سلام سامان هستم 16 سالمه از وقتی حس آمپول پیدا کردم هفته ای دو تا میزنم . البته تحملشو داشته باشم گاها
چهار تا میزنم . دیروز که رفتم برای تزریق ویتامین c و نورو بیون . باهم .
تزریقاتی خانوم بودن گفتن یکیشو باید از دستت بزنیم . منظورش ویتامین c بود . ولی من قبول نکردم گفتش میسوزه باید تحمل کنی. قبول کردم گفتم مشکلی نداره . گفت پس حاضرشو پشت پرده رو تخت . دکمه زیپ شلوارمو باز کردم تا وسطای باسنم کشیدم پایین هر دو طرف . پرستار اومد تو اتاق تزریقات امپولارو بیرون حاضر کرده بود . اومد که چسب و پنبه رو هم حاضر کنه. پرده رو کنار زد . با اومدنش پاهام لرزید . فک کردم میخاد پد الکلی بکشه. ولی نه دیدم اصلا پد الکلی ها رو ندادم بهش . شیشه آب پاش دستش بود که داخلش لیدوکائین پر کرده بودن . هر دو طرف باسنمو اسپری کرد . خیلی سرد بود . اسپری رو گذاشت سر جاش . نروبیون برداشت . سر سوزنو در اورد اومد بالاسرم . خیلی استرس داشتم .شلوارمو یکم دیگه دادم پایین .هر دو باسنم کامل لخت شد . پرستار گفت لازم نیس اینقد دربیارید شلوارتونو کافیه همینقد .
آمپول اولی رو فروکرد . پامو سفت کردم . پاهام داشت میلرزید . خانومه گفت شل کنید آقا . مجبور بودم شلش کردم تا دردم کمتر شه .فک کردم تموم شده ولی نه تازه شروع شده بود . وقتی نوروبیون تزریق شد کل باسنم میسوخت به پرستار گفتم خیلی درد داره. لطفا بسه دیگه نمیتونم . ... ویتامین c که گفتین دردش از این بیشتره . پس اون بمونه فردا . پرستاره گفت اخه اماده کردم گفتم نه بمونه نمیتونم
پرستاره مجبور شد امپولو بندازه سطل اشغال ....
فرداش اومدم دوباره امپول ویتامین c بزنم .... ادامه دارد

ادامه خاطره سامان :

سلام کردم پرستار همون خانوم دیروزی شیفت بود ... امپول ویتامین c رو دوباره دادم بهش گف درد داره ها اگر تحمل میکنی تزریق کنم ... گفتم میتونم . . گفت پس آماده شین رو تخت. وقتی رفتم داخل اتاق دیدم هر دوتا تخت پره و به دوتا مریض سرم وصل کردن .
به پرستاره گفتم اینجا که پره ... گفت یا برید یه ساعت دیگه بیاین یا اتاق بغلی باید سرپا تزریق کنیم
اتاق بغلی شون میز گذاشته بودن و صندلی برای عوض کردن لباس و اینا ...
بار اولم بود ایستاده میخاستم امپول بزنم... استرسم بیشتر شده بود ... پرستاره گفت اماده شین سرپا تا امپولتونو حاضر کنم ... همونطوری سرپا دکمه و زیپ شلوارمو باز کردم چون سرپا بودم خجالت کشیدم شلوارمو بدم پایین دکمه شلوارمو باز کردم ...تا پرستار خودش بکشه پایین ... تپش قلبم زیاد شده بود بدنم عرق کرده بود ...پرستار اومد امپولارو گذاش رو میز گفت یکم خمشید رو میز خم شدم ...پرستار شلوارمو یکم داد پایین .. چون سرپا بودم خود به خودشلوارم اومد پایین .. ایندفه لیدوکائین نزد همونطوری فرو کرد تو باسنم .... درد کل پامو گرفت ... فقط گفتم آخخ یواششش پرستار مدام میگف میسوزه یا ن ؟گفتم خانم لطفا درش بیارید نمیتونم تحمل کنم .. کل باسنم داشت میسوخت... پرستاره گفت تحمل کنید الان تمومه دیگه . داشتم درد میکشیدم دیدم سرنگو کشید بیرون .
گفت تکون نخور تا چسب بزنم ....
چسب زد بلن شدم اومدم ... دیگه به غلط کردن افتادم ویتامین c نمیزنم