سلام به همگی
امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه...❤️
من دریا هستم
عرضم به خدمتتون که یه مدت تقریبا طولانیی میشه که خواننده خاموش خاطرات زیباتون هستم و حالا تصمیم گرفتم خاطرات خودم رو هم باهاتون به اشتراک بگذارم.
اگه بخوام یه بیوگرافی مختصر و مفید خدمتتون ارائه بدم باید بگم که من دریا ، ۱۹ سالمه
رشته علوم آزمایشگاهی میخونم و یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم به اسم پروا که کلاس هفتمِ
پدر و مادر هم پزشک هستن و
متاسفانه یا خوشبختانه در خانواده ای چشم به جهان گشودم که تقریبا دکتر و کادر درمان ازش میباره😂🤦🏻♀️
اگر عمری باقی بود و خواستم خاطرات دیگه ای تعریف کنم ، بقیه ی افراد رو هم معرفی میکنم براتون حین تعریف خاطره، که بهتر جا بیوفته براتون😁
خلاصه جونم براتون بگه که منم مثل خیلی ها ، به طرز فجیع و وحشتناکی از آمپول میترسم ، غریبه که نیستین حاضرم به بدترین شکل ممکن بمیرم و آمپول نزنم
و خب بیشتر اوقات هم موفق شدم و خیلی خیلی کم مورد لطف پزشکان محترم فامیل و بابا و مامان قرار گرفتم😂🤦🏻♀️ولی خب همون تعداد کم رو هم براتون تعریف میکنم.
از نحوه آشنایی خودم هم با چنلتون میگم و بعد میریم سراغ خاطره(میدونم خیلی حرف زدم ببخشید)
من بخاطر روحیه وحشتناک لطیفی که دارم😂اصلا توانایی نگاه کردن به یک سرنگ خالیی که گوشه میز افتاده رو هم ندارم چه برسه بخوام تزریقات یاد بگیرم و یا شاهد آمپول خوردن یک نفر دیگه باشم(همیشه اینجور مواقع چشمامو میبندم که هیچی رو نبینم😂🫣 نیاز باشه گوشام رو هم میگیرم که چیزی نشنوم)
یا خدایی نکرده اگر کسی دست و پاهاش زخم بشه و خون بیاد نمتونم ببینم و بیشتر اینکه توی این مواقع حساس بتونم به بقیه کمک کنم، یه بار اضافه میشم روی دوششون که حواسشون به من باشه، یه موقع حالم بد نشه🤦🏻♀️ و از طرفی هم من رشته ای میخونم که یکم برم ترم های بالاتر ممکنه با همه ی اینها مواجه بشم و باید حداقل بتونم خون بگیرم از دیگران🫣از این جهت تصمیم گرفتم سعی کنم با این ترس هام رو به رو بشم و با توجه به تحقیقات و سرچ هایی که داشتم این چنل رو هم پیدا کردم .
خب بریم سراغ خاطره:
کلاس دوازدهم بودم یعنی تقریبا دو سال پیش و خب چون سال کنکور هم بود به شدت از لحاظ جسمی و مخصوصا روحی حال خرابی داشتم و هر لحظه احساس میکردم دارم افسرده میشم و به قهقرا میرم،
خیلی دلم نمیخواد از خاطرات سخت اون تایم بگم (شاید یه روزی تعریف کردم، البته اونقدر هم مهم و هیجان انگیز نیست چون میدونم تقریبا ۹۰ درصد اون حالِ کنکوری بودن و یا خانواده ی یک کنکوری رو تجربه کردین و میدونید چی میگم)چون همیشه گفتم هرکسی از من بپرسه سخت ترین سال زندگیت کدومه میگم سالی که کنکور داشتم.
توی همون تایم من یه سرماخوردگی عجیبی گرفتم و خب چون بدنم هم ضعیف بود هر لحظه باعث میشد حالم بدتر بشه.
