خاطره دانیال جان

سلام وقتتون بخیر و شادی من دانیالم معرف حضورتون هستم دوباری وقت بیکاری براتون خاطره گذاشتم دیروز یاد یکی از خاطره هام از دوران اکسترنیم افتادم گفتم تایم اول صبح که درنگاه خلوته براتون تعریف کنم اون موقع بنده ۲۴سالم بود و سال پنجم پزشکی بودم یه بار که کشیک بخش داخلی بودم ساعت حدود ۵:۳۰صبح بود که صدای بحث و دعوای یکی از پرستارای بخش با مریض میومد و بعدشم صدای گریه با همکارم رفتیم سمت اون اتاق دیدیم دختر خانوم ۱۹ساله ای که چند شب قبلش به علت عفونت کلیه بستری شده بود با پرستار بحث میکرد گفتم اینجا چخبره خانوم پرستار گفت اقای دکتر این خانوم لاینش خراب شده وقت ازمایش خونشم هست نه میزاره ازمایش بگیریم نه لاین دوساعته وقتمو گرفته اون دختره با گریه گفت نمیخوام به خدا همه دستم کبود شده همکارم داشت ارومش میکرد من وسایل نمونه گیری و لاین رو از پرستار گرفتم و گفتم خودم انجامش میدم شما بفرمایید اونم رفت به اون دختر خانوم گفتم استینتو بزن بالا با کلی بدبختی راضیش کردیم استینشو بده بالا بیچاره تموم دستش کبود بود مشخص بود بد رگه گفت توروخدا ولم کنید دستم درد میکنه گفتم میدونم میدونم ولی چاره نداریم باید دارو هاتو وریدی بگیری ازش پرسیدم همراه نداری گفت چرا، رفته چایی بگیره از پایین گفتم خیلی خوب اول بالای ارنجش گارو‌بستم ضد عفونیش کردم همکارم با سوالاش حواسشو پرت کرده بود فوری نیدل رو وارد رگ کردم که دادش بلند شد و دستش رو تکون داد که همکارم زود گرفت بعد نمونه گیری دیگه نمیزاشت لاین بگیرم با سرو صداش مریض تخت بغلی هم بیدار شده بود گفتم بسه دیگه بچه که نیستی اینجوری گریه میکنی چند لحظه تحمل کن بعدم استین دست دیگه دادم بالا رگ‌نداشت گارو رو مچ دستش بستم یه رگ پشت دستش پیدا کردم و به همکارم اشاره کردم دستش رو بگیره اونجایی که رگ پیدا کردم نزدیک کبودی بود بعد ضد عفونی انژوکت رو فرو کردم که گریه ش تبدیل به جیغ و ای ای کردن شد ولی لاین خوبی بود مطمئن بودم زود خراب نمیشه سرم رو فیکس کردم گفتم حالا راحت بخواب تموم شد و اومدیم بیرون ببخشید وقتتون رو گرفتم دانیال❤️

خاطره سالومه جان

خاطره دندونپزشکی 🦷
سلااااااام سلااااام🥹🥑
سالومه هستم🦩
۱۸ سالمه کنکور تجربی دادم و انشالله دامپزشکی میخوام بخونم و تهرانم:)
آخرین باری که خاطره نوشتم خودم یادم نمیاد پس حق میدم منو یادتون نیاد😂🤕
واقعیتش خاطره ای که میخوام بگم نمیدونم ازکجا شروع میشه چون خیلی اتفاق های پشت سر هم برام افتاده
من از دندونپزشکی فوق العاده میترسیدم با اینکه دندون هام هم دونه دونه داشت خراب میشد اهمیت نمی‌دادم که باید برم دندونپزشکی اما فارغ از اینکه هر چقدر دیر تر برم بدتر میشه این اواخر دیگه نمیتونستم تحمل کنم آب یخ یکی از دندون هام رو اذیت میکرد لواشک یکی از دندون هام رو و شیرینی هم یکی دیگه ش رو... تقریبا همه دندون هام خراب شده بود و با ترسی ک داشت دنبال یه مطب خوب بودم و نسبت به همه دندونپزشک هایی که پیدا میکردم جبهه میگرفتم و راضی نمی‌شدم که برم تا اینکه دیدم‌ یکی از دندون های جلوم کاملا سوراخ شده یکی از فامیل ها که مثل من می‌ترسید بهم یه کلینیک معرفی کرد و گفت یکی از دکتر هاش فوق العاده س و برو پیش اون
با نارضایتی تمام و اکراه قبول کردم و رفتم وقتی عکس گرفتیم و نشون دادم شروع کرد به توضیح دادن شرایط دندونم:
پوسیده،پوسیده،کشیدنی،عصب کشی،پوسیده،عصب کشی
همین جوری داشت شرایط دندون هام رو توضیح می‌داد و من بغض کرده بودم که چجوری دوباره بیام اینجا و این همه دندون رو درست کنم با این فوبیایی که دارم😭
دکتر عکس رو گذاشت کنار یه نگاه به من کرد دید بغض کردم اصن حرف نمیزنم گفت خب از کجا شروع کنیم؟ گفتم میشه اولین دندون رو پر کنیم🥺
گفت خوب پس عصب کشی میکنیم😂🤪 دندون جلویی ک سوراخ شده بود رو میخواست عصب کشی کنه.
من اینشکلی بودم🤯🥴
فهمیده بود من ترسیدم گفت تاحالا دندونپزشکی رفتی؟ گفتم من کلا یک بار تو عمرم رفته بودم دندونپزشکی حدودا ۱۰ سالم بود که بد ترین تجربه عمرم بود اولش ک دست خانم دندونپزشک رو گاز گرفتم و بعدش هم چون دندون م عفونت داشت بی حس نشد و همونشکلی کشید😐😂
بهم خندید گفت افرین خوب کاری کردی دستش رو گاز گرفتی😉😁
با صحبت هایی که میکرد استرسم یادم رفته بود و فقط داشتم میخندیدم
که بین خنده هامون دیدم یه چیزی بین دستاش هست داشت نیدل سرنگ بی حسی رو سفت میکرد و اومد سمتم 😨

وقتی اومد دهنم رو باز کنه سرم رو کشیدم و فقط نگاهش کردم😶‍🌫
گفت چیزی نیست که بی حسیه نگاهش کن🥲
اول آینه رو کرد تو دهنم و منم منتظر بودم الان یه سرنگ با سوزن خیلی گنده میره تو لثه م و خون میاد و جیغ من کل کلینیک میشنوه که دیدم اینه رو در اورد از دهنم و دیدم سرنگ تو دستش رو گذاشت پیش بقیه ست 🫥
حس کردم انگار دندونم داره ثر میشه😂😂
گفتم زدی بی حسی رو؟😐😐
گفت آره دیگه مگه ندیدی 😂🤭
بی حس رو زده بود و من اصن متوجه نشده بودم 😀 ترسناک ترین مرحله دندون پزشکی تبدیل شده بود به آروم ترین مرحله
شروع کردیم به حرف زدن تا کاملا بی حس بشه انقدر اطلاعات ش بالا هست که راجب همه مسئله ها اطلاعات داره😶
گفت رشته ت چیه گفتم تجربی و میخوام دامپزشک بشم
گفت من دوست داشتم مهندس باشم ولی دکتر شدم گفتم چطور؟ گفت من دو سال ریاضی خوندم ولی کنکور تجربی دادم و ۴ سال پزشکی خوندم و بعد اومدم دندونپزشکی گفتم خب چرا اومدید پزشکی؟ گفت بابام پزشک قلب بود میخواستم بهش بگم عک کردی فقط خودت بلدی پزشک بشی😂😂 گفتم چقد لجباز بودی شما 🤣🤣
شروع کرد به درست کردن و گفت برو عکس بنداز ولی وقتی فهمید حتی از عکس انداختم هم میترسم خودش تا رادیولوژی باهم اومد و به مسئولش گفت من خودم میخوام ازش عکس بندازم😎😅
و برگشتیم من روی یونیت دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم از دندونم عکس مینداختم که منشی بد اخلاقش گفت گوشیت رو بزار کنار😠
دکتر هم گفت بزار فیلم بگیره و هر کاری دوست داره بکنه🧐👨‍⚕
اون لحظه تو دلم گفتم چی فک کردی گودرت دست منه😂😎 بر طبل شادانه بکوب پیروز و مردانه بکوب
دکتر به من اجازه داده بود که چراغ دندونپزشکی رو خودم تنظیم کنم اجازه داد به وسایل رو میز دست بزنم و با حوصله تک تک شون رو بهم توضیح میداد مثلا میگفت توی این لوله اسید سیتریک هست ک همون آبلیمو هست انگاری
منم که دیده بودم به مریض قبلی ش موقع رفتن نسخه دادن با خودم گفتم بزار بپرسم ببینم ب منم میخواد نسخه بده یا ن😂😭
👱🏻‍♀:دکتر قشنگم🥹👈👉
👨🏻‍⚕:بله😂
👱🏻‍♀:برای اون پسره چی نوشتی تو نسخه ش؟
👨🏻‍⚕:براش چند تا پنی سیلین و کترولاک نوشتم چطور؟🤨
👱🏻‍♀:(وقتی اینو گفت داشتم سکته میکردم)گفتم به منم میخوای امپول بدی😭میشه من امپول نزنم اخه......
👨🏻‍⚕:چرا باید بهت امپول بدم تو دختر خوب منی و رو حرف دختر ها نباید حرف زد🥰😂
حین درست کردن دندون هام‌گفت یه آهنگ بزار گوش کنیم 😂😂
منم آهنگ های قدیمی گذاشتم اونم خاطره هاش از اهنگ هایی ک گذاشته بودم رو تعریف میکرد......
دیگه کم کم باهم رفیق شده بودیم که کار دندونم تموم شدش🙃🥹
با هم دیگه خداحافظی کردیم و نوبت بعدی رو انداختن هفته بعد و من بهترین تجربه دندونپزشکی رو رقم زدم 😌✌️
گیتا و مایا جوون بازم خاطره بزارید😉
دوست دارم
سالومه ۲۹تیر ۱۴۰۲🍃🧃

خاطره آرمان جان

Hello everybody, this is Arman.
از خاطره قبلیم چنده هفته ای میگذره. این مدت سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم بنویسم. هرچند که از قبلی استقبال زیادی نشد ولی من بخاطر همون هشت نفری که زیر خاطرم کامنت گذاشتن، بازم مینویسم.
برگردیم به خاطره:
اینبار میخوام درمورد نگار بنویسم. قضیه برمیگرده به زمستون سال ۱۴۰۱.چندروزی بود که سر یه مسئله ای که مقصرش من بودم، نگار بشدت ازم دلخور بود. تاحدی که مسیر رفت و برگشت دانشگاهو بامن نمیومد و وقتی هم تو دانشگاه همو میدیدیم خیلی سرد برخورد میکرد.تا اینکه یبار بهش پیام دادم و ازش خواستم همو ببینیم؛ قرار بر این شد عصر اونروز توی کافه همیشگی باهم صحبت کنیم.
یه خرس عروسکی هم خریدم که از دلش دربیارم.
وقتی که به کافه رسیدم، دیدمش که اونجا نشسته اما حس کردم چهره اش یجوریه و مثل همیشه نیست. عروسک رو بهش دادم و کلی باهاش صحبت کردم و توضیح دادم تا اینکه بالاخره آشتی کرد.
_عزیزم چیزی شده؟ حس میکنم پکری هنوز! منکه معذرت خواهی کردم.
+نه اون موضوع که تموم شد و رفت. یکم قبل از اینکه بیام، پریود شدم. یکم درد دارم.
_درد تو بجون من. نبینم تورو اینجوری. بذار الان یه دمنوش برات سفارش میدم، بهتر شی.

دمنوشو گرفتیم و خورد، اما بهتر که نشد هیچ، تازه رفته رفته بدتر هم شد.
دیگه تصمیم گرفتیم پاشیم بریم خونه که لااقل بتونه استراحت کنه. مامان و باباش رفته بودن خارج از شهر و فردا میومدن برای همین نگارو بردم خونه ی خودم که خیالم راحت باشه. تا رسیدیم رفت روی تختم دراز کشید و من باز براش دمنوش بردم. برای چند دقیقه دردشو تسکین میداد اما بعدش دوباره شروع میشد. تا جایی که دیگه از شدت درد اشکش دراومده بود و هق هق میکرد. لباساشو براش اوردم و
_پاشو گلم، لباستو بپوش ببرمت دکتر. یه مسکن بهت میده دردت اروم میشه
اولش مخالفت کرد، اما یکم باهاش صحبت کردم و راضیش کردم.

+آرمان میام دکتر، ولی اگه آمپول داد نمیزنم.
_شما اول آماده شو بریم، بعدا راجع به آمپولشم حرف میزنیم.

خلاصه ما رفتیم درمانگاه که از شانس خوبمون خیلیم خلوت بود.
دومین نفر رفتیم داخل اتاق دکتر. نگارو معاینه کرد و گفت: یه مسکن و یه تقویتی الان بزن، فشارت پایینه یه سرمم مینویسم. اگه بازم درد داشتی خودسرانه مسکن نخور، حتما بیا دکتر. در اسرع وقتم یه متخصص زنان برو.
_آقای دکتر نمیشه آمپول هارو حذف کنید بجاش قرص بنویسید؟
*دختر چرا چونه میزنی؟ اگه دکتر منم، به حرفم گوش بده دیگه.
نگار ملتمسانه منو نگاه کرد که دکترو منصرف کنم. اشک تو چشماش حلقه زده بود، دلم نیومد اینجوری باشه.
+دکتر جدا راه نداره؟ آخه خیلی میترسه از آمپول.
*گفتم که نه.

دیدم که دکتر هیچ جوره راضی نمیشه، دست نگارو گرفتم دوتایی رفتیم بیرون.
_بشین اینجا تا من برم داروهات و قبض بگیرم بیام عزیزم
+قبض چی؟
_قبض تزریقات دیگه دورت بگردم
+آرمان من نمیزنم، بریم جون من
_چشم میریم، ولی شما اول آمپولاتو بزن؛ بعدش میریم خونه.
بغض کرد و گفت: توکه میدونی من چقد میترسم، چرا اذیتم میکنی؟
_نگارم چه اذیتی؟ مگه من دوست دارم درد کشیدنتو ببینم؟ آمپول دردش هرچی که باشه ازین دردی که الان داری خیلی کمتره.
با بدبختی و دادن هزاران قول مختلف راضیش کردم که آمپولاشو بزنه. رفتم قبض گرفتم که گفتن کسی تو نوبت نیست و بره داخل اتاق تزریقات.
_عمرم، پاشو برو بزنشون که راحت شی دیگه
+تنها نمیرم، خودتم باهام بیا
باهاش رفتم و داروهاشو دادم به خانوم پرستار. رفتیم پشت پرده و کمک کردم که دکمه شلوارشو باز کنه و دراز بکشه. تو این بین هعی منصرف میشد و من راضیش میکردم. بالاخره دراز کشید و سمت راست شلوارشو یکم دادم پایین. دستشو گرفتم که کمتر بترسه.
پرستار اومد، پنبه رو چندبار دورانی کشید و گفت شل کن، ولی نگار چون ترسیده بود عضلاتشو منقبض کرده بود. با دست چند بار باسنشو فشار داد اما هیچ افاقه نکرد.
_نگار جانم، الان سفت کردی خودت دردت میگیره، یکم شل کن که اذیت نشی.
پرستار همونجوری آمپولو فرو کرد که نگار یه جیغ خفیف زد و شروع کرد گریه کردن. کمرشو ماساژ میدادم و قربون صدقش میرفتم. خیلی زود این آمپول تموم شد.
امپول بعدیو از تو جیبش درآورد و منم سمت چپ شلوارشو کشیدم پایین.
پرستار: این یکی درد داره شل کن قشنگ.
همینو که گفت نگار گریه اش شدید تر شد و همش میخواست بلند شه که من کمرشو گرفتم و نذاشتم.
پرستار پنبه کشید و با اینکه نگار سفت کرده بود آمپولو تزریق کرد که باعث شد نگار به هق هق بیوفته و مدام تکون بخوره.
تموم که شد، پرستار گفت پنبه رو نگه دارم تا اون بره سرمو بیاره. جای آمپولارو براش ماساژ میدادم ولی نگار همش میگفت نکن دردم میاد.
شلوارشو درست کردم و کمک کردم برگرده. تمام صورتش خیس اشک بود. پرستار با سرم اومد و من آستین مانتوی نگارو دادم بالا.
پرستار یه نگاه به نگار انداخت و گفت: اگه سفت نمیکردی انقد درد نمیگرفت.
بازوی نگارو بست و سعی کرد رگ پیدا کنه، اما چون فشارش پایین بود اصلا رگاش دیده نمیشد.
چند باری سوزنو فرو کرد و چرخوند تا رگ بگیره، اما فقط باعث میشد نگار بدتر گریه کنه دوباره. بعد از چندین تلاش ناموفق بالاخره سوزنو تو رگ فرو کرد و فیکسش کرد.
خطاب بمن گفت نذار دستشو تکون بده وگرنه سوزن درمیاد دوباره.
بعدم رفت.
از جیبم یه دستمال درآوردم، اشکای نگارو پاک کردم و پیشونیشو بوسیدم، کنار گوشش گفتم: که جهان رنج بزرگیست نگارا تو بخند.


پایان

خاطره گیتا جان

سلام عزیزان دل
گیتام
مامان آرش کوچولو🥰
البته آرشی که دیگه کوچولو نیست و روز به روز بزرگتر و فهمیده تر میشه و با این رشد قشنگش هم کیف میکنیم هم دلمون میگیره از این سرعت گذر زمان....🥹
بچمون انقدر مرد شده که دیگه از آمپول هم مثل قبل نمیترسه و خیلی منطقی باهاش کنار میاد....🥹❤️
یاد خاطره امین جان پدر آروین افتادم که نوشته بود نمیدونم چکار کنم با ترس از امپولی که دیگه حتی پسرمم بزرگ شده و ازش نمیترسه!
دقیقا وصف حال منه😄
(در ضمن امین جان خاطراتت رو خیلی دوست دارم👍)
جمعه گذشته که تب داشت و خیلی راحت آمپول زد یاد ۶ سالگیش افتادم که تب کرده بود و امیر هم تهران نبود و من بردمش دکتر و تو بغلم هذیون میگفت و بین ناله هاش با چه وضعیت جگرسوز و دل خراشی تو بغلم براش آمپول تزریق کردن...🥺🤦‍♀
خاطرش رو بعدا براتون میگم البته یادم نیست قبلا نوشتم براتون یا نه
فی الحال میخوام از جمعه گذشته براتون بگم، جمعه ایی که آرش با مونا و سعید و نفس رفت باغ لواسون که برای بابای سعید هست و گاهی ما هم همراهشون میریم...
تابستون پارسال سعید آب بسته بود تو استخر باغ و یک روز رفتیم آرش و نفس حسابی آب بازی کردن و کیف کردن،
البته پارسال جفتشون کلاس شنا میرفتن.
امسال از اول تعطیلات هرچی به آرش گفتیم دوباره ثبت نامش کنیم برای شنا قبول نکرد و گفت فعلا حوصلشو ندارم و ما هم اصرار نکردیم که دل زده نشه....
خلاصه جمعه من و امیر بخاطر مشغله کاری و یه سری خرید و برنامه هایی که داشتیم نتونستیم همراهشون بریم ولی اومدن آرش رو همراه خودشون بردن
سعید گفته بود برای آرش لباس بزارم برای شنا منم برخلاف مخالفت های آرش براش لباس گزاشتم و راهیش کردم
نزدیکای عصر بود و من و امیر رفته بودیم برای خرید لباس که آرش زنگ زد با بغض گفت مامان می‌آید دنبالم😢
گفتم چیشده قربونت برم؟
گفت هیچی میخوام بیام خونه دیگه خسته شدم
باهاش صحبت کردیم و قانعش کردیم که باید صبر کنه و با خاله مونا برگرده
خلاصه شب حدود ساعت ۹ بود که آرش اومد و سعید هم همراهش اومده بود بالا
بعداز اینکه آرش رفت تو خونه سعید گفت امیر هست باهاش صحبت کنم؟
گفتم نه امیر و پوریا رفتن عروسی
گفت گیتاجان یکم ارش بیحاله خواستم بگم ما نمی‌خواستیم اذیتش کنیم فقط می‌خواستیم مثل پارسال با نفس آب بازی کنن و خوش بگذرونن
گفتم مگه چیشده؟!!!
گفت نفس رفت تو آب هرچی به آرش میگفت بیا بازی کنیم آرش نمی‌رفت میگفت دوست ندارم خیس میشم و الان حوصله شنا ندارم و... منم چون مطمعن بودم شنا بلده باهاش شوخی کردم و هولش دادم تو آب ولی شروع کرد دست و پا زدن و داشت غرق میشد!! هی بهش می‌گفتیم تو شنا بلدی بابا شنا کن ولی واقعا داشت غرق میشد خودم با لباس پریدم تو آب آوردمش بیرون بعدشم دیگه بی حال شد و زیاد با کسی صحبت نکرد
گفتم وای سعید خب بچه ترسیده دیگه🤦‍♀

(آرش بخاطر شرایطی که بخاطر فوت مادرش تو ۲/۳ سالگیش داشته روحیه خیلی خیلی حساسی داره و اصلااااا نباید ترس و استرس داشته باشه چون قبلا بخاطر اون شرایط مریض شده بوده و....)

سعید خودش خییییییییلی ناراحت بود گفت به جون نفس میدونی که اندازه نفس خودم دوسش دارم بابا اصلا مگه آرش شنا بلد نبود پارسال اومدید باغ خودش تنها تو آب میرفت چقدر شنا کرد؟؟؟!!!😞
گفتم اره نمیدونم چرا امسال نه استخر میره نه کلاس شنا
خداحافظی کردم از سعید و رفتم پیش آرش رو تختش دراز کشیده بود
گفتم خوشگل مامان لباساتو عوض نمیکنی؟؟؟
با همون قیافه درهمش یهو خیلی جدی گفت مامان، نفس خیلی خوشگله🥺
تو دلم مردم از خنده گفتم زرنگ امروز که با مایو دیدیش به این نتیجه رسیدی؟؟؟😂😂😂😂😂
دوباره خیلی جدی و با لحنی که حوصله شوخی نداشت بی حوصله گفت آره نازه
گفتم بله نازه😬
تو دلم گفتم پدرسوخته پس بخاطر همین تو آب نمی‌رفتی بیرون نشسته بودی نگاه میکردی😅😅😅😅😅😅😅😅🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀
کمکش کردم لباساشو عوض کردم یکم بدنش داغ بود
رفتم براش دمنوش آویشن آوردم آروم صداش کردم گفت نمی‌خورم
گفتم برات خوبه مامان یکم بخور
به زور دمنوش آویشن رو خورد و خوابید
۲/۳ساعت بعدش منم رو تختم دراز کشیده بودم و تو اینستا بودم همه برق ها هم خاموش بود و منتظر بودم امیر از عروسی برگرده که دیدم صدای گریه آرش میاد!!!
حالت عادی اصلا اونقدر با صدای بلند گریه نمیکنه!
رفتم تو اتاقش تا برق رو روشن کردم جیغ زد گفت نمیخوام خاموش کن
گفتم چیشده مامانی؟؟؟؟!!
با صدای بلند هق هق گریه میکرد میگفت بدبخت شدم😭😭😭😭😭
رفتم بغلش کنم که دوباره جیغ زد گفت جلو نیاااا نیاااااااا
گفتم چیشده خب مامان؟؟؟!!!!
داشتم سکته میکردم
چندبار اومدم برم پیشش داد زد که جلو نیا و من هرچی پرسیدم چیشده خب حرف بزن فقط گریه میکرد
منم عصبی شدم و بدون توجه به گریه و جیغ و دادش رفتم کنارش و دعواش کردم بسسسه دیگه صداتو بیار پایین همسایه ها خوابیدن! گریه نکن ببینم یا حرف بزن یا گریه نکن😡

هق هقش بیشتر شد خودمم اعصابم خورد شده بود
اومدم بشینم لبه تختش که دوباره جیغ زد گفت نشين با هق هق گفت بهت میگم جلو نیا هی میای هی میای😭😭😭
دیگه آمپرم چسبیده بود به سقف با عصبانیت پتورو کنار زدم در کمال تعجب دیدم آرش پسر ۹ ساله من خودشو خیس کرده!!!!!!!!!!!!
دلم میخواست بمیرم و اون حال بد و خجالت و عذاب وجدان بچم رو نبینم😔
انقدر هق هقش شدید شده بود گفتم الان سکته میکنه
خجالت کشیدم از اینکه الکی سرش داد زدم و دعواش کردم تو اون موقعیت🤦‍♀🤦‍♀
سرشو بغل کردم نازش کردم گفتم اشکال نداره مامانم فدا سرت چیزی نیست که آدم بزرگا هم گاهی اینجوری میشن پسرم اشکال نداره....
بردمش تو حموم بدنش رو آب گرفتم و لباساشو عوض کردم یکم آب قند بهش دادم لرز کرده بود یکمم تب داشت یه قاشق استامین فن بهش دادم
گفت مامانی میای شب پیشم بخوابی؟؟
گفتم مگه می‌ترسی دورت بگردم؟
گفت نه ولی تروخدا بیا پیشم تنها نباشم
آوردمش رو تخت خودمون گفتم بخواب مامانی نگران هیچی هم نباش
نیم ساعت بعدش وحشت زده از خواب پرید!
من بیدار بودم، بغلش کردم گفتم من پیشتم نفسم بخواب مامان من کنارتم🥺🥺
نگرانش بودم که خدای نکرده دوباره داستان چندسال قبلش تکرار نشه...
حدود نیم ساعت بعد شروع کرد به هذیون گفتن🤦‍♀🤦‍♀
دیگه واقعا داشتم سکته میکردم
دست زدم به سرش دیدم داغه با اینکه بهش شربت داده بودم ولی تبش بیشتر شده بود!
ساعت حدود ۱ بود زنگ زدم به امیر
با خنده جواب داد
دلم نمیومد حال خوبش رو خراب کنم
بهش گفتم کجایی؟
گفت تو راهم حدود ۵۰ دقیقه دیگه میرسم
عروسی سمت کرج بود تا برسن من مردم و زنده شدم از نگرانی🤦‍♀
گفتم باشه عزیزم بیا
دستمال نم دار کردم گزاشتم رو پاهای آرش و صداش کردم یکم آب دادم خورد هذیونش قطع شد
کنارش دراز کشیدم و دست کشیدم تو موهاش تا دوباره خوابش رفت
منم خوابم رفته بود که با صدای آرش از خواب پریدم
بچم تو خواب گریه میکرد و هذیون میگفت!!!
هیچ وقت تو عمرم انقدر وحشت نکرده بودم
سریع بیدارش کردم و بهش یکم آب دادم خورد و اون موقع دیگه من حالم بدتر از آرش بود
محکم بغلش کردم چسبوندمش به خودم گفتم ببین مامان تو بغل منی از هیچی نترس زندگی من🥺🤦‍♀
انقدر خوابش عمیق بود اصلا هوشیار نبود فقط چشماشو باز میکرد و دوباره سریع می‌بست
همونطور وحشت زده زنگ زدم به امیر گفتم کجایی؟!!
ساعت ۲۰ دقیقه به ۲ بود
گفت ۵ دقیقه دیگه خونم
بهش گفتم آرش خیلی حالش بده و جریان رو براش تعریف کردم گفت نگران نباش من سریع خودمو میرسونم
یه ربع بعد امیر و پوریا با یه مشما پر از دارو که سر راهشون از داروخونه خریده بودن و احتمال میدادن به کارشون بیاد، نگران و هراسون اومدن خونه
امیر رفت بالا سر آرش دید به حالت گریه داره حرف میزنه و هذیون میگه
پوریا سریع تب سنج رو آورد و گزاشت رو پیشونیش و عدد ۴۰ رو نشون داد!
امیر آروم آرش رو صدا میکرد و با ناز و نوازش آروم بیدارش کرد گفت بیدارشو پسر قشنگم
آرش چشماشو باز میکرد و انگار جون نداشت بیدار بشه دوباره پلک هاش بسته میشد
امیر با بغض نازش میکرد و میگفت بیدار شو یه لحظه ببینمت بابایی دلش برات تنگ شده ها🥺
بالاخره آرش رو بیدار کردن و امیر و پوریا معاینش کردن و یکم از خودش سوال پرسیدن
آرش نق میزد خیلی بی‌حال بود
امیر گفت چیشده پسرم؟؟؟
چرا بی حالی قربونت برم چیشده من نبودم؟؟؟
(میخواست از خودش بپرسه ببینه از چه زاویه ایی داره نگاه میکنه)
آرش هم میگفت هیچی بابایی حالم بده دیگه😢
پوریا اومد یه سرنگ اماده رو از پشت داد به امیر و یه قرص نصفه داد آرش با آب خورد
بعد ارش رو بغل کرد و در حال بوس بوس کردنش گفت عموجونم باید یه آمپول کوچولو بزنی حالت زودی خوب بشه😘
آرش هنوز سرنگ رو ندیده بود گفت عمو تروخدا کوچیک باشه 🥺
پوریا گفت کوچولوعه عزیزم بخواب زندگیِ عمو
پوریا سریع آرش رو برگردوند و شلوارشو کشید پایین
آرش با بغض گفت مامان گیتاااا بیا پیشم🥺
رفتم کنارش نشستم دستشو گرفتم دستاش سردِ سرد بود
امیر آروم سرنگ رو داد به پوریا گفت من دلشو ندارم
گفتم جانم مامان نترسی ها ما همه کنارتیم
گفت بگو آروم بزنن مامان
گفتم چشم
امیر و صدا کرد
امیر نشست کنارش و دستشو گزاشت رو کمرش گفت جونم بابایی؟؟
گفت تو بهم امپول میزنی بابا؟؟؟🥺
پوریا سرنگ به دست داشت پد الکلی رو باز میکرد
امیر گفت نه عزیزم عمو میزنه
گفت دوست دارم تو بزنی بابایی😢
هممون شاخ درآورده بودیم که چرا انقدر منطقی داره برخورد میکنه!😄
امیر سرشو بوس کرد و رفت پنبه و سرنگ رو از پوریا گرفت و پوریا نشست جای امیر و دستشو گزاشت رو پاهای آرش که اگر تکون خورد نگهش داره ولی بچم اصلا تا آخرش تکون هم نخورد🥹
امیر شورتشو کشید پایین و پنبه رو دورانی کشید گوشه باسنش
آرش دستامو محکم گرفت و انقدر بی‌حال بود که جون نداشت دستامو فشار بده یا بخواد سفت کنه و اذیت کنه.....

