست.

کیسه دارو رو انداخت روزمین توش پیدانبود اما صدای بهم خوردن شیشه های ی آمپول خبر از آمپول میداد.لباسشو عوض کرد کنار داروهانشست سه تاسرنگ آورد بیرون گفت بخواب من آمپولاتوبزنم معدت آروم میشه.گفتم من خوبم رضا الکی نکش توسرنگ نمیزنم.

گفت تو هرچقدرم کُلی بازی دربیاری ،خودتم اینجابکشی من اینوبهت میزنم نه منواذیت کن نه خودتو...یکم بزرگ شو حال خودتم بهترمیشه!

دوتاشو کشید توسرنگ.باخنده گفت خودت میای یابیام؟اومد ازجاش بلندشه گفتم باشه یکیشو بزن.حالم بخداخیلی بدنیست‌

یه نفس عمیق کشید به بالشتِ نزدیک خودش اشاره کرد گفت بخواب.

دراز کشیدم یکم درحد یه سانت شلوارموکشیدم پایین.باخنده گفت خب عامل بدبختی منم ؟آره؟

عامل بدبختی الان بالاسرته بادوتا آمپول.

هم خندم گرفته بود هم استرس آمپولو داشتم.خیسیه پد رو که رو بدنم حس کردم گفت یه نفس عمیق بکش و آمپول رو واردکرد خیلی سوخت یه آخ گفتم، گفت تموم شد. اونطرفمو کشید پایین وپدالکی زد

گفت این یکی درد نداره شل کن نفس عمیق ...آمپولو وارد کرد دردش قابل تحمل بود کشید بیرون شلوارمو درست کرد گفت تموم شد کُلییی! یکم همینجوربمون بعدپاشو.یکی دوساعت گذشت حس میکردم حالم بهتره غذا رو گرم کردم بخورم دوتالقمه خورد گفت میرم بیمارستان مراقب خودت باش.گفتم رضا سرشو تکون داد (بگو)

گفتم اون حرفام دلی نبود.

مرسی که خوندین تیچرمجید.

پ.ن :بعد از یک هفته ، پرونده ی کرونای لنتی بسته شد.مامان مرخص شد وبعدگذشت چندروز دیگه میتونست بدون کپسول اکسیژن تنفس راحت داشته باشه...

بماند که عوارض جانبی دارو ها تا ماهها باهامون بود...مخصوصامنکه بدنم ضعیف تر بود...

فعلا

بخشی از یک رمان

❌بخشی از یک رمان❌

❗️این نوشته مبنای حقیقی ندارد❗️

از پشت پنجره داشتم باغ و نگاه میکردم با وجود سرمای زمستون بازم قشنگی خودش و داشت

صدای جر و بحث از طبقه پایین میومد

دلم نمیخواست خودم و قاطی کنم ولی ناخوداگاه به بیرون از اتاق رفتم

مریم جون با صدایی که معلوم بود عصبانیه رو به آوَش میگفت

نمیدونم این لج بازی تو به کی رفته پسرم

تموم بچگی تو با من گذشت چی شد که انقد تخس و سرتق بار اومدی؟!

آوش لبخندی زد و با صدای به شدت گرفته گفت لجبازی نمیکنم مریم بانو فقط میگم شما زیادی نگرانی یه خورده وقت بدی خوب میشم خودم

پس بازم میگرنش شدید شده بود.

نمیدونم چرا انقد از دکتر رفتن سر باز میزد

پله هارو رفتم پایین و رو به مریم سلام ارومی دادم و بی توجه به آوش وارد اشپزخونه شدم

آوش بلند گفت سلام قند عسلم

بازم اهمیتی ندادم و بطری شیر رو از یخچال بیرون اوردم

مریم جون عاشق شکلات داغ بود و منم همینطور مشغول درست کردن شکلات داغ شدم

بعد از چند دقیقه صدای خورد شدن شیشه از تو پذیرایی اومد و بعدشم داد آوش که میگفت دست از سر من بردارین،کسی نیاد تو اتاقم میخوام بخوابم

فنجونای شکلات داغ و گرفتم دستم و رفتم تو پذیرایی نشستم کنار مریم جون و فنجونش و گذاشتم جلوش

بفرمایید خوشگلم

لبخندی بهم زد و گفت اونی که باید بهش میگفتی خوشگلم و همین الان با حال خراب فرستادی تو اتاقش

اخم کردم و گفتم اون شیش سال این حرفارو از زبون من شنید اخرش چی شد؟!

مریم جون لیوانش و برداشت و بدون حرف شروع به نوشیدنش کرد

......

ساعت تقریبا سه صبح بود که صدای جیغ و داد باعث شد از خواب بپرم با عجله از اتاق رفتم بیرون

همه جلوی اتاق اوش جمع شده بودند از نگهبانای باغ گرفته تا خدمتکارای خونه

مریم جون و هستی ام کنار در بودن

هستی مدام به در اتاق اوش میکوبید و با صدای ازار دهندش اوش و صدا میزد و ازش میخاست در و باز کنه

قصد داشتم برگردم سمت اتاقم که مریم جون با گریه صدام زد

طلا،طلا عزیزکم بیا

پسر بیچاره داره از دست میره

آوش من داره از دست میره

بیا صداش کن در و باز کنه تا تموم وسایل اتاقش و خورد نکرده

قبل از این که چیزی بگم هستی با جیغ گفت چی میگین مادر جون؟ من نامزد آوشم وقتی در و روی من باز نمیکنه چرا باید برای این دختر در و باز کنه؟

چند لحظه همهمه بین ادمای اونجا خوابید

ناخوداگاه لبخند زدم

یعنی این دختر واقعا طلای آوش رو نمیشناخت؟

خیلی وقت بود همه اطرافیانمون از ماجرای من و آوش خبر داشتند

مگه چند سال گذشته که ادمای جدید من و نمیشناسن؟

البته زیادم مهم نبود بی تفاوت به هستی

رفتم سمت در اتاق و همه راهم و باز کردند

چندتا تقه به در اتاق زدم و گفتم

باز کن آوش طلام

از اتاق فقط صدای داد و شکستن شیشه میومد

باز بلند تر گفتم اوش باز کن درو چیکار داری میکنی؟

صدای داد اوش اومد که میگفت طلای آوش دیگه آوش و نمیخاد

مرگ برام راحت تر از اینه دست از سرم بردارید

مشتم و محکم کوبیدم به در و گفتم از طرف من حرف نزن باز کن این در کوفتی رو

صدای شیشه شکستن قط شد

چند لحظه بعد گفت واقعا طلایی؟

با عصبانیت گفتم کی جز من جرات داره تو این خونه سر تو داد بزنه؟

باز کن درو تا نرفتم

در بلافاصله باز شد

رو به بقیه گفتم برید پایین لطفا من پیش آوش میمونم

مریم جون اشکاش و پاک کرد و گفت حالش خوب نیست مراقبش باش

دست هستی که قیافش پر از تعجب بود و گرفت و رفتن

نگهبانا ام رفتن و فقط دوتا از ندیمه ها مونده بودن

رو بهشون گفتم وسایل پانسمان و کیف معاینه من و بیارید لطفا

سریع چشم گفتن و رفتن سمت اتاقم

برگشتم سمت آوش که با قیافه ویرون و دست خونی و بدنی که بوی الکلش همه جارو گرفته بود زل زده بود بهم

وارد اتاقش شدم و در و بستم

همه چیز اتاقش شکل یک سال پیش بود

حتی وسایل من هم دست نخورده سر جاشون بودن

عطرم و یکی از لباسام رو تخت آوش بود

نگاهم به اتاق و که دید گفت اتاق همون اتاق قبله تو چرا طلای قبل نیستی

پوزخندی زدم و گفتم تو آوش قبلی نه؟

با صدای بلند گفت نه نیستم من آدم شدم طلا من عوض شدم من عوض شدم چون بد بودم

تو که طلا بودی چرا عوض شدی

دستم و گذاشتم رو شونه هاش و نشوندمش رو تخت

همینجور که زخمش و چک میکردم گفتم

الکل میگرنت و بدتر میکنه،با کی لج میکنی؟

با صدای خش دار شده گفت کاری که نبودنت باهام میکنه بدتر از هرچیزیه

ندیمه قبل از جواب دادن من وارد اتاق شد و وسایل لازم رو بهم داد

رو بهش گفتم باید دستت و پانسمان کنم

اخم کرد و گفت لازم نیس

با عصبانیت گفتم این و من تشخیص میدم نه تو

دستش و گرفتم و بتادین و رو دستش ریختم که دادش تو اتاق پیچید

با اون یکی دستش سعی کرد مانعم بشه اما نذاشتم و کارم و ادامه دادم

از درد تنش پر عرق شده بود و خاهش میکرد تمومش کنم

بازم خوبه که بخیه لازم نداشت

پانسمان دستش و بستم

کمکش کردم دراز بکشه رو تخت و شروع کردم معاینه کردنش

میگرنت شدید تر شده نه؟

با سر حرفم و تائید کرد

+چرا انقد با مصرف داروهات و دکتر رفتن مشکل داری؟

_مگه شما دکتر نیستی طلا خانوم؟ حالی که خودت خراب کردی و خودت خوب کن

اگه میخواستم این بحث و ادامه بدم فقط حال جفتمون و بد میکردم

دستم و کشیدم تو موهاش و گفتم برات دارو مینویسم

بدون این که چشم از چشمام برداره گفت داروی من طلاست خودتم خوب میدونی

لبخند مهربونی بهش زدم و گفتم اوه چه داروی کم یاب و گرونی

صورتش حالت لبخند گرفت ولی چشماش هنوزم غم داشت

بعد رفتن من از این ادم چی باقی میمونه؟

شیش سال سوختن به پاش قلبم و سنگ کرده بود انگار

برگه ای که روش داروها رو یاد داشت کرده بودم رو برداشتم و خواستم بلند شدم برم سمت در که مچ دستم و گرف

_طلا التماست میکنم یه امشب و کنارم بمون بذار قلب و بدنم اروم بگیره ،بذار یه شب بتونم اروم بخوابم

دلم میخاست خودم و بندازم تو بغلش و عطر تنش و نفس بکشم اما قلبم با یاد اوری اتفاقا مچاله میشد

بی اختیار با لحن خیلی تندی گفتم

+نامزدت پشت در بود من و نشناخت همون و میگم بیاد روحت و آروم کنه

تلخی لحنم قلبش و نیش زد

اخماش تو هم رفت و دستم و ول کرد

_ لطفا لامپ اتاق و خاموش کن درم پشت سرت ببند

از این پسر مغرور بیشتر از اینم انتظار نمیرفت

از جام بلند شدم و گفتم داروهات و میدم ستاره برات بیاره همه رو استفاده کن لطفا

بذار حداقل سردردت اروم بشه

_ با لحن سرد همیشگیش گفت جز خودت امشب هرکی تو اتاق بیاد خونش گردن خودشه

کلافه سر تکون دادم و از اتاق خارج شدم

دامن لباسم و تو دستم جمع کردم و از پله ها پایین رفتم

هستی با دیدنم اخمی کرد اما فورا از جاش بلند شد و گفت سلام خانوم

لبخندی زدم و براش سر تکون دادم

مریم جون گفت حالش چطوره عزیزم؟

+چیزیش نیست نگران نباش عزیزدلم چندتا مسکن براش نوشتم بزنه خوب میشه،ستاره هست؟

مریم جون با بغض گفت طلا امپولاش و خودت ببر بالا بزن براش

میدونی جز تو هیچکس نمیتونه بهش بزنه

با اخم گفتم به ستاره بگید بیاد منم باهاش میرم تو اتاق آوش و راضی میکنم

مریم جون سر تکون داد و یکی از ندیمه هارو فرستاد اتاق ستاره

برگه داروهارو ام دادم که ستاره از بین داروهاش بیاره

رو به هستی که داشت از عصبانیت منفجر میشد گفتم دوست ندارم دیگه تو این عمارت ببینمت فردا صبح وسایلت و جمع کن و برو

بدون این که چیزی بگه چند لحظه با حیرت نگاهم کرد بعد سری تکون داد و با سرعت رفت سمت اتاقش

خوبه پس کاملا براش توضیح داده بودن که طلا کیه

مریم جون با خنده گفت خوشحالم که میبینم آوش هنوزم برات مهمه

همونجوری که از پله ها میرفتم بالا گفتم

نه فقط از این دختره خوشم نمیومد

بدون در زدن وارد اتاق آوش شدم

چشماش بسته بود لامپ رو روشن نکردم که اذیت نشه رفتم کنارش رو تخت نشستم چشماش هنوزم بسته بود اما نفس کشیدنش اروم تر شده بود

خندیدم و گفتم حتی تو خوابم عصبانی ای

با صدای اروم گفت حتی تو خوابم حضورت برام آرامشه

بدون اینکه بدنش و لمس کنم کنارش دراز کشیدم

عطر تنم و نفس کشید و گفت سرم داره منفجر میشه انگار

دلم طاقت درد کشیدنش و نداشت

به شکم چرخیدم و با دوتا انگشت شروع کردم ماساژ دادن شقیقه هاش

شروع کرد به ناز کردن کمرم و گفت کاش دنیا تو همین لحظه وایمیستاد

چند دقیقه تو همون حالت بودیم که صدای در اومد

آوش با عصبانیت کمرم و فشار داد و با صدای بلند گفت مگه نگفتم کسی مزاحم نشه؟

صدای لرزون ستاره اومد

آقا ببخشید ستارم

آوش بلند تر داد زد هر خری که هستی گمشو پایین

قبل اینکه بیشتر از این دختر بیچاره رو نابود کنه گفتم بیا تو ستاره جان بیا عزیزم

بعدم رو به آوش با اخم گفتم داروهات و آورده که سر دردت خوب بشه جای تشکر کردنته؟

لبم و بوسید و گفت تو که باشی سردردم خوب میشه نیازی به دارو نیست

با حرص پسش زدم و گفتم کم چرت و پرت بگو آقای رستگار

باز گفتم بیا تو ستاره

در با صدای ارومی باز شد و ستاره با دست و پای لرزون اومد تو اتاق

رو به آوش گفت آقا ببخشید تورو خدا خانوم دستور دادن وگرنه من غلط میکردم مزاحم شم

آوش خندید و گفت طلا خانوم هرچی بگن همونه کار خوبی کردی اومدی

پسره روانی اول ستاره رو سکته داد بعد میگه کار خوبی کردی اومدی

رو به ستاره گفتم سه تا از آمپولاش و اماده کن الان بزنه عزیزم قرصاشم بده به من

ستاره ترسیده چشمی گفت و قرصارو داد بهم

دوتا از قرصاش و از جلد در اوردم و دادم بهش بطری اب و از کنار تخت دادم بهش و گفتم بخور