اولش با گلو درد عجیب غریبی شروع شد که میتونم بدون اغراق بگم بدترین گلو درد عمرم بود و اون هم برای منی که حاضرم تمامی علائم سرماخوردگی رو باهم داشته باشم بجز گلو درد و چون در جریانید که مار از پونه بدش میاد و در لونش سبز میشه ،
من همیشه سرما خوردگی هام با گلو درد شروع میشه( برعکس پروا که اون همیشه با تب و بی حالی شروع میشه)
ولی این گلو درد بدترین گلو درد عمرم بود به قدری که نمیتونستم اصلا صحبت کنم و یا چیزی بخورم اصلا دهنم باز نمیشد و تقریبا سه چهار روز من با زبان ایما و اشاره با خانواده صحبت میکردم و مدرسه هم اون تایم تعطیل بود و نرفتم و بماند که خانوده چقدر خندیدن به من برای اینکه نمیتونستم صحبت کنم و یک زبان ایما اشاره جدید از خودم ساخته بودم😂هرچیزی که میخواسم بگم تقریبا چند دقیقه ای طول میکشید تا متوجه بشند من چی میگم، خانوادگی استعداد نداریم در زبان ایما و اشاره🤦🏻♀️😂
روز اولی که از صبح کم کم داشتم متوجه حال بدم میشدم و تقریبا یکی یکی علائم داشتن خودشون رو بروز میدادن،
بابا و مامان که تا ظهر بیمارستان بودن و پروا هم که مدرسه بود
سعی کردم سر خودم رو گرم کنم با گوشیم تا ظهر که بابا و مامان اومدن
وقتی وارد خونه شدن بابا اولین جمله ای که گفت این بود که چشمات بی حاله نکنه مریض شدی؟ گفتم فکر کنم اره و علائمم رو با بابا در میون گذاشتم اومد نشست کنارم روی مبل و یکم غر زد که حواست به خودت نیست دریا داری از دست میری غذای درستم که نمیخوری اگه بخاطر کنکورِ این حالت که اصلا نمیخوام کنکور بدی ،بخاطر خودت میگم اذیت نکن خودتو داری جلوی چشمم آب میشی دریا .
اونقدرا هم که فکر میکنی کنکور مهم نیست بابا،جوونیت و سالم بودنت برای هممون مهم تره ، کاش یکم به فکر خودت بودی و...
همینطور که بابا داشت حرف میزد من متوجه میشدم که چشمام داره سیاهی میره و نمیتونم بشینم دیگه چه برسه بخوام حرف های بابا رو متوجه بشم
سرمو گذاشتم رو شونه ی بابا گفتم بابا حالم خوب نیست
یهو ساکت شد زیر لب گفت من چرا حواسم نیست ، حالت خوب نیست و منم دارم الکی حرف میزنم ببخشید بابا
بعدم بلند شد آروم سرمو گذاشت رو مبل گفت بخواب الان میام معاینت میکنم
خیلی طول نکشید که برگشت با کیف وسایلش
به مامان هم گفته بود و باهم اومدن سراغم
یکی گوشمو چک میکرد
اون یکی گلومو
یکی تب میگرف اون یکی نبض میگرفت و باهم از اصطلاحات پزشکی استفاده میکردند که من نفهمم چی میگن😂
تا خلاصه ،معاینه تموم شد
بابا گفت ویروس گرفتی چیزی نیست بابا
یکم خودمو جمع و جور کردم دستمو گذاشتم رو دهنم با صدایی که به زور از تو گلوم بیرون میومد گفتم برید کنار شماها مریض نشین
جفتشون میخندیدن
مامان گفت مسخره بازی در نیار ما حواسمون هست تو خوب شو فعلا رنگت پریده ویروس خانوم
بابا هم همینطور که داشت وسایلش رو جمع میکرد گفت دارو چی داریم تو خونه؟
مامان گفت باید بری بگیری فکر نمیکنم داشته باشیم
بابا پاشد آماده شد و همینطور که کاپشنش رو میپوشید یه چشمک بهم زد گفت استراحت کن زود برمیگردم
