خاطره آیلین جان

سلام دوستای گلم آیلینم حالتون چطوره
من اومدم با خاطره جدید این خاطره مال جراحی سی ال دندون هامه یک روزی روزگاری رفتیم باپدر محترم دندان پزشکی طبق نظر پزشک معالج عزیز گفت این جراحی انجام بده قبل کامپوزیت خیلی خوشگل میشی هرچی بالا پاین پریدم قبول نکردن خلاصه تاریخ جراحی زدن با پزشک جراح لثه هماهنگ کردن خلاصه روز موعود فرا رسید جراحی تقریبا پنج ساعت ونیم طول کشید اولش که روی یونیت دراز کشیدم شروع کرد به بی‌حسی زدن تمام فک بالا بالا وپایین وآمپول بی‌حسی زد خیلی درد داشت بعدش دوتا پارچه سبز روی صورتم تا پاین کشیدن روم فقط یک دایره باز بود که روی دهنم فیکس کردن شروع کرد آروم جرم گیری دندون وبعدش جراحی گاهی با کشیدن تیغ روی لثه احساس می‌کردم خون میپاشه بعد از تموم شدن جراحی سرگیجه شدید داشتم قبل از بلند شدن چند بار با گاز استریل صورتم پاک کردن با کمک دستیار دندان پزشک ومامانم بلند شدم وقتی صورتمو دیدم وحشت کردم پر روی صورتم خون بود صورتمو شستم راه افتادیم سمت خونه سرراه از داروخانه دارو هامو گرفتم سریع یدونه ژلوفن با آبمیوه بزور خوردم بزور میرن پاین وقتی رسیدم خونه بی‌حسی دندونم از بین رفت یعنی خون گریه کردم بزور تو بغل بابا خوابم برد وقتی صبح از خواب بیدار شدم لقم بشدت ورم کرده بود لبام ورم داشت صورتم مثل گچ دیوار بود قرص هامو خوردم با آبمیوه اصلا تا یک هفته هیچی نمیتونستم بخورم تنها غذای که میخوردم سوپ بود اونم چند قاشق تا یک هفته استراحت مطلق بودم دارو سرساعت بود تو این چند روز سرگیجه داشتم سرمو که پاین مینداختم لثه شروع می‌کرد به خونریزی دوهفته بخیه ها روی لثه بود موقع کشیدنشم یکم درد داشت تا چند ماه از دهناشویه استفاده کردم مسواک لثه حساس استفاده میکنم بعد دندون هارو کامپوزیت طبیعی کردم از نزدیک مگه نگاه بکنی مشخصه کامپوزیت کردی ازروز اول که شروع کردم به درست کردن دندون تا آخرش درد کشیدم ولی به اذیت شدنش می ارزه درکل دکتره برامون چند تایی آمپول نوشت که پیچوندم😂😑
بعدش که فهمید کلی غر زد ودعوام کرد😑😑😑😑آخرشم ازم خواستگاری کرد بابام دیگه نذاشت برم پیش این دکتره حالا خوبه از بابام منو خواستگاری کرد😂
درکل خواستم بگم تجربه دردناک زیبا وجالبی بود

خاطره نگار جان

سلاممم نگارم ۲۲ سالمه تازه عقد کردم🤍💍
خببب سریع بریم سراغ خاطره
خاطره بر میگرده به چندروز پیش که حساااابی سرما خورده بودم اصلا اینکه چجوری سرما خوردم که گلوم عفونت کرد نمیدونم🙂🤧🤦🏻‍♀

خلاصه یه روز صبح که از خواب پاشدم دیدم صدام گرفته و آبریزش بینی دارم یه قرص سرما خوردگی خوردم و رفتم سراغ کارام و عصری یه چرت کوچولو زدم بعد از خواب که بیدار شدم احساس کردم گلو درد میکنه
آب نمک قرقره کردم دیگه تا آخر شب بدتر شد و دیدم ته گلو به سفیدی میزنه...نگو گلوم عفونت کرده که انقد دردمیکنه🥲
دیگه به هیچکس نگفتم جز دوستم که صبح فهمیده بود اینجوریم
دوستم اومد و رفتیم دکتر و چقدر طول کشید تا نوبتمون شد
رفتیم پیش دکتر و شرح حال دادم دکترم گلوم دید که چقدر چرک داره خلاصه رفت نشست پشت میزش و سریع نسخه پیچید برام🫠
فقط ۳ تا پنی سیلین نوشت یدونه بتامتازون و یه سرم
و شربت دیفن هیدرامین و قرص سرماخوردگی
هوووف🤦🏻‍♀

حالا اومدیم بریم بخش تزریقات
فقط تزریقاتی آقا بود:||
پرسیدیم تزریقاتی خانم کجاست؟گفت اونایی که شیفتشون الان بوده بیمارستان بهشون نیاز داشتن رفتن اونجا این تایم فقط تزریقاتی آقا داریم🙂

حالا من اصراااار که بریم خونه بعدا بیایم
هی من بگو ، دوستم بگو آخر سر نزاشت برم خونه میگفت حالت خیلی بده و ... الان باید بزنی😐🥲
بخاطر اینکه تزریقاتی خانم نبود خیلی شلوغ شده بود
خلاصه بعد چند دقیقه آمپولا رو دادیم به تزریقاتیه آمپولا رو گرفت گفت آماده شید الان میام
هععی خلاصه زیپ شلوارم باز کردم دمر خوابیدم رو تخت دوستم گوشه شلوارم یه خورده داد پایین همزمان صدای شکستن شیشه آمپول و آماده سازیش میشنیدم🥲

خلاصه مرده اومد گوشه شلوارم پایین بود خودش بیشتر شلوارم کشید پایین جوری که حس میکردم بیشتر باسنم بیرونه:|| از خجالت آب شدم🥲
انگار میخواست شیاف بزنه واسم😐
بالاخره اومد.. پنبه رو روی باسنم کشید
تزریقاتی: خانم لطفا شل کن عضلاتت اگه منقبض باشه بیشتر دردت میگیره
من :باشه🥺
یهو نیدل فرو کرد و شروع کرد به پمپاژ کردن اولش سعی کردم هیچی نگم ولی انقدررر درد داشت نتونستم
یهو یه آخ بلند گفتم و سفت کردم🥲
تزریقاتی: خانم شل کنین..و باسنم یه ویشگون ریز گرفت برای اینکه عضلم شل بشه🤦🏻‍♀مردم از خجالت🥲
بالاخره اولی تموم شد شلوارم درست کردم اومدم که بلندشم گفت بخوابین یکی دیگه ام برای امروزه:||

دوباره دمر خوابیدم این یکی بیشتر از اولی درد گرفت😭
خلاصه سر این انقد آخ آخ کردم که نگو🙂😂

بالاخره تموم شد و تا تموم شه من از خجالت متلاشی شدم:)
اگه انقدر حالم بد نبود هیچوقت اونجا نمیزدم🥲
بقیه اشم فردایی زدم و بعد چندروزم خداروشکر خوب شدم♥️

اگه بازم خاطره دوس داشتین بگین براتون بزارم:)
کلی خاطره نگفته دارم..

خاطره مهسا جان

سلام امیدوارم حالتون عالی باشه
من مهسام ۲۲ سالمه همسرم پویا ۲۶ سالشه
تابستونه و وقت خالی زیادددد
گفتم یه خاطره از روز عقدمون بگم
داستان آشناییمون رو گفتم قبلا که تو راهیان نور آشنا شدیم و یه مدت با اطلاع خانواده باهم در ارتباط بودیم برای آشنایی و ازدواج کردیم...
اما آشناییمون واقعاااا مدلش آشنایی بود و یعنی کاملا مرزها رو رعایت میکردیم چون خانواده جفتمون معتقد بودن...
روز عقد با وجود اینکه دیگه تقریبا از همه چی مطمئن بودم خیلییی استرس داشتم... استرس یه زندگی جدید یه مسئولیت بزرگ‌‌‌... استرس اینکه قراره از این به بعد یه نفر دیگه رو تو تمام مسائل و تصمیمات زندگیم شریک کنم خیلی عجیب و هیجان برانگیز بود
اونقدری استرس داشتم که کاملا رنگم پریده بود و هر کسی میتونست متوجه بشه
عقدمون عصر بود بعدش به همراه خانواده پویا همه رفتیم خونه ما و کلی مهمون اومد
شب که شد دیگه تقریبا همه مهمونا رفتن و فقط خانواده پویا اینا و خانواده یکی از عموهام و خانواده خودمون بودیم
دیگه کم کم حس میکردم که دارم از حال میرم
فشار روانی و استرس چیزی بود که داشت دیوونم می‌کرد اون روز واقعا فقط به خودم میگفتم من چیکار کردم؟ الان وقتش بود؟ از پسش بر میام؟
دیگه حالم خیلی بد شد بعد شام برای اینکه از پا نیفتم به اصرار مامانم رفتم تو اتاقم یکم دراز بکشم
چادرمو در آوردم گذاشتم کنار تخت و دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو سرم و فقط فکر میکردم به آینده به همه چی
یکم بعد صدای در اومد گفتم بله بفرمایید
دیدم پویاست نشستم رو تخت گفت راحت باش خوبی؟
گفتم آره خوبم... گفت رنگت چرا پریده پس... گفتم نه بابا یکم خستم خوبم... گفت دراز بکش راحت باش... گفتم راحتم...
یکم حرف زدیم راجب عقدمون بعد مامانم صدا زد که بیایم پایین
رفتیم دیدیم خانواده پویا دارن میرن... خداحافظی کردیم... شاید باورتون نشه ولی داشتم فکر میکردم کاش پویارم ببرن با خودشون😂😂 نمیدونم چرا اینجوری بودم
دوباره یکم نشستیم دور هم حرف زدیم که زن عموم گفت اگه یه سرم بزنی قشنگ سرحال میای
گفتم نمیخواد خوبم الان
مامانم گفت رنگت پریده بزنی دو سوته خوب میشی بعد پشت سرش همه تایید کردن زن عموم گفت پس من برم خونه سرم بیارم ( خونشون چسبیده به ماست)
من استرس گرفته بودم رفت سریع اون کیف معروف سبزش که پر وسایل تزریقه آورد و من اونو دیدم بیشتر رنگم پرید
گفتم پس من میرم تو اتاق و بلند شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم اومد بالای آرنجمو با کش بست و گفت دستمو مشت کنم پنبه کشید و آروم سوزنو فرو کرد... درد زیادی نداشت
گفت استراحت کن و رفت بیرون
یکم بعد در زدن گفتم بفرمایید دیدم پویاعه اومد تو گفت خوبی؟ گفتم آره خوبم
گفت اینجا کسی نمیاد راحت باش... گفتم راحتم...
به روسریم اشاره کرد گفت منظورم اینه که میتونی در بیاری... راستش یکم خجالت میکشیدم ازش‌... الان به اون روزا فکر میکنم خندم میگیره هنوزم که هنوزه پویا خاطرات راهیان نور و روز عقدمونو تعریف میکنه میخنده میگه خجالت میکشیدی خیلی خنده دار میشدی😂 حتی خجالت میکشیدم که بگم خجالت میکشم... در حالت عادی انقد پرروعم که هر کی براش اینو تعریف کنم باور نمیکنه
بعد برا اینکه بحثو عوض کنم یهو گفتم حوصلم سر رفت
پشماش ریخته بود قشنگ😂 به زور خندشو کنترل کرد گفت باشه باشه اگه راحت نیستی در نیار
گفتم نه بابا مشکلی ندارم خندیدم و با اکراه در آوردم
موهام گوجه ای بسته بود موهای کوتاهم طبق معمول فر شده بود
گفت پس موهات فره؟ گفتم آره گفت قشنگه فر دوس دارم گفتم مرسی
تو دلم داشتم میگفتم کاش بتونم دوباره روسری سر کنم😂😂
یکم بعد دستمو گرفت و همینطور که حرف میزدیم کم کم خوابم برد
یه دردی تو دستم احساس کردم چشامو باز کردم دیدم زن عموم داره سرمو در میاره
گفت یه نوروبیون آوردم بزنی قشنگ حالت جا میاد
هنوز صورتت مثل گچه
گفتم نه لازم نیست
گفت بزن ببین چیه اصلا سرحال میشی
پویام گفت آره ضعیف شدی بزن
گفتم نمیخواد سرم زدم خوب شدم
زن عموم گفت تو حرف منو گوش کن بزن ببین چقد حالت خوب میشه دعام میکنی
تو رودروایسی دیگه چیزی نگفتم
نوروبیونو داشت حاضر میکرد فقط داشتم فکر میکردم کاش پویا بره بیرون ولی متاسفانه سرگرم گوشی بود و بیرون نمی‌رفت و من هم روم نمیشد بگم برو بیرون
زن عموم با یه سرنگ پر مایع قرمز رنگ اومد بالا سرم
وحشت کردم
گفت آماده شو
یه نگاه به پویا کردم که همچنان سرش تو گوشی بود و برگشتم یه کوچولو از شلوارمو دادم پایین که زن عموم گفت به کمرت که نمیخوام بزنم بعد خودش یکم بیشتر کشید پایین و تزریق کرد‌‌...‌ خیلی تحمل کردم صدام در نیاد ولی انگار داشتم میسوختم قشنگ وسطاش بود یه آیی گفتم که خودم دلم برا خودم کباب شد
زن عمو گفت آخراشه یکم دیگه تحمل کن و بالاخره پنبه گذاشت جاش و کشید بیرون اشک از گوشه چشام افتاد سریع پاک کردم و برگشتم زن عمو هم سرنگو انداخت تو سطل و خداحافظی کرد و رفت
پویا گفت گریه کردی؟ گفتم نه گفت خوبی؟ گفتم آره گفت چیزی لازم نداری؟ گفتم نه
و این طوری شد که شب عقدمم آمپول خوردم
اوایل عقد جالبه یه حس خجالت عشق هیجان همش قاطیه و در عین حال خیلی قشنگ و به یاد موندنیه
پر از خاطرات قشنگیه که میشه بارها و سالها مرورش کرد مخصوصا روزای اول ور رفتن با حلقه😂
اگه تو این دورانید حتما کلی لذتشو ببرید🥰
حال دلتون همیشه عالی❤️

خاطره زهرا جان

سلام من زهرام
من مریض شده بودم رفتم دکتر بعدش ضعف داشتم دکتر برام سرم نوشت و یه دونه نروبیان منم چند سال بود آمپول نزده بودم من رفتم و هرچقدر به پرستار گقتم آمپول نروبیان. و نزنم قبول نکرد هرکار میکردم نمیتونستم بخوابم تا بزنه پرستار تا این که زیپ شلوار مو زیپ شو باز کردم و خود پرستار کشید پایین و تخت بغلی گفت دست من و بگیر تا آمپول تو بزنه موقع زدن همش موقع زدن پرستار بهم میگفت پاهاتو شل کن تکون نده از دردش داشتم میمردم و بعد از سرمم آمپول مو زد

خاطره غزل جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
من غزلم ۱۶سالمه خیلی وقت پیشا خاطره گذاشتم و امشب اومدم با ی خاطره ی دیگه
این خاطره برمیگرده به یک سال و چند ماه پیش خداروشکر از آمپول زدنای خودم نیست
بریم سراغ خاطره
زهرا دختر خالم حامله بود جنسیت بچه ام مشخص شده بود دختر بود
مامان بزرگم دعوتشون کرده بود خونشون همه ی خاله هام و دایی هامو دعوت کرده بوده ولی من و مامانم و خالم و زهرا رفتیم برا زهرا طلا بخریم از بازار(زهرا چون خونش کوچیکه تخت نخرید مامانشم گف بجاش پول میزارن رو پولی ک دارم براش طلا میخرم)خلاصه رفتیم بازار خیلییییییی راه رفتیم خیلی من پاهام درد گرفته بود زهرام عقب تر از من بود یهو دیدیم زهرا جیغ کشیدم نشست سریع رفتیم سمتش من گیج شده بودم فقط تو ذهنم این بود بچه ی چیزیش شده حالمو هی جیغ میکشید شلوار زهرا شده بود خون کلا خیس بود مامانم داد میزد یکی زنگ بزنه آمبولانس ی مرده اومد جلو گف خواهرم میخواید ببرمتون درمانگاه؟ مامانمم گف آره توروخدا زود باشید سریع سوار شدیم توی طول مسیر خالم گریه میکرد زهراهم داد میزد میگف نورا توروخدا(اسم بچش ) رفتیم بیمارستان من که یه زده بود سریع مامانم رف شرح حال داد بقیشو نمیدونم فقط می‌دونم بردنش سونو گرافی گفتن چون زیاد راه رفته بچه کشیده بالا خونریزی کرده یک شب تحت نظر بود رفتم تو اتاقش هق هق میکرد انقد گریه کرده بود خندیدم گفتم نورای گیس بریده تو بیا بیرون ببین چکار میکنم از همون اول مث مامانت کرمویی دست زهرا رو گرفتم یکم ارومش کردم تو اون موقعم خالم و مامانم بیرون بودن پرستار اومد تو گفت برید بیرون تزریق دارن گفتم میشه پیشش بمونم توروخدا حالش بده گف باشه پ برو اونور رفتم اونور تخت زهرا به طرف چت درگذشت چون نمیتونست دمر بشه به خاطر بچه لباسشو درست کرد دستشو گرفتم دستش خیلی یخ بود گفتم زود تموم میشه یکم صب کن پنبه کشید زهرا گف وای یهو نیدلو وارد کرد آمپولش روغنی بود وای خیلی بد بود زهرا به گریه افتاد چون دیگه تحمل درد و نداشت تموم شد یهو شوهر زهرا اومد (ما قبلش ب شوهرش نگفتیم راستش ترسیدیم) شوهرش چون خجالتیه یهو اومد گفت سلام غزل خانوم من فهمیدم ک باید محل و ترک کنم سریع گفتم اوممم من کار دارم فلن
خلاصه اون اتفاق بخیر گذشت و الان ی نینی مث ماه تو خانوادمونه
دوستون دارم ماچ ب همتون

خاطره سارا جان

سلام به همه برو بچه های کانالو وب من سارام البته اسم اصلیم این نیستو به دلایلی نمیخوام اسم اصلیمو بگم 🙃🙃🙃
اولین باریه میخوام خاطره بنویسم تا الان خواننده خاموش بودم
بیوگرافی: من تو یه خانواده ۴ نفره بزرگ شدم یه برادر بزرگ تر دارم که ازدواج کرده و خونش شهر دیگست و من رسما تک فرزند خونه محسوب میشم .
خاطره زیادی برای تعریف ندارم چون ما خانوادگی شاید دو سالی یه بارم مریض نشیم چون بدنامون به شدت قویه (خوش به حالمون)😂😂
خاطره : ۱۶ سالم بود که شروع کرده بودم به خوندن خاطرات و داستانای امپولی و دیدن فیلمای تزریقات و ساختن انواع و اقسام فانتزی ها تو ذهنم من برعکس خیلیا که فوبیا امپول دارن و همش امپول میخورن من از درد امپول لذت میبرم و طبق گفته هام دو سال یه دفعم پام به دکتر باز نمیشه (خواهشا فحش ندین 🤣🤣)
خلاصه سرتونو درد نیارم دوران کرونا بود و سه ماهی میشد از خونه بیرون نرفته بودیم بابامم که راننده بود یه هفته ای بود که رفته بود خارج شهر
مادرم دیگه تحمل نکرد گفت باید بره به خانوادش سر بزنه 🥲💔
منم با کلی سفارشو مراقب خودت باش راهیش کردم
بعد شروع کردم به دیدن فیلمای تزریقات و به شدت دلم یه امپول دردناک میخواست 🤤🤤
رفتم تو یخچالو گشتم چون امپولارو نمیشناختم یه اب مقطر برداشتم و با یه سرنگ دو سیسی و پنبه و الکل رفتم تو اتاق دوربینمو رو میز تنظیم کردم و شروع کردم به حاضر کردن امپول اب مقطر چون تا حالا به امپول دست نزده بودم به شدت دستام‌ میلرزید نه از ترس از هیجانش که یه وقت مامانم وسطش نیاد خونه 😐😐
بعد دمر دراز کشیدمو شلوارمو کشیدم پایین طبق چیزی که از اموزشای مجازی فیلما یاد گرفتم پنبرو کشیدمو سوزنو فرو کردم حس سوزن زیر دستم مثل این بود که دارم توی یه توده گوشت سفت فروش میکنم اصلا درد نداشت ولی دلم ضعف رفت و دستام میلرزید شروع کردم با بیجونی تزریق کردن و شاید باورتون نشه اصلا دردم نمیومد اینجوری که همه از درد اب مقطر تعریف میکردن اصلا برای من درد نداشت یه جورایی حالم گرفته شد 😐😐
بعد تزریق دو سیسی کشیدم بیرون و وقتی دیدم درد نداره با همون سوزنو سرنگ استفاده شده بقیشم کشیدم تو سرنگو تزریق کردم و با اینکه سوزنش یه بار استفاده شده بود بازم دردم نیومد 😒😒
خلاصه تموم شدو رفت منم چون به شدت ادم دهن لقیم و نمیتونم تحمل کنم چیزی رو برا مامانم تعرف نکنم فردا بهش گفتم که گفت :چشمم روشن دیگه اعتماد نمیکنم خونه تنهات بزارم اگه بلایی سرت میومد چی ولی بازم تنهام گذاشت🤨🤨🤨😒
ببخشید اگه طولانی و بد بود اولین بارم بود خاطره مینوشتم .😘😘😘😘

خاطره آیدا جان

سلام

خوبین الحمدالله عذاداریتون قبول باشه ایشالا

خوبین الحمدالله عذاداریتون قبول باشه ایشالا منم عایدا ۱۶ سال از ایلام ۴۷ روز دیگه تولد ۱۷ سالگیمه😍😂
اومدم براتون خاطره عمل اپاندیسمو بذارم

روز پنجشنبه بود درد شدید در سمت راستم حس کردم خیلی درد وحشتناکی بود به همراه حالت تهوع و بالا اوردن بود همش پیش دستشویی نشستم ول میچرخیدم از درد
مامانم گفت چته گفتم حالم بده سمت راستم درد مکنه گفت مسموم شدی چیزی نیست بیا چای نبات و دارو گیاهی بهت بدم تا خوب شی😕داد و من ی قلوب خوردم حس کردم دارم بالا میارم
آخرش بالا اوردم
( کاش نمیخوردم) 🥹
از درد گریه میکردم و جیغ میزنم بابام گفت بریم بیمارستان
بردنم داداش زنداییم شیفت بود گفت آزمایش بدین مشکوکه
آزمایش دادیم گفتن نرماله گفتن برین سونو رفتیم فقط التهاب داشت 😭😐گفتن هیجی نیست و مامان برگه هارو برد اورژانس شاید یکی دیدیش😕زنی بود برگه هارو دید گفت هیجیش نیست چند تا قرص مینویسم یکیش سفکسیم یکیش شستشو کلیه😭منم درد داشتم کاری نمیکردن از عرق خیس شدم بردنم خونه تا خود صبح گریه میکردم و به خودم میپیچیدم
فرداش که اصلا دکتر نبردنم رنگم زرد و دستم تو شکمن راسم و همش بالا میاوردم شب همه خوابیدن من بی صدا گریه میکردم
رسید روز شنبه دیگه حالم خراب بود و گریه میکردم و بالا میاوردم تو ای مدت خانوادم دارو گیاهی زیاد بم دادن نفسم بریدن ولی دردم آروم نشد
ساعت ۲ بردنم اورژانس پزشک اورژانس گفت بره روی تخت بخابه و من خابیدم همش به خودم میپیچیدم و بزور صافم کردن و دست گذاشت سمت راست و جیغ زدم گفت مشکوک به اپاندیسع بستریش کنین تا دکتر بیاد ی سونو گرافی کنه مجدد
بابام قبول نکرد گفت نمخاد میبرمش خونه شاید عصری بردمش سونوگرافی
خلاصه با گریه بردنم خونه شد ساعت ۵ بابا نوبت گرفت از پیش دکتره برای سونو گرافی
بردنم گفت چیزی نیست روده هات مشکل دارن😐گفت چیز جدی نیس نمخاد بهش فکر کنی😐😏
اومدیم تو ماشین مامان گفت چیزیت نیست همش میگی اپاندیسم درد مکنه و اینا کسی آپاندیس داره نمتونه از جاش بلند شه و همش بالا میاره و اینا😭😂خیلی بم زور داشت خیلی جلوش بالا آوردم
مادربزرگم خونمون بود تا صب از درد گلایه میکردم به بابام چون شیفت بود ی جا بند نبودم همش گریه میکردم جیغ میزدم بالا میاوردم تا ساعت ۷ صبح ادامه داشت
بابام اومد گفت بریم بیمارستان من و بابام رفتیم
بردنم اتاق عمل پزشکی معاینه کنه دست زد سمت راستم جیغ زدم و بلند شدم به بابام گفت این چند روزه اینجوره بابام گفت از چهارشنبه اینجوریه دکتره گفت یعنی از روز چهارشنبه تا الان یکشنبس بنظرت اپاندیسش میترکید خوب نبود؟؟
بابام هیجی نگفت دکتره گفت ببرش بستری شب عملش میکنم
بابام رفت پذیرش و اینا بالاخره بستری شدم مامانم اومد مادربزرگم و دامادمون و داییم
خلاصه دکتر گفت ن آب بخوره ن غذا
شد ساعت ۸ گریه میکردم نفسم بالا نمیومد از درد دکتر رو پیچ کردن اومد دست زد سمت راستم گفت داره میترکه زود بیارینش عمل😭🥹
بردنم عمل و میترسیدم و گریه میکردم چون بابام پرستاره میگفتم باید بیاد بامن بابام میگفت چشم برم لباس سبزامو بپوشم تو برو منم بردن و کلی سیم و دستگاه بم وصل کردن و دکتر بیهوشی اومد گفت دخترم چندسالته گفتم ۱۰ سال گفت چیی گفتم ببخشید ۱۶ سالمه😂😐ی آمپول آب رنگ کرد رو انژوکته و سرم گیج میرفت دیگه چیزی نفهمیدم منگ بودم فقط چشام باز بود فقط یادمه اکسیژن گذاشتن دهنم و چند تا پلک زدم و دیگه چیزی نفهمیدم 😈🫤
ب زبون بابام میگم گفت اپاندیست همون لحظه تو دست دکتره ترکید و دکتر ی نگاه تاسف اوری بهم کرد گفت اگه دیر میاوردیش الان این زیر خاک بوده
خلاصه عملت کردن و منو خانوم ر ش بالا سرت بودیم و وضعیتت نرمال شه بفرستیمت بخش
فشارتو گرفتن ۱۴ یود
قبل عمل بهت گفتم عایدا بهوش اومدی بگو بابا نگی مامان😐😂
بهوش اومدی بیمارستان و ریکاوری و همه جا ریختی تو سرت جیغ میزدی گریه میکردی و فوش میدادی از درد 😐😂و مامانت صدا میکردی خیلی بم زور داشت 😈😂وبه عمه مامانت گفتم نگاه دارع میگه بابا گوش بدع😂😂❤️عمه مامانم میگفت نه داره میگه مامان 😂( از این وضعیت لج کردن)😂که خداراشکر لحظه آخر هی میگفتی بابا مامان بابا مامان جلو همه مامانت رو سفیدم کردی😂😈😌
خلاصه اوردنم بخش و هرکار میکردن آروم نمیشدی مسکن میزدن آروم نمیشدی فشارت بالا بود اکسیژن بت وصل بود نمیتونسی نفس بکشی یهو اکسیژنو دراوردی و بالا اوردی ایتقد گریه میکردی بارم اومدن مسکن زدن امپولای زیادی تو سرم میزدن و بهت گفتم آیدا من برم خونه وسایلات بیارم که( شامل بالش پتو فلاکس و همه چی ) دستمو ول نمیکردی میگفتی میخای بری خونه بخابی منو ول کنی بری😂😈بجاش دست عمو بزرگتو دادن که بیقراری نکنی😂 عموت میگفت آیدا من برم خونه میگفتی نرو گریه میکردی😂برا مسکن پرستارارو به فوش کشوندی( ببخشید از پرستارا واقعن دست خودم نبود)😂 مادرتو می فرستادی برن مسکن بیارن
ساعت ۱ بود عموت اومد نمیدونستم کی بهش خبر داده رفتیم پیش دکتر که عملت کرد درخاست مورفین کردیم گفتن نمیخاد ماهم از بیمارستان دراومدیم رفتیم بیمارستان شهید مصطفی خمینی مورفین و پتدین اوردیم
اومدیم ی چند سسی تزریق میکردم بهت خابت میبرد بیدار میشدی تقاضای اب میکردی نباید چیزی میخوردی با پنبه و آب دهنتو ی ذره خیس کردن خیلی بیقرار بودی با اینکه اکسیژن بهت وصل بود
ساعت ۶ پرستار اومد سرمتو عوض کرد و یکی دیگه گذاشت بیدار شدی ی ذره بی قرار بودی با اجازه پزشکت چای بهت دادیم ی قطره خوردی و بالا اوردی
دکترتو پیچ کردن اومد گفت طبیعیه و بازم آمپول تجویز کرد بهت زدن خابیدی