قرصارو خورد و گفت باید حتما امپولم

مینوشتی خانوم دکتر؟

+دراز بکش انقد غر نزن

_حداقل خودت بزن ستاره برای چی؟

+ نمیشه آوش دراز بکش

حالا دیگه ستاره ام با امپولای اماده شده کنارمون ایستاده بود و غرور آوش نمیذاشت چونه بیشتری بزنه

با حرص دمر شد و سرش و گذاشت رو پام

تو عمل انجام شده بودم و دلمم نمیخاست جلوی ستاره چیزی بهش بگم

دستم و کشیدم رو موهاش و رو به ستاره اشاره کردم شروع کنه

ستاره با صدای لرزون گفت اجازه هست اقا؟

آوش با صدای بی روحش گفت آروم و بدون عجله بزن ستاره

خندم گرفته بود،کی باورش میشد آوش خان از امپول بترسه؟ البته به قول خودش نمیترسید فقط ترجیحش داروی خوراکی بود

ستاره چشمی گفت و دو سمت شلوارش و یکم داد پایین خودم خم شدم و یه سمت شلوارش و کامل دادم پایین که عضلش سفت نشه

ستاره اروم بسم اللهی گفت و پنبه کشید رو پای آوش میخاست با دستی که به شدت میلرزید امپول و وارد عضله کنه که نذاشتم و گفتم ستاره جان چندتا نفس عمیق بکش اینجوری که نمیتونی بزنی

ستاره سریع گفت بله خانوم چشم ببخشید نمیدونم چرا انقد دستم میلرزه

با پوزخند گفتم عادیه عزیزم اقا آوش عادت داره همه رو قبض روح کنه

آوش خندید و گفت نترس ستاره من قلبم صافه فقط ظاهرم مادر فولاد زره است

ستاره و من لبخند زدیم ستاره که حالا اروم تر شده بود اروم پنبه کشید رو پوست آوش و سوزن و وارد کرد

آوش چشماش و رو هم فشار داد و چیزی نگف

موهاش و ناز کردم و گفتم پات و شل بگیر لطفا

آروم گفت آخ طلا خیلی درد داره

میدونستم الکی میگه و آمپولش درد ناک نیست با این حال کمرش و ماساژ دادم و گفتم چیزی نیست الان تموم میشه

ستاره پنبه گذاشت و سوزن و در آورد گفت ببخشید اقا نمیخاستم اذیت بشید شرمنده

رو بهش گفتم اشکالی نداره ستاره تو خوب زدی اون یکی ام همین سمت بزن سومی و اون طرف

آوش خاست اعتراض کنه که انگشتم و رو لبش گذاشتم و اونم بلافاصله انگشتم و بوسید

ستاره که این حرکت آوش و دید با تعجب نگام کرد

این روی آوش و انگار من دیده بودم فقط

ستاره تزریق امپول سوم و شروع کرد آوش پای مخالفش و تکون میداد و دستم و تو دستش فشار میداد خیلی جلوی خودش و گرفت که صداش در نیاد و واقعا هم موفق بود

امپول دوم هم تموم شد

پنبه رو رو پاش گذاشتم و شروع کردم به ماساژ دادن پاش مچ دستم و گرفت و گفت نکن

فقط با اخم نگاش کردم و چیزی نگفتم

ستاره سوالی نگام کرد که با سر بهش فهموندم امپول اخر رو هم بزنه

پنبه رو کشید اون سمت پای آوش که آوش خیلی سریع گفت بسه ستاره ممنون میتونی بری

لحنش انقد خشک و دستوری بود که قبل از اینکه حرفی بزنم ستاره امپول و داد دستم و از اتاق رفت بیرون

آوش با لبخند به کمر خوابید و گفت لامپ و خاموش کن بیا کنارم بخاب

+مگه نگفتم امپولات و باید بزنی

_دوتارو زدم دیگه خوشگلم

+آوش با کی لج میکنی؟ داروهات و استفاده نکنی دردت خوب نمیشه

_درد کشیدن من برات مهمه؟

+معلومه که نه من الانم که اینجام فقط بخاطر مریم جونه،اگه انقد بچه و احمقی که بخاطر بهتر شدن حالت نمیخای دوتا دونه امپول بزنی من چی میتونم بگم؟

از رو تخت پاشدم و خواستم از اتاق برم بیرون که گفت باشه بیا،بیا هرکار میخوای بکن فقط بمون، فقط باش

انقد من و خورد نکن طلا یک ساله دارم التماس میکنم بس نیست؟

با گریه ای که اختیارش دست من نبود گفتم نه آوش قلبی که شکسته هیچوقت دیگه مثل قبل نمیشه چه یک سال چه صد سال......

❤️نمیدونم گذاشتن این متن تو این کانال درست بود یا نه ولی در هر صورت نظراتتون رو میخونم❤️

خاطره آناهیتا جان

سلاممممم خوبین؟

مهدیه هستم و اولین خاطره آیی هست که میزارم.

این خاطره مربوط میشه ب 9/13میشه.

من باعمم قهر بودم سر یک موضوعی😂🤦🏻‍♀️ بهترین دوستم زنگ زد گف آماده شو داریم میایم دنبالت بریم جایی!

زنگ زدم به مامانم گفتم گف برو خلاصه ما رفتیم دیدم جلو در عمم اینایم😐گفت که عمت گفته بیاریمت نهار گذاشته. رفتیم آشتی کردیم 😂😂 با نسا کمک کردیم سفره رو انداختیم و نشستم نهار رو بزنیم ب رگ😂 جاتون خالی خیلی خوشمزه بودددد👌 اولین بار بود که داشتم دوغ آبعلی میخوردم همین که خوردم صورتم قرمز شد و بعد یک ربع جوش های ریز زد بدنم از داخل داشت آتیش می‌گرفت عمم گفت صبر کن خالت هم میخاد بیاد اینجا همین که اینو گفت من سرخ شدم😂😱 با کلی استرس نشسته بودم یکدفعه خالم زنگو زد و بلهه بدبختی ما شروع شد🫣با همه حال احوال کرد رسید ب من گفت تو چرا این شکلی شدی ب عمم نگاه کرد عمم گفت 😕گفت علائمت چیه گفتم این هایی که مشاهده میکنی و سردرد و حالت تهوع رفت وسایلشو آورد شروع کرد ب معاینه بدنم رو چک کرد و جوش هارو که دید شروع کرد ب نوشتن نسخه چیزی نتونستم ازش متوجه بشم با اون دست خط😂😔خودش رفت بگیره منم این وسط استرس دارم که چجوری فرار کنم همون موقع بود که رسید از استرس بدنم یخ زد ب من گفت برو آماده شو زود بد خودش وسط حال داشت نشست آمپول هارو آماده کنه من رفتم تو اتاق خالمم وارد شد بچه ها هم پشت سرش😂

از خجالت داشتم میکردم نمی زاشتم خالم شروع کنه نسا نشست رو کمرم و منم از درد شروع کردم ب خندیدن خالمم همون‌جوری شروع کرد گفت نفس عمیقققق👌همین که نفس گرفتم یک چیز خیلی خیلی خیلی دردناک وارد بدنم شد خیلی می‌سوخت منم از سعی در تکون خوردن داشتم آنقدر داد زدم که درش بیار یک دفعه کشید بیرون هم اینکه اومدم بلند شم یکی دیگه وارد شد گف برای حالت تهوع هست درد نداشت زیاد آمپول تموم شد خالم لباسم رو درست کرد نسااز روم بلاخره بلندشد😂😂 اینم از خاطره آمپول خوردن من

دوست دار شما ماهی❤️

خاطره مهدیه جان

سلاممممم خوبین؟

مهدیه هستم و اولین خاطره آیی هست که میزارم.

این خاطره مربوط میشه ب 9/13میشه.

من باعمم قهر بودم سر یک موضوعی😂🤦🏻‍♀️ بهترین دوستم زنگ زد گف آماده شو داریم میایم دنبالت بریم جایی!

زنگ زدم به مامانم گفتم گف برو خلاصه ما رفتیم دیدم جلو در عمم اینایم😐گفت که عمت گفته بیاریمت نهار گذاشته. رفتیم آشتی کردیم 😂😂 با نسا کمک کردیم سفره رو انداختیم و نشستم نهار رو بزنیم ب رگ😂 جاتون خالی خیلی خوشمزه بودددد👌 اولین بار بود که داشتم دوغ آبعلی میخوردم همین که خوردم صورتم قرمز شد و بعد یک ربع جوش های ریز زد بدنم از داخل داشت آتیش می‌گرفت عمم گفت صبر کن خالت هم میخاد بیاد اینجا همین که اینو گفت من سرخ شدم😂😱 با کلی استرس نشسته بودم یکدفعه خالم زنگو زد و بلهه بدبختی ما شروع شد🫣با همه حال احوال کرد رسید ب من گفت تو چرا این شکلی شدی ب عمم نگاه کرد عمم گفت 😕گفت علائمت چیه گفتم این هایی که مشاهده میکنی و سردرد و حالت تهوع رفت وسایلشو آورد شروع کرد ب معاینه بدنم رو چک کرد و جوش هارو که دید شروع کرد ب نوشتن نسخه چیزی نتونستم ازش متوجه بشم با اون دست خط😂😔خودش رفت بگیره منم این وسط استرس دارم که چجوری فرار کنم همون موقع بود که رسید از استرس بدنم یخ زد ب من گفت برو آماده شو زود بد خودش وسط حال داشت نشست آمپول هارو آماده کنه من رفتم تو اتاق خالمم وارد شد بچه ها هم پشت سرش😂

از خجالت داشتم میکردم نمی زاشتم خالم شروع کنه نسا نشست رو کمرم و منم از درد شروع کردم ب خندیدن خالمم همون‌جوری شروع کرد گفت نفس عمیقققق👌همین که نفس گرفتم یک چیز خیلی خیلی خیلی دردناک وارد بدنم شد خیلی می‌سوخت منم از سعی در تکون خوردن داشتم آنقدر داد زدم که درش بیار یک دفعه کشید بیرون هم اینکه اومدم بلند شم یکی دیگه وارد شد گف برای حالت تهوع هست درد نداشت زیاد آمپول تموم شد خالم لباسم رو درست کرد نسااز روم بلاخره بلندشد😂😂 اینم از خاطره آمپول خوردن من

دوست دار شما ماهی❤️

خاطره آروین جان

درود🙋‍♂

آروین ام در چه حالین ؟

این داستان یکی دو هفته پیش میشه

خونه بودم اریام از بیمارستان اومد خونه پیشم

داشتیم حرف می‌زدیم لیلا زنگ زد به آریا

باهم حرف میزدن گفت باشه میام الان ،قطع کرد

آریا گفت میریم خونه آرش نمیای اونجا

_باشه بریم

لباس پوشیدم با آریا رفتیم خونه شون

از پله ها رفتیم بالا

برنا جلو در وایستاده بود تا بغلش کنیم

دست به کمر وایستاده بود

آریا:به به گل

بغلش کرد باهم رفتن داخل

آریا: زنداداش چطوره

لیلا:قربونت برم خوش اومدی

لیلا:عه برنا بزا عمو بیاد داخل بعد بپر بغلش

آریا: نخیرم جاش خوبه

من تازه ظاهر شدم ورود کردم تو خونه

لیلا:واییی توهم اومدی چقدر دلم برات تنگ شده بود

همو یه بغل کردیم_شئونات اسلامی حیف دست و بالم بسته😂

لیلا:خفه شو😂 ...نه خبری از ما میگیری نه زنگ ای...نه باشگاه میای

آریا :چه ذوقی کردی حالا 😂

لیلا:چند وقته داداش کوچیکم.ارشدمو ندیدم کوچیکم.ارشدموخب😂

یه چایی خوردیم بعد آریا گفت آرش خوابه؟

لیلا:اره تو اتاق

آریا:باش

منو آریا و برنا هجوم کردیم تو اتاق

خواب هفت پادشاه داشت میدید

آریا کیف شو گذاشته بود رو میز کنار تخت

برنا دستاشو توهم کرده بود

برنا:عمو بابا موعدع ؟«مُرده»

آریا:میکوشمت راجب داداش من اینجوری نگو عه

لپ هاشو کشید پرید رو تخت آرش بیدار کرد

برنا:بابا بابا پاجوو عمو اولده فرار کُن

همه مون زدیم زیر خنده😂

آرش ویندوزش تازه بالا اومد

اریا رو تخت سرپا نگه داشتش از دو طرف کمرش گرفته بود

آریا:چه خبره سر صدا می‌کنی بابا حالش خوب نیست برو بیرون استراحت کنه

برنا:نمیخام

آریا:نمیری بیرون؟

آرش داشت نگا هر دوشون می‌کرد

برنا:نچ میخام پیش بابایم باشم

یه دونه سرنگ از تو کیفش در آورد

آریا:پس آمپول میخای دیگه ؟

برنا:نه نه من بلم مامان شدام کلد

همه مون زیر خنده آریا گفت بدو پس 😂

آریا نشست کنار آرش معاینه اش کرد

دستشو گذاشت رو پیشونی آرش

آریا:چقدر تب داری همینجوری هم میخابی همش

دارو تو گوشیش میزد

کنار آرش نشسته بودم برنا باز اومد

_خب ارش ام که مال منه

برنا:نهه مال منه

_داداش منه خب😂😑

برنا:نه مال ننه بابا بگو بابای منی

_بابای توعه داداش منه دیگ😂

برنا:نههه نههه

آرش:برنا داداش عمو میشم بابای تو دیگ

برنا:نههه«جیغ ام میزد😂»

_خب پس لیلا مامان منه

برنا:نه مامان منهههه

آرش یه چش غره ریزی بهم رفت :لیلا مامانت دیگ عا؟😒

_نه چیزه...شوخی دیگه شوخی😑😂

از اتاق اومد بیرون برنا دستاشو دور پای آریا حلقه کرد «قدش تا زانوی ماست😂»

برنا:امژول به بابای نژن

_قربونت اون حرفات برم

آریا :چقدر تو قلبت مهربونه اخه!چشم

لیلا :آریا و آروین ناهار اینجایین

آریا:نه من باید برم خونه

لیلا:حالا یه دفعه ناهار پیش بانو تون نخوری پیش ما باشی چی میشه؟

آریا: هیچی والا😂

آریا رفت یکم با برنا بازی کردیم رفتم آشپزخونه پیش لیلا

یک قابلمه مرغ بود یکی سوپ برا آرش قابلمه دیگ پلو

_به🥲چه عطر بویی

_زرشت پلو با مرغ؟🥲

+بله

_من ناهار اینجام 😌😂

+برا خودت درست کردم

چند ثانیه سکوت بود بین مون

+خب چه خبرا

_هیچ سلامتی

+جاریم چطوره؟«فکر کردم مبینا زن آریا میگ😂🤦🏻‍♂»

_چه می‌دونم شوهرش اینجا بود ک ازش میپرسیدی

+اونو نمیگم ک ..رها

_عاااا🤦🏻‍♂😂

_سلام داره خدمتت حالا😞😂

_جاری چیه میگی حالا

+چی بگم خب ...بگم خانم.....«فامیلی»