گفتم بابا قرارمون یادت نره
خودشو زد به اون راه و گفت دیر نکنی منتظرم و شروع کرد خوندن ادامه اهنگ😐
به مامان مظلوم نگاه کردم گفت نترس خودش میدونه نمیزنی
یه نفس راحت کشیدم و باز رو همون مبل دراز کشیدم و هر لحظه گلوم داشت بدتر میشد
مامان اومد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری که(من چون اصولا سرما میخورم تب نمیکنم برای همین تعجب کرد)
هیچی نگفتم نمیدونم تو چشمام چی خوند که گفت نگران نباش دارو میخوری بهتر میشی یکم دما ی بدنت رفته بالا دیگه چیزی نیست😂🤷♀️
میخوای یکم بخواب تا بابا بیاد و کمرم رو ماساژ میداد
نفهمیدم کی خوابم برد تا وقتی صدای مامان و بابا رو شنیدم بالای سرم
دریا پاشو بابا یه چیزی بخور باید داروهاتو بخوری نباید معدت خالی باشی
دریا پاشو
دریاااااا
خواستم بعد از این چندباری که صدام زدن از روی مبل پاشم که احساس کردم پنج نفر منو گرفتن به قصد کشت زدن از بس بدنم درد میکرد نمیتونستم پاشم
مامان کمکم کرد نشستم گفت بدن دردت شدیده ؟
سرمو به معنی اره تکون دادم و
دیدم یه لقمه نون پنیر کوچیک دست باباست
گفت یکم اینو بخور بتونی داروهاتو بخوری
گفتم نمیتونم بخورم هیچی از گلوم پایین نمیره
دیدی گلومو بابا؟ عفونت نداشت؟
گفت نه عفونت نیست خداروشکر
این ویروس که جدید اومده همینطوره گلو درد شدید داره
توعم یکم حساس تری اینطوری شدی و لقمه رو نزدیک کرد به دهنم
سرمو بردم عقب گفتم حالت تهوع دارم نمیتونم بخورم
یکم لحنش مهربون تر شد
گفت معده خالی قرص بخوری بدتر میشی
این قرصا هم قویه
دیگه منکه نباید اینا رو هر دفعه برات بگم که باباجون
گفتم بابا اصلا نمیتونم بخورم حس میکنم گلوم گرفته هیچی ازش پایین نمیره
لقمه که تو دستش بود رو نصف کرد گفت خب همینقدر کوچولو رو بخور😐
گفتم میشه هیچی نخورم قرص بخورم بخوابم بعد بیدار شدم یچیزی بخورم؟
دیگه بابا رفت تو جلد بابای جدی و با یکم صدای بلند و جدی تر گفت نه دریا خوشم نمیاد هربار بخوام برات توضیح بدم با معده خالی نمیشه دارو خورد ،امپول که نمیزنی تو ،تازه میای سرماخوردگی و بهتر کنی میزنی معدتو داغون میکنی اونم تو که معدت ضعیف شده بگیر این لقمه رو بخور اینقدر بحث نکن با من
کی میخوای تو بزرگشی آخه بچه
تهش منو پیر میکنی با این کارات !
خواستم بحثو عوض کنم
گفتم همین الانم پیر شدی تقصیر من ننداز پدرِ من و اشاره کردم به دوتا تار موی سفید شده روی شقیقه اش
خندید گفت حیف مریضی وگرنه بهت میگفتم کی پیره ویروس(وقتی مریض میشم ویروس خطابم میکنن😂🤷🏻♀️) ، یه لقمه کوچیکم بخوری اوکیه هاا
لقمه رو گرفتم از دستش
آروم آروم خوردم و هی چهرم درهم میشد چون نمیتونستم بجوم چه برسه بخوام قورت بدم . مامان بابا هم مثل تماشاگر های مسابقه هی تشویق میکردن که افرین تمومه😂 از همون لقمه کوچیک که اندازه یه بند انگشت بود نصفش هم موند و نتونستم بخورم و گذاشتمش روی میز رو به روم و مامان بابا هم خیلی اصرار نکردن که تمومش کنم.