خلاصه از زبون خدم😂😈بر خودم خابیدم
جوری خابیدم ی پام پایین تحت بود سرم کچ دستم ول😂با دهن باز خابیده بودم😂😐دیدم صدای خنده میاد 😂😐بیدار نشدم یهو نمیدونم چیشد برعکس شدم😐😐که دکتر پانسمانمو باز کنه اونا پانسمانمو ببینن
منم نامردی نکردم گفتم ی اهومی یه اهی میگفتین بلند شم ابروم رفت اخه 😂😐این چه کاریه هنگ بودم نمیدونستم چی میگم😂

پانسمانمو باز کردن و یکی میگفت آزمایش یکی میگفت آمپول نمیدونم چی یکی میگفت آمپول یکی اصلا
منم گفتم بابا بخدا ادمم موش ازمایشگاهی نیستم که خیلی خندیدن و هیجی نگفتم زور داشت
بعد خاستن برن ب دکتره گفتم تروخدا اینارو نیار دیگه ابروم رفت
گفت اینا فردا پس فردا دکتر میشن باید بدونن چرا اخه نیایم
گفتم اصلا بیاین چکارتون دارم فردا پس فردا تو فضا مجازی سوژم میکنن
اونوقت میگن دختر فلانی تو تخت بیمارستان اینکار کارو کرده 😂😐نکنه فیلم گرفتین 😐فردا پس فردا ازم ی گیف بسازن بنویسن هم اکنون تیمارستان😂😍یکی دست میزد ب اونور یکی دست میزد ب این طرف یکی دست میزد ب برگه های فشار و اینا
یکی دست میزد ببینه سرمه چشه آب نمی رفت توش دستمو پاره کرد ایتقد فشار داد
یکی ریزه میزه بود هی سرمه فشار میداد گفتم داداش بخدا دستمه فشار نده الان رگم پاره میشه میمیرم
همه خندیدن بم😒
بابام از دکتر معذرت خاهی کرد گفت بجا اپاندیسش مغزشو عمل کردین😐😂😈💡
دکتره خندید گفت ایندفعه عمل آپاندیس میکنم
گفتم دکتر پس این برچسبا چیههه😐زدم زیر گریع گفتم من عمل نمخام😭😂😂
دکتر خندید و دلداری داد و رفت😂😐از این فرصت گرفتم خابیدم نمیدونم چقدر بود بابام بیدارم کرد گفت پاشو غذا بخور🫤نگاه کردم ماهی و برنجه🫤😂گفتم بابا حالم بهم میخوره نمیخورممم من سوپ مخام😐😂ماهی بزرگی بود نه نیاورد زنگ زد رفیقش که تو آشپز خونه بیمارستان کار میکنه گفت برای آیدا سوپ بذار کنار بده یکی بیاره بالا قط کرد و خودش ماهی رو خورد😐❤️
سوپ منم اوردن و خوردم و خاستم بخابم بابا گفت نخاب وایسا سرمو درارم بیا راه برو😭😂
آقا ناموصن بگم براتون راه رفتن بعد عمل خیلی سخته عین حامله ها بت دست میده
خلاصه دیگه حال ندارم بگم ۴ روز بیمارستان بودم هروز و هرچند ساعت و اینا سرم درمیاوردن و یکی وصل میکردن
غذای من تا ی مدت سوپ بود تا بعد ۱۳ روز بخیه هامو کندم اونم توسط عمو بزرگم
بعد از عمل فرداش بابام عکسامو نشون داد😐😂لوله تو دهنم و مماخم بود پشمام ریخت خلاصه مواظب خودتون باشین میسپارمتون به خدا
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گل‌زار خوش آید کسی را
که گل‌زار و گلستانش تو باشی
چه باک آید ز کس آن را که او را
نگه‌دار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
تشکر میکنم از رفیقام که در این مجموعه همراهیم کردن 😈😂
یاعلی ممد خدافس

خاطره شیما جان

سلام
شیما هستم ۱۹ ساله
من فوبیای امپول دارم🥲💔
و خب خیلی هم بد سرما میخورم و هر بار ک مریض میشم چند تا امپولو ۱۰۰٪ دکتره میده
من ریزش مو هم دارم و هفته ای ۲ تا امپول باید بزنم🥲💔
من هم بدنم گرفته بود بخاطر ورزشی ک میکنم و هم بدجور سرما خورده بودم
رفتم دکتر و معاینه کرد
برام یه متوکاربامول نوشت و ۱ نوروبین و ۲ تا پنی ک گفت روزی یدونه بزن🥺💔
رفتم تزریقات دراز کشیدمو پرستار با ۴ تا امپول اومد بالا سرم🥺💔
پنبه کشیدو گفت امپولات یکم دردناکن تحمل کن🥺💔
فرو کرد و من از همون اولش اخ اخم بلند شد☹️💔
درش اورد و دوباره همون سمت رو پنبه کشید و فرو کرد ک🥺
هنو درد قبلی رو تو پام حس میکردم و دردو حس نمیکردم
در اورد و سمت دیگمو پنبه کشید
نیدلو فرو کرد و خب یکم قابل تحمل بود🥺💔
دوباره پنبه کشیدو فرو کرد ک اینبار گریم گرف🥺💔
در اورد سمت دیگمو پنبه کشید و گفت این یکی پنیه شل کنی کمتر دردت میاد🥺🥺
فرو کرد و از لحظه فرو شدنش خودمو سفت میکردمو اخ اخ میکردم😢💔

فرداشم ک باید اون یکی پنی رو میزدم و هنو جای قبلی درد میکرد🥺💔
روز امپول ریزش موم هم بود و من بدبخت باز ۳ تا امپول🥺💔

خاطره سارا جان

سلامی مجدد به وبلاگی های گل سارا هستم و بنا بر دلایلی اسم واقعیمو نمیخوان فاش کنم 🙃🙃
از این به بعد جلوی اسم (سارا❣😼)علائم میزارم تا با بقیه سارا خانما اشتباه گرفته نشه 😁
یه بیوگرافی کامل تر میدم چون حس میکنم تو نظرات بعضیا فکر کردن این اتفاق همین اواخر افتاده ولی باید بگم که : سارا هستم ۱۹ سالمه و یه پشت کنکوری در انتظار انتخاب رشته هستم و تو خانواده ۴ نفره بزرگ شدم که مادرم خانه دارو پدرم رانندست و برادرم کارشناسی علوم تغذیه داره و با یکی از همکلاسی هاش ازدواج کردن الان یه شهر دیگه زندگی میکنند 😊😊
بعد از اینکه مادرم از خطرات تزریق به خودی گفت با خودم فکر کردم مگه چه خطری داره 🤔🤔
که بعد چند بار سرچ کردن دیدم بعله از ابسه گرفته تا خطر فلجی و قطع عضو و ..... تا خیلی خطرات دیگه 😱😱
ولی خب من خیلی کرم دارم شروع کردم اصولی یاد گرفتن تزریقات توی حلال احمر و دیدن فیلمای یوتیوب با ماکتو خط کشی از ویدیو های خارجی گرفته تا ایرانی 🧐🧐
و من دیگه دست به سوزن نزدم تا سال بعد که تو سن ۱۷ سالگی پدر شوهر عمم فوت کردند و قرار بود مراسمو تهران بگیرن و این شهر با شهر ما ۵ ساعت راه بود و قرار بود من باز تنها بمونم
(بله الان میدونم چی تو ذهنتونه😁😈🤦‍♀)
چند ساعتی از صبح که خانوادم راهی سفر شدن مگذشتو حوصلم شدید سر رفته بود😴😴
منم مثل همیشه که حوصلم سر میره و همش میرم سر یخچال اینسری که یخچالو باز کردم نوربین بهم یه چشمک زد 😉 (عجب🤔🤣)
خلاصه اینسری یه سرنگ ۵ پیدا کردم تا نخوام دوبار تزریق انجام بدم چون خیلی خطرناکه (همچین اینجوری میگفتم انگار پرفسور مغزو اعصابم یعنی خاک😒🤣)
اینسری بر عکس خاطره قبلی اصلا دستم نمیلرزید انگار همون یه بار دست به سرنگ بردن کافی بود تا ادرنالین خونم دیگه ترشح نشه و هیجان زدم نکنه🙄🙄
امپولو شکستمو سرنگو پر کردم چون روغنی بود خیلی سخت کشیده میشد
دراز کشیدم و میتونم بگم تقریبا محل تزریقو الکل نزدم بلکه شستمش اینقدر الکل پاشیدم بهش و سوزنو فرو کردم و شروع کردم به تزریق از اب مقطر دردش بیشتر بود برام و من تا حالا نوروبیون نزده بودم ولی اونجوری نبود که بخواد اخمو دراره بعد اینکه سوزنو دراوردم دوباره محل تزریقو با الکل شستم 🤣🤣
بعد من یه عادتی که داشتم سر اینکار این بود که از خودم فیلم میگرفتم و بعد اینکه نگاه میکردم چطور تزریق کردم حذفش میکردم (البته من این کار رو بیشتر از دوبار انجام ندادم و این اخرین بار بود میتونین یه نفس راحت بکشید 😤)
خلاصه اینکه ببخشید اگه طولانیو بد بود از خاطره های بعدی سعی میکنم بیشتر سبک داستانیش کنم 😘😘

خاطره مهتاب جان

سلام به همه ای دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه

اسمم مهتابه اکثریت منو میشناسین دوتا داداش دارم یکی کوچیکه یکیم بزگه و پزشک عمومی شده
این خاطره بر میگرده به زمستان پارسال
که من رفته بودم خونه خالم بعد منو دختر خالم وقتی خالم رفت بیرون ماهم از خونه زدیم بیرون هوا هم سرد بودو بارون میامد جا خونه شون یه پارکه رفتیم پارک بعد دختر خالم گفت مهتاب تو این هوا بستنی خیلی میچسبه بخریم منم گفتم باشه بستنی خریدیمو تو پارک خوردیم ویک ساعتی تو بارون ایستادیم بعد اومدیم فقط شانس اوردیم که خالم هنوز نیامده بود وقتی برگشتیم هردوتا مون مثل موش آبکشیده شدیم دختر خالم لباساشو عوض کرد گفت بیا توهم عوض کن بهت لباس بدم منم گفتم نه خوبه بعد گفتم من خوابم میاد میرم میخوابم گفت مهتاب سرما میخوری ها بیا عوض کن یاحداقل بیا یه قرص سرماخوردگی بخور منم نخوردم چون از قرص بدم میاد به حرفاش توجه نکردمو رفتم خوابیدم توخواب میلرزیدم هی احساس داغی میکردم وقتی از لرزش بیدار شدم دیدم ساناز دخترخالم روسرمه و با یه دستمال روسرم بعد گفت مهتاب خیلی تب داری بیا شیاف بزار یا اینکه به داداشت زنگ میزنم میگم مریض شدی منم چون ترسیدم به داداشم بگه شیافو ازش گرفتم گفتم برو بیرون میزارم خودم گفت نه یا خودم میزارم یااینکه صورتمو اونور میکنم بزار گفتم باشه صورتشو اونور کرد گذاشتم بعد اومد دورتادورمو گشت گفت پاشو خودتو بتکون که یعنی شیافو قایم نکرده باشم بعد که گشت دید نیست خیالش راحت شد رفت منم دوباره خوابیدم بعد فرداش که میخواستم برم خونه مون که داداشم اومده بود دنبالم گلو درد داشتم خونه خالم دولقمه بزور صبحونه خوردم رفتم پایین دیدم داداشم با ماشین دایم اومده دنبالم رفتم سوارماشین شدمو سلام دادم به داداشم صدام گرفته بود یهو برداشت گفت مهتاب چرا صدات گرفته گفتم هیچی خواب بودم دیگه هیچی نگفت راهشو ادامه داد تارسیدیم خونه شب حالم انقدر بد شده بود تبم بالا بود گلو درد حالت تهوع داشتم که بردنم دکتر چشمتون روز بد نبینه دکتره نامرد ۸ تابهم💉💉💉💉💉💉💉💉داد با سرم با کپسول خشکن بعد داداشم گفت اینجا میزنی آمپولاتو یاخونه گفتم خونه گفت باشه اما سرمتو باید اینجا بزنی چون من باسرم مشکل نداشتم قبول کردم رفتم خوابیدم روتخت پرستاره سرممو وصل کرد دوتا آمپولم ریخت توش به پرستاره گفتم میشه بقیه آمپولامم توسرم بریزی گفت بده ببینم بعد از داداشم پلاستیک گرفتم دادم پرستاره نگاه کرد گفت نه نمیشه اینا همشون عضلانی باید زده بشه😔 بعد سرمم تموم شد رفتیم خونه داداشمو بزور راضی کردم از امشب آمپول نزنه برام گفت باشه اما از فردا باید بزنی الکی گفتم باشه رفتم تواتاقم خوابیدم درم قفل کردم صبح ساعت ۸ بود که دیدم دراتاقم داره زده میشه منم بیخیال دراز کشیدم بعد یهو صدا داداشم دراومد مهتاب درو باز کن عزیزم دید جواب نمیدم اعصبانی شد گفت این درو باز کن میدونم بیداری بازکن درو صبحونه بخور گفتم نمیخورم گفت بیخود میکنی باز کن منم باز کردم درو دیدم توسینی صبحونه آماده کرده اورد روتختم گذاشت بعد گفت بخور عزیزم منم به اجبار یکم خوردم سینی رو از جلو برداشت گذاشت رومیز کنارتختم بعد ۴تا 💉💉💉💉 ازتوجیبش با دوتا پنبه الکی درآورد شکستشون آماده شون کرد منم فقط با 🥹 نگاه میکردمو گفتم نمیزنم وقتی آماده کرد گفت بخواب زودتمومه گفتم نه نمیخوام نمیزنم گفت بیخود بدو ببینم من دانشگاه باید برم تا سه میشمارم برگشتی برگشتی برنگشتی خودت میدونی چی میشه منم دیدم برنگردم اعصبانی میشه برگشتم دمر خوابیدم اومد پنبه کشید اولی درد نداشت دومی خیلی درد داشت😭😭میکردم اونم میگفت جانم تحمل کن الان تموم تموم که شد دراورد ماساژ داد گفت استراحت کن دوتا دیگه روهم بزنم گفتم نمی خوام شب بزن گفت براشب داری نترس الانم حرف نباشه بعد ۱۰ دقیقه استراحتی پنبه کشید سمت راستم زد سوختم ها داد میزدم😫 تا تموم شد درآورد برا آخری اومد پاشو گذاشت روپاهام گفت نفس عمیق بکش شل شل باش فهمیدم که درد داره زدم زیر😭 پنبه کشیدو فرو کرد من از اول تا آخرش گریه کردم اونم باز گفت جانم آبجی جونم تموم شد درآورد پنبه گذاشت ماساژ داد بعد رفت آب با کپسول آورد گفت چشماتو ببند قورت بده بزور قورت دادم آبم خوردم بعد بوسم کرد رفت منم خوابیدم و ظهر دانشگاه داشتم داداشم نزاشت برم شبشم دوتا دیگه رو زد تمام شد. راستی دختر خالمم رفت دکتر دوتا آمپول گویا داده بوده بهش دکتر که بعد زن دایم براش زده


اینم اولین خاطره من امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستون دارم مواظب خودتون باشید مهتاب🤍❤️

خاطره آیلین جان

سلام ودرود آیلین ۲۰ سالمه
پدر ومادرم هردو شاغل هستن وخودمم دانشجوی تربیت معلم
خاطرات زیادی دارم میخوام براتون بنویسم
راستش ما تو خونواده همه شغلی داریم ولی خب ترجیح میدم وقتی مریض میشم یا برم کلنیک یا بیمارستان خاطره ازاون جایی شروع شدکه تو اوج سرما ویخ بندون ما پاشیدیم با دوستان دوران مدرسه رفتیم بیرون خرید واینا بستنی خوردیم فکر کن برف اومده بود بعد ما 😂😂🙈خلاصه فرداش بازم برنامه استخر وبیرون از ظهر تا ۸شب بیرون بودیم گاهی شامم بیرون می‌خوردیم چند باریم تو برف ها سر خوردیم گذشت تا کم کم علائم سرما خوردی پدیدار شد نامزد محترم بعد از یک ماه از سرکار تشریف آوردن اومدن خونه ما وقتی وضعیت ودید گفت بریم دکتر خلاصه هرکار کرد راضی نشدم گذشت تا روز به روز بدتر می‌شدیم تا اینکه رفتم آب بیارم به ادامه خود درمانی برسم که سرم گیج خور د لیوان خورد زمین شکست منم کف آشپزخونه دارز کشیدم سرگیجه شدید داشتم مامان گیر داد بیا بریم دکتر بازم قبول نکردم توی این یک هفته بشدت سرما خورده بودم گوشم گلوم تیر می‌کشید بزور آب دهنمو قورت میدادم آبریزش بینی شدید تبخال زده بودم سردرد سرگیجه بدن درد خلاصه مامان زنگ زده بود به محمد بیا زن لجبازی ببر دکتر اونم پاشد اومد بزور منو برداشت برد دکتره یه آقای تقریبا ۲۷یا۲۸ساله بود بعد معاینه کردن نوچ نوچ کرد بعد نوشتن داروها گفت یه آرمایشم نوشتم بگیرید اورژانسی جوابشو بیارید من بخاطر اینکه قبلت کرونا گرفتم ریه هام بشدت حساس شدن خلاصه برای آزمایش سرمو تو بغل محمد قایم کردم دستشم محکم گرفتم دارو هارو گرفتم دوتا سرم کلی آمپول یدونه شربت با دوبسته قرص سیتریزن وآزیترومایسین الحمدالله به دلیل حساسیت به پن سلین عزیز دکتر سفازولین داخل سرم تجویز کرده بود راهی تزریقات شدیم اول سرم وصل کرد چند تا آمپول زد توش بعد اینکه تموم شد گفت دمر بخواب منم بهش گفتم مگه تو سرم نزدی گفتش که آمپول عضلانیم داری با بغض به ممد خیره شدم اونم دارم کرد شلوارم درست کرد دستشو گذاشت رو کمرم گفت زود تموم میشه پنبه کشید اولی وزد اییییی تموم شد در آورد دوم رو همون سمت پنبه کشید زد زد میسوخت همش ای ای کردم‌تا تموم شد یکم سفت شدم یه نیشگون گرفت شل شدم بقیش زدادامه خاطره اگر دوست داشتید مینویسم

سلام آیلین هستم آمدم ادامه خاطرم بنویسم خلاصه بعد تموم شدن آمپول ها وسرم محمد داروها دوستش گرفت دست منم گرفت راه افتادیم سمت خونه سر راه یکم آبمیوه گرفت بدام خلاصه گفت که شبم آمپول داری میام میزنم برات(کلاس تزریقات رفته) اصلا احساسات در همسر من موج میزنه خلاصه شب برام مامی سوپ درست کرده بود بزور دوسه قاشق خوردم ازسوپ متنفرم خلاصه شوی گرامی آمد منو برداشت برد تو اتاق رو تخت نشسته بودم با بغض نگاش میکردم‌گفت آماده شو منم همش میگفتم نه نمیخوام نمیزنم اینا سه تا آمپول آماده کرد نشست کنارم گفت زود دمر شو بدو سریع منم از جام تکون نمیخورم بزور روی پاش دارم کرد شلوارم تا زیر باسن کشید پایین پنبه کشید وارد کرد شروع کردم به گریه کردن با صدای بلند در آورد کنارش دومی وزد درد نداشت سومی وسعت مخالف زد که یکم تکون خوردم سرم داد زد تکون نخور میشکنه خلاصه تموم شیکم جای آمپول هارو ماسژ داد منم بهش میگفتم دیگه نمیزنم اونم میگفت برات لازمه که دکتر نوشته کلیم دعوام کرد که چرا مواظب خودم‌نبودم راستی یادم رفت بگم که آزمایش برای چی بود (پیخواستن ببین عفونت وارد خون شده یانه)که خداروشکر مقدارش زیاد نبود فرداصبح با صدای مامانم از خواب بیدار شدم که میفت پاشو بریم سرم آمپول هاتو برن منم نرفتم به ادامه خوابم رسیدم خداروشکر محمد دیشب برگشت سرکار (نظامیه)نبود بهم گیر بده یا دعوام بکنه بعداز ظهر محمد زنگ زد کلی دعوام کرد که دارو هامو استفاده نکردم منم کلی گریه کردم شب رفتیم خونه مامان بزرگم عموم اینام بودن که مامان به صبا دخترعموم گفت آمپولای منوبزنه وکیسه دارو هارو دستش داد بزور چند قاشق شیر برنج بهم دادن خوردم صبا به داداشش احسان بردنم تو اتاق احسان پاهامو گرفته بود صبا آمپول هارو هدفگیری کرد میخواستم پاشم فرار بکنم که احسان نذاشت آمپول اول فقط چند بار ای ای آخ کروم تموم آمپول دومی از وقتی زد با صدای بلند گریه کردم تا دراورد(من واحسان از زن عموم شیر خوردیم خواهر وبرادریم)خلاصه صبام ههی میگفتم کشید بیرون یکم جاشو ماساژ دادن سرمم وصل کرد من خیلی سعی میکنم نشون ندم که درد دارم خیلی سعی میکنم نذارن کسی بفهمه ناراحتم یا هرچیرمحمد آدم جدی وسخت گیریه ولی واقعا دوسم داره من برادرم طی حادثه تصادف از دست دادم با محمد دوست وهمکار بودن محمدم تو مراسم های داداشم منو دیده بود

خاطره هاکان جان

سلاممممم
ببینید کی اینجاست .بلعععععع هاکانم در خدمت شما دوستان عزیز 😂 یک عدد از کنکور رها شده
زندگی بدون کنکور چه زیباستتتتتت😂
خب آقا اول یه گله ای بکنم از دوستان واقعا خدایی یه نفر که خاطره مینویسه وقت میزاره دوست داره در مقابلش هم یه فیدبکی هم بگیره دیگه و اگه اینجوری نشه حس میکنه خاطرشو دوست نداشتین یا هرچی پس لطفا اگر دوست داشتین خاطره رو حتما کامنت بنویسید این کامنت ها باعث میشه صد برابر بیشتر انگیزه بگیریم واقعا پس منتظر کامنت هاتون هستم مثل دفعه قبل پنج نفر کامنت نزارن زیاد باشین منم زود زود مینویسم و البته یه تشکر بسیاررررر ویژه دارم از اون پنج نفر عزیز 👍🏻😅
خب اقا یه بیو بدم اول هاکان هستم ۱۹ ساله
پدرم شغل آزاد
مادر حسابدار
یه عدد داداش ناتنی دارم به اسم آرکان ۲۸ ساله رزیدنت جراحی عمومی
امروز میخوام ماجرای کرمان گرفتنمون رو بگم که خیلییی بد بود 😫
تو بحبوحه های گرونه بودیم آرکانم که شیفت هاش خیلی سنگین شده بود تقریبا شاید دو هفته یکبار میومد خونه که اونم با هزار مصیبت که کل بدنش رو الکی می‌کرد یکی نزدیکش میشد جیغ میزد بعد با این همه مراقبت داداش عمه های عزیزم کم نمیزاشتن 😂 رسما خاله بازی میکردیم اصلا نرید خونه همدیگه و اینا انگار تو گوششون نمیرفت البته بماند که خود بابامم اعتقادی نداشت میگفت چیزی نمیشه بابا 😂🤣
اقا ماجرا از اون جایی شروع شد که دوتا عمه کوچیکم با بچه ها و نوه هاشون خونه ما بودن قشنگ یک جمع پنجاه نفری میشدیم تلویزیون هم هی اعلام می‌کرد موج جدید و فلان … که چشمتون روز بد نبینه اقا دیدیم جناب داداش خان کلید انداخت یهو همه خشکشون زد از اون جمع پنجاه نفری حتی صدای نفس یه نفر رو هم نمی‌شود شنید 😅😂
برای اونایی که آرکان رو نمیشناسن میگم که این داداش خان ما شخصیت بسیار مودی و در عین حال جدی و بی اعصابی دارن ممکنه یه روز باهات تا صبح پی اس فایو بازی کنه و یه روز سر اینکه چه قدر با پی اس بازی میکنی بگیرتت زیر کتک
اقا این که اومد تو همه با دهن باز و ترس نگاش میکردن 😂😅 (بعد ها پدرم گفت حتی ممکن بود یه سکته ریزی هم بزنم خدا شاهده )
همه رو یکی یکی از زیر نظر رد کرد و روبه رو ایستاد یه تقریبا دو دقیقه ای سکوت حاکم بود 😂 که عمه یکم بزرگ‌تر از کوچیکه گفت سلام عمه خوبی عزیزم خوب موقع اومدی دیگه داشتیم شام رو میکشیدم و رفت سمتش که بغلش کنه و بیارتش سمت داخل و اینا ارکان با دست فاصله گرفت و گفت نه نه برید عقب من از بیمارستان اومدم عمه و شروع شد خدا نصیب گرگ بیابون نکنه😂😅 گفت اون تلویزیون کوفتی رو واسه چی میبینید شماها واقعا وضعیت رو نمیبینید جون خودتون که هیچ این بچه های بیگناه چه گناهی دارن که سر اینکه نمیتونیم بنشینید خونه باید فدا بشن
واقعا شرایط رو نمیفهمید
نه از کجا باید بفهمید هنوز سر اینکه بچتون مرده تو راهرو های بیمارستان زجه نزدید که هنوز اون جوونی رو ندید که فدای خودخواهی آدمایی مثل شما شده
اره شما اون پزشکی رو ندید که یه ماهه بیمارستانه سر اینکه جون شما آسیب نبینه بعد شماها نمیتونید تو خونه موندن رو تحمل کنید
اره شما اون مادر و پدری نیستید که جونن ۲۰ سالش نمیتونست نفس بکشه و خفه میشه و میمیره وسطای داد زدن هاش صداش یهو آروم شد چشماش پر شد و اشکاش روونه شد عمه هام خواستن برن جلو ارومش کنن که با دست ااشاره کرد نیاین خودم میام اومد نشست رو مبل و گفت همه فاصله بگیرن یکی از عمه هام براش آب قند گرفت اون قدر که داد زده بود صورتش زرد شده بود و نفسش سخت بالا میومد من ماسک انداختم از دست عمه گرفتم بردم دادم یکم هم زد خورد ولی بازم دلخور بود سرش پایین بود عمه کوچیکه معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید آرکان جان عمه زود میریم الان آرکان هم گفت نمیخواستم ناراحتتون کنم ببخشید و چشماشو مالید
عمه هم گفت نه عزیزم میدونم به خاطر خودمون میگی اشتباه از ما بود قربونت برم ناراحت نشدیم و جمع کردن و یکم همه غذا کشیدن بردن و رفتن خونشون
بابا هم از ترس جمع کرد رفت تراس 😂😅 میدونست اینجا باشه در امان نیست من موندم و داداش گرامی سکوت دل انگیز که چه عرض کنم سکوت غم انگیزی میانمان حاکم بود 😂 که داداش سکوت رو شکست گفت هاکان یه بالش و لهاف بیار برام با یه لیوان آب و ایبوپروفن گفتم باشه و پاشدم اوردم پرسیدم سرما خوردی چرا قرص میخوای گفت نه سرم درد میکنه بخورم خوب میشم قرص رو خورد و خوابید فرداشم خونه بود تو اتاقش بود بابا برای صبحانه گفت برم صداش کنم رفتم گفت نمیام به بابا گفتم نمیاد معلوم بود دلخور بود
بابا گفت بیا بریم اتاق پیشش رفتیم بابا با فاصله نشست رو تخت آرکان هم در حال کار باسیستم بود چیزی نگفت بابا صداش کرد برگشت گفت بله
گفت دلخوری آرکان هم گفت نه بابا فقط انتظارم ازتون بیشتره بابا هم گفت یه اشتباه بوده و گذشته و رفته