_ول کن 😂

+رفتی پیش بابا ؟

_نچ

+چرا نرفتی

+تو یه دفعه عمل کردی قلب تو ...چرا شوخی گرفتی انقد ؟

_ابجیی ول می‌کنی ؟

+نکه نمیکنم همه چیو شوخی میگیری

برو لطفاً زودتر کار به جای باریک نکشیده

_برم که چی؟درد و اعذاب و بستریش برا منه

+همیشه که قرار نیست یه جور باشه

_خو مشکل اینه هست

+ترس داری از موضوع ؟

هیچی نگفتم

+نوار قلب ام ندادی؟

+خودم امشب به بابا میگم

_لیلااااا🤦🏻‍♂

+کوفت مرض ...جونت اگه برا خودت مهم نیس برا ما مهمی

_ول کن حالا

حرف زدیم برنا اومد بغلم

داشتم لپ شو بوس میکرد

_باهم بعدازظهر بریم کجا؟

برنا:کوتا

_کجا به نظرت

،برنا:دختل بازی «دختربازی🙂‍↔️😂»

_بزن قدش

لیلا:هیننن آروین اینا چیه یادمیدی اخه

_ما میخایم بریم دختر بازی به بقیه چه؟مگ نه برنا

لیلا:نه سرده

_ما میخایم بریم 😂

لیلا :برنا بابا باز خوابیده؟

برنا: اره

لیلا:بمیرم انقد حالش بد حال نداره بشینه «خدا شانس بده😑😂»

یک .دو هفته مریض همش تو اتاق شب و روز خواب

آیفون زنگ خورد آریا بود

آریا با کیسه دارو رفت تو اتاق

برنا ام های می‌گفت بریم پیش بابا

با هم رفتیم تو اتاق آریا آرش بیدار کرده بود

آریا:میگم نخواب با این تبت داداش من

آرش:ولم کن چشام میره خودش

آریا:لیلا چند روزه مریضه

لیلا:بیشتر از یه هفته باید باشه

آریا یه سر تاسف تکون داد

آریا:مشکل کیه دقیقا ؟سوزن دیگه

آرش:فوبیا میدونی چیه؟فوبیاااا دکتر فوبیا

آریا یه سرم در آورد چوب لباسی آورد نزدیک تخت

پتو از روش ورداشت

آریا:مشت کن دستتو

آرش:حال ندارم بعد میگی مشت کن

چند تا ضربه زد به ارنجش پد پاره کرد

نیدل سرم زد تو رگش

آرش:آخخخ آی

آریا:لوس یه سرم آخ و ای داره؟

آرش:تو زیادی پوست کلفتی

آرش انقد سردش شده بود دندون هاش بهم میخورد

آریا: انقد سردته؟

آرش:پتو بنداز روممم

آریا پتو انداخت روش

چند تا آمپول شکوند

آرش:امپولم دارم

آریا:اون شو چیکار داری

کشید تو سرنگ زد تو سرم

آرش بوس برا برنا فرستاد:قربونتبرم مریض میشی انقد نیا تو اتاق

آریا:راست میگه دیگه

آریا کنار آرش رو تخت دراز کشید هر دو شون خوابیدن

یک عکس ثبت کردم ازشون 😂😑«عکاس فامیل هستم »

عکس نشون لیلا دادم

لیلا:نمیای باز باشگاه

_نمیزاری بیام نوجوانان ک😞😂

لیلا:خیلی هیزی تو

_😂😂😂شوخی کردم ..دوست دارم بیام ولی خب تایم بچه مچه هارو به خودم نمیبینم بیام

۱ونیم اینا بود رفتم اتاق سرم آرش تموم شده بود از تو کیف آریا چسب و پنبه در آوردم

نیدل سرم در آوردم که آرش از خواب پرید

_هیسس چیزی نیست داداشش بخواب

پنبه جا سرم فشار دادم یکم چسب زدم ارنجش یکم خم کردم

بیحال گفت +آروین

_جان

+یه پتو دیگه بهم بده

از تو کمد دیواری یه پتو انداختم روش

رفتم بیرون از تو آشپزخونه

لیلا:اینا هنوز خوابن

_ارش که بیدار شده بود

داشت وسایل ناهار می‌چید

_بزا اون دو تا بیدار شن بعد ناهار بخوریم

+من گشنمه تحمل ندارم تا بیدارشن برو بیدار شون کن

_شوهر توعه من برم بیدار کنم؟

+چیشد داداشای تو نیستن

_نچ😞😂

+میزنمت صدای...

حرف شو قورت داد برنا داشت با دقت نگامون میکرد

+حیف بچه این نشسته

برنا:مامان میتاش توش بدع نَ«میخواست فوش بده ن»

+🤣🤣نه مامان فوش ندادم ک

_🤣مامان فوش نداد عا اصلا فوش نداد

رفتم تو اتاق چند دفعه به در زدم _پاشین دیگ

_اقا آرش صاحب خونه. مهمون میاد مگ آدم میخابه تف تف اصلا مهمون داری بلد نیستی متاسفم🤦🏻‍♂😂

آرش:کی گفته تو مهمونی از من بیشتر اینجای

_کوفت..پاشین بیاین ناهار ضعف کردیم

بلخره از اتاق در اومدن

لیلا از اونور داد میزد:به به شوهرم از تخت سلطنت ش بلخره بلند شد 😂

_ارش گم گشته😆😂

ناهار فرق بین آرش و ما بود

آرش باید سوپ میخورد ما زرشت پلو با مرغ 😂

ناهار خوردیم با شیرین زبونی ها برنا

بعد از ظهرش برنا خوابید

آریا به آرش گفت بخاب آمپولاتم بزنم

آرش :نه با سرم خوب شدم

آریا: حرفات دریافت شد حالا برگرد

آرش:اذیت نکن دیگ

آریا:موهات سفید داره میشه خجالتم نمی‌کشه

لیلا:بزن زودتر خوب شی دیگ جات من اعصابم خورد شد

آرش یه نگاه پوکری به لیلا کرد:استاد دیگه چیکا کنم؟

آریا داشت آمپول میکشید تو سرنگ

آرش به ناچار رو کانالع دراز کشید

آریا یک دونه پودری تو سرنگ کشید

پد میکشد رو پاش که آرش گفت هیچ وقت به نفع آدم نبودی شغل تم به ضرر ماست

آریا:درد ..شل کن

آرش:شل هه

آریا:کمتر باشگاه برو عضله پات سفتن

دردش بیشتر برات

نیدل زد تو پاش کوسن گاز میزد از دردش

آرش:نزار فوشت بدماا درش بیار یزیددددد😑😫اییی مردم

آریا:دو دیقع موقع آمپول با اروین دهن تونو ببندین میمیرید؟

_چرا از من مایع می‌زاری؟😐

لیلا نیشش باز شد

آمپول در آورد جاش پد فشار داد رو پاش

داد زد آرش

آریا:مرض خفه شو بچه بیدار میشه

کمپرس لیلا برا آرش آورد

آریا که باز رفت بیمارستان

برنا بیدار شد لیلا داشت می‌رفت باشگاه «استاد کونگ فو عه و استاد من بوده😅 و همچنین ارشد شون بودم 😂»

میخاست برنا با خودش ببره قبول کرد برنا باخودم ببرمش بیرون

پ.ن:انقد حسوددد شده برنا حد ندارع نمیزاره به مامانمم بگم مامان میگه فقط مادرجون منه

بقول آریا همه مال برنا ن ما یتیم ایم

پ.ن:یکی رفیقام امشب شب عقد ش باید می بود ولی امشب تو خاک سرد رفت

هنوز هیچکی باورش نیست

دنیا چقدر آخه نامرده!لامصب امشب باید شب عقدش بود باید امشب میرقصیدن براشون تو جشن شون

نه سر خاکش باشیم

فقط ۲۰ سالش بود ۲۰😅

امشب ام شب اول تو خاک !تو خاک سرد 😓

برای آرامش روحش دعا کنید لطفاً

فقط لعنت لعنت لعنت هزار بار لعنت به این دنیا

داداش باید امشب سر سفره عقد میبودی نه تو خاک 💔🫠

امشب باید با کت شلوار دومادی ت میدیدمت

نه با کفن

امشب باید محضر میدیدیمتت نه سردخونه

سر خونه زندگیت نرفتی ولی یه خونه جدا اون بالا داری

این جوری داره پیش می‌ره هیچکی برام نمونده افشین رفت .یاسین رفت

ترسو دیگه دارم نفری بعدی مون کیه؟«دور از جون همه عا🙂💔»

نکنه اون دنیا بهتر از اینجاست دارین میرین همه ک تنها می‌زاری مون ؟

سه تا از رفیقام از سال دبیرستان از دست دادم

مگه چقدر صبر داره آدم؟چقدر؟ته این صبر چقدر عه؟؟

من دارم منفجر میشم 💔🚶‍♂🚶‍♂🚶‍♂

خاطره دکتر s

دست نوشته هجدهم دکتر S, رزیدنت سال اول روانپزشکی

آنکال بودم برای همین نمی تونستم گوشی رو از خودم دور نگه دارم. سرشو رو زانوهام گذاشته بودم و مشغول نوازش کردن موهاش شدم خیلی حال خوشی نداشت، بین خواب و بیداری بود چند روز بود ویروس گرفته بود و دوتا سرم تقویتی حالش رو بهتر نکرده بود، گفته بود خودش رو می رسونه با محمد بود و قرار بود یک شب نشینی با رفیق های قدیمیش داشته باشن. دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب کرده بود، آروم صداش کردم؛ عزیزم بیداری؟ صدامو می شنوی؟ حالت خوب نیس! دستشو آورد بالا گرفتم، زیر لب گفت: خوبم! چشمامو رو هم گذاشتم تلفنم زنگ خورد: یکی از اینترن ها بود، ازش خواستم قبل از تجویز دوز مصرفی لیتیوم حتما TDM کنه. ساعت از نیمه شب گذشته بود برای همین گرفتمش؛ بعد دوتا بوق برداشت صدای محمد پشت زمینه می اومد گفتم: نزدیکی؟ گفت: اره چطور؟ گفتم: تب داره بدتر شده که بهتر نه! گفت: باشه آنتی بیوتیک می گیرم سر راه، یک شیاف استامینوفن استفاده کنه تا برسم. گفتم: اوکی. قطع کرد بلند شدم رفتم آشپزخونه از جعبه یک شیاف جدا کردم، بی حال رو مبل دراز کشیده بود، صدای نفس هاش تند بود اومدم جلو بازوش رو گرفتم تکون دادم: پاشو داداشی پاشو ببینم! نیم خیز شد چشاشو باز کرد چی شده؟ - آماده شو برات این شیاف رو بذارم. ـ نه لازم نیس، چیزیم نیس! سعی کردم دوباره بخوابونمش دستمو گرفت؛ - نکن! با اخم گفتم: منو تو کی رودرواسی داشتیم؟! بدو ببینم! با بی میلی از دستم گرفت، گفت: لطفا کمکم کن باید برم دستشویی، اینم می ذارم. گفتم: خیلی خب دستتو تازه باز کردی مراقبت کن نتونستی خودمو صدا کن. سرشو تکون داد، یک دستشو گرفتم و یکی دیگه رو حلقه کردم پشت کمرش سعی می کرد وزنشو رو من نندازه ، درد موقع راه رفتن اذیتش می کرد اینو از فشاری که به انگشتام می داد متوجه میشدم، تا در سرویس کمکش کردم خودم بیرون وایستادم. دیر کرده بود در زدم گفتم: خوبی تو؟ گذاشتیش؟ چیزی نگفت. بعد یک دقیقه اومد بیرون گفت: ضعف دارم گفتم: سرتم گیج میره؟ گفت: اوهوم! گفتم: خوب میشی بیا دراز بکش! خواستم کمکش کنم که نشست رو زمین‌. با ناراحتی گفت: آبجی، پاهام جون ندارن، هرروز هم که مریض میشم کی قراره تموم شه؟ گفتم: خدا بزرگه، این قدر خودتو نباز! گفت: هر بار یک مسیری رو پیاده میرم با خودم میگم ممکنه دفعه بعد رو ویلچر از این مسیر رد بشم! نشستم کنارش دست گذاشتم رو لبش گفتم: هییس خدا نکنه دیونه! آخه این حرفا چیه؟! صدای کلید انداختن شنیدم با صدای بلند گفت: خانم مهمون داریم! بلند شدم اومدم دم در گفتم: خوش اومدین، آقای دکتر بفرمایید داخل. محمد اومد داخل باهام گرم احوالپرسی کرد گفت: خوبین خانم دکتر؟ گفتم: مشتاق دیدار ممنون. گفت: بد موقع اومدیم دکتر نذاشت برگردم میگه دیروقته!

