سلام به همگی

امیدوارم که همگی حالتون خوب باشه

آتنا یا آرامیس هستم

الان من یک عدد پشت کنکوری هستم چون نتونستم مامان بابامو به آرزوشون برسونم 🤭

دیگه زیاد نمیتونم خاطره بزارم فقط در مواقع استراحت گاهی مینویسم

بیوگرافی نمیدم شاید معرف حضورتون باشه

این ماجرا مربوط میشه به ۲_۳ هفته ی پیش که آرمان مریض بود و نسبت به سرماخوردگی های دیگه یکم طولانی تر شد نمیدونم چرا شاید واسه خاطر حال روحیش بود یکهفته قبلش با دوست دخترش کات کردن خیلی ناراحت و کسل بود بابام هم برای یکی از پرونده باید میرفت تهران دیگه من دیدم حال آرمان خوب نیست بابامو راضی کردم که وقتی خونه نیست دوستامونو دعوت کنیم و یکم حال و هوای آرمان عوض بشه دیگه با اسرار فراوون من اوکی داد ۲_۳ روز بعد که بابام رفت من و امین رفتیم هر چی لازم بود خریدیم وخونه رو مرتب کردیم برای پنجشنبه آخر هفته دوستامونو دعوت کردیم خلاصه که همه کارا رو من و امین انجام دادیم کلن ۱۱ نفر از بچه ها اومدن خیلی خوش گذشت به هممون اما دوتا از بچه ها علیرضا و دوست دخترش سرماخورده بودن و از اول تا آخر هم آرمان و علیرضا چسبیدن بهم اون شب خوش گذشت (من نمیتونم خیلی بدون توقف درس بخونم گهگاهی باید استراحت کنم تا شارژ شم تفریهام کمتر شده اما کامل قطع نشده)

دیگه شب بچه ها رفتن اما آرمان علیرضا و امیر اینا رو نگه داشت شب موندن و تا ساعت ۳ اینا تعريف کردیم بعدش پسرا بالا تو اتاق آرمان موندن ما دخترا هم توی حال خوابیدیم امین رفت تو اتاق من خوابید (البته ما دخترا دیگه خوابمون نمیبرد منو و خواهر امیر خیلی با هم دوستیم کلی با هم حرف زدیم تا خوابمون برد) دیگه ساعت ۳_۴ ظهر بود بیدار شدیم صبحونه خوردیم و بعدش بچه ها رفتن سریع آرمان رفت خوابید خونه خیلی کثیف بود با امین خونه رو تمیز کردیم بعدش کتابامو اووردم و از امین سوال درسی پرسیدم که گفت ولش کن حالا من امروز پیشتم درس نخون بیا بریم بیرون دور بزنیم آرمان نیومد ما دوتا رفتیم بیرون وقتی برگشتم خونه آرمان هنوز خواب بود رفتم بیدارش کردم شام بخوره گفت برو میخوام بخوابم

دیگه دیدم عصبیه در اتاقو کوبیدم اومدم بیرون دو روز بعدش بعد اینکه آرمان از دانشگاه اومد رفتیم پیش مامانم دیگه مامانم هی ازمون می‌پرسید باباتون نیست چیکار میکنین کجا میرین و اینا که متوجه شدیم کیان پسر داییم داداش امین ۱۱ سالشه بچه حواسش نبوده جریان اونشبو واسه مامانم تعريف کرده بود دیگه شروع شد مامانم گیر داد به آرمان که چرا دانشگاه نمیری کلاساتو می‌پیشونی

آرمان : دلم نمیخواد برم

مامان : مگه دست توعه غلط میکنی هر جا میری آتنا هم با خودت میبری مگه تو غیرت نداری خواهر برادری شریک جرم هم شدین قبلنم خیلی کارا کردین به روتون نیووردم اما دیگه باید ادب بشین

آرمان : با دوستامون بودیم مگه چیکار کردیم

مامان : این همه رفیق بازی تو چه لزومی داره آتنا اینطوری نبود تو اینم مثل خودت کردی

من تا اومدم جواب بدم آرمان سرم داد زد ساکت باش دستمو گرفت بردم توی اتاق گفت آتنا من میخوام برم میای یا نه

