سلام عزیزان دل
گیتام
مامان آرش کوچولو🥰
البته آرشی که دیگه کوچولو نیست و روز به روز بزرگتر و فهمیده تر میشه و با این رشد قشنگش هم کیف میکنیم هم دلمون میگیره از این سرعت گذر زمان....🥹
بچمون انقدر مرد شده که دیگه از آمپول هم مثل قبل نمیترسه و خیلی منطقی باهاش کنار میاد....🥹❤️
یاد خاطره امین جان پدر آروین افتادم که نوشته بود نمیدونم چکار کنم با ترس از امپولی که دیگه حتی پسرمم بزرگ شده و ازش نمیترسه!
دقیقا وصف حال منه😄
(در ضمن امین جان خاطراتت رو خیلی دوست دارم👍)
جمعه گذشته که تب داشت و خیلی راحت آمپول زد یاد ۶ سالگیش افتادم که تب کرده بود و امیر هم تهران نبود و من بردمش دکتر و تو بغلم هذیون میگفت و بین ناله هاش با چه وضعیت جگرسوز و دل خراشی تو بغلم براش آمپول تزریق کردن...🥺🤦♀
خاطرش رو بعدا براتون میگم البته یادم نیست قبلا نوشتم براتون یا نه
فی الحال میخوام از جمعه گذشته براتون بگم، جمعه ایی که آرش با مونا و سعید و نفس رفت باغ لواسون که برای بابای سعید هست و گاهی ما هم همراهشون میریم...
تابستون پارسال سعید آب بسته بود تو استخر باغ و یک روز رفتیم آرش و نفس حسابی آب بازی کردن و کیف کردن،
البته پارسال جفتشون کلاس شنا میرفتن.
امسال از اول تعطیلات هرچی به آرش گفتیم دوباره ثبت نامش کنیم برای شنا قبول نکرد و گفت فعلا حوصلشو ندارم و ما هم اصرار نکردیم که دل زده نشه....
خلاصه جمعه من و امیر بخاطر مشغله کاری و یه سری خرید و برنامه هایی که داشتیم نتونستیم همراهشون بریم ولی اومدن آرش رو همراه خودشون بردن
سعید گفته بود برای آرش لباس بزارم برای شنا منم برخلاف مخالفت های آرش براش لباس گزاشتم و راهیش کردم
نزدیکای عصر بود و من و امیر رفته بودیم برای خرید لباس که آرش زنگ زد با بغض گفت مامان میآید دنبالم😢
گفتم چیشده قربونت برم؟
گفت هیچی میخوام بیام خونه دیگه خسته شدم
باهاش صحبت کردیم و قانعش کردیم که باید صبر کنه و با خاله مونا برگرده
خلاصه شب حدود ساعت ۹ بود که آرش اومد و سعید هم همراهش اومده بود بالا
بعداز اینکه آرش رفت تو خونه سعید گفت امیر هست باهاش صحبت کنم؟
گفتم نه امیر و پوریا رفتن عروسی
گفت گیتاجان یکم ارش بیحاله خواستم بگم ما نمیخواستیم اذیتش کنیم فقط میخواستیم مثل پارسال با نفس آب بازی کنن و خوش بگذرونن
گفتم مگه چیشده؟!!!
گفت نفس رفت تو آب هرچی به آرش میگفت بیا بازی کنیم آرش نمیرفت میگفت دوست ندارم خیس میشم و الان حوصله شنا ندارم و... منم چون مطمعن بودم شنا بلده باهاش شوخی کردم و هولش دادم تو آب ولی شروع کرد دست و پا زدن و داشت غرق میشد!! هی بهش میگفتیم تو شنا بلدی بابا شنا کن ولی واقعا داشت غرق میشد خودم با لباس پریدم تو آب آوردمش بیرون بعدشم دیگه بی حال شد و زیاد با کسی صحبت نکرد
گفتم وای سعید خب بچه ترسیده دیگه🤦♀
(آرش بخاطر شرایطی که بخاطر فوت مادرش تو ۲/۳ سالگیش داشته روحیه خیلی خیلی حساسی داره و اصلااااا نباید ترس و استرس داشته باشه چون قبلا بخاطر اون شرایط مریض شده بوده و....)