گفتم: خوب کاری کردین! بیاین داخل.شوهرم تا اومد داخل دیدیش گفت: چرا اونجا نشستی؟ گفتم: یکم سرگیجه داشت! گفت: بیا ببینم چی شده! خواهرت که ما رو کچل کرد! همون طور که دونفری می رفتن سمتش، محمد بهش گفت؛ چرا هر دفعه آب میری پسر؟ خیلی لاغرتر شدی از دفعه پیش! چیزی نگفت، با کمک همسرم و محمد اومد رو کاناپه نشست شوهرم کیفشو آورد و بعد دست زد رو پیشونیش گفت: شیاف گذاشته؟ تب نداره! گفتم: اره. گفت: خوبه! استتوسکوپ رو برداشت بهش گفت: چند تا نفس بکش! نفس عمیق کشیدن براش سخت بود و چند نوبت سرفه خشک کرد گوشی رو برداشت گفت؛ فکر کردم کارت با دو تا تقویتی راه می افته! مجبورم آنتی بیوتیک بدم، ریه ها عفونت کردن! محمد گفت: چرا با این وضعیت جسمی بستریش نمیکنی؟ اصلا جون نداره! رنگ به روش نیست! دستشو سمتم گرفت،بلند صدام کرد گفت: آبجیی؟ گفتم:جونم نترس! آروم پشت دستشو نوازش کردم، شوهرم سرشو تکون داد گفت: می شناسیش که! مگه بیمارستان می مونه؟ از کیفش یک آب مقطر و ویال کشید بیرون به محمد گفت: زحمتشو می کشی؟ من یک دست بشورم بیام! محمد آمپولو گرفت گفت: حتما! پشت سرش اومدم آشپزخونه! گفتم: چیزی برا دردش بهش نمیدی؟ گفت: چشم یک باکلوفن هم میدم امر دگ ای؟ لبخند زدم گفتم: مرسی! اومدم هنوز رو کاناپه نشسته بود و تمام حواسش به آمپول تو دست محمد بود منو دید گفت: حتما باید از این پودری ها بزنم؟ گفتم: تجویز من نیست از خودش بپرس! با ناامیدی به آشپزخونه زل زد تا اومد بیرون گفت: دراز نکشیدی که! نوروبیون هم داری چند هفته اس نزدی،دوباره ادامه داد: محمد اینو بده من، نوروبیونو بکش! محمد آنتی بیوتیک رو داد بهش شوهرم گفت: برگرد دیگه! چند بار بگم؟ گفت: داداش میشه اینو نزنم؟ یک لبخند زد گفت: همیشه هواتو داشتم دیدی که اولم بهت آنتی بیوتیک ندادم الآنم چاره ای نیس! عفونت شدیدتر بشه ممکنه پنومونی کنی، دراز شو! با ناراحتی دوباره زل زد به همسرم، سرشو سمت من چرخوند، گفت: خانوم؟ کمکش کن! گفتم؛ بیا عزیزم تموم میشه زود! رو کاناپه دراز کشید من یکم شلوارشو دادم پایین، همسرم پد کشید و آنتی بیوتیک رو وارد کرد

به شدت تکون خورد و پای سمت مخالفشو تکون داد محمد سریع نوروبیون آماده رو گذاشت رو میز، اومد پاشو نگه داشت با خنده گفت:سابقه اشم درخشانه! برادرم اول یکم تحمل کرد بعد بلند گفت: اییییی.... اییی تمومش کن... آخ...شوهرم گفت: خیلی خب آروم باش الان تمومه دیگه! سرشو گرفت بین دستاش، دلم سوخت یک نگاه به همسرم کردم گفتم: یکم سریعتر! درد داره! همینطور که می گفت: تموم...تموم...! بالاخره نیدل رو کشید بیرون پد گذاشت، اومدم جلو جاشو یکم ماساژ دادم. شوهرم اونطرف رو حاضر کرد یک توده درست کرد و سریع نیدل رو داخل کرد تا نیدل داخل شد یک تکون جزئی خورد گفت: آخ...! آخ! این می سوزه! گفتم؛ جونم. داداش یکم تحمل کن! سعی کرد یک دستشو بیاره سمت تزریق که محمد متوجه شد و گرفت، دیگه طاقتش تموم شده بود که نیدل رو کشید بیرون. با عجله می خواست لباسشو درست کنه، شوهرم گفت: چه خبرته آرووم! گفتم: عجله نکن عزیزم! واستا! شوهرم به من یک چشمک زد سرمو تکون دادم رفتم اشپزخونه از داروهاش قرص باکلوفن برداشتم و نصف یک متاکارابامول کشیدم تو سرنگ! صداش کردم اومد دم در گفت: جان؟ قرص و آمپول رو دادم دستش! گفتم: آروم بزن براش! دیگه نمی تونم ببینم! لبخند زد گفت؛ چشم! موندم تو آشپزخونه. صدای ای ای گفتنش و بعد" تموم، تموم دیگه آخریشه" شوهرم رو می شنیدم. بلند شدم یک چایی گذاشتم، و بعد اومدم تو هال بهش لبخند زدم پرسیدم؛ خوبی؟ قرصتو خوردی؟ سرشو تکون داد ولی هنوز ناراحت بود، کنارش نشستم موهاشو بهم ریختم گفتم؛ تموم شد دیگه! محمد خطاب بهش گفت: خوش بحالت چه خواهر مهربونی داری! باخنده گفتم: تکدونه‌ی خواهرشه! با اینکه حال خوشی نداشت ولی سرش درد می کرد برای گیم شوهرم اول راضی نمیشد بالاخره بلند شد پی اس رو وصل کرد تا با هم گیم بزنن. پسرا با هم مشغول شدند و منم اومدم اتاقم گوشی رو صدادار کردم و دراز کشیدم مورنینگ باید اورژانس روانپزشکی حاضر می بودم آلارم رو کوک کردم. هنوز نیم ساعت از خوابم نگذشته بود که از بیمارستان تماس گرفتن کیس بوردرلاین که دوروز پیش بستری شده بود، بخش رو بهم زده بود. سریع آماده شدم خواستم سویچ بردارم که همسرم متوجه شد پرسید: کجا؟ گفتم: باید بخش باشم! گفت: من می رسونمت! به برادرم نگاه کردم گفت: محمد پیششه! نگران نباش! توی راه حواسم به گوشیم بود که گفت: نگران نباش خانم دکتر! الان می رسومت! بعد سکوت بین مون برقرار شد نزدیک بیمارستان بودیم که صداشو صاف کرد می دونستم می خاد یک چیزی بگه، گفتم چی شده؟ ادامه داد می خام بیارمش بیمارستان، خودت که درجریانی داروها خیلی جواب ندادن! با نگرانی گفتم: چرا؟ گفت: باید پلاسمافرز شه! یک نگاه بهش انداختم گفتم: لازمه همه روش ها رو امتحان کنی؟ گفت: مگه قبلی ها جواب داده؟ خودت می دونی نظر من و بقیه پزشکا چیه! گفتم: اره می دونم ولی اجازه نمیدم بخای هرچی درمانه روش پیاده کنی! نگام کرد گفت: بعدا درموردش حرف می زنیم! نزدیک درورودی بودیم، گفتم: من ترجیح میدم همینجا تموم شه. پیاده میشم! دستمو گذاشتم رو دستگیره گفت: نکن الان می رسیم! می برمت داخل! اخماش رفته بود تو هم بالاخره تو پارکینگ نگه داشت داشتم می رفتم بیرون که دستمو گرفت گفت: مانع نشو! گفتم: تو این دفعه کوتاه بیا! خواستم دستمو بکشم دوباره نگهم داشت با لحن ناراحت کننده ای گفت: نمی خای که چندماه دیگه ویلچرشو حل بدی! یک نگاه عصبانی بهش انداختم؛ گفتم؛ بسه ولم کن... دستمو بالاخره کشیدم بیرون، دلم از حرفش شکسته بود چشمام پر اشک شد همون‌طور که اشکامو پاک می کردم به سرعت سمت بخش راه افتادم...

پ.ن ۱

آینده گاهی خیلی ترسناکه، هر چ قدر ازش اجتناب کنی بازم باید باهاش روبرو شی، این روزا سعی می‌کنم بیشتر قوی بمونم و برای داداشم هم روحیه باشم.

پ.ن ۲

با وجود همه اختلاف نظرهامون همیشه می دونم اون هم علمش هم تخصصش هم تجربه اش، از من بیشتره و هیچ وقت بی راه حرف نمی زنه! برای درمان بعدی دیگه مخالفتی نکردم.

پ.ن ۳

فکر می‌کنم دیگه دست و دلم به نوشتن نره! ممنونم از نظراتتون، فعلا به عنوان آخرین خاطره از من پذیرا باشید.🌱

خاطره سینا جان

خاطره سیناجان(تیچرمجید)

یکی بهم میگفت چرا به خودت میگی جان؟😂راست میگه. نمیدونم چرا روز اول که خاطره گذاشتم انقدر خودموتحویل گرفتم.دیگه کاریش نمیشه کرد شرمنده😂🙌

این قسمت:لوژ

همین اول بگم که اگر دوست نداری رد کنی،خاطره آمپولی نیست فقط میخوام یه معاینه ی خوشمزه رو برات تعریف کنم!

چندسالیه که خان عموم با عمووسطیم بینشون شکرآب بود واین مسئله خیلی برای مادربزرگم سنگین بود و حرص میخورد میگفت بچه های من نباید باهم قهرباشند.

دیگه دیدیم مادرجون خیلی داره اذیت میشه وکسی هم پیش قدم نمیشه ایناروآشتی بده، باباخودش دست به کارشد.

بابام زنگ به خان عمو که ببینه تهرانه یانه(این همون عمومه که شمال ویلاداره، یادته خاطره سامینارو؟ )

خلاصه با پادرمیونیه بابام قرارشد که عمو وسطیم بزرگواری کنه وهمراه ما وبقیه عموهام بیادخونه ی خان عمو ودورهم جمع بشیم.

من و رضا که خونه بودیم فقط مسعود شیفت بودکه اونم باباخیلی اصرارکرد که مرخصی بگیره

ودرنهایت هممون راهی شدیم.

رضا جلونشست و من ومامان و مسعودصندلیه عقب.خیلی شلوغ بودو ترافیک سنگینی شده بود.

مثلا یه مسیر ۴۰ دقیقه رو یک ساعت ونیم باید توترافیک میموندیم.نصف راهو رفته بودیم موبایل رضا زنگ خورد.میلاد پسرعموم بود گفت که حال گندم خوب نیست زحمت بکش اومدی معاینش کن رضاهم گفت چشم حتما میام میبینمش.

رضا گفت برگرد من کیفم وبایدبیارم.مسعود گفت باباول کن مگه سرماخوردگی نیست یه ابسلانگ میخوای دیگه باقاشق ببین گلوشو، این همه مسیرو برگردیم!؟!

رضا گفت میگه گوشش دردمیکنه باقاشق چنگال چطوری من اینو معاینه کنم!

مسعودگفت کاش من اصلا نمیومدم دیوونمون کردین امشب، نمیدونم مریض بودم مرخصی گرفتم!؟

رضا گفت،چرا حرف زور میزنی مسعود!؟ من چی بگم پشت تلفن!؟ بگم نصف مسیرواومدیم وسیله ندارم معاینش نمیکنم!؟

من چیکارکنم این وسط!

پیاده میشم اسنپ میگیرم شمابرید من کیفمو برمیدارم خودم میام.

یه نگاه به مسعودکردم با تاسف گفتم .....توسرت یذره صبورباش‌گفت توحرف نزن گوشیو ازت بگیرند دودقیقه نمیتونی بشینی توماشین.(راست میگه).

اومد پایین منم در ماشین وبازکردم گفتم منم میام باهم میریم وبرمیگردیم شاید یکی خجالت بکشه.

مسعود یه چیزی جوابم گفت معنی چاپلوس میداد ولی قابل بخش نیست😅

خلاصه اسنپ زدیم وبابدبختی بعدکلی معطلی برگشتیم خونه .رضا کیف و یسری دارو برداشت و باماشین خودش رفتیم.

دم فروشگاه وایستاد،گفتم چیزی میخوای!؟

گفت بذار چهارتاآبنبات بگیرم حالااین بچه میخواد اذیت کنه نذاره معاینش کنم.

گفتم باشه بگیر.رفتیم پایین ،رضاازین آبنبات چوبی هاهست دهه هفتاد مدبود یه بسته ۱۲ تایی ازونابرداشت .گفتم دکتر اگه بچه دهه شصتی باشه بااینا بشه گولش زد! چیزای جدید اومده بابا ایناچیه برداشتی!؟

گفت خوبه همینا. بقیش شکلاتیه مریضه نبایدبخوره. اینارو حساب کرد واومدیم بیرون. بعدکلی علاف شدن رسیدیم.

از دیر رفتن ویهو وارد مجلس شدن متنفرم!نمیدونم به کی بایدسلام بکنم؟ به کی دست بدم؟ اصلا هول میکنم ،فوبیاست برام!

خلاصه تو دوثانیه باهمه سلام احوال کردم و سروتهشو بهم آوردم وکنار حسین نشستم.همه توجهم به عموهام بود ببینم باهم خوبند یانه!نرسیده توخونه بحث ازدواج رضااومد وسط!

یعنی امکان نداره ما مهمونی فامیلی داشته باشیم وازدواج رضا نقل ونبات مجلس نباشه!

اونم فقط میگفت ایشالابه وقتش.

خان عمو گفت وقتش دیگه کِیه! داره دیرمیشه. با ایشالاماشالا کاری پیش نمیره ،روبه بابام گفت همسایه پایینیمون متولد ۶۱ هنوز زن نگرفته بدبخته روزگاره رضاهم ادامه بده جاپای اون گذاشته.

دیدم داره جوسنگین میشه الان اوقات تلخی پیش میاد، بابام وخان عموم دعواشون میشه تازه باید یه مهمونی آشتی کنون برای این دوتابیایم!

یه نگاه بهشون کردم دیدم چندتاازعموهام وخان عمو پیراهن سورمه ای پوشیدن فقط طرحاش فرق داره، گفتم گروه سرود مدرسه است همتون ست سورمه ای زدین؟😂بابام میخواست کلموبکنه ،کسی جرئت شوخی باخان عمونداشت که. ولی باخنده ی خان عموفضاعوض شد(من اینجوری بودم که برگام اینم میخنده).

ولی رضا صبوری کردهیچی نگفت اگه یکی اینجوری سنگین بارمن میکرد نمیتونستم جوابشو ندم آخه یه آدم درس خونده ،پزشک مملکتو با همسایه در وپیتت مقایسه میکنی!

چشم به رضا بود ببینم ناراحت شده دیدم نه عین خیالشم نیست فقط هرچی خان عمو حرف میرنه نگاش نمیکنه.زنعمو تعارف کرد میوه پوست کنیم رضا گفت اول گندمو ببینم میخورم ممنون.

رضابااشاره به گندم گفت بیااینجا .چندبار زد روپاش گفت بیااینجابشین بغل عمو.زهرا(مامانش) دست گندمو گرفت و اومدند پیش رضانشستند.رضا کشیدش توبغلش گفت ای خدا خییلی مریض شدی لبات قرمز شده باید امپول بزنی!

گفت نههه لوژه.

جواب رضاروانقدر خوشمره داد ، کل خونه قربون صدقش میرفتند.

لباسش و نصف صورتش با رژ قرمز یکی بود.

رضاچندثانیه دستشوگذاشت روپیشونیه گندم و از زهراپرسیدعلائمش چیه؟ زهراداشت توضیح میداد رضاهم توکیفش دنبال لایتش بود.گندمو بیشتر برگردوند طرف خودش ،دهنتو بازکن باز باز ،ته گلوشو دید و آبسلانگ رو گذاشت رو کاغذش.اتوسکوپو برداشت بایه پد سرشو تمیزکرد و پرسید کدوم گوشت دردمیکنه گندم دستشوگذاشت روهردو گوشش،زهراگفت خیلی دستشومیبره سمت گوش راستش. یکم سر گندمو خم کرد و گوش هاشو معاینه کرد گفت درست گفتی سمت راستی عفونت داره.رضا گندمو گذاشت پایین داشت ازبیمه اش میپرسید که زهراگفت شباگهگاهی سرفه هم میکنه‌.

رضاگفت سرفه هم میکنه؟بیامن ببینمت یه باردیگه استتوسکوپ ودرآورد گندم خودش یقه پیرهنشو آورد پایین رضا بغلش کردگفت من اینومیخورمش امشب.سارا گفت دیدی چه بانازم آورد پایین.

زهرا گفت عشقه دکتره چندوقت پیش میگفت بریم پیش عمورضا واکسن بزنم مریض نشم.رضا گفت گندم راست میگه؟گندم سرشو تکون داد (اره)گفت خیلی شجاعی شما.آفرین.حالاچون خیلی شجاع بودی این آبنبات مال شماست. حالاصدای همه ی بچه هادراومد ازرضاآبنبات میخواستند.😁خداروشکر یه بسته ۱۲ تایی گرفت به بچه ۲۰سال به بالا هاهم رسید.