این دفعه برعکس همیشه آرش آروم بود ولی ما سه تا استرس داشتیم و نگران بودیم و حالمون بددددد بود
امیر آروم نیدل رو وارد کرد و آرش بدون هیچ عکس العملی داشت تحمل میکرد
امیر گفت دورت بگردم بابا🥺
آرش دردش زیاد شده بود فقط اخماش رفت تو هم و نفسش تند شد همین!
دستم تو دستش بود و اروم فشار میداد
پوریا و امیر هم دائم قربون صدقش میرفتن که انقدر قشنگ خوابیده بود آمپول میزد و هیچچی نمی‌گفت!!
خیلی مظلوم شده بود بچم اخراش دیگه نتونست تحمل کنه فقط آروم با بغض گفت آییییی بابا میسوزه🥺
امیر گفت بابا فدات بشه داره تموم میشه یه کوچولو دیگه تحمل کن🥺🤦‍♀
منکه اشکم سرازیر شد ولی پوریا شونه هاشو ماساژ میدادو نازش میکرد....
وقتی تموم شد امیر داشت نیدل رو خارج میکرد که آرش از شدت درد باسنش رو از روی تخت بلند کرد و اروم تکون داد گفت اوففففف بابایی بسسسسه 😢😢
امیر گفت تموم شد دورت بگردم،
پنبه رو گزاشت و دیگه نتونست تحمل کنه رفت بیرون از اتاق
ارش ناله میکرد میگفت چقدر جاش میسوزه😪 منم با بغض و چشم گریون دستش و سرش رو ناز میکردم و میبوسیدم
هنوز شورت و شلوارش پایین بود پوریا آروم پنبه رو چندبار کشید جای تزریق و دید خون نمیاد لباساشو درست کرد
پوریا خداحافظی کرد و آرش رو بوسید و رفت
منم کنارش دراز کشیدم گفت کمرمو میخارونی مامان
دستمو بردم زیر لباسش دیدم از شدت تب خیس عرق شده!
کمرشو میخاروندم آروم ناله میکرد میگفت پام میسوزه🥺
منم هنوز از امیر نپرسیدم آمپول اون روز چی بود
گفتم تو کی انقدر آقا شدی که انقدر اروم تمپول بزنی مادر؟!!🥹🥹
گفت چون همتون پیشم بودین زیاد نترسیدم
گفتم ما همیشه پیشتیم قربونت برم😍
امیر اومد تو اتاق انقدر دست کشید تو موهاش تا خوابش رفت منم خوابم رفته بود ولی امیر تا صبح بیدار بود و تب آرش رو چک میکرد یه بار هم آرش از خواب پریده بود امیر بغلش کرده بود آرومش کرده بود....
البته تا چند شب آرش پیش ما خوابید یکم خوابش مشکل خورده و رفتیم پیش مشاورش و.....
ولی در کل آلان حالش خیییییلی بهتره
در مورد ترس اون روزش از استخر و غرق شدنش هم وقتی مشاورش باهاش صحبت کرده بود گفته بود که چون یک سال شنا نرفته بوده یکم ترس اومده بوده تو دلش که یادش رفته باشه نتونه شنا کنه و اعتماد به نفسش رو از دست داده بوده....
در کل که پسرم آقا شده دیگه آروم می‌خوابه و مظلومانه در سکوت آمپول میخوره🥺🥺
به قول امیر ما پدر و مادر ها هم که فقط کارمون غصه خوردنه، وقتی با گریه آمپول میزنه یه جور غصه میخوریم و وقتی هم که بدون اذیت و سروصدا آمپول میزنه جور دیگه ایی غصه میخوریم😄😄
امیدوارم هیچ بچه ایی هیچ وقت نیاز به آمپول پیدا نکنه و هیچ پدر و مادری غصه بچش رو نخوره🙏❤️
منتظر کامنت های قشنگتون هستم☺️
دوستون دارم
گیتا🌸

خاطره مهسا جان

سلام امیدوارم حالتون عالی باشه مهسام و از امتحانات دانشگاه بالاخره سربلند بیرون اومدم و تا الان کمترین نمرم ۱۷ بوده و بقیه بالای ۱۹ و خیلی راضی بودم البته شب امتحان کمتر از ۳ ۴ ساعت میخوابیدم حتی... مرسی از کسایی که برا پاس شدنم دعا کرده بودن😂
خب این خاطره خیلی داغه مربوط به همین چند روز اخیره که قرار شد امتحاناتم که تموم شد با مادرشوهر و پدرشوهرم اینا برای خرید یه سری وسایل جهیزیه که قرار بود اونا بخرن باهم بریم تهران... شبش رفتیم خونشون برای شام و قرار شد من برگردم خونه وسیله هامو جمع و جور کنم صبح دوباره برم خونشون حرکت کنیم... چون قرار بود یکی دو روز بمونیم و پویا کار داشت نمیتونست باهامون بیاد سر شام ازش پرسیدم برای ناهار و شام چیکار میکنی؟ میخوای چیزی برات درست کنم کنار بذارم؟ مادرشوهرم گفت انقد لوسش نکن اینو... خودش یه کاری میکنه... گفتم خب کار داره وقت نمیکنه غذا درست کنه... پدرشوهرم گفت ۲ متر قدشه یه نیمرو هم نمیتونه بزنه گرسنه نمونه؟ پویام ساکت شده بود هیچی نمیگفت... این حجم از مظلومیت ازش بی سابقه بود... گفتم پویا درست کنم چیزی؟ گفت نه نمیخواد محسن میاد پیشم باهم یه کاری میکنیم..‌. بعد شامم سریع رفت تو اتاقش... تعجب کردم رفتم یکم ظرفا رو کمک کردم شستیم در زدم رفتم تو دیدم رو تخت دراز کشیده سرش تو گوشیه گفتم خوبی؟ گفت یکم گلوم درد میکنه فک کنم محسن بهم سرما داده
گفتم خب وقتی میدونی مریضه چرا موندی پیشش ماسک میزدی حداقل
گفت پروژه داشتیم نمیشد... رفتم از مادرشوهرم پرسیدم سرماخوردگی دارین؟ گفت برا کی میخوای؟ گفتم پویا یکم گلوش درد میکنه... گفت پس بگو چرا از وقتی اومده بیحاله یه بسته قرص سرماخوردگی داد رفتم با یه لیوان آب دادم بهش گفت برو خونتون زودتر توام مریض میشی گفتم باشه مراقب خودت باش و رفتم خونه وسایلمو جمع و جور کردم دلم نیومد براش سوپ درست نکنم یه قابلمه براش درست کردم صبح با خودم بردم خونشون... زنگ زدم مادرشوهرم درو باز کرد گفت ماشین ی مشکل کوچیکی پیدا کرده پدرشوهرم رفته تعمیرگاه یکم دیرتر حرکت می‌کنیم... خبر پویا رو گرفتم گفت خوابه گفتم یکم براش سوپ درست کردم خندید گفت حسابی لوسش میکنیا خندیدم... گفتم پس برم بیدارش کنم... گفت برو شلغم پختم براش بگو بیاد بخوره... گفتم شما که بیشتر لوسش میکنین... گفت ولی باید اینو به زور به خوردش بدی... یک ساعتم غر میزنه تهشم یه ذره میخوره... رفتم دیدم در مظلومانه ترین حالت ممکن خوابیده... دست گذاشتم رو پیشونیش با اینکه کولر اتاقش روشن بود بازم یکم داغ بود... صداش زدم پویا پاشو... چشاشو باز کرد گفت تویی؟ گفتم آره پاشو برو دست و صورتتو بشور برات سوپ پختم
گفت دستت درد نکنه... بالاخره پاشد منم رفتم قابلمه سوپ و با بشقاب و اینا بردم براش دو تا بشقاب خورد و کلی تشکر کرد... مامانش صدا زد رفتم شلغما برداشتم بردم تو اتاق بلافاصله چشمش خورد نشست گفت این چیه؟ گفتم شلغم... گفت من نمی‌خورم... گفتم چرا میخوری... گفت نه من‌ سیر شدم دیگه نمیتونم... گفتم باید بخوری اصلا راه نداره... گفت لااقل وایسا محسن بیاد اونم مریضه دیگه باهم میخوریم... گفتم آره که محسن بیاد بپیچونی... گفت نهههه میخوریم قول میدم... گفتم پس چرا داشتی سوپتو میخوردی یاد اون بنده خدا نبودی؟ یکم الان جلو چشم خودم بخور ببینم مطمئن شم با کلیییی غر زدن یه ذره خورد... کلا خیلی بی‌حال بود و تب داشت چون قرار بود برم نگرانش بودم گفتم پویا یه دکتر نمیری؟ گفت نه بابا محسن داره میاد پروژه داریم نمیرسیم... گفتم حالا یه دکتر چقد وقت میگیره مگه؟ گفت خب الان محسن بیاد ببینم چی میشه... یکم بعد محسن اومد که وضع اون کم از وضع پویا نداشت‌... سلام و احوال پرسی کردیم گفتم خب شلغمتونو بیارم بخورین پس... یه نگاه به هم کردن... پویا گفت برا من که صرف شده داداش نوش جان...
محسن گفت منم که اصلا راضی به زحمتتون نیستم مزاحم نمیشم... گفتم چه مزاحمتی اتفاقا پویا منتظر شما بود میگفت آقا محسن بیاد باهم بخوریم... محسن گفت آقا پویا همیشه به من لطف داره ان شالله بتونم لطفشو طوری جبران کنم که تو خاطرش بمونه... گفتم پس پاشید جفتتون برید دکتر... اینجوری که نمی‌تونید به کاراتون برسین... محسن گفت من دکتر رفتم حالا پویا تو اگه میری من بخشای خودمو از پروژه انجام میدم حالا تا تو برسی... بعد یه سری چیزای تخصصی گفتن که نفهمیدم... پویا گفت راستی مگه تو وقت آمپولات الان نیست؟ محسن گفت نه دیگه بهتر شدم بقیشو نمیزنم پویا گفت پاشو لوس نشو بابا ماشینو برده تعمیرگاه من ماشین ندارم... محسن گفت خب با ماشین من برو... پویا گفت پاشو دیگه محسن گفت دهنت سرویس و پاشد گفت آماده شو پس من میرم تو ماشین... دیگه آماده شدن و رفتن...حدود یک ساعت بعد برگشتن محسن لنگ میزد ولی پویا اوکی بود گفتم چیشد؟ گفت هیچی قرص و آمپول نوشت گفت استراحت کن مایعات بخور گفتم خب آمپولاتو زدی؟ گفت نه پرستار زن فقط داشتن منم چون متاهل و متعهد بودم نزدم ولی محسن زد‌‌‌‌... محسن آروم گفت البته این فقط یه دلیلش بود... پویا گفت خفه شو... من گفتم چیشده دلیل دیگش چی بود؟ پویا گفت هیچی منظورش اینه که خودمم زیاد مشتاق نبودم بزنم گفتم میام خونه مامان میزنه دیگه ( مادرش دوره های تزریقات دیده)... گفتم آقا محسن شما بگین چیشد؟ به اینم توجه نکنید اصلا... محسن گفت شما میرید آخه من و این میمونیم... گفتم چیزی بهتون بگه پشیمونش میکنم... گفت داداش بگم؟ پویا گفت پس خودم میگم گفتم نه من‌ میخوام از زبون آقا محسن بشنوم...
گفت هیچی مهسا خانوم رفتیم داروها رو گرفتیم فیش تزریقاتم گرفتیم برای جفتمون همونجوری منتظر بودیم نوبتمون بشه یه خانومی از همکلاسیای دانشگاه پویا اومد خیلی گرم باهاش احوال پرسی کرد و شدیدا هم عشوه گری و لوندی اینا و چون حلقه هم دست پویا نبود بنده خدا اصلا نمیدوست متاهله... گفتم چرا خودت نگفتی؟ پویا گفت آخه اصلا نمیشد من یهو وسط حرفش بیام بگم راستی من ازدواج کردم... گفتم خب همین؟ محسن گفت نه تازه شمارشم گرفت که با بچه های دانشگاهشون گروه بزنن اونم داد... پویا گفت خب تو رودروایسی قرار گرفتم
محسن گفت دختره بعد از ما نوبت گرفت رفت رو صندلیای روبروی ورودی تزریقات نشست... پویام چون دختره دقیقا روبرو بود و از طرفیم می‌ترسید صداش بلند شه و اینا آمپولشو نزد... پویا گفت ولی بیشترش به خاطر این بود که پرستارش زن بود هر چند این نر غول با دو متر طول و سه متر عرض با عربده هاش آبرو حیثیومونو برد... محسن گفت حالا خودت آمپولاتو بزنی میفهمی... گفتم حالا به مامان گفتی بیاد آمپولاتو بزنه؟ گفت نه دیگه بهتر شدم الان قرصامو خوردم‌... گفتم عه؟ رفتم بیرون مادرشو صدا زدم داشتم میرفتم تو اتاق که صدای محسن بلند شد... رفتم تو محسن گفت ببینین مثل وحشیا نیشگون گرفت دستمو کبود شد...
از دست پت و مت بازی اینا خندم گرفته بود... مادرش در زد اومد تو اتاق گفت آمپولات چیه بده بزنم کار دارم... پویا گفت اگه کار دارین برین عجله ای نیست حالا بعدا میزنم الان قرصامو خوردم بهترم... مادرش گفت زود باش بخواب هزار تا کار دارم‌‌‌... پویا گفت مامان پس پنی سیلینو نزن بقیشو بزن... مامانش گفت چرا؟ گفت چون لازم نیست... قرصا رو هم دارم میخورم دیگه بقیه آمپولا رو میزنم بسه... مامانش گفت باشه بخواب از الان چونه نزن... رفت رو تخت دراز کشید مادرش دو تا آمپولو حاضر کرد رفت بالا سرش اولی هیچی نگفت دومیو سرشو فرو کرد تو بالش دستشو مشت کرد و معلوم بود داره تحمل میکنه آخراش بود که گفت آی تموم نشد؟ مامانش گف آخراشه و کشید بیرون... پویا اومد بلند شه گفت وایسا اصل کاری مونده... پویا گفت قرار شد پنی سیلین نزنین..‌. مادرش گفت اصلش همینه اینایی ک زدی تب بر و تقویتی بود خوبت نمیکنه که... شروع کرد پنی سیلینشو آماده کرد ۸۰۰ بود پویا سرنگو دید گفت یا خدا بیخیال این لازم نیست... مامانش گفت بخوااااب دیر شد ناهار درست نکردم هنوز... آمپولو وارد کرد پویا دستشو مشت کرد شروع کرد به پمپ کردن گفت آخ آخ این چه کوفتیه دیگه... آی آی درش بیاریننن... و انقد آه و ناله کرد که تموم شد بالاخره... مادرش سرنگا رو انداخت سطل آشغال رفت بیرون... محسن گفت داداش خسته نباشی... پویا گفت تو خفه شو فقط... محسن گفت عفت کلام صفر... پویا گفت خب به سلامتی فلج شدم همینجوری دستش رو جا آمپولا بود داشت به هر چی دکتر و آمپول و محسن و همه زمین و زمان غر میزد که پدرشوهرم اومد گفت ماشین درست شد بریم دیگه مادرشوهرم آخرین سفارشات رو بهشون کرد و ناهار براشون کنار گذاشت و آماده رفتن شدیم... دیگه تاکید کردم بقیه آمپولاشم بزنه و داروهاشو سر وقت بخوره و شلغمم بخوره و رفتیم دیگه
پویا شب زنگ زد یکم حرف زدیم بعد پرسیدم شام چیکار کردین؟ گفت هیچی هر کدوم فلج یه گوشه افتادیم شام کجا بود
گفتم حقت بود... خندید گفت محسن تازه داشت میگفت شما متاهلا مریض میشین زنگ میزنین ۴ تا حرف عاشقانه میزنین زودتر خوب میشین ما چی؟ نمیدونه ما مثل سگ و گربه میپریم به هم آرزوی بدبختی و فلاکت میکنیم حالا میریم یه اتاق دیگه زنگ میزنیم ملت فکر میکنن چه خبر باشه😂😂
فرداش با محسن رفتن تزریقات و پس فرداش هم که برگشتیم مادرش آمپولاشو زد و خدا رو شکر زود خوب شد
حال دلتون خوب💛

خاطره ساناز جان

سلام رفقا سانازم. ۲۰ ساله
اومدم یه خاطره مختصر و مفید که بر میگرده به همین نیم ساعت پیش بگم و برم😅
اقا من چند روز بود که به شدت احساس ضعف و کرختی داشتم و از طرفی چون کم خونی شدید دارم دیگه میدونم که تو بدنم چی میگذره. خلاصه امروز گفتم که باید به این احساس ضعف و بیحالی عه پایان بدم. همین بهانه ای شد که برای خودم تزریق آمپول ویتامین دی رو که پزشک از قبل تجویز کرده بود در نظر بگیرم. بچه ها اینم بگم که من دوره های هلال احمر و فوریت های پزشکی رو با نمره ی کاملل گذروندم و تا دلتون بخواد به این و اون آمپول زدم پس جای هیچ نگرانی نیست. میگفتم، یه امپول ویتامین دی داشتم پاشدم آوردمش حسابی ضد عفونی‌ش کردم و سرنگ هم از کاورش در آوردم آمپول و کشیدم تو سرنگ و آمادش کردم. کسایی که امپول ویتامین دی زدن می دونن که این آمپول محلول در چربی عه(یعنی همون روغنی خودمون😁) القصه خودم به بغل دراز کشیدم و تا جایی که لازمه شلوارمو پایین کشیدم. محلول ضد عفونی و یه دستمال کاغذی هم که از قبل آماده کرده بودم و آوردم باسنم رو طبق اون چیزی که یاد گرفته بودم تقسیم بندی کردم و سپس ضدعفونی کردم🙊 در نیدل رو برداشتم کمی پوست مو تو دستم جمع کردم و آرووم سوزنو فرو کردم با فرو کردن سوزن یه خورده لرزیدم ولی بعدش اوکی شدم و آروم آروم محتویات داخل سرنگ رو تزریق کردم. بچه ها شاید باورتون نشه اما انقد تو این کار حرفه ای شدم که حتی ذره ای درد هم احساس نکردم با اینکه آمپولم روغنی بود. خلاصه بعد از چند ثانیه که محتویات داخل سرنگ خالی شد سرنگ و بیرون کشیدم و دستمال کاغذی گذاشتم روش و فشار دادم الانم یه خورده دراز کشیدم و شاهد جذب املاح ویتامین هستم.👋🏻😉 امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت باشید. تا خاطره ی دیگه خدا یار و نگهدارتون. خوشحال میشم نظرتون رو راجب خاطرم بگید. خدافظظ😚

خاطره مهدیه جان

سلام مهدیه ام اومدم یه خاطره خلاصه و جم و جور بگم و برم😅
من چندسال پیش در سن ۱۶ سالگی یه خاطره گذاشتم و بعدش دیگه ناپدید شدم رفتم درس خوندم (به عبارتی خر زدم) و کنکور دادم و همون سال اول، هوشبری قبول شدم و وقتی ترم ۳ بودم ازدواج کردم و الان در سن ۲۳ سالگی (ترم ۸) دوباره برگشتم پیشتون😁
خاطره مال روز قبل از عروسیه که من کلی استرس داشتم و نگران این بودم که نتونم تا آخر روز دووم بیارم چون قرار بود ۷ صبح برم ارایشگاه تا ۱ اماده شم بعدش بریم باغ برای عکس و فیلم بعدشم از ۷ غروب تا ۱۲ شب تالار. قطعا در توان من نبود که از ظهر تاااا شب بتونم توی لباس عروس به اون سنگینی دووم بیارم😫 و بیشتر استرس اینو داشتم که از خستگی پس بیفتم.
از شانس بدم از همون روز قبل عروسی احساس ضعف هم میکردم و زیاد رو به راه نبودم
بیحال توی بغل محمد (همسر گرام) دراز کشیده بودم که محمد گفت: خانومم برم یه تقویتی بگیرم بزنی سرحال شی؟ اگه فردا حالت بد شه چی؟ روز عروسیمون خراب میشه ها😕
مظلوم نگاش کردم گفتم نخیر نمیخوام میدونی که میترسم🥺🙁 (البته الکی گفتم وگرنه اونقدرام نمیترسیدم داشتم ناز میکردم بیشتر😂)
خلاصه از اون اصرار از من انکار تا اینکه گفت اصلا میریم دوتا آمپول میگیریم هم من میزنم هم تو. اینو که گفت قبول کردم (بالاخره باید برای آزمون صلاحیت بالینی، تزریق عضلانی رو بیشتر تمرین میکردم و این فرصت رو باید غنیمت میدونستم دیگه😂) ولی یه شرط گذاشتم گفتم باید آمپول منو هم خودت بزنی ( محمد اصلا خوشش نمیاد بهم آمپول میزنه میگه دلم نمیاد دردت بگیره. ولی من دوس دارم یاد بگیره چون متنفرم از اتاق های تزریقات و دوس دارم آمپولام توی خونه زده بشه) محمد هم نصفه و نیمه شرطمو قبول کرد🫠
منم که لحظه به لحظه داشتم بیحال تر میشدم، زنگ زدم به مامانم گفتم حالم زیاد خوب نیس بی زحمت دوتا آمپول نوروبیون بخر بیار برامون (خونه مامانم اینا نزدیک ماست و اون موقع رفته بودن بیرون برای همین گفتم بین راه بخرن بیارن برامون)
خلاصه مامان امپولو خرید و اومد خونمون (موقعی که از ایفون تصویری آمپولارو توی دستش دیدم کلی استرس گرفتم محمد هم میخندید خدا نگذره ازت محمد😫) خلاصه مامان اومد بالا و محمد به مامانم گفت: مامان جان میشه براش تزریق کنین؟ و مامانم شروع کرد به اماده کردن آمپول من😐 چشم غره شدیدی به محمد رفتم به خاطر اینکه شرطمو انجام نداده بود😒😒 ولی میدونستم که واقعا دلش نمیاد چون نوروبیون درد داره، اشاره کرد که طاقت ندارم بزنم برات😕
با دلهره خوابیدم مامان اومد بالاسرم شلوارکمو داد پایین پنبه کشید یه لحظه سفت شدم که با تذکر مامان دوباره خودمو شل کردم😣 سوزنو آروم فرو کرد. از دردش سرمو فشار دادم به بالش ولی چیزی نگفتم (میدونستم اگه اه و ناله کنم محمد امپولشو نمیزنه چون اون برعکس من خیلیییی میترسه🤣🤣🤣) تقریبا وسطاش بود که دیگه دردش برام غیرقابل تحمل شد و با ناله یه آخ بلند گفتم. مامان و محمد هردو میگفتن شل کن شل کن تموم شد. محمد از صداش معلوم بود نگران شده ولی جلوی مامانم نمیتونست قربون صدقهم بره زیاد🥺 فقط میگفت یکم دیگه تحمل کن سفت نکن تمومه تمومه
خلاصه مامانم اون سوزن لعنتیو کشید بیرون و پنبه گذاشت و چسب زد و رفت.
منم مظلوم دراز کشیده بودم و تکون نمیخوردم. محمد اومد کنارم دراز کشید بغلم کرد و شروع کرد ماساژ دادن جای امپولم و قربون صدقم میرفت. با اینکه خیلی درد نداشتم، ولی کلی خودمو لوس کردم براش🥺😂 که دیگه اخرش گفت بسه دیگه چاقو نخوردی که😂 اینو که گفت اینجوری نگاش کردم 👈😏 و گفتم عه اینجوریه؟ پس بخواب نوبت توعه امپول بخوری😏😎
بچم یهو ترسید گفت غلط کردم من که بیحال نیستم من حالم خوبه آمپول برای چی نمیخوام لازم نیس
همینطور تند تند حرف میزد😂 خندم گرفت گفتم اولا از این هیکلت خجالت بکش😂 دوما تو قول دادی هردومون بزنیم من روی قول تو حساب کردم زیرش نزن
_ مهدیه ول کن دیگه بابا درد داره من اونجوری گفتم که تو بزنی آمپولتو فردا سرحال باشی ولی من خوبم جان من ول کن
+ نخیر ول نمیکنم الکی جون خودتو قسم نخور فایده نداره
_ مهدیه نمیزنمممم
+ چرا میزنیییی
بعدم حمله کردم به سمتش سعی کردم به زور بخوابونمش اما به این نتیجه رسیدم که من جوجه تر از اونی هستم که بتونم این غول رو بخوابونم😂😫😂
+ حرف آخرته دیگه؟ نمیزنی؟
_ نخیر نمیزنم
+ باشه پس دیگه با من حرف نزن سراغ منم نیا دیگه دوست نیستم باهات😒🙁
_ حرف میزنم باهات خوبم حرف میزنم😁
+ ولی من جوابتو نمیدم چون قهرم😒
_ خانومی اذیت نکن دیگه دردم میگیره خب.
+ من دردم اومد تو هم باید دردت بیاد خو🥺
_ عه عجب نامردی هستیا😂
دیدم فایده نداره قهر کردم رفتم دنبال کارام
فک کرد واقعا ناراحت شدم اومد سراغم بغلم کرد گفت باشه بیا بزن😘
منم خندیدم گفتم جدی؟😃 پس برو بخواب تا بیام😃
_ عجب آدمی هستیا اومدم نازتو بکشم اینو گفتم تو چرا جدی گرفتی من نمیزنم اقا عه