خلاصه بعد از این همه سختیی که بود قرص ها رو خوردم و خواستم برم روی تختم دراز بکشم که بابا گفت همینجا نمیخوابی؟
گفتم روی تختم راحتترم گفت خب بذار کمکت کنم
گفتم تیر که نخوردم خودم میرم خندید گفت خب برو همینکه بلند شدم پلاستیک دارو رو دیدم و چشمم خورد به چندتا سرنگ داخلش
خواستم به روی خودم نیارم ولی نشد
برگشتم مامان و نگاه کردم گفتم اینا که برای من نیست؟
بابا بجاش با صدایی که سعی دلشت خندشو کنترل کنه جواب داد گفت اتفاقا برای توعه کسی دیگه ای شما مریض میبینی توی این خونه بجز خودت ؟
چشمام اندازه نلبکی گرد شد گفتم من ۱۷ سالمه دقیقا عین این ۱۷ سال به شما نگفتم آمپول نمیزنم؟
مامان گفت داره اذیتت میکنه دریا تو چرا جدی میگیری مامان؟
رو به بابا گفتم خب پس دقیقا اینارو برای چی گرفتی ؟
گفت گرفتم یه موقع حالت بدتر از این شد بزنی دیگه🤷🏻♂️
گفتم من رو به موتم باشم نمیزنماا گفته باشم
بابا خندید و گفت اتفاقا رو به موت باشی باید بزنی بچه ، با من بحث نکن
من هم از این خنده ها بیشتر حرص میخوردم و بابا هم بیشتر کیف میکرد 🤦🏻♀️😂
تا اینکه مامان رو به بابا گفت پاشو برو دنبال پروا از مدرسه بیارش اینقدرم این بچمو اذیت نکن
وقت گیر اوردین این وسط شما دوتا ؟
بابا انگار تازه یادش افتاد به پروا قول داده امروز بره دنبالش ، پاشد همونطور هم که آماده میشد با نوک انگشت اشاره اش زد روی بینیم و گفت حواسم بهت هست نگران نباش ویروسم و چشمک زد و خداحافظی کرد و رفت😂
من هم همینطور که حرص میخوردم والبته هم ترسیده بودم که یه موقع نخوام اون آمپولا رو بزنم رفتم یکم دیگه خوابیدم روی تخت تا اینکه با سر و صدا های پروا و بابا از خواب پاشدم و احساس کردم که اصلا بهتر نشدم ولی به روی خودم نیوردم.
پروا ماسک زده بود و توی اتاق با بابا آهنگ گذاشته بودن بالای سر من و بلند بلند باهاش میخوندن ، پروا بالا و پایین میپرید و حرکات موزون انجام میدادن باهمدیگه😂
به زور چشمامو باز کردم و گفتم مثلا من مریضماا باید استراحت کنماا ، این چه طرز مراقبت از مریضه آخه؟
پروا همینطور که ماسک رو صورتش درست میکرد که یه موقع از من ویروس نگیره میگفت ما اینطوری از مریض مراقبت میکنیم خیلیم خوبه باعث روحیه دادن به مریض میشیم،خیلی دلت هم بخواد خواهر من
اصلا آقاجون میخواد منو استخدام کنه توی بیمارستان برای روحیه دادن به بیماراش.
همینطور که بابا داشت کمکم میکرد بشینم به نشونه تایید حرف های پروا سرشو تکون داد و گفت بزن قدش
بعدش رو به من گفت راست میگه دیگه اصلا تو خیلی خوابیدی پاشو یه چیزی بخور باز باید دارو هاتو بخوری
اومدم دهن باز کنم بگم چیزی نمیخوام که دستمو خوند
گفت باز بخوای بحث ظهر رو بکشی وسط من میدونمو تو دریا و اشاره کرد به همون دوتا تار موی سفید شده روی شقیقش
خندم گرفت ولی نتونستم بخندم و اروم گفتم خب باشه ولی خیلی کم
پروا پاشد رفت و ناهاری که مامان برام گرم کرده بود رو آورد
مامان رو هم توی چارچوب در دیدم
گفت بهتری دریا؟ گفتم نمیدونم حالم عجیب غریبه حتی نمیفهمم بهتر شدم یا نه
گفت سه روز اولش سخته چیزی نیست مامانم
بشقاب رو گرفتم از دست پروا و تا به محتویات بشقاب نگاه کردم حس کردم حالم داره بد میشه
بشقاب رو دادم دست پروا و زود رفتم سرویس و گلاب به روتون حالم بد شد ، چشمام سیاهی میرفت دستم و گرفتم به دستگیره در که نیوفتم