زهرا گفت آمپول داره؟رضاگفت نه وشروع کرد درمورد آنتی بیوتیک ها و مقدارمصرف داروهاش توضیح دادن...دودقیقه بعدش عمم اومد گفت عمه رضا من یدونه آمپول دارم اینوبرام بزن.رضاگفت آمپوله چی؟مامان هست.برگشتم اونورو نگاه کردم دیدم مامان داره اونطرف مجلس فشار میگیره ده نفردیگه هم آستین بالاتونوبتند!

پ.ن:

رضا روی کاغذ برای گندم نوشته بود رژ ۲۴ساعته لطفا.

گندم تاچندوقت رژ میزد برای رضاعکس میفرستاد.

مرسی که خوندین.

تیچرمجید

خاطره راحیل جان

سلام من راحیل هستم ۱۵سالمه.

من خیلی وقته خواننده خاموش بودم

این خاطره مربوط میشه به دندون پزشکی

چند وقت پیش که نوبت ارتودنسی داشتم،رفتم پیش دکتر ارتودنتیستم

از شانس بد من گفت که دندون شیش سمت چپ پایین خرابه و احتمالا به عصب رسیده

برامون عکس نوشت و من و مامانم پیش به سوی رادیولوژی

رفتیم نشستیم مامانم پولش رو حساب کرد و بعد ۵مین صدام زدن

رفتم داخل یه پسر جوون حدود ۳۰سالش بود

عکس گرفتیم بردیمش پیش دکتر که با یه لحن بچگونه بهم گفت عمو رسیده به عصب و نیاز به عصب کشی داره.برامون نامه نوشت خدافظی کردیم اومدیم

رفتیم یه کلینیک که طبقه پایینش تزریقاتی و داروخونه و مطب دکتر بود

و طبقه بالاش دندون پزشکی

رفتیم منشی گفت که دکتر نیومده

نشستیم رو صندلی بعد از ۲۰مین دکتر اومد(راستش دکتر رو میشناختم چون یه بار برام دندون پر کرده بود)دکتر یه پسر جوون حدود ۲۵ یا ۲۶سالش هست قد بلنده راستش خیلی کراشه😍

خودش هم ارتودنسی داره😁

صدامون زد رفتیم تو سلام و احوال پرسی کردیم عکس و دید گفت که باید عصب کشی بشه

نوبت داد بهمون برا ۳روز بعدش یعنی پنجشنبه ساعت ۹صبح (چون همیشه مدرسه شیفت صبحه مجبور شدیم پنجشنبه بریم)

من تا حالا عصب کشی نکرده بودم و استرس داشتم.من خیلی دندون پزشکی رو دوست دارم و اصلا نمی‌ترسم

این ۳روز مثل برق و باد گذشت و اون روز ساعت ۸بیدار شدم یه شلوار واید بگ کرمی با یه شومیز آبی کمرنگ و شال کرمی

خلاصه رفتیم نشستیم دکتر ساعت ۱۰و نیم اومد

رفتم داخل بهم گفت دراز بکش رو یونیت.دراز کشیدم و چون قدم کوتاهه هیچوقت سرم به بالای صندلی نمیرسه😂

به دستیارش گفت که این آمپول کوتاهه.یع آمپول بلند بده. اینو که گفت ته دلم خالی شد

آمپولو آماده کرد دهنمو باز کردم.آمپولو زد دقیق توی گوشم حسش کردم محکم چشامو به هم فشار دادم که متوجه شد دردم گرفته گفت تحمل کن الان تموم میشه

چند بار سوزنو جابجا کرد که دیگه اشکم در اومد

بعد ۱۰مین بلاخره آمپولو دراوارد

بعد ۱۰مین پرسید که سر شده( منم چون ارتودنسی دارم نمیتونم س رو خوب تلفظ کنم الان که بی حسی زده بود بدتر شده بود)گفتم آره شر شده😂من و دکتر باهم زدیم زیر خنده😂باهاش صمیمی ام

شروع کرد به عصب کشی اولش دردم نگرفت ولی موقعی که خواست عصب هارو بکشه چنان دردم کرد که دستش رو گرفتم

دوباره به حسی زد😢

دیگه دردم نکرد تا رسید به قسمتی که گفت این مواد رو میندازم تو عصب دندونت که میکروب هاش کشته شه

سرم رو چرخوند سمت خودش و مواد رو انداخت که به دفعه پرید تو گلوم دکتر دستپاچه شده بود سرم رو بلند کرد یکم آب داد بهم و دوباره شروع کرد

ساعت ۱بلاخره تموم شد

بلند که شدم سرم گیج رفت و افتادم زمین. چشامو که باز کردم دیدم گذاشتم رو صندلی و یه اب میوه دست دکتر بود.آبمیوه رو خوردم و برا شنبه نوبت داد که پرش کنم

خدافظی کردیم اومدیم

پرش هم درد نداشت بجز آمپول بی حسی که دوباره زد😩

البته یه دندون دیگه هم نیاز به عصب کشی داره که میخوا برم درستش کنم😫😩

اینم از خاطره من

ببخشید اگه طولانی بود و چشاتون اذیت شد😘

خاطره عسل جان

های گایز🫡

عسلم؛خوش اومدم🙂‍↔️

درسا داره پارم میکنه و خب...چاره جز دوخت و دوز ندارم🪡

میدوزم و دوباره ادامه میدم💪🏻💔

دوستان پایه نهمی!یه نصیحت خواهرانه بهتون بکنم؟

<عزیزانم اگر باسن خود را دوست میدارید؛تجربی نیایید🎀>

خاطره ای که میخام تعریف کنم مال پریروز عه

فقط قبلش باید یه توضیحی بدم:من سال هفتم با یه دختری به اسم (نیلیا) همکلاسی بودم...رابطمون خوب نبود چون نیلیا یه دختر خودشیفته و عقده ای بود و منم زیاد ازش خوشم نمیومد

همیشه فکر میکردم وقتی سال نهمم تموم شه؛ دیگ قرار نیس قیافه ی نیلیا رو ببینم ولی برخلاف تصورم...وقتی وارد دبیرستان شدم؛دقیقا روز اول مدرسه ضدحال خیلی بدی خوردم

نیلیا دقیقا تو همون مدرسه ای که من بودم؛ ثبت نام کرده بود🙄خیلی حس بدی بود وقتی فهمیدم قراره 3 سال دیگم تحملش کنم...

خلاصه هنوز که هنوزه بعد 5،6 سال رابطمون همچنان شکرآبه و از همدیگه خوشمون نمیاد...

خب بریم سراغ خاطره:پریروز مثل همیشه پاشدم دوتا لقمه هول هولکی خوردم و بعد پوشیدن لباسام رفتم مدرسه

همچی تا زنگ تفریح اول عادی بود...

زنگ تفریح با چندتا از بچه ها توی حیاط نشسته بودیم

نیلیام کنارمون بود...😒

داشتیم راجب کادو تولد صحبت میکردیم🥴😂(چند روز دیگ تولد یکی از دوستامه)

وسط حرفامون یکی پیشنهاد داد برای دوستم کتاب بگیرم!

یهو نیلیا گفت: برای تولد منم کتاب بگیرین(حتما! امر دیگه ای باشه؟🦦👍🏻)

منم گفتم:بنظرم تو خودت باید یه کتاب بنویسی؛کتابِ چگونه وقتی امتحان داریم مدرسه را بپیچانیم؟😉😂

(نیلیا همیشه وقتی امتحان داریم به یه طریقی میپیچونه و مدرسه نمیاد؛یا مثلا زنگ قبل از امتحان خودشو میزنه به بی حالی تا اجازه بدن بره خونه)

من به شوخی گفتم؛ همه بچه هام خندیدن ولی یهو نیلیا گفت:به تو مربوط نیستاا! یاد بگیر تو کارای بقیه دخالت نکنی؛ توام وقتی خانوادت میومدن دنبالت میبردنت دندونپزشکی؛ فکر میکردیم میری...(ترجیح میدم ادامشو نگم)

مخم داشت دود میکرد از شدت بیشعوریش!

بلند شدم گفتم:چرا فکر کردی همه مثل خودت هرزه ان؟

اونم سریع پاشد روبه روم ایستاد:فکر نمیکنم! دارم میبینم!

گفتم: اشتباه میبینی؛اونی هرشب خونه این و اون پلاسه؛ تویی! نه من...

یهو اومد جلو از مقنعه ام گرفت(نیلیا قدبلند و هیکلی عه؛ کنار هم عین فیل و فنجونیم🙈😂)

میخاست بکوبه تو صورتم که بچه ها اومدن جدامون کردن...

یهو صدای بلندگو تو کل حیاط پیچید: مسیحا فلانی و نیلیا فلانی! دفتر!(مدرسه مجهز به دوربین مدار بسته اس؛در هر لحظه تحت کنترلیم😑)

رفتیم دم دفتر و بعد از گرفتن اجازه وارد شدیم

هردومون سلام کردیم

مدیر:گیس و گیس کشیِ توی حیاط سر چیبود؟🤨

نیلیا میخاست تعریف کنه ولی نذاشتم؛ خودم تعریف کردم

مدیر:واقعا متاسفم براتون!مثلا ارشد مدرسه اید!باید اینطوری برخود کنین باهم؟

گفتم: آخه واقعا تقصیر من نبود؛ داشتیم شوخی میکردیم...منم قصدم شوخی بود؛اگه خوشش نیومد میتونست عین آدم بگه جنبه شوخی ندارم باهام شوخی نکن...نیاز به این همه چرت و پرت گفتن نبود!

نیلیا سریع گفت:من چرت و پرت گفتم یا تو؟انقدری شعور نداری تو کار بقیه فضولی نکنی!

نذاشتم حرفش تموم شه؛ گفتم:توام انقدری عقل نداری که بفهمی داشتم شوخی میکردم!

بعدش زیر لب گفتم: ک*کشِ بی جنبه😒

یهو برگشت سمتم: چه گوهی خوردی؟

گفتم: چرا فکر کردی انقد بدبختم که تورو بخورم؟😉

همونطور که داشتم طلبکارانه نگاش میکردم...یهو مقنعه امو کشید و گف: یبار دیگ همچین چرتی و پرتی از دهنت بیرون بیاد؛ دهنتو گل میگیرم

+بیشین بینیم بابا کم گوهخوری کن!(چه گَنگَم من🤣)

هلش دادم عقب...؛به قول مدیرمون گیس و گیس کشی شد و...

خلاصه دعوامون بالا گرف😔😂

مدیر و معاون و ناظم بعد از تلاش های فراوان تونستن جدامون کنن...بعد از اینکه جو یکم آروم شد مدیر رفت و زنگید به مامان نیلیا و داداشم(مسیح)...

فاصله خونه نیلیا اینا تا مدرسه خیلی کمه؛ واس همین مامانش خیلی زود رسید ولی مسیح نه...🙁

مامانش که اومد سریع رف پیشش و قضیه رو براش تعریف کرد

شیما(مامانش)اومد سمتم: تو به دختر من گفتی هرزه؟

+آره!

غلط کردی بیشعور!

درست صحبت کن خانم!غلطو من نکردم؛دختر خودت کرد که برگشت همچین حرفی به من زد...گندکاریای خودشو که تعریف نمیکنه😏

بعدش حرفی که بهم زده بود رو بهش گفتم...

به هرحال تقصیر تو بوده!

+بله دیگ!مادر که وضعش این باشه معلومه بچش عقده ای و خودشیفته بار میاد!

اونش دیگ به تو مربوط نیس بچه!

یه پوزخند زدم😏

+من یه پیشنهادی دارم!

سوالی نگام کرد🤨

+اینکه شما بجای خوندن نماز اول وقت؛ رو تربیت بچت کار کن😉(چادری و خیلی معتقده)خیلی حرصی نگام کرد و یهو دستشو آورد بالا و یه سیلی بهم زد

لازم نکردم تو کارای منم دخالت کنییی دختره ی آشغال!😠(تو حیاط بودیم؛همه دورمون جمع شده بودن)

حس خیلی بدی داشتم اون لحظه...💔

بدون اینکه حرفی بزنم دوییدم سمت دفتر

همون لحظه معاون جلومو گرف و نذاشت برم تو...

علیزاده(معاون):کجا میری؟

+میخام زنگ بزنم!

علیزاده:به کی؟

اعصابم خورد شده بود از سین جیم کردنش

+به شما مربوط نیست!

بعدش محکم هلش دادم کنار و رفتم تو

سریع شمارشو گرفتم...

+کجایی؟

دارم میام

+بیااا زودباش!

چیشدهه؟

+فقط بیااا!

تلفنو قطع کردم و رفتم تو حیاط...

آدرین اومد دستمو گرف و برد یه گوشه

چیکار کردی؟

+زنگ زدم مسیح

چرا خب؟د آخه مسیح بیاد که خون به پا میکنه☹️

+بهتر🙂‍↔️اتفاقا همینو میخام!حدود 5 مین بعد صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالتو شنیدم؛ مشخص بود با سرعت داشت میومد...

چند ثانیه بعدش در با شتاب باز و دقیقا با یه قیافه ی اینجوری😯اومد تو

با حالت دو خودشو رسوند به مدیر و معاون که وسط حیاط ایستاده بودن؛ منو آدرینم دوییدم سمتش

بعد از سلام و احوالپرسی رو کرد سمت هدایتی(مدیرمون) و گف: چیشده خانوم هدایتی؟

_چیزی مهمی نیس...

یهو پریدم وسط حرفش: اتفاقا خیلیم مهمه؛ نگااا🙂‍↔️

بعد اون سمت صورتم که شیما سیلی زده بودو نشونش دادم(انقد دستش سنگین بود؛رد انگشتاش موند رو صورتم عبضی🥲😂)

یه نگاهی بهش انداخت و با عصبانیت برگشت سمت هدایتی

کی زدتش؟😠

_آقای فلانی آروم باشید لطفا؛ حلش میکنیم!

چیچیو حل میکنیم؟قرار بود حل بشه به زد و خورد نمیرسید! گفتم کی زدتش؟😑

حس کردم هدایتی تا فردا زبون وا نمیکنه؛ خودم وارد عمل شدم🦥

+شیما!

مامان نیلیا؟

+آره

الان کجاس؟

+اوناهاش!اونجا نشستن با نیلیا👈🏻

بیا بریم؛فقط قبلش قضیه رو کامل تعریف کن برام!بدو

سریع همه اتفاقاتی که افتاده بودو براش تعریف کردم...

همش همین بود دیگه؟

+آره

حله؛ بیا بریم ببینم!

بعدم دستمو گرفت و رفتیم سمتشون...

وقتی رسیدیم پیششون پرسید:تو زدی تو گوش این بچه؟(Me🙈🐣😂)

شیما: آره! خوب کردم

مسیح اصلا نذاشت جملش تموم بشه؛ بلافاصله زد تو گوشش...