+ باشه نزن پس ولم کن میخوام کارامو انجام بدم
_ خانوم ناراحت نباش دیگه طاقت ناراحتیتو ندارما😕 باشه بیا بزن اصلا😕
باز خندم گرفت و سریع رفتم آمپولو حاضر کردم تا دوباره پشیمون نشه😂
با زور و زحمت و کَل کَل های فراوان راضیش کردم بخوابه
سریع رفتم روی پاهاش نشستم که برنگرده. شلوارشو از دو طرف دادم پایین
به محض اینکه پنبه رو زدم دوباره سعی کرد برگرده😑😤 در واقع اصلا آروم نمیگرفت که بتونم بزنم
_ مهدیه جان من ول کن نزننن😫
+ نفسم اذیت نکن دیگه قول میدم آروم بزنم دردت نگیره فقط شل کن خودتو
خلاصه نزدیک یه ربع من روی پای این بشر نشسته بودم و سعی داشتم آرومش کنم که هی برنگرده چون تا سرسوزنو برمیداشتم میترسید برمیگشت میگفت نه نزننن وایسااا😫
دیگه اعصابم خورد شد یه داد زدم تا اینکه سرشو گذاشت روی بالش و دیگه تکون نخورد🙁 دلم سوخت براش🙁 ولی میدونستم فردا روز سختیه و محمد هم چندوقتی بود به خاطر ورزش های سنگینی که میکرد ضعیف شده بود برای همین لازم میدونستم که بزنه امپولشو
دوباره پنبه کشیدم و با بسم الله سوزنو فرو کردم که کاملا سفت کرد. قربون صدقش رفتم گفتم جون من شل کن دردت میادا. یکم شل کرد ولی هیچی نگفت شروع کردم به تزریق که دیگه به حرف اومد و گفت چرا تموم نمیشههه😫
+ نفس نمیخوام دردت بیشتر شه دارم اروم میزنم که کمتر دردت بگیره اخراشه دیگه تموم شد فدات شم😘
تموم که شد پنبه گذاشتم سوزنو کشیدم بیرون و شروع کردم ماساژ دادن که هی ناله میکرد بچم😂که احتمال زیاد اونم داشت خودشو لوس میکرد برام😂
خلاصه بعد از کلی لوس بازی و نازکردن و نازکشیدن، پروسه آمپول خوردن دوتامون به پایان رسید حال منم خداروشکر خیلی بهتر شد و روز عروسیمونم به خیر و خوشی تموم شد🥰
ممنون که خوندین خوشحال میشم نظراتتونو بنویسین برام
پ ن: مثلا اولش گفتم میخوام یه خاطره خلاصه و جم و جور بگم😐 چرا اینقد طولانی شد😐😂 ببخشید دیگه😅 بای😁👋

خاطره دردانه جان

سلام😍
حال احوال؟ روالین؟ همه چی خوبه؟😁
من دردانه هستم در آستانه ۲۱ سالگی از تهران☺️
حدس میزنم کسی یادش نباشه پس یه معرفی کامل کنم😅
یه دونه خواهر دارم که اون یکی قُلَم میشه
درواقع دوقلوی همسان هستیم🥹 دُرناز قشنگم❤️
مادرم دندون پزشکه که البته تقریبا یه ساله مطب و جمع کرده و درحال حاضر سالن زیبایی داره
ولی پدرم که همچنان شغل شو ادامه میده؛ متخصص اطفاله
بگذریم؛
دلم کلی برای اینجا تنگ شده بود
آخرین باری که اینجا بودم یه چند نفری خاطره میزاشتن حال نمیکردم باهاشون🥴
ولی مثل اینکه فضای کانال بهتر شده
بریم سراغ خاطره:

قضیه از این قراره که دیروز(۱۵ خرداد)من، درناز و نگار تصمیم گرفتیم یه شب دخترونه برای خودمون بسازیم😁
نگار رو یادتونه؟ داستان آشنایی مون توی همین کانال هست
اون روزی که با خنده از شباهت من و درناز میگفت هیچوقت فکرشم نمیکردم اینقدر رفقای صمیمی شیم باهم🫠
قرارمون ساعت ۶ بود و طبق معمول ما دیرتر رسیدیم🥲
تهرانیا بگن؛کافه رئال و رفتین؟😍 خیلی جای باحالیه
محیط و سروشون عالیه🤌🏻
پیشنهاد میکنم برین حتما
تقریبا یه ساعتی توی کافه بودیم که البته بیشترشو درگیر استوری های نگار بودیم😂
راهی هتل اسپیناس شدیم و یه ساعتی طول کشید تا جای پارک پیدا کردیم و وارد سالن کنسرت شدیم😍
طرفدارای اشوان دستا بالا🙋🏻‍♀
جز بهترین کنسرتای زندگیم بود کنسرتای اشوان واقعا ارزش رفتن و دارن🫠
فقط تنها مشکلی که داشتیم یه دختر بود که پشت من نشسته بود
توی حال خودش نبود اینقدر جیغ زد که آخرای کنسرت گوشامو احساس نمیکردم🥲😂 بنظر حالت عادی نداشت💔
یه مردیم که راه به راه قربون صدقه صدای اشوان میرفت🫠😂
و صحنه قشنگش بودن آرمین 2afm به عنوان مهمون بود😍😍 کراش العالمینننن🥹
حالا زارعیا دستا بالا🙋🏻‍♀🥹
خلاصه که کنسرت خوبی بود
بعد از کنسرت قرار شد شامو بیرون بخوریم
و متاسفانه طی یه دسیسه حساب کردنش به من افتاد(توطئه در کار است🗿)
یه فست فودی هست ما مشتری همیشگیشون هستیم
البته بیشتر مادرمو می‌شناسن چون اکثرا اون می‌خره
رفتیم اونجا درناز رفت سفارش هارو بده و من و نگارم تو ماشین منتظر موندیم
بعد ۱۰ مین اومد؛ مثل اینکه نیم ساعت طول می‌کشید تا سفارشا آماده شن
این نیم ساعتو تو ماشین زدیم و رقصیدیم، کلی هم فیلم گرفتیم💃🏻😁
این دفعه قرار شد من برم سفارشارو تحویل بگیرم و حساب کنم
وارد مغازه شدم سیامک(صاحب اونجاست) فکر کرد درنازم😂
بدون اینکه اجازه بده چیزی بگم با توپ پر گفت:
درنااااز من گفتم نیم ساعت،۵ مین زود تر اومدی که
هستی(نامزد سیامک‌-یه دختر فوق العاده مهربون و پر انرژی🥹) با ناراحتی صداش زد: سیامک تو از دست من ناراحتی چرا سر این خالی میکنی؟ درضمن این دردیه(دُردی صدام میکنن، آخه اسم به این قشنگی و پرمعنایی دُردی چیه🫠؟) درناز کفشش صورتی بود، این سفیده🙄
سلام احوال پرسی کردم باهاشون
سفارشارو گرفتم
نزدیک ۵۰۰ رفت تو پاچه م🫡
غذاهارو خوردیم نزدیکای ۱۱ و نیم نگار و رسوندیم خونه شون
خودمونم رفتیم دنبال مادرم
همه چی خوب بود تا نصفه شب پنیر پیتزایی که خورده بودم کار دستم داد🥴
کسایی که زخم معده دارن میدونن پنیر پیتزا که پخته میشه سمه برای معده
منم میدونستما ولی مقاومت واقعا سخته🫣
از همون نصفه شب حالت تهوعم شروع شد ولی خوب میتونستم بخوابم
فقط هر یه ساعت بیدار میشدم دوباره میخوابیدم🥲
صبح بیدار شدم بدون صبحونه رفتم باشگاه
حالم خیلی خوب نبودا ولی احساس کردن برم باشگاه حالم بهتر میشه چون من از وقتی که فیتنس و شروع کردم روحیه م خیلی بهتر شده و از لحاظ روانی خیلی حالم خوش تره
بنظرم اکثرا بیماری های جسمی ما به روانمون برمیگردن
و بخاطر همین گفتم برم باشگاه امکان داره حالم بهتر شه
و واقعا هم همینطور شد🙂

بعد باشگاه احساس میکردم حالم خیلی بهتر شده
ولی اشتباهم اینجا بود که با اینکه اشتها نداشتم ولی ناهارو خوردم
و همین دوباره اون حالت تهوع رو برگردوند🤦🏻‍♀
نمیتونستمم بالا بیارم که حالم بهتر شه
به مرور حالم بدتر میشد دیگه تسلیم شدم
تصمیم گرفتم برم دکتر
توانش و نداشتم خودم تنها برم
دُرنازم دانشگاه بود
مجبور شدم زنگ بزنم آرین(پسرخالمه-داداش بزرگمه🥹)
تا قضیه رو فهمید سریع راه افتاد ولی خوب نزدیک ۴۰ مین فاصله داشت ازم و تو این مدت که بیاد من هی حالم بدتر و بدتر میشد🥲
خلاصه اومد و حاضر شدم و رفتیم بیمارستان
توی اورژانس فوق العاده شلوغ بود
پزشک شون یه آقای جوون بود
مشکلمو پرسید و منم تا جایی که میشد توضیح دادم
حرف زدن با حالت تهوع واقعا سخته😕
فقط یه دونه سرم نوشت

و یه دونه آمپول که توی سرم تزریق میشد
آرین خیلی زود سرم و آمپول و آورد
یه آقایی اومد برای وصل سرم
فکر کنم پرستار بودن
گارو بست بالای دستم الکل زد ولی نمیتونست رگمو پیدا کنه
فشارم پایین بود🥲
بعد از سه بار سوراخ کردن دستم بلاخره موفق شد🫠
گوشیم زنگ خوردم؛ درناز بود
آرین جواب داد و براش توضیح داد چیشده اونم زودی خودشو رسوند
کم مونده بود گریه کنه🙁
وابستگی بین من و درناز بعضی وقتا واقعا ترسناک میشه💔
تخت کنارم یه دختری خوابیده بود
به اونم سرم وصل بود
مادرش کنار تخت خیلی بیقراری میکرد
درناز دلش سوخت براش یکم دلداریش داد که حالش زود میشه
خانومه یکم آرومتر شد شروع کرد حرف زدن
میگفت از وقتی خبر ازدواج محمدرضا گلزار پخش شده کار هرروز ما شده گریه و زاری تهشم باید بیایم بیمارستان
چشای درناز اندازه هندونه شده بود😂
پشمامون ریخته بود😂
درناز گفت: برا گلزار اینطور شده؟؟😳
خانومه بنده خدا بغض و گریه اجازه نمی‌داد حرف بزنه🫠
آرین نگامون کرد آروم طوری که نشنوه گفت: اینجاست که میگن نه از وطن شانس آوردیم نه از هموطن💔
سه تامون درحالی برگشتیم خونه که پشما و برگامونو تو اورژانس جا گذاشتیم🥲😂


پ.ن: آقایون و خانوما؛ مرسی که خوندین😍

پ.ن: امیدوارم همیشه حال دلتون خوب باشه❤️‍🔥

پ.ن:‏هر چیزی‌، که اذیتت میکنه، داره صبر کردن
رو بهت یاد میده. هر کسی که ترکت میکنه
داره ایستادن‌ روی پای‌ خودت رو بهت یاد
میده. چیزی‌ که عصبانیت میکنه داره
بخشش‌ و شفقت رو بهت یاد میده.
هیچ‌چیز بدون‌ نتیجه، نمیمونه اینو یادتون باشهᥫ᭡

به امید حالِ خوب برای مردم ایران❤️🤍💚
خدانگهدارتون باشه🥰

خاطره گندم جان

سلام من گندمم ۱۸ تهران:)))
این موضوع ماله دیشبه رفته بودیم خونه عموم برای شام
از صبحونه که یه لقمه تخم مرغ خورده بودم دیگه چیزی نخورده بودم
از عصرم که تو ماشین داشتیم میرفتیم حالت تهوع داشتم
رسیدیم خونه عمو رفتم یه تیکه نون خوردم که بدتر نشم یه چاییم زن عمو اورد خوردم ولی حالم خیلی بد تر شد سهیل پسر عموم از تو اشپزخونه یه قرص سبز رنگ بهم داد گفت بخور زود خوب میشی خوردمش ولی همون حال داشتم باز
نگار گفت شام بخوری حتما خوب میشی
تویه حیاط سهیل و داداشم بابا و عمو داشتن کباب میکردن بوی کباب که اومد حالت تهوعوم بیشتر شد
میز شام و چیدیدم زودتر از بقیه پای میز شام نشستم به زور چند تا لقمه غذا خوردم دیگه هر کاری کردم نتونستم بخورم شام که تموم شد زن عمو گفت هیچی نخوردی حتما اخر شب گشنت میشه غذا میزارم با خودتت ببری منم تشکر کردم
داشتیم میزو جمع میکردیم احساس کردم هر چی خوردم دارم میارم بالا جلوی دهنمو گرفتم و سریع رفتم تویه سرویس هرچی خوردم اوردم بالا مامانو هی پشت در صدام میکرد صورتمو شستم در باز کردم اومدم بیرون ارمین داداشم گفت فایده نداره اماده شو بریم دکتر مامانم گفت منم میام که ارمین گفت نه خودم باهاش میرم شما بمون اینجا زشته لباسامو پوشیدم ارمین و سهیل جلو نشستن منم نشستم پشن بین راه هی میپرسیدن خوبی ؟حالت تهوع داری یا نه
رسیدیم کلینیک زیاد شلوغ نبود نشستم ارمین نشست پیشم سهیلم رفت نوبت بگیرع سرمو تکیه دادم به شونه ی ارمین سهیل چند مین بعد اومد گفت بعد این خانوم میتونی بری تو
استرس بدی گرفتم میترسیدم که بگه باید امپول بزنی رو کردم رو به ارمین و با لحنی که خودمم واقعا دلم برا خودم سوخت گفتم امپول داد من نمیزنما🥺🥺 که صدای خنده سهیل ببند شدو از اون ور ارمین یکم اعصبانی شد و گفت مگه یه بار دیگه بچه ای که اینجوری میکنی صدامون زدن منو ارمین رفتیم داخل یه خانم نسبتا جوون با مهربونی گقت بشین عزیزم اشاره کرد به صندلی رو به من گفت مشکلت چیه گفتم حالت تهوع دارم و شامم هر چی خوردم اوردم بالا که ارمین اضافه کرد از صبح هیچی نخورده که خانم دکتر گفت اسهالم داری که گفتم نه همینطور که داشت نسخه مینوشت گفت امپول که میزنی که زودتر از من ارمین گفت بله اگه بخواد خوب شه باید بزنه بغض کرده بودم مطمعن بودم اگه پلک بزنم اشکم میریزه سرم و گرفتم پایین نسخرو داد دست ارمین و اومدیم بیرون ارمین نسخرو گرفت و به سهیل گفت پیش گندم بمون تا بیام پیش سهیل نشستم اجازه دادم اشکام بیان پایین سهیل حواسش نبود برگشت و گفت ببینم تو رو گریه میکنی😳 با لحن مهربون تری اضافه کرد از دختر قوی و شجاعی مثل تو بعیده و به قول معروف داشت خرم میکر با حرفاش تا ارمین بیاد یه ریز حرف زد ارمین با یه پلاستیک دارو که من فقط امپولاشو دیدم وارد شد و قبض داد به سهیل و دسته من و گرفت به سمت تزریقاتی رفت نایلونو به دسته خانمی که اونجا بود داد خانم یه نگاهی به داروها کرد و گفت دراز بکش عزیزم استینتو بده بالا دراز کشیدم رویه تخت و مانتو که تنم بود و اومدم بکشم بالا که واقعا بالا تر از مچم نمیرفت مجبور شدم یه استینمو در بیارم با تاپ دراز کشیدم که خانم با سرم اومد سرم زد بالا سرم چشامو بستم و دسته ارمینو گرفتم خیسی پد و رو دستم حس کردم و بعد از چند ثانیه یه سوزش خفیف خانم چسب زد رو سوزن تویه دستو رفت درد زیادی واقعا حس نمیکردم بعد از چند مین با دو تا امپول اومد زد تویه سرم واقعا خوشحال بودم که دیگه امپول نمیخورم بینه سرم مامان زنگ زد ارمین یکم صحبت کرد گفت اخرای سرمشه و تا نیم مین دیگه میام دیگه سرمم داشت تموم میشد که خانم اومدو سوزنو از دستم در اورد و یه چسب زد رویه دست با کمک ارمین بلند شدم مانتوم پوشیدم که خانمه گفت عزیزم بخواب تا بیام امپولتو بزنم یه لحظه قلبم وایسا با گریه نگاه به ارمین کردم گفتم ترو خدا سرم که زدم خوب میشم به خدا اگه خوب نشدم اونوقت میدم مامان بزنه برام 🥺🥺 ارمین گفت قربونت برم دراز بکش دردش یه دیقس شروع کردم گریه کردن که خانم دکتر پرده رو زد کنار با امپول اومد و نکام کرد دید دارم گریه میکنم با مهربونی گفت نبینم دختر خوشگلم گریه کنه بخواب اروم میزنم برات با بغض گفتم درد داره گفت نه اصلا درد نداره برگرد برگردشم ارمین یکم لباسمو داد پایین دلم میخواست مثه بچه ها فرار کنم🥺 خیسی پد رو احساس کردم خانم برای اینکه حواسمو پرد کرد گفت خوب دختر خوشگلم چند سالشه که یهو نیدل رو وارد پام کرد و بعد سوزشی که اصلا انتظارشو نداشتم خودمو تکون دادم که ارمین کمرو گرفت و گفت تکون بخوری یکی دیگم باید بزنی (بی ادب)😒😒با گریه گفتم ترو خدا بسه اییی که درش اورد با پد روشو فشار داد و گفت تموم شد پاشدم لباسمو مرتب کردم اشکام پاک کردم رومو از ارمین گرفتم به حالت قهر رومو ازش برگردوندم از تخت اومد پایین لحضه سرم گیج رفت زودی دستع ارمین گرفتم که گفت قربونت برم بشین تا خودم کفاشاتو پات کنم نمیخواد پاشی خلاصه اومدم بیرون و رفتیم سوار ماشین شدیم ارمین و سهیلم برای اینکه مثلا حال من عوض شه هی شوخی میکردن و جوک میگفتن ولی هنوزم جایه امپوله درد میکه و پف کبود شده 🥺

خاطره خاتون جان

🟢
چند وقت پیش از این ویروس جدیدا گرفتم یکی از بچه های فامیل اومده بود خونه مون چشماش قرمز بود و سرفه می‌کرد و جالب اینجاست هروقت مريض هه و سرفه يا عطسه میزنه میگه از حساسیت هه حتی توی اوج گرما و سوز سرما، فرق نداره ایشون کلا حساسیتی هستن
هیچ دیگه
همون روز آخری که خونه مون بود من گرفتم ازش، سرفه های خشک میزدم اولش شروع کردم چایی و چیزای گرم خوردن... 3روز این سرفه خشک ادامه داشت تااون موقع کلی قرص خورده بودم
بعد بینی مم درگیر شد
مادرمم گیر داده بود همش میگفت برو دکتر
یه شب با پدرم رفتیم نزدیک ترین درمانگاه یه آقای خیییلی پیر پزشک اونجاست که خیلی با احترام برخورد میکنه هر کسی که وارد میشه اونم از جاش بلند میشه بااینکه خیلی پیر هستن
معاینه کرد و علائم پرسید گفت چندبار سرفه کن که ببینه گلوم خلط داره یانه، نداشت
چند مدل قرص برای سرفه خشک نوشت الگزافن، ژلوکاف و یکی دیگه
رفتیم خونه باید با غذا میخوردم یکیش 8ساعتی بود، بعد شام ژلوکاف یکی خوردم حالم خوب بود تا نصفه شب، نصفه شب با حالت تهوع از خواب پریدم، حالم دست خودم نبود هم حالت تهوع داشتم و هم نداشتم، معده م سنگینی می‌کرد، همه خواب بودن رفتم یکم نون و پنیر برداشتم آوردم تو اتاق که بخورم هنوز نخورده حالت تهوع م شدید شد دویدم سمت دستشویی و بالا آوردم
فرداش یکی دیگه از قرص ها خوردم اونم باعث دل پیچه م شد
قرص ها هیچ تاثیری نداشتن باعث میشدن دلپیچه و حالت تهوع بگیرم از سرفه هام کم نکردن
بازم مقاومت کردم نزدیک یه هفته شد، آخرای مریضی بودم بااینکه آبریزش بینی نداشتم اما صدام کامل عوض و بد شده بود
آخه من کار گویندگی انجام میدم از اینکه صدام عوض شده بود خیلی استرس داشتم برا همیشه همین شکلی بمونه
از طرفی هم عاجز بودم از دل درد و اون وضعیت، حالت تهوع م کامل خوب شده بود اما دلپیچه ولم نمی‌کرد
مادرم گفت بریم یه جا دیگه دکتر
رفتیم یه جا، یه پزشک جوونی بود شرح حال دادم کلا یه سری سوالا پرسید بعد که خواست شروع کنه داروهارو وارد سیستم کنه دوباره از اول شروع کرد پرسیدن😂😐
گفت سرم نوشتم با 4تا آمپول
آمپولا همش برای داخل سرم هستن نگران نباش
قرص اندانسترون و.... اینارو گفت نوشتم چطوری مصرف ش کن و...
_صدام خوب میشه؟ کاملا عوض شده
دکتر : 😁صدات خیلیم خوبه نگران نباش درست میشه
موقع رفتن گفتم دکتر من الان حالت‌ تهوع ندارم گفت اگه لازم نداشتی استفاده نکن😐
دیگه من توی ماشین معطل بودم تا بابا بیاد
وقتی اومد سرم سوت کشید😐😐
بابا: این هرچی از دستش اومده نوشته
من:😱چندتا ست این مگه نگفت 4تا
یه سرم بود با 7تا آمپول
2تا ویال پودری و آب مقطر ها
بابام گفت ببریم بهش نشون بدیم رفتیم داخل مریض داشتن
نگاه کرد داروهارو گفت کاش آنژیوکت آبی میدادن.. آقای... آنژیوکت آبی داریم؟؟
اون آقاهی که بیرون بود گفت نه آقای دکتر
من: صورتی سوزن ش ضخیم تره؟ اشکالی نداره ها
آقاهه اومد داخل گفت یه دونه داشتیم، دکتر آنژیوکت صورتی رو برداشت آبی رو انداخت تو نایلون گفت بسلامت، داد دسته بابا، گفتم آقای دکتر آمپولا همش ماله داخل سرمه؟
_بله بله نگران نباش هیچکدومو به دست و پات نمیزنن😂
خیالم راحت شد
رفتیم بیرون مادرم گفت ملحفه نیاوردم تخت ها تمیز نیستن
(مادرم همیشه عادت داره قبل تزریق ملحفه خودشو میندازه رو تخت 🤷‍♀)
گفت برگردیم خونه ملحفه بیاریم میریم درمانگاه نزدیک خونه مون بزن اینارو
همین کارم کردیم، وسط راه یه نگاه به نسخه دکتره انداختم با آمپولایی که نوشته بود بابام میگفت نکنه اشتباه کرده باشه اونجام سَر سَری نگاش کرد
فقط 2تا آمپول اندانسترون برای تهوع داده بود بخاطر اون تو شک افتادیم چون گفت قرص شو دادم،
رسیدیم اونجا به خانومه نشون دادیم بابام گفت خانوم، دکتر گفت همش ماله داخل سرم هه
_نه بعضی هاش عضلانی باید تزریق شه اجازه بدین نگاه کنم
همه رو درآورد و نگاه کرد
_اندانسترون و هیوسین باید عضلانی زده بشه چون با بقیه داروها تداخل داره نمیشه به سرم زد،یکم فکر کردم سریع گفتم فقط اونایی که ماله سرمه بزارین
بابا: نه شاید لازم بوده نوشته
_خب اندانسترون رو بردارین حالت تهوع ندارم
پرستار : حتما لازم بوده نوشته
_آخه حالت تهوع ندارم
پرستار: میگم نری بگردی
_🤦😐😐😐نه
اون خانومی که تزریقات انجام می‌داد اومد پدرم فیش گرفت وبا مادرم رفتیم تو اتاق
_اول سرم میزنین یا آمپول؟
_اول آمپوله رو
دراز کشیدم یه ذره بسیار کم کشیدم پایین 😂نمیدونم توی اون یه ذره جا چطوری زد
پنبه کشید دستام تا آخر توی دهنم بود منتظر درد وحشتناک بودم اما خداروشکر سریع زد دردم نداشت برگشتم سرم رو زد
بعد اون آمپولایی که پودری بود و آب مقطر داشت نمیدونم چه بلایی سرشون اومد فک کنم اون سرنگی که زد به سرم اونا بودن
ولی شیری رنگ نبود😐
اصلا تا حالا آمپولی ندیدم پودری باشه توی سرم
آنژیوکت ه عالی بود کلی دکترهه رو دعا کردم عوض ش کرد چون خودم قبلا صورتی رو زدن برام دردش زیاده

بعد چندروز صدام اصلا عوض نشد نگران بودم نکنه همین شکلی بمونه یه مدت گذشت به حالت عادی برگشت طوری که خودم اصلا متوجه نشدم
🖖دوستدار شما خاتون