مامان اومد پیشم یکم آب زد به صورتم و زیر کتفمو گرفت و کمک کرد برم بیرون
بیشتر از اون نتونستم راه برم و نشستم روی زمین
مامان گفت اینجا سرده دریا پاشو بشین روی فرش حداقل ولی نتونستم پاشم
بابا گفت ولش کن اومد نزدیکم نبضمو گرفت و تبمو چک کرد دوباره و یه چیزایی با مامان میگفتن که من بخاطر حالم نمیتونستم درک کنم که چی میگن
فقط دست های سرد پروا رو روی شونه هام حس میکردم که مثلا داشت ماساژ میداد
ولی هول کرده بود و خیلی کارساز نبود😂
دستاشو گرفتم گفتم خوبم پروا نمیخواد بشین پیشم سرمو بزارم روی شونت
همین کار رو هم کرد تا اینکه بابا نشست پیشم دستش یه لیوان آب بود گفت یکم از این آب بخور بیا روی تخت دراز بکش
آب رو نگرفتم ازش گفتم نمیتونم بخورم و مامان اومد کمک کرد روی تخت دراز کشیدم
همون لحظه بابا با یه سرم توی دستش اومد یکم نگاهش کردم گفت اونجوری نگاهم نکن دریا مجبورم ، وقتی چیزی نتونی بخوری مجبوریم از سرم استفاده کنیم توهم که خیلی با سرم مشکل نداری دیگه؟ سرم که درد نداره نه؟
اومدم مخالفت کنم دیدم حتی نای حرف زدن هم ندارم پس چیزی نگفتم
مامان دستمو آماده کرد
صورتمو برگردوندم سمت دیوار که نبینم
بابا واسه اینکه حواسمو پرت کنه شروع کرد صحبت کرد و همزمان روی دستم پنبه میکشید ، دنبال رگ بود
میگف دریا راستی گفتم برات امروز بیمارستان کیو دیدم ؟ آقای محمدی و خانومش
خیلی سراغتو گرفتن حالا یادت باشه بعدا یه زنگ بزنی بهشون حال و احوال کنی باهاشون تا اینکه سوزش کمی رو توی دستم احساس کردم و مامان گفت تموم شد
بازهم نتونستم سر برگردونم و دستم رو توی اون وضع ببینم
بابا خندید گفت برگرد دیگه تموم شد و داشت فیکس میکرد و چسب میزد روی دستم
برگشتم ولی باز دستمو نگاه نکردم😂
سرم رو وصل کرد و پروا هم رفت بالاسر تختم قاب عکس رو از روی دیوار برداشت و سرم رو به میخ روی دیوار آویزون کردند و بابا هم یه چندتا آمپول که نمیدونم کی آماده کرده بود رو زد توی سرم و
مامان روی دستمو بوسید گفت یکم استراحت کن بهتر میشی مامان
لبهام به زور کش اومدن که یه لبخند نصفه نیمه تحویل مامان بدم و با اینکه حس اضافی بودن سرم توی دستم اذیت میکرد ولی نفهمیدم کی خوابم برد.
وقتی بیدار شدم هوا تاریکه تاریک بود و سرم هم توی دستم نبود
خداروشکر کردم که موقع در آوردن سرم بیدار نبودم ک بفهمم چی میشه
پروا رو دیدم که داشت کتاباشو ورق میزد ، گفتم پروا ساعت چنده
گفت عه بیدار شدی ؟ ساعت ۸ شبه بهتری؟
گفتم اره خوبم
احساس ضعف میکردم
بابا اومد تو اتاق گفت بههههه ببین کی اینجاست شببت بخیر خرس قطبی یکم دیگه میخوای بخوابی ؟😂
گفتم بابا دست خودم نیست نمیفهمم کی خوابم میبره
پیشونیمو بوسید گفت میدونم بابا ، بهتری ؟اخم کردم گفتم بابا مریض میشی نکن
گفت من حواسم هست ویروسم
تو نگران نباششش ما رو دست کم گرفتیاا.
خندیدم گفتم بگم بازم خوابم میاد باور میکنی؟
خندید گفت اره اگ تویی که باور میکنم ولی نخواب یکم بیدار باش حرف بزنیم
فردا هم که باید برم مطب درست نمیتونم ببینمت که
خواستم جوابشو بدم ولی مامان اومد توی اتاق و به یه لبخند اکتفا کردم.
یکم حرف زدیم پروا از خاطرات مدرسش گفت،
باز بابا و پروا برامون کنسرت زنده اجرا کردند و من و مامان میخندیدم .
تا اینکه حس کردم انرژیم تموم شد اثرات سرمی که زدم کم کم داره میره و اون احساس خوبی که داشتم و حس میکردم بهتر شدم دوباره برگشته و باید بخوابم .