سعید خودش خییییییییلی ناراحت بود گفت به جون نفس میدونی که اندازه نفس خودم دوسش دارم بابا اصلا مگه آرش شنا بلد نبود پارسال اومدید باغ خودش تنها تو آب میرفت چقدر شنا کرد؟؟؟!!!😞
گفتم اره نمیدونم چرا امسال نه استخر میره نه کلاس شنا
خداحافظی کردم از سعید و رفتم پیش آرش رو تختش دراز کشیده بود
گفتم خوشگل مامان لباساتو عوض نمیکنی؟؟؟
با همون قیافه درهمش یهو خیلی جدی گفت مامان، نفس خیلی خوشگله🥺
تو دلم مردم از خنده گفتم زرنگ امروز که با مایو دیدیش به این نتیجه رسیدی؟؟؟😂😂😂😂😂
دوباره خیلی جدی و با لحنی که حوصله شوخی نداشت بی حوصله گفت آره نازه
گفتم بله نازه😬
تو دلم گفتم پدرسوخته پس بخاطر همین تو آب نمیرفتی بیرون نشسته بودی نگاه میکردی😅😅😅😅😅😅😅😅🤦♀🤦♀🤦♀
کمکش کردم لباساشو عوض کردم یکم بدنش داغ بود
رفتم براش دمنوش آویشن آوردم آروم صداش کردم گفت نمیخورم
گفتم برات خوبه مامان یکم بخور
به زور دمنوش آویشن رو خورد و خوابید
۲/۳ساعت بعدش منم رو تختم دراز کشیده بودم و تو اینستا بودم همه برق ها هم خاموش بود و منتظر بودم امیر از عروسی برگرده که دیدم صدای گریه آرش میاد!!!
حالت عادی اصلا اونقدر با صدای بلند گریه نمیکنه!
رفتم تو اتاقش تا برق رو روشن کردم جیغ زد گفت نمیخوام خاموش کن
گفتم چیشده مامانی؟؟؟؟!!
با صدای بلند هق هق گریه میکرد میگفت بدبخت شدم😭😭😭😭😭
رفتم بغلش کنم که دوباره جیغ زد گفت جلو نیاااا نیاااااااا
گفتم چیشده خب مامان؟؟؟!!!!
داشتم سکته میکردم
چندبار اومدم برم پیشش داد زد که جلو نیا و من هرچی پرسیدم چیشده خب حرف بزن فقط گریه میکرد
منم عصبی شدم و بدون توجه به گریه و جیغ و دادش رفتم کنارش و دعواش کردم بسسسه دیگه صداتو بیار پایین همسایه ها خوابیدن! گریه نکن ببینم یا حرف بزن یا گریه نکن😡
هق هقش بیشتر شد خودمم اعصابم خورد شده بود
اومدم بشینم لبه تختش که دوباره جیغ زد گفت نشين با هق هق گفت بهت میگم جلو نیا هی میای هی میای😭😭😭
دیگه آمپرم چسبیده بود به سقف با عصبانیت پتورو کنار زدم در کمال تعجب دیدم آرش پسر ۹ ساله من خودشو خیس کرده!!!!!!!!!!!!
دلم میخواست بمیرم و اون حال بد و خجالت و عذاب وجدان بچم رو نبینم😔
انقدر هق هقش شدید شده بود گفتم الان سکته میکنه
خجالت کشیدم از اینکه الکی سرش داد زدم و دعواش کردم تو اون موقعیت🤦♀🤦♀
سرشو بغل کردم نازش کردم گفتم اشکال نداره مامانم فدا سرت چیزی نیست که آدم بزرگا هم گاهی اینجوری میشن پسرم اشکال نداره....
بردمش تو حموم بدنش رو آب گرفتم و لباساشو عوض کردم یکم آب قند بهش دادم لرز کرده بود یکمم تب داشت یه قاشق استامین فن بهش دادم
گفت مامانی میای شب پیشم بخوابی؟؟
گفتم مگه میترسی دورت بگردم؟
گفت نه ولی تروخدا بیا پیشم تنها نباشم
آوردمش رو تخت خودمون گفتم بخواب مامانی نگران هیچی هم نباش
نیم ساعت بعدش وحشت زده از خواب پرید!
من بیدار بودم، بغلش کردم گفتم من پیشتم نفسم بخواب مامان من کنارتم🥺🥺
نگرانش بودم که خدای نکرده دوباره داستان چندسال قبلش تکرار نشه...
حدود نیم ساعت بعد شروع کرد به هذیون گفتن🤦♀🤦♀
دیگه واقعا داشتم سکته میکردم
دست زدم به سرش دیدم داغه با اینکه بهش شربت داده بودم ولی تبش بیشتر شده بود!