خاطره مائده جان

سلام بچه ها💖
من مائده ام ۱۶ سالمه
اولین بارمه که میخوام خاطره بنویسم امیدوارم دوست داشته باشید از اونجایی که من تو خانواده پزشکی بزرگ شدم پدرم و برادرم و عمو مهردادم و پسر عمو هام پزشک اند و یا در حال تحصیل اند پزشکی هستند کلا شرایط بدهههه😂😂 برای همین من باید تجربی بخونم خب.. و سیستم ایمنی بدن خیلی پایینه بیشتر اوقات مریض میشم البته خالی از لطف پدرم باقی نمی مونه بعضی اوقات که بابا به خاطر شرایط کاریش نمیتونه منو معاینه کنه یا پیشم باشه دانیال برادرم که سال چهارم پزشکی به دادم میرسه البته خیلی عصبانی میشه سریع از دستم
خب بریم سراغ خاطره :« خاطره ی من برای پنج شنبه هفته پیشه که من خیلی حالم بد بود ویروس جدید گرفته بودم. دل درد شدید حالت تهوع بابام به خاطر اینکه جراح عمومی امسال فوق العاده کمه تو بیشتر استان ها مجبوره به بیمارستان های دیگه هم بره اون جا عمل داشته باشه برای همین اون روز تهران نبود خلاصه حالم به شدت بد بود جوری که پنهون کاری نمی‌تونستم بکنم دانیال دانشگاه بود زنگ زدم به بابام شرح حال دادم اول گفت خود درمانی اصلا نکنم بعد زنگ زد به دانیال که بیاد خونه پیش من . اونم خسته خودشم حال نداشت اومد شروع کرد گیر دادند به مریم خانم. مریم خانم دوسالگی هست که خونه ما کار می‌کنه برام سوپ درست کرد با اینکه من غذا هاشو ملی دوست دارم ولی من که میل به غذا اصلا هیچی رو نداشتم. به زور بهم یکم دانیال سوپ داد خوردم شروع کرد به معاینه دلم به بابا گفت چقدر حالم بده بابا چون می‌تونه الکترونیکی نخسه بنویسه فرستاد برای داروخانه دم خونمون دانیال رفت گرفت داروهاومو وقتی نایلون داروهارو دستش دیدم استرس کل وجودمو گرفت بود نایلون پره آمپول و سرم بود هیچ قرصی نبود دانیال دید دارم با خودم کلنجار میرم که یه جوری امپول ها رو نزنم. گفت برو تو اتاقم شارژرمو بیار اومدم برم تو اتاقش دیدم پشت سرم اومد درم بست گفتم چرا اینجوری می‌کنی حالم بده بعد تو بدتر بهم استرس میدی یه پوز خندی زد و گفت من که میدونم تو چیکار میکنی وقتی آمپول داری من شروع کردم گفتم ببینم من خوب میشم. اصلا برای به این دارو ها نداره باید طول درمانش بگذره. گفتم بلند بله بله شما درست میگید خانم دکتر من محکم زد به شونه اش گفتم خیلی نامردی هم تو هم بابا گفت داریم سعی میکنیم حالت خوب بشه نامردیم منم اره نامردید من پام کبود میشه اینقدر آمپول بزنم دانیال سطل پایین میزشو آورد بیرون شروع کرد به درست کردن امپولا گفت دیگه برو بخواب که بزنم حالت خوب خوب بشه منم فقط نگاش میکردم سه تا آمپول درست کرد گفتم تو میدونی بابا گفته سه تا شاید برای هر روز داده اینارو نه یهویی همرو بزنم یه جوری بغلم کرد گذاشتم روی تختم خودم اصلا تعجب کردم یه جلو شلوارمو داد پایین داد زدم گفتم میخوای به کمر آمپول بزنیی اونم گفت فکر کردم اگر خیلی شلوارت بیاد پایین خجالت بکشی منماز خنده اشکم دراومد آروم گفت باشه باشه فقط سفت نمیکنی تکون نمی‌خوری یکم از شلوارمو بیشتر داد پایین پنبه رو کشید من خیلی یهو ناخداگاه لرزیدم چون تب خیلی بدی هم داشتم دانیال یکم ترسید متوجه شدم ولی سریع گفت یک دو سه منم سریع سفت کردم سوزنو واقعا حس میکردم دانیال هی میگفتم مائده اینقدر سفت نکن سوزن الان تو پات میشکنه گفتم درش بیار فقط اونم نامردی نکرد سریع زد پنبه گذاشت یکم جاشو ماساژ داد گفتم من دیگه نمی‌خواد امپولامو تو بزنی اصلا گفت لوس شدی دوباره گفتم حالم خوبه دیگه میخوام برم تو اتاق خودم از خودت از اتاقت بدم میاد دانیال سریع دیدم اون طرف شلوارمو یکم پایین داد پنبه رو کشید من کلا متعجب بود از سریع بودنش تا اومدم مقاومت کنم دیدم سوزن وارد کرد و سریع تزریق کرد خیلی پام سوخت یهو اصلا نمی‌تونستم تکون بخورم فقط بلند داد زدم گفتم اخخخخخخخ سوختمم. دانیال دیگه فهمید چیکار کرده اومد بغلم گفت خواهر من آخه من اگه این کارو نکنم تو حالت بدتر بدتر میشه گفتم اون یکی هم بزنم دیگه سرم میزنی کلا بخواب منم گریه گرفت رفتم بغلش دو سه دقیقه گریه میکردم دانیال خیلی صبوره واقعا ولی بعضی از کاراش غیر منتظره اس گفت بزنم من به ناچار دوباره خوابیدم دانیال جای امپولا چک کرد ببینه ملتهب شدند دیدم اوکی جای آمپول اولیه رو یکم پنبه زد گفت این امپوله نوروبیون اگر یکم سفت کنی خیلی بد درد میکرد منم گفتم اوکی سوزن وارد کرد اصلا درد نداشتم تا اینکه شروع به تزریق کرد من اینقدر جیغ زد تو اون چند ثانیه خود دانیال ترسیده بود بلند می‌گفت تمومه تموم شدهه سوزن بیرون آورد گفت حالا بخواب سرم آماده کنم برات بزنم منم آروم یکم خوابیدم دیدم دانیال آروم داره صدام می‌کنه هم کمپرس اوره هم سرم آماده کرده آروم شروع کرد به روی دستم نگاه کردند دانیال کلا تو رگ گیری خیلی مشکل داره فقط می‌تونه روی دست بزنه منم بهش گفتم اصلا نمیزارم روی دستم بزنی کبود میشه اونم گفت تو خیلی بد رگی واقعا نمیتونم پیدا کنم بزار اینجا بزنم تو بیست دقیقه تمومه جاش نمی‌مونه منم اصلا دلم نمی‌خواست اصرار کنم چون ناچار بودم واقعا مچ دستمو آروم بست رگ گیری آورد سریع پنبه زدند ثانیه بعدش سوزن وارد کرد خیلی درد نداشت قابل تحمل بود اونم فقط میگفت آفرین واقعا خیلی همکاری کردی باورم نمیشههه دیگه من سرم زدم خوابیدم بیست دقیقه بعد فقط دیدم یکم دستم سوخت متوجه شدم دانیال سوزنو از دستم بیرون آورده بعد دوباره خوابیدم کلا این ویروسه خیلی جالب بود چون من فقط الکی خسته بودم داروهاش خیلی خواب آور بود
شب هم دو تا دیگه آمپول زدم
خیلی مچکرم که خاطره منو خوندید❤️❤️ اگر دوست داشتید باز براتون خاطره بگم

خاطره جواد جان

عا سلام علیک🤨🔪
من جوادم🤨❤️
خیلیاتون شاید منو بشناسین
لاوین،سارایی،غزل،اسی،اسرا،امیر،حمودی،مینا،مژی،ملینا،فاطو،آلما،میترا ننه،سونی،رومینا و بقیه جونورا
۲۲سال و اندی داره میشه۲۳ سالم.اهل کرمانشاهم
عشق کردم اینو براتون بگم فقط خلاصه که دیه اگ خوب تعریف نکردم ببخشین.
از اونجا که لطف خدا شامل حالم شد و فوق لیسانسمو نیمه و نصفه ول کردم و اومدم سربازی و از اونجا که فوووووووووووووووق العاده سرباز با ادب و آرومی هستم و هر هفته بازداشت میشم ب گفته فرماندم همه خر مین آدم میرن من خر اومدم خرتر شدم،جونم براتون بگه که اقا ما انقده پست دادیم پدرمون در اومد ب دنبال یه سریال خیلی موزیانه گانگستری خواستم استعلاجی بگیرم و یه ماه دوماهی فیلم بازی کردم که کمردرد دارم و ... تا اینکه ی روز فرماندم مرخصی بهم داد و گفت جلو چشمام گمشو برو دکتر.
اینم بگم من اصلا خوشم از دکتر رفتن و این چرندیات نمیاد...ولی واسه استعلاجی از خدام بود.خلاصه که ما باهمون لباس سربازی رهسپار شدیم پیش دکتر...بعد اینکه رسیدم تو مطبش و یه نیمساعتی وقتم گرفته شد و داشتم قاطی میکردم که برگردم که منشیش صدام زد و نوبتم شد منم رفتم داخل...بعد سلام و اینا گفت سرباز کجایی و مشکلت چیه و... ولا منم رو راست گفتم که داره جونم برا خواب در میره😴😴😴
اومدم یه هفته استعلاجی برام بنویسی اخه بیشتر از یه هفته باس ببری کمیسیون برا تایید دردسر میشه.ولی خب واقعا هم کمرم درد میکرد که گفت ی دیسک کمرخفیفم داری☹️یکم دست کشید رو مهره های پشتم لامصب خیلی بلد بود.
خلاصه برگه استعلاجی منو نوشت و ی چندتا قرص آواکادو ی همچی چیزی بمن نوشت و منم دهنم مث شتر تا بیخ گوشم باز بود از خوشی زدم بیرون و رفتم سریگان.
منتظر موندم که فردا استعلاجیمو بزنم رو پرونده😌
گذشت و شب شد و متاسفانه من گول خوردم و واسه ی چیزی مجبور شدم از دیوار برم بالا☹️❤️
راست کشیدم بالا از دیواره و اون کاری ک خواسم و انجام دادم.دیه خداکنه ادمه جو نگیره😑
صب روز بعدش رفتم اون واحد که مربوط به استعلاجی و موافقتشه دیدم مافوقم گفت استعلاجیت قبول نی🙁
گفتم سی چه؟گفت مردک بز تو کمرت درد میکنه از خودت براچی مثل مارمولک از دیوار راست کشیدی بالا😏
منم ایطو شدم😳😳😳کی منو لو داده
فهمیدم هیشی منو لو نداده جلو دوربینه رفتم بالاوو اونام دیدنم🤦‍♂خلاصه که استعلاجی مام جور نرفت و با لگد فرستادم سر پستم و کماکان دارم مثل چی میگذرونم خدمتمو☹️❤️
دیه همی اگ خوب بود یا نبود
همی ک هه🤨❤️
ببخشید اگ لفظ قلم نبود با لهجه خودم تایپیدم😘

خاطره سامان جان

سلام سامان هستم 16 سالمه از وقتی حس آمپول پیدا کردم هفته ای دو تا میزنم . البته تحملشو داشته باشم گاها
چهار تا میزنم . دیروز که رفتم برای تزریق ویتامین c و نورو بیون . باهم .
تزریقاتی خانوم بودن گفتن یکیشو باید از دستت بزنیم . منظورش ویتامین c بود . ولی من قبول نکردم گفتش میسوزه باید تحمل کنی. قبول کردم گفتم مشکلی نداره . گفت پس حاضرشو پشت پرده رو تخت . دکمه زیپ شلوارمو باز کردم تا وسطای باسنم کشیدم پایین هر دو طرف . پرستار اومد تو اتاق تزریقات امپولارو بیرون حاضر کرده بود . اومد که چسب و پنبه رو هم حاضر کنه. پرده رو کنار زد . با اومدنش پاهام لرزید . فک کردم میخاد پد الکلی بکشه. ولی نه دیدم اصلا پد الکلی ها رو ندادم بهش . شیشه آب پاش دستش بود که داخلش لیدوکائین پر کرده بودن . هر دو طرف باسنمو اسپری کرد . خیلی سرد بود . اسپری رو گذاشت سر جاش . نروبیون برداشت . سر سوزنو در اورد اومد بالاسرم . خیلی استرس داشتم .شلوارمو یکم دیگه دادم پایین .هر دو باسنم کامل لخت شد . پرستار گفت لازم نیس اینقد دربیارید شلوارتونو کافیه همینقد .
آمپول اولی رو فروکرد . پامو سفت کردم . پاهام داشت میلرزید . خانومه گفت شل کنید آقا . مجبور بودم شلش کردم تا دردم کمتر شه .فک کردم تموم شده ولی نه تازه شروع شده بود . وقتی نوروبیون تزریق شد کل باسنم میسوخت به پرستار گفتم خیلی درد داره. لطفا بسه دیگه نمیتونم . ... ویتامین c که گفتین دردش از این بیشتره . پس اون بمونه فردا . پرستاره گفت اخه اماده کردم گفتم نه بمونه نمیتونم
پرستاره مجبور شد امپولو بندازه سطل اشغال ....
فرداش اومدم دوباره امپول ویتامین c بزنم .... ادامه دارد

ادامه خاطره سامان :

سلام کردم پرستار همون خانوم دیروزی شیفت بود ... امپول ویتامین c رو دوباره دادم بهش گف درد داره ها اگر تحمل میکنی تزریق کنم ... گفتم میتونم . . گفت پس آماده شین رو تخت. وقتی رفتم داخل اتاق دیدم هر دوتا تخت پره و به دوتا مریض سرم وصل کردن .
به پرستاره گفتم اینجا که پره ... گفت یا برید یه ساعت دیگه بیاین یا اتاق بغلی باید سرپا تزریق کنیم
اتاق بغلی شون میز گذاشته بودن و صندلی برای عوض کردن لباس و اینا ...
بار اولم بود ایستاده میخاستم امپول بزنم... استرسم بیشتر شده بود ... پرستاره گفت اماده شین سرپا تا امپولتونو حاضر کنم ... همونطوری سرپا دکمه و زیپ شلوارمو باز کردم چون سرپا بودم خجالت کشیدم شلوارمو بدم پایین دکمه شلوارمو باز کردم ...تا پرستار خودش بکشه پایین ... تپش قلبم زیاد شده بود بدنم عرق کرده بود ...پرستار اومد امپولارو گذاش رو میز گفت یکم خمشید رو میز خم شدم ...پرستار شلوارمو یکم داد پایین .. چون سرپا بودم خود به خودشلوارم اومد پایین .. ایندفه لیدوکائین نزد همونطوری فرو کرد تو باسنم .... درد کل پامو گرفت ... فقط گفتم آخخ یواششش پرستار مدام میگف میسوزه یا ن ؟گفتم خانم لطفا درش بیارید نمیتونم تحمل کنم .. کل باسنم داشت میسوخت... پرستاره گفت تحمل کنید الان تمومه دیگه . داشتم درد میکشیدم دیدم سرنگو کشید بیرون .
گفت تکون نخور تا چسب بزنم ....
چسب زد بلن شدم اومدم ... دیگه به غلط کردن افتادم ویتامین c نمیزنم

خاطره لیلا جان

سلام
وقت بخیر
لیلا ام ۲۰ سالمه 😊
کلاس های فوریت پزشکی رفتم
با امتیاز ۸۱ مدرکم گرفتم😁😁🤭
میخوام روزی ک قرار بود برا بار دوم گروه بندی بشیم برا آنژیوکت تعریف کنم
جونم بگه براتون ک ما از خونه راه افتادیم (ما که میگم ابجی دوقلومه)
سر راه از داروخونه چند تا آنژیوکت پنبه الکل گرفتیم رفتم کلاس 🫨
کل بچه ها بودن همه هم پلاستیک به دست منتظر بودن گروه بندی بشیم
استاد اومد گفت که اسم هرکی میخونم بیاد اول این قسمت رو اسفنج خشک امتحان کنه بد ک خوب بود از نظر کسی ک اموزش میداد میتونید برید رو سکو کنار خانم فلانی (همونی بالا سرمون وایمیساد ک اشتباه نکنیم یا رهنمایومون کنه) شانس من اسم من با یکی از پسرای کلاس خوند هرچی ب استاد گفتیم ک من نیلا با هم باشیم قبول نکرد
ما رفتیم کنار کسی که رو اسفنج خشک یاد میاد وایسادیم ی بارم امتحان کردیم رو اسفنج گفت ک خوبه میتونید بریت رو سکو 😰😰
من بر خلاف دفعات قبل استرس داشتم 😑
رفتیم رو سکو روب روی هم نشستیم
گفتم اقای....... میشه اول من براتون بزنم بد شما
اونم دید من خیلی استرس دارم قبول کرد
اول دستکش های پلاستکی پوشیدم گارو بستم بالا ارنجشون
بد پنبه الکی باز کردم محل تزریق حالت دورانی تمیز کردم 🤗با رعایت نگات بهداشتی آنژیوکت از جاش در اوردم قسمت پروانیش گرفتم تو دستم همون طور ک اموزش دیده بودم آنژیوکت وارد کردم تو دستشون
من کل هواسم به این بود نکن اشتباه کنم و دردشون بگیر چون دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه
در طول مراحل هی ازش معذرت میخواستم
خداروشکر تموم شد ولی ایشون هی میگفت دردم گرفت جاش کبود شد هدفشون این بود ک منو بترسونه 🤨 (اینم بگم ۴۰ نفر بودیم همه تو اون ۱ سال کلاس مثل دوست رفیق خانواده با هم رفتارمیکردیم و خیلی هامون ک سنمون ب دانشگاه میخورد تو دانشگاه هم کلاس هم دانشگاهی شدیم ) نوبت من شدکه برا من آنژیوکت وصل کنه
نمیدونم چرا استرس گرفت منو ی دلهر خاص داشتم این میومد تو ذهنم ک نکن فشارم بیفته حالم بدشه (تجربش داشتم موقه امپول زدن یا سرم زدن از استرس حالم بد شه) یا اشتباه آنژیوکت بزنه دردم بیاد
اقای ..... دستکش پلاستکی دستش کرد منم با ی دلهر شدید آستین مانتوم زدم بالا گارو بستن ب دستم پنبه الکلی دورانی روی پدست دستم کشیدن دلم نمیخواست ببینم چون قبلش خودم امتحان کرده بودم حسش کرده بودم که آنژیوکت چطوری تو رگ میرفت ی ترس خاصی داشتم با ی بسم الله آنژیوکت وارد رگ دستم کرد قشنگ حسش میکردم نمیدونم چرا ولی دردش برام زیاد بود شاید هم برا این بود ک فشارم از استرس زیاد افتاده بو
تو کل تایم ک تموم شه من چشمام بسته بودم حس کردم ک سوزن از دستم بیرون اومد چشمام باز کردن
نگم براتون تا یک هفته جاش کبود بود 🥴 تا اموزش آنژیوکت تموم شه ۴۰ نفر کلی استرس کشیدم حتی چنتا از دخترا رفتن زیر سرم😐
اولین بارم بود خاطره گذاشتم ببخشید اگه بد بود🙏 کلی خاطره دیگه هم دارم اگه خواستین بگین بازم خاطرات بزارم 💕
اقا معین هانیه خانم اقا پارسا و.... خیلی از دوستان دیگه ک اسمشون یادم رفته خیلی خاطره های خوبی داشتن خیلی وقت هست دیگه خبری ازشون نیست (اولش نمیدونستم ک کانال تو تلگرام هست من کلی از خاطرهاتون تو گوگل خوندم البته چند سال پیش دوسال از طریق کانال دارم خاطره هاتون میخونم )
یاعلی🫡

خاطره یاسی جان

سلام یاسیم ۱۵ سالع
اولین خاطره اس که براتون میزارم سالها خواننده خاموش بودم
از آمپول خیلی میترسم هیچ تو خانواده پزشکم نداریم.
خاطره : ۱ ساعت پیش یعنی ساعت ۱ نصف شب داشتم با دوستم چت میکردم که زد به سرم نوروبیون تو خونه داریم و من تاحالا نوروبیون نزدم
رفتم از یخچال آوردم نیم سیسی کشیدم تو سرنگ باسنمو لخت کردم کامل با گوشیمم گذاشتم رو داراور خودمم جلوی آیینه
جای آمپول بچگیم که خال داشت رو پنبه کشیدم و شلاقی زدم و دراوردم اصلا درد نداشت
گفتم پس بزار شکیتم ویالو کامل بزنم
یه سرنگ دیگه اوردم کشیدم همشو شد ۲ سیسی
دوباره همونطرفم رو پنبه کشیدم و فرو کردم و شروع کردم زدن
یکم میسوخت اما اصلا درد نداشت
کامل زدم و استرس داشتم کسی بیاد تو
یکم فشار دادم جاش درد میکرد اما تجربه خوبی بود .
اگر میخواید نروبیون بزنید و میترسید اصلا نترسید درد نداره شاید پثل یه سوزوند کم و من خودم خیلی میترسم .
ممنون که خوندید 💙



پ . ن مدیر کانال :
دوستای خوبم
تزریق آمپول در کل کار خطرناکیه و بدون آموزش لازم و توسط فرد آموزش دیده توصیه نمیشه
لطفا هر کاری رو خودتون تجربه نکنین

خاطره دانیال جان

سلام دانیالم پزشک عمومی از استان اذربایجان غربی حالتون خوبه؟ امروز کانالو چک کردم واقعا از بین این همه خاطره خیلی خوشحال شدم که خاطره ی من به چشمتون اومده و این همه به من لطف داشتین خب راستش من خاطره تزریق انچنانی ندارم بنده هم هیچگونه ترسی از امپول و سرم و... ندارم پس خاطره از خودم هم جالب نیست به دلیل تک فرزندی و مجردی ابجی یا نامزدی هم ندارم که براشون انواع امپول هارو تجویز کنم و متاسفانه اهل ناز خریدنم خیلی نیستم پس در نتیجه برمیگردیم به دوران انترنیم من دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه بودم و بیمارستان ارومیه دوره ی انترنیم رو میگذروندم اونجا یه پرستار خانوم بود یک سال از من بزرگ تر بود ولی عجیب دلم رو برده بود کم کم رابطه ای چند ماهه بین ما شکل گرفت مدتی کوتاهی از رابطمون میگذشت که خانوم ... به گفته خودش مدتی بود که عفونت ادراری گرفته بود و روزی که من بیمارستان نبودم خودش رو به دکتر نشون داده بود و بعد ازمایش دکترقرص سیپروفلوکساسین و امپول جنتامایسین تجویز کرده بود شب به من گفت دکتر اینارو داده قرصشو خوردم ولی هنوزم سوزش دارم گفتم فردا امپولش رو حتما بزن فرداش بیمارستان بودیم که یادم اومد امپول داشته و سوال کردم که زدی گفت نه نمیخواد قانعش کردم که درد امپول از دردی که عفونت ادراری داره خیلی کمتره و امپول رو از کیفش برداشتم و به یکی از تختای اورژانس اشاره کردم دراز بکشه با لب اویزان دراز کشید پرده رو کشیدم و گفتم خانوم پرستار داد و بیداد نکنی ها زشته ابرومون میره فکر ناجور میکنن همکارا گفت دانیال زود بزن تموم شه طولش نده استرس میگیرم گفتم چشم و یه ذره در حدی که محل تزریق پیدا باشه شلوارشو دادم پایین و پنبه کشیدم و شروع کردم سوالای بیخود پرسیدن اونم داشت جوابمو میداد که نیدل رو وارد عضله کردم سیلندر رو فشار دادم و مواد سریع پمپ کردم صدای اخ و فحش های ریز ریزش بلند شد پاشو هم میکوبید رو تخت سرعت تزریق رو بیشتر کردم اخرش دستشو اورد طرف‌دستم که گفتم عه عه خوبه خودت پرستاری میدونی که خطرناکه بعدم پنبه گذاشتم و کشیدم بیرون و تشکر کرد و ولی گفت چرا اینقدر سریع زدی فلج شدم گفتم هرچی بیشتر طولش میدادم بیشتر اذیت میشدی
خب اینم از خاطره
من و اون خانوم بعد مدتی جدا شدیم و اون خانومم الان حدود یه سال نیمه ازدواج کرده
عیدتونم مبارک♥️ دانیال به اصطلاح مدیکال داکتر😂

خاطره زهرا جان

سلام و صد سلام
چطورین؟
من زهرام و ۲۰ سالمه
تا الان خواننده خاموش بودم و امشب گفتم حالا منم یه خاطره بنویسم چیزی نمیشه
پس میرم سر اصل مطلب:
من دانشجو یه شهر دیگه م و خوابگاهیم
حدود یکماه پیش بود میتونم بگم کل بچها سرماخوردن
سرماخوردگی جدی هاااا همشون رفتن دکتر باپلاستیک پر از آمپول برگشتن خوابگاه که هرکدومم پنی‌سیلین رو قطعا داشت
نمیدونم بدنم چه فازی گرفته بود که داشت قوی بودنشو به رخ می‌کشید و اصلا مریض نشد
اینکه بخواین فکر کنین من مریض شدم و هوار هوار تا پنی سیلین زدم سخت‌ در اشتباهین
یکی از شبها بچهای اتاق ما رفتن دکتر در نظر بگیرین از اتاق ۶ نفری ۴ نفر جدی جدی مریض بودن
وقتی برگشتن همون چیزایی از بقیه دیدم رو ایناهم داشتن
پلاستیک پر آمپول که کلش تقویتی بود به همراه سه تا پتی سلین که قرار بود ۲۴ ساعت یکبار تزريق شه و تقویتی هایی که دوتا از بچها روزی دوتا داشتن دوتای دیگه شون روزی یکی به مدت سه روز که حسابی بهتر شن تو امتحانا
و جااااالب تر از اون هیچکس نمی‌ترسید از آمپول جز من
من واقعا ندیده بودم کسی داوطلبانه بره امپولشو بزنه و برگرده
اینا پنی سیلین رو تو بیمارستان تزريق میکردن بقیه رو اون هم اتاقیم که مثل خودم مریض نشده بود تزريق میکرد واسشون
این تزریقاتی بنده خدا ما اسمش نرگس بود
نرگس هی از روز اول میگفت من تقویتی بیشتر خریدم خودم تو بیمارستان زدم بیا واسه تو بزنم یکم بدنت جون بگیره از بس بین یه عالمه مریض بودی و امتحان داشتی و پرستاری کردی جون نداری پاشو واست بزنم
منم هی به بهونه های مختلف فرار میکردم ازش
یه روز اومدم پاشم برم کتابخونه دیدم الان خواب میچسبه نه درس پس گرفتم خوابیدم
وقتی بیدار شدم دیدم بچها نیستن
زنگ زدم به نرگس گفت رفتم با بچها آخرین پنی سیلین رو بزنن برمیگردیم تا نیم ساعت دیگه
منم دیگه واسشون دمنوش گذاشتمو و چایی تا رسیدن
یکم همشون لنگ میزدن حقیقتش کاااااملا هم حق داشتن آبکش شده بودن
داشتن لباس عوض میکردن دیدم نرگس یه پلاستیک رو گذاش تو یخچال
دیگه نپرسیدم چی بود و اینا
گذشت و چایی خوردیم و ناهار هم گذاشتم و خوردیم و هممون به خواب عصرونه پرت شدیم
وقتی بیدار شدم دیدم‌نرگس بدون سر و صدا داره آمپول های بچهارو میزنه اوناهم جیکشون در نیومد
وقتی تموم شدن بچها نرگس گفت زهرا میتونی بیای اینجا یه لحظه
رفتم کنارش گفت+ این سه تا واسه توعه بخواب من امادشون کنم بزنم‌راحت شی
گفتم_ ببین من خوبم الکی آماده نکن
+نمیگم بدی میخوام خوب تر شی بخدا جون تو بدنت نیست،بخواب زود بزنم تموم شه
_نمیخوااااام خوبم
+من واسه خودت میگم بزنی اصلا نزن
حالا بچه ها شروع کرده بودن بزنی بهتره بخدا مریضی تو امتحانا خیلی سخته ما اصلا اینارو پاس نمیشیم چون نتونستیم هیچی بخونیم و اینا
تو دو راهی گیر کرده بودم من به شدددددددت میترسیدم ،تاحالا تو جمع آمپول نزده بودم، خجالت میکشیدم،طاقت درد هم به هیچ عنوان نداشتم یعنی من با کوچکترین درد گریه میشم
سکوت کردم هیچی نگفتم نرگس گفت سکوتتو میذارم پای رضایتت آماده شو
بچها نشستن رو زمین کنارم یکیشون اسمش مریم بود گفت میترسی؟؟؟
با بغض گفتم تاحالا پیش نیومده بود بگم ولی اررررره خییییلی
نرگس گفت بخدا آروم میزنم نمیفهمی اینا اصلا دردم ندارن خیالت راحت
یه لحظه چرخیدم نرگس رو ببینم جوابشو بدم با سرنگ ۵ سی سی پر رو به رو شدم و دیگه زدم زیر گریه که این بزرگه من اینو نمیزنم این خودش اندازه ۱۰ تا امپوله
اول با تعجب نگام کردن بعدش زدن زیر خنده
نرگس گفت این قیافه اش اینه درد نداره گفتم بگو بخدا درد نداره لعنتی سکوت کرد
همینجور که خون گریه میکردم مریم گفت بذارین در بالکن رو ببندم نگن اینا زدن بچه ی مردمو کشتن🥲😂
بچها بزور منو برگردوندن با هر تکون توسط بچها من بیشتر تو اشک خودم غرق میشدم
گفتم میشه برین کنار خودم آماده شم اینجوری استرس دارم شماها بدترش میکنین
تو دلم میگفتم زهرا تموم میشه تو فقط گریه نکن شاید دردت بگیره ولی واست خوبه
دائم داشتم خومو متقاعد میکردم از یه طرف هق هق تموم شده بود و گریم بند اومده بود ولی آماده ترکیدن بغض دوبارم بودم
شلوارمو درست کردم اومدم لباس زیرمو درست کنم از شدت خجالت تموم قول و قرارایی که با خودم بسته بودم شد کشک و زدم زیر گریه
با گریه میگفتم بخدا خجالت میکشم
وقتی بچها زدم زیر خنده خودمم خنده م گرفت هم به بهانه های مختلف داشتم گریه میکردم هم دلایل گریم منطقی نبود
یه جورایی استرس داشت خفم میکرد
با هر بدبختی بود با هزار تا شرم و حیا لباس زیرمو درست کردم و کلااااااا سرمو کردم تو بالشت که هیچی نبینم و خجالت نکشم😅
گفت اماده ای ؟؟هیچی نگفتم
پنبه کشید من دیگه اشکام ریخت چون مطمئن بودم الان یه درد خیییییلی بدی قراره تحمل کنم
وقتی نیدل رو فرو کرد گفتم آخ و زدم زیر گریه
ترریقش اصلااااا درد نداشت ولی من چون منتظر درد بودم و نیدلش خییییلی برام دردناک بود حس میکردم دیگه آخر خطم باید دردبکشم
وقتی نیدل رو زد کاملا کج شدم بچها اومدن کمرمو گرفتن یکیشون پاهام رو گرفت دوتاشونم محض رضای خدا اومدن دستهامو گرفتن😅
اولی تموم شد کشید بیرون من درحالی که آب دماغم با اشک هام قاطی شده بود و التماس میکردم که بعدی رو نزن همون موقع پنبه کشید من تکون خوردم که نمیخوام و اینجا بود من یارام رو از دست دادم و به جای دستم اونا هم رفتن کمرمو گرفتن
من میدونستم قرار نیست خیلی درد بکشم ولی چون استرس داشتم همه ی این ری اکشن ها مال استرس بود و دست خودم نبود این همه گریه و اذیت کردن
وقتی پنبه کشید گفت شل کن چند جارو فشار داد یه توده درست کرد بعدی رو زد
از شدت درد نیدلش اومدم تکون بخورم ولی چون منو محکم گرفته بودن نتونستم و حس میکردم باید تکون میخوردم تا بتونم دردشو تحمل کنم و چون تکون نخورده بودم بیشتر جیغم رفت رو هوا
شروع کرد تزریقو با هر پمپاژ اون آخ آخ من بیشتر می‌شد این درد داشت اصلا نمیتونستم بگم از استرس دارم ادا در میارم
خییییلی واسم درد داشت خییییییلی میسوزوند
گفتم تورو خدا بکشش بیرون من نمیتونم تحمل کنم گفت الان تموم میشه آخرشو خیلی تند زد باعث شد ته دلم خالی شه و از ته دلم گفت آخخخخخخخخ و گریه
وقتی تموم شد به جای اینکه تقویتی زدم خوب شم بی‌حال افتادم یه گوشه
اومد پنبه کشید بعدی رو بزنه به طرز عجیبی سفت کردم و گریه کردم اونم دید دیگه نمیتونم وا داد و گفت راحت باش اونو نمیزنم مهم نیست همینجور دمر افتادم یه گوشه نه به اون موقع که نمیتونستم لباسمو درست کنم نه به الانش نمیتونستم حداقل شلوار بکشم بالا
بچها در اتاقو قفل کردن من راحت باشم
دو طرفم درد میکرد خیییییلی زیاد مخصوصا جای آخری
همینجور دمر بودم ماساژ دادن برام
دلم میخواست دست هامو تا ابد بذارم جای آمپول هام چون خیلی درد و سوزش داشتم
و همونجا یه قانون تصویب شد که هر هفته یه تقویتی بزنیم که ترس من بریزه
تا اخر امتحانا که خیلی ازشون در رفتم ولی بعدش یکیو زدم که اگه دوست داشته باشین واستون تعریف کنم
مررررررسی که خوندین دمتون گرم
ولی واقعا من میترسم خیلی هم میترسم و اصلا خوب نیست
چون تو مریضی های جدی تر جون میدم تا خوب شم
یا هر روز باید گریه کنم آمپول بزنم
یا نمیزنم و معتقدم خودش خوب میشه
لاو همتون باااای🧡

خاطره حسین جان

خاطره ۱۳
حسین هستم ۱۵ سالمه😐

خاطره هم راجب من و تاراس


دو سال پیش زمستون..
هوا سرد بود اما من بازم پنجره و در رو باز میذاشتم

بلاخره کار دستم داد و سوزش گلو گرفتم، خیلی سریع قبل اینکه چیزی شه رفتم قرص خوردم با اینکه بدم میومد..