+ولی بابا من نمیخوام از این اشتباه ها بشه این گذشته اینکه میگین و میگین رفته اگه یکی مبتلا بوده باشه چی اگه یکی سر همین دورهمی از بینمون بره چی بابا من از اونا انتظار ندارم ولی از شما انتظار خیلی بیشتره شما که یکی از اعضای خانواده‌تون جزو کادر درمانه
منو نمیبینین بابا چند وقته خونه نیومدم بابا ریشای رو صورتم رو نمیبین که یک ماهه وقت نکردم بزنمشون موهامو نمیبینین کم کم از پشت میشه بافتشون
بابا من یک ماهه حموم نرفتم دیگه حس میکنم کم کم دارم کرم میگیرم
بابا کبودی های رو صورتمو نمیبینید جای ماسک که رد انداخته نمیبینید

نمیبینید اون شیلد گردنم رو برید دستام زیر دستکش هوا ندیدن
بابا شما همینارو میبینید فقط توی اون بیمارستان لعنتی رو نمیبینید که
نمیبینید که آدما دسته دسته میمیرن و تو حتی نمیتونی براشون ناراحت باشی چون تو یه پزشکی
چون تو گریه کنی بیمارت میبینه
چون بیمارت روحیشو از دست میده
یه تو فرمانده یه لشکری یه لشکر درب و داغون و زخمی ولی چون فرماندهی مجبوری دم نزنی مجبوری دروغ بگی مجبوری با اینکه میدونی فردا میمیره بگی خوشبختانه خطر رفع شده یه هفته دیگه مرخص میشی
مجبوری وقتی که بیمارت ایست قلبی میکنه چهل و پنج دقیقه فقط ماساژ قلبی بدی که نفس بکشه با اینکه میدونی نمیکشه دیگه تمومه ولی نمیخوای قبول کنی
مجبوری زجه های تو راهرو بیمارستان رو بشنوی و دم نزنی
مجبوری وقتی همراه بیمار میاد میزنتت با مشت با لگد و بگه تو کشتیش دم نزنی و زیر بار این کتک له هم بشی دستاتو نتونی به نشانه دفاع بالا بیاری درحالی که تو تا صبح داشتی دستگاه هایش چک میکردی که یه مشکل کوچیک براش پیش نیاد
بابا من انتظار ندارم اینو عمه بدونه ولی انتظار دارم تویی که بابای منی بدونی حداقل به خاطر شرایط پسرت اینکار رو نکنی
بابا هم گفت
ببخشید بابا شرمندتم نمیدونم چی بگم فقط لطفا دیگه دلخور نباش قول میدم دیگه تکرار نشه پاشو صبحانه بخور
آرکانم گفت بابا نیام بهتره دیروز یکی از هم اتاقی هام تو پاویون رو صورتم سرفه کرد ناخودآگاه تستش مثبت شده مترسم از شما همین جا بمونم خوبه تا ببینم علایم دارم یا ن واسه همین فرستادنم یکم بمونم اگه مبتلا بودم به بقیه ندم .
بابا هم گفت باشه و اومدیم بیرون بابا استرسی شده بود هی انگشست هاشو میپیچید به هم دیگه شب شده بود و قرار بود اگر علایم نداشت برگرده بیمارستان رفتم پیشش از در اتاق تو تر نرفتم پرسیدم میره یا ن گفت ن
گفتم چرا گفت نیم درجه تبش بالاس و گفت حتما ماسک بزنم و راهرویی که اومدم رو ضد عفونی کن حتی در اتاق رو هی الکی بزن و اینکه نیا اینجا گفتم تست نمیدی گفت میدم فردا
گفتم میشه پیشت بمونم ؟! چنان دادی زد چنان دادی زد که چهار ستون بدنم لرزید گفتم باشه باشه میرم
رفتم ولی تا صبح خوابم نبرد هی میگفتم اگه کرونا باشه چی؟ اگه چیزیش بشه چی ؟ من بدون داداشم میمیرم خدایا کمکش کن هی به خدا میگفتم که نگیرتش ازم و میگفتم که غلط کردم دیگه رعایت میکنم فقط آرکان خوب شه نزدیک های صبح بود که دیگه زد به سرم گفتم اگه مبتلا بشه و تو خواب چیزیش بشه چی دیگه طاقت نیوردم و با اینکه میدونستم بیدار باشه کلمو میکنه ولی ماسک‌ زدم اسپری برداشتم و رفتم به سوی اتاقش دستگیره رو ضد عفونی کردم در رو آروم باز کردم که چشمتون روز بد نبینه واقعا حالم خراب شد چهره اش کبود شده بود عرق کرده بود قرمز قرمز حقیقت نرسیدم رفتم بابا رو بیدار کردم بابا هم اومد ترسیده بود
بابا هی میگفت چیکار کنیم بریم نزدیکش بیدارش کنیم جیغ و داد میکنه نریم
چیکار کنیم بابا از دور هی صداش کرد نشنید هی هذیون میگفت دیگه بابا دستکش تنش کرد و دوتا ماسک زد رفت تو هی تکونش داد تا بیدار شد و بابا بهش گفت حالش خیلی بد بوده و اینا مجبور شده و با اشاره گفت گوشیمو بده و گوشیو داد بهش و زنگ زد امین همکارش و گفت که مبتلا شده و اینا یکم دارو بیاره براش و اینکه دیگه نمیاد تست بده به استاد هم اطلاع بده که نمیاد امین دو ساعت بعد اومد و همچنان حال آرکان بد بود ما پشت درد نشسته بودیم همینجوری نگران امین اومد زنگ زد اومد تو الکل خواست ضدعفونی کرد دستاشو با خودش ماسک و شیلد و لباس نایلونی آورده بود همه رو زد و پوشید رفت تو یه میشه بزرگ دارو دستش بود با کیفش تب سنج رو گذاشت گفت بالاست اقا آرکان بالاس وضعت خرابه کاش زودتر میگفتی دیشب هیچ علائمی نداشتی ارکانم گفت فقط نیم درجه تب داشتم امینم گفت کاش اون موقع میگفتی
آرکان +
امین -
+فک نمیکردم یه نصف روز اینجوری بشم
-بو میفهمی بوی الکل میاد و اینا
+نه دیروزم غذا خوردم اصلا طعم و بو نفهمیدم
راستی امین پاهام خیلی درد میکنه
-خیلی خب زیاد حرف نزن فعلا خوبه که سرفه نمیکنی باز حداقل تا الان ریه ات خوبه
چند تا قرص داد امین دستش و به منم گفت آب بدم دادم خورد قرص هارو امین گفت برگرد چند تا تقویتی بزنم برات تا بدتر نشدی
برگشت و امین شلوار و شورتشو کشید پایین و گفت
میدونم طلاقتت کمتر شده و ممکنه خیلی بیشتر درد رو حس کنی ولی لطفا همکاری کن و سفت نکن اینجوری که شرایط نشون میده حالا حالا ها باید آمپول بزنی نزار باسنت کبود بشه اون موقع بیشتر اذیت میشی ارکانم اوکی داد امین آماده کرد تقریبا سه تا آمپول بود یکیش که امین گفت ویتامین سی هست بقیه رو نمیدونم چی بود تا ویتامین سی رو زد طفلی داداشم کل بدنش منقبض شد و یه تکون خورد که امین گفت آروم باش آروم هنوز پمپ نمیکنم یه ذره استراحت کن نقش بکش یه کم گذشت شروع کرد پمپ کردن خیلی بیتابی می‌کرد ولی امین هی دلداریش میداد میگفت تمومه تامام تهشم تموم سد کشید بیرون جاش رو یکم با پنبه مالید و چسب زد و دوتای بعدی هم به همین منوال زد و تهشم با خنده گفت آرکان داداش اینجوری پیش بری کلاهمون میره تو هم هاا یکم تحملت رو باید بالاتر ببری 😅
آرکانم گفت دستت سنگینه داداش تقصیر من نیس بخدا و دوتایی زدن زیر خنده امین براش سرمم وصل کرد و دوتا آمپول هم ریخت تو سرمه
گفت عصر سر میزنم بهت فعلا استراحت کن
یکم بعد خواب بود رفتم آروم جوری که نفهمه ببینیم تبش اومده پایین بالا تنه اش لخت بود و تب سنج رو گذاشتم لای زیر بغلش و نفهمید خیلی عمیق خواب بود کم پیش میاد اینجوری بخوابه
یکم بعد صدا داد برداشتم دیدم خداروشکر پایین تر اومده عصر امین اومد با یه دوست دیگشون دوباره شیلد و اینا پوشیدن رفتن تو از من حالش رو پرسید گفتم تبش پایین اومده ولی هیچی نخورد گفت بیار ناهارشو
زود گرم کردم بردم مامانمم خب غر میزد بچه مریضه هممون رو مریض میکنه نرو پیشش دیگه داشتم جوش میوردم
امین از دستم گرفت ناهارو بیدارش کرد سلام و اینا کردن امین غذارو داد دست معین و گفت بده بهش کم کم بخوره و خودش مشغول چک کردن دارو ها و آماده کردن یه سرم دیگه و اینا بود
آرکانم هی میگفت نمیخوام معین میلم نمیکشه و اینا که وسطاش امین عصبی شو و با داد گفت غلط کردی مگه دست خودتو نمیخورم نمیخورم گوه میخوری نمیخوری تا تهشم میخوری آرکان
بچه بازی که نیس تو یه روز بدنت افتاده به این وضع الانم نمیخوری میخوای ز پا در بیای بدبخت با سوزنای صبح یکم بهتر شدی بدترش نکن دیگه نمیتونم غذا رو هم سوزن کنم بزنم بت که میخوای اون معده کوفتی ات بدتر بشه تو که میدونی زخم معده داری
دلم سوخت برای داداشم خدایی خیلی مظلوم شده بود معین قاشقو برد سمتش چیزی نگفت یکم خورد ولی خیلی سختش بود دیگه وسطاش پس زد گفت نمیتونم معده ام‌ پره امین یه نگاهی از خشم انداخت سرم صبحی رو از دستش در آورد براش یه سرم جدید وصل کرد دو سه تا هم آمپول ریخت توش غذا رو از رو میز برداشت داد دست من و گفت بریز تو فریزر و بعدش بنداز سطل اشغال خودتم دستاتو بشور تمیز و الکل بزن حتما و هر دو ساعت یکبار تب داداشتو بگیر و تو واتساپ بفرس برام گفتم اوکی داشتن میرفتن که بابا اومد و سلام علیکی کردن و بابا وضعیت آرکان رو پرسید امین هم گفت تعریفی نداره ولی جای شکرش باقیه که هنوز سرفه نمیکنه و ریه اش درگیر نشده و تاکید کرد که حتما زورش کنین که غذا بخوره همینجوریش در حالت عادی بد غذاس دیگه الان بدترم هست با اینکه کار سختیه ولی به هر زوری شده باید انرژی بدنش تامین بشه و چندتا نکات ایمنی رو برای ما یادآوری کرد و با معین رفتن
شب شده بود منم تبشو هی میگرفتم سرمش تموم شده بود خودش در آورد و دوباره باز خوابید نصف شب بود من تو پذیرایی خواب بودم و ساعت زنگ گذاشته بودم تبشو بگیرم که دیدم یهو پرید بیرون رفت دستشویی بالا آورد چشمتون روز بد نبینه اقا یه جوری بالا میوورد که دل سنگ براش آب میشد یه عوقی میزد انگار دل و رودش میخواستن بیان بیرون منم از دور هی میگفتم خوبی و اینا یکم بعد اومد بیرون رنگش پریده بود نشست رو زمین دستش رو گرفت به دیوار و های سرفه می‌کرد خیلی حالم بد شد که سرفه میکنه و این یعنی ریه اش هم درگیر شده بود به امین سراسیمه زنگ زدم اونم گفت اول خودتو کنترل کن یه لیوان آب بده تا خفه نشه 😅😂 بعد زنگ بزن
رفتم آب دادم یکم آروم تر شد دیوار رو گرفت رفت اتاقش تبشم بالا تر رفته بود
فردا صبح ساعت پنج 😶‍🌫️🫠امین در زد منم درخواب ناز دیگه اجباری پاشدم در رو وا کردم بابامم بیدار شد امین به بابام کفت وضعش بدتر شده و اینا باید اگر میتونیم خونه رو تخلیه کنیم که بقیه مبتلا نشن فقط یه نفر بمونه مراقبت باشه امین گفت هاکان بمونه خوبه چون بابام بیماری زمینه ای داشت و براش خطرناک بود مامانمم که یه سلام به زور به هم دیگه میکنن حالا میموند و مراقبت می‌کرد خنده دار بود خودمم هی اصرار کردم بمونم بابام موافقت کرد ولی مامانم هی بالا و پایین میپرید و میگفت نه نه بچه منو میخواید بکشین چرا هاکان بمونه و فلان خلاصه که با این که مامانمه و احترامش واجب ولی مجبور شدم جوابشو بدم و گفتم هرچه قدر هم غر بزنی میمونم
بابام اون موقع تهران نمیرفت واسه کارش و خونه بود نهایت یه دوری بیرون میزد قرار شد یه مدت برن هتل و امین اصرار داشت که همین الان برن یه دقیقه هم دیر نکنن همه جا آلوده اس و زود یه ساعتی جمع کردن و رفتن ولی رفتن با اینکه امین بود ولی خب ترسیدم خدایی هی میگفتم اینا نیستن شب داداش حالش بد شع چه کنم تهش میگفتم نه زنگ میزنم امین براش دارو آورده بود با یه اکسیژن سیار و بهش گفتم که نصف شبی سرفه می‌کرد تا صبح هم سرفه کرده و گفت که بعد معاینه میبرمش سی تی اسکن و به سری ازمایش ها و عکس های دیگه میگیریم و یکم بهش نصیحت کرد که نگران نباش الان پشت داداشت به تو گرمه نباید خودتو گم کنی و یه سری توصیه های بهداشتی
بعد معاینه ازم پرسید لباساش کجاس آرکانم گفت میخوای چیکار امین گفت میریم سی تی گفت من نمیام امین هم خیلی صریح گفت غلط کردی😂
ارکان هی میگفت نمیام امین میگفت اهمیتی به نظرت نمیدم 😂😅دیگه تهش امین برنده شد و با زور بدش منم خونه موندم همه جارو ضد عفونی کردم لحاف و رو بالشی و لباسای ارکان رو همه رو انداختم ماشین و خلاصه که به قول بابام کد بانویی هستم برای خودم 😂ولی غذا زیاد بلد نیستم سر همون مامانم درست می‌کرد ناهار و شام و اینارو بابا میاورد برامون بعد یکم برگشتن بابا به عمه هام گفته بود قضیه رو سر همون همشون به جز یکی که ایران نیس ناهار فرستاده بودن 😂 کلی هم سوپ و اش و نمیدونم شغلمو
امین دید گفت به به چه کردی هاکان گفتم که از دستم برنمیاد کار عمه هاش گفت به به چه همه هایی 😂
نشست سر میز گفت بکش که دارم میمیرم از گرسنگی 😂 فکر نمیکردم بخوره ولی دو بشقاب خورد تهشم میگفت اش نخوردم حیف جا ندارم گفت برای داداشت بکش کشیدم رفت بده بهش میدیم هی ارکان غر میزد امین تهدید می‌کرد تهش امین بشقاب رو محکم انداخت رو میز گفت هر جور مایلی برگرد آمپولاتو بزنم
آرکان هم برگشت یکم آمپول آماده کرد و زد ارکانم هی ای و عوف می‌کرد ولی امین بی توجه تزریق می‌کرد تهشم میگفت امین نمیدونم کی به تو مدرک پزشکی داده تو‌ هنوز تو مرحله تزریقات موندی 😂
امین رفت و گفت شب یکی رو میفرسته که دارو هاشو بزنه و معاینه اش کنه و گفت جواب سی تی رو خودش میگیره
تا شب ارکان هی سرفه می‌کرد و امین تو داروهاش یه دارویی داده بود پودری بود باید میریختم ابجوش و اصطلاحا دم میکشید میدادم بخوره عصر همین کار رو کردم دادم بخوره یکم خورد هی دهنشو یه جوری می‌کرد میگفت مزه زهرماری میده یکم خورد دیگه نخور گذاشت کنار تختش گفت نمیتونم شب سجاد اومد که از امین و ارکان سال بالایی بود و رزیدنت ریه بود با این حال رفیق بودن با هم ارکان رو دید سلام و علیکی کردن و معاینه کرد و چشمش خورد به پودر کنار تخت گفت چرا نخورید اینو؟ آرکان گفت مزش بده
سجادم گفت مگه قرار بود خوب باشه ؟ داروعه دیگه داداش نرفتی سر کوچه آبنبات چوبی بگیری که یکم بحث کرد و فلان گفت میره دارو بگیره
رفت برگشت یکم بعد و یه میشه دارو دستش بود
اومد نشست کنار آرکان چند تا قرص داد بهش که بخوره و چند تا دیگه هم نحوه مصرفش رو بهم گفت که کی باید بدم بش
و گفت که برگرد امپولاتو بزنم ارکانم کف صبح امین زده
گفت اونا تجویز یه پزشک عمومی بوده سی تی اسکنتو هم دیدم داداش وضعت خرابه بخواب که بفهمی فرق یه پزشک عمومی و متخصص رو
یازده تا امپول آماده کرد خدایی من دستام یخ کرده بود 😂 پرسیدم همه رو میزنی گفت سه تاش تو سرمه
نترس بابا چیزیش نمیشه آدم بد هیچیش نمیشه 😂 اقا شروع کرد به زدن طفلی داداشم هی اخ اوخ می‌کرد چهار تای اول رو زد و گفت سیاه نمایی نکنااا آرکان اینا درد نداشتن آرکانم هی میگفت بخدا از درد دارم میمیرم
سر پنجمی دیگه واقعا طاقتش تموم بود و دیگه از ای و اوخ رسیده بود سفت کردن و تکون خوردن و جیغ بنفش زدن امپول بزرگ و ترسناکی هم بود
خب اقا فک کنم تا اینجا خیلی طولانی شد ببخشید خدایی 😂
بقیشو دوست داشتید بگم چون وضعش اینقدر بد شد دو روز بعد بستریش کردن و اینکه منم گرفتم و به طبع من مامان و بابامم گرفتن که اگر خواستید تعریف میکنم براتون بعدا فعلا تا بعد خدافظ 👋🏻

خاطره مریم جان

سلام 😊
امیدوارم حالتون خوب باشه ، دلتون شاد ، لبتون خندون 😘 تابستون هم بهتون خوش گذشته باشه
من ی بار قبلا ی خاطره گذاشته بودم ولی از اونجایی که خیلی قبل بود و می‌دونم هیچ کس یادش نیست دوباره خودم رو معرفی میکنم و بعد میرم سراغ خاطره :

اسمم مریم هست و تو خونه بهم میگم مری و متولد دی ماه هستم و در حال حاضر کنکور دادم وبا استرس فراوان منتظر جوابشم.
خداروشکر تو فامیل دکتر و پرستار و ... آنچنان نداریم بجز چند تا که نسبت دوری دارن و از این بابت خدا رو شکر میکنم 😂
خب ببخشید که اینقدر پر حرفی کردم بریم سراغ خاطره که مربوط میشه به یک هفته پیش::
من الان دو ساله که موهام به شدت ریزش داره
و آمپول های بیوتین و بپانتین رو دو سال هست که تزریق میکنم و این باعث شده که ریزشش کم تر شده ( خاطره قبلی هم زدن این دو آمپول بود )
و از اون جایی که جدیداً ریزشش کم تر شده ، منم فکر کردم که خوب شده ولی زهی خیال باطل بود . خلاصه بعد از بحث فراوان با خانواده ، راضیشون کردم که دیگه این آمپول ها رو تزریق نکنم و حدود چند روز پیش تاریخ تزریق آمپول بود که من نرفتم و گذشت تا این که رفتیم شهرستان( شهرستان ما سمت تبریز هست و اونجا خبری از داروخونه و بیمارستان و ... نیست فقط ی خانه ی بهداشت داره که اونم بجز چند تا قرص چیزی نداره) ، از قضا عمو و پسر عمو ی پدرم و خانوادشون و یکی از خاله هام اونجا بودن
از هر دری صحبت کردن و نمی‌دونم که حرف از زیبایی چه کسی وسط بود که یکی از خاله های من راجب ریزش موهای من ازم سوال کرد که منم گفتم دیگه خوب شده و آمپول و ... رو هم نمی‌زنم . اونم سریع عصبی شد و گفت اشتباه میکنی و .... ولی من از حرف خودم پایین نیومدم اونم گفت باشه وقتی به حرفم رسیدی بهت میگم ولی اون موقع ریزش موهات چندبرابر میشه منم برای این که بحث رو تموم کنم از خونه زدم بیرون و رفتم یکم تو حیاط نشستم و حال و هوایی عوض کردم.
هوای اونجا از لحاظ دود و ... خیلی پاکه ولی متاسفانه امسال خیلی گرم بود
شب در حال بازی با نوه های عموم بودیم که ناگهان یکیشون از پشت رفت رو شونم و خواستم بیارمش پایین موهام رو کشید که چیز آنچنانی متوجه نشدم ولی چند تا دونه تار مو دور انگشتش بود که توجهی نکردم . فردا به مامانم گفتم بیا موهام رو شونه کن ( چون اونجا آب روزی دو ساعت هست و نمیشه رفت حموم نتونستم تنهایی تو هم رفتگی های موهام رو جدا کنم ( موهام به شدت نرمه و بلند ) ) خلاصه مامانم در حال شونه کردن بود که دیدم خالم اومد و گفت چرا اینقدر موهات کنده شده گفتم چی ؟😳
گفت زمین رو ببین ، حالا علاوه بر اون روی متکاتو هم ببین .
دیگه فهمیدم اشتباه کردم و باید آمپول رو قطع نمی‌کردم .
سر ناحار خالم موضوع رو باز کرد و جلوی همه گفت و من نادم و پشیمان سر به زیر بودم .
که یکی از بچه های پسر عموی پدرم که اسمش امین هست و در شروع درس پزشکی هست و کاملا فرد جدی و بد اخلاقی هست گفت مشکلی نداره دوباره آمپول رو بزنه برمیگرده به حالت اولیه . ولی از اونجایی که من آمپول رو بر نداشته بودم و اونجا هم داروخانه نیست باید آمپول رو می‌گرفتیم .
و اونجا هم کسی جز امین تزریقات بلد نیست و من هم به شدت ازش خجالت میکشم و تمام این ها دلیلی شد که فردا به شهر بریم و اونجا آمپول رو بزنیم و.... و چون اونم کار بانکی داشت مجبورم کردن که با اون برم 🤕
من شب از شدت استرس بیخوابی زده بود به سرم که صبح بلند شدم و دیدم امین هم حاضره وبه من گفت اگه چیزی میخوری بخور اگه نه برو تو ماشین. منم از گلوم چیزی پایین نمی رفت و رفتم تو ماشین نشستم و بعد چند دقیقه اونم اومد و رفتیم به سوی شهر و آمپول رو از داروخانه گرفتیم و بغل داروخانه ی تزریقاتی بود که گفت همین جا میزنی ؟ منم گفتم آره .😔 گفت چرا قیافت اینجوریه ؟ گفتم خب انتظار نداری که برقصم 😒😒 گفت با این سنت خجالت بکش و با تمام شدن حرفش کیسه آمپول رو گذاشت تو دستم و گفت برو بزن من اینجا منتظرم .
منم گفتم که میترسم میشه باهم بریم و تو بشینی تو ؟ گفت باشه . خلاصه رفتیم و نوبت گرفتیم و چند لحظه نشستیم تا اینکه ی زن میانسال صدا زد و گفت بیا آماده شو .
و منی که مثل گچ سفید شده بودم و از خجالت هم به امین چیزی نمی‌تونستم بگم و در فکر دردش فرو رفته بودم که صدای امین بلند شد و گفت پاشو برو بزن زود تموم میشه ترسو . منم تسلیم شدم و رفتم داخل و رو تخت دراز کشیدم و یکم شلوار رو دادن پایین تا خانمه اومد و گفت جفتش رو توی ی سرنگ بکشیم ؟ گفتم بله . و چند ثانیه بعد اومد بالا سرم و گفت نفس عمیق بکش و تا نفس عمیق رو کشیدم به طرز خیلی بد آمپول در بدنم فرو شد و از دردش اشکم در اومد و حدود چند ثانیه تو پام بود و بعد درش آورد و رفت منم بلند شدم و لنگان لنگان به سمت امین رفتم گفت خوبی ؟ گفتم آره ‌. بعد رفتیم بیرون گفت چیزی میخوری ؟ گفتم نه .و سوار ماشین شدیم و یکم بعد جلوی بانک نگه داشت و کارش رو انجام داد و بعد به سمت خونه اومدیم و تو راه هم نه من حرفی می زدم و نه اون .