ساعت حدود ۱ بود زنگ زدم به امیر
با خنده جواب داد
دلم نمیومد حال خوبش رو خراب کنم
بهش گفتم کجایی؟
گفت تو راهم حدود ۵۰ دقیقه دیگه میرسم
عروسی سمت کرج بود تا برسن من مردم و زنده شدم از نگرانی🤦♀
گفتم باشه عزیزم بیا
دستمال نم دار کردم گزاشتم رو پاهای آرش و صداش کردم یکم آب دادم خورد هذیونش قطع شد
کنارش دراز کشیدم و دست کشیدم تو موهاش تا دوباره خوابش رفت
منم خوابم رفته بود که با صدای آرش از خواب پریدم
بچم تو خواب گریه میکرد و هذیون میگفت!!!
هیچ وقت تو عمرم انقدر وحشت نکرده بودم
سریع بیدارش کردم و بهش یکم آب دادم خورد و اون موقع دیگه من حالم بدتر از آرش بود
محکم بغلش کردم چسبوندمش به خودم گفتم ببین مامان تو بغل منی از هیچی نترس زندگی من🥺🤦♀
انقدر خوابش عمیق بود اصلا هوشیار نبود فقط چشماشو باز میکرد و دوباره سریع میبست
همونطور وحشت زده زنگ زدم به امیر گفتم کجایی؟!!
ساعت ۲۰ دقیقه به ۲ بود
گفت ۵ دقیقه دیگه خونم
بهش گفتم آرش خیلی حالش بده و جریان رو براش تعریف کردم گفت نگران نباش من سریع خودمو میرسونم
یه ربع بعد امیر و پوریا با یه مشما پر از دارو که سر راهشون از داروخونه خریده بودن و احتمال میدادن به کارشون بیاد، نگران و هراسون اومدن خونه
امیر رفت بالا سر آرش دید به حالت گریه داره حرف میزنه و هذیون میگه
پوریا سریع تب سنج رو آورد و گزاشت رو پیشونیش و عدد ۴۰ رو نشون داد!
امیر آروم آرش رو صدا میکرد و با ناز و نوازش آروم بیدارش کرد گفت بیدارشو پسر قشنگم
آرش چشماشو باز میکرد و انگار جون نداشت بیدار بشه دوباره پلک هاش بسته میشد
امیر با بغض نازش میکرد و میگفت بیدار شو یه لحظه ببینمت بابایی دلش برات تنگ شده ها🥺
بالاخره آرش رو بیدار کردن و امیر و پوریا معاینش کردن و یکم از خودش سوال پرسیدن
آرش نق میزد خیلی بیحال بود
امیر گفت چیشده پسرم؟؟؟
چرا بی حالی قربونت برم چیشده من نبودم؟؟؟
(میخواست از خودش بپرسه ببینه از چه زاویه ایی داره نگاه میکنه)
آرش هم میگفت هیچی بابایی حالم بده دیگه😢
پوریا اومد یه سرنگ اماده رو از پشت داد به امیر و یه قرص نصفه داد آرش با آب خورد
بعد ارش رو بغل کرد و در حال بوس بوس کردنش گفت عموجونم باید یه آمپول کوچولو بزنی حالت زودی خوب بشه😘
آرش هنوز سرنگ رو ندیده بود گفت عمو تروخدا کوچیک باشه 🥺
پوریا گفت کوچولوعه عزیزم بخواب زندگیِ عمو
پوریا سریع آرش رو برگردوند و شلوارشو کشید پایین
آرش با بغض گفت مامان گیتاااا بیا پیشم🥺
رفتم کنارش نشستم دستشو گرفتم دستاش سردِ سرد بود
امیر آروم سرنگ رو داد به پوریا گفت من دلشو ندارم
گفتم جانم مامان نترسی ها ما همه کنارتیم
گفت بگو آروم بزنن مامان
گفتم چشم
امیر و صدا کرد
امیر نشست کنارش و دستشو گزاشت رو کمرش گفت جونم بابایی؟؟
گفت تو بهم امپول میزنی بابا؟؟؟🥺
پوریا سرنگ به دست داشت پد الکلی رو باز میکرد
امیر گفت نه عزیزم عمو میزنه
گفت دوست دارم تو بزنی بابایی😢
هممون شاخ درآورده بودیم که چرا انقدر منطقی داره برخورد میکنه!😄
امیر سرشو بوس کرد و رفت پنبه و سرنگ رو از پوریا گرفت و پوریا نشست جای امیر و دستشو گزاشت رو پاهای آرش که اگر تکون خورد نگهش داره ولی بچم اصلا تا آخرش تکون هم نخورد🥹
امیر شورتشو کشید پایین و پنبه رو دورانی کشید گوشه باسنش
آرش دستامو محکم گرفت و انقدر بیحال بود که جون نداشت دستامو فشار بده یا بخواد سفت کنه و اذیت کنه.....