مامان و بابا و پروا هم شببخیر گفتن و خوابیدیم
تا اینکه ساعت ۴ صبح بود که از خواب پریدم
احساس کردم یه سطل آب یخ ریختن روی صورتم،
لرز داشتم حالت تهوع داشتم و نمیتونستم از شدت بدن درد تکون بخورم
به زور پا شدم پتو رو پیچیدم به خودم رفتم توی سالن، دیدم مامان نشسته رو مبل و با لبتاب کار میکنه منو که دید خندید گفت بیدار شدی این چه وضعیه؟چطوری؟
یکم دقیق توی صورتم نگا کرد گفت بیا جلو
دستشو گذاشت روی پیشونیم گفت چقدر داغی دریا
نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه
گفتم مامان حالم اصلا خوب نیست حس میکنم الان میمیرم سردمه و میلرزیدم
دستمو گرفت گفت خوب میشی مامان فهمیدم هول کرده گفت وایسا برم داروهاتو بیارم
با سر و صدای من و مامان ، بابا هم بیدار شد
از توی اتاق اومد بیرون خواب و بیدار بود هنوز یه نگاه به من کرد یه نگاه به مامان گفت چی شده؟
مامان بهم اشاره کرد گفت حالش بدتر شده
بابا اومد پیشم علائممو چک کرد سرمو گذاشت روی شونش گفت چیزی نیست دریا یه شیاف بزاری بهتر میشی الان.
کاملا مشخص بود همه ی تلاششو میکرد که من اون آمپول های لعنتی رو نزنم.
بعد از اینکه شیاف رو گذاشتم
حالم هر لحظه بدتر میشد حس میکردم نفس کشیدن هم برام داره سخت میشه
تمام بدنم انگار خون بهش نمیرسید و سرم داشت از درد منفجر میش
حالت تهوع هم داشتم و دوبار هم حالم بد شد.
میلرزیدم از سرما ولی بابام میگفت بدنم داغه داغه
بابا همونطور که دستام رو ماساژ میداد گفت دریا این حالت با هیچ قرصی خوب نمیشه
میخوای آمپولتو بزنی؟
قول میدم بهت اصلا متوجه نشی
میبینی چه حالت بده؟ ببین حتی شیاف هم حالتو بهتر نکرد
مامان همینطور که پارچه رو نم دار میکرد که بکشه روی صورتم واسه ی تب
گفت راست میگه بابا
اصلا متوجه نمیشی خودم قول میدم بهت حتی اگه درد هم داشته باشه
بهتر از حال الانت نیست ؟
گفتم من نمیزنم خوب میشم تا صبح
بابا گفت یکم بیشتر فکراتو بکن حالاا و پاشد رفت توی آشپزخونه و سر و صدای پلاستیک میومد فقط
وقتی اومد بیرون نشست کنارم گفت دریای من برگرد بابا اینو بزنی قول میدم خوب بشی.
گریم گرفت گفتم بابا ولم کن نمیزنم تو که میدونی من از آمپول وحشت دارم
گفت بخاطرِ من قربونت برم
من نمیتونم این حالتو ببینم عزیزم
برگرد اصلا چند ثانیه هم طول نمیکشه
هیچی نگفتم ولی از درون استرس آمپول هم به اون حال بدم اضافه شده بود
این بار مامان پیشونیمو بوسید ، سرمو گذاشت روی پاهاش یکم پیشونیمو ماساژ داد گفت دریا این حالت هیچ جوره خوب نمیشه مگه اینکه فقط چند ثانیه تحمل کنی
بابا کمک کرد برگشتم همونطور که سرم روی پای مامان بود و اروم اشک میریختم
مامان آمادم کرد و کمرم رو ماساژ میداد
استرس عجیبی داشتم تا وقتی خیسی پنبه رو حس کردم لرز عجیبی گرفت بدنم و یکم تکون خوردم
بابا گفت دریا آروم باش بابا
هنوز هیچ کار نکردم که
گفتم بابا نزنم این لعنتی رو هم خوب میشما
بابا کلا بحثو عوض کرد
دریا راستی گفتم برات چیشد که اسمتو گذاشتیم دریا ؟
فهمیدم کار از کار گذشته و نمیشه و نزنم دیگه فایده نداره.