+تو غلط کردی زنیکه خرا..(هوار میکشید!)

انقد محکم زد که شیما پرت شد رو زمین...

چند ثانیه به مسیح زل زد و زرتی زد زیر گریه(😐🤣)

هدایتی اومد جلو و بغلش کرد؛ سعی داشت آرومش کنه

شیما: من قلبم شکست!😭💔

مسیح: جهنم!(🤣)

شیما: فردا پرونده دخترمو میگیرم از این مدرسه میرم!

مسیح:چقد خوب؛به شخصه استقبال میکنم!😉👌🏻زودتر لطفا!

یهو هدایتی برگشت گف: آقای فلانی ادامه ندید لطفا...

بعد رو کرد سمت شیما...

هدایتی:خانوم فلانی آروم باش؛ بیا یذره آب بخور (ناظممون سریع رف براش یه لیوان آب آورد😐)

شیما: نه! حالم بده...باید گریه کنم😭

مسیح برگشت سمتم و زیر لب گف: انقد ضجه بزن جونت دراد جهنده!😉

پقی زدم زیر خنده🤣ولی یهو با چهره غضبناک نیلیا مواجه شدم..!سریع با یه سرفه قضیه رو جمع کردم😮‍💨😂

یذره که گذشت و شیما آروم شد؛ اومد رو به روی مسیح وایساد

+تو به چه حقی زدی تو گوش من مرتیکه؟

_اولا!درست صحبت کن!دوما!تو به چه حقی زدی تو گوش عسل من؟!

+بخاطر بیشعوریش!

_اختیار دارید خانوم!بیشعوری از خودتونه(عاشقشم اصن🤣)

شیما یذره نگاش کرد و سری از روی تاسف نشون داد!

_ببین خانم فلانی!دفعه آخرت با عسل اینطوری برخورد میکنی!اگه ببینم دوباره دست روش بلند کردی؛جفت دستاتو میشکونم!

یهو هدایتی اومد جلو: آقای فلانی آروم باشید!یه مسئله ای بود تموم شد رفت!

_نخیر؛هنوز تموم نشده!

جرعت دارین یکبار دیگ از گل نازکتر به این بچه بگین؛تا ببینین این مدرسه رو با شما و تموم کارکنانش به آتیش میکشم یا نه!

بعد برگشت سمتم و گف: برو کیفتو بردار بریم!

منم چون حرف گوش کنم سریع رفتم و با کوله و سوییشرتم برگشتم!

عسل: خب بریم!😍😂

علیزاده: کجا؟

هدایتی: خانوم علیزاده شما دخالت نکن!

علیزاده: آخه وسط تایم مدرسه!اجازه ندارن خانوم مدیر!(د آخه تا وقتی مدیر هس چرا معاونا خودشونو نخود هر آشی میکنن؟😑)

مسیح: بله؟🤨

علیزاده: نمیتونید ببرینش جناب!

مسیح: میبرمش!😏

علیزاده: باشه! ولی اگر بردینش؛ فردا حق ورود به مدرسه رو نداره!

مسیح: من الان میبرمش! فردام میارمش؛ ببینم کی میخاد راهش نده!😉خدانگهدار!

بعدم دستمو کشید و رفتیم سمت ماشین

علیزاده تا لحظه آخر قیافش اینطوری بود😲نشستیم تو ماشین و راه افتادیم

از همون اول مسیح یذره نفس نفس میزد...

هی شیشه پنجره رو میداد پایینو چند ثانیه نفس میگرف؛ دوباره میداد بالا

آب داری تو کیفت؟

+آره

قمقمه ام رو از کولم دراوردم و دادم دستش

یذره ازش آب خورد و گذاشت رو داشبورد

+خوبی؟

آره😓

+مطمئنی؟

نه😮‍💨

+دقیقا چته؟میخای بریم بیمارستان؟🥲

چیزی نگف ولی مسیرشو به سمت بیمارستان تغییر داد...

حدود 14.15 مین بعد رسیدیم (گرچه این وسط کلی بخاطر سرگیجه هاش معطلی داشتیم؛ یعنی همش میزد کنار؛ یه نفسی میگرفت و یه آبی به دست و صورتش میزد)

بعد از اینکه ماشینو پارک کرد درو وا کردم و پریدم پایین؛رفتم سمتشو گوشی و کیفشو ازش گرفتم

+بِدِش من!

نه خودم میارم😮‍💨

+بده به من گفتم!📱💼

آروم آروم رفتیم داخل...

گوشیمو بده یه دقیقه!

ازم گرفت و چند قدمی رفت اونور تر...

با یکی از دوستاش تماس گرفته بود؛بعد از اینکه صحبتش تموم شد اومد سمتم

+بیا بریم بالا

رفت سمت آسانسور و دکمه اشو زد🦦

نیاز نبود خیلی منتظر بمونیم؛ سریع اومد👌🏻😅

رفتیم بالا؛ دوباره گوشیش زنگ خورد

الو جانم؟

......

ما تازه اومدیم!تو کجایی؟

......

باشه الان میایم! قربونت...خداحافظ

دوباره دستمو کشید و با خودش برد🤐

_جسارتا کجا میریم؟

چیزی نگفت

_زورت میاد جواب بدی؟

همچنان سکوت...😐

_چص میکنمااا!🙂‍↔️

+ها؟!(بچه تو این دنیا نبود اصن🤡)

_هیچی🤣

+خو چرا میخندی؟

_میگم کجا داری میریم؟ چرا جواب نمیدی🤣

+حواسم نبود؛ میریم پیش یکی از دوستام...

_آها😅کی میرسیم؟😂

+یه دقه دندون رو جیگر بزار؛ میرسیم!

خلاصه بعد از 2 دقیقه دندون رو جیگر گذاشتن؛ رسیدیم🤲🏻

وارد اتاقش شدیم و بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه؛ نشستیم

دقیقا از لحظه ای اومده بودیم تو اتاق؛بوی الکل بشدت رو مخم بود

مسیح: خواهرمه! میشناسی دیگ؟

صدرا(همون دوستش):آره؛ خیلی بزرگ شده ماشالا

یه لبخند ملیح زدم:ممنونم🤭(هول کرده بودم نمیدونستم چی بگم😮‍💨)

صدرا: آخرین باری که دیدمت خیلی ریزه میزه بودی!🤏🏻

مسیح: الان خیلی بزرگ شده مثلا؟😂

صدرا: آره بابا! خانوم شده🥰

مسیح: فکر نمیکنمااا😂😉

داشت بهم بر میخورد🥴😂گوشیشو دادم دستش

رمزش چیه؟بازش کن!

+میخای چیکار؟

فضولی کنم توش😂

+😐😂

باز کن دیگ!

رمزشو وا کرد و داد دستم...

میشه برم بیرون بشینم؟🥴

+چرا؟

خیلی بوی الکل میاد؛دارم خفه میشم

+باشه برو؛ پشت در بشین...جایی نریا

چشم بابابزرگ😐

+برو حرف نزن😂

بلند شدم که برم یهو صدرا پرسید

کجا میری خانوم؟

_بوی الکل حالمو بد میکنه؛ میخام بیرون بمونم

الکل؟🤨

_آره

پس چرا من بویی حس نمیکنم؟

_خب شما عادت دارین!

آره؛ درست میگی😅...

با یه لبخند به صحبتمون پایان دادمو رفتم بیرون...

سریع رفتم تو اینستاش و استوری فالویینگاشو چک کردم(میدونم فضولم)

حدود 10 دقیقه ای که گذشت اومد بیرون...

بشین الان میام!

+کجا میری؟

داروخونه؛بمون همینجا خب؟

باش!

چند ثانیه بعد اینکه رف؛ صدرا اومد بیرون...

میخای بیای تو؟یا هنوزم بوی الکل اذیتت میکنه؟😅

_اذیتم میکنه؛ ترجیح میدم همینجا بشینم!ممنونم ازتون

باشه؛ هرطور راحتی!

و رفت...

برام عجیب بود که من داشتم خیلی رسمی باهاش صحبت میکردم ولی اون نه؛ خیلی عادی...

بعد چند دقیقه با یه کیسه که توش سرم و چندتا ویال بود؛ برگشت...

پاشو بریم تزریقات!

+بریم...😫

میخای اسنپ بگیرم بری خونه؟خسته ای!

+نه میام

پس انقد غر نزن!

+چش بابابزرگ😐رفتیم تزریقات و قبض گرفتیم؛ نشستیم تا نوبتمون شه

خیلی شلوغ بود...

بعد از 4،5 دقیقه یه آقایی اومد صدامون کرد

هردومون پاشدیم بریم تو؛ جلوی در آقاعه جلومو گرف

کجا میای دخترم؟بخش آقایانه😅

_ببخشید یادم نبود

رو صندلی بشین منتظر نامزدت بمون😂

_جان؟😐

منو مسیح خیلی پوکر داشتیم بهم نگا میکردیم

مگه نامزدت نیس؟

_نه😐برادرمه(بیمارستانی که خودش کار میکرد نبود؛نمیشناختنش)

ای وای ببخشید😅

_خواهش میکنم!میتونم یچیزی بگم؟

آره دخترم؛ بگو

_میشه بیام تو؟پشت پرده میشینم بخدا🥺😂

الان خیلی شلوغه؛ بزار چند دقیقه بگذره اگه خلوت شد صدات میکنم؛ بیای!

_باشه ممنون🎀

رفتم نشستم رو صندلی؛منتظر...🦦

تو اون مدتی که نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم چجوری مرده فکر کرده بود ما نامزدیم؟🤦🏻‍♀️

7،8 دقیقه که گذشت مرده اومد صدام کرد رفتم داخل؛

رفتم پشت پرده کنارش نشستم...

+خوبی؟

_آره؛بهترم

+چت شده بود؟

_هیچی؛ فشار عصبی بود...مهم نیس

+ببخشید🥲

_تقصیر تو نبود ...ولش کن!

+سرمت تموم شه میریم خونه؟

_تو آره ولی من نه!

+چرا؟میخای شیفت وایسی؟

_آره!اسنپ میگیرم تو برو...من باید بمونم

+حالت خوب نیس که😕

_خوبم بابا؛ طوریم نیس😅

<تا سرمش تموم شه راجب نیلیا و آدمایی شبیه اون صحبت کردیم...و قرار شد سعی کنم نادیده بگیرمشون!

البته تا الانم همین کارو میکردمااا ولی خب از الان قراره بیشتر رو درس و بقیه هدفام تمرکز کنم و نسبت بهشون بی توجه(تر😅)باشم!>

وقتی دیدم سرمش تموم شد...

+خب من برم دیگ

_وایسا اسنپ بگیرم برات!

+ولش با واحد میرم

_نه بابا وایسا...

+نمیخاد؛ میرم

_مراقب باشیاا خب؟

+باشه؛ تو حالت خوبه دیگ؟ مطمئن باشم؟🥲😂

_آره مامانبزرگ😂خوبم!برو

+باش خدافیس

_خداحافظ😂

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خلاصه با واحد برگشتم خونمون؛ فرداشم رفتم مدرسه و کسی نبود که جلومو بگیره یا راهم نده🦦

نیلیا دیروز و امروز نیومد مدرسه😂🎀خیلی از این بابت خوشحالم!

خیلی تند تند نوشتم؛ میدونم خیلی زیاد شد🤭به بزرگی خودتون ببخشید!

امیدوارم خوشتون بیاد🌱

کوچیکتون عسل🌚🧸

خاطره مهسا جان

سلام به روی ماه تون

مهسا هستم ۱۹ ساله دانشجو سال اول روانشناسی

یه عدد داداش دارم مهدی ۲۲ سالشه

و خواهرم مطهره ۲۸ سالشه و ازدواج کرده یه دختره شیش ساله 😍 و یه دونه پسر ۷ ماهه داره

یه هفته ای بود که مریض بودم ! سه تا سرم و شیش تا سفازولین هم داخلش زده بودم منتها هنوز خوب نشده بودم گلو درد بدی یهو میومد سراغم

بعد از ظهر رفتم کلاس

میون انتراکت دیدم نمیتونم سر کلاسم بمونم

رفتم پیش مدیر آموزشگاه گفتم میشه زنگ بزنید هماهنگ کنید من برم خونه ؟

یه نگاه بهم کرد گفت باشه پس شما بشین دخترم تا من زنگ بزنم !

هم‌چنان ایستاده بودم که گفت بشین شما رنگ به روت نیست

رفتم نشستم رفیقم اومد پیشم گفت چیشدی مهسا ؟

_نمیتونم اصلا نفس بکشم فاطمه ، حالم خوب نیست

مدیر آموزشگاه زنگ زد و قرار شد خودم تنها برم خونه

چون آموزشگاه نزدیکه به خونه مون

خلاصه با استاد هم صحبت کردم گفت مشکلی نیست

رفتم بیرون و ...

یه کوچه تا خونه مون راهه😐 ولی اینقدر حالم بد بود حس میکردم هر چی میرم نمی‌رسم

گفتم خدایا یه وقت اینجا تو کوچه حالم بد نشه😂

خلاصه رسیدم جلو در

دیدم بابا نون گرفته داره کلید میندازه ..

یه سلام کردیم و گفت زنده ای ؟ چیشدی

_اوم ..

رفتم بالا تا مامانم و دیدم زدم زیر گریه 😊😂

مامانم : وا 😐چیشدی تو ؟

_دارم خفه میشم ، اصلا نمیتونم نفس بکشم گلوم خیلییییی درد می‌کنه 😭 ابم نمیتونم بخورم مامان

(مامانم خودش خیلی خوب نبود)

با بابا صحبت کرد که هم من و هم مامانو ببر ه دکتر (برای سومین بارررر میخواستم برم دکتر😒 این همه دارو بازم گلو درد)

بابا هم گفت باشه داداشمم گفت منم پس همراه تون میام دیگه

خلاصه این سری رفتیم پیش دکتر خانوادگی مون

به حدی شلوغ بود 🤕 منم گلو دردم خیلی شدید بود .

بالاخره نوبت ما شد و رفتیم داخل اول مامان معاینه شد براش دارو نوشت بعدم مامان خانوم منو مورد لطف و عنایت قرار داد🤕که هیچی نمیخوره ،پدر مو درآورده و لجبازه و سه بار دکتر رفته سرم آمپول و بازم کار خودشو می‌کنه ..