وقتی رسیدم به خونه یکم خوابیدم و بعد دو روز ریزش موهام خوب شد ولی درد روز اول و دوم زیاد بود ولی بعدش خوب شد ‌.
و این درس خوبی برام شد که سر خود تصمیم نگیرم و به حرف بقیه هم گوش کنم ☺️
ببخشید طولانی شد ‌. خداحافظ 🌸🌺

خاطره فاطیما جان

سلام به همگی.
فاطیما هستم
ببخشید دیر اومدم چندوقته حال روحیم مساعد نبود،الان هم چون گفتم میام می نویسم،نوشتم که بدقول نشم.
از همینجا مرسی از عزیزای دلم که برام پیام های محبت آمیز می نویسن،از خوبیتونه که مثبت می بینید و محبت دارید.
اسم نمیبرم چون ادمین انگار کامنت هارو بسته.
در شرف مسافرت بودیم که من سرماخورده بودم،گفته بودم بهتون که من سرماخوردگی های شدیدی دارم،کلا مشکلات مربوط به گوش و حلق و بینی من زیاده😅
با اینکه تو موارد دیگه آدم سفت و سختیم و به ندرت مریض میشم.
فردای روزی که رفته بودم کلینیک پیش علیرضا،
تا دیروقت خوابیدم
چون من خیلی کم دارو مصرف میکنم کلا،خیلی اثر دارن روم و هروقت مریض باشم دوبرابر حالت عادیم می خوابم.
یه سری از کارهام مونده بود و مجبور شدم مرخصی بگیرم از روز قبل از سفر.
نتونستم کفش بخرم دیروزش.
صبح ساعت ۱۱ با اکراه چشامو باز کردم بدنم درد میکرد و کوفته بودم.
نشستم چنددقیقه ای رو تخت خیره به روبرو،باز خودمو تلپی انداختم رو تخت و چشامو بستم.
انگار جون تو بدنم نبود.با چشمای نیمه باز گوشیمو چک کردم،دیدم علیرضا پیام داده عصر میریم خرید کفش و‌کراوات😄
بعید بود ازش یادش بمونه کفش رو.
جواب دادم اوکی و باز چشامو بستم.
دلم تنگ شده بود واسه مامان بابام اینا حس کردم سرم شلوغ تر و خودم مریض تر از اونیم که بتونم از پس خودم برمیام اون روز😅
یه نون تست برداشتم پنیر خامه ای زدم روش و سعی کردم به زور قورتش بدم که گلو درد لعنتی نمیذاشت،انگار زخم بود.
اشک اومد تو چشام از زخم گلوم
اب جوش و عسل و ابلیمو رو خوردم که همون یه لقمه بره پایین.
لپتاپمو باز کردم که بشینم پای کارام،و یه جوری که نفهمیدم دیدم دراز کشیده م روی تخت و داشتم توی فولدر سریال هام میگردم😅🎬
همونجور که شلیل های خورد شده رو اروم اروم میجویدم که اذیت نشم،با دقت سکانسی که حداقل بار چهارمم‌بود رو میدیدم که پیام اومد از علیرضا :بیداری؟
حال نداشتم تایپ کنم،زنگ زدم بهش
برداشت
گفتم بیکاری یا مریض داری؟قطع کنم؟
گفت نه و کلی دعوام کرد که چیزی نخوردم و تهدید کرد به مامانم میگه😅
و بعدش توافق کردیم که از اونجایی که هرروز غذا میخره ناهارای کلینیک دو تا سفارش بده که یکیش رو هم پیک بیاره واسه من.
اصلا حس نمیکردم که بتونم یه لقمه هم بخورم ولی هرکسی علیرضا رو میشناسه،میدونه کار خودشو میکنه😄
همیشه فکر میکردم جز یه دنده ترین ادمایی هستم که میشناسم قبل از اینکه با علیرضا اشنا شم.
همون موقع هم قرار گذاشتیم ساعت ۶ و ۷ به بعد علیرضا بیاد دنبالم واسه خرید،
در حالی که کمتر از ۱۲ ساعت تا مسافرت مونده بود😅طرفای عصر به زور رفتم یه دوش گرفتم،سعی کردم لباسایی که میخوام رو، روی تختم جمع کنم
نمیخواستم مزاحم کارش شم،پس تماس نگرفتم تا خودش زنگ بزنه.
داشتم موهامو سشوار میکشیدم که گوشیم‌زنگ خورد.
گفت تا نیم ساعت دیگه در کوچه ام(ما هنوز از دست همسایه های محترم نمیتونیم علنی با هم دیده شیم😅)
و تاکید کرد آمپولارو بیار
خواستم بگم نمیشه بیای بالا بزنی؟
که یادم افتاد دفعه اخری چه الم شنگه ای راه انداخته بود همسایه روبروییمون🤧
نایلون داروهارو چپوندم توی کیفم یه کرم ضدافتاب زدم به صورتم،آب طالبی که گرفته بودم رو توی دو تا بطری ریختم، رفتم پایین.
نشستم تو ماشین
دستمو گرفت
گفتم خسته نباشی
دستشو گذاشت رو پیشونیم
ماشینو روشن کرد
آبمیوه اش رو دادم دستش که گرم نشه.
حس میکردم خیلی داره گرمم میشه
دست بردم کولرو زیادتر کنم
گفت تب داری فاطیما
نگرانتم فردا تو مسیر چجور میخوای بگذرونی
لبخند زدم گفتم نگران من نباش خودتو تو آینه دیدی اینقد خسته و پریشونی؟!
شب رو بخوابیم سرحالیم صبح
سعی کردیم تو دو سه تا مرکز خرید نزدیک به هم خرید کنیم که خودمونو خسته نکنیم.
من که توی دومین مغازه خریدمو کردم.
دو تا آب خریدم تا داشت حساب میکرد علیرضا
رفتیم سمت پارکینگ
گرما داشت اذیتم میکرد حس کردم حالت تهوع دارم
علیرضا نگران نگام کرد گفت میخوای حرکت نکنم حالا؟
با سر اشاره دادم کولرو روشن کن
چندثانیه چشامو بستم
یه مقدار که حس کردم حالم داره بهتر میشه
اروم گفتم برو الان،خوبم
خیلی از دست خودم عصبانی بودم که داشتم همین دم مسافرت،زهرش میکنم به خودم و علیرضا
به حدی که اشک اومد تو چشام😅
به قول دور و بریام من اشکم تو آستینمه،با هر اهم اشکم درمیاد.
سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی،اروم پرسیدم کجا میریم؟
+خونه ی من
-خیلی از کارام مونده،لباسامو جمع نکردم
گفت شب برت میگردونم بعد از شام.
گفتم نگران نباشی من خوبم
با خنده گفت میدونم،آمپول بزنی بهترم میشی😅😬💉
سرمو برگردوندم چشامو بستم
تو‌خواب و بیداری بودم که حس کردم ماشین ایستاد،چشامو باز کردم
علیرضا گفت میرم خرید واسه خونه
چشامو باز گذاشتم رو هم.
رسیدیم خونه من سرحال تر شده بودم
گفتم تا تو دوش بگیری من لباساتو جمع میکنم.
شام هم میخواستم درست کنم واسه نمایش کدبانوگریم😅ولی خودش اجازه نداد و از بیرون یه چیزی گرفت.
یه فیلمی گذاشتیم و شام رو خوردیم،داشتم ظرفارو جمع کردم که گفت نشوریشون،میذارمشون تو ماشین خودم.
گفت خودم میذارم
که گفت نه شما بیا آمپولات رو بزنم
آویزون شدم
از اینکه قرار بود آمپول دیروزیه رو بزنم.
حس کردم اونقدری انرژی تو بدنم نیست که بتونم تحمل کنم
گفتم کجا بخوابم؟
خندید گفت کی تاحالا اجازه میگیری از من؟برو رو تخت
یا اگه میخوای رو مبل
رفتم تو اتاقش
ساک و کاور لباس هاشو گذاشتم گوشه ی اتاق از روی تخت.
و نشستم لبه ی تخت
اومد تو
زل زده بودم به دستش و حرکاتش.
گفت نگاه نکن خب!
سرمو برگردوندم و موهامو با کلیپس جمع کردم
دراز کشیدم
گفت اماده ای؟
چرخیدم و دمر شدم
دستامو گذاشتم زیر سرم
گفتم سمت راستم بزن اونی که بیشتر درد داره رو
سمت راستمو پایین کشید‌ فهمیدم قراره درد زیادیو‌متحمل شم😅
اومد پد بکشه شلوار اومد بالا
دست برد از دو‌طرف کشیدش پایین،
خودمو جمع و جور کردم
دست میزد به پاهام جای امپول زدن رو پیدا کنه،یه جایی رو فشار داد گفتم آی!
گفت اگه اینور درد داره،اون سمت بزنم،
گفتم نه
پد رو کشید نفس می کشیدم تند و تند
اروم با پد ماساژ میداد پام رو،
گفت خودت دست بزن ببین آمپول میره تو؟اینقد که سفت گرفتی خودتو!
نفس بکش قربونت برم
چرا واست عادی نمیشه آخه!
صدام میلرزید اروم گفتم باشه،بزن
نفس عمیقی کشیدم خودمو شل تر کردم
نیدل‌رو که فرو کرد توی پام
یه تکونی خوردم که دستشو گذاشت روی کمرم
فکر کنم آمپول دردناکه دیروز رو هم همین طرف زده بود چون کل پام داشت میسوخت
حس کردم داره سریع موادشو پمپ میکنه،
نالیدم علیرضا
گفت جونم تحمل کن بذار آروم بزنم بعدش اذیت نشی،نمیتونی تحمل کنی؟
سرمو تکون دادم
گفت خوب تحمل میکنی بخدا،خیلی درد داره.
اشک داشت میومد تو چشام.
پامو تکون دادم ناخوداگاه و گفتم آی!

درش اورد روش پد رو کشید
با صدایی که می لرزید گفتم بخدا خیلی درد داشت😭
گفت میدونم قربونت برم
یه نوروبیون هم میخوام بزنیم جفتمون
هم تو حال نداری هم من
حال نداشتم بحث کنم باهاش
ادامه داد واسه تورو من میزنم،واسه خودمم برگشتنی که داشتم تورو میرسوندمت خونه،میزنم بیرون.
گفتم الان واسه من رو میزنی؟
گفت نه یه نفسی بکش برات آب میارم بعدش
با قهر گفتم نمیخواد بیاری!
الان بزن که برم خونه
خندید گفت دقیقا تا کِی اوضاعمون بعد از هربار مریضی تو باید اینجور باشه؟!
آمپول رو شکوند داشت سرنگ‌رو پر میکرد که گفتم این نوروبیون رنگش رو مخم میره!
برگشتم سرمو کردم تو بالش
پد رو کشید روی پام
پرسیدم اندازه قبلی درد داره؟
گفت نه!
گفتم من ویتامین ب کم دارم،تو چرا میزنی الکی واسه خودت؟
آمپول رو زد،تکون خوردم
گفت میدونی همونقدر که تو داری درد میکشی،من بیشترشو میکشم؟!
دلم قیلی ویلی شد،شل شدم خودبخود😅
گفت نفس بکش درش بیارم
درش که اورد انگار تیک گرفته باشم،تکون خوردم.
گفت اعصابت ضعیف شده از بس حرص چیزای الکی رو میخوری عزیز من!
میدونستی اگه اعصاب ضعیف تر باشن بیشتر دردو حس میکنی؟!
جواب دادم از بس تو حرصم میدی!😅
اومد شلوارمو بالا کشید
اومدم که بشینم که صدام بلند شد
کفت بخواب ماساژ بدم جاشونو
گفتم نه نمیخوام😭
چجور قراره با این دردا برقصم فرداشبو؟!
خندید‌جواب نداد
دست گذاشت رو پیشونیم
گفت مطمئنم بهتر میشی تا فردا
بقیه ی آمپول هارو هم گذاشت خونه ی خودش به معنی اینکه لازم نیست بزنمشون😅
شب هم با اصرار من نزد نوروبیونو،چون حس کردم میخواد بخاطر همذات پنداری با من بزنه😅💉💉
فرداش هم حالم به نسبت خوب بود و خیلی زیاد بهم خوش گذشت.
مرسی بابت اینکه خوندید
در جواب دوست عزیزی که گفتن از آمپول زدم علیرضا هم تعریف کنم،والا اونجور که معلومه ازش ولی تاالان نم پس نداده،خودش میونه اش انگار بدتره با آمپول چون نمیزنه زیاد.
یکیش رو قبلا گفتم سرچ کنید میاره.
دو سه بار دیگه هم حس کردم یادم رفته جزییاتشو که بخوام بنویسم😅
اگر یادم اومد و تونستم بنویسم چشم.
برام خیلی دعا کنید که خیلی خیلی خیلی زیاد محتاجم.

خاطره اسرا جان

سلامممم. چطورید بچه ها ؟
من اسرام 😊❤️
امیدوارم یادتون باشه من رو ، خیلی وقت پیش یه خاطره فرستاده بودم و قصد نداشتم خاطره جدیدی بنویسم ولی وقتی دیدم تو گروه از منم اسم برده شده و خواستن که باز خاطره بنویسم بسی خوشال گشتم 😁😎
و تمام عوامل دست به دست داد تا من باز خاطره ساز بشم
خب بریم سراغ خاطره :
خاطره برمیگرده به یه ماه پیش که ما تصمیم گرفتیم بریم مسافرت
تصمیممون این بود که یه هفته تمام بریم و ریلکس کنیم ولی زهی خیال باطل ...
قرار بود ما ظهر شنبه حرکت کنیم که من صبحش امتحان فاینال داشتم که رفتم و به صورت عالی دادم و بسیار خوش حال برگشتم 😌، از دیروزش یه عالمه وسیله و لباس برا خودم جمع کرده بودم ، رسیدم خونه زود ناهار رو خوردیم و راه افتادیم .🚙
اولین مقصدمون سرعین بود ، که ۴ ساعت طول کشید برسیم و وقتی رسیدیم شب شده بود و خسته بودیم برا همین به سمت هتل راه افتادیم و وسیله هامون رو جابه جا کردیم و از اونجایی که از گشنگی داشتیم تلف می شدیم ، زود رفتیم بیرون توی یه رستوران سنتی ماهی خوردیم که من از اول هم موافقش نبودم چون به نظرم هرجایی نباید غذاهایی ریسکی مانند ماهی رو خورد ، دلی ای دل غافل که من حریف پدر نشدم
از اولین لقمه ای که خوردم احساس کردم حالم داره بد میشه 🤢چون یه سس مانند سس فسنجون روی ماهی ریخته بودند که به نظر من خیلی افتضاح بود و نتونستم ادامه بدم و خودم رو با سالاد و خرمایی که کنار غذا گذاشته بودند سیر کردم .
اون شب بعد از این که بر گشتیم هتل احساس حالت تهوع داشتم ولی از اونجایی که همیشه دست پیش میگیرم پس نیوفتم یدونه قرص متوکلوپرامید 💊خوردم و از خستگی بیهوش شدم .
صبح که بیدار شدم حالم خیلی خوب بود و رفتیم و سرعین رو گشتیم و یه عالمه ترشک و لواشک😋 خریدم بعد همگی دسته جمعی رفتیم استخر اونجا 🏊🏻‍♀️(گاومیش گلی سرعین ) و ناهار رو هم زدیم و باز یکم گشتیم و به سوی اردبیل حرکت کردیم ، رسیدیم اونجا شب شده بود و همگی خیلی خسته بودیم ، رفتیم هتل و شام رو خوردیم و بعدش رفتیم و شورابیل رو گشتیم که اونجا من سوار کشتی صبا شدم و کلی عکس گرفتیم 🤳ولی بدبختی اینجا بود که من دیروزش حالت تهوع داشتم و شام هم سنگین خورده بودم . وقتی سوار کشتی صبا شدم حالت تهوع شدیدی بهم دست داد🤕🤢 و وقتی کشتی صبا بالا میرفت من چون هیچی سرم نکرده بودم یهو یه عالمه باد سرد توی گوشم 👂میرفت و احساس میکردم یه تیغی توی گلوم فرو میره
به هر بدبختی بود اون شب رو به صبح رسوندم قرار بود ما صبح بریم و هیر رو بگردیم که من صبح بیدار شدم دیدم بله قشنگ چشام و گلوم ورم کرده و قرمز شده .
ولی من آدمی نبودم که از رو برم برا همین یه استامینوفن💊 خوردم ، برا صبحانه هم یه لیوان چای شیرین خوردم☕️ که ضعف نکنم که ما به سوی هیر حرکت کردیم حالا بماند که من چقدرر عکس و فیلم و استوری گرفتم و هوا هم خیلیی گرم بود 🥵اصلا نمیشد که نفس کشید واقعا این هوا از اردبیل اونم این موقعه سال بعید بود .😑اونجا که بودیم خواهر بنده گیر داد که بریم زیپ لاین که ای کاش میمردم و قبول نمیکردم😡 ، بعد از این که از زیپ لاین اومدم حالت تهوع شدید داشتم 🤕🤢همراه با سرگیجه که مامانم گفت چیزی نیست شاید ترسیدی و برام یخ در بهشت خرید تا حالم بهتر بشه که باعث شد گلوم بدتر ملتهب بشه .😩
قرار بود بعد از هیر بریم جنگل های فندقلو🏞 رو بگردیم که من بعد از کمی گشتن احساس کردم که اصلا نمیتونم ادامه بدم و به خاطر من مجبور شدیم زود برگردیم و ناهار رو خوردیم 🍴🍔 و به سمت آستارا راه افتادیم توی راه من هی حالم بد می شد و بابام ماشین رو نگه میداشت 😓
بالاخره شب ما رسیدیم آستارا و فوری به سمت سوئیتی که گرفته بودیم حرکت کردیم و وسیله هامون رو گذاشتیم اونجا که قرار شد بریم شام رو بیرون بخوریم و برگردیم که سر شام میتونم بگم من هیچی نتونستم بخورم چون یعنی به یقین میتونم بگم که احساس میکردم مثل روحم ، از درد گوش و گلو و حالت تهوع و سرگیجه دیگه سر شده بودم😭😵 ، که بعد شام بابام با استفاده از موقعیت یاب که درمانگاه🏥 نزدیک به سوئیتمون پیدا کرد و من هم حالم به قدری بد بود که اصلا از اینکه اومدم دکتر خوش حال شدم
رفتیم داخل درمانگاه شدیدا شلوغ بود و همه ی مریضا توی دستشون سرم داشتند و تخت خالی هم نبود 🤦🏻‍♀
یه ساعتی نشستیم تا نوبتمون بشه که من در این تایم یذره خوابیدم😴 و بالاخره نوبتمون شد و رفتیم داخل ، شروع کردم به شرح حال دادن و دکتر هم گوشم و گلوم رو معاینه کرد .
که برگشت و گفت چند روزه مریضی که به این وضع افتادی🧐🤨 گفتم سر هم دو روز نمیشه که خیلی تعجب کرد😳🤔 و گفت هم گوشت و هم گلوت عفونت داره و فشارت هم خیلی پایینه سرگیجت 🫨از همونه و یه سری توضیحات و توصیه ها که مایعات زیاد مصرف کن و آب نمک قرقره کن و...
بعد برگشت گفت با اجازتون من برای فشار پایینت یه سرم مینویسم که من گفتم آقای دکتر اگه میشه ننویسید چون برای همه سرم نوشتید و تخت خالی هم وجود نداره منم نمیتونم دو ساعت منتظر بمونم🫣 که دکتر با خنده برگشت گفت خانم اجازه بدید برم یکی از مریضا رو از تخت بلند کنم شما بری به جاش بخوابی🤭 😂
که دیگه من سکوت کردم که گفت برای سرم سه تا آمپول مینویسم که من بعدا نگاه کردم یکیش متوکلوپرامید بود و ویتامین سی .🤓🤧
و برگشت و گفت برای عفونتت باید آنتی‌بیوتیک بگیری که من برگشتم و زود گفتم من به پنیسیلین حساسیت دارم😶😃 ( کامل ماجراش رو توی خاطره قبل توضیح دادم ) که گفت پس به جاش سفتراکسیون مینویسیم سه تا که توی سه روز بزن 🥶😱😭و یدونه هم آمپول متوکلوپرامید داد که اگه خیلی زیاد حالت تهوع داشتم اونم بزنم و چند تا ورق قرصم داد .
تشکر کردیم و اومدیم بیرون ، منی که دفعه اول از سفتراکسیون در رفته بودم این سری پام گیر بود مخصوصا هم که زیر خاطره قبلیم نوشته بودین که سفتراکسیون چقدر درد داره😔😢 و شانس آوردی ولی خوش حال بودم که حداقلش روز اول رو قراره وریدی بزنم ، بالاخره پس از ساعات طولانی نوبه بنده نیز رسید و رفتم تو اتاق که پنج نفر دیگه هم سرم به دست بودند راستش از سرم نمیترسم و راحت دراز کشیدم و همون بار اول با وجود اینکه فشارمم کم بود زود رگ رو پیدا کرد ولی یه مشکل وجود داشت اونم این بود که سرم من خیلی کند حرکت میکرد که مامانم پرستار رو صدا زد و اونم چند تا سوراخ روی پلاستیکی که حاوی مواد سرم هست ایجاد کرد که من خوابم برد😴 و دیدم مامانم من رو بیدار میکنه که پاشو بریم ، که دیدم وقتی خواب بودم پرستار سرم رو از دستم درآورده و نفهمیدم.با وجود این که حالم خیلی بهتر شده بود ولی باز بی حال بودم 😞و تا رسیدیم سوئیبت ولو شدم روی تخت🛏 و تا ساعت ۹ صبح خوابیدم و بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود که تصمیم گرفتیم بریم و کنار دریا🏖 صبحونه بخوریم🍳 که رفتیم ساحل صدفی و صبحونه رو اونجا زدیم که حال من میتونم بگم ۱۸۰ درجه فرق کرده بود🙃🙂 و خیلی بهتر بودم بعد از دریا رفتیم باغ پرندگان🦚🐓🦆🦢🦩🦤🦃 رو گشتیم و بازارچه ساحلی های توی آستارا رو هم دیدیم ، بعدش رفتیم ناهار رو خوردیم 🍗که من احساس میکردم باز دوباره حالت تهوع دارم🤢 و قابل تحمل نیست و بابام گفت که بریم هر دوتا آمپول رو بزن که راستش از فکر اینکه قرار بود توی یه شهر غریب از یه فرد غریب یه آمپول دردناک بخورم یکمی یخ کردم 🥶😬
چون من تو شهرمون همیشه یه جای آشنا آمپول میزنم که خیلی خوب میزنه و من رو هم میشناسه .
دیگه به هر مصیبتی بود رفتیم و یه کلینیک نزدیک اون جا پیدا کردیم و رفتیم داخلش .
برعکس درمانگاه دیروزیه اینجا خلوت خلوت بود و مامانم فوری رفت فیش تزریق برا دوتا آمپول💉💉 رو گرفت .
که از مامانم خواهش کردم نیاد و خودم رفتم داخل
که یه تزریقاتی خانم رو دیدم که خیلی جوون و خوشگل بود .😍
بهش آمپول هام رو دادم و برگشت گفت این سفتراکسیون یکمی اذیتت میکنه بعدا فکر نکنی من بد زدما😐 که سرتکون دادم🤕 و
شلوارم رو کشیدم پایین و خوابیدم .
که پرستار اومد بالاسرم و شلوارم رو تا زیر باسنم کشید پایین و همزمان گفت آمپولت عضلانی عمیق جانم .
واقعا اون لحظه ترس آمپول رو فراموش کردم و حس خجالت بهم دست داد 😶😓😖
اومد پنبه رو توی یه نقطه عمیق چند بار دورانی کشید که سعی کردم شل کنم که کمتر دردش رو بفهمم . 😰
سوزن رو فرو برد داخل که یه درد متوسط و قابل پیشبینی داشت ولی امان از روزی که شروع به تزریق کرد 😭💔💔 خیلی از درد سفتراکسیون شنیده بودم ولی هیچ وقت لمس نکرده بودم همیشه فکر میکردم که من صبرم خیلی بالاست و سر این آمپول ها اصلا آخ نمیگم ولی اون لحظه از درد داشتم گریه میکردم 😭 و اون خانم فقط بهم میگفت نفس عمیق بکش نفس بکش
داره تموم میشه شاید خیلی کم طول کشید تزریقش ولی برای من یه سال شد 🤧😭😭😱
درد وحشتناکش رو نمیدونم با چی براتون توصیف کنم که التماس خانمه میکردم تا در بیاره اونم منی که نمی زارم غرورم خورد بشه 😕.
آمپول رو در آورد و زود پنبه گذاشت جاش و دستم رو عقب بردم و گذاشتم جای تزریق ، جاش تب کرده بود و خیلی درد داشت اومد فوری سمت دیگم رو پنبه کشید و آمپول دوم💉 رو زد و در آورد یه طوری درد سفتراکسیون من رو به خودش مشغول کرده بود که اصلا متوجه نشدم کی زد و کی در آورد .😪😓❤️‍🩹
از تخت پایین اومدم و شلوارم و درست کردم یه قدم که راه رفتم دو برابر دردی که هنگام تزریق داشتم توی پام پیچید و همزمان اشک از چشمام غلتید و ریخت روی گونم 😭💔❤️‍🩹
از دیوار کمک گرفتم و خودم رو یه طرف کشیدم و آروم آروم راه رفتم و سوار ماشین شدم .
شبش خیلی بهتر شده بودم و رفتیم دومین ساحل آستارا 🏝رو هم دیدیم و شام رو هم اونجا آش دوغ و بلال زدیم🌽 و فردا صبحش به سوی انزلی راه افتادیم و اونجا هم دو روز موندیم و منم دیگه آمپول آخر رو نزدم .

🍄 دوستای گلم مرسی که وقت گذاشتید و خاطرم رو خوندید لطفا نظرتون رو راجبش بدید من تک تک نظراتتون رو میخونم و کلی بهم انرژی میدن

خاطره مارال جان

سلامم علیکممم مارالم اومدم با یه خاطره دیگه. اول بگم از همتون به خاطر لطفی که بهم داشتین تا الان و با نظراتتون خوشحالم کردین خیلی خیلی ممنونم💚 خب این خاطره قضیه ش مال وقتیه که من ۱۶ سالم بود اون موقع تازه کمربند مشکی تکواندومو گرفته بودم. بعد استاد ما اینجورین که یه وقتایی به مشکیا و اونایی که دان دارن بدون تجهیزات مبارزه میدن🥵 (مبارزه بدون تجهیزات باعث میشه مقابل درد و اینا مقاومت بدنمون بالاتر بره)
عرضم به خدمتتون که من اون موقع یه حریف تمرینی داشتم که خیلی با هم کری خونی داشتیم و لج بودیم. و همیشه ی خدام استاد مارو با هم مینداخت چون هم وزن بودیم😑 و اینکه همیشه هم بعد مبارزه ها یه نفرمون نابود برمیگشت خونه یا من یه آسیبی میدیدم یا اون😂 اینم اضافه کنم که یه بار زدم بینیشو شکستم😔😂 خب بریم سراغ خاطره: یه روز تو یکی از تمرینا من زیاد حالم خوب نبود و توان همیشگی رو نداشتم. همینجوری در حال مبارزه بدون تجهیزات بودیم که من پشت سر هم دوتا ضربه به سرش زدم و اختلافو زیاد کردم. اونم زورش اومد و وحشیانه حمله میکرد. منم تو مبارزه اگه عصبی بشم نگاه نمیکنم کی جلومه و تجهیزات داریم یا نه. میزنم بدددم‌ میزنم. خلاصه منم عصبی حمله میکردم و با تمام قدرت ضربه میزدم که این هجومی بازی کردن باعث شد حواسم رو دفاع نباشه و یه ضربه بد ازش بخورم😬 تکواندو کارا میدونن ضربه کفی که میزنیم خیلی قدرت داره. یه ضربه کف به زیر سینم زد که گاردم باز بود اون ناحیه اگه ضربه محکمی بخوره برای چنددقیقه نفست بالا نمیاد و استادا که کمک های اولیه ورزشی رو بلدن کمک میکنن اوکی میشی. خلاصه چون خیلی حواسم به حمله بود گارد تنم باز بود و ضربش خیلی بد خورد. منم نفسم در لحظه گرفت و آخرین نفسی که رفت بیرون داد زدم و افتادم خودمو جمع کردم. استادم سریع دویید اومد بالا سرمو شکممو گرفت یکم بالا داد و خلاصه کم کم حالم جا اومد. اون حریفمم انگار ترسیده بود ولی به روش نمیاورد. چون با هم لج بودیم و اصلا هم اخلاق حرفه ای نداشت اومد یه عذرخواهی سر سری با منت کرد و گفت خودت گاردت باز بود حواست نبود! منم از اون نگاه های بدم بهش انداختم رفتم تو رختکن. (من عصبی بشم مرحله اولش خطرناک نگاه کردنه و مراحل بعدی ترکوندن طرف با حرفه😂) اون روز چون حالمم از اول خوب نبود و بی حال بودم استاد اجازه داد زودتر برم. قبل اینکه اون ضربه رو بخورم فشارمم افتاده بود یکم دراز کشیدم پاهامو به دیوار تکیه دادم. خلاصه لباس پوشیدم زنگ زدم به بابام بیاد دنبالم. با متین بیرون بودن اومدن دنبالم. نشستم تو ماشین سلام دادم.
بابا: علیک سلام ورزشکار. خسته نباشی چطور امروز زود تموم شدین؟
من: سلامت باشید. زود تموم نشدیم من حالم خوب نبود استاد اجازه داد زودتر بیام
متین: الان خوبی؟
من: بد نیستم فقط جای یه سوپر مارکت وایستید برا من یه آبمیوه بگیرید فشارم پایینه.
متین با لحن مخصوص خودش وقتایی که خبیث میشد گفت زنگ بزنم مهراد؟😈
من: آقای محترم شما برای پایین بودن فشار هم به پزشک مراجعه میفرمایید؟ زنگ بزن اصن به من چه
بابا: سر به سرش نزار متین. باشه باباجان نگه میدارم میگیرم برات
منم با زانوم زدم پشت صندلی متین گفتم شما چرا بابا، این لندهور پیاده میشه میگیره
متینم یه چیزی آروم گفت که نشنیدم ولی بابام خندید گفت عه متین.. فک کنم فوش داد بهم🙄😂 خلاصه برام آبمیوه گرفت و خوردم، تا خونه یکم بهتر شدم. با خودم گفتم مهراد بیمارستانه خداروشکر برسم خونه نیس سوال پیچم کنه.
در خونه رو باز کردم گفتم سلااام بر مادر گرااا... جملم با دیدن مهراد که رو کاناپه لم داده بود نصفه موند.
من: این اینجا چیکار میکنه😐
مهراد: این عمته بچه. من اسم دارم. آقا مهراد
بابام شنید اومد تو، دمپایی خونگیشو انداخت سمت مهراد گفت عمشه آره؟😂 خلاصه مامانمم سلام داد و گفت مهراد نمیدونی بابات رو خواهراش حساسه؟ عه😂 و منم رفتم اتاقم. مهراد از پایین بلند گفت تمرینت نیم ساعت دیگه باید تموم میشد. زود نیومدی؟
منم که حالم بد بود رو دنده لج بودم گفتم شمارو آزرده خاطر کردم؟ میخوای اسنپ بگیرم برگردم نیم ساعت دیگه بیام؟
مهراد: نکنه باختی تو تمرین، اعصاب نداری هوم؟
من: هه... یه درصد فک کن من ببازم.. خیر
متین: باختن که نباخته ولی قطعا یه چیزیش شده. تو راه براش آبمیوه گرفتیم فشارش پایین بود.
اومدم پایین شلوار بیرونیم که دستم بود پرت کردم سمت متین گفتم تو نمیتونی ببندی دهنتو؟ الان بهت شکلات میدن آمار بدی؟
مهراد: آره مارال؟ فشارت افتاده؟
منم چیزی نگفتم فقط به مامانم گفتم من میرم دوش بگیرم.‌