تا بعدازظهر حالم خوب شده و دو سه روز خوب بودم اما یهو دوباره گلو درد و سوزش گلوم اوج گرفت

دیگه بیخیال قرص شدم رفتم دوش آب گرم گرفتم و چای خوردم

اما فایده نداشت و حالم بدتر شد

جوری بود که انگار گلوم زخم شده بود و یه خار تو گلوم بود

دیگع تا شب گذشت و بی حاله بی حال شدم

مامانم گفت پاشو برو دکتر تا بقیرو مریض نکردی

گفتم باشه حالا اگه تا فردا صبح خوب نشدم میرم

غذا نخوردم چون گلوم..

موقع خواب نذاشتم تارا پیشم بخوابه چون نگران بودم اونم حالش بد شه

و برای اولین بار چونه نزد😐


انقدر حالم بد بود نتونستم بخوابم برای همین پاشدم رفتم پای کامپیوتر و کارامو انجام دادم و با خودم فکر کردم گفتم به به فردا مدرسه نمیرم🧐😂

انقدر پای کامپیوتر نشستم که چشمام سوخت دیگه برای همین رفتم خوابیدم بزور

صبح حالم خوب نشده بود..

تصمیم گرفتم برم دکتر دیگه
تارا رو برای مدرسه آماده کردم و سعی کردم نفسم بهش نخوره و نخورد..

باهم راه افتادیم
تارا رو رسوندم مدرسش و خودمم رفتم دکتر

دکتر هم خیلی گاو بود قرص داد بهم😐
گفتم با قرص چقدر طول میکشه خوب شم؟

گفت معلوم نیست ولی یه هفته بخور 😐
گفتم آمپول نمیشه نوشت
گفت میشه ولی نیازم نیستا

و بعدش بجای قرصا آمپول نوشت یدونه و زدم و برگشتم خونه

تا ساعت ۵ استراحت کردم و حالم کمی بهتر شد

آماده شدم رفتم سمت مدرسش و باهم برگشتیم خونه

رسیدم دراز کشیدم تارا هم رفت اتاقش شروع کرد به عوض کردن لباسش و نوشتن تکالیفش

مامانم هم گفت به مدرست زنگ زدم گفتم نمیتونی یه هفته بیای

چشمام برق زد و یه لبخند ملیحانه زدم 😀😂

مامانم گفت کوفت تو این یه هفته باید کمکم کنی من بخاطر مریضیت زنگ نزدم که

لبخندن محو شد..
پوکر نگا کردم و چشممو بستم..

اومدم بخوابم تارا اومد با پا رو شکمم گفت پاشو دیگه مگه دکتر نرفتی

پاشدم دلمو گرفتم گفتم خدا نخورتت تارا مثل آدم بیدار کن آدمو😐😂

بعدش گفتم رفتم ولی الان خوابم میاد و یکمم حالم خوب نیست

گفت پس منم کنارت میخوابم
گفتم نه ممکنه هنوزم مریض باشم

گفت مهم نیست می‌خوام بخوابم
خیلی جدی گفتم نه

سرشو انداخت پایین و گفت باشه اصلا نمیخوام ، و رفت

دلم براش سوخت پاشدم ماسک زدم بعد صداش کردم گفتم باشه بابا بیا

سریع اومد و کنارم دراز کشید
بغلش کردم انقدر گرم بود که دیگه ولش نکردم و گرفتم خوابیدم

ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم تارا هم بیدار کردم

حالم خوب بود دیگه تارا هم خداروشکر چیزیش نشده بود

تو این یه ساعت که بابام بیاد به تارا کمک کردم درساشو بنویسه اونقدری که مونده بود..

درساشو همرو نوشت
بهش گفتم که یکم درس بخونه الان یکمم بعد شام بخونه که شب قبل خواب بپرسم ازش

گفت باشه و نشست خوند

منم رفتم تو گوشی و کارایی که تو گوشی داشتمو انجام دادم

۸:۳۰ بابام اومد نشستیم شام خوردیم و بعد شام رفتم به تارا تو یادگیری درسش کمک کردم

بعدش دیگه تارا گفت داداش یاد گرفتم دیگه نمیخونم
گفتم باشه

رفتیم اتاق من یکم کامپیوتر بازی کردیم

وقتی که خواستیم بخوابیم به تارا گفتم کتابشو بیاره ازش بپرسم

یهو سفید شد بچه😂 گفت مگه قرار بود بپرسی

گفتم آره دیگه بهت که گفتم تو هم گفتی بلدی

بعد سکوت کرد انگار یچی میخواست بگه ولی نمیتونست

یه نگاه بهش کردم گفتم بلد نیستی؟
با ناراحتی گفت نه

+ مگه نگفتی یاد گرفتی بچه

-خب آخه..

(نذاشتم حرفشو کامل بزنع)
+باشه عیب نداره نمیپرسم ولی یه دور دیگه با دقت بخون باشه ؟

-چشم

بازم نشستم کمکش کردم تو خوندن درسش

-داداشی دیگه خوابم میاد

+ باشه دیگه بسته بریم بخوابیم

-اوهوم


جا انداختم و دراز کشیدیم
تارا رو بغل کردم و بازم گرم بود بنابراین زود خوابم برد

(نصف شب..)

-داداش..
-داداشی

(بیدار شدم .. تو خواب و بیداری بودم)

+جانم چیزی میخوای؟

-آب میخوام داداش

+ خب خودت برو بخور دیگه

-میترسم آخه

+از چی😐

-تاریکی دیگه

+شیطون داری منو گول میزنی
+باشه الان میارم برات

-مرسی


بطری آب رو آوردم یکم آب خورد و دوباره دراز کشیدیم و خوابیدیم


صبح بیدار شدم
تارا هم آماده کردم و براش غذا گذاشت مامانم و راه افتادیم سمت مدرسش

- داداش میشه امروز نرم مدرسه

+ نه باید بری 😐

-ای بابا باشه

+آفرین دختر خوب مدرستو برو

-باشه 😒


رسیدیم مدرسه و تارا رفت
منم رفتم جلو مدرسه خودمون وایسادم

مدیر دید منو گفت حالت خوبه که چرا نمیای مدرسه

گفتم به تو چه دوست دارم نمیام 😐
حتما دلیل داره دیگه

گفت به من ربط نداره خودت عقب میوفتی از درست

هیچی نگفتم و رفتم خونه

مامانم گفت بلاخره اومدی 😐

گفتم مگه چقدر دیر کردم😐

گفت هیچی پاشو برو نون بگیر😐😐😐

دیدم اگه ادامه بدم باید بیشتر خرید کنم پاشدم رفتم نون گرفتم

اومدم خونه گفت خب حالا برو میوه بگیر

گفتم مادر من همین الان بیرون بودم میگفتی دیگه

گفت نه میخوام امروز اذیتت کنم که مطمئن شم حالت کامل خوب شده

گفتم باشه ولی ربطی نداشتا

رفتم میوه خریدم و وقتی رسیدم خونه رفتم دراز کشیدم


یک ساعت بعد از مدرسه تارا تماس گرفتن گفتن حال تارا خوب نیست بیاید ببریدش

بازم پاشدم آماده شدم رفتم مدرسش😐

دیدم حال بچه داغونههه
بعد مدیرشون گفت ببریدش خونه استراحت کنه که حالش خوب شه نگرانم نباشید درس خواصی ندارن این هفته


تو راه برگشت..

+تارا تو که حالت خوب بود بچه چرا یهو مریض شدی

-نمیدونم بغل دستیم حالش خوب نبود فکر کنم اون منو مریض کرد

+ ای خدا خب میبینی مریضه بگو جاتو عوض کنن دیگه

-ببخشید

+ حالا چیزی نشده که معذرت میخوای دختر خوب ، فدای سرت الان میریم خونه خودم مراقبتم تا خوب شی

- باش

چون حالش خوب نبود و نمیتونست زیاد راه بره بغلش کردم و رفتیم خونه

وقتی رسیدیم مامانم تارا رو بغل کرد و کلی بچرو بوس کرد و قربون صدقش رفت بعد به تارا گفت الان داداشتو میکشم تقصیر اونه که مریض شدی

خیلی سریع صحنه جرم رو ترک کردم وگرنه میمردم 😐


مامانم اومد گفت کجا میری وایسا😀
گفتم بخدا کار من نبود😂

گفت عیب نداره تو مریضش کردی وایسا😐

تارا گفت نه مامان ، بغل دستیم مریض بود برای همین مریض شدم

مامانم هم گفت مگه میشه انقدر زود مریض شد آخه

- خب شده دیگه ، تقصیر داداش نیست

مامانم بهم گفت اینبارو هم جون سالم بدر بردی بشر🧐😂


رفتم لباس تارا رو عوض کردم و کمکش کردم دست و صورتش رو بشوره و بعدش رفتم تو اتاق خودم جاشو انداختم و کمکش کردم دراز بکشه

+خوب استراحت کن باشه

-درسم چی میشه داداش

+چیز مهمی نیس بیخیال ، الان فقط استراحت کن

+بعدشم مگه نمیخواستی نری مدرسه😂

-خب باش استراحت میکنم

کنارش نشستم و سرشو ناز میکردم و با موهاش بازی میکردم

گرفت خوابید
منم همونجا نشستم

حدودا نیم ساعت بعدش پاشدم و رفتم تو گوشی با دوستم حرف بزنم

یکم گذشت ناله‌ی تارا شروع شد..

بیدارش کردم و بعدشم کمک کردم بلند شه پرسیدم چی شده تارا درد داری ؟

-آره 🥺

+کجات درد میکنه آبجی

-شکمم

+غذاتو گذاشته بودیم خوردی تارا؟

-نه وقت نشد که

+ خب پس میارم بخور باشه

-نمیخوام گشنم نیست

+ آبجی یکم بخور دیگه لطفاً

-نمیتونمممم

+چند قاشق بخور تارا بزار ضعف نکنی آبجی

- باشه😕

+آفرین دختر خوب


یکم تونست بخوره ولی بازم حالش خوب نبود و شروع کرد گریه کردن

+تارا آبجی چرا گریه میکنی دیگه کجات درد میکنه

-سرم و گلوم 🥺😢

+بزار برم ببینم قرص داریم یا نه ، گریه نکن فدات شم


قرص آوردم براش دادم خورد

-داداش هنوز حالم بده

+میدونم آبجی باید یکم صبر کنی اثر کنه دیگه

-نمیتونم درد میکنهههه 😭



مامانم اومد تو گفت حسین بچرو اذیت نکن عع

گفتم کاری ندارم مامان بهش دارو دادم فقط باید یکم صبر کنه خوب شه دیگه

گفت خب ببرش دکتر دیگه

تارا گفت نه نمیخوام دکتر برم🥺

قبل اینکه کسی چیزی بگه گفتم میدونم عزیزم دکتر نمیبرمت خوب میشی نگران نباش فقط یکم تحمل کن

-نمیتونم داداشی🥺

+میدونم آبجی سخته یکم ولی الان خوب میشی

-باشه 🥺🥺


بغلش کردم براش داستان تعریف کردم یکمم کمرشو ماساژ دادم و مثل اینکه دردش کم تر شد بعد یه مدت


+عزیزم بهتری ؟

-آره یکم بهتر شدم

+خداروشکر
+تارا بریم دکتر ؟ میگم آمپول هم ننویسه آبجی نگران نباش

- نه نمیخوام آمپول مینویسن نمیخوام

+فداتشم من میگم ننویسه نگران نباش
+بزار بریم دکتر بهت دارو بده زودتر خوب شی

-قول میدی داداش؟

+آره عزیزم قول میدم

-باشه


با مامانم حرف زدم ، برامون ماشین گرفت
تا ماشین بیاد آماده شدم و لباسای تارا هم عوض کردم

ماشین رسید ، تارا رو بغل کردن بردمش پایین و سوار شدیم

-داداش قول دادیا🥺 من آمپول نمیزنم

+باشه فداتشم قول دادم دیگه، آمپول نوشت هم نمیگیرم نگران نباش

- باشه داداش مرسی

+ (:

تکیه داد بهم و دستمو محکم گرفت

رسیدیم دکتر

تارا رو بغل کردم و رفتیم تو
نوبتمون شد تارا بهم نگا کرد گفتم نترس یادم نرفته 😄

دوباره بغلش کردم و رفتیم پیش دکتر
خودم نشستم جلو دکتر تارا هم نشست رو پام و دکتر معاینش کرد

خواست دارو بنویسه گفتم آمپول ننویس
گفت نمیشه حالش بده باید بزنه

گفتم آمپول ننویس عع

بازم اومد حرف بزنه گفتم ننویس😶

گفت باشه ولی حالش بده ها

گفتم عیب نداره تو آمپول ننویس من حواسم بهش هست

گفت باشه و رفتیم دارو خونه دارو هارو داد دیدم دوتا هم آمپول نوشته

تارا یهو مثل بچه ها بغض کرد گفت داداش اینکه آمپول داده بهم🥺

+عیب نداره تارا نمیزنیم تو راه میندازیم دور نگران نباش نفسم

-باشه داداش ولی میندازیا حتما 😢

+چشم


رفتیم تو که دکتر راجب دارو ها توضیح بده

هیچی نگفتم و توضیح داد بعد اومد گفت یکی از آمپولاشم الان باید بزنه

گفتم به سلامت آقا مسخرتون نیستم که گفتم آمپول ننویس بعد پاشدی نوشتی

خدافظ

رفتیم بیرون از اتاق و تارا رو بغل کردم و رفتیم

آمپولا رو جلو چشمای تارا انداختم دور و گفتم بفرما دیگه آمپول هم نداره

-مرسی داداشی

+خواهش میکنم آبجی گلم، گفتم که بهت نمیزارم آمپول بزنن

بوسم کرد 😐😂

ماشین گرفتیم و رفتیم خونه

رفتیم بالا مامانم پرسید که چی شد و چی داد منم کامل بهش توضیح دادم و گفت آفرین کار درستی کردی انداختی دور



تارا هم بردم اتاقم و دراز کشید
یکم بی حال بود ولی نه در حدی که بخواد گریه کنه و ...

قرص و شربتشو آوردم دادم خورد

یکم بیدار موند و بعدش گفت برم پیشش دراز بکشم و بغلم کرد و خوابید

تا دو روز دارو هاشو مرتب میدادیم میخورد و جدای اون منم خیلی حواسم بهش بود و اصلا اجازه نمیدادم کاری کنه و هرچی میخواست براش میاوردم

تارا که دیگه داشت حالش خوب میشد من حالم بد شد دوباره ولی فقط یه روز طول کشید

تارا هم کامل خوب شد و دیگه نیاز به استراحت نداشت

+تارا درسته خوب شدی اما بازم هرچی خواستی به داداش بگو باشه نفسم

-چشم داداشی

+آفرین عزیزم

+راستی تارا میخوای بعدازظهر بریم پارک؟

-حال داری داداشی؟ اگه حالت بده نمیخوادا

+نگران نباش حالم خوبه من

-پس بریم 🙃

+چشم جیگرم میریم تو راه برگشت هم هرچی بخوای میخرم برات

-آخجون مرسی 🙃


تا بعدازظهر خودمون رو سرگرم کردیم

+تارا آبجی بیا لباساتو بپوش بریم

-اومدم

-داداش کمکم نمیکنی؟

+بچه خوب شدی دیگه خودت میتونی

-خب هنوز بدنم درد میکنه🙁

+باشه کمکت میکنم ناراحت نشو که

لباساشو پوشوندم و خودمم آماده شدم

بعد راهی پارک شدیم
یکم بازی کرد و بعدش..

-داداش خسته شدم بریم دیگه

+باشه بریم


تو راه رفتیم شهرک و وارد یه مغازه اسباب بازی فروشی شدیم

از یه عروسک عجیب غریب خوشش اومد (آبی بود ، شبیه دایناسور هم بود)

-داداش میشه اینو بخرم؟

+بله که میشه هرچی دوست داری بردار ، بازم اگه چیزی خواستی بردار

- نه مرسی همین خوبه

داشتیم میرفتیم حساب کنیم چشمش به اسلایم ها افتاد😐 ولی بازم روش نشد بهم بگه بخرم

+ امم تارا گفتم که اگه چیزه دیگه ای هم میخوای بردار

- نه چیزی نمیخوام

+برو اون اسلایم هارو هرکدوم که دوست داری رو بردار بیا 😑

-نه نمیخوام داداش

بعد یکم فکر کرد

- واقعا میتونم اینم بردارم داداشی؟

+آره جیگرم بردار

-مرسیییی

+ 😄


خریدمشون و رفتیم سمت خونه

نصف راه رو رفتیم تارا خسته شد ولی بازم چیزی نگفت

عروسک و اسلایم که تو کیسه بود رو دادم دستش و بغلش کردم و رفتیم خونه..


حال هردومون خوب شده بود کامل و از هفته‌ی بعدش رفتیم مدرسه هردومون.

پایان.

خاطره سوگل جان

سلام روز بخیر
سوگلم یه خانوم22 ساله ای که زود ازدواج کرده و زود مادر شده و هنوز لنگ تموم کردن لیسانسشه
قد کوتاه و کوچولو موچولو
همسرم 29 سالشه و نه دکتره و نه پرستار بلکه تو کار مهندسیه ساختمونو این حرفاست....
این اقا اصلا و ابدا نه اهل ناز کشیدنه و نه قربون صدقه رفتن خییلی خشک و کمی بد اخلاق تشریف دارن 😁
خلاصه که ما چند روزی بود قصد سفر کرده بودیم به شمال کشور تا شاید بتونم از افسردگی بعد از زایمان رها بشم
و با مسئولیت سخت مادر شدن کنار بیام
خلاصه ما راهی شدیم و در حالی که مادر شوهر گرامی جلو نشسته بود و من درست مثل یه گربه ی وحشی عصبی و ناراحت بودم و منتظر بودم تو خلوت با شوهر جان قاطی کنم و از اینطرف دخملی همش شیر میخواست اونم به حالت دراز کش😂 و از اونجایی که همه رو برق بگیره مارو چراق نفتی میگیره از شانس خوبم من با وزن45 کیلو به اندازه یه گاو شیرده شیر تولید میکنم و هر روز لاغر تر میشم یعنی اگه یه روز هیچی نخورم و فقط یک لیوان اب بخورم اون یک لیوان باید تبدیل به شیر بشه و اون روزم از اونجایی که تو مسیر یه عالمه مایعات خورده بودم و چون نمیتونستم به حالت دراز کش به نینی شیر بدم و حالت نشسته باب میل نی نی نبود این شیر ها موندن تو سینم خلاصه که ما چند روزی اگه حرص خوردنامو فاکتور بگیریم حسابی خوش گذروندیم و من اصلا حواسم به سینم نبود روزی که برگشتیم سینم به شدت درد میکرد ولی تمام بدنم هم درد داشت و اصلا من تصور نمیکردم این بدن درد بخاطر سینم باشه
درست مثل وقتی که کرونا گرفته بودم تمام بند بند بدنم درد میکرد و شوهر جان غر میزد حتما بخاطر اینه زیاد رفتی تو اب گفت تا سرما نخوردی بریم دکتر ولی من ابدا بخاطر بدن درد دکتر نمیرم یه مسکن خوردم و دراز کشیدم و میمی رو گذاشتم دهن نینی اولش چپ چپ نگام کرد ولی وقتی دید دارم حالت دراز کش بهش شیر میدم بچم یه ذوقی کرد و مثل جت حمله کرد به سمت میمی
گذاشتن سینه دهن نینی همانا و درد شدید و تیر کشیدن های شدید از سینه من شروع شد به معنی واقعی داشتم میمردم و دردم به حدی بود که اشکام داشت سرازیر میشد یه طوری که شوهر اومد بغلم کرد گفت قربونت بشم حتما بخاطر اینه زیاد حرص خوردی قول میدم اینسری رفتیم بیرون تو بیای جلو بشینی و معلوم بود خندشو به زور نگه داشته بود از تصور این که بخاطر این مسئله کوچیک حرص خورده بودم خودمم داشت خندم میگرفت ولی واقعا درد امون نمیداد گفتم سینم درد میکنه و چون تو طرف ما مشکلات سینه تو خانوما زیاده به شدت ترسید و میخواست معاینه کنه اما هر چی میخواست از دهن نینی دربیاره اون بیشتر مک میزد و بیشتر دردم میگرفت
تا این که بعد از چند دقیقه رضایت داد و شوهر تا چشمش به سینم افتاد رنگش پرید گفت مگه کوری ندیدی سینت چجوری شده داشتم از حجم محبتش خفه میشدم تو این شرایطم دست از غرغر کردن بر نمیداشت تا نگاهم به سینم افتاد دیدم یه قسمت از سینم درست در امتداد زیر بغل به شدت قرمز شده و به کبودی میزنه و وقتی بهش دست زدم انگار یه چیزی مثل هسته انبه داخل سینم بود خیلی ترسیده بودم رامینم (شوهرم) بدتر از من چیزی هر دوتامون بهش فکر میکردیم سرطان سینه بود رامین گفت فوری اماده شو باید بریم دکتر زنگ زد به دکتر زنانم که در طول حاملگی باهاش در ارتباط بودم و گفت تا نیم ساعت دیگه تو مطبم فوری بیاین تا مطب بیست دقیقه راه بود ولی واقعا نمیشد بدون دوش گرفتن برم فوری رفتم زیر دوش و بدو بدو رفتیم مطب رامین به شدت ترسیده بود چون بعد زایمان من انواع بیماری هارو تجربه کردم از بیماری قلبی گرفته تا روحی و افسردگی وقتی رسیدیم و شرح حال دادم به دکتر گفت دراز بکش وقتی سینمو دید گفت چطور چند روزه متوجه نشدی سینت اینجوری و من واقعا نمیدونستم چی بگم برای خودمم عجیب بود و معتقد بودم همین یه ساعت پیش اینجوری شده ولی دکتر میگفت این کار یکی دو ساعت نیست
خلاصه حسابی معاینه کردو سونو کرد رامین دل تو دلش نبود برای بار چندم پرسید دکتر جای نگرانی دارع؟ خانم دکتر بعد این که سینمو حسابی چلوند و جیغو داد منو در اورد گفت چیزی که شما فکر میکنین نیست اما آبسه هست و حسابی عفونت کرده و ممکنه اگه نتونیم عفونتو کنترل کنیم مجبور به عمل بشیم همین که مشکلم چیزی که فکر میکردیم نبود جای شکر داشت سایت رو باز کرد, کدملی پرسید وشروع کرد به نوشتن چندین مدل قرص و یکی یکی توضیح میداد بالاخره زبون باز کردم و گفتم خانوم دکتر من استامینیفون رو به شیش قسمت تقسیم میکنم و میخورمش چطور میخوام این همه قرص بخورم چشماشو بست و انگار یادش اومد تو دوران حاملگی هم من هیچوقت نمیتونستم قرص بخورم

بدی نسخه های اینترنتی اینه که ادم نمیفهمه دکتر چی نوشته کد رو داد دستم و خداحافظی کردیم اعصابم شدیدا داغون بود چون دیگه اصلا حوصله دارو رو نداشتم و بخاطر مشکلات قبلی با هزار مصیبت داشتم دارو مصرف میکردم جلوی دارو خونه نگه داشت و داروهامو اورد منتظر یه کیسه پر از قرص بودم که با دیدن کیسه دارو ها چشام نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون دو ورق قرص کپسولی😑🤮
و 4 تا امپول که دوتاش سفتریاکسون و دوتا اسمش یادم نییت ولی مسکن بودن
من قبلا بخاطر التهاب کیسه صفرا سفتریاکسون زده بودم میدونستم دردش چیه دلم میخواست بخاطر دردی که قراره تحمل کنم گریه کنم و گریه هم کردم گفتم من اینارو نمیزنم دیگه تحمل ندارم و بغضم شکست این وسط رامین خندش گرفته بود میگفت لوس نشو دوتا امپول ارزش نداره گریه کنی😑
با هر مصیبتی که بود رفتیم تزریقات چون شب بود پرستار خانوم رفته بود و یه اقای حدود 50 ساله شیفت بود خجالتی نیستم ولی دوست نداشتم پرستار اقا امپولمو بزنه اما با وجود دردی که داشتم بهونه اوردنو جایز ندونستم و مثل یه دختر خوب رفتم و روی تخت دراز کشیدم حالا اون وسط مونده بودم کفشامو دربیارم یا نه رامین گفت جیکار میکنی دو ساعته اماده شو زود همین که دراز کشیدم پرستار اومد بالا سرم بنظر میومد خیلی مهربون باشه گفت دخترم اول مسکنو نیزنم که دردش کمه راحت باش شلوارمو از یه گوشه دادم پایین پنبه کشید و من مثل همیشه ناخوداگاه سفت شدم گفت نفس عمیق و دو ثاتیه بعد گفت تموم شد باورم نمیشد حتی ورود سوزنم حس نکرده بودم خیییلی خوب زد داشت بعدی رو اماده میکرد از این که خوب زده بود استرس نداشتم بعد چند ثانیه اومد بالا سرم و سمت دیگه شلوارمو خودش کشید پایین پنبه زد و سوزنو فرو کرد خوشحال بودم که اینو حس نکردم یهو درد وحشتناکش شروع شد جدی جدی داشتم جون میدادم تو دلم تا عدد سی شمردم ولی تموم نمیشد دیگه تحملم تموم شد و گفتم تو رو خدا بسه آیی و سوزنو کشید بیرون انقدر دردم گرفته بود که دوست داشتم تنها باشم یه دل سیر گریه کنم
منتظر بودم رامین بیاین مثل همه ی شوهرای با احساس اینجا بوسم کنه که در صدم ثانیه شلوارمو کشید بالا گفت بدو بریم مامان اس داده بچه گریه میکنه
بخاطر محبت بیش از اندازش براش سرمو با تاسف تکون دادم و بلند شدم لنگ لنگون رفتم خونه
خوبیش این بود که جاش دیگه درد نگرفت و زود خوب شد فرداش دوباره رفتیم همین درمونگاه تا امپولای دیگه رو بزنیم اما چون پرستار این اقا نبود و یه اقای جوون بود از زیرش در رفتم ولی همچنان دردش امونمو بریده و به سختی قرص هارو میخورم و احساس میکنم چذکش داره خشک میشه و دردش کمتر شده دعا کنید زود تر خوب بشه راحت بشم چون درد غیر قابل توصیفی داره
قربون شما دوستای با مرام
سوگل😘