(هر چند دکتر منو دوس داره😂 به حرفای مامان کاملا بی توجه بود )

مامان : دکتر قرص و شربت ننویسیا😐پدر منو درمیاره از بس بد میخوره

دکتر یه لبخندی زد و یه نگاه به من کرد

گفت پاشو برو دیگه 😂 نبینمت دیگه اینجا ها

رفتیم بیرون بابا رفت دارو هارو بگیره

مامان گفت برو پیش مهدی بشین من برم بالا این مانتو هارو ببینم تا بابا میاد گفتم باش

رفتم پیش مهدی نشستم بغلش

مهدی : ماسک که نداری😒نچسب به من مریض میشم از درس و کار و زندگی میفتم

من : خب حالا توهم 😕😏

رفتم یکم اونور تر نشستم ، نگاشم نکردم 😂 پسره ی پرو 😏

تو گوشی می‌چرخیدم که دیدم مامان و بابا باهم اومدن پایین

بابا گفت پاشو بیا با مامانت برو آمپول تو بزن

😐 وای اصلا دستاممم یخ کرد 😂😂😬

با مامان رفتیم داخل تزریقات (چون مطب دکتر شخصیه یه سالن پنج تخته داره کلا برای تزریقات که زنونه مردونه قاطیه دیگه ولی سرتاسر پرده داره😂)

رفتیم کلا یه دونه تخت خالی بود

تخت بغلی یه آقا بود که سرم داشت بابا و مهدی هم پشت سر ما اومدن داخل

بابا قشنگ پرده هارو درست کرد پوشش و کامل کرد 😂 از من خواست بخوابم

(پرستار اصلی آقا ج هست تقریبا ۵۰ سالشه که سرم و اینا کلا با خودشه یه خانوم م هست هم منشی هم کارای تزریقات خانوما رو انجام میده )

خانوم م اومد دارو هایی مه تو سبد بود داد به آقا ج گفت براش بزن (منظورش من بودم 😐)

رفتم گفتم خانوم م 😐😂 جان من خودت بزن روم نمیشه که با آقا ج😬

برگشت گفت باشه دارو هارو گرفت گفت بخواب . (خیلی خانوم شوخ و مهربونیه اینقدر پیش این دکتر مون میایم که خانواده مون رو بهتر از خودم می‌شناسه😂)

دراز کشیدم داداش م نشسته بود رو صندلی یکم اونورتر بابامم پشت پرده ایستاده بود

گفتم : خانم م میشه مامانم بیاد دست شو بگیرم ؟ توروخدا 😂

خانم م : مامانش بیا دست شو بگیر😄

مامان اومد و : بخواب عزیزم من بهت انرژی مثبت میدم 😅😂نگران نباش(آنتی بیوتیک بود دارو برای همین ترس داشتم )

خانوم م اومد بزنه که بابا گفت : محکم بزن براش😁

گفتم : بابااا توروخدا😂 خانوم م یواش بزن جان من

خلاصه زد و یه آی گفتم تمام

من : وای مامان سوختم🤕 مامان : همینه دیگه 😂

خانوم م : لوس نشو 😂 بی حسی ریخته بودم برات

خلاصه بلند شدم رفتم کنار مهدی نشستم

بیشور هی مسخره ام میکرد 😒😂

مامان رو همون تخت دراز کشید

خانوم م اومد که براش بزنه بابا گفت : خانوم م اینو یواش بزن دیگه 😂😂

خانوم م : عجب کلکی هستیا😂😂برا دخترش میگه محکم برا زنش میگه یواش

بابا: نه خب براش بد بزنی شام و ناهار نداریم دیگه 🤣🤣🤣

مامان زد زیر خنده به خانوم م گفت 🤣 عجبا میگه شام و ناهار نداریم😂😂

یه نگاه چپ به بابا کردم 😒

خانم م گفت : چیه ؟😂 همین زنش واسش میمونه دیگه شما همتون میرید😂

خلاصه برای مامان رو هم زد بعد که تموم شد مامان گفت : مهسا بخدا خیلی هم درد نداشتا

گفتم مامان به جان خودت که درد داش😐

خانوم م گفت : مامانت کلا بی حسه😂 متوجه درد نمیشه

مامان هم بلند شد و دیگه رفتیم داخل ماشین پیش به سوی خونه

رسیدیم خونه دارو ها رو برداشتم هم خوردم دیگه رفتم دراز کشیدم بدون شام خوابم برد

صبح بلند شدم 😐 صورتم شده بود عین پفیلااااا😐ورمممم کهیر لبام و انگار چند سی سی ژل زده بودن😐

مامان منو دید وحشت کرد 😐 بابا هم خونه نبود مهدی هم دانشگاه ...

ابجیم میخواست بیاد خونه مون که مامان گفت چون مریض شدیم نیاد که بچه ها هم مریض نشن

خلاصه لباس پوشیدیم و دوباره رفتیم همون دکتر دیروزی🥲😂

اینقدر شلوووووغ رو صورت مو گرفته بودم کسی جذابیت هامو نبینه😐خیلی افتضاح بودم ، یکساعت قشنگ نشستیم که مهدی زنگ زد کجایین؟ مامان گفت اومدیم دکتر

گفت خب من کلید ندارم که الان کلاسم تموم شده ، پس میام پیش شما

یه چهل دقیقه دیگه نشستیم دو نفر جلو مون بودن که مهدی اومد

یه نگاه به من کرد ....

_سلام 😐😐 چرا پف کردی تو باز؟ چی خوردی بهت نساخته ؟ هله هوله؟ (سابقه شو دارم آخه از ده سالگیم سالی یه بار به خاطر همین کهیر راهی بیمارستان و بستری میشم 🥲)

+هله هوله کجا بود 😐 دارو بهم نساخته

_تو روحت😐 برو دعا کن راهی بیمارستان نشی ، مامان و اسیر خودت می‌کنی 😒 مارم تو خونه مریض می‌کنی با این گلو دردت

+من الان چه غلطی کنم ؟؟ میخوای شب برم تو کوچه بخوابم جنابعالی مریض نشی ؟

مامان میون صحبتم گفت هیس! زشته

+مامان بگو دهن شو ببنده ها هر دقیقه داره این حرفو تکرار می‌کنه خو من چی کار کنم ؟

مامان : باشه خبببب عه ، مهدی برو اونور رو صندلی بشین

خلاصه نوبت مون شد رفتیم داخل

دکتر با یه لبخند 😂منو نگاه کرد : باز چیشده ؟

توضیح دادیم و دارو نوشت : نبینمت دیگه اینجا 🤕

من : دکتر اگه به من باشه باز فردا اینجام 😅😂

خلاصه اومدیم مهدی رفت دارو مو بگیره

یه سرم بود و چند تا آمپول

رفتم تزریقات دراز کشیدم

که یه ربع بعد مهدی دارو ها رو داد آقا ج

آستین لباسمو داد بالا : دختره خودم ! چطوری ؟ مشت کن😅

سریع و بی نقص زد و فقط با ورود سوزن چشمام و بستم

مامان رفت رو صندلی نشست

مهدی اومد پیشم

+ با من حرف نزنا😒حوصله تو ندارم

-ببخشید خب

+ هر چی خواستی گفتی دیگه هی هم غر میزنی ! مگه دست منه مریض میشم ؟؟؟

یعنی تو هم مریض میشی از خونه بیرونت کنیم 😒؟

-باشه آقا 😐من اشتباه کردم

+دیگه از این اشتباها نکن😒

- 🙄🫥

سرم تموم شد و بعدش پنج دقیقه نشستم رو تخت حالم جا بیاد

سوار ماشین شدیم رفتیم خونه مادر جون

شربت قرص ها مو خوردم خوابیدم همونجا

تا بیدار شدم ساعت هفت شب بود 😂

دیدم دایی اینا هم اونجا ن

دایی : مهسا دایی جون پاشو حداقل یه چیزی بخور بعد بخواب

بی‌توجه به حرفش دوباره چشمام و بستم

مامان : مهسا! پاشو یه چیزی بخور تا دایی آمپول تو بزنه (دایی دوره گذرونده بلده وگرنه نه پرستاره نه دکتر )

+ سلام دایی ، سلام زندایی

آمپول چی باز ؟

مامان : برای حساسیته دیگه ، ورم صورتت خوابیده ولی دکتر گفت بزن شب که باز برنگرده ، پاشو دخترم پاشو یه چیزی بخور

مامان جون برام هندونه آورد 😜 با نون بربری تازهههه یکم خوردم چای شیرین هم برام آورد 😇

دایی مشغول آماده سازی بود که گفتم میشه بریم داخل اتاق بزنم ؟ (داداشم و پسر دایی کوچولو م که هفت سالشه نشسته بودن تو پذیرایی زندایی هم نشسته بود مامان و خالمم همینطور 😂 فکر کن جلو جمع بخوای آمپول بزنی )

دایی : نه دیگه اذیت نکن همینجا رو تخت خوابیدی برات میزنم (تخت مادر جون داخل پذیراییه🥲جلو تلویزیون دقیقا جلو چش اون جمعیت😂)

+ دایی 🥲 بریم اتاق

_ بخواب مهسا 😐داستان در نیار کیه مگه اینجا ؟ زندایی و خاله تو مادر جونت بهت نامحرمن ؟ یا پسر دایی هفت سالت؟😂

+ هیچ کدوم ولی ..🥲

_ لابد داداشت نامحرمه😐 بخواب بابا بزرگت کرده 😐 بازی درنیار 😂

هیچی دیگه جلو جمع به اجبار دراز کشیدم اینقدر که تو جمع حس بدی داره که 😂 نفهمیدم کی زد کی تموم شد کلا حواسم جای دیگه بود

بعد از اینکه زد کاملا بهتر شدم

یه استراحت کوچکی کردم و رفتیم خونه مون

بابا هم رسیده بود دیگه شام و خوردیم و اینا

منم اومدم براتون این خاطره رو داغ داغ نوشتم ، یکم بهترم دیگه پاشم درس بخونم 😬 این سری درس نخونده و کار انجام نداده برم دانشگاه استاد سر به تن نمیزارع 😬 دو سه هفته اس به خاطر بیماری تک و توک کلاسا رو شرکت کردم دیگه اساتید خودشون منو میکشن 😂😂

امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشید

ممنون از اینکه خوندید 😍

خاطره هاوژین جان

سلام دوستان

حال و احوالتون؟امیدوارم همیشه همچی بر وفق مراد باشه✨💗

خب یه معرفی کوچولو از خودم بکنم

من هاوژین ام 18 سالمه و امسال کنکور دارم و رشته ام ریاضی فیزیک

یادتونه سال 98 اتوبوس زائرای کربلا رو بمب گذاری کردن و 15 نفر زخمی و کشته داد؟

خب دونفر ازونا مامان بابای من بودن که پر کشیدن🕊🖤

من الان پیش دایی و عموم زندگی می‌کنم و سرپرستی اصلی من رو عموم بر عهده داره که داییم پزشک/گرافیست هستش، عموم هم مهندسه

خلاصه اینارو گفتم که جای سوال براتون پیش نیاد

خب بریم سراغ خاطره که مال ماه پیشه:

من کلا دختر آرومی ام ولی یه دوسه روزی حال روحیم خوب نبود خیلی آروم تر شده بودم

یه روز از خواب پاشدم دیدم اصلاً مود خوبی ندارم یونیفورم مدرسه رو پوشیدم رفتم پایین عموم سر میز صبحانه بود«داییم برا یه سفر کاری شب قبلش رفته بود بوشهر»

به عموم صبح بخیر گفتم عمو برام قهوه ریخت تشکر کردم

عمو: چیشده پرنسس خونه؟ناراحت بنظر میای عزیزکم

+چیزی نشده عمو

عمو: مطمئن باشم؟

+بله

عمو: پس چرا موهاتو مثه همیشه مرتب و حالت دار نکردی؟چرا گیره روی کیفتو نزدی؟چرا تا خرخره مشکی پوشیدی؟

+چه ربطی داره عمو، همینطوری

عمو دیگه کوتاه اومد چیزی نگفت رفتم مدرسه و توی مدرسه هم ساکت و آروم بودم

......

چهار روز همینطوری گذشت

عمو دیگه کامل فهمیده بود یچیزی هست ولی خب چی؟من خودمم نمیدونستم چمه و چرا انقد گرفته و کلافه ام حتی روی درس هامم نمیتونستم خوب تمرکز کنم و واقعاً دیگه کلافه شده بودم

عمو دیگه گیر داده بود که مریضی و باید بریم دکتر اینطوری نمیشه و....

ولی خب من هربار میگفتم مگه من سرفه می‌زنم؟مگه جاییم درد می‌کنه؟ و خلاصه با این بهونه ها میپیچوندم عمو رو

یه روز مدرسه بودم یه پیتزا پیراشکی از بوفه گرفتم و مشغول خوردنش شدم

نصفه خوردم که حس کردم حالت تهوع دارم و رفتم توی حیاط

حالت تهوع شدید داشتم اما نمیتونستم بالا بیارم

مدیرمون که حالمو دید گفت زنگ بزنم بیان دنبالت که گفتم نه خوبم

رفتم سر کلاس و سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم

خیلی نگذشته بود که در کلاسو زدن به احترام کسی که اومده خواستم بلند بشم که سرم گیج خورد و بچها گرفتنم

یهو دیدم عمو و مدیر بودن اومدن تو«مدیر خودش زنگ زده بود به عموم که بیاد دنبالم»

بچها وسایلمو جمع کردن عمو کیفمو گرفت و رفتیم بیرون رفتیم داخل ماشین و من صندلی عقب دراز کشیدم و سریع خوابم گرفت

حس کردم کامل ماشین وایساده چشامو باز کردم دیدم دم کلینیک عمو بُرهان هستیم(دوست صمیمی پدرم بودن و پزشکن)

کامل بغض کردم و عمو درو باز کرد گفت بیا پایین

+عمو چرا اینجا

عمو: حالتو ببین یه هفته اس وضعیتت اینه بسه دیگه چیزی نگفتم، بیا پایین ببینم

با بغض پیاده شدم سوار آسانسور شدیم

مطب عمو برهان خالی بود و سکوت بود و فقط عمو برهان اونجا بود و حدس زدم که عمو بهش زنگ زده باشه و اومده باشه مطب

سلام احوال پرسی با عمو کردیم و داخل اتاق رفتیم

عمو و عمو برهان مشغول صحبت بودن و منم سرمو به صندلی تکیه دادم که یهو عمو برهان گفت هاوژین جان عزیزم؟

+بله

-نخواب، بزار معاینت بکنم بعد اگه خواستی بخواب

+عمو من چیزیم نیست نیازی هم به معاینه ندارم

عمو: هاوژین جان یه مشکلی هست که چندروزه بیحالی،اینم از حال امروزت توی مدرسه

-هاوژین فقط معاینه می‌کنم، مگه نمیگی چیزی نیست؟ پس اجازه بده معاینه کنم که خیال شعیب(عموم) هم راحت بشه

دیگه حوصله بحث کردن باهاشون نداشتم و گذاشتم معاینه ام کنه

همه جامو معاینه کرد عمو و وقتی دست به معده ام زد دردم گرفت

معاینش که تموم شد گفت عزیزم فشار عصبی داری تحمل می‌کنی؟چیزی ناراحت و عصبیت کرده این مدت؟