مهراد: هوی با توعم سلیطه
خیلی قشنگ حرف میزنیم با هم میدونم😂
من: هان
مهراد: هان و مرض. دو هفته س آمپول تقویتیارو ول کردی تو باشگاه حالت بد میشه
من: کی گفته تو باشگاه حالم بد میشه.. امروز ناهار نخورده بودم بعدم ضربه خوردم فشارم افتاد
مهراد: آره باشه برو دوشتو بگیر من باهات کار دارم
من: بیری دیشیتی بیگیر مین بیهیت کیر........😐 کار دارم😐💔 (گرفتین قضیه رو؟😂 داشتم اداشو در میاوردم که متاسفانه کلمه ی کار خیلی خوب از آب در نیومد😔) قیافم بعد سوتی که دادم عالیی بود. مهراد شوکه و جدی نگام میکرد متین دیوارو گاز میگرفت از خنده😂.. خداااروشکر پدر گرامی سرویس بود ولی مامانم شنید سعی میکرد جلو خندشو بگیره😂
آقا من از خجالت سریع پریدم حموم و با خیال اینکه امپول تقویتیه و مریض که نیستم بتونه مجبورم کنه، دوشمو گرفتم و اومدم بیرون. لباسامو پوشیدم که مهراد صدام زد. خدایی تنم لرزید. رفتم پایین گفت کارات تموم شد بگو بیام..
من: بیای چیکار؟
مهراد: آمپولتو بزنم
من: هننن؟؟! کی گفته من آمپول میزنم؟
مهراد: من
من: تلاش بیهوده نکن اخوی من نیازی به تقویتی ندارم
مامانم با ظرف میوه اومد نشست تو هال.
مامان: مارال برا خودت میگه. ندیدی هفته پیش بعد مسابقاتت استادت گفت همه چیش خوبه ولی باید تقویت بشه؟ میخوای دیگه نری باشگاه؟
من: عههه مامان شد یه بار طرف منو بگیری؟
مهراد: شما حرف درست بزن طرفتو میگیرن. الانم برو بالا بیام.. بدو
من: نمییخواااام
مهراد: لجبازی کنی میشه دوتا
من: خب نمیخوام مگه زورهههه
مهراد: شد دوتا... میرم آماده کنم
از شدت حرص نزدیک بود منفجر بشم. اصلا خوشم نمیاد کسی بهم زور بگه حالا موضوع هر چی که میخواد باشه... بابام گفت برو بابا زود تموم میشه برا خودته عزیز من... دندونامو رو هم فشار میدادم بغض کرده بودم. با خودم گفتم مارال برو حاضر شو بیشتر از پنج دیقه طول نمیکشه بهتر از اینه که حرفای اینو (مهرادو😂) تحمل کنی.
زورم اومده بود ولی برا اینکه از دستش خلاص شم با عصبانیت رفتم بالا. متین گفت میخوای بیام؟ گفتم نخیر بیای چیکار... از دوتاشون عصبانی بودم. رفتم نشستم رو تخت میگفتم دوتارو الکی گفت یکی میزنه. بعد که مهراد اومد دیدم نخیییر واقعا دوتا دستشه😐💔 نگو دو نوع متفاوت بوده... دید با تعجب به دستش نگاه میکنم گفت گفتم که لج کنی میشه دوتا. اگه وقتی گفتم همون موقع میومدی حاضر میشدی الان یکی میزدی.
با حرص و عصبانیت گفتم فقط.... ساکت شو (میخواستم بگم خفه شو ترسیدم دوتا رو بکنه سه تا😐😂) دراز کشیدم دستامو بردم زیر بالشت سرمو فشار دادم روش.
مهراد: خفه نشی
من: خفه شم از دست تو یکی راحت شم. جلاد بی رحم
خندید گفت اینکه به فکر سلامتیتم بی رحمیه؟
هیچی نگفتم. شلوارمو داد پایین پنبه کشید گفت نفس عمیق یادت نره. بعد آروم نیدلو وارد کرد. درد داشت ولی غرورم اجازه نمیداد چیزی بگم😂💔 نفس عمیق میکشیدم بالشتو فشار میدادم. این تموم شد پرسید درد داشت؟ هیچی نگفتم.. اون طرف پنبه کشید وارد کرد این لامصب دردش خیلی بیشتر بود.. دندونامو رو هم فشار میدادم به بالشت چنگ میزدم. لعنتی دیرترم تموم شد. میخواستم داد بزنم بگم درش بیار ولی باز غرورم جلومو میگرفت😔😂 دردش یه جا زیاد شد پام یهو تکون بدی خورد که مهراد در آورد داد زد دیوونه الان میشکست تو پات! منم با بغض گفتم درد داشت دست خودم نبود🥺میشه نزنی اینو؟ عصبانی بلند شد بره نیدلو عوض کنه گفت نخیر نمیشه.. گریم گرفت بلند گفتم یکی بیاد منو از دست این نجات بدههه. متین اومد بالا گفت چی شده. مهرادم همون موقع اومد تعریف کرد منم گفتم درد داره این چیه تا حالا نزدی نمیخواام. مهراد عصبی شده بود گفت مارال ببند بزار همین نصفی که مونده تموم شه. واتتت نصفشو تازه زده بودددد. گریم بیشتر شد متین نشست کنارم گفت زود تموم میشه تو تکون نخور شل باش کمتر حس میکنی. قهر بودم باهاشون ولی دست متینو گرفتم و مهراد دوباره وارد کرد.. بالاخره لحظات زجرآور تموم شد. جاشو با پنبه ماساژ داد گفت برات کمپرس میارم. منم عصبی گفتم نمیخوام. اونم گفت پس برم تا به جای کیسه بوکست به من حمله نکردی... میخواستم پاشم گازشون بگیرم از شدت حرص😑 اصن میزان حرص و فشاری که میخوردم قابل توصیف نبود خیلی مزخرف بووودد😬😬 به زووور بعد تازه دوتا:// ایششش... متینم موهامو بهم ریخت گفت منم برم تا مظلومانه به قتل نرسیدم. برگشتم نگاش کردم که زود رفت😂
خلاصه یکم دردم آروم تر شد پاشدم درو بستم قفل کردم دراز کشیدم یکم از حرص گریه کردم (جون نداشتم پاشم به کیسه بوکسم مشت بزنم به جاش به تخت میزدم گریه میکردم😐💔) برا شامم صدام زدن متین اومد دم در گفتم نمیخورم. یکم بعدتر خیلی گرسنم شد تو اتاقم چیزی نداشتم. ناچار رفتم بیرون بابام و مامانم داشتن فیلم میدیدن. متین تو آشپزخونه بود مهرادم رو مبل سرش تو گوشی بود. خیلی جدی و عصبانی رفتم پایین، مهراد نگام کرد چیزی نگفت. رفتم برا خودم غذا کشیدم.

متین گفت از غار خودت بیرون اومدی.. یه نگاه از اون نگاهام بهش انداختم گفت خا بابا با چشات نخور منو. مظلوم گیر آوردی؟
گفتم مظلوم؟؟ تو؟ هع آره یکی تو مظلومی یکی اون داداشت. مهراد خندش گرفته بود بعدش که خواستم برم تو اتاق، گیرم انداخت و معذرت خواهی کرد و تا منو نخندوند ولم نکرد. ولی زدمش گفتم بار آخرت بود زورم کردی که اونجا فهمیدم کلا دوتا آمپول بوده و برا اینکه حرصم بده گفته به خاطر لجبازیم دوتا داده:/ ینی من چه چیزی میگفتم چه نمیگفتم دوتا باید میزدم😑💔😂
اینم از این خاطره. فعلا خداحااافظ💚

خاطره آرامیس جان

👱🏻‍♀🐾 ادامه شروع ناقص

🌊بازگشت دوباره بعدِ چهارصد روز

•سفری به گذشته• :آرامیسم تقریبا هیفده سالمه ٬ مامانم مربی تکواندو و خودش باشگاه داره🥋بابام متخصص گوش و حلق و بینیه 🩺 .
یه گربه هم دارم اسمش پانجیه🐈

☆توی احساست ناشناخته یه احساسی هست به اسم اکسولانسیس این حس اینجوریه که دوست داریم درباره خودمون حسمون بادیگران صحبت کنیم اما ترجیه میدیم سکوت کنیم چون از قضاوت و درک نشدن میترسیم.

✚ این دقیقا حسی بود که وقتی خاطره میزاشتم داشتم و دارم🫂.
(پس بیاین قبل از قضاوت در مورد بقیه یکم فکر کنیم)


🍂پاییز 1401
♡این خاطره مربوط به نیکا (دختر عمومه)
عصر ساعتای شیش از باشگاه اومدم خونه کولمو انداختم روی مبل
پانجی میو میو کنان خودشو به پام میمالید ظرف غذاشو دیدم پر بود رفتم براش اب گذاشتم و
یه راست رفتم حموم انقدر خسته و لِه بودم که دوست داشتم همونجا بخوابم😂
اسلوموشن دوش گرفتم و لباس پوشیدم بعدم مثل ژله رو مبل وا رفتم
تازه متوجه شدم خونه تنهام(سرعت پردازش مغزم با حلزون برابری میکنه🥲😄)
تو فکر این بودم چی بخورم(فکرم میرفت سمت چیزای شیرین🥐بعد به خودم میگفتم نه دختر احمق نباش اینهمه تو باشگاه جون کندی😂)
همینطور خودم با خودم کلنجار میرفتم با صدای زنگ گوشیم📱به خودم اومدم بلند شدم کولمو زیر و رو کردم بالاخره بعد تلاش های بسیار پیداش کردم همون لحظه ای که داشت نفسای اخرشو برای خاموش شدن میکشید جواب دادم😌
●الو...
○(نیکابود)آرامیس مامان و بابات اینجان
●(بی توجه به چیزی که گفت فقط از صداش خندم گرفت😆)
○زهرمارر به چی میخندی
●نیکا صدات مثل اون جادوگره تو فیلم دزد عروسکا شده👹🥴
○ارامیس بیا خونه ما(قبلا گفته بودم خودنمون کلا یه کوچه فاصله داره)
●چرا بیام حموم رفتم تازه گشنمم هست فردا تو بیا
○بیا بابات با من افتاده رو دور لج!؟
●مگه چیکار کردی باز؟
○پاشو بیا میگم بدو
●گشنمههه
○کوفت بخوری(🥲) بیا اینجا یه چیز میخوری دیگه
●باشه ده دقیقه دیگه میام
○زود باش بای.
یه حدسایی میزدم به هرحال بلند شدم یه هودی پوشیدم موهامو روش یه سشوار گرفتم و شونه زدم با کش بستم هر چند بازم خیس بود😭حوصله ارایشم نداشتم (دیگه خونه عموم که این حرفارو نداره مگه نه😄)
سه چهار بارم وسط راه گفتم ولش کن نرم ولی انقدر دل نازکم که دلم برای نیکا سوخت😌😅
گوشیمو برداشتم رفتم خونه نیکا اینا پنج دقیقه ای رسیدم (همینقدر وقت شناسم✨)
زنگ ایفونو زدم درو باز کردن داخل که رفتم همه چیز خیلی اروم بود(مثل آرامش قبل طوفان🫢)
یه سلامی به همه دادم فقط چشمم دنبال نیکا بود
مامانم:تو چرا اومدی
_مامان خونه عمومه نیام😉
عموم:خوش اومدی
_مرسی😁
سوسکی صحنه رو ترک کردم رفتم اتاق نیکا چراغو روشن کردم
_چرا اتاقو مثل خونه ارواح درست کردی🤨
نیکا سرشو اورد بالا چشماشو به خاطر نور ریز کرده بود
_علاوه بر صدات قیافتم شبیه جادوگره شده😂
ارامیس نمکت تموم شد حرف بزنم
_اره تموم شد سرما خوردی مشخصه
اره دیروز منو با هزار التماس و خر کردن بردن دکتر امپول داده منم نزدم جونم درومد تا مامانم اینا رو راضی کردم
حالا بابات اومد تمام نقشه هامو میخواد نقشه بر اب کنه😭😂
_الان منو صدا زدی راضیش کنم دختر من از پس خودم بر نمیام برای تو چیکار کنم😐اصلا من الان اومدم بابامو ندیدم
چرا هست پس صدای کیه این(همون لحظه صدای صحبتش با عموم اومد)
_باشه بزار برم ببینم چیکار میکنه میام!
از اتاق رفتم بیرون🚶🏼‍♀دیدم بابام داره جای کابینت با پلاستیک ور میره
میخواستم برم سمت اشپزخونه که شکم مانع شد😔مسیرمو عوض کردم سمت میز توی حال یه موز و نارنگی🍌 برداشتم رو مبل نشستم شروع به پر کردن شکم کردم😄
بابام روشو برگردوند تازه متوجه من شد
ارامیس تو کی اومدی؟
_همین یه ربع پیش بابا داری چیکار میکنی
به سرنگ توی دستش اشاره کرد
(فقط میخواستم یه جوری سر بحثو باز کنم😬)
_هومم برای کیه
ینی تو نمیدونی برای کیه😏
_اگه برای نیکاس که اون نمیزنه گفت نمیزنم
عموم از اون ور گفت بیخود نمیزنه🤐
+بابا:من باهاش حرف زدم راضی شده بود دوباره دایه مهربون تر از مادر شدی🤨 یکی دو تا سرنگ و با یه شربت جدا کرد اینا اصلا لازم نیس زهرا(زنعموم) نمیخواد استفاده کنه بعدم دو تا سرنگ و گرفت تا امادشون کنه
دوباره رفتم پیش نیکا بهش بگم تا حداقل تو عمل انجام شده قرار نگیره🤷🏼‍♀
_نیکا برات یه خبر خوب دارم به خبر بد کدومو بگم
+خبر خوب

._گلمو صاف کردم بالاخره یه چیز برای خوردن پیدا کردم🙂
+خبر خوبت این بود! خب به درک🥲بخدا الان بلند میشم میزنمت حیف که حال ندارم
بابام دو بار به در زد اجازه هست بیام بعدم منتظر جواب نموند درو باز کرد
_به بابام اشاره کردم اینم خبر بد🤗
بابا: پدرسوخته من خبر بدم
نیکا برگرد اینارو بزنم تا رسوب نکرده
+وای عمو دیگه بیخیال تروخدا🤧
نیکا بچه نیستی بدو بدو اماده شو
_نیکا یه نگاه بهم انداخت دستمو 🙏 اینشکلی به معنی ببخشید بالا اوردم
نیکا: ارامیس فقط دور شو از جلو چشمام
_(اینمه اماده شو بیا اینم اخرش😐)
دوباره به بابام نگاه کرد تو چشمای جادوگر التماس موج میزد🥲بابام هم بی توجه با انگشتش اشاره کرد بچرخ
دیگه مطمئن بود راه فراری نداره و تسلیم این نبرد شد😓خیلی اروم چرخید سرشو فرو کرد تو بالشت🛏
بابا لباسو یکم داد بالا از یه طرف شلوار نیکا رو اورد پایین با دقت ویال سرنگ و برداشت💉 بعدم دو سه بار پنبه الکلی شده رو کشید رو پوست اروم نیدل و فرو کرد
انتظار اینهمه سکوت رو نداشتم😯خیلی عجیب بود جدی جدی
بابا با ارامش تمام داشت محتویات سرنگو خالی میکرد تو باسن بیگناه نیکا بعدم سوزنو اورد بیرون جاشو با پنبه فشار داد
+بابا همراه با یه لبخند گفت نیکا عمو خوبی لج کردنات همش مال قبل امپول بود😂
سرشو که تکون داد یه نفس راحتی کشیدیم بابا امپول دیگه رو که کنار پاتختی گذاشته بود و برداشت سمت دیگه شلوار رو اورد پایین دوباره مراحل قبلیو تکرار کرد چند بار محل مورد نظر رو با انگشت فشار داد بعد سوزنو وارد کرد
وسطای تزریق
نیکا سرشو اورد بالا داد زد ارامیس خدا لعنتت کنه😐
_امپولو عموت داره میزنه بعد منو خدا لعنت کنه😠😤
بابام یه خنده ریزی کرد گفت منکه خبر نداشتم به بابات بگو خبرا رو اون رسوند بخدا😅
عمو درش بیار دیگه فلج شدم😫
+باشه تموم شد خوب تحمل کردی آاا تموم پنبه رو خوب فشار داد(این کار مهر ثبت بابامه😂)
بعدم به من گفت توام زیاد سر به سرش نزار باشه
باشه باشه 👍
بعدم همه چیزو برداشت یه دور تمام اتاقو برانداز کرد رفت بیرون
+حضورت واقعا مفید بود😒
_متاسفم سرورم من همه تلاشمو کردم
+دلم میخواد خفت کنم هم تو رو هم باباتو (تمام اینا رو جدی میگفتاا😬)
نمیدونستم واقعا چیکار کنم به زور جلو خودمو گرفته بودم نخندم😂
_حالا باید نازتو بخرم رفتم کنارش بغلش کردم لوس نشو دیگه برای لوس شدن زیادی زشتی😁
+چشم غره رفت ارام مامانم کجاست نیومد حتی ببینه مردم یا زنده😞
_اون الان مهمون داره تو رو یادش رفته😝
تو استراحت کن من برم
+اره الان برو جلو چشمم نباشی بهتره
رفتم بیرون بعدم نیم ساعت نشستیم بابام با عموم کارای بانکی و انجام دادن و راهی خونه شدیم
قبل این اتفاقا با نیکا چت میکردم میگفت هیچ کسی نمیتونه حریف من بشه 😂هنوزم با حرفش خندم میگیره اتفاقا پرچم سفید و زود میبره بالا و تسلیم میشه 🏳 اونم انقدر راحت

📌نیکا هم از دستای عموش در امان نموند.

✧بعد یه سال اومدم خواستم اولین خاطره رو با اسم خودم شروع نکنم.

🌒یه جایی خوندم نوشته بود زندگی مثل املا میمونه هیچ کسی توجه نمیکنه چند تا درست نوشتی ولی همه با اشتباهت قضاوتت میکنن بنظرم خیلی تشبیه خیلی قشنگی بود.

شروعی دوباره با نهمین خاطره🐾

خاطره مژده جان

سلام بچه ها اسم من مژده هست. ۲۲ سالمه دانشجوی سال آخر معماریم حدود یک ماهی هست که با عباس که همکلاسیم هست عقد کردیم. منم با خانواده عباس هنوز رودرواسی دارم و خیلی راحت نیستم باهاشون. همین چند هفته پیش که تاسوعا عاشورا بود و همه جا تعطیل رسمی من به شدت مریض شدم چون سینوزیت دارم و با یک باد کولر سریع عود میکنه. عباس هم اصرار که بیا بریم دکتر. منم روم نمیشد با عباس برم گفتم ولش کن با بابام میرم ولی اون کوتاه نیومد و غروبش با هم رفتیم درمانگاه شبانه روزی منطقه. رفتم پیش دکتر و بعد از ویزیت نشستم تا عباس بره داروهامو بگیره و بیاره. وقتی اومد دوتا آمپول دستش بود و مقداری قرص.
یه نگاه به تزریقات انداختیم دیدیم یه پرستار یه آقای جوون هست من به عباس گفتم برو بپرس ببین پرستار خانم ندارن. منشی هم گفت بخاطر تعطیلات همه پرستارا مرخصین فقط ایشون کشیک هستن. به عباس گفتم من اصلا روم نمیشه اینجا آمپول بزنم تو رو خدا بریم عباس هم قبول کرد و رفتیم .
عباس یه خاله به اسم لیلا داره که پرستار بازنشسته س و یک دختر ۱۸ ساله به اسم نسترن داره که من به شدت باهاشون رسمی برخورد میکنم. عباس گفت حداقل بریم خونه خاله لیلا بهت آمپول بزنه منم بدون معطلی گفتم نه نه اصلا نیازی نیست فردا حالم خوب میشه بابا نیازی به آمپول نیست. دخترای تازه عقد کرده منو خوب درک میکنن که آدم چه حسی نسبت به خانواده شوهرش روزهای اول ازدواج داره.
خلاصه شب که شد دیدم سرم شدیدا داره درد میکنه از تب و لزر هم داشتم میمردم. دیدم کارم به داره به جای باریک میکشه به عباس زنگ زدم و گفتم اونم سریع اومد دنبالم و رفتیم خونه خاله لیلا. تا رسیدیم جلو در خونه دیدم مادرشوهرم در خونه رو باز کرد منم برق از کلم پرید یه لبخند تلخ پراسترس زدم و رفتیم داخل
به عباس گفتم مامانت اینجا چیکار میکنه اونم گفتم اکثر مواقع تو کارهای خونه کمکش میکنه. بعد از کلی قربون صدقه رفتن های مادرشوهر و خاله لیلا که قربون عروس گلم بشم چی شده و این حرفها . خاله بلند شد و رفت تا آمپولا رو آماده کنه. منم‌ از یه طرف حالم خیلی بد بود از یه طرف هم احساس استرس و خجالت با هم قاتی شده بود.
هممون تو حال خونه رو مبل نشسته بودیم. من و خاله و نسترن و مادرشوهر و عباس. دوس داشتم حداقل برم تو اتاق ولی یهو مادر عباس گفت مژده جون دراز بکش عزیزم . منم چاره ای نداشتم یه مانتو رویی تنم بود و یه ساپورت تنگ و چسپون هم پام بود
رفتم گوشه حال رو زمین با همون مانتو رویی دراز کشیدم. یهو مامان عباس اومد نشست کنارم گوشه مانتو رو گرفت و زد کنار از خجالت دوس داشتم برم تو زمین. عباس هم متوجه شده بود که خجالت میکشم ک به بهانه آب خوردن رفت آشپزخونه.
یهو خاله لیلا اومد. نسترن اومد جلو یه گوشه کوچیک از ساپورتو جوری که بشه آمپول زد کشید پایین و خاله هم آمپول رو زد. همون لحظه مادرشوهر طرف دیگه شلوارمو جوری کشید پایین که تقریبا نصف باسنم مشخص شد . صورتم پر عرق شده بود دومی رو هم زد همون لحظه هم مامان عباس صدا زد عباس جان واسه مژده یه کم آب بیار. عباس هم با یه لیوان آب اومد و منم از خجالت جلو عباس آب شدم چون هنوز شلوارم پایین بود.
خلاصه به هر سختی بود اون روز گذشت و منم خوب شدم و با خانواده دوس داشتنی عباس خیلی صمیمی شدم
امیدوارم خوشتون اومده باشه

خاطره مارال جان

سلامی دوباره مارال هستم😁 فک کنم از الان به بعد کانالو با خاطره هام تصاحب کنم چون فقط من فعالم و خاطرم تا بخواید دارم😶😂 خب این خاطره مربوط به داداشم متینه و مال امساله🥲..
یه روز من کلاس تقویتی بودم تموم شدم مهراد اومد دنبالم. متین مطبشون بود با استادشون برا قسمت عملیه درسا. تو ماشین بودیم گوشی مهراد زنگ خورد متین بود. گوشیش به بلوتوث وصل بود تماسو اوکی کرد که برخلاف انتظارمون صدای غریبه پیچید تو ماشین که بعد فهمیدیم رفیق متین بود.
رفیق متین: الو سلام.. آقا مهراد؟
مهراد یه نگاه به من کرد بعد مانیتور ماشینو نگاه کرد.
مهراد: سلام‌ بله شما؟!
رفیق متین: من دوست متین هستم. آرش... راستش ما الان مطب هستیم و.. حال متین بد شده نگران نشین چیزی نیست. اورژانسو خبر کردیم که متین گوشیو باز کرد گفت با شما تماس بگیریم.
منو مهراد شوکه بودیم. یه لحظه ضربان قلبم ناجور رفت بالا💔 مهراد گفت گفتین مطبین؟ چی شده دقیق بگید لطفا.. آرش دوستش گفت بله مطب هستیم. شما نگران نباشید... ام یه خبر بهمون رسید فک کنم شوک بهش وارد شده... خلاصه مهراد گفت الان خودمو میرسونم. و با سرعت به سمت مطبشون رفتیم. من خیلی نگران بودم مهرادم حس کردم رنگش پریده خیلی نگران بود ولی به روش نمیاورد (درسته پزشکه عادیه براش ولی متین فرق داشت. کلا اعضای خانواده آدم همینجوری فرق دارن) نزدیک بود سریع رسیدیم وقتی رسیدیم آمبولانس تو محوطه بود. مهراد ماشینو گذاشت و سریع رفتیم داخل. به اتاق که رسیدیم متین بی حال رو یکی از صندلیای دندون پرشکی دراز کشیده بود، صندلیو خوابونده بودن. و دو تا تکنسین اورژانس و دو سه تا رفیقش و استادش بالا سرش بودن🥺 مهراد سریع رفت بالا سرش. موهاشو از رو پیشونیش زد کنار صورت متین خیس عرق بود🥲 آروم صداش کرد، متین... داداش صدامو میشنوی؟ خوبی؟ متین نفسش بالا نمیومد با صدای مهراد سرشو یه تکون ریز داد. یکی از تکنسینا سریع اکسیژن بهش وصل کرد(تازه رسیده بودن یکم قبل ما) مهراد به مرده گفت خودش دکتره ازش پرسید حمله ی عصبی بوده؟ مرده گفت آره و یکم با هم حرف زدن.. من رفتم کنار متین نشستم دستشو گرفتم صداش میکردم ریکشن خاصی نشون نمیداد😥 فقط تنفسش کم کم داشت بهتر میشد. یه آرامبخش به متین زدن داشتن کاراشو میکردن که ببرنش بیمارستان. یکم بعد چشماشم یکم باز کرد نگام کرد که ازش پرسیدم خوبی قربونت برم، که پلکاشو آروم باز و بسته کرد و سرشو تکون داد. (اونایی که میدونن حمله عصبی چجوریه یا دور از جون همتون، تجربش کردن میفهمن خیلی چیز مزخرفیه. متین بعدا برام گفت که نفسش اصلا بالا نمیومده وزن خیلی سنگینیو رو قفسه سینش حس میکرده. ضربان قلبش به شدت بالا رفته سرش گیج میرفته🙁) مهراد از دوستاش پرسید چی شده فهمیدیم خونه ای که با دوستاش (هم کلاسیاش که شهرستانی بودن) اجاره کرده بودن و نصف مقالات و چه میدونم مدارک دانشگاهیشون و تحقیقات و پروژه های کلاسیشون اونجا بوده، آتیش گرفته و همه زحمتاشون سوخته💔💔 اونام حالشون بد بود ولی چون متین خیلی سختی کشیده بود و شبانه روز واسشون زحمت کشیده بود، بعد شنیدن خبر شوکه شده و حمله عصبی بهش دست داده. دلم برا داداشم کباب شد ولی بعد یه مدت کم کم همه چیزشونو برگردوندن و درست شد اوضاع ولی خب خیلی سخت بود براش یه مدت قرصای آرامبخش میخورد و مهراد و ما خیلی حواسمون بهش بود🥲... خلاصه بردیمش بیمارستان مهراد تو آمبولانس پیشش بود من و دو تا از دوستاش با ماشین مهراد اومدیم بقیشون رفتن سراغ کارای خونه. تو بیمارستان ازش آزمایش و نوار قلب و این چیزا گرفتن منم زنگ زدم به بابا آروم بهشون گفتم گفت به مامانم فعلا نمیگه خودش میاد بیمارستان. بعد که حال متین سرجاش اومد منو مهراد باهاش حرف میزدیم. مهراد گفت داداشم نگران هیچی نباش فدای سرتون که این اتفاق افتاده. مگه اینا تو سیستم دانشگاه و چه میدونم استادات و لپ تاپ خودت نیستن؟ بعد متین گفت همشون نه و یه مدت پیش نصفشونو از لپ تاپاشون پاک کردن که حجم زیاد شده بود و اینا... دوستاشم بهش دلداری میدادن میگفتن دنبال کارا هستن و نگران نباشه همه چی برمیگرده. بابامم اومد و متین وقتی دیدش بغض کرد بابام سرشو بوسید بغلش کرد دلداریش میداد🥲
وقتیم مرخص شد دوتا آمپول داشت مهراد براش گرفته بود یکیش تقویتی بود. حال روحیش خوب بود فقط یادش که میفتاد عصبی میشد باید از قرصای آرامبخش میخورد.
مهراد و متین رفتن تو اتاق برا آمپولا منم پشت سرشون رفتم. مهراد گفت تو کجا! گفتم میخوام باشم داداش مظلوممو نکشی یه وقت. متین خندید نشست رو تخت. مهراد گفت اولا داداش تو داداش منم هستا نمیخورمش دوما من خودمم داداشتم چطور برا من از این کارا نمیکنی؟😐 گفتم چون تو به مظلومیِ متین نیستی بعدم شما مریض شو آمپول بخور من برا شمام اینجوری دلسوزی میکنم. مهرادم خندید گفت البته که خدانکنه..تو دلم گفتم خدا نکنه عه مارال خفه شو😑😂 بعد گفتم به هر حال باید باشم اذیت نشه اصن حضور من کاهش چشمگیری تو درد به وجود میاره😌
مهراد گفت اووو. متینم گفت بله بر منکرش لعنت😂.. مهراد دوتا آمپولو آماده کرد متینم خوابید. منم چهارزانو نشستم رو تخت بالا سر متین شروع کردم به ناز کردنش. مهراد پنبه کشید گفت متین اول تقویتی رو بزنم یا... (اسمشو گفت ولی یادم نمیاد:/)؟ متین سرشو برد بین بازوهاش اسم دومی رو گفت... من به جاش استرس داشتم بغض کرده بودم🥲 مهراد دوباره پنبه کشید و آروم نیدلو وارد کرد. متین هیچی نمیگفت ولی این به معنی درد نداشتن آمپول نبود لامصب از شکلش مشخص بود درد داااره😬 دلم میسوخت براش ساکت هیچی نمیگفت. سرشو ناز میکردم تقرییبا آخراش بود میخواستم بپرسم درد نداری که دیدم با اون دستش که رو بازوش بود، بازوشو فشار داد. تحمل دردش بالاست🥲 بعد که این تموم شد و مهراد درش آورد یکم جاشو با پنبه فشار داد به من نگاه کرد گفت احساس میکنم تو فشارت داره میفته مارال.. متین سرشو آورد بالا نگام کرد خندید گفت به من آمپول میزنن یا تو.‌. با بغض لبخند زدم گفتم تو داری درد میکشی منم دردم میاد🥺 مهراد میخواست اون یکی رو برداره همونجوری نگام کرد گفت الهییی دردتو حس میکنه متین اخی😂 میخواستن منو بخندونن. متین گفت قربونت برم من، از این بدتر خوردم اینا چیزی نیستن. یکم بعد سرشو دوباره گذاشت بین بازوهاش، مهراد پنبه کشید دومیو وارد کرد به متین گفت نفس عمیق بکش. متین نفس کشید.. آخراش که بود سرشو یکم آورد بالا گفت مهراد چقد مونده؟.. معلوم بود خیلی درد داشت. مهراد گفت تمومه. و درش آورد که متین سرشو کامل آورد بلا و هوفی کشید. مهراد جاشو ماساژ داد بعد که مطمئن شد خون نمیاد پنبه رو برداشت شلوارشو درست کرد آروم زد رو کمرش گفت ببخشید داداش.. متینم لبخند زد گفت نه خوب زدی مث همیشه. (خداییش با دیدن رابطه این دوتا داداش قند تو دلم آب میشه لعنتیا خیلی خوبن😫😂❤) بعد مهراد اومد گونه منو بوسید گفت شمام ببخش اذیت شدی😂 خندیدیم رفتم برا متین کمپرس آوردم بعد یه بوس دیگه از اونم گرفتم😁
اینم از این خاطره خدمت شما🦦