من : منم میام

آرمان : پس زودباش

سریع لباسامو عوض کردم آرمان وسیله هامونو جمع کرد و سریع اومدیم بیرون اسنپ گرفتیم رفتیم خونه دیگه خبری از سرماخوردگی نبود تا ۲ روز گذشت و علائم سرماخوردگی توی آرمان دیده میشد نمیدونم چرا دیر خودشو نشون داد اون روز آرمان رفت دانشگاه از صبح حالش زیاد خوب نبود اما از ترس مامانم نپیچوند کلاساشو و رفت (چون که مامانم کلی باهاش صحبت کرد و نصیحتش کرد) ساعت ۶ اینا بود با قیافه داغون اومد خونه شام درست کردم میل نداشت بخوره و خوابید اونشب خیلی حالش بد نبود دیگه صبح زود که رفتم بیدارش کنم بره دانشگاه دیدم تب داره حالش بد بود حتی گوش درد داشت دیگه گفتم فکر کنم اونشب از علیرضا گرفتی

آرمان : آره

من : نمیخواد بری حالت خوب نیست

آرمان : نه مامان دعوام میکنه نرم نمیشه

من : استراحت کن بهش میگم سرماخوردی بزار واست قرص میارم

رفتم توی یخچال هر چی قرص و شربت از سرماخوردگی های قبل داشتیم برداشتم بهش دادم 😄

قرص استامینوفن ۵۰۰ سرماخوردگی یدونه قرص آزیترومایسین ۵۰۰ هم مونده بود آخریش بود با شربت پلارژین کیدز یه شربت هم بود پلارژین قرص جوشان ویتامین C بهش دادم

میپرسید اینا چیه به من میدی منم گفتم فقط بخور دیگه خورد و خیلی سریع خوابید ناهار سوپ درست کردم واسش

رفتم بیدارش کردم گفتم واست سوپ خوشمزه درست کردم داداشی

آرمان : چطور شده داداشی صدام کردی تعجب کردی گفتی داداش

من : آخه چون اختلاف سنیمون کمه نمیگم داداشی

بعدش دیدم لرز داره یه پتوی دیگه هم روش دادم اشتها نداشت کلی نازشو کشیدم تا یکمی خورد دوباره خوابید توی این مدت هی میرفتم بالا سر آرمان بهش سر میزدم ببینم حالش چطوره شب خیلی تب کرد دستمال تر کردم گذاشتم روی پیشونیش یکم تبش پایین اومد

یه عالمه اسرار کردم که میخوای به پویا زنگ بزنم بیاد معاینه کنه گفت نمیخواد (آرمانم با آمپول مشکل داره) دیگه جامو انداختم پایین تخت آرمان خوابیدم که حواسم بهش باشه بعضی وقتا بیدار میشدم ببینم حالش چطوره دیگه صبح تب و لرز داشت و عفونت به گوشش زده بود هر دوتا گوشش درد میکرد دیگه خودمو مشغول درس خوندن بودم تا عصری ساعت ۷ اینا بود آرمان دیگه از گوش درد و گرفتگی گوشش همش قر میزد و حالش بد بود زنگ زدم به مامانم جریانو گفتم گفتش آماده شین الان میام میریم دکتر دیگه رفتم به آرمان گفتم و کلی قر زد که چرا گفتی من نمیام دکتر دیگه با کلی خواهش آماده شد و مامانم اومد یه بیمارستان خصوصی نزدیک خونمون هست رفتیم مامانم نوبت گرفت و خلوت بود یکم بعد رفتیم داخل دکتر یه خانم میانسال بود معاینه کرد بعدش میخواست گوششو معاینه کنه که آخ و اوخ آرمان بلند شد 😄 گفت گوشت خیلی عفونت داره و بعد دارو نوشت دیگه اومدیم بیرون مامانم رفت دارو هارو گرفت ۳ تا پنی‌سیلین ۶.۳.۳ با یدونه آمپول بتامتازون بود با چند تا قرص دیگه مامانم قبض تزریقات گرفت و داروهارو به پرستار داد خانم پرستار به آرمان گفت برو آماده شو منم باهاش رفتم داخل گفتم میترسی

آرمان : همش واسه خاطر اون دخترس من این طوری مریض شدم(دوست دخترشو میگفت😄)