این دفعه برعکس همیشه آرش آروم بود ولی ما سه تا استرس داشتیم و نگران بودیم و حالمون بددددد بود
امیر آروم نیدل رو وارد کرد و آرش بدون هیچ عکس العملی داشت تحمل میکرد
امیر گفت دورت بگردم بابا🥺
آرش دردش زیاد شده بود فقط اخماش رفت تو هم و نفسش تند شد همین!
دستم تو دستش بود و اروم فشار میداد
پوریا و امیر هم دائم قربون صدقش میرفتن که انقدر قشنگ خوابیده بود آمپول میزد و هیچچی نمیگفت!!
خیلی مظلوم شده بود بچم اخراش دیگه نتونست تحمل کنه فقط آروم با بغض گفت آییییی بابا میسوزه🥺
امیر گفت بابا فدات بشه داره تموم میشه یه کوچولو دیگه تحمل کن🥺🤦♀
منکه اشکم سرازیر شد ولی پوریا شونه هاشو ماساژ میدادو نازش میکرد....
وقتی تموم شد امیر داشت نیدل رو خارج میکرد که آرش از شدت درد باسنش رو از روی تخت بلند کرد و اروم تکون داد گفت اوففففف بابایی بسسسسه 😢😢
امیر گفت تموم شد دورت بگردم،
پنبه رو گزاشت و دیگه نتونست تحمل کنه رفت بیرون از اتاق
ارش ناله میکرد میگفت چقدر جاش میسوزه😪 منم با بغض و چشم گریون دستش و سرش رو ناز میکردم و میبوسیدم
هنوز شورت و شلوارش پایین بود پوریا آروم پنبه رو چندبار کشید جای تزریق و دید خون نمیاد لباساشو درست کرد
پوریا خداحافظی کرد و آرش رو بوسید و رفت
منم کنارش دراز کشیدم گفت کمرمو میخارونی مامان
دستمو بردم زیر لباسش دیدم از شدت تب خیس عرق شده!
کمرشو میخاروندم آروم ناله میکرد میگفت پام میسوزه🥺
منم هنوز از امیر نپرسیدم آمپول اون روز چی بود
گفتم تو کی انقدر آقا شدی که انقدر اروم تمپول بزنی مادر؟!!🥹🥹
گفت چون همتون پیشم بودین زیاد نترسیدم
گفتم ما همیشه پیشتیم قربونت برم😍
امیر اومد تو اتاق انقدر دست کشید تو موهاش تا خوابش رفت منم خوابم رفته بود ولی امیر تا صبح بیدار بود و تب آرش رو چک میکرد یه بار هم آرش از خواب پریده بود امیر بغلش کرده بود آرومش کرده بود....
البته تا چند شب آرش پیش ما خوابید یکم خوابش مشکل خورده و رفتیم پیش مشاورش و.....
ولی در کل آلان حالش خیییییلی بهتره
در مورد ترس اون روزش از استخر و غرق شدنش هم وقتی مشاورش باهاش صحبت کرده بود گفته بود که چون یک سال شنا نرفته بوده یکم ترس اومده بوده تو دلش که یادش رفته باشه نتونه شنا کنه و اعتماد به نفسش رو از دست داده بوده....
در کل که پسرم آقا شده دیگه آروم میخوابه و مظلومانه در سکوت آمپول میخوره🥺🥺
به قول امیر ما پدر و مادر ها هم که فقط کارمون غصه خوردنه، وقتی با گریه آمپول میزنه یه جور غصه میخوریم و وقتی هم که بدون اذیت و سروصدا آمپول میزنه جور دیگه ایی غصه میخوریم😄😄
امیدوارم هیچ بچه ایی هیچ وقت نیاز به آمپول پیدا نکنه و هیچ پدر و مادری غصه بچش رو نخوره🙏❤️
منتظر کامنت های قشنگتون هستم☺️
دوستون دارم
گیتا🌸