خاطره دخترک بنفش

سلام دختر بنفشم 💜
یه بار خاطره نوشتم و این دومین خاطره است ..
از بچگی تنها بودم همبازی داشتم اما کسی که همیشه پیشم باشه نه ..
بابام از وقتی یادم میاد سرکار بوده و این جلسه و اون جلسه اونم گناهی نداره البته کاراش خیلی زیاده خیلییی🙂
مامانمم که معلم مهربون بوده و هست …
خلاصه خواستم بگم تک فرزندی خیلی بده خیلی ..پونه جون دلم میخواست زودتر بهت تبریک بگم اما خب نشد خیلی دوست دارم خیلی زیاد 🫀
مایا جونم تو هم که جای خود داری عزیزم 💜
بریم سراغ خاطره :
این ویروسی که جدیدا زندگی همه رو مختل کرده و اومده تا جای کرونا توی زندگی مردم بیچاره خالی نمونه 🥺
منم درگیر کرد 😓
خیلی بد بود خیلی همونطور که میدونید عمر این بیماری ۳ روزه اما …
متاسفانه معده من خیلی حساسه خیلی و همین موضوع باعث شده بیماری برام غیر قابل کنترل باشه 😷🤧
به هرحال مامان به زور منو برد بیمارستان .
دکتر خیلی مهربون بود خیلی اما همین مستر مهربون برام دوتا آمپول نوشت 🥴
به اجبار مامان و البته چون رو به موت بودم دیگه قبول کردم بزنم آمپول رو
روی تخت دراز کشیده بودم و دست مامان و گرفته بودم و منتظر بودم 😵‍💫
وقتی که آمپول رو زد خیلی درد داشت کلی هم کریه کردم 🥹🥲
دیگه داشتم بلند میشدم که کمرمو مامان گرفت و گفت دراز بکش 😑
دوباره اونیکی هم زد که زیاد درد نداشت
بعد که بلند شدم کولی بازی در آوردم و سرم رو نزدم 😜
اما خب خیلی اذیت شدم تا خوب شم خیلی زیاد ☹️
اما بالاخره خوب شدم دیگه 😋

پ ن:نمی‌دونم پی نوشت خوبی هست یا نه اما واقعا دلم گرفته 💔
بعد از دوازده سال مجبورم تکواندو رو بزارم کنار نه تنها تکواندو رو بلکه دوازده سال خاطره رو مهربونی رو درد رو کریه رو خنده رو دوازده سال نصف یه عمر آدمه 🥲
خیلی سخته اون و فاکتور گرفتن
اما خب اجبار باعث میشه آدم عادت کنه …
به قول بابام نیاز مادر اختراع است ..
ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید 💜🙂

چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی…..
دخترک بنفش💜🟣🟪

خاطره مارال جان 2

خببب مارالم بیرون بودم بالاخرخ اومدم برا ادامه ی خاطره👇🏻
اون روز صبحش من با حالت تهوع و سرگیجه و حس گرما بیدار شدم دیدم متین پایین تختم خوابیده از طبقه پایینم صدا میومد‌ مهراد بیدار بود. داشتم میرفتم سمت سرویس، هیچییی نمیدیدم دستمو میگرفتم به این ور اون ور که فقط برسم به سرویس یه آبی به صورتم بزنم. به در سرویس رسیدم دستمو رو دیوار میکشیدم که کلید برقو پیدا کنم نبود نگو من دو متر اونطرف ترش دنبالش میگشتم چون ندیده بودم😐💔. صدای مهراد اومد گفت مارال خوبی؟ بعدش هیچی نفهمیدم و بعله برا اولین بار تو عمرم غش کردم😑😂 ولی فک کنم کمتر از دو دیقه طول کشید هیچی حس نکردم به جز صداها. صدای افتادن خودمو شنیدم و بعد صدای مهراد که صدام زد و بعد متینو صدا زد و اومد سرمو گرفت تکونم میداد صدام میکرد مارال.. مارالم چی شد چشاتو باز کن مارال... بعدم متین اومد و صداشو شنیدم ینی قشنگ صداهارو میشنیدم فقط چشام بسته بود و انگار نمیخواستم باز کنم. تو دستاشون یه ذره به پهلو چرخیدم میخواستم بگم خوبم بزارید بخوابم😂💔 حالت تهوعم دیگه نبود. بعد با آبی که روم پاشیدن کم کم چشامو باز کردم متین دویید رفت آب قند آورد مهرادم منو تو بغلش گرفته بود یکم از آب قند خوردم مهراد گفت بلند شو سریع حاضر شو میبریمت اورژانس. میدونستم با این اتفاق محاله راضی شن نبرنم🥲 دیگه با کمکشون رفتم تو اتاقم بعد گفتم برن که لباس عوض کنم. دم دستی ترین لباسامو پوشیدم رفتم پایین اونا سه سوته آماده شده بودن. خلاصه رفتیم اورژانس بیمارستانی که دایی کوچیکم اونجا بود. (قبلش به داییم زنگ زدن) مهراد رفت پذیرش خودشو معرفی کرد پرستاره گفت دایی الان مریض داره تموم بشه ما بریم. مهراد اومد کنارمون نشست دوتاشون ساکت بودن. بمیرم داداشام شوکه شده بودن بعدا تو خونه از حس و حالشون تو اون لحظه گفتن که چقد حالشون بد شده🙃 مریض که اومد بیرون ما رفتیم داخل. من با این داییم خیلی زیاد صمیمیم و کلا نسبت به دوتا دایی دیگم این داییمو یه جور دیگه دوست دارم. شاید به خاطر اینه جوون تره... تا دیدمش اشکم در اومد اونم بلند شد بغلم کرد گفت دورت بگردم نفس دایی نبینمت اینجوری. چی شدی تو آخه.. بعد به داداشا نگاه کرد و مهراد تعریف کرد. دایی منو نشوند رو تختو اومد معاینم کنه و باهام حرف میزد آرومم میکرد و سوال میپرسید. بعد یادم افتاد متین طفلی خواب بود یهو اینجوری شد اومدیم اینجا‌‌. برگشتم بهش گفتم برو یه چیزی برا خودت بگیر صبحونه نخوردی (ینی چقد من خوبم تو اوج حال بد حواسم‌ به داداشم بود🥲😂) بعد متین لبخند زد مهرادم گفت آره نخوردی چیزی تا توعم همین وسط غش نکردی برو بخور یه چی😂 داییم خندید گفت قدر این مارالو بدونید ببینید چقد حواسش بهتونه. بعد من آهی ساختگی کشیدم گفتم دیشب آبکشم کردن دایی، اینا خیلی قدر نشناسن حیف من که آبجی کوچیکه اینام😞😂 مهراد گفت عجب زبونی داری تو. دو تا آمپول بیشتر نخورده میگه آبکشم کردن😐 بعد متین گفت تازه هنوز پنج تای دیگه مونده که قطعا با نسخه ی دایی جان بیشترم میشن. بعد قبل اینکه من بخوام حرف بزنم گفت من برم یه چیزی بخورم... و بله در رفت از دستم چون میدونست هرچی دم دستم بیاد پرت میکنم سمتش😂 دایی خندید و منم با حرص گفتم خیییلی بیشعورییی متیین. داییم گفت خره دایی جان خره خودتو حرص نده خره.. و منو مهراد داشتیم پاره میشدیم. خلاصه دایی فشارمو گرفت و گفت خیلی پایینه‌. مطمئن بودم سرم میده بهم ولی امیدوارم بودم دیگه آمپول نده. گفت یه نوار قلب و تست قند خون میگیریم ازت با یه آزمایش ادرار! کلمه ی ادرارو که شنیدم چشام چهارتا شد. گفتم دایی حاضرم الان ازم خون بگیری ولی ادرار نه😬 مهراد گفت فشارت به اندازه کافی پایین هست الان خونم بدی که در لحظه جان به جان آفرین تسلیم میکنی😐 دایی خندید گفت زبونتو گاز بگیر عه. عب نداره دایی آزمایش ادرار خیلی عادیه. دایی که گفت زبونتو گاز بگیر برگشتم به مهراد گفتم گاز بگیر سریع. اونم زبونشو آورد بیرون گاز گرفت گفت بیا😂 خلاصه من بیچاره لیوان به دست با مهراد رفتیم سمت سرویسا😶‍🌫️😑😂 رفتم داخل کارم که تموم شد میخواستم خودم ببرم بدم جایی که لازمه بعد مهراد صدام کرد گفت تمومی گفتم آره خودم میبرم بعد گفت نمیخواد تو برو دراز بکش تو اتاق رو به رو... و گرفت ازم😬 رفتم دراز کشیدم و بعد چند مین دایی و داداشا و یه پرستار خانم اومدن داخل اتاق. دایی حالمو پرسید گفتم خوبم. متین داشت حواسمو پرت میکرد که پرستاره قند خونمو گرفت و سرمو وصل کرد. دایی گفت سرم که تموم بشه نوار قلب میگیریم. خلاصه برا نوار قلبم وقتی فهمیدم چجوریه همشونو بیرون کردم (نمیشد بمونن اصن🤭) بعد اومدن داخل که دیدم یه سینی با چهارتا آمپول داخلش، دست داییه!! با استرس گفتم داییی😳 گفت جووونِ دایی. گفتم اینا چین دیگه؟ من نمیزنما... مهراد گفت الان دیگه سه نفریم هیچ راه فراری نداری.دستمو کوبیدم رو تخت گفتم دااایییی من نمیخوام بزنم جای قبلیا هنوز درد میکنهه😭 متین گفت مارال این کولی بازیا چیه! لازمه برات. تو فک کردی ما خیلی از درد کشیدنت خوشحال میشیم؟.. همینجوری با اشک تو چشام نگاهشون میکردم بعد گفتم دایی خودت میزنیا🥺که دایی اومد جلو سرمو بوسید گفت اره دایی جون این دفعه من قراره بزنم برات. نمیدم دست اینا نگران نباش.. بعد مهراد گفت عه مگه ما چمونه از ما بهتر کسی تا حالا براش آمپول نزده. اون یه ذره دردیم که حس میکنه مال خود آمپوله دیگه.. منم گفتم یه ذره؟؟! خوش انصاف یه ذره؟؟؟!!! دیشب داشتم میمردم. متین گفت اون پنی سیلین بود بچه. دایی گفت خیله خب برید بیرون اینارم براش بزنم تموم شه.. میخواستن برن بیرون که گفتم نه نه دایی بزار بمونن🥺 دایی خندید گفت با دست پس میزنی با پا پیش میکشی؟😂 از یه طرف ازشون شکایت میکنه از یه طرف میخواد بمونن. اوکی بمونید ولی اگه مارال منو بخواید اذیت کنید یکی یه دونه از اینارو به خودتون میزنم. خندیدیم و مهراد و متینم کنار تخت وایستادن متین گفت معلومه که عاشق ماست نمیخواد بدون ما هیچ جا باشه.. منم اداشو درآوردم و بر خلاف میلم خوابیدم. بهم نگفتن آمپولا چین ولی بعد فهمیدم بینشون یه پنادرم بوده💔.. قبل اینکه دایی بخواد بزنه یه چیزی آروم به مهراد گفت که فقط آره ای که مهراد گفت و شنیدم. (دایی گفته بود پنادر و اول بزنم چون درد داره مهرادم گفته بود آره) متین شلوارمو درست کرد و کنار تخت وایستاد. دایی پنبه رو که کشید با بغض گفتم دایی آروم بزنی🥺 گفت چشم عزیزم تو کاملا شل باش نفس عمیقم یادت نره. مهراد دستش رو کمرم بود و متینم بعد اینکه دایی نیدلو وارد کرد دستاشو رو پاهام گذاشت‌. بعد یکی دو ثانیه درد بدددی پیچید تو کل پام که آخ دردناکی گفتم😕😂💔 و تکون خوردم که متین‌ پاهامو سفت گرفت و مهرادم قربون صدقم میرفت میگفت آروم باش تموم میشه.. دیگه از یه جا به بعد نتونستم تحمل کنم دندونامو رو هم فشار میدادم صدام در نیاد ولی هق هق میکردم. آخراش دیگه صدامو نمیتونستم کنترل کنم بلند میگفتم آییی دایییی لطفااا بسه دیگه بسههه. دایی میگفتم جانم عزیزم بمیرم الان تموم میشه. من همچنان هق هق میکردم توروخدا بسه دیگه نمیتونم.. دارم میمیرم از درررد... مهراد گفت هیششش تمومه فدات شم. دایی درش آورد ولی اونقد درد داشتم نفهمیدم. یکم جاشو ماساژ دادن سمت دیگه رو دایی سریع پنبه کشید و نیدلو وارد کرد. دیگه جون حرف زدن نداشتم فقط گریه میکردم و دست مهرادو محکم میگرفتم. دومی و سومی زود تموم شدن ولی چهارمی دردش بیشتر بود و دیگه واقعا احساس میکردم الان از شدت درد روح از بدنم جدا میشه😶 بالاخره اون دقایق طاقت فرسا تموم شد ولی به خاطر درد شدیدم نفهمیدم و وقتی شلوارمو درست میکردن فهمیدم تموم شده. گریم یهو شدت گرفت و سرمو رو بالشت گذاشتم بیشتر گریه کردم. دایی میگفت ببخشید دایی جونم قربونت برم میدونم چقد درد داشت. بوسم کرد و سرمو چرخوند صورتمو که دید گفت وای مارال صورتت شده عین لبو خوبی؟ اصن نمیتونستم حرف بزنم فقط سرمو تکون دادم متین داشت جای آمپولا رو ماساژ میداد مهرادم صورتمو خشک کرد. دایی بهم آب داد بعد صداش زدن رفت بیرون. خلاصه یه سرم دیگم خوردم و دایی نوار قلبمو که دید گفت کل وجودم شده استرس. با مهراد و متین بیرون اتاق حرف زد و بعدا که برا مامان بابام تعریف کردن فهمیدم دایی میگفته اضطرابش خیلی زیاده مراقبش باشید و فلان. خلاصه عصر رفتیم خونه. هر یه قدمی که برمیداشتم پاهام تیر میکشیدن. بعد ما مامان بابا حرف زدم و شبش دایی و زن دایی اومدن زن دایی برام سوپ درست کرد و مهراد و متین میگفتن اون لحظه چقد ترسیدن و منم یکم تو بغلاشون بودم و از هم معذرت خواهی کردیم😂 اینم از این ماجرا..
خاطره زیاد دارم خواستید میگم بقیشونم. مرسی که خوندین❤

خاطره مارال جان

خب سلام من مارالم 18 سالمه اولین باریه که خاطره مینویسم😗 راستش بلد نبودم بنویسم و تا الانم تو گوگل میخوندم بعد که فهمیدم تلگرام کانال دارید خوشحال اومدم پیداش کردم. خب یه بیو بدم تک دختر خانوادم و دو تا داداش بزرگتر دارم متین و مهراد که مهراد پزشکی میخونه و تو بیمارستانم هست متینم دندون میخونه و سه سال از مهراد کوچیکتره. دوتاشونم مجرد. عرضم به حضورتون که بنده پدر و مادرم شاغل هستن و من معمولا ۶۰ درصد تایمم خونمون تنهام مهراد و متینم با دانشگاه و بیمارستان درگیرن ولی با تنهایی مشکلی ندارم😁 خب زیاد حرف زدم بریم سراغ خاطره..
خاطره ی من مربوط میشه به پارسال. پارسال برای اولین بار مامان و بابام و داداشای گرامی راضی شدن منو با جوونای فامیل بفرستن شمال (تهران زندگی میکنیم) خلاصه که تابستون بود و منم زیر فشار درس داشتم له میشدم که این یکی از دلایلی بود که اجازه دادن برم نفسی تازه کنم🥵 من معدم مشکل داره و هر غذا و خوراکی ای بهم نمیسازه برا همین یه داروهایی دارم و داداشامم همیشه چکم میکنن. سرمام زیاد نمیخورم ولی اگه بخورم بدددد میخورم. قبل رفتنم مهراد و متین مرخصی گرفته بودن برا بدرقم باشن😂 مغزمو سوراخ کردن که داروهات یادت نره هرچیزی نخوری چیزایی که میدونی برات خوب نیس وسوسه نشی بخوری زیاد تو آب نباشی (میدونن من عاشق آب و دریام و تو شمال کلا غیرقابل کنترلم😂) به کساییم که باهاشون میرفتم (پسر عموم که دانشجوعه، خواهرش که هم سنمه، اون یکی پسر عموم که یه سال از اون یکی بزرگتره و یه دختر عمم که سه سال از من بزرگتره) کلی سفارشمو کردن که اگه دیدین نمیشه کنترلش کرد ببندینش به یه جایی😐😂. خلاااصه با خدافظی از خانواده شوت شدیم سمت شمال. از صبحش که پا شدم معدم میسوخت ولی قرصمو خوردم یکم بهتر شدم. تو راهم زیاد هله هوله نخوردم که حالم بد نشه تفریحم کوفتم نشه. خلاصه رسیدیم و روز اول و دوم اوکی بودم کلی خوش گذشت خانوادم که زنگ میزدن مطمئنشون میکردم همه چی رو به راهه و اینکه مامان بابام روز دوم زنگ زدن گفتن یه کار اداری براشون پیش اومده دارن الان میرن اصفهان و معلوم نیس کی برگردن ولی زودتر از دو هفته نمیان. خلاصه منم روز سوم که خیلی تو آب بودم و بعد هوا یکم خنک شد و باد سردی شروع شد و کلی چیز میزم خوردم دیگه کم کم استارت سرماخوردگی زده شد و درد معدمم بیشتر شد💔 قرار بود یه هفته بمونیم که سه روزش رفته بود و میخواستم تا آخر خوب باشم. به مهراد پیام دادم اگه درد معدم زیاد شد چیکار کنم که بعد اینکه مطمئنش کردم خوبم چیزیم نیس فقط برا احتیاط میپرسم گفت از فلان قرص دوتا بخور و فلان دمنوش و صبح و شب بخور. منم همونارو خوردم و در کنارش قرص سرماخوردگی و ستیریزین هم خوردم. خودمو خوب میگرفتم که کسی چیزی نفهمه. روزی که قرار بود فرداش برگردیم تو ویلا نشسته بودیم که پسرعموم اومد گفت یه کاری براش پیش اومده باید امروز برگردیم. منم ته دلم خوشحال شدم چون حالم داشت بدتر میشد. تو راه برگشت حالم خیلی بد شد و چندبار نگه داشتیم گلاب به روتون بالا آوردم و کلا بی حال بودم. اصرارم داشتم که نه خوب میشم چیزی به مهراد اینا یا مامان بابام نگید. ولی پسرعمو بزرگم که دید اصلا خوب نیستم زنگ زد به مهراد🙄 گفت داریم برمیگردیم من کار داشتم باید زودتر میومدیم کجایید خونه اید؟ مهرادم گفت شیفتم تموم شده دارم میرم خونه. بعد پسرعموم گفت ما نزدیکیم تقریبا، مارالم حالش زیاد خوب نیست. خلاصه بقیشو نفهمیدم چی گفتن. تا یه ساعت بعد که رسیدیم غروب بود گیج بودم و با ترمز ماشین چشامو کامل باز کردم. مهراد و متین اومدن دم در و همه پیاده شدن من جون نداشتم تکون بخورم. دیگه کارم از تظاهر به خوب بودن گذشته بود واقعا نمیتونستم خودمو خوب بگیرم🥲 مهراد داشت با پسر عموم حرف میزد و هی به من نگاه میکرد متینم اومد درو باز کرد و گفت به بهه مارال خانوم چطوری عشق من. (میدونست خوب نیستم ولی کلا متین اینجوریه که حتی اگه مریضم باشم خیلی مهربون طوری که انگار چیزی نشده باهام حرف میزنه. مهرادم مهربونه کلا جونشون به من بستس ولی خب مهراد یه جاهایی خیلی جدی و ترسناک میشه😬) منم به زور لبخند زدم گفتم سلام اخوی بد نیستم. خندید بوسم کرد کمک کرد کمربندمو باز کرد و آروم پیاده شدم. پامو گذاشتم زمین سرم گیج رفت بازوشو محکم گرفتم. دستشو انداخت دورم گفت چی شد خوبی؟ گفتم آره زیاد نشسته بودم به خاطر اونه. بعد مهراد اومد جلو چتریامو که بلند شده بودن به یه طرف زده بودم بهم ریخت بوسم کرد گفت سلام خانوم خانوما دلتنگ ما نشدی؟ بغلش کردم گفتم چرا خیلی دلتنگ بودم گفت خوبی؟ مثل اینکه به توصیه هامون گوش نکردی. یهو گفتم کی من؟! به مولا که نفس کشیدنمم طبق توصیه های شما بود. خندشون گرفت. احساس میکردم دوباره دارم حالت تهوع میگیرم خیلی ریلکس طوری که کسی چیزی نفهمه با همه خدافظی کردم به داداشا گفتم میرم تو خستم.و اینجا یه صحنه خیلی سم به وجود آوردم که با اون حالم به خودم میخندیدم😂: این بود که بسیاار آروم و با لبخند رفتم داخل حیاط و به محض اینکه از زاویه دید همه خارج شدم با سرعت 150 متر بر ثانیه دوییدم سمت سرویس😂
درو قفل کردم اونقد گلاب به روتون بالا آوردم که وقتی سرمو آوردم بالا چشام سیاهی رفت سرم گیج رفت خودمو گرفتم به در. در توالت فرنگیو گذاشتم یکم همونجا نشستم که صدای حرف زدن متین و مهرادم میومد. اول با هم حرف میزدن مهراد میگفت باز یه چی خورده بهش نساخته بعد تلفن زنگ خورد مامان بابام بودن. اوکی که شدم رفتم بیرون و منم با مامام بابا حرف زدم بعد ولو شدم رو کاناپه. متین با یه لیوان آبمیوه اومد کنارم نشست گفت خب تعریف کن خوش گذشت؟ گفتم خوش که گذشت ولی تهش تقریبا کوفتم شد. بعد دست زد به صورتم گفت چقد داغی تو! مهراد کجا شدی بیا. چشامو بسته بودم که مهراد با کیفش اومد نشست پیشم گفت خب بزار ببینم داخلت چی میگذره. معلوم بود میخواست دعوام کنه ولی مراعات میکرد. معاینم کرد بعد جدی شد و گفت مارال چیکار کردی با خودت!؟ چرا اینقد داغی؟ با یه مکث گفت گوشت داره عفونت میکنه حالت تهوعم داری؟.. که دوباره احساس کردم دارم بالا میارم و حمله کردم سمت سرویس. من کلا سرماخوردگیام با حالت تهوع شدیده. متین دویید پشت سرم اومد کتفامو ماساژ میداد. مهرادم گفت من میرم داروهاشو بگیرم. و رفت. به متین با حالت ناله گفتم متین نمیتونم رو پاهام وایسم. گفت بیا فدات شم بیا بغلم بریم بالا دراز بکش. بغلم کرد گفتم نه بالا نه تا اونجا دووم نمیارم😂 همینجا رو کاناپه میخوابم خندید گفت باشه. منو رو کاناپه گذاشت بعد رفت پتو و بالشتمم آورد که چون خیلی گرمم بود گفتم بزاره کنار فعلا. بعد گفتم بیا این مانتوی لعنتیمو در بیار دارم میپزم. کلا بی حال حرف میزدم حس مرگ داشتم خیلی بد بود🥲 بعد خلاصه مانتومو درآورد رفت یه تشت کوچیک آب سرد آورد با حوله رو سر و دست و پام گذاشت. مهراد یکم بعد اومد تا درو باز کرد سرمو بالا کردم پلاستیک دستشو ببینم. فک کنم ۶، ۷ تا آمپول بود(از آمپول وحشت ندارم ولی خب خوشمم نمیاد دیگه ایش😒😂) با همون وضعم بلند گفتم یا خدا مهرااااد چه خبره لامصب مگه برا دشمنت دارو تجویز کردی. اخم کرد گفت ببند بچه جون دوست و دشمن نداره حالت بده. وضع معده و سرماخوردگیت با هم قاطی شده خودتو نمیبینی؟ متین بلند شد رفت پلاستیکو گرفت و یه پچ پچیم با هم کردن که حرصم گرفت گفتم هوی پزشکان بیشعور بلند حرف بزنید منم بشنوم. متین با یکم خنده گفت لازم بود تو بشنوی بلند میگفتیم. منم اداشو درآوردم سرمو گذاشتم چشامو بستم. جون غر زدنم نداشتم همون چند جمله ای که گفتم انرژیم تحلیل رفت😂💔 یکی دو مین بعد اومدن بالا سرم با دوتا سرنگ تو دست مهراد که یکیش اماده بود یکیش نبود. مهراد گفت مارال بچرخ. گفتم داداااش میشه نزنی؟ توروخدا من اصلا خوشم‌ نمیاااد. موهامو مرتب کرد گفت نفس داداش میدونم خوشت نمیاد ولی لازمه برات. الان یکی از اینا برا حالت تهوعه نزنی این بالا اوردنا تا فردا دیوونت میکنه. گفتم پس اون یکی چیه گفت اونو ول کن اول اینو میزنم برات حالت تهوعت اوکی شه. اینو که گفت بغض کردم فهمیدم اون یکی خیلی بده. با خودم فکر کردم یادم اومد چندماه پیش پنی سیلین زده بودم و مشکلی نداشتم براش. تنم لرزید گفتم مهراد پنی سیلینه؟؟!🥺 گفت تو چیکار داری به اون بچرخ ببینم. متینم اومد بالا سرم کمک کرد بچرخم اشکام شروع کردن به ریختن. متین گفت عهه مارال خجالت بکش 17 سالته پاک کن اون اشکاتو ببینم. با گریه گفتم من از آمپول خوشم نمیاااد حداقل فقط اونی که برا حالت تهوعه بزن مهراد😭 مهراد پد الکلیو درآورد از پوشش، شلوارمو کشید پایین گفت زود تموم میشه قول میدم. متین اومد بالا سرم موهامو ناز میکرد گفتم خیلی بدین. هردوتون. اگه به بابا نگفتم💔 دوتاشون خندیدن متین گفت بابا بفهمه لازم بوده برات میگه اتفاقا خوب کردین. حرصم گرفته بود هیچی نمیگفتم. خیسی الکلو که حس کردم پلکامو محکم فشار دادم که نیدلو آروم وارد کرد و گفت نفس عمیق بکش هیچی حس نمیکنی. منم نفس میکشیدم زیاد درد نداشت دمیترون بود. تموم شد کشید بیرون به متین گفت بره ماساژ بده جاشو با پنبه. میخواست بعدیو آماده کنه. تقریبا مطمئن بودم پنی سیلینه. داشت آماده میشد متین اومد دستشو گذاشت رو کمرم. مهراد گفت مارالی سه تا نفس عمیق بکش سر آخری سرفه کن بعدم کامل شل باش اصلا سفت نکن تکونم نخور باشه؟ این یکم درد داره ولی اگه کارایی که میگمو بکنی قابل تحمله. با بغض گفتم پنی سیلینه؟😢 یه مکث کرد گفت آره عشقم ولی نترس اصلا باشه؟ سرمو آروم تکون دادم متین گفت فدات شم نبینم اشکاتو زود تموم میشه. نفس عمیق کشیدم سرفه کردم که نیدلو وارد کرد. متین دستمو گرفته بود هر چی میگذشت درد بدتر میشد دستشو فشار میدادم.بعدش دادم رفت هوا گفتم مهراااد بسه توروخدا فلج شددددم😭 مهراد گفت تحمل کن عزیز دلم الان تموم میشه. منم از گریه به هق هق افتاده بودم به زور حرف میزدم میگفتم توروخدا بسه... درش بیااار. متین نازم میکرد میگفت آخرشه فدات شم صبر کن. یه جا بی اختیار سفت کردم که مهراد بلند گفت مارال شل کن سوزن میشکنه. من داد میزدم نمیتووونننم بسههه. متین میگفت مارالم شل کن مجبور میشه در بیاره دوباره بزنه ها. به هر بدبختی بود شل کردم ولی نفسم بالا نمیومد. متین نگام کرد به مهراد گفت زودباش نفسش رفت. همون موقع مهراد درآورد و جاشو آروم یکم ماساژ داد رفت آب آورد. منم سرمو آوردم بالا متین یکم بادم زد دوباره شروع کردم به گریه میخواستم برگردم که مهراد گفت همینجوری بخواب دردش یکم آروم شه. منم مثلا قهر بودم حرف نمیزدم اصن😂 بعد یکم بهم آب داد بهم سرمو بوسید گفت ببخشید نفسم برات لازم بود و گرنه نمیزدم اصن. متینم یکم‌ جاشو برام کمپرس کرد. گفتم حرف نزنید باهام بعد متین گفت اوو هنوز برا قهر زوده خیلی مونده از اینا. که دوباره گریم گرفت مهراد گفت عههه متین نه شوخی کرد زیاد نمونده. من با همون حالت گفتم گمشو خودم دیدم زیاد بودنننن. مهراد آروم بلندم کرد داشت میبردم تو اتاقم گفت اگه زود خوب بشی و نیاز نباشه چندتاشو نمیزنم. بعد خوابوندم رو تخت و بوسم کرد منم سعی کردم قهرمو حفظ کنم😌 خوابیدم. بماند که فرداش فشارم افتاد و از حال رفتم اگه دوست داشتید بگید تعریف کنم:)
ببخشید طولانی شد من معمولا اینجوری مینویسم ادامه داره خواستید بگید بنویسم🙂🤍