من : داداش من از علیرضا گرفتی

پرستار یه پسر جوون بود اومد پنی‌سیلینو روی بازوش زد که حساسیت نداشته باشه ۲۰دقیقه گذشت دید حساسیت نداره گفت آماده شو

پرستار اومد آرمان گفت چرا دوتاس

پرستار : بتامتازون هم هست

دیگه آرمان برگشت و لباسشو پایین داد پرستار پد کشید و نیدل پنی‌سیلینو وارد کرد آرمان اصلا صداش در نیومد فقط آخرش گفت آرومتر تموم شد و پرستار اون سمتشو پد کشید وارد کرد و زود تموم شد جاشو پد گذاشت و ماساژ دادم

بعد لباسشو مرتب کرد و بلند شد

بعد گفتم دستاتو مشت کردی مشخص بود آبروداری کردی داد نزدی

آرمان : آره چون تو بیمارستان بودیم جلوی خودمو گرفتم

من : دیدم سر این موضوع همیشه دهن پویا طفلکو رو سرویس میکنی

خلاصه برگشتیم خونه آرمان یکم حالش بهتر شد فردا رفت دانشگاه و حالش خوب نبود قرار شد مامانم بره دنبالش آخرین کلاسشو نرفت مامانم آووردش خونه مامانم بهش میگفت نگران نباش فردا با استادت حرف میزنم (استادش چون ۴_۵ جلسه کلاسشو پیچونده بود میخواست این ترم حذفش کنه که بابام نبود مامانم فرداش رفت با استادش صحبت کرد و اون استادش خیلی سختگیره کلی واسش جریانو توضیح داد تا آرمانو حذف نکنه)

دیگه حالش خوب نبود و سریع خوابید مامانم یکم نشست و رفت چون برای شاگرداش کلاس گذاشته بود بعدش زنگ زدم به پویا که بیاد آرمانو ببینه بیمارستان بود گفت شما دوتا برین پیش مامان جون من شب میام آرمانو میبینم گفتم مامان جون ممکنه بگیره خودت شب بیا اینجا دیگه ساعت ۱۰ اینا بود پویا اومد بعد از احوال پرسی رفتیم اتاق آرمان و سلام کرد

پویا : سلام آقا آرمان چه کردی با خودت

آرمان : همش بخاطر اون دخترس

(پویام نصیحتش کرد و دلداریش داد آرمان آروم شد پویا رگ خواب ما رو واقعا بلده خیلی دوست و عموی کوچیک خوبیه)

بعدش پویا خودش آرمانو معاینه کرد و داروهایی که دیروزش گرفتیم هم نگاه کرد و گفت خوبه اما منو دعوا کرد که چرا هر چی دارو از سرماخوردگی های قبل داشتیم به آرمان دادم 🥲

بعدش یکی از پنی‌سیلین ها رو درآوورد که آماده کنه

آرمان : من که خوبم پس این چیه

پویا : ببین خیلی خستم همین الان از بیمارستان اومدم که فقط ببینم حالت چطوره پس اذیتم نکن

من : پویا اتفاقا دیروز تو بیمارستان خیلی پسر خوبی بود اصلا صداش

درنیومد

پویا : عه جدی پس فقط منو اذیت میکنه

آرمان : آتنا جون نوبت خودتم میرسه

پویا آمپولو آماده کرد آرمان داشت مقاومت میکرد که آمپول نخوره پویا گفت اگر طولش بدی رسوب میکنه دردش بیشتر میشه دیگه خودت میدونی

آرمان برگشت شلوارشو پایین داد پویا پد کشید و وارد کرد اصلا صداش در نیومد که یهو سفت کرد هر چی پویا گفت گوش نکرد پویا هم همینطوری تزریق کرد و آرمان هی میگفت ترو خدا درش بیار بعدش تموم شد پد گذاشت ماساژ داد و لباسشو مرتب کرد آرمان خداحافظی کرد و با پویا اومدیم پایین من گفتم پویا شب بمون پیش ما

پویا : نه مامان جون تنهاس آرمان هر موقع خوب شد شما بیاین پیش ما و دیگه رفت

۳_۴ روز گذشت و گوش درد آرمان بهتر شد دارو هاشو سر موقع می‌خورد و دیگه یکی از آمپولا رو نزد

اگه اشتباه تایپی داشتم ببخشید

امیدوارم دوست داشته باشین