+نه چیزی نشده

-هاوژین جان این علائم تو و این معده درد نشونه اینه فشار عصبی داری تحمل میکنی

+ولی عمو چیزی نشده و هیچ دلیلی نداره، خودمم کلافه شدم ازین موضوع

-خیلی خب،شما بیرون باش من با شعیب یکم حرف دارم

من رفتم بیرون چند دقیقه ای روی صندلیا نشستم که حس کردم حالت تهوع دارم و هر لحظه ممکنه بالا بیارم و بدو کنان سمت دستشویی رفتم و گلاب به روتون....هرچیزی که از صبح خورده بودمو بالا اوردم

عمو برهان دم در بود و عمو شعیب هم کنارم بود

اومدم بیرون از دستشویی که عمو برهان گفت برو روی تخت بخواب یه آمپول بهت بزنم معده ات آروم بشه

+نمیخوام، عمو بریم دیگه

و رفتم سمت در مطب که برم بیرون دیدم قفله، همونجا روی زمین نشستم و زدم زیر گریه

قیافه عمو و عمو برهان کاملاً اینطوری بود:😦

عمو اومد بغلم کرد و گفت: چیشده عزیزه من؟چیشد خوشگله من؟

+دلم برا مامان بابا تنگ شده عمو خیلی دلتنگشونم

کلی توی بغل عمو گریه کردم

+عمو، تروخدا میشه لطفاً منو ببری سرخاک؟خواهش میکنم عمو

(عمو زیاد منو سرخاک نمیبره، میگه خوب نیست خیلی بری اونجا و روی روحیه ام تاثیر میزاره)

عمو:چشم

یکم موندیم عمو برهان یکم باهام حرف زد که آروم تر بشم و عمو هم همین‌طور

تقریبا ساعت 3 بود که گفتم عمو میشه بریم؟

که عمو برهان گفت بخواب آمپولتو بزنم بعد برو

+عمو من آمپول نمی‌خوام و خوبم معده امم ارومه

-معده ات الان آرومه، دودقیقه دیگه بهم میریزه باز عزیزم، اذیت نکن بخواب

+عمو بریم، من نمی‌خوام آمپول بزنم

عمو: برهان امپولشو اگه میشه بهم بده، امیر(داییم)امشب برمیگرده اگه اذیت شد میگم اون بزنه براش

عمو برهان هم کوتاه اومد و ما اومدیم بیرون از مطب

اومدیم خونه که من لباسامو عوض کنم و بریم بهشت زهرا

سریع لباسامو عوض کردم و رفتیم

عمو منو تا سر خاک آورد و بعدش خودش رفت توی ماشین که من راحت باشم

نمیدونم چقدر موندم اونجا و چقدر گریه کردم و چقدر دردل کردم با مامان بابام

به خودم اومدم دیدم گوشیم زنگ میخوره

دیدم عموعه جواب دادم که گفت نزاشتن ماشین بمونه اینجا و حمل با جرثقیل بوده مثه اینکه الانم امیر برگشته و فرودگاهه باید برم دنبالش

ازم خواست برگردم توی ماشین که بریم خونه که گفتم نه میمونم بهش زهرا شما داییو بیار و بعد بیا دنبالم

با کلی اصرار قبول کرد

من موندم بهشت زهرا که یهو بارون گرفت و خیس خیس شدم ولی کی بود واقعاً که توی اون حال اهمیت بده به بارون؟فقط حرف زدن با مامان بابا مهم بود برام

نمی‌دونم چقدر گذشت که دیدم دایی و عمو اومدن کنارم نشستن یه فاتحه سر سری خوندن و دایی گفت پاشو ببینم بچه، توی این بارون نشستی اینجا، حداقل یه چتر میگرفتی

از مامان بابا خداحافظی کردم و با گریه برگشتم توی ماشین

خیلی آروم شده بودم خیلی زیاد

رسیدیم خونه لباسامو عوض کردم و برگشتم پیش دایی و بغلش کردم

عمو: آخ آخ نو که اومد به بازار کهنه شود دل آزار دیگه

دایی: الان به خودت گفتی کهنه، راستم میگیا پیر شدی

سه تایی خندیدیم و خلاصههه تا شب همینطوری گذشت خداروشکر معده منم آروم بود و اذیتم نکرد

دایی و عمو گفتن که نمی‌خواد برم مدرسه و موندم خونه

ساعت 10 از خواب پاشدم دیدم صدا؟خروس

گلو؟طوفانی

سر؟درد

افتضاح بودم و جرأت نداشتم از اتاق هم بیرون برم چون دایی و عمو می‌فهمیدن آمپول می‌خوردم

خلاصه با همون حال صورتمو توی حموم شستم و نشستم پشت میز که درس بخونم

یکم که گذشت دایی اومد تو

دایی: عه چرا نیومدی پایین صبحونه بخوری

+حوصله نداشتم

دایی اومد جلو و دستشو گذاشت رو پیشونیم

دایی: به به، نگو حوصله نداشتم عزیزم بگو مریضم جرأت نداشتم بیام پایین

+نخیر مریض نیستم

دایی: دروغ هم میگی؟

+ببخشید

دایی: باشه، بیا بریم پایین یچیزی بخور ضعف نکنی

با دایی رفتیم پایین یه آبمیوه و کیک خوردم خواستم برگردم بالا که دایی از اتاق خودش داد زد هاوژین بیا اینجا

میخواستم بزنم زیر گریه جدی و بغض داشتم چون میدونستم دایی می‌خواد معاینم کنه که میگه بیا اتاقم

با بغض رفتم که دایی گفت بشین رو‌تخت

نشستم و وسایلشو آورد

+دایی باورکن من خوبم

دایی:ساکت

دایی موقع معاینه کردن خیلی جدیه چون واقعاً اگه اینطوری نباشه من روی مخش میرم که راضیش کنم معاینم نکنه و اون کلافه و عصبی میشه💗

دایی داشت گوشمو معاینه میکرد که صدای در اومد و عمو برگشت خونه

اومد تو اتاق گفت عه چیشدهه

دایی: از ایشون بپرسین چیشده

عمو: هاوژین چیکار کردی با خودت باز

منی که بغض شدید داشتم با مظلومیت تمام گفتم

+ هیچی بخدا عمو

دایی: بله شما هیچکاری نکردی ولی تا شب زیر بارون موندی پس طبیعیه که الان مریض بشی

+ببخشید دایی تروخدا، آمپول ننویس لطفاً

دایی: تو کار من نمیخواد شما دخالت کنی

واقعاً بغضم ترکید و آروم گریه ام گرفت که دایی رفت بیرون از اتاق و عمو اومد پیشم و بغلم کرد

(دوستان من انقد ضعیف نیستم که زیاد گریه کنم، فقط اون مدت اینطوری شده بودم و بهم میگفتن بالا چشمت ابروعه من گریه ام می‌گرفت)

بعد نیم‌ساعت دایی اومد با کلی دارو و آمپول

با دیدن اونا دوباره گریه ام گرفت

دایی اصلاً توجهی به من نکرد

رفت دستاشو شست و اومد

دایی: شعیب آماده اش کن

و بعد سه تا آمپول جدا کرد

عمو:امیر حالا آمپول لازمه واقعاً؟

دایی: گلوش عفونت شدید داره اگه جلوگیری نشه میزنه به گوشش

عمو: بخواب هاوژین، خودت که میبینی راضی بشو نیست

+ عمو تروخدااااا من میترسم دوست ندارم بزنم

دایی: چه خودت بخوابی چه به زور بخوابونمت میزنی آمپولو حالا اگه به زور بخوابونمت آمپول اضافه می‌خوری اگه خودت بخوابی همین سه تا میمونه

عمو: بخواب هاوژین اذیت نکن

+ عمو خواهش میکنممم

عمو: کاری از دست من ساخته اس؟

دایی: تا سه میشمرم نخوابی خودم میخوابونمت....1...

با گریه خوابیدم روی تخت

و لبه شلوارمو یه کوچولو دادم پایین

دایی اومد شلوارمو تا پایین باسنم کشید پایین که از خجالت آب شدم، عمو هم پایین تخت وایساد و پامو گرفت

دایی پنبه کشید و گفت

دایی: سفت کنی یا تکون بخوری یا هرگونه اذیت دیگه ای برابر با آمپول اضافه اس

و آمپولو فرو کرد که جیغ بلندی کشیدم و هق هقم اوج گرفت

دایی: هیشششش آروم چخبره

عمو: تموم شد نانازی تموم شد

دایی آمپولو درآورد و خواست بره آمپول بعدیو آماده کنه چند ثانیه همون طوری موندم ولی بعد دوهزاریم افتاد که برگردم

شلوارمو بالا کشیدم و برگشتم نشستم روی تخت که جای آمپول درد گرفت

عمو: چرا بلند شدی؟بازم هست بخواب بزنه تموم بشه دیگه

+نمی‌خوام دیگه نمی‌خوام بزنم دوست ندارم اصلاً

دایی: دست شماس مگه؟؟؟ بخواب ببینم

+ نمی‌خوام نمیزنم

دایی: شعیب وایسادی؟بخوابونش آمپول پنی سیلیلینه رسوب میکنه الان

عمو دستمو کشید و بی توجه به تقلای من و گریه کردنم منو روی پاش دمر کرد به طوری که باسنم روی پاهاش بود و یه پاش رو روی پاهام انداخته بود و‌با دستش کمرم رو گرفته بود

دایی اومد شلوارمو پایین کشید و سمت مخالف آمپول اولی رو پنبه کشید و آمپول رو فرو کرد

+ وایییییییی تروخدااا بسههه درد داره اخخخ

دایی: هیس دختر تموم شد تموم شد

میگفت تموم شد ولی تموم نشده بود و همچنان جیغ و آی و اوی من ادامه داشت

آمپول رو در آورد من گریه میکردم و عمو روی موهام دست میکشید و قربون صدقه ام میرفت

دوباره دستشو روی کمرم گذاشت و دایی هم سمت آمپول اولیو پنبه کشید و فرو کرد

حس کردم پام داره قطع میشه

فقط جیغ میکشیدم که تموم بشه و دایی آمپولو بیرون کشید

دایی: شعیب همینطوری بگیرش یه تقویتی اضافه باید بخوره

عمو: امیر ول کن حالا اینبارو ببخشش

دایی: نه بهش گفتم به زور بخوابونمش اضافه میخوره حالام بگیرش برم تقویتی بیارم

دایی رفت بیرون و من فقط همونطوری گریه میکردم و عمو هم همونطوری من رو گرفته بود که دایی بیاد

دایی با آمپول آماده اومد توی اتاق که باسنمو سفت کردم

دایی: دلت می‌خواد به جا یکی دوتا بشه؟

+دایی تروخدا ببخشید خواهش می‌کنم

دایی: شل کن وگرنه همینطوری میزنم

و بعد سر سوزنو گذاشت روی باسنم که سریع شل کردم

این رو هم زد و برای اینم فقط یه جیغ کوچولو کشیدم و تموم شد

عمو شلوارمو مرتب کرد و منو برگردوند و بغلم کرد و منم کلی توی بغلش خودمو خالی کردم

بعدش دایی اومد پیشم و نازمو کشید و قربون صدقه ام رفت

فرداش هم دوباره یدونه آمپول زدم و یدونه سرم برای افت فشارم

بعدش هم دایی منو برد شام بیرون و با یه دسته گل از دلم درآورد

خیلی ممنون که خوندین دوستان اگه جایی غلط املایی داشتم یا چیزی جامونده بود ببخشید💞

من خاطره زیاد دارم اگه دوست داشتین خوشحال میشم توی کامنتا بگید که تعریف کنم✨💗

شبتون بخیر زندگیتون به زیبایی قلب هاتون💗

ممنون میشم آرزوی موفقیت کنین برام داخل کنکور💕

بوس بهتون✨

خاطره A

چهارشنبه‌بعد تقریبا یه هفته رفتم دفترمشغول نوشتن درمورد بیماری اسکیزوفرنی بودم (شدیدترین اختلال روانی اسکیزوفرنی ،روان پریشی، سایکوز بودن یا سایکوتیک بودن است

که مادام العمر است،یعنی اگر کسی مبتلا شود ممکن است که یک سیر نوسانی رو به بهتر شدن داشته باشه ولی کامل برطرف نمی‌شه.... اون سر طیف اسکیزوفرنی که افزایش دوپامین هستش متقابلش کاهش دوپامینِ که پارکینسون است)

با وجود سرم و آمپول ها باز هم معده دردم بهتر نشده بود و بعضی وقتا گلوم طعم‌خون میداد

وقتی مطلب رو کامل نوشتم یه دور خوندم و بردم اتاق خانم دکتر(زهرا) که یه نگاهی بهش بندازه، رفتم داخل خواهر دکترf نشسته بود

بلند شد باهام روبوسی کرد و بعدشم برگه ها رو دادم که نگاه کنه

چون باید میرفتم دانشگاه ساعت ۱ کلاس داشتم

از دفتر اومدم بیرون معده ام خیلی درد می کرد یه آب معدنی خریدم و دوتا فاموتیدین خوردم

یه دستی رو شونه ام حس کردم یکم ترسیدم

برگشتم جا خوردم از دیدنش

سلام کردم بعد احوال پرسی گفت کجا میری؟

دانشگاه

پس وایسا برسونمت

خودم میرم ممنون

میرسونمت

تو راه کمی حرف زدیم حالت تهوع داشتم

نزدیک دانشگاه بودیم که گفتم بزنه کار

کاملا لخته های خونی بود

دکتر f نگران وایستاده بود

و ازم سوال می‌پرسید

داروهام و داخل کیفم در آورد چنتا شو خوردم

دو روز بعدش هم من علائمم برطرف نشد و با بابام اومدم تهران(پنجشنبه و جمعه شهر خودمون مداوم دارو تزریق می کردم دیگه متخصص داخلی گفت مراجعه کنم به متخصص گوارشم و شب جمعه راه افتادیم به سمت تهران)

بعد ویزیت و برسی پرونده ام

آزمایش و سنوگرافی برام نوشت انجام دادم

گفت باید جراحی بشم

نزدیک امتحانات ترم و از طرفی نمی تونم یه ماه برم‌دفتر 🫠

باز همه چیز از برنامه ام خارج شده نمیدونم چیکار کنم 🙂‍↔️

کلاس هام کم تر شده ولی ۲ دی امتحاناتم شروع میشه نمیدونم تا اون موقع خوب میشم یا نه

دکترf و خانواده امم میگن دکتر گفته جراحی پس باید جراحی کنی😐

تقریبا ۵ سال دارو مصرف میکنم و زخم معده دارم که بعضی وقتا خونریزی میکنه ( جهت توضیحات در مورد مشکلم)

یه سری ویتامین و قرص برام نوشته😑

فقط منم با قرص مشکل دارم ؟

برگشتم شهر خودمون اگه دوست داشتید مفصل براتون توضیح میدم

ممنون از نگاه زیباتون و کامنت های پر محبت تون❤️

À.......