خاطره مونا جان

سلام بچه ها
من مونا ۲۰ سالمه هستم اولین باره میخوام خاطره مو بنویسم
پارتنرم آراد ۲۸ سالشه و تک فرزندم و پدر و مادرم هر دوتاشون پزشک اطفال هستن و آراد هم پزشکه (آراد راهنماییو جهشی خونده کامل) وووو خودم هم از پزشکی بدم میاد بخاطر همین دارم هنر میخونم

[خاطره] آراد یه خواهر ۶ ساله داره که با من خیلی رفیقه خواهر آراد که اسمش فاطمه اس چند وقت پیش مریض شده بود و از آمپول میترسه تو بغل من داشت گریه میکرد که نذار داداش آراد منو معاینه کنه ولی منو آراد گولش زدیم و من باهاش شوخی میکردم خلاصه آراد معاینش کرد (آراد تا خیلی ضروری نباشه آمپول نمینویسه) واسه همین برا خواهرش آمپول ننوشت چون یه روز نشده بود که فاطمه مریضه و خیلی حالش بد نبود

ساعت ۲ شب بود از خونه مامان آراد اومدیم بیرون و منو رسوند خونمون من بلافاصله وقتی رسیدم رفتم حموم با آب سرد حموم کردم بعد یه دوش 10دقیقه ای حال نداشتم موهامو خشک کنم موهام تا زانو هام بود همین که رفتم بخوابم کولرو روشن کردم و کولو دقیق روبرومه و بادش رو صورتم میزنه بعد یکم با آراد حرف زدم و ساعت 5ربع کم بود که خوابیدم
فرداش جمعه بود و من کلاس نداشتم و تا ساعت 3ظهر خوابیدم وقتی پاشدم حالم خیلی بد بود گلوم درد میکرد سوزش خیلی بدی داشت کل بدنم درد میکرد نمیتونستم درست راه برم گوشام هم به شدت درد میکرد (من بدن ضعیفی دارم و زود مریضیم پیشرفت میکنه) خلاصه رفتم پایین سعی کردم که بابا و مامان منو نبینن خودشون دلشون نمیاد معاینم کنن زنگ میزنن به آراد
بعد یدونه قرص مسکن و آزیترومایسین خوردم و برگشتم اتاقم که دیدم آراد پی داده که امروز میخواد با دوستاش بره بیرون نمیتونه باهام حرف بزنه و..... منم گفتم باشه و گذشت اون روز زیاد با آراد حرف نزدم تا نفهمه من مریضم و ساعت 8 بود که پدر مادرم رفتن سر کار (مامان بابا شیفت بودن) محمد حدود ساعت 1شب زنگ زد من از شدت ذوق جوابشو که وقتی گفتم الو فهمیدم نباید جواب میدادم که آراد نگران گفت چی شده مونا؟ صدات چشه؟ باز مریض شدی؟
منم خواستم بحثو عوض کنم گفتم چیشد خوشگذشت بهت ولی آراد ول نکرد بهم گفت باز مریض شدی ازم مخفی کردی؟ عمو اینا کجا رفتن؟
گفتم نه مریض نیستم فقط به طالبی حساسیت دارم صدام یخورده گرفته
+باشه خب خونه ای دیگه؟
اره خونم
+یه ربع دیگه دم در خونتونم وای به حالت اگه مریض باشی و نگفتی بهم
آراددددد
تماس رو قطع کرد روم 😭خیلی استرس گرفتم تموم بدنم میلرزید (بچه ها من فوبیا دارم از آمپول فوبیای من برمیگرده به 6 سالگیم که بیمارستان بستری شدم چون نمیتونستم راحت نفس بکشم و آمپول تو دستم شکست)
خلاصه صدای زنگ در اومد با کلی زحمت خودمو رسوندم به آیفون همه بدنم از استرس میلرزید بعد دیدم آراده درو براش باز کردم و رو کاناپه نشستم
+مونا عزیزم کجایی
اینجام
+نگاش کن رنگش پریده بعد میگه مریض نیستم و....(سرم داد میزد)
گوه خوردم آمپول نزن
+پاشو معاینت کنم بعد یه فکری درباره آمپول میکنیم
نمیخوام ولم کن
اومد پیشم سرمو بوس کرد شروع کرد به قربون صدقه رفتن من و گفت
+دختر خوبی باش بزار معاینت کنم نزار به زور معاینت کنم
من هم قبول کردم
نشستم روبه روش اونم کیفشو اورد و معاینم میکرد هر چی بیشتر معاینم میکرد عصبانی تر میشد رسید به گوشم ک جیغ زدم و اونم نامردی نکرد و با داد گفت
آروم میگیری یانه
آراد خیلی رو من حساسه و زود عصبانی میشه و من ازش حساب میبرم هر چند که درد داشتم دوس داشتم جیغ بزنم یا گریه کنم
معاینه که تموم شد تو صورتم نگاه کرد گف وقتی نگاه من از نگاهش ترسیدم
+باتو چکار کنم من؟ گوش عفونی. گلو عفونی. تب بالا. فشار پایین. بیحالی سردردم داری خودت بگو چکارت کنم؟
-غلط کردم آمپول نده بهم (من اون لحظه گریم گرف و گریه کردم)
بغلم کرد و سرمو تو سینش قایم کردم (اراد اندام ورزشکاره و قدش خیلی بلنده و من ریزه میزه و قد کوتاه)
+چی شد که اینجوری شدی قربونت برم من
-قول میدی دعوام نکنی
+اره قول دعوات نمیکنم
-اونشب که منو رسوندی خونمون من با آب سرد حموم کرد و رفتم جلو کولر خوابیدم
+حیف عاشق موهاتم وگرنه کوتاهشون میکردم برات
-عههههه آراددد
+خب برو یچیزی بخور منم نسخه بنویسم برم بگیرم داروهاتو
-آمپول مینویسی؟ 🥺
+نه دورت بگردم برو معلومه چیزی نخوردی

پاشدم رفتم یچیزی بخورم آراد هم تو یه برگه کلی چیز نوشت و مهرشو زد و رفت دارو هارو بگیره
بعد 45 دقیقه آراد اومد و داروهارو گذاشت رو میز منم سریع نگاهشون کردم آمپول داخلشون نبود
+مونا من خوابم میاد بریم بخوابیم یکم
منم که خودم حالم بد بود گفتم باشه گفت تو برو منم الان میام من رفتم رو تختم دراز کشیدم
بعد پنج دقیقه آراد اومد با 4 تا سرنگ
+آماده تا سه میشمارم آماده شو
-آراددددد نمیخوامممم بزنمممم
زدم زیر گریه و اون زود اومد منو رو شکمم خوابوند و یکی از پاهاش رو پاهام بود یه پای دیگشم زیرم بود مقاومت کردم که گفت پنی سیلین داری رسوب میکنه و اگه رسوب کنه یه آمپول تقویتی میزنم پس دختر خوبی باش و بذار آمپولتو بزنم
آروم گرفتم از ترس آمپول تقویتی
موهامو از رو باسنم کنار کشید و شلوارمو کشید پایین جوری که کل باسنم معلوم بود
پنبه کشید که باسنمو سفت کردم بهم گف دلت تقویتی میخواد؟
سریع یکم شل کردم که آمپول رو فرو کرد تو باسنم همانا تکون خوردم (خودمو به جلو پرت کردم) آراد خیلی زود دستشو گذاشت رو کمرم

+احمقق نمیگی میشکنههه
-اییییی آراد تروخدا درش بیاررر وایییی مردمممم بسهههه درد داره
+هیسسس الان تموم میشه
-اییییییی
+تموم تموم شد آروم
آمپولو کشید بیرون و پنبه رو محکم فشار داد
-ایییی نکن درددددد دارههه
+هیس یکم تحمل داشته باش نفسم
-نمیخوام تحمللللل کنمممممم بسه
+باشه باشه داد نزن
پنبه رو برداشت یه آمپول دیگه ک اسمشو نمیدونو برداشت محکم تر منو گرف تا تکون نخورم فهمیدم چند برابر اولی درد داره

-آراد این خیلی درد داره 🥺😭(شبیه یه بچه ۲ ساله شده بودم)
+مونای من شجاعه میتونه تحمل کنه دردشو
و پنبه رو کشید سمت مخالف
-میشه نزنی؟ 🥺
همون لحظه زد آمپولو
-ایییی تروخداااا بسههههه درششش بیارررذر ایییییی😭
(چند تا فحش هم دادم که قابل نوشتن نیس)
+تموم تموم شد گلم کشتی خودتو
آمپولو دراورد سمت امپول اولیه پنبه کشید
و آمپول رو زد ولی این زیاد درد نداشت ک با یه ایییی گفتنم تموم شد گریه شدیدی میکردم
و آراد بلندم کرد که جای آمپولا درد گرف از بس گریه کردم و جیغ زدم با اینکه گلو درد داشتم اینبار نتونستم جیغ بزنم جای آمپولا خیلی درد گرف که گفتم
-آراد یواشش دردم میاد
بهم گف باشه و اروم منو گذاشت رو مبل و گفت
+خونه رو گذاشتی رو سرت بخاطر دوتا آمپول
-ولم کن قهرم باهات من نمیدونم کی بهت نمره ریاضی رو داده که 4تا آمپولو میگی دوتا آمپول مگه کورییی
+کم غر بزن کوچولو کشتی خودتو برا چنتا آمپول
بغلم کرد و رفتیم پایین گفت بخواب رو مبل ترسیدم گفتم باز میخواد آمپول بزنه که متوجه شد گفت
+نترس میخوام کمپرس کنم آمپول نداری دیگه
آروم دمر شدم و کمپرس گذاشت برام
+کوچولو ببین بخاطر یه آمپول چیکار کردی با خودت
-خیلی نامردی تو گفتی آمپول ننوشتی
+اگه میگفتم نوشتم تا برم و برگردم سکته رو زده بودی از ترس
-گگگگگگگگگگگ
+خب کمپرس دیگه بسه دیگه پاشو لبه مبل خم شو
-چرا؟
+تب داری میخوام برات شیاف بذارم بدو
-نمیخوامممممم
+تو فقط باید زور بالا سرت باشه آمپول که نیس شیافه
-نمیخوام تروخدا بی خیال شو
+خجالت میکشی؟
-اره
+خجالت نداره که
-نمیخوام آراد خواهش میکنم
+حرف نباشه سریع اماده شو

چاره ای نداشتم گفتم میرم تو اتاقم آماده میشم پاشدم رفتم آراد اومد از خجالت چشامو بستم یه ژل زد که کاملا یخ کردم و بعد سوزش احساس کردم و اخی گفتم
بعدش پاشدم خودمو مرتب کردم گرفتیم خوابیدیم تا صبح
صبح دیدم آراد جلوتر از من بیدار شده و داره دست رو سرم میکشه همین که بیدار شدم بهم گفت
+عزیز دلم حالت بهتره
منم که حالم بهتر شده بود گفتم
-اره خوبم
آراد رفت تب سنج رو آورد دید تبم هنوز بالاست گفت
+برو صبحانه بخور تا بتونی قرصاتو بخوری
-باشه
بعد اینکه باهم صبحانه خوردیم دوباره معاینم کرد گفت
+حالت بهتر شده ولی تبت هنوز بالاست
-اشکال نداره تبم یکم دیگه هم میاد پایین
ولی آراد قانع نشد و یه شیاف اورد و گفت
+برو تو اتاق دراز بکش تا بیام
-آراد نمیخوام خوب میشم
سرم داد زد گفت
+مونا حالت خوب نیس بذار شیاف بذارم برات تا تبت بیاد پایین اکه تو این حال بمونی ممکنه بدتر بشی پس بزار کارمو بکنم

منم رفتم تو اتاق و دراز کشیدم اونم پشت سرم اومد
بهم گفت
+ببخشید سرت داد زدم ولی دست خودم نیس نگرانتم میترسم چیزیت بشه
من حرفی نزدم و شیاف رو گذاشت برام و جای آمپولا کبود شده بود آراد با تعجب بهم گفت
+تو چرا کبود شدی خیلی بدن حساسی داری فسقلی
-گفتم خب اره من بدنم حساسه زود کبود میشم
و خب فردای اون روز من تبم اومد پایین و حالم بهتر شد 🙂

اینم از خاطره ی من ببخشید طولانی شد خداحافظ دوستان

خاطره حنانه جان

سلام حنانه هستم ۱۵ سالمه وامسال نهم هستم دوتاخواهر کوچک تر از خودم که دوقلو هستن و یک خواهر بزرگتر دارم که روانشناسی میخونه هیچکس توخانوادمون دکتر نیست ولی مادرم تزریقات بلده
این خاطره ی من برای شنبه ۳ مهرماه هست اماقبل از خاطره من ازتمام کسایی که خاطره میزارن ممنونم از رها خانوم .شیرین خانوم.سارای گل خانم .پریا خانوم .سایه خانوم .هیلدا خانوم و...من تمام خاطره هاتون رو خوندم
خوب واما خاطره ی من مربوط به واکسن کرونا هست
روز شنبه ساعت ۶ بعدازظهر من به همراه دختردایی بزرگم که ۱۶ سالش هست و دختر خاله ام که اون هم ۱۶ سالش هست به همراه دختر عموی مادرم که ۱۵ سالشون وهم سنیم و زن عموی مادرم به باشگاه ایثار در حصارک بالا رفتیم
من خیلی ترسیده بودم ولی هیچی نگفتم ماروی صندلی نشستیم تانوبتمون بشه من دستام از استرس و ترس یخ کرده بودم دختر داییم این رو فهمید و بادختر خالم سعی کردن استرسم رو کم کنن تواین زمان یکدفعه خانومی شروع کرد به دادزدن کمک ،کمک من خیلی ترسیده بودیم جوری که به وضوح فهمیدم رنگم پریده ( یه دختری اومده بوده برای زدن واکسن که ازترس غش میکنع ) بعداز زدن واکسن همه فقط من و دختر داییم مونده بودیم اول من رفتم دختر داییم سعی میکرد ازاسترسم کم کنه و اروم استینم رو زدبالا خانوم پرستار اروم پنبه کشیدوسوزن روفروکرد هنوز ۵ ثانیه نگذشته بود درش اورد وبه ماگفت یک ربع صبر کنیم بعد بریم بعداز من دختر داییم واکسنش روزد ومابعداز یک ربع به خونه برگشتیم ( رابطه ی من ودختر داییم و دخترخالم و دخترعموی مادرم خیلی باهم خوبه )
ببخشید اگر بد نوشتم دفعه ی اولم بود
اگرازخاطرم خوشتون بیاد بازم میزارم چون تازه چهارشنبه ازمایش خون دادم
و دراخر ازتمامی کادر درمان تشکر میکنمبابت زحماتشون 🌹🌹
من هنوز ۴۰ روز نشده که پدربزرگم رواز دست دادم و پدرم روزهایی که به بیمارستان میرفت برای پرستاری از پدربزرگم خیلی از کادربیمارستان تعریف میکردن که یه لحظه هم ازکار دست نمیکشیدن من واقعا از تون ممنونم امیدوارم همیشه سلامت باشین

خاطره مهناز جان

سلام بااسم‌ مستعارمهنازاهوازی هستم با۱۵سال سن
تقریبادوساله که باسایت اتون اشنام‌ وچندباری خاطره نوشتم
خب خاطره من برمیگرده به دوران کروناکه خداروهزاران مرتبه شکرگذشت
تواوج کروناکه مدارس مجازی بودندمن علاوه برحضوری مجازی هم میخوندم ای دل غافل یه روزکه زنگ اخرخوردهمه باخوشحالی ازمدرسه امدیم بیرون،همینکه امدیم بیرون باران شدیدی درحال باریدن بود.خانواده هاهم نیومده بودن
ماهم دیگه پیاده رفتیم خونه.بادویدن البته وچترهم خداروشکرداشتم من.
همینکه رسیدم خونه شروع کردم غرزدن سربابام چرا نیومدی دنبالم ...خلاصه سریع رفتم سمت کلاس های مجازی باهمون فرم مدرسه بودم که یهویی جیغ مامانم وشنیدم .مامانم شیرتازه به جوش آمده بودروریخته بودرودستش ازمچ دست تاارنج قشنگ قرمزشده بودرنگ چهره مامانم هم تغییرکردشبش من احساس کردم که علائم سرماخوردگی آمده سمتم .ضعف داشتم تب کردم.نمیتونستم بلندشم مامانم هم به خاطردستش به من میگفت کارکن ومن اصلانمیتونستم بلندشم واقعا.قرص خوردم ولی مامانم همش میگفت فیلم بازی نکن مهناززز.فرداصبح اش علائم خیلی شدیدترشد.رفتم طبقه پایین خونه مادربزرگم برام رخت پهن کرداونجاازم مراقبت کنه .چون مامانم هم رفته بودبیمارستان به خاطردستش پوست دستش کنده شده بود.منم دیگه واقعاحالم خیلی بدشده بودسرفه وحشتناک تب ولرز،گلودرد،ضعف شدیدددد.همه گفتن کروناست ووقتی پیشم می امدن ماسک میزدن راستش ناراحت میشدم اون موقع تقریبا۱۳سالم بود.شباازسرفه میترسیدم مادربزرگم بیدارشه میرفتم یه اتاق دیگه وخودموخفه میکردم .تواون شباسخترین شبای زندگی ام بود.شاید.داشتم میمیردم نفس نفس میزدم گریه میکردم وبه خدامیگفتم منوببر.واقعااینایی که کروناگرفتن شایددرک کنن نفس ام بالانمی امدمیزدم به کمرم شایدنفس ام بالابیاد.درحدمرگ رفتم وتقریباشایدچندهفته طول کشیدخوب شم اصلاخوب نمیشدم وشایدااولین باربوداینجوری میشدم تواون اوضاع جزمادربزرگم خانواده ام حواسشون به من نبودودرگیرمامانم بودن (بعدتقریبادوسال جای لک رودست مامانم مونده)راستی مامانم هم ازم گرفت ولی زودرفت دکترو امپول زدولی من درحالی ازامپول فوبیادارم(متاسفانه خیلی شدیده این فوبیا )که حاضرنشدم برم ومن داروهای مامانم ومصرف میکردم وکمی فقط کمی بهترشدم
خاطره کاملاکاملاواقعیه
ممنونم که تااخرخوندید شایددراینده به خاطرفوبیام برم روان پزشک😅

خاطره آرالیا جان

سلام آرالیا ام. اسم یک نوع گل شبیه درختچه😐 سلیقه پدرمو زیر سوال میبره اما من دوستش دارم خدافظ پشیمون شدم
نه نه می‌نویسم به هر حال من یک نویسنده ام.هجده سالمه.از دوازده سالگی مینوسم.خاطره نه؛رمان!
ولی راستش نوشتنم یکم شل کن سفت کن داره مثلا من پنج سال یک رمان خیلی خیلی طولانی نوشتم اما تموم نکردم 😶😕و هرچی خودمو کشتم نتونستم تموم کنم😥وجالب تر من تا حالا یک خط بگو یک کلمه حتی از نوشته هامو چاپ نکردم.
خوب به هر حال بار اوله اینجا خاطره میزارم،باید یکم مقدمه بزارم دستم گرم شه(عادت نوسنده ها)🙃خاطره من مربوط به وقتیه که تازه کرونا خوابیده بود و با خانواده رفته بودیم( به جز پدرم که کلا نباشه بهتره)خونه پدربزرگ و مادربزرگ که بعد از سه سال نه شاید دوسال یادم نیست ندیده بودمشون و راستش این مدت کرونا که خونه بودیم و از همون زمان که از قطار پیاده شدم یکجوری بودم اما ولش کردم و سر گیجه داشتم اما عادتمه که تا کارد به استخون نرسه هیچی نمیگم والبته خیلی هم ناراحت میشم که بهم توجه نکردن که حالم خوب نیست😅(گرچه خبر ندارن و خودمم چیزی نگفتم و میدونم غیر منطقیه اما چی منطقیه توی این دنیا)خلاصه بعد از سه روز بدو بدو شدید که باید به همه جا برسیم و همه رو ببینیم چون بعد چند سال اومده بودیم و این وقت کممون مثل همیشه تقصیر بابامه 😤و فشار های روحی شدیدی که بهم وارد شد (طبق معمول به خاطر مشکلات مامان و بابا 😔)شدت سرگیجه ام رو بیشتر کرد و از طرفی توی خونه مداوم توی اتاقم بودم و با گریه خودمو تخلیه میکردم اما اونجا تا یکبار نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گریه کردم (چون همه عادت دارن منو قوی ببینن و اولین نوه ی پدربزرگ و مادربزرگم هستم خیلی شدید چشما روی منه که راضی نگهشون دارم 🤐🤐) نه تنها همه غصه خوردن و مادربزرگم قندش بالارفت و شبو نتونست بخوابه،کسی هم نموند که خبر دار نشه البته عزیزان هرگز جای حسادت نداره چون یکبار نشده این علاقه و توجهشون برای من نفعی داشته باشه و هرروز زندگی منو سیاه تر کرده و توی بحث حمایت همیشه فقط خدا برام مونده (تا این حد گریه کردن من نادره🙁)منم دیگه مثل کل عمرم همه دردمو تو خودم ریختم 🤫و حالم به حدی بد شد که به معنای واقعی کلمه کارد به استخونم رسید🤕 وشب بالاخره بعد از مهمونی گفتم سرم گیج میره و شب با مامان وپدر بزرگ رفتیم درمانگاهی که شبانه روزی بود و دکترش یک آقای جوون بود که به شدت تر وتمیز ابروهاشو برداشته بود و قشنگ که من شرمنده شدم و واقعا نزدیک بود آرایشگاهی که میره رو بپرسم اما حالم بدتر از این بود که بخوام حرف اضافه بزنم و البته فشارم گرفت که عددش یادم نیست اما فکر کنم گفت حدود شش ونیم که من گیج شدم🤔 (چون یک جا دیگه با اعداد نزدیک صد مثلا صد وده فشار رو اعلام می کردن که فکر کنم مثل همون قضیه سلسیوس و فارنهایته) و گفت فشارت پایینه و برام سرم نوشته و بقیه شو نشنیدم خلاصه اصرار کردن من اونجا بشینم اما هوا خوب بود و دل منم پر والبته هوا در حدی سرد بود برای من که درحال راه رفتن میلرزیدم🥶🥶(من به شدت سرمایی هستم توی تابستون هم با پتو می خوابم زمستون که شبیه پاندا توی خیابون راه میرم از بس لباس میپوشم🐼)بقیه کاپشن داشتن و دل درد هم اضافه شد و دارو گرفتیم و یک سرم بود با پنج تا سرنگ و چند تا قرص که سیستم قطع بود و آزاد حساب کردیم(یک آقایی از عصبانیت که سیستم قطعه از روی پیشخوان دارو خونه پرید وشروع کرد به زدن کسی که حساب می‌کرد یا دارو ساز🤬😡)وبرای همین خوب یادم مونده وقتی برگشتیم به درمانگاه و قبض تزریق گرفتیم با کمک مامان روی تخت نشستم و صادقانه بگم من بچگی به شدت از آمپول می ترسیدم😥😢 از وقتی که دیدم ابزاری شده برای تحمیل حرف بزرگترها 😒دیگه واکنش نشون ندادم 🤫و توی دلم ترسیدم تا اینکه ترسش ار بین رفت چطوری رو دوست داشتید بپرسید بهتون توضیح میدم و عجیب ترین قسمت که تا ترسم از بین رفت دیگه آمپول نزدم حدود پنج سال تا این قضیه و اگر نترسید جدا موقعیتش کمتر پیش میاد که آمپول بزنید با تجربه میگم و خانم پرستار اومد و گفت دراز بکش اول سرم بزنم بعد که مجبور شدم کاپشن و ژاکت رو در بیارم دست و پام از سرما شروع کرد لرزیدن🥶 و خانومه هی میگفت نترس من دستم سبکه اگر دستت بلرزه نمیتونم رگ بگیرم عزیزم به من نگاه کن نترس😌 و منم میگفتم نمی ترسم سردمه🥶😮 و جدا دست خودم نبود حتی دندون هام بهم می خورد و پرستار می گفت چون ترسیدی اینطوری فکر میکنی اینجا شوفاژ و بخاری داره من که فقط روپوش دارم گرممه😳 تو باسه تا لباس امکان نداره سردت باشه و من هرچی نگاه کردم نه شوفاژ دیدم نه بخاری فکر کنم شوخی می کرد 🤔و گفتم ممکنه من دارم یخ میزنم و رگ گرفت و یخورده سوزش احساس کردم و سرمو راحت وصل کرد و سه تا آمپول داخلش خالی کرد، اولش کرخت بود و بعدش آخراش بود که حتی مسیری که حرکت می کرد توی دستم رو هم حس می کردم و واقعا درد داشت 😓نمی دونم چرا و بعد دوتا هم تختی دیگه هم یافتم که یکیش پسر بچه بود و یکی دیگه یک خانومه که هر سه سرم داشتیم و خانومه عجیب احساس راحتی می‌کرد 😎و داشت از زندگیش میگفت که سرم تموم شد ومامان پسر بچه داشت از اشتباهاتش در مورد انتخاب شوهرش میگفت 😳که مامانم کلافه شد و پرستار صدا کرد که سرُمو بکشه و اومد جدا کرد وکاملا پاهام بی حس بود واینقدر مشغول شده بودم که یادم رفت سردمه و خانومه گفت برگرد نوروبینتو بزنم و اون موقع بود که فهمیدم جز یک دستم بقیه بدنمو نمی تونم تکون بدم 🤯و با کمک مامان برگشتم و به هیچ وجه نیدلو که هیچ خود آمپولو یکم حس کردم اما خانمه دائم میگفت پاتو منقبض نکن شل کن آروم باش و منم انگار اصلا پا نداشتم چه برسه بخوام عضلاتش رو منقبض کنم😬 و زد و مامان لباسمو مرتب کرد و فکر کنم بالاخره پرستاره باور کرد سردمه و به سختی از جام بلندم کردن و پرستاره گفت دستات مثل قالب یخ سرده🧊🧊 گفتم من که از اول گفتم سردمه و بعد از اینکه ژاکت و کاپشن و کت پدر بزرگو که مامان آورد پوشیدم تازه تونستم کم کم پاها و دستامو حس کنم و کفش بپوشم که از هم تختی ها خداحافظی کردیم واز نصیحت های محبت آمیزشون که کلی داستان و سالها زندگی پشتشون بود تشکر کردیم و بلند شدیم که دیدم میتونم آروم آروم راه برم اما چیزی که ته ذهنم هنوزم مونده و کنجکاوم اینه که یک سرنگ دیگه چیشد!!🧐 پایان نظر داشتید حتما بگذارید ممنون.❤