اینکه چرا اسمم رو هم گذاشتن دریا رو حفظ بودم و خواستم بگم به بابا مسئله خوبی برای پرت کردن حواس من انتخاب نکردی ولی استرس اجازه حرف زدن بهم نمیداد .
سکوت کرده بودم که بابا گفت من جوون بودم عاشق دریا بودم دقیقا مثل همین الان، همچنان پنبه رو میکشید ، اولین باری هم که فهمیدم حسم به مامانت چیه و عاشقش شدم، رفته بودیم همگی شمال دقیقا رو به روی دریا نشسته بودیم، اینجا بود که سوزشی رو توی پام حس کردم با گریه گفتم اییییییی و اشک های جدید روی صورتم نقش بست
مامان گفت جونم مامان تموم شد ، صداش بغض داشت😅
دردش قابل تحمل بود ولی تموم نمیشد و هر لحظه بیشتر میشد و یه قسمت از پام فقط میسوخت.
دست مامان رو فشار میدادم تا اینکه بابا پنبه گذاشت و آمپول رو در آورد و گفت تموم شد عزیزِ بابا تموم شد و یکم پنبه رو فشار داد دستمو بردم عقب دست بابا رو گرفتم گفتم نکن بابا بدتر میشه و آروم هق هق میکردم
دستمو بوسید و گذاشت کنارم و
همزمان داشت اون طرف رو پنبه میکشید
با گریه گفتم بابا مگه یدونه نبود
بابا گفت تو که تحمل کردی دیدی که چیزی نبود
این یکی رو هم تحمل کنی حله
توقع نداشته باش این حالت با یدونه خوب بشه عزیزم
میدونستم چرا مامان سکوت کرده😂حالش بدتر از من بود اون لحظه
هیچی نگفتم که بابا گفت راستی گفتم برات با مامانت نامزد بودیم رفته بودیم لب دریا و باهم قرار گذاشتیم اگه بچمون دختر شد اسمشو بزاریم دریا؟
مامان خندید بجای من با صدای تو دماغی گفت آره گفتی براش هزار بار هم گفتی
بابا همینطور که میگفت چه عجیب اصلا یادم نبود آمپول رو زد
این یکی دردش بیشتر بود
اولش سوزش عجیبی داشت و هی لحظه به لحظه بیشتر میشد
حس کردم تا مغز استخونم تیر کشید
با گریه اروم گفتم باباااااا
گفت جون بابا خوشگلم تموم شد عزیزم الان تمومه گریه نکن یکم تحمل کنی تمومه
مامان کمرمو ماساژ میداد
پای مخالفم رو یکم تکون دادم گفتم بابا نمیتونم دیگه
بابا دستشو گذاشت روی پام گفت تکون نخور دریا تموم شد
عاهاااااا و پنبه روگذاشت و آمپول رو در آورد.
روی شونمو بوسید گفت تموم شد دورت بگردم ببخشید و رفت دستاشو بشوره
مامان لباسمو درست کرد یکم ماساژ داد جاشو برام گفتم بدتر درد میگیره مامان نکن
گفت دریا تو هنوز داری گریه میکنی؟ تموم شد دیگه مامانم ، درد داشتی مگه؟
واقعیت بخوام بگم دردش زیاد نبود ولی استرس و ترسی که کشیدم زیاد بود و اون گریه هام بیشتر بخاطر همین بود
بابا اومد پیشم
مامان سرمو گذشت از روی پاهاش پایین و گفت بخواب میرم برات حوله گرم بیارم.
هنوز انگار توی شوک بودم نمیتونستم کامل برگردم
بابا پیشم دراز کشید دستشو گذاشت زیر سرم خودمو توی بغلش جا دادم که با خنده گفت دروغ میگه مامانت، رفت بره اشکاشو پاک کنه ، هرچی با چشم بهش اشاره کردم گفتم گریه نکن این بچه بدتر میترسه ولی نتونست آخر طاقت بیاره، بعد میگه این دریا به کی رفته اینقدر روحیش لطیف و ضعیفه .