خاطره مهراد جان

سلام من مهرادم یا همون رادمهر. مدتیه خاطره نذاشتم خاطره از اونجایی شروع میشه ک متوجه شدم مامانم داره ازدواج می کنه اولش ناراحت بودم ولی بعدش کلا تصمیم گرفتم دگ ب مامان زنگ نزنم همینجوری ک برا امتحانا آماده میشدم اصلا یادم می رف غذا بخورم و بابا و شیما اکثرا خونه نبودن من کم کم ب غذا نخوردن عادت کرده بودم و فقط دو سه لیوان روزی قهوه میخورم و وزن کم کرده بودم بالاخره روز تعطیل بابا رسید و از صبح من داشتم درس می خوندم ک وقت ناهار شیما صدام کرد البته بابا می دونست سر قضیه مامان ناراحتم چون مامانم بهش گفته بود رادمهر بهم زنگ نمی زنه ولی گذاشته بود بابا ب عهده خودم. تایم ناهار کلا وقتی بابا خونه است و همه پشت میزن کسی حق نداره غذاشو تموم نکرده بلند شه و این قانونه وقتی باهم غذا میخوریم. ‌شیما برام غذا کشید منم تو فکر بودم و با غذام بازی می کردم چند بار شیما پرسید بدمزه اس؟ دوس نداری؟ که من می گفتم نه خوبه بابا چپ چپ نگام می کرد کلا دیدم همه خوردن و پاشدن من موندم با ی بشقاب پر غذا اونجا ب خودم اومدم ک من چطوری این همه غذا رو بخورم الان؟ بابا بی خیال با شیما حرف می زد گفتم الان ک حواسش نیس جیم شم از سر میز ک تا بلند شدم بابام گف کجا؟ غذاتو کامل نخوردی؟ گفتم سیرم بابا بابا گفت ندیدم از صبح چیزی بخوری تموم شد پامیشی... اعصابم خرد شد سعی کردم یکی دوقاشق بخورم ولی تا ب دهانم نزدیک می کردم حالت تهوع می اومد سراغم، معده ام اصلا غذا قبول نمی کرد گفتم بابا من امتحان دارم لطفا پاشم بقیه اش شب می خورم بابا گفت شب شام می خوری الان ناهارو بخور یالا دگ... ی نگا ب شیما کردم ک یعنی کمکم کنه گفت بابات راست میگه ی ذره برات کشیدم الان دوساعته نشستی بخور کامل بعد بلند ‌شو و اومد دید غذا یخ کرده برد گرم کنه داشتم فکر می کردم آخرین باری ک غذا خوردم کی بوده ک غذا اومد جلوم من چن سال پیش بی اشتهایی عصبی گرفتم یهو یادم اومد چ قد غذا بالا می آوردم و فکر می کردم اونقد غذا تو شکمم هس ک قراره بترکم ب غذا ک نگا کردم حالم ناخودآگاه بد شد دویدم سمت دستشویی بابا هم با نگرانی اومد پشت دستشویی فقط عوق زدم و هیچی نبود اومدم بیرون سرم خیلی گیج می رف بابا گف چته چی شد با ناله گفتم بابا توروخدا من غذا نمی خورم دوست ندارم نمی خااام عرق کرده بودم بابا ترسید گف خیلی خب آروم باش ببینم چی شده برو بشین رو مبل شیما اومد پیشم یکم دلداری ام داد بابا اومد فشارم گرف گف پایینه مهراد پسرم از کی شروع کردی باز؟ گفتم چیو گفت غذا نخوردنو فک نکن حواسم نیس تو آشپزخونه جز فنجون خالی قهوه چیزی از اتاقت بیرون نمیاد گفتم نمی دونم بابا فقط نمی خورم نمی خام چاق بشم اونهمه غذا تو معده من زیادیه نمی تونم همه شو بالا میارم... بابام گف مهراد چی میگی تو 40 کیلو هم بزوری باز این فکرا اومده تو سرت. از اون روز تراپی شروع شد و منو بابا می برد پیش روانپزشکم ک راضیم کنن من چاق نمیشم و غذا واسم نیازه حرفا همه اش تکراری بود تراپیستم میگف بدنم داره نسبت ب کارهای والدینم اعتراض می کنه با گرسنگی کشیدن و من باید جلوشو بگیرم. مامان هم مدام زنگ می زد ک جوابشو نمی دادم بی حال و رنگ پریده شده بودم بابام شبا با اصرار زیاد سعی می کرد بهم غذا بخورونه ک نمی تونست از آخرم با شیما دست و پامو محکم می گرفتن و بابام بهم بزور آبیموه می داد ک قندم نیافته و بتونم سرپا باشم تمام مدت گریه می کردم ومی ترسیدم حالم بد شه تمام امتحانام گند زده بودم و حالم خوب نبود دستام اصلا جون نوشتن نداشتن ی شب از صب سرگیجه امانو بریده بود رنگ پریده بودم و خونه دور سرم می چرخید شیما سریع زنگ زد بابا. بابا ک اومد خونه فقط اخم داشت ی سرم قندی دستش بود و چن تا آمپول گفت دکترت گفته باید بستری شی و دارو و غذا بگیری دگ وضعت داره از کنترل خارج میشه بی اختیار اشک تو چشام حلقه زد گفتم بابا لطفا گفت مهراد الان 8 کیلو کم کردی یکم دگ پیش بره هیچی ازت نمی مونه مامانم می خاد بیاد ایران داد زدم من نمیخام ببینمش بگو و بره گفت داد نزن آروم باش داری خودتو ب کشتن می دی می برمت کلینیک بستری میشی بخواب سرمتو بزنم با گریه خوابیدم فکر اینکه اونجا ب زور بخام بهم غذا بدن دیونه ام می کرد بابام رگمو پیدا کرد گفت تکون نده دستتو تا تموم شه شیما اومد پیشم گفت بابات داره داغون میشه مهراد اصلا خواب نداره چرا اینطوری می کنی چرا ی ذره غذا نمی خوری گفتم دست خودم نیس گف چرا هس فقط سعی کن سرمم تموم شد بابا اومدش کند گفت برگرد چند تا تقویتی بزنم ببینم سرپا میشی یا ن برخلاف همیشه اصلا مخالفت نکردم فقط بلند گریه می کردم بابا طبق معمول کاملا باسنمو لخت کرد و سمپ چپ نوروبیرون زد خیلی دردم اومد بلند گفتم اییییی بابا درد داره خیلییی بابا گفت آروم تحمل کن بعد چند ثانیه درآورد طرف بعدی ی ویتامین دگ زد ک زیاد درد نگرف ولی من تحملم کم شده بود شیما شلوارمو مرتب کرد گفت می رم آبیموه تو بیارم. بابا داشت می رف دستاشو بشوره ک گفتم بابا گفت جان گفتم ببخشید گفت چرا پسرم گفتم چون اذیتت می کنم گفت پسرم من فقط می خام تو حالت خوب شه و اومد سرمو بوسید شیما با آبیموه رسید انگار برام زهر آوردن بغض کردم بابا گفت حداقل چیزیه ک باید بخوری انواع میوه ها توش پوره شده بابا آبیموه رو ب دهنم نزدیک کرد با گریه می خاستم پسش بزنم گفتم نههه ک دستامو بابا گرف و دهنمو نیمه باز سمت شیما کرد شیما هم آروم آروم ریخت تو حلقم حس بدی بود دوتاشون خیلی ناراحت بودن شب ک خوابیدم خواب استفراغ و یک مردچاق خیکی رو می دیدم ک دهنش پر غذایه بلند شدم و با دو همه آبیموه رو بالا آوردم نیمه جون شده بودم بابا ک اومد با سرگیجه تو بغلش ولو شدم فردا قبل تراپی بابا باز سرم زد و خاست نوروبیون بزنه ک کولی بازی درآوردم و گفتم نه سرشو تکون داد انگار قبول کرده بعد منو برد بیمارستان تو آزمایشگاه اونجا اول نمونه ادرار دادم و بعدم رفتیم برا تست خون ک پرستار آقا اومد دستمو گرف گفت پسر دکتری چ قد ریزه میزه هستی خندید و واای موقع زدن نیدل خیلی دستم درد گرف و با هر بدبختی بود نمونه رو گرف جواب آزمایشا فوری اومد رفتیم پیش خانوم دکتر تراپیستم ازمایشتمو دید خیلی جدی گفت اگ شروع نکنم ب غذا خوردن بیمارستان بستری ام می کنن و ممکنه حالم بدتر بشه و برم تو کما برام کلی دارو ضدافسردگی و اشتها آور نوشت و کلی حرف دگ زد اومدیم بیمارستان بابا گفت من یکم کار دارم بمون اتاقم با هم بریم نشسته بودم رو مبل و گوشی بازی می کردم ک در زدن و یک خانوم پرستار اومد تو گفت تو پسر دکتری؟ گفتم بله دیدم از جیبش ی نوروبیون درآورد و ی نسخه ک مال من بود گفت باباتون گفتن داروها رو براتون بزنم ترسیدم گفتم من الان سرگیجه ندارم خوبم گفت دستور دکتره سریع اماده شو من باید برم بخش با خجالت رفتم رو تخت ب شکم خوابیدم و شلوارمو سمت دیوار یکم دادم پایین و خانومه اومد سمت خودشو داد پایین توده عضلانی درست کرد گفت نترس من آروم می زنم و وارد کرد اووخ این دفعه فهمیدم سوزن وارد باسنم شده می سوزوند اما خانومه خیلی یواش تزریق می کرد راستش خیلی خجالت می کشیدم دو دقیقه داشتم از ی خانوم آمپول می خورم یکبار پرسید درد نداری؟ گفتم نه گفت خوبم 30ثانیه دگ هم آمپول تو باسنم بود و بعد آروم درآورد و پنبه رو روش فشار داد شلوارمو درست کردم خانومه رف بیرون سه روز بعد بابا داشت کارای بستری مو می کردم و من کارم شده بود التماس اونروزم نوروبیون داشتم ب خاطر وضع حادم سه روزی ی دفعه تزریق می کردم بابا تو بخش کار داشت و من تو اتاق بابا موندم حوصله ام سررفته بود رفتم پشت میز بابا اصلا حواسم نبود همینطور ک وسایل بابا رو وارسی می کردم یدونه بیسکویت از رو میز برداشتم و خوردم بعد یهو هنگ کردم ک خودم اینکارو کردم یا ن بدون ترس ی دفعه دگه بیسکویت برداشتم و تو دهنم مزه کردم ب نظرم خوشمزه اومد سعی کردم ب استفراغ و یا ترکیدن معده ام فک نکنم با دقت بیسکویت رو تو دهنم خشک کردم و قورت دادم بعد بابا با امپولم اومد تو ی لحظه خشکش زد گفت داری چیزی می خوری؟ سرمو تکون دادم بابام گف قربونت بشه بابا چیز دگ هم می خای برات بگیرم!؟ گفتم ن ممنون خیلی خوشحال شد ی لحظه پشیمون شدم چرا اینهمه اذیتش کردم محو خوردن من شده بود و کلا یادش رفته بود از آمپول گفتم می خای آمپول بزنی؟ خندید گف خوشحالم بالاخره ی چیزی خوردی امروز بهت دارو نمی زنم بعد با بابا رفتیم خونه و تا دوروز فقط اون جعبه بیسکویتو پیش خودم نگه داشته بودم و یدونه یدونه ازش می خوردم چون هنوزم بقیه غذاها بنظرم خطرناک می اومد تراپیستم گفته بود خیلی پیشرفت خوبیه اما هنوزم ضعف و بی حالی زیادی داشتم روز سوم بابا با یکم سوپ اومد اول داروهامو خوردم و چشم بسته با اصرار بابا یکی دوقاشق سوپ بعد دوباره همون بیسکویتو گذاشتم دهنم ک راحت بره پایین خیلی آروم ولی پیوسته شروع کرده بودم آشتی کردن با غذا و بابا و شیما خیلی تشویقم می کردن ک بتونم بدون عذاب وجدان غذا بخورم بخاطر ضعف زیاد هر سه روزی باید نوروبیون و درد وحشتناکشو تحمل می کردم و جای آمپول اکثرا کبود شده بود مجبور بودم هنوزم جلسات مشاوره رو برم مامانم خواست منو ببینه ک نذاشتم کم کم ضعفم داشت با دارو و امپول بهتر می شد ک یکی دوهفته بعد معده دردام شروع شد و گرسنگی کشیدن کار خودشو کرد بدجور مریض شدم و معده ام خونریزی کرد ک بستری شدم بیمارستان و کلی آمپول خوردم از همون خانوم پرستار و بقیه کادر درمان. ادامه اش خیلی طولانی میشه تمام

خاطره هیلدا جان

۱. سلام به همه عزیزان خاطرات امپولی، هیلدا هستم، منو یادتون میاد اصلا؟😁 یه مدتی خواننده خاموش خاطرات بودم ولی خب از یه تایمی به بعد این قدر تایم کم داشتم که دیگه نتونستم خاطره های قشنگتونو بخونم و البته جو بین دوستان هم یکم انگار در هم بر هم شده بود😁 دیگه امشب اسممو سرچ کردم تو کانال دیدم چه قدر لطف داشتین بهم😍منم گفتم لطفتونو بدون جبران نذارم و یه خاطره با جزئیات و طولانی براتون تعریف کنم:
این خاطره که میخوام تعریف کنم برای بهار امسال هست که اتفاق افتاده، شیفتایی که بیمارستان برای عید چیده بودن برامون خیلی فشرده بود و مقدار تعطیلاتمون هم کم بود و وقت کمی داشتیم تا یه یکم برای خودمون باشیم و استراحت کنیم، تو اون وقت کم دیدیم مسافرت رفتن اصلا نمیچسبه پس به شهرام گفتم شهرام تو تعطیلات بیا یه روزشو برای خودمون باشیم دوتایی با هم وقت بگذرونیم به دور از کار و بچه و … گذشت و گذشت تا روز موعود فرا رسید😂 نمیدونم چه فعل و انفعالاتی تو مغزم اتفاق افتاد که گفتم شهرام بیا زنگ بزنیم محمد و ویدا ( از دوستای خانوادگیمون هستن ) بریم فردا پارک ارم یکم از این یکنواختی در بیایم🫠😂 خب از اونجایی که شهرام خیلی با شهر بازی حال نمیکنه و اصلا از وسایل بازی خطرناک اونم تو ایران با این ایمنی خوشش نمیاد و یکم از ارتفاع (👌) میترسه، استقبال نکرد از حرفم😂 چون میدونست چی تو سر منه و فقط میخوام برم وسایل خطرناک سوار بشم😂 و بنده هم طبق معمول افتادم به ناله و غر زدن و التماس کردن که اره تو منو دوست نداری، توروخدا بیا بریم خوش میگذره و ….😂 هرچی که هیجان داشت من و ویدا بازی کردیم. یه یک ساعتی مشغول بودیم گفتم شهرام بیاین بریم یه چیزی بخوریم برگردیم دوباره، من خیلی گرممه، جاتون خالی رفتیم بستنی و یخ در بهشت خوردیم. من چشمم خورد به فست فودی گفتم سیب زمینی و هله هوله دلم میخواد که اول با مخالفت رو به رو شدم ولی بعدش دوباره برام خریدن😂😌 تو همون حین که داشتیم خوراکیامونو میخوردیم من و ویدا از صدای جیغ و هیجان مردم به وجد اومده بودیم، ما میگفتیم اقا ما میریم سوار میشیم شهرام و محمدم میگفتن اگه ما گذاشتیم برید سوار شید، نه، خطرناکه، امانتین دست ما، حالتون بد میشه و … ولی مرغ من و ویدا یه پا داشت😂 رفتن برامون کارتمونو شارژ کردن و من و ویدا رفتیم سوار همه وسیله های خطرناک مثل سقوط ازاد، اسکیت یو، رنجر و … شدیم. شما حساب کنید با شکم پر که همه چی خورده بودیم😂 غول مرحله اخرم یه دستگاهی بود به اسم ستاره گردون که پنج شیش تا باله داشت که رو باله هاش صندلی بود، هم صندلیاش میچرخیدن، هم باله ها میچرخیدن، هم خود دستگاه میچرخید. اونو شهرام و محمد دیدن دیگه قاطعانه گفتن نه😂 گفتن به هیچچچچچچچ وجه😂 ولی خب ما رو که میشناسید😉رفتیم بلیط گرفتیم و رفتیم تو صف، محمد و شهرام میگفتن نرید خطرناکه میترسین یه چیزیتون میشه حالتون بد میشه و … ما میگفتیم نچ😏😌 نوبت ما شد و رفتیم سوار شدیم. باز یهو شجاعت من گل کرد و من سر سر دستگاه نشستم🫠😂 بدترین جای ممکن که بیشتر از همه هیجان وارد میشه به ادم😂 شهرام و محمد دقیقا رو به روی ما بودن و هی میگفتن دیر نشده ها میتونید بیاید پایین پولش فدای سرتون و …😂 دستگار شروع کرد به کار کردن، اولش همه چی اوکی بود تا اینکه من دیدم سرعت دستگاه یهو خیلی زیاد شد که خارج از تصورم بود🫠 وقتی باله هاش ۳۶۰ درجه میچرخید تمام وزن تنم میوفتاد رو سرم یا یهو دستگاه با سرعت میومد پایین بند دلم پاره میشد و جز جیغ زدن و فریاد کشیدن که شهرام غلط کردمممممم کار دیگه ای نمیتونستم بکنم😂،
ویدا هم وضعش از من بدتر بود😂 از یه جا به بعد دیگه پاهامو حس نمیکردم و سرم گیج میرفت، حالا شما حساب کنید معده جفتمون پر بود، تو اون شرایطم قرار گرفته بودیم🫠😂 دستگاه بعد از چند دور وحشتناک بالاخره وایستاد و من حالم اصلا خوب نبود، راستش هیجانش بیشتر از حد تصورم بود، دست و پاهام میلرزید و تنم یخ بود و قدرت وایستادن رو پاهامو نداشتم🥲😂 به شهرام اشاره کردم بیا دستمو بگیر نمیتونم وایستم. شهرام اومد دستمو گرفت بلندم کرد کمک کرد رفتم پایین، تو همون حین که داشتیم راه میرفتیم من حس کردم یه لحظه چشمام سیاهی رفت و برای چند لحظه انگار داشتم از حال میرفتم که شهرام سریع گرفت منو برد رو میزای فست فودیا نشستیم تا یکم حال من و ویدا جا بیاد، وقتی چشمم باز شد فکر کنم رنگ و روم پریده بود که شهرام با اخم گفت چه قدر بگم حرف گوش کن؟😤محمدم برای ویدا غر میزد. شهرام رفت اب گرفت برامون یکم حالمون جا بیاد، اب خوردن من همانا و گلاب به روتون اومدن کل محتویات معده ام تو دهنم همان. دویدم یه گوشه نشستم رو دو زانو رو زمین و حالم همینجور بهم میخورد، از حال بدم که اونجوری شده بودم زدم زیر گریه شهرامم اروم کمرمو ماساژ میداد میگفت چیزی نیست اروم باش الان بهتر میشی. بگو اخه حالت بده گریه کردنت برای چیته؟😂 شایدم حالت دفاعی بدنم بود برای اینکه شهرام دعوام نکنه که حرف گوش نکردم و حالم بد شده برای اینکه دلش بسوزه برام😂 شهرام اروم بلندم کرد گفت میتونی راه بیای؟ گفتم اره بریم🥲 به هر زوری بود تا دم ماشینامون رفتیم و خداحافظی کردیم از هم، سوار ماشینامون شدیم و برگشتیم، تو راه شهرام سکوت کامل کرده بود و این نشون میداد خیلی عصبانیه🥲 منم ترجیح میدادم سکوت کنم، من همچنان دست و پام یخ بود و کاملا حس میکردم فشارم افتاده، تو مسیرم چشمامو بسته بودم چون وقتی باز میکردم سرگیجه داشتم. یهو دیدم ماشین وایستاد. چشممو باز کردم دیدم جلوی کلینیک نزدیک خودمون هستیم، گفتم شهرام چرا وایستادی؟ هیچی نگفت پیاده شد اومد در سمت منو باز کرد با قیافه اخمو و عبوس با سر اشاره کرد پیاده شم. خودش کمک کرد پیاده بشم و اروم اروم رفتیم سمت کلینیک، من نشستم شهرامم نوبت گرفت اومد نشست کنارم، بغض کرده بودم بدجور، سرمو تکیه دادم به بازوی شهرام، نوبتمون شد رفتیم داخل دیدیم دکتر از دوستای شهرامه🫠 من نمیدونم این بشر چرا این قدر روابط گسترده ای داره😁، همه جا اشنا پیدا میکنه، کلی خوش و بش کردن شهرام قضیه رو براش تعریف کرد، دوستشم فشارمو گرفت فشارم ۸ بود🫠 حالا مگه من جرئت داشتم بگم شهرام سرم نمیزنم امپول نمیزنم🥲 دوستشم نامردی نکرد، یه سرم یک سوم دو سوم نوشت یه نوروبیون یه اندانسترون برای حالت تهوع🥲میخواستم بگم خب بکمپلکس مینوشتی که داخل سرمی بشه دیگه ولی با قیافه عبوس شهرام جرئت حرف زدن نداشتم😂 نوروبیون عضلانی بود و اندا داخل سرم. من نشستم شهرام رفت داروهامو گرفت اومد. به شهرام گفتم میشه بریم خونه خودت بزنی؟🥲گفت نه همینجا میزنی بعد میریم خونه😒 رفت قبض گرفت منم اروم بلند شدم رفتم سمت اتاق بستری، استرس امپول و سرمه حالمو بدتر میکرد، شهرام اومد کمکم کرد نشستم لب تخت، کفشامو در اورد، خانومه اومد داخل گفت اول دمر بخواب امپولتو بزنم بعد سرمتو وصل کنم، با بغض دمر خوابیدم، شهرام لباسامو درست کرد اماده ام کرد اومد بره بیرون دستشو گرفتم با بغض گفتم توروخدا نرو🥺🥲 پیشم موند دستمو گرفت. خانومه اومد بالا سرم، من ناخوداگاه سفت گرفته بودم خودمو🥲 خانومه گفت عزیزم شل کن اذیت نشی، بلافاصله پنبه رو دایره ای کشید سمت راستم، پنبه رو که کشید من چشمامو محکم رو هم فشار دادم و اروم اشکام میومد🥲 دیگه کنترل گریه امو نداشتم. یه توده عضلانی درست کرد سوزنشو سریع فرو کرد که خب چیزی از ورود سوزن متوجه نشدم و این نشونه خوبی بود که خانومه خوب میزنه، شروع که کرد به تزریق سوزشی که تو پام حس کردم وحشتناک بود، راستش از بعد از زایمانم طاقت دردم خیلی کمتر شده، قبلش که کم بود الان دیگه به صفر رسیده😂 سوزشش بد و بدتر میشد تا جایی که سرمو از رو بالش بلند کردم و اروم ایییی ایییییی میکردم و کمرمم خب به طبع اومد بالا که شهرام سریع کمرمو گرفت که تکون نخورم😭 با یه دست کمرمو نگه داشت با یه دست دیگه موهامو ناز میکرد اروم بشم، امپولش تموم شد و کشید بیرون ولی دردی که داشتم همچنان پا برجا بود و انگار نه انگار سوزنو دراورده😂 خانومه رفت سرممو اماده کنه و من همچنان دمر خوابیده بودم و شهرام داشت جای امپولمو ماساژ میداد. یکم بعد استین مانتوم بالا نمیرفت شهرام کمک کرد دراوردم و با یه تاپ دراز کشیدم، برگشتم به کمر خوابیدم که باز درد بد امپوله پیچید تو پام چشمام از درد جمع شد🥲 خانومه همین صورت منو دید که خیس اشکه گفت چرا گریه؟ بد زدم برات مگه خوشگل خانوم؟ گفتم نه شما خوب زدی من طاقت ندارم😭 وقتی به پشت خوابیدم حس کردم اتاق داره دور سرم میچرخه و دوباره حالت تهوع داشتم، بدو پریدم از تخت پایین هرچی تو معده ام مونده بود گلاب به روتون تو روشویی اتاق بستری بله، چون معدم درد گرفته بود و از حالم کلافه بودم گریه ام در اومده بود دوباره شهرامم پیشم وایستاده بود میگفت اشکال نداره اروم باش، رفتم دوباره دراز کشیدم، خانومه سرممو اماده کرد و اویزون کرد بالا سرم، چون فشارم افتاده بود رگام اصلا دیده نمیشد گفتم توروخدا اول رگمو پیدا کن بعد اسکالپ رو بزن😭 سوراخ سوراخ میشم😭 بنده خدا این قدرم با حوصله بود قشنگ رگمو پیدا کرد و زد برام. نیم ساعتی زیر سرم بودم دوست شهرامم اومد پیش ما و با شهرام حرف میزدن منم حالم کم کم داشت جا میومد، بعد از اینکه سرمم تموم شد شهرام خودش اسکالپ وین رو از دستم دراورد، کمکم کرد لباسامو پوشیدم، از خانومه و دکتر تشکر کردیم و رفتیم خونه. شهرام تا دو روز باهام سرسنگین بود میگفت من یه چیزی میدونم که میگم ولی تو حرف خودتو میزنی و مرغت یه پا داره😒 فرداش زنگ زدم ویدا ببینم حال اون در چه وضعیه😂 اون حالش اوکی بود، فقط من بدبخت میخواست از دماغم دربیاد🥲
امیدوارم خوشتون اومده باشه، ببخشید طولانی شد خاطره ام و چشماتون اذیت شد، سوالی حرفی چیزی بود در خدمتتون هستم خوشحال میشم از معاشرت باهاتون😊در پناه حق باشید🤚

خاطره لاوین جان

های گایززز
من لاوینم ۲۰ سالمه چند سالیه خواننده خاموشم نمیدونم چرا خاطره با اینکه قراوان دارم ولی نمینوشتم پارتنرم محمد ۲۷ سالشه و تک فرزندم پدر و مادرم پزشکن و محمدم پزشک اطفاله(محمد ابتدایی و راهنماییو جهشی خونده کامل)ووو خودمممم از پزشکی متنفرممممم و به همین دلیل دارم وکالت می‌خونم
و خب خاطره:محمد یه داداش فسقلی ۵ ساله داره ک با من خیلی جوره این جغله چندوقت پیش مریض شده بود و بخاطر اینکه من باهاش همدردم و از امپول و دکتر میترسم اومده بود چسبیده یود به من و همش میگفت تلو خدا نزال داداش محمد معاینم کنه میترسم ازش ولی محمد گولش زد و با شوخیو خنده معاینش کرد دارو نوشت(محمد تا نیاز نباشه امپول نمی‌نویسه)واسه این فسقلیم ننوشت چون هنوز یه روزم نشده بود مریض شده بود و خیلی پیشرفت نکرده بود بگذریممم و برسیم ب مننن که واویلااا😭😂
چشتون روز بد نبینه ساعت ۲ شب بود از خونه مامان محمد اومدیم محمد منو رسوند خونمون من تا رسیدم رفتم حموم اب سرد(من عادتمه همیشه با آب سرد حموم میکنم)بعد یه دوش سرپایی اومدم بیرون حال نداشتم موهامو خشک کنم موهامم تا وسط رون پام میاد همونطوری رو تخت خوابیدم و کولرم که دقیقا روبه رو تختمه کنترلشو به دست گرفتمم و جیککک روشنش کردم کنترلو برداشتم یکم با محمد حرف زدم و ساعت ۴ و نیم بود ک خوابیدم
فرداش جمعه بود و کلاس و اینا نداشتم خوابیدم تا ۲ ظهر
پاشدم دیدم گلوم اصن نمیتونم اب دهنمو قورت بدم و سرد دردو بدن درد شدید هم داشتم و گوشامم که نگم براتونننن(من خودم بدنم ضعیفه و سربع بیماری توبدنم پیشرفت میکنه)
خلاصه دیگ رفتم پایین سعی کردم مامان بابا نبیننم(خودشون دلشون نمیاد معاینم کنن ولی مطمئن بودم ک ب محمد میگن) خلاصه یدونه قرص آزیترومایسین خوردم و برگشتم تو اتاقم دیدم محمد پیام داده ک میخواد با دوستاش امشب برن بیرون و فردا شب یرگردن منم گفتم باجه و اون گذشت اون روز زیاد با محمد حرف نزدم ک متوجه نشه و ساعت ۶ اونا رفتن و کلا انتن نداشتن و تا فردا شب ک برگشتن من بدترو بدتر شدم(مامان بابا شیفت بودن). محمد حدود ۱۲ شب زنگ زدو منم از شدت ذوق ک امزوز کلا حرل نزدیم جواب دادم همین ک گفتم الو فهمیدم ک نباید جواب میدادم
+لاوین؟چیشده؟این چ صداییه؟
_هیچی خوبم. رسیدی؟خوشگذشت؟کجا رفتین چیکار کردین؟(میخواستم بحثو بپیچونم)
+چرند نگو بچه.باز مریض شدی مخفی کردی ازم؟عمو اینا کجان؟
_نه مریض نیستم به طالبی حساسیت دارم صدام میگیره.بابا و مامانم شیفتن
+باشه خب خونه ای دیگه؟
_اره خونم
+ده دقیقه دیگه جلو در خونتونم وای به حالت مریض باشی
_محمدددد
بیب بیب بیب
قط کرد روم😭😂خیلی استرس گرفتم تموم بدنم یخ کرده بود و انگشتام میلرزید(بچها فوبیای من برمیگرده به ۷ سالگیم که ریه ام عفونت کرده و بیمارستذن بستریم کردن بهم امپول زدن شکست تو باسنم خیلی بد شکست و ازون موقع فوبیا دارم)
خلاصه صدای زنگ اومد با پای لرزون رفتم دیدم محمده ایفونو زدم نشستم رو مبل زانو هامو جمع کردم تو شکمم و سرمو گذاشتم روش
+لاوینم؟کجایی
_اینجام
+ نگاششش کنننن بعد میگههه مریضضض نیستممم به چه کوفتو مرضی حساسیت دارممم(داد میزد)
_غلط کردم امپول نزن
+پاشو فعلا معاینت کنم یه فکریم برا امپولش میکنیم
_نمیخوام ولم کن
اومد پیشم بغلم کرد و شروع کرد حرف زدن باهام اولش مقاومت کردم ولی بعدش گفت
+هر کاریم بکنی من معاینت میکنم نمیتونم اینطوری ببینمت حالا چ به زور چه به اینکه به خواست خودن ک ب خواست حودت به نفعته
نشستم اینطرف اونم کیفشو آورد و معاینم کرد هرچی بیشتر معاینه میکرد بیشتر عصبی میشد رسید به گوشم ک جیغم رفت هوا و اونم نامردی نکرد و با داد گفت اروم میگیری یا نه محمد خیلی عصبانی نمیشه ادم خونسردیه ولی روی من خیلی حساسه منم ک ازش حساب میبرم جرات نمیکنم چیزی بگم اروم وایسادم تا معاینه کرد هرچند ک انقدر درد داشتم میخواستم جیغ بزنم و گریه کنم معاینه که تموم شد محمد تو صورتم نگا کرد و گفت
+من با تو چیکار کنما؟گوش عفونی.گلو عفونی.تب بالا.فشار پایین.بی حالی سردردم داری خودت بگو چیکارت کنم؟
_غلط کردم امپول نده بهم(اون لحظه مطلوم ترین بودم منی که خیلی شیطنت میکنم)
بغلم کرد و منم سرمو تو سینش قایم کردم(محمد اندامش ورزشکاره و من ریزه میزه)
+چیکار کردی اینطوری شدی دورت بگردم
_قول میدی دعوام نکنی؟
+تو‌کی انقد مظلوم شدی من خبر ندارم؟بعدشم اره قول میدم دعوات نکنم بگو
_اونشب که از خونه مامانت اینا اومدیم من رفتم حموم بعدش موهامو خشک نکردم و جلو کولر خوابیدم
+حیف موهاتو دوس دارم وگرنه میزدم پسرونش میکردم برات

_عههه محمددد
+خب دیگه پاشو برو یچیزی بخور منم نسخه بنویسم برم بگیرم دارو هاتو
_امپول مینویسی؟
+نه دورت بگردم برو معلومه چیزی نخوردی
پاشدم رفتم محمدم تو یه برگه کلی چیز نوشت و مهرشو زد و رفت منم یکم نودل درست کرده بودم گرمش کردم خوردم
بعد نیم‌ساعت محمد اومد داروهارو گذاشترو کانتر سریع نگاش کردم امپول توش نبود
+ لاوین من خیلی خوابم میادو خستم بریم بخوابیم یکم؟
منم ک خودم بیحال بودم گفتم باشه گفت تو برو منم الان میام من رفتم طبقه بالا رو تختم دراز کشیدم میخواستم کولرو روشن کنم ک یادم افتاد الان بیاد میکشتم ببینه کولر روشنه
بعد پنج مین محمد اومد تو با چهارتا سرنگ اماده
+تا سه می‌شمارم اماده شو
_محمددددد نمیخوامممم بزنممممم
+1
زدم زیر گریه ک اومد لبه تخت نشست منم کشید. و پاش هرچی مقاومت کردم حریفش نشدم دمرم کرد یه پاشو انداخت رو پاهام و پای دیگشم زیرم بود
تقلا کردم ک گفت پنیسیلین داری رسوب میکنه ک اگ رسوب کنه یدونه تقویتی بهت میزنم پس اروم بگیر
اروم گرفتم از ترس تقویتی🤕
که موهامو از رو باسنم کنار زد شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید منقبض شدم ک گفت دلت تقویتی میخواد؟سریع یکم شل کردم ک امپول مثه دارت تو باسن من بدبخت فرو‌ رفتن همانا و تکون خوردنم همانا(خودمو به جلو پرت کردم)محمد سریع یه دستشو گذاشت رو کمرم
+احمققق نمیگیی میشکنههه
_ایییی محمد تروخدااا در بیاررر واییی مردممم بسههه فلججج شدمم
+هیس ساکت الان تموم میشه
_ایییییی
+تموم تموم
امپولو کشید بیرون و پنبه رو فشار داد
_ایییی نکنننن درددد دارههه
+هیس یکم تحمل داشته باش عزیز دلم
_نمیخوامممم تحمللل کنمممم نکنننن
+باشه باشه جیغ نزن
پنبه رو برداشت یا امپول دیگه ک اسمشو نمی‌دونم برداشت فشار پاشم بیشتر کرد و محکم تر گرفتتم فهمیدم چند برابر قبلی درد داره ولی هیچکارب از دستم بر نمیومدد با گریه شدید گفتم
_محمد این خیلی درد داره اره؟🥺😭(مثه بچه دوساله شده بودم)
+زندگیه من شجاعه میتونه تحمل کنه دردشو
و پنبه کشید سمت مخالفمو
_میشه نزنی؟
همون لحظه زد آمپولو
_اییییییی تروخدااا بسهههه واییی فلججج شدمممم و...(فحش های رکیکی ک قابل نوشتن نیسست😭🤣)
+تموم تموم گل دختر کشتی خودتو
امپولو دراورد و موهامو بوسید گفت دوتای بعدی زیاد درد ندارن وروجک آروم باش
ولی خب کی بود ک اروم شه؟
پنبه کشید زد که سوزش گرفتم
_اییییی سوختممم بسههه
+تموم تموممممم
اینم تموم شد دراورد سمت آمپول اولیه رو پنبه کشید دوباره و زد این فقط یه ذره درد داشت ک با یه ایییی گفتنم تموم شد هق هق شدید میکردم محمد بلندم کرد ک جای آمپولا درد گرفت و یه جیغ فرا بنفش کشیدم
+هیسسسسس چخبرته دوتا آمپول بود
_ولممم کننن فلجممم کردی میگییی دوتااا امپوللل بوددد کییی ریاضییی تورو قبول کرده ک چهارتا امپولو دوتا میبینییی کورییی مگههه
دستمو گرفت کشید تو یغلش با خنده و گفت
+اروم نخودی کم غر بزن کشتی خودتو برا چنتا آمپول
بغلم کرد رفتیم پایین گفت بخواب رو مبل ترسیدم گفتم باز میخواد امپول بزنه ک متوجه شد گفت
+نترس میخوام کمپرس کنم امپول نداری دیگه
آروم دمر شدم ک برام کمپرس گذاشت
+فسقل ببین بخاطر یه امپول چیکار کردی به خودت
_خیلی نامردی تو گفتی امپول ننوشتی
+اگه میگفتم نوشتم تا وقتی برمیگشتم تو که سکته کرده بودی از ترس
_گگگگگگ گمشو بابا
+خب کمپرس بسه دیگ پاشو لبه مبل خب شو
_چرا؟
+تب داری میخوام برات شیاف بزارم بدو
_نمیخوامممم
+میخوای مثه امپولا به زور بخوابونمت؟چرا همیشه باید دست زور رو سرت باشه اخه
_نمیخوام تروخدا بی‌خیال
+لاوین شیاف نه درد داره ن چیزی خجالتم نداره همین الان کل باسنت جلوی من لخت بود
_نمیخوام محمد خواهش میکنم
+حرف نباشه؛ سریع خم شو
دیدم فایده نداره و چاره ای ندارم گفتم میرم توی اتاقم اماده میشم و پاشدم رفتم و شلوار و شرتمو تا روی زانو هام پایین کشیدم و خم شدم
محمد اومد از خجالت جلو چشمامو گرفته بودم
یه ژل زد که کاملا یخ کردم و بعد سوزش احساس کردم و اخی گفتم
بعدش پاشدم خودمو مرتب کردم گرفتیم خوابیدیم تا صبح
خب بچها شاید الان بگید چطور این دختر با پارتنرش انقد راحته
من وقتی ۱۳ سالم بود با محمد اشنا شدم و از اون موقع تاحالا باهمیم و رابطمون ۷ سالس بدون جدایی خیلی لحظاتو کنار هم داشتیم و یخمون از هم باز شده خانوادمون اپن مایندن و از اول رابطمون خبر داشتن
محمد زیاد به کن امپول زده زیاد خاطره داریم اگه خواستید بگید براتون بگمش
و اینکه من عاشق خاطرات هیلدا و شهرامم اگه میشه بنویسه باز
دوستون دارم خدافظ
(لطفاً بخش نظرات رو باز بزار)

خاطره آرمان جان

سلام، امیدوارم که حالتون خوب باشه.
همین اول کار یه موردیو بگم: این خاطره هیچ گونه ارزش و اعتبار حقیقی نداره و زاییده ذهن نویسنده اس.
دلیل نوشتنش هم این بود که مدتیه کانال از رونق افتاده.
اگه خوشتون اومد بازم مینویسم ازین سبکا، اگه نه هم درحد خواننده خاطرات دیگران باقی میمونم.
اسم من آرمانه، بیست و خورده ای ساله از رشت. پارتنرم هم یکسال از خودم کوچیک تره،اسمش نگاره.توی دانشگاه باهم آشنا شدیم. خاطره مربوطه به یک ماه پیش که یروز صبح از خواب با معده درد بیدار شدم. فکر کردم شاید غذایی که دیشب خوردم ادویه ای چیزی توش بوده که اذیتم کرده. اون روز هرجوری شد با درد معده ساختم و نگارهم چندباری تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و توصیه میکرد که بیشتر مراقب باشم. شب شد و برای شام چندتا ژامبون رو گذاشتم لای نون و به عنوان ساندویچ سرد خوردم. اخر شب قبل خواب به نگار گفتم که خیلی بهترم از صبح و لازم نیست نگران باشه. خوابیدم و صبح نزدیکای ساعت چار و نیم با درد خیلییی شدیدی در ناحیه شکم بیدار شدم. حدودا ده دقیقه ای تحمل کردم به امید اینکه الان خوب میشم. بعد از ده دقیقه هجوم محتویات معدمو به دهنم حس کردم و پریدم دسشویی. گلاب به روتون هرچی خورده بودم بالا آوردم. بهتر شدم و اومدم بیرون دراز کشیدم رو تخت. نیم ساعتی در اون حال بودم که باز هم حالت تهوع بهم دست داد و اینبار چون معدم خالی بود یک مایع خیلی تلخ بالا آوردم.
حالم واقعا بد بود، مسکن خوردم و خوابیدم تا ظهر، البته خواب که چه عرض کنم حدودا هر نیم ساعت یکبار با ضعف شدید از بیدار میشدم و میرفتم بالا میوردم و دوباره میخوابیدم.بشدت بی حال بودم و حتی نمیتونستم تکون بخورم گوشیمو که چک کردم دیدم نگار چند بار تماس گرفته و پیام داده. بهش زنگ زدم و جریانو براش توضیح دادم. بعد از چهل و پنج دقیقه اومد خونم. وقتی منو اونجوری دید کلی نگران شد.
_چیکار کردی با خودت؟ این چه حال و روزیه؟ نباید زودتر بمن بگی؟
+دارم میمیرم نگار.
_خدانکنه، پاشو ببرمت دکتر.
+نمیخوام من دکتر نمیام.
_آرمان الان وقت لج بازی نیست، رنگ به صورتت نمونده
خلاصه ازون اصرار ازمن انکار آخرش من موفق شدم و دکتر نرفتم.
نگار رفت توی اشپزخونه و با یه شربت برگشت.
_بیا اینو بخور، آبلیمو توشه برات خوبه.
+هیچی نمیتونم بخورم، بالا میارم
_اشکال نداره، تو بخورش
دستم بشدت میلرزید و لیوانو نمیتونستم بگیرم. نگار لیوانو گرفت و عین بچه ها ذره ذره بهم داد که بخورم.
بعد ازونم باز آوردم بالا. لحظه لحظه بدتر و بی حال تر میشدم. این وسط نگار دائما اصرار میکرد برای دکتر رفتن. ولی من قبول نمیکردم. غذا درست کرد برام و آورد که من نتونستم بخورم و حتی بوش هم اذیتم میکرد. تقریبا عصر شده بود و من هیچ نشانه ای از بهبودی نداشتم.
_آرمان جان، قربونت برم من، بیا بریم دکتر. اینجوری که نمیشه، از صبح هیچی نخوردی. فشارت پایینه. حالت بده.
دیگه توان مخالفت نداشتم. لباس تنم کرد و کمکم کرد بشینم توی ماشین. به سمت نزدیکترین درمانگاه رانندگی کرد. وقتی رسیدیم غلغله بود. چون جای نشستن نبود نوبت گرفت و منو برگردوند توی ماشین و خودش رفت داخل درمانگاه. من از بیحالی باز چرت زدم توی ماشین تا اینکه نگار اومد و گفت که ینفر جلوته. کمک کرد رفتیم داخل و بعد چند دقیقه مریض قبلی اومد بیرون و نوبت من شد.
دکتر شرح حال گرفت و معاینه کرد و دارو نوشت. بماند که دکتر چقد غر زد که چرا انقد حالت بدشده بعد اومدی و اینا.
من نشستم توی سالن و نگار رفت دارو هارو بگیره و برگشت. توی پلاستیک یه سرم بود و چارتا امپول و چند ورق قرص.
_پاشو بریم اینارو بزن خوب بشی.
+نمیخوام
_باز بچه شدی؟ تا دارو نگیری که خوب نمیشی.
+بیا بریم خونه خودت بزن.
_عزیزم حالت بده، هرچی زودتر بزنی، زودتر خوب میشی.
+من این همه تحمل کردم یکساعت دیگم روش، اینجاهم شلوغه کلی طول میکشه تا نوبت من بشه، همه هم مریضن فردا یه ویروس دیگه میگیرم.
_آرمان اذیتم نکن توروخدا بیا همینجا بزن قال قضیه رو بکن
+جان خودت اینجا نمیزنم، خودت برام بزنی راحتترم.
نگار حریفم نشد و باز کمکم کرد برگردیم سوار ماشین بشیم. تو مسیر برگشت هرازچندگاهی نگار صدام میزد و میپرسید خوبم یا نه.
بالاخره رسیدیم خونه. باهم رفتیم داخل و من اولین جای خالی که دیدم، طاق باز دراز کشیدم.نگار لباسای بیرونشو درآورد و رفت دستاشو شست و رفت سراغ کیسه ی دارو ها.
_بیا اینور دراز بکش که آمپولاتو زدم بتونی بعدش بخوابی.
با بدبختی تا اونجایی که میگفت خودمو کشوندم.
از آمپول نمیترسیدم اما دروغ چرا یکم استرس داشتم آخه آخرین آمپولو قبل از شیوع کرونا زده بودم و الان برام یجوری بود.
آمپولا و سرمو اورد نزدیکم و مشغول آماده کردن آمپولا شد. سه تارو آماده کرد مثل اینکه اون یکی برای سرم بود.
کمربندم و دکمه ی شلوارمو باز کرد و دمر خوابیدم.
شلوار و شورتمو تا نصفه ی باسنم کشید پایین و گفت: آرمان جانم، من همینجوریشم دل آمپول زدن به تورو ندارم. لطفا سفت نکن و همکاری کن خودت.
+اوکی
طرف راستم پنبه کشید، سردی الکل باعث شد تکونی بخورم. آمپولو وارد کرد و خیلی زود موادشو تزریق کرد. خیلی درد نداشت و جز یه سوزش جزئی چیزی نفهمیدم. کشید بیرون و چند ثانیه پنبه رو نگه داشت روش.
_دردت گرفت؟
+نه عزیزدلم، خیلی خوب زدی.
اینبار طرف چپمو پنبه کشید و وارد کرد. خیلی زود درد شدیدی تو باسنم پیچید که باعث شد یکم عضلم ناخودآگاه سفت شه. با دست یکم دور تزریقو فشار داد و مدام میگفت شل کن که اذیت نشی. این یکی خیلی درد داشت و من نتونستم شل کنم.بالاخره تموم شد و کشیدش بیرون و من نفسمو با صدا بیرون دادم.
_ببخشید، این یکی درد داشت، خودتم سفت کردی دردش بیشتر شد. این یکیو هم بزنم دیگه تموم میشه.
باز طرف راستمو پنبه کشید و فرو کرد، این یکی نه به اندازه اولی بی درد بود نه به اندازه دومی دردناک. متوسط بود و تا حدی تونستم تحمل کنم اما باز یجاهایی سفت میکردم. کشید بیرون و یکم جای هرسه تارو ماساژ داد و لباسمو درست کرد. برگشتم سرمو هم برام زد. البته چون فشارم پایین بود یکمی توی رگ گرفتن مشکل داشت و چندباری درش آورد و باز زد. من چیزی نگفتم اما بنده خدا خودش خیلی عذاب وجدان گرفت.
آمپول آخریو ریخت توی سرم و بعدم کنارم دراز کشید و خوابیدیم. فرداش بهتر بودم اما تا چند روزی نسبت به خوراکی و غذا حالت تهوع میگرفتم.
پایان.

پ. ن: خاطره نه کاملا تخیلی بود نه کاملا واقعی، کارکترا واقعی بود اما اسامی تغییر کرده بود. اتفاقات هم تا حدی واقعی بود و تا حدی نیروی تخیل.

خاطره سلنا جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
سلنا هستم۲۹سالمه
پارسا هم که نامزدم هست متخصص اطفال۳۲ساله
بریم سراغ خاطره :
هفته پیش با رفیقام برنامه ریختیم بریم کیش بعد از چند روز بلیط و اینا گرفتیم و آماده رفتن شدیم از اونجایی که نامزدم نبود باهاش خداحافظی کنم بهم زنگ زد کلی سفارش کرد مواظب خودت باش .
ما رسیدیم آخر شب خیلی خسته بودیم رفتیم خوابیدیم
چند روز بودیم روز آخر هم رفتیم کلی لب ساحل کلی باهم آب بازی کردیم هوا هم گرم بود رفتیم دوش گرفتیم اومدیم زیر کولر خوابیدیم اومدیم رسیدیم تهران احساس کردم ابریزش بینی دارم گلوم هم میسوخت
رفتم خونه اصلا به روی خودم نیاوردم چی شده فردا انقدر حالم بد شد تب داشتم گلوم بیشتر میسوخت صدام هم گرفته بود تا اینکه پارسا زنگ زد فهمید که مریض شدم گفت صدات چرا گرفته گفتم چیزی نیست
دیدم بعد ۴۰دقیقه اومد خونمون کلی سرو صدا مگه نگفتم حواست به خودت باشه عصبی شد از دستم اومد نشست گفت میخوام معاینه کنم معاینه کرد شروع کرد به نسخه نوشتن پارسا میدونی که من از آمپول💉 میترسم هیسسس حرف نباشه
رفت داروخانه گرفت دیدم کلی آمپول💉💉💉💉💉 و سرم توشه شروع کردم گریه کردن پارسا هم خیلی از دستم شاکی بود بدو برو بخواب منم از ترسم رفتم خوابیدم دیدم پنی سلین و نوروبیون بود با بتامتازون
اومد آماده‌م کرد پارسا ترو خدا آروم بزن باشه عشقم سفت نکن
اولی رو شروع کرد به زدن پنی بود الیییی پارسا عشقم شل کنن الان تموم میشه
رفت سراغ بتامتازون زد درد نداشت آخرش یکم میسوخت واما نوروبیون پنبه کشید و زد اییییی پارسا بیشعور بکشش بیرون مردمممم عشقم آروم باس الان تموم میشه
یکم برام ماساژ داد رفت سرم رو آورد زد ۵تا آمپول ریخت توش گفت فردا هم ۳تا آمپول داری واییی نه پارسا عشقم بخاطر خودته وقتی حرف گوش نمیدی آخرش میشه همین .

کامت یادتون نره😅

خاطره محمد امیر جان

سلام دوستان محمدامیر هستم ۲۴ ساله از اهواز
چند وقتی هست که خواننده ی مطالب کانال و وبلاگ هستم و امروز اومدم دلمو به دریا زدم و به خاطره بگم
این خاطره برای چند روز پیشه
من از ۱۶ سالگی بدنسازی میرم و برای حفظ استایل بدنیم تمرینای سختی انجام میدم.
حاجی من یه روز از باشگاه برگشتم خونه لیچ ِ عرق بودم انقدر ورزش کرده بودم.هوای اهوازم که خودتون میدونید الان دیگه آتیش از آسمونش می باره😂
انقدر هوا گرم بود که رسیدم خونه فوری فوتی رفتم جلوی پنکه دکمه ی چرخش تند رو زدم و ثابتش کردم رو به خودم.یه باد شدید خوبی بهم میزد انقدر کیف کردم.هیچکس هم خونه نبود که بخواد تذکر بده که با بدن خیس جلو پنکه وای نسا.نمیدونید یه عشقی کردم😂
هیچی دیگه یه ده دقیقه زیرِ باد پنکه بودم که احساس کردم یه ذره بدنم داره درد میگیره.واسه اینکه سرما نخورم بلند شدم سریع رفتم حموم که بدنو زیر آب گرم بشورم.
حموم کردم و اومدم بیرون.تا حموم کردم برادرم هم از کلاس کنکور رسیده بود خونه آخه امسال کنکوریه.
من عادت دارم همیشه با حوله یه چند دیقه میشینم تو گوشی میچرخم بعد لباس میپوشم.بعدِ چند دیقه که با حوله بودم بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتم نشستم جلو پنکه دوباره خَرَم دیگه 😂😂😂😂
دیگه ساعت حول و حوش ۱۲:۳۰ اینا بود.چون مامان و بابام هردوتاشون شاغلن همیشه شام که مامانم میزاره واسه فردایه من و داداشم هم میمونه که ناهار یه چیزی داشته باشیم.هیچی دیگه من بلند شدم ناهارو داغ کردم[ با اینکه پسر بزرگه ام ولی همه کارارو خودم انجام میدم چون کوچولوی خونه کنکوریه و درس داره😂]
ناهار که داغ شد ناهارمونو خوردیم و بعدشم یه خربوزه زدیم تو رگ و من رفتم یه چرت بزنم خیلی خسته بودم به خاطر ورزش صبح...
ساعت ۴:۴۰ دیقه عصر بود که از شدت بدن درد از خواب بیدار شدم.همینجوری عطسه بود که میومد از شدت عطسه همه صورتم و چشام قرمز شده بود.من آخه از بچگی به خربزه حساسیت داشتم.تا ساعت ۶ همینجوری گذشت که دیدم اینجوری نمیشه همه پره دماغم پاره شد انقدر عطسه کردم😂😂
فک کردم واسه خربزه هست یه سیتریزین خوردم به امید اینکه خوب بشم.تا ساعت هفت اینا منتظر بودم که بهتر بشم.ولی انگار من خوب بشو نیستم.بلند شدم موتورو ورداشتم رفتم درمونگاه.از بچگی هم در مقابل دکتر مقاومت نمی کردم😂
رفتم درمونگاه نوبت گرفتم و نشستم منتظر تا نوبتم بشه.ده دیقه بعد نوبتم شد رفتم داخل پیش یه خانوم دکتری بود.بهش گفتم چی شده اونم نسخه نوشت رفتم داروخونه داروهامو گرفتم.
دیدم دوتا آمپول دارم یه نوروبیون واسه سرماخوردگی و یه بتامازون واسه حساسیت.
رفتم اتاق تزریقات آمپولارو به تزریقاتیه دادم.مرده هم گفت برو اتاق دوم آماده شو تا بیام.منم رفتم اتاق اومدم پرده رو بکشم دیدم تا نصف اومد گیر کرد دیگه حرکت نکرد.اول کفشامو دراوردم جورابامم دراوردم چون سوراخ بودن آبروم میرفت😂😂.کمربندمو باز کردم شلوار و شورتمو کامل کشیدم پایین دراز کشیدم رو تخت.
منتظر شدم تا اومد داخل.پنبه رو روی طرف راست کشید و آمپولو تزریق کرد.از دردی که نداشت فهمیدم بتامازون بوده.تزریق کرد و سرنگ رو دراورد و پنبه کشید جاشو.طرف چپو پنبه کشید بعد گفت نفس بکش.تا نفس کشیدم یهو نروبیونو فرو کرد و نفسم قطع شد از دردش😂😂😂😂
آروم آروم شروع کرد به تزریق و منم فقط زبونمو ریز ریز گاز میگرفتم.یه ده ثانیه ای کشید تا تموم شد و سرنگو کشید بیرون و جاشو پنبه گذاشت.خیلی درد میکرد.منم بلند شدم جورابامو پام کردم و شلوار و شورتمو کشیدم بالا کمربندمو بستم و کتونیمو پام کردم و اومدم بیرون.سوار موتور که شدم درد ریزی گرفت جای نوروبیونه.تا رسیدم خونه ساعت هشت و نیم شده بود و مامان و بابام از محل کار رسیده بودن خونه.رفتم اتاقم که لباسامو عوض کنم دیدم شورتم طرف چپش خونی شده.😂😂💉💉
لباسامو پوشیدم و رفتم سفره ی شامو بندازم که بابای محترم شروع کرد به پند و اندرز که چرا جلو باد پنکه نشستم😂😂😭😭
اینم از خاطره ما ببخشید اگه بلند بود و وقتتونو گرفت.بای😘😘

حاطره ژینا جان

درود دوستان✨
ژینام ۱۹ ساله و کوردم..
خاطره سومیه که میذارم امیدوارم منو یادتون باشه🫠

الان که دارم می‌نویسم بعد از یک ماه گوشیم و روشن کردم و میخام بگم که خیلی خستم..
من امسال هرچی که داشتم‌و برا کنکور گذاشتم
از تک تک لحظه هام استفاده کردم
حتی عقد داداشمم (امیر) نرفتم و اونو رنجوندم🥲
اگه رشته ای که میخامو نیارم دیگه نمیمونم پشت کنکور چون بیشتر از این دستم بر نمیاد..
مقدمه‌ی طولانی بود ولی نیاز داشتم بعد از چند ماه یجا بریزم بیرون دیگه🤧💔

خب بریم سراغ خاطره:

چن روز پیش مامانم و امیر رفتن یخورده خرید کنن' آرمانم که گالری بود.
منم طبق معمول پای درس..