وسط گریه خندم گرفت راست میگف من دقیقا به مامان رفتم فقط یه ورژن حساس تر از مامانمم😂
بابا برگشت اشکامو از صورتم پاک کرد گفت بهت گفته بودم چقدر خنده هات قشنگه ؟
با خنده گفتم اره اینم مثل هزار بار داستان انتخاب اسمم بهم گفتی
خندش گرفت گفت خب برای بار هزار یکم میگم برات اشکالی داره مگه ؟
گفتم نه چه اشکالی داره بابا😂
گفت اذیت شدی؟ میدونی که من نمیخوام اذیت شدنتو ببینم بابا بعضی وقتا مجبوریم دیگه ببخشید عزیزممم🙂
بت قول میدم بهتر میشی و اروم اروم موهامو نوازش میکرد
اومدم بگم نه اونقدرا هم که فکر میکردم اذیت نشدم فقط ترس داشتم ولی نگفتم😐ترسیدم دفعات بعد بگن ترست ریخته دیگه باید آمپول بزنی😂
گفت بهتره حالت الان؟
اینقدر ترس داشتم اون لحظه که اصلا یادم رفت چقدر حالم بد بود
گفتم اره خوبم اگه ترس از این دوتا آمپول رو فاکتور بگیریم بهترم
بابا خندید گفت خداروشکر
گفتم بابا امروز میری مطب؟
گفت اوهوم
یه نگا به ساعت کردم گفتم ساعت ۵ صبحه
نزاشتم استراحت کنی ببخشید الانم که باید بری
یکم زیر سرشو صاف کرد گفت من امروز توی مطب چرت بزنم تقصیر توعه هااا
گفتم منکه گفتم ببخشید
چهرش شیطون شد گفت به یه شرط
حق به جانب گفتم من مریضم هنوز هم نیم ساعت نشده که دوتا آمپول به لطف شما زدم اون وقت شما برای من شرط میزاری بابا؟
خندید یکم فکر کرد گفت نه منطقی میگی میخوای تو شرط بزاری واسه من ؟
یکم فکر کردم گفتم اره
گفت اهاان خب بگو ببینم چی میخوای؟
گفتم انگشتر پروانه اییه بود؟عکسشو فرستادم برات اونو میخوام
یکم فکر کرد با لبخند شیطون گفت من یادم نمیاد
گفتم هفته پیش فرستادم گفتم قشنگه ؟گفتی اره ولی بیشتر شبیه سنجاق روسری مامانجونه ؟
گفت اصلا اصرار نکن دریا یادم نمیاد 😂
گفتم منو باش برای کی دارم شرط میزارم
خندید گفت هیسسس بزار تا یکم دیگه وقت دارم بخوابمو چشماشو بست
همون لحظه مامان با چشم های پف کرده و دماغ قرمز شده با یه حوله اومد سراغمون و با صدای گرفته گفت دریایی بهتری مامان؟
منو بابا زدیم زیر خنده
مامان گفت وا چتونه شما دوتا
بابا گفت هیچی ولی دیگه به دریا نگو به کی رفتی تو که دل نداری آمپول خوردن بقیه رو ببینی اشاره کرد به صورت مامان
مامان هم خندش گرفتو از سر و صداهای ما پروا هم از خواب بیدار شد
بابا هم آخر نتونست یکم دیگه بخوابه😂🤦🏻♀
از فردای اون روز واقعا حالم بهتر شد و دیگه اون حال بد و عجیب غریب رو نداشتم فقط گلوم یکم بیشتر دردش باهام موند و بیشر طول کشید تا خوب بشه
یک هفته بعد هم انگشتر پروانه ای روی میز کنار تختم بود با یه نامه کنارش که بابا نوشته بود تازه یادم افتاد کدوم رو میگی 😂🦋فقط شرط من هم یه کیک پرتقالی دریا پز بود با آب پرتقال😂🤷🏻♂
هر وقت به انگشتر نگاه میکنم یاد اون روز میوفتم و استرس و ترسی که داشتم و بعضی وقتا با خودم میگم بهتر بود توی حال بهتری انگشتر رو میگرفتم که وقتی میبینمش یاد خاطره های بهتری بیوفتم 🙃
ببخشید اگه طولانی شد
و ببخشید اگه بد بود ، دفعه اولم بود نوشتن خاطره 😅❤️
ممنون که وقت گذاشتید و خوندید
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم ❤️
دریا🌊