از شب قبلش سر درد داشتم ولی جدی نگرفتم چون عادت داشتم،خوابیدم و صب ساعت ۵ پا شدم شروع کردم درس خوندن
همچنان سردرد و داشتم
خوندم تا ساعت ۴ و ۵ بعد ازظهر..
ناهار نخورده بودم هم ضعف داشتم هم اشتها نداشتم بخورم
مامانم ساعت ۶ و ۷ برگشت اومد دم اتاقم در زد صدام زد گفت ناهار خوردی گفتم آره تو. نیا درس دارم اونم نیومد
کتابم جلوم بود میخوندم ولی بازدهی نداشت واقعا
رفت دیگه تا ساعت ۱۱ که احساس کردم چشمام به شدت تار شده و خوب نمیدیدم ، سر دردم ده برابر شده بود ، حالت تهوع داشتم ، ضعف داشتم و...
بزور در اتاق و باز کردم و رفتم دسشویی یه آبی به سروصورتم زدم اومدم بیرون یهو سرم گیج رفت افتادم
امیر تو آشپزخونه بود دویید اومد مامان و آرمانم اومدن صداهاشونو میشنیدم ولی چشامو محکم بسته بودم و سرمو گذاشتم بودم رو زمین
امیر سرمو آورد بالا گف ژینا چشاتو باز کن منو میبینی؟ با گریه و ترس گفتم نه خوب نمیبینم.
_چی خوردی؟ +هیچی
_ ازکِی؟ +از دیشب
_وای وای ژینا از دست تو
یکم آب قند بهم دادن
دراز کشیدم همونجا..
عین یه گوشی بودم که فقط ۱٪ شارژ داره
چشامو بسته بودم.
چند دیقه همونجوری موندم تا امیر رفت یه قرص آورد داد بهم.
تا مامانم اینا لباس پوشیدن من همونجوری دراز کش رو اون سرامیک سرد موندم..
مامانم اومد کمک کرد منم یه چیزی پوشیدم
به هر بدبختی بود تا دم ماشین رفتم و سوار شدیم رفتیم.

رسیدیم بیمارستان و پارک کردیم امیر جلو جلو رفت
مامان و آرمانم دستای منو گرفته بودن و یواش یواش رفتیم
رفتیم اورژانس و دوتا پرستار که فک میکنم از دوستای امیر بودن و امیر بهشون گفته بود شرایطمو اومدن سمتمو راهنماییمون کردن سمت یکی از تختا و منم دراز کشیدم روش
امیرم چن دیقه دیگه با یه دکتری اومد فک کنم میشناختن همدیگه رو دکتر داشت معاینه میکرد همزمان محترمانه میرید بهم که چرا اینجوری میکنی با خودت فقط نتیجه عکس میده برات و تو پزشکی برا ما نریده بودن😂
بعدم یه چیزایی به پرستارش گفت و رفت به۵ امیرم گفت میام بهش سر میزنم نگران نباشید چیزیش نیست لوس شده🖕
چند دیقه بعد یه پرستاری اومد یه سینی فلزی کوچیک دستش بود گذاشت رو باکس کنارم و پشت به من داشت امپولا رو آماده میکرد
امیر رفت کنارش یواش یه چیزی گفت اونم یچی گفت
بعد امیر اومد گفت نترس همه رو میریزه تو سرم فقط یدونه عضلانیه
این جملش استرسمو کمتر کرد ولی خب دلشوره قبل از تزریق همچنان باهام بود
مامانم کمکم کرد برگشتم سَرَمو گذاشته بودم رو تخت که آرمان اومد دستشو گذاشت زیر سرم گفت دهنت میخوره به تخت،کثیفه.(چون من دمر خوابیده بودم یه تماس ریز بین لب من و تخت بود)
واقعا اون لحظه به چه چیزی فک میکرد😂
خلاصه پرستاره اومد گوشه شلوارمو داد پایین پنبه کشید امپولو زد انصافا ام بگم درد نداشت فقط یه سوزش بود که سریع تموم شد و دراورد
به آرمان گفتم دستتو بردار دیگه تموم شد گف هییش یکی دیگه مونده
وای اینو که گفت انگار آب یخ ریختن روم هنوز امپولو نزده بود گریم شروع شده بود.
من کلا اگه با چیزی ام مشکل داشته باشم وقتی نیاز داشته باشم انجام میدم حتی اگه مطابق میلم نباشه و این کار مسخره که الکی بازیم داده بودن واقعا اذیتم کرد..
امیر با دوتا دستش کمرمو گرفت زنه پنبه کشید نیدلو وارد کرد شروع کرد به تزریق کردن قشنگ انگار ماده مذاب می‌ریخت تو پام
به هر بدبختی بود تموم شد و پنبه رو گذاشت و رفت بیرون امیر پنبه رو فشار داد که دستشو پس زدم خودم پنبه رو گذاشتم و شلوارمو اوکی کردم
برگشتم امیر با یه لبخند شیطانی بهم نگاه میکرد🖕
گف ریختشو نگا بخاطر دوتا امپول🤣 چشات خوب شد راستی؟شفا پیدا کردی؟اگه اوکی نشدی بریم پیش یوسف
_یوسف کیه؟😐
یوسف دیگ پسر یعقوب زلیخا رم اون شفا داد🤣🫶
-خفشو بابا
داشتیم حرف میزدیم پرستاره اومد گفت سرمتم بزنم تمومه میتونی استراحت‌ کنی.
من یبار بچه بودم موقع سرم زدن یهو شروع کردم بلند بلند صلوات فرستادن دیگ از اون موقع سوژه امیر بودم.
اون شبم پرستاره میخواست سرم بزنه امیر یهو شروع کرد بلند صلوات فرستادن مام زدیم زیر خنده اون وسط پرستار طفلی سرمشو زد و رفت منم اثن نفهمیدم😂
بعدشم که از شدت خستگی خوابم برد که بیدار شدم دیدم چشمای هر سه تاشون قرمز بود انگار کلی گریه کرده بودن😐
پرسیدم چیشده الکی گفتن یه بچه الان فوت شده اینجا و این حرفا منم بیخیال شدم
بعد چند دیقه که پرستار اومد سرمو دربیاره پرسیدم اتفاقی افتاده الان اینجا؟گفت آره یه پسره پشت کنکوری بوده الان خودکشی کرده از شدت استرس...
حال خودم بد بود ولی اون شب تا صب تو فکر اون پسر بودم و براش گریه میکردم..
کسی که نه دیده بودمش نه حتی میدونستم کیه ولی با تک تک سلولام حالشو درکش میکردم و بهش حق میدادم.
ولی کاش این دو هفته رو هم تحمل میکرد مث من🫠
و در آخر به امید روزی که انقد فشار رو ما بچهای کنکوری نباشه💔
دوستون دارم🫀

خاطره امین جان

سلام امین هستم پدرِ آروین امیدوارم حال همگی خوب باشه چه قدیمی ها که منو میشناسن چه جدیدی ها که منو نمیشناسن😊 آخرین خاطره ای که گذاشتم برای خردادِ پارسال بود قرار بود بعدش بلافاصله چندتا خاطره ی دیگه بنویسم که بازم مثل همیشه مشغله ی کاری نذاشت این خاطره هم داستان خاطره ساز شدن خودمه 🥺 صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم گوشم یکم درد میکنه و اعتنایی نکردم و رفتم دوش گرفتم و آماده شدم با آیدا(همسرم) الناز (خواهرم) رفتیم شرکت یکم به کارهای آتلیه رسیدم و طراحی های بوه ها رو دیدم و بعد هم بازدید پروژه داشتیم که باید میرفتم بیرون حس سنگینی میکردم تو سرم و گوش دردم هم بیشتر و بیشتر میشد هر چی فکر کردم علت این گوش درد چیه نفهمیدم🥴 از آیدا یه مسکن گرفتم که گفت چیه بازم سرت درد میکنه🥺؟ گفتم نه گوشم، گفت ببینم، سرمو بردم نزدیکش که گفت امین جان داخل گوشِت انگار کمی التهاب داره میخوای من و الی بریم برای بازدید تو زودتر برو دکتر تا بدتر نشده گفتم نه خودم باشم بهتره حالا بعدش اگه بهتر نشدم میرم آیدا هم گفت پس منم میام همراهت. در تمام زمان بازدید ها درد دیگه داشت کلافه ام میکرد اما به روی خودم نمیاوردم که آیدا همش نگه بریم دکتر و... امیدوار بودم با مسکن خوب بشه و بخیر بگذره که زهی خیال باطل 🤦🏻 فقط با مسکن چند دقیقه دردش آروم میشد و باز شروع میشد آیدا گفت امین رنگت پریده ،خوبی؟ با سر تایید کردم آره گفت پس فشارت افتاده بریم یه چیزی بخور گفتم نمیتونم _چرا؟🥺 =از درد زیاداصلا نمیتونم دهنمو زیاد باز بسته کنم _پس چرا بهت میگم خوبی میگی آره😠؟؟؟ قیافه مو شبیه گربه ی شرک کردم که خودش متوجه شد برای چی اینجوری میگم گفتش همین الان میریم درمانگاه. انگار غم دنیا اومد تو دلم، باز همون ترس و استرس و حس های مسخره اومد سراغم اما با دردی که داشتم چاره ای نداشتم حس میکردم هر آن ممکنه یه چیزی تو گوشم منفجر بشه تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم حتی نتونستم رانندگی کنم و به آیدا گفتم خودش بشینه. رسیدیم درمانگاه و خلوت بود آیدا سریع وقت گرفت و رفتیم اتاق پزشک، یه پسر جوون و مودبی بود که با دیدن ما از جا بلند شد تعارف کرد که بشینیم گفت خب چی شده؟ گفتم آقای دکتر از درد گوشم کلافه شدم زیرش هم اندازه ی گردو باد کرده😭 اوتوسکوپ رو برداشت و نزدیکتر شد تا دست به گوشم زد میخواستم از دردش داد بزنم که خودمو کنترل کردم و بعد از چند ثانیه تحمل که انگار ساعتی گذشت گفت خیلی اوضاع گوشت خرابه چند روزه اینجوری شدی؟ آیدا یه نگاه غضبناکی بهم کرد که انگار واقعا چند روز بود اینطوری شده بودم و ازش پنهان کردم ولی واقعا از همون صبح که از خواب بیدار شده بودم اونجوری شده بودم به دکتر گفتم از همین صبح تا حالا با تعجب یه نگاهی کرد و گفت به آنتی بیوتیک ها که حساسیت نداری؟ گفتم نه گفت پس یه قرص مسکن و یه قطره و پنج تا آمپول مینویسم که دوتا شو همین الان بزن و بقیشو هر دوازده ساعت، درد گوشم کم بود استرس آمپول ها هم اضافه شد🥺😭 تشکر کردیم اومدیم بیرون آیدا گفت بشین من میرم داروهاتو بگیرم و بیام که آمپولاتو بزنی گفتم حالا قرص و قطره رو استفاده میکنم بهتر نشد بعدش آمپول ها رو هم میزنم آیدا با عصبانیت گفت امین یه وقتایی از آروین هم بچه تر میشی 🤨 بشین میرم میگیرم میام چند دقیقه بعد اومد با یه کیسه پر از آمپولای پودری مثل پنیسیلین ازش گرفتم یه نگاهی به دارو ها کردم دیدم چهارتا آمپول سفازولین نوشته یه کترولاک🤦🏻🥺 آیدا سریع رفت فیش گرفت و دارو ها رو هم از من گرفت و داد به پرستار پرستار هم انگار متوجه بحث ما شده بود یه نگاهی به من کرد و یه سری تکون داد گفت برید داخل اتاق تا بیام وارد اتاق که شدم استرسم هزار برابر شد فقط ایستاده بودم و انگار خشکم زده بود مغزم کار نمی‌کرد از طرفی درد کلافم کرده بود از طرفی از استرس زیاد حالت تهوع هم گرفته بودم که آیدا زد پشتم گفت دورت بگردم که مثل بچه ها شدی کمربندتو باز کن بخواب، همین حین بود که پرستار با دوتا آمپول آماده اومد و اخماشو تو هم کردو گفت آقا شما که هنوز آماده نشدید به خودم اومدمو که دیگه بیشتر از این نباید آبرو ریزی کنم کمربنمو و دکمه و زیپ شلوار مو باز کردم و دراز کشیدم و به عنوان آخرین امید واهی به خودم، فقط پرسیدم خیلی درد داره ؟ که بشنوم نه دردی نداره و بعدش یکم ریلکس بشم آماده که آمپولامو بزنه اما باز هم تیرم به سنگ خورد و سریع گفت مگه میشه سفازولین یک گرم درد نداشته باشه؟🤦🏻 (خب لعنتی الکی هم شده بود میگفتی درد نداره😭) یه حس بدی داشتم و از کارای خودم خجالت میکشیدم اما واقعا دست خودم نبود .که باز با صدای پرستار به خودم اومدم که به آیدا گفت لباسشو درست کن که آیدا هم از دو طرف شلوارمو یکم داد پایین پرستار که هر دو طرف الکل اسپری کرد ناخودگاه سفت شدم که یهو با صدای بلند گفت آقااا لطفااا پاتونو سفت نکنید و نفس عمیق بکشید به محض این که نفس کشیدم اولی رو سمت چپ زد فقط یکم احساس سوزش کردم که واقعا چیز زیادی نبود و خیلی سریع تموم شد تا خواستم یه نفس راحت بکشم بعدی رو خیلی سریع سمت راست زد که بلافاصله یه درد بدی تو پام پیچید که بعد از تحمل چند ثانیه دیگه قابل تحمل نبود گفتم آی دیگه نمیتونم تحمل کنم که آیدا با دستپاچگی گفت الان تموم میشه الان تموم میشه دستامو محکم مشت کرده بودم و فشار میدادم که بتونم یه جوری تحمل کنم حس میکردم خیلی طولانی شد که خود پرستار گفت تموم شد و درآورد و گفت بازم خوب تحمل کردی فکر نمیکردم اینقدر بی سر و صدا باشی و رفت از اتاق بیرون هنوز پام درد میکرد و دلم میخواست جای اون پسر بچه ی پنج شش ساله ای بودم که صدای گریه اش میومد و راحت میتونستم گریه کنم اما به خودم که اومدم دید یه مرد در آستانه ی چهل سالگی با قد ۱۸۷ و وزن ۹۵ کیلوهستم که حتی پسرمم دیگه از آمپول نمیترسه و با این مسئله کنار اومده پس بهتر بود زودتر خودمو جمع و جور میکردم آیدا گفت میخوای کمکت کنم؟ گفتم نه خوبم . بلندشدم و لباسمو درست کردمو رفتیم... برای آمپول های بعدی هم کلی داستان داشتیم که البته به دلیل بدتر شدن حالم تعدادشون هم بیشتر شد 🤦🏻 اگه وقت کنم باز ادامشو مینویسم تا همینجاشم چند هفته طول کشید و هر وقت یادم میفتاد چند خطی شو مینوشتم شاد باشید و سلامت بهترین ها براتون اتفاق بیفته...🌺

خاطره مهسا جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشهمهسام و متاسفانهههه باز خاطره ساز شدماحساس میکنم بعد ازدواج طلسم شدم قبلش واقعا از این خبرا نبودداستان از اونجایی شروع میشه که چند روز بود دندونم خیلیییی درد میکرد و هر چی مامانم میگفت بریم دکتر زیر بار نمی‌رفتم...یه روز پویا اومده بود خونمون دید دیگه دارم از درد میپیچم تو خودم بی توجه به اصرارهای مکرر من زنگ زد برای پسرخالم (پسرخالم دندونپزشکه) و نوبت گرفت و نزدیک ترین نوبتش برای ۳ روز بعد شد...از دندونپزشکی نمی‌ترسم ولی خب تا حد ممکن از هر نوع دکتری سعی میکنم دور باشم... حقیقتا کلا حوصله و حال فضای بیمارستان یا مطب رو ندارم خیلی دلگیر و کلافه کننده و استرس زاست به نظرم...به هر بدبختی بود این سه روزم گذشت و پویا اومد دنبالم بریم مطب... تمام طول راه داشتم به این فکر میکردم که دیگه برای دندون ک نمیتونه آمپول بنویسه که پس استرس نداشته باشم الکی ولی این استرس لعنتی ولم نمیکرد... پویا آهنگ گذاشت صداشو زیاد کرد منم برا اینکه حواسم پرت شه شروع کردم باهاش میخوندم... پویا مثل مامانا میگفت کاش درساتم همینجوری حفظ میکردی...الان دوره فرجست و از ۳ تیر امتحانامون شروع میشه و من هیچییی نخوندم و هر روز پشت هم امتحان دارم میدونم ک قراره مثل ترم قبل هر شب تا صبح بیدار باشم... البته کلا فقط شب امتحان میتونم درس بخونم و اینکه این فرجه که دندونمم درد میکرد نور علی نور... دوره امتحانات ترم قبل به حدی وضعیت داغون بود که تو اون دو هفته کلا خوابگاه موندم و کلا دو بارم با پویا حرف نمیزدم هر وقت زنگ میزد میگفتم خیلی عقبم هیچی نخوندم میگفت خب باشه باشه چقد استرس دارییی برو بخون خداحافظچون وضع ترم قبلو دیده بود میگفت این ترم یکم درس بخون حداقل تو فرجه... که من از شرایط درس خوندن فقط اصرار پویا رو داشتم الانم که فقط استرسشو دارم دیگه به اندازه کرمتون برام دعا کنید پاس کنم همشو😂رفتیم تو مطب نشستیم تا نوبتمون بشهبه پویا گفتم توام باهام میای داخل؟ گفت من کجا بیام آخه... من اینجا منتظرت میمونمبالاخره نوبتم شد وارد شدم بعد یه سلام احوال پرسی مفصل دندونامو دید گفت باید عصب کشی بشه ولی خیلی عفونت داره فعلا نمیشه کاریش کرد‌‌..‌. پنی سیلین مینویسم حتما بزن روزی یکی دگزا هم مینویسم اگه درد داشتی بزن بعد چند روز بیا برای عصب کشی... همونجور که درگیر نسخه بود من داشتم به این فکر میکردم حالا واقعا اگه نزنم چهار روز بعد بیام بگم زدم واقعا میفهمه؟ فکر میکنه زدم دیگهواقعا پنی سیلین نمیاد تو چهار روز عفونتو از بین ببره که... بعد داشتم فکر میکردم که خب جواب پویا رو چی بدم؟ نمیگه چرا انقد زود اومدی؟ تو دلم گفتم بهش میگم که گفته عفونت داره چند روز قرص میخورم عفونتاش کمتر شد میام برا عصب کشی... حرفیم از پنی سیلینا بهش نمیزنم...بعدم تموم شد گفت به خاله سلام برسون و خداحافظی کردیم گفت راستی با کی اومدی؟ گفتم با پویا... گفت عه بیرونه الان؟ بیام یه احوال پرسی کنم گفتم آره بیرونه اومد درو باز کرد پویا سرش تو گوشی بود سریع سرشو آورد بالا ما رو دید اومد دست داد سلام و احوال پرسی کرد بعد گفت چطوره؟ زنده میمونه؟ (بیمزه کی بودی تو پویا)بعد پسرخالم خندید گفت فعلا که عفونت داره کاری نمیتونم بکنم یه چند روز آمپولاشو بزنه بعد بیاد برا عصب کشی😐 خب نقشه هامم به لطف دکتر نقشه بر آب شد و رفتیم بیرون... پویا رفت داروخونه داروهامو گرفت نشست تو ماشین دستشو گذاشت رو فرمون بلافاصله چشمم افتاد به دستش دیدم حلقه نذاشته... من کلا رو حلقه حساسم اصلا هم ربطی به اعتماد و اینا نداره واقعا‌‌‌‌‌... اعتقادم اینه که اولا حلقه به دستش خیلی میاد پس باید بذاره... دوما چون من دوست دارم باید بذاره و سوما اینکه کلا قیافه که نداره😒 (به ۸۰ درصد شوهرا بگین خوشگلن دیگه نمیشه جمعشون کرد) ولی خیلی جاها که تنها میره و حلقه نمیندازه خودش اذیت میشه برا همین دیگه خودشم به این نتیجه رسیده که بذاره خیلی بهتره ولی بعضی وقتا یادش میرهگفت خب کجا بریم آمپولتو بزنی؟ گفتم من با غریبه ها هیچ جا نمیام😂 (لوس بازیم شروع شد)گفت ها؟ غریبه چیه؟گفتم شما؟ به جا نمیارم؟گفت حالا چارتا آمپول ارزششو نداره انقد بزنی علی چپگفتم آقا لطفا مزاحم نشیدگفت خدا شفات بده ماشینو روشن کرد حرکت کرددوباره وسط راه گفت مهسا میگم کدوم بیمارستان بریم؟گفتم آقای محترم لطفا حدودتونو حفظ کنید منو با اسم صدا نزنیدگفت من شوهرتم هر چی بخوام صدا میکنمگفتم ببخشید با چه مدرکی شما همسر منید؟ حلقه که نیست دستتونخندید گفت آهااااا پس بگو دو ساعته رفتی تو فاز باور کن یادم رفت گفتم پس لطفا منو برسونید خونمون من با مرد غریبه جایی نمیرمگفت منم زن غریبه رو جایی نمیرسونم پس لطفا اسنپ بگیریددر حالی که حرصی شده بودم میخواستم خفش کنم دیدم جدی جدی داره میزنه کنار یه نیشگون از دستش گرفتم گفتم خیلییی پرروییخندید گفت آخ آخ ول کن من اجازه نمیدم خانوم غریبه بهم دست بزنهگفتم پویا موهاتو میکشماااا زبون درازی نکنگفت آقا پویا منظورتونه؟یه نیشگون دیگه گرفتم که گفت آییی هشتگ نه به خشونت علیه پسراندم یه بیمارستان نگهداشت گفت پیاده شوگفتم پویا ول کن بریم خونه هر ۸ ساعت آموکسی سیلین میخورمگفت ای بابا کاش پسرخالتم در حد تو تخصص داشت میدونست ب جای آمپول با چه قرصی کارو راه بندازهدرساشو خوب نخوند دیگه‌😪خندم گرفت از حرفش ولی خیلی جدی گفتم خیلی بیمزه ای بریم خونهبی حرف پیاده شد از ماشین پشمام ریخت که چیکار میخواد بکنه اومد در سمت منو باز کرد دستمو گرفت داشت می‌آورد بیرون دیدم آبروریزی داره میشه تو خیابون خودم پیاده شدمرفت نوبت گرفت خلوت بود پرستار گفت برو رو یکی از تختا آماده شو الان میام رفتم داخل دیدم کسی نیست گفتم حالا که کسی نیست میشه همسرم بیاد؟گفتن مشکلی ندارهرفتیم داخل چادرمو در آوردم دادم دستش گوشیمم دادم نشستم رو تخت گفت چوب لباسی میخواستی گفتی بیام؟گفتم آره وایسا اتفاقا دماغتم برای این کار مناسبه... (دماغ پویا اصلا بزرگ نیست کلا اوکیه به جاش دماغ من یه دماغ اصیللللل مازندرانیه تصمیم داشتم عمل کنم قبل ازدواج ولی بعدش دیگه از سرم افتاد)گفت آها تازه گفتی یادم اومد امروز کنارم وایساده بودی دماغت جلو بادو گرفته بود کلا... تابستونا باید یکم عقب جلو راه بریم😒😂خب فکر کنم باید متوجه شده باشید که کلا زندگی ما فاقد هر نوع قربون صدقه و ایناست فقط میزنیم تو سر و کله هم تا روزا سپری شه😂😂😂بعضیا میگن ناراحت نمیشین؟ حقیقتا چون من از بچگی بابام شدیدا شوخ بود و ما به هر نوع رک گویی و شوخی عادت کرده بودیم و پویا هم از اول با حاضرجوابیش آشنا بودم اذیت نمیشیم فقط میخندیم😂😂 (البته اگه چیزی اذیتمون کنه میگیم به هم سریع)داشتیم میزدیم تو سر و کله هم که پرستاره اومد گفت هنوز آماده نشدین که؟من دکمه و زیپمو باز کردم برگشتمآمپولو حاضر کرد یه گوشه از شلوارمو کشیدم پایین... آمپولو هواگیری کرد اومد بالا سرم خودش از دو طرف کشید پایین گفت دوتا دارییه لحظه تعجب کردم که شاید اشتباهی شده ولی یاد دگزا افتادم :) سرمو از خجالت فرو کردم تو دستام پنبه کشید دگزا رو زد درد زیادی نداشت تحمل کردم کشید بیرون پنبه گذاشت جاش و رفت پنی سیلینو آماده کنه..‌. نمیدونم چه پنی سیلینی بود همونجوری سرمو فرو کرده بودم تو دستام و داشتم دردشو تصور می‌کردم حس کردم اومد بالا سرم... اون سمتو پنبه کشید گفت نفس عمیق... نفس کشیدم که بسم الله گفت‌ و سوزنشو وارد کرد خیلیییییی درد داشت خیلی اولاش سعی کردم هیچی نگم ولی دیگه طاقت نیاوردم بلند بلند آی آی میکردم گفتم چرا تموم نمیشه وسطاش دیگه سفت کردم... خانومه ضربه میزد کنار جای تزریق و میگفت شل باش اینجوری بیشتر اذیت میشی منم انگار نه انگار بغضم ترکید و داشتم گریه میکردم که به هر زحمتی بود تزریق کرد و تموم شد پنبه گذاشت جاش گفت یکم استراحت کن بعد بلند شو و رفت...همچنان مشغول گریه بودم که برگشتم دیدم پویا پوکر فیس وایساده نگاه میکنه... تو دلم گفتم یا این خاطره هایی ک میذارن شوهراشون قربون صدقه میرن الکیه یا شوهر من از تنظیمات کارخونه خرابه😂دیگه گرفتم لباسمو مرتب کردم بلند شدم از جام منو رسوند خونهدیدم داره میاد بالا... گفتم تو کجا؟ گفت مادرت گفت شام باشم... گفتم بیخود بابام نمیگه این غریبه کیه؟ حلقه که نداری خونمونم میخوای بیای؟ گفت فرداعم آمپول داری باید باشم که صبح ببرمت دیگه... گفتم بیخود... من دیگه با غریبه ها جایی نمیرم داداشم هست... گفت اونا اگه حریفت میشدن که وضعت به اینجا نمی‌کشید زودتر میرفتی دندونپزشکیدیگه پررو پررو اومد خونمون و تا سه روز به زور میبردتم بیمارستان آمپولامو زدم ولی آخریو دیگه رفت ماموریت هر چی زنگ میزد برو بزن میگفتم نمیزنم... اونم گفت به پسرخالت میگم گفتم بگو... بعدش که رفتم برای عصب کشیاین بود خاطره من... همیشه سالم و سلامت باشید و به دعایی هم برای من بکنید که امتحانا رو پاس کنم که خیلی استرس دارم💚