خاطره محمد جان

سلام دوستان عزیز
وقت بخیر
ان شاءالله که حال همگی خوب باشه
من محمدم و اومدم خاطره ای رو براتون بگم و برم
میخوام به خاطره داغ بگم براتون که وقت نمی کردم بنویسم براتون و همین سه روز پیش اتفاق افتاد
صبح تازه از خواب بیدار شدم لباسام پوشیدم که برم سر کارم
یهو یادم اومد یه آمپول آب مقطر دارم توی کیفم
گفتم بزار بزنم ببینم چجوریه میگن خیلی درد داره
آقا آماده اش کردم من
شلوار جین و شورتم رو کشیدم پایین تانصفه های باسنم سمت چپ رو دست کشیدم آماده اش کردم
خلاصه که پنبه الکلی کشیدم دورانی و آماده شدم
هوا گیری کردم دوباره پنبه کشیدم
یه استرسی گرفته بودم که نگو
خلاصه که نیدل شو وارد کردم و آسپیره اش کردم
وای خداااااا
نگم اصلا در مورد دردش
شروع کردم به تزریق دردش شروع شد
وای عین یه پنی سیلین ۱۲۰۰ داشتم میزدم انقد دردش زیاد بود
کل باسن سمت چپم تیر می‌کشید و می سوخت
واییییییییییی
چشمام دیگه بستم یه خورده آه و ناله کردم و آی آی کردم‌
ادامه شو سریع تزریق کردم که زود تموم بشه وای بلال شدم فقط
خیلی درد داشت لامصب آمپول آب مقطر
واقعا هر کی میگفت درد داره دروغ نمی گفته
مرسی که وقت گذاشتین خوندین ، ممنونم ازتون امروز جمعه 13 مرداد ماه 1402 .

خاطره مهسا جان

سلاممم من مهسام فکر کنم بشناسید دیگه منو
۲۲ سالمه دانشجو معلمم و همسرم پویا ۲۶ سالشه عکاسه
گفتید ادامه خاطره قبل رو بگم... خاطره رو تا جایی گقتم که دندونم درد میکرد و رفتم پیش پسرخالم که دندونپزشکه و به خاطر عفونت شدییییید نتونست عصب کشی کنه و گفت باید چند روز متوالی آنتی بیوتیک مصرف کنم... یه دگزا و پنی سیلین همون روز با اصرار و اجبار پویا زدم که خاطرشو تعریف کردم‌‌... شبش پویا اومد خونمون که فرداش هم منو ببره آمپولامو بزنم... بلافاصله وارد خونه شدیم مهدی (داداشم که هم سن پویاست) رو کرد به پویا گفت باز که تو اینجایی؟ بیا دست زنتو بگیر بردار ببر دیگه نیاین... من گفتم شوهر میکنه میره راحت میشیم باز یکی دیگه اضافه کرد به خونه... پویا خندید گفت منم دوستت دارم... بعد دست دادن و مامانم اومد سلام و احوال پرسی کردیم گفت چیشد؟ دندونتو درست کردی؟ پویا براش داستانو گفت... مامانم گفت خدا بهت صبر بده و رفت😕
شب بعد شام گفتم خب عزیزم شامتم که خوردی پاشو برو خونتون... مهدی گفت آره داداش بگیر اینم با خودت ببر یه چند روز شما رو نبینم آرامش بگیرم باز فردا پا نشین بیاینا...
مامانم سرش داد زد که مهدی زشته مهمانه و اینا که مهدی گفت این پویا که از منم بیشتر خونه ماست خودش یه پا میزبانه
پویا گفت مامان یه زن برا مهدی بگیرین این غرغرا و بهانه هایی که میگیره از اینه
مهدی گفت تجربه داریا... باز این بحثو شروع نکنین
پویا گفت خا حالا کی به تو زن میده؟
مهدی گفت اگه به تو زن دادن به منم میدن...
مامان گفت من که دیگه خسته شدم انقد گفتم شما یه چیزی بهش بگین...
پویا گفت مامان نگران نباشین من خودم براش یه زن پیدا میکنم مثل دسته گل
مهدی گفت نخواستیم... دسته گل خودتو بردار ببر خونتون نمیخواد برا من پیدا کنی
متاسفانه تلاش های منو مهدی جواب نداد و پویا هر طور شده شب موند خونمون
صبح با صدای پویا بلند شدم گفت پاشو پاشو بریم
همونطور که چشام بسته بود گفتم کجا بریم؟ گفت بریم بیمارستان آمپولتو بزن بعد برم خونه کار دارم
باز یاد اون آمپولا افتادم روزم خراب شد
گفتم من هیچ جا نمیام یعنی اصلا چشمام باز نمیشه میخوام بخوابم
گفت پاشوووو کار دارم ساعت ۹ صبحه ۱۰ و نیم باید بزنی گفتم کووو تا ۱۰ و نیم؟
گفت تا صبحونه بخوری آماده شی ۱۰ و نیمه پاشو
گفتم پویا سرتو درد نیار من هیچ جا نمیام
هنوز جای قبلیا درد میکنه با همونی که زدم عفونتش میره
پویا گفت اگه با اون خوب میشدی که ۵ تا نمینوشت که
باور کن زنگ میزنم به پسرخالتا
گفتم شمارشو پیدا کردی سلام منم برسون
پویا از اتاق رفت بیرون صدا زد مهدی مهدی؟
تو دلم گفتم پدرم خونه نیست مادرمم میدونستم تو گوشیش شمارشو سیو نداره پس شمارشو گیر نمیاره اصلا حواسم به مهدی نبود
صداش میومد که رفته بود اتاق مهدی میگفت پاشو شماره مجتبی رو بده
مهدی گفت چته کله سحر؟ مجتبی کیه دیگه؟
پویا گفت همون پسرخالت
مهدی گفت خواب نما شدی؟ شمارشو میخوای چیکار؟
پویا گفت هیچی مهسا آمپولایی ک داد رو نمیزنه میخوام بهش اطلاع بدم
مهدی گفت برین مثل دو تا آدم عاقل و بالغ مسائلتونو حل کنین به اون بنده خدا چیکار دارین سر صبح
پویا گفت تو کاریت نباشه شمارشو بده
از یه طرف نمیخواستم حیثیتم پیش پسرخالم بره از یه طرفم نمیخواستم آمپولو بزنم
پاشدم رفتم بیرون گفتم مهدی شمارشو نده
مهدی گفت بیا جمع کن شوهرتو سر صبح منو از خواب بیدار کرده معلوم نیست چی میگین گمشین از اتاقم برین بیرون میخوام بخوابم
پویا گفت جانِ مریم فرنوش ساناز آزیتا ملیکا شمارشو بده
مهدی گفت اینا کین دیگه؟
پویا گفت چمیدونم یک کدوم اسم دوست دخترت هست دیگه بده
مهدی گفت برو خدا روزیتو جای دیگه بده من دوست دختر داشتم کله سحر با تو بحث میکردم؟ پویا گمشو بیرون تا با لگد بیرونت نکردم
پویا دیگ ترسید از اتاقش اومد بیرون یه زبون در آوردم براش
گفت نمیزنی دیگه؟ گفتم نه گفت باشه
من رفتم تو اتاقم اون نیومد داشتم فکر میکردم یعنی واقعا بیخیال شده؟
حدود یه ربع گذشت دیدم خبری ازش نیست
میخواستم برم بیرون ببینم کجا رفته نکنه رفته خونشون؟ دیدم نه لباساش تو اتاقمه
از در اتاق رفتم بیرون صدای ضعیفی ازش میومد داشت با مامانم تو آشپزخونه صحبت میکرد خیالم راحت شد
رفتم دوباره رو تختم دراز کشیدم
چند دقیقه بعد صدای در فنری اومد... (خونه ما و عموم اینا حیاطش به هم راه داره و بینش فقط یه در فنری هست و معمولا اکثر وقتا باهمیم)
یکم بعد هم صدای مامانم و زنعموم و پویا که داشتن تو پذیرایی سلام و احوال پرسی میکردن
زنعموم پرسید مهسا کجاست؟ مامانم گفت تو اتاقه بعد صدا زد مهساااا بیا... منم با بی حوصلگی رفتم بیرون ببینم چه خبره که کیف سبزو که دست زنعموم دیدم میخکوب شدم... زن عموم دوره های تزریقات دیده و تا حدود ۱۰ سالگی آمپولای منو میزد از اون سن دیگه تا وقتی ازدواج کنم آمپول نزدم اما بعد ازدواج تقریبا ماهی چندتا نوش جان میکنم به اصرار پویا ولی خب تو تزریقات...به هر حال دیگه خیلی بعد این همه مدت تو این مورد با زنعموم رودروایسی داشتم
میدونستم همه نقشه ها زیر سر پویاست میخواستم موهاشو بکنم
داستان کیف سبز هم از این قراره که زنعموم از همون اول یه کیف مخصوص برای آمپول زدن داشت که توش وسایل تزریق مث پنبه و الکل و اون چیزی که دور دست میبندن باهاش رگ میگیرن و اینارو توش میذاشت و معروف بود به کیف آمپول زنی
زن عموم گفت خدا بد نده چیشد؟ بعد مامانم توضیح داد که قضیه از چه قراره
بعد زن عموم گفت خب بدین من ببینم آمپولا رو... پویا گفت تو ماشینه من برم بیارم
رفت از تو ماشین بیاره مهدی از اتاقش اومد بیرون گفت مگه میذارین آدم بخوابه؟ بعد زن عمو رو دید احوال پرسی کرد و رو به من گفت بگیر شوهرتو جمع کن دیگه آرامش نذاشته برامون
مامانم گفت زشته به خدا... ناراحت میشه لااقل پیش خودش این حرفا رو نزن
مهدی گفت اون پرروتر از این حرفاست
صدای آیفون اومد همه تعجب کردیم کیه سر صبح
مهدی پاشد رفت ببینه پرسیدیم کیه؟ میگه پویاعه
گفتم درو باز نکنننن
مهدی گفت آره یکم پشت در بمونه... چرا بیرون رفت؟
گفتم رفت آمپولامو از تو ماشین بیاره مثل خنگا درو بست😂😂😂
مهدی خندید گفت دلت خوشه شوهر کردیا... عقلش ناقصه
مامان داد زد درو باز کنین
مهدی گفت باشه مامان آرامشتو حفظ کن بعد درو باز کرد
پویا اومد گفت چرا انقد لفت میدین یه در میخواین باز کنین
مهدی گفت تو به دنیا اومدی برات ذوق کردن؟ گوسفندم قربونی کردن؟ شیرینی هم دادن؟ مثل احمقا درو چرا بستی خب؟
پویا خندید گفت حواسم نبود
کیسه آمپولا رو آورد داد زنعموم گفت یه پنی سیلین و دگزا الان داری
کجا میخوای بزنی؟
گفتم میرم تو اتاق
من رفتم تو اتاق پشت سرم پویا اومد گفتم دارم برات پویا خان
یکم بعد زنعموم اومد من رو تخت نشستم شروع کرد به حاضر کردن دگزا
گفت دراز بکش
دمر شدم زن عمو پشت به من داشت آمپولو هواگیری می‌کرد منم با چشم و ابرو برا پویا خط و نشون میکشیدم اونم یه چشمک زد
زن عمو پنبه رو گذاشت سر الکل و برعکسش کرد... بوی الکل تو اتاق پیچید استرسم بیشتر شد گفت آماده شو
یه کوچولو شلوارمو کشیدم پایین
زنعمو اومد دو طرفو تا نصف کشید پایین جای پنی سیلینو یکم فشار داد که جونم در اومد گفت اینجا پنی سیلین زدی اره؟ گفتم آره گفت چقد کبود شده
یکم‌ پایین تر از جای پنی سیلین پنبه کشید گفتم اون طرف بزنین... گفت اون طرف باشه برای پنی سیلینت
سرمو فرو کردم تو بالش بسم الله گفت‌ آمپولو وارد کرد درد زیادی نداشت بیشتر میسوخت که زود تموم شد کشید بیرون پنبه گذاشت جاش
رفت پنی سیلینو حاضر کنه دلم مثل سیر و سرکه میجوشید
گفت همه پنی سیلینات ۸۰۰ بود؟ پویا گفت اره تازه اونجا فهمیدم که ۸۰۰ زده بودم تا الان فکر میکردم همش ۶۳۳ است که هر ۱۲ ساعت نوشته😑
بدتر استرس گرفتم
اومد بالا سرم سمتی که دیروز دگزا زده بودم رو کامل کشید پایین آمپولو هواگیری کرد
پرسیدم دیگه شب دگزا ندارم؟ پویا گفت نه روزی یکی بود در صورت درد... شب فقط پنی سیلین داری
زنعمو اومد پنبه رو آغشته به الکل کرد که باز بوش پیچید تو اتاق
محکم پنبه رو کشید ضربان قلبم رفت رو هزار
بی اختیار یکم سفت کردم
چندتا ضربه زد گفت نفس عمیق بکش شل کن
تا نفس گرفتم بلافاصله سوزنو وارد کرد و شروع کرد به پمپ کردن... درد شدیدی تو پام پیچید داشتم شروع میکردم تکون بخورم که پویا سریع دستشو گذاشت رو کمرم گفتم آییییییی خواهش میکنم درش بیارین آیییییی انگار آب جوش تزریق میشد بهم
پویا گفت یکم دیگه تحمل کن تمومه... گفتم دیگه تحملم تموم شده در بیارین آخخخخ که دیگه ناخودآگاه سفت شدم همونجوری ضربه میزد و میگفت شل کن ولی نمیتونستم پویا گفت شل کن تموم شد میخواد در بیاره
به هر بدبختی بود یکم شل کردم که باقی موندش رو یه جا پمپ کرد که گریم در اومد بلند بلند گریه میکردم
دیگه کشید بیرون و پنبه گذاشت به پویا گفت جاشو براش ماساژ بده که با همون گریه گفتم نمیخواد دست نزن درد داره
پویا گفت باشه باشه تموم شد و لباسمو مرتب کرد از زنعموم تشکر کرد و زنعموم رفت
مهدی و مامانم اومدن پیشم مهدی گفت چه خبره خونه رو گذاشتی رو سرت زخم شمشیر که نخوردی دوتا آمپول زدی دیگه
بعد پویا گفت خب من برم
مهدی گفت کجا تشریف داشتی؟ ناهاری شامی در خدمت بودیم؟
پویا گفت نه مرسی از مهمون نوازیت... از شما به ما رسیده
مامان گفت بودی خب ناهار درست کردم... پویا تشکر کرد گفت نه من‌ برم تا از مهسا کتک نخوردیم شب ساعت ۹ و نیم بگین آماده باشه میام دنبالش آمپولشو بزنه
من جیغ زدم من باهات هیچ جا نمیام
پویا گفت باشه تو فعلا استراحت کن جوش نزن و رفت
من یه پنی سیلین دیگه اون شب و دوتا دیگه فرداش زدم که مجموعا ۵ تا پنی سیلین برای یه دندون کوفتی خوردم و داغون شدم تا یه هفته نمیتونستم بشینم همش با زور و اصرار و تهدید و توطئه آقا پویا بود و بعدش هم عصب کشی کردم بالاخره
ببخشید دیگه اگه زیاد شد و با جزئیات بود
مواظب خودتون و دندوناتون باشید🥲💔

خاطره نیلوفر جان

سلام به همگی امیدوارم روزگارتون خوش باشه این اولین خاطره ای که میذارم امیداورم خوشتون بیاد💐اول یه معرفی کنم خودمو من نیلوفرم و همسرم حامد و حدود ۶ ماهه که باهم ازدواج کردیم.
این خاطره مربوط به ماه پیشه متاسفانه همسرم بخاطر مشکل معده مجبور به جراحی سنگینی بود و خیلی عمل دردناک و اذیت کننده ای بود شیش روز بیمارستان بعد عملش بستری بود و میشه گفت بدترین روزای عمر هر دوتامون شد اون ۶ روز لعنتی. حامد اصلا میونش با امپول خوب نیست ولی به گفته ی خودش این ۶ روز اندازه ی تمام عمرش امپول خورد و امپول های خیلی خیلی دردناکی جوری که دیگه من برای تزریقش نمیتونستم اونجا بمونم و شاهد اون صحنه ها باشم‌‌‌... امیدوارم که هیچ کدوم از شما عزیزان شاهد درد کشیدن عزیزانتون نباشید که واقعا سخته...!
خب بریم سراغ خاطره: بعد شیش روز که دکتر به حامد اجازه ی مرخصی داد همه مون خوشحال بودیم و از صبح زود من رفتم بیمارستان تا کارای ترخیص رو انجام بدم که زودتر بریم خونه و دیگه بیشتر از این حامد اذیت نشه چون دیگه واقعا محیط بیمارستان داشت حال روحی شو خراب میکرد
خلاصه کارای مالی و ترخیص شو کامل انجام دادم و جراح شو توی اورژانس دیدم باهم حرف زدیم و گفت که بیام معاینه ش کنم بعد ببریدش فقط عمل خیلی سنگینی انجام داده خیلی مراقب باشید. تمام دستورات دارویی شو سر موقع استفاده کنه و از زیر تزریقاتی هاش در نره ( سابقه ی حامد جلوی آقای دکتر خرابه😂) و بهم گفت اگه بی قراری و بی تابی و عصبیتی ازش دیدید درکش کنید چون دردش زیاده و سعی کنید بهش آرامش بدید و یکی از دلایل اصلی ای هم که دارم الان مرخصش میکنم میخوام روحیه ش خراب نشه چون خیلی اسرار میکنه‌که برم خونه مگرنه من ترجیح میدادم یکی دو روز دیگه هم بیمارستان باشه و داروهاشو اینجا بگیره اخه یکم میترسم سر مصرف داروهاش... بهشون اطمینان دادم که حواسم هست و خیالتون راحت باشه خلاصه اومدن حامد رو معاینه کردن و یه نسخه جدید نوشتن
حامد گفت: آقای دکتر تروخدا مسکن بنویسید دیگه نمیتونم دردو تحمل کنم 🥲دکتر:نوشتم حامد جان خیالت راحت باشه پسر خوب
القصه دیگه رسماََ حامد مرخص شد.😍 داداشم و مامانم اومدم دنبالمون داداشم کمک کرد حامد لباساشو عوض کنه و کمکش کرد اروم اروم از تخت اومد پایین دم ایستگاه پرستاری همه باهامون خداحفظی کردن واقعا خیلی زحمت حامدو این چند روز کشیدن پا یه پای منو حامد شبا کنار مون بودن و با اینکه حامد خیلی بی قراری میکرد ولی عین برادر خودشون درکش میکردن.
دیگه اومدیم بیرون وقتی از در بیمارستان اومدیم بیرون و داداشم به حامد گفت ازادیت مبارک داداش سلامتی حبس کشیده ها😂( اینم بگم که مامان بابای حامد رفته بودن سر بزنن کانادا به خواهر حامد که اونجا درحال تحصیله،حتی برای عمل حامد میخواستن بیان ولی خب خیلی بهشون اسرار کردیم که بمونن. و برای همین خانوادم مخصوصا مامانم خیلی هوای حامد رو داشت و براش مادری کرد❤️) داداشم گفت شما بشینید اینجا من برم ماشین رو بیارم حامد نمیتونست با بخیه هاش درست راه بره اذیت میشد داداشم رفت ماشینو بیاره منو مامانم کمک کردیم حامد بشینه رو صندلی که موافقت نکرد گفت نمیتونم وقتی بلند میشم تمام جای جراحی م میسوزه ایستاده راحت ترم.
داداشم اومد پیاده شد خیلی با احتیاط حامد رو نشوند روی صندلی جلو منو مامان هم سوار شدیم. به داداشم گفتم اول بریم دارو های حامد رو بخریم بعد بریم خونه یه داروخونه نزدیک بیمارستان بود وایستادیم اونجا داداشتم رفت سریع برگشت گفتم چی شد گفت داروی اصلی ش که برای عفونت شه نداشت بهم ادرس یه داروخونه رو داد گفت این داروعه یکم سخت پیدا میشه ولی احتمالا این داروخونه داره
دیگ رفتیم ببینیم اون داروخونه هم داره یا نه توی تمام راه حامد سرشو تکیه داده بود به پنجره و سکوت مطلق مامانم با لحن خنده گفت پسر قشنگ من چرا تو خودشه؟ مگه هی نمیگفتی بریم خونه خب الان داریم میریم خونه شاد باش دیگه بیمارستان تموم شد مامان، حواس داداشمم جمع شد به حامد نگاهی کرد دید تو خودشه یه آهنگ شاد گذاشت و برای اینکه حامد بخنده کلی مسخره بازی دراورد😄 البته من میفهمیدم حامد چشه. دردش کم کم داشت شدت میگرفت چون چند ساعتی میشد که هیچ مسکنی نگرفته بود.
رسیدیم دم داروخونه داداشم پیاده شد رفت بگیره داروها رو هنوز حامد سرشو به پنجره تکیه داد بود ولی چشاشو بسته بود. مامانم بهم اشاره کرد خوابید؟ اروم گفتم نمیدونم بمیرم براش مامان درد داره که اینجوری میکنه مامان گفت نگران نباش الان دارو هاشو بگیره بخوره اوکی میشه ایشاالله 🥺
داداشم اومد یه فکر خیلی عاقلانه کرده بود بخاطر اینکه حامد هول نکنه از کیسه داروها امپولاشو تو یه پلاستیک جدا گرفته بود اومد اول خیلی سوسکی از پنجره امپولارو داد دستم زیر لب گفت برشون دار سریع. بعد سوار شد بعد اینکه نشست حامد سریع سرشو بلند کرد دارو هاشو ببینه. داداشم گفت: بیا نیلوفر بگیر دارو هاشو خداروشکر اون داروعه رو داشت. مامانم از روز قبل اینکه حامد ترخیص شه اسرار کرد که باید بیاید خونه ی ما اونجا همه دورهم هستیم دیگه نتونستم حریف مادر جان بشم قبول کردیم 😂❤️مامانم اتاقمو و تخت مو اماده کرده بود برای حامد حتی رفته بود خونمون و چند دست لباس و چیزایی که لازم داشتیم اورده بود برامون قربونش برم😇🥰
دیگه راه افتادیم به سمت خونه وقتی رسیدیم خونه بابا منتظرمون بود البته برادر حامد هم از سرکارش اومده بود دم خونه منتظرمون بودن وقتی رسیدیم بابام و برادر شوهرم خیلی آروم حامد رو آوردن بیرون و آهسته بردنش تا اتاقم البته با هرقدمی که میرفت یه ناله ریز میکرد و همش دستش به شکمش بود دیگه کمک کردن و گذاشتنش رو تخت. داداشش کلی باهاش حرف زد خداروشکر حس میکردم اینجا راحت تره و روحیه ش داره بهتر میشه نسبت به بیمارستان خلاصه دیگه خسته تون نمیکنم شب شد حامد که هیچی نمیخورد هرچی بهش اسرار کردیم شام بخور نخورد که نخورد میگفت معده م نمیتونه تحمل کنه باز میارم بالا داغون میشم. مامانمم گفت بذار هروقت خود پسرم دوست داشت بخوره اجبارش نکن
حامد همون سر شب خوابید منم نفهمیدم کی و چطوری روی مبل خوابم برد ( از بس این شیش شب بیدار بودم واقعا نتونستم درست بخوابم) تو خواب عمیق عمیق بودم دیدم مامانم داره صدام میکنه نگران شدم اخه چهره ش مصظرب بود. گفتم چی شده: گفت نمیدونم دخترم به منم حرفی نزدصدای ناله شنیدم بیدار شدم دیدم حامده داره ناله میکنه تا منو دید سکوت کرد خودشو زد به خواب منم تکونش داد فقط گفت نیلو رو صدا کن هرچی صداش میکنم بیدار نمیشه، کلی بهش اسرار کردم که چی شده اذیتی نمیگه دلم نمیومد تو رو بیدار کنم بعد یه هفته تازه تونستی بخوابی گفتم نه بابا مامان جان چی میگی حامد واجب تره ساعت گوشیمو نگاه کردم دیدم وای ای داد بیداد ساعت ۲و نیم شبه حامد ساعت ۱۲ باید امپول شو میزد گفتم مامان اخه چرا بیدارم نکردی امپولشو بزنم. بدو بدو رفتم تو اتاق اخه حامد صدامو شنید که بیدار شدم با یه صدای گرفته صدام کرد
رفتم پیشش دیدم دستاش دارن میلرزن گفتم یا خدا پس چی شدی ببینمت گریه کردی؟ گفت نیلو تروقران مسکن بیار دارم نابود میشم دیگه نمیتونم دارم مرگ رو جلوی چشمم میبینم(بخاطر اینکه داروشو نگرفته بود خیلی حالش بد شده بود خیلی)واقعا یه لحظه دلم تیکه پاره شد از شدت درد دستاش میلرزید منم که دید اشکاش اومدن پایین داداشمم بیدار شد اومد تو اتاق نگران شد گفت پس چرا این داره میلرزه گفتم الان حلش میکنم،نیما ( داداشم) حامد رو کمک کن برگرده امپولشو بزنم خوب بشه. حامد گفت نیلوفر قرص مسکن نداده مگه؟ گفتم حامد اعصابم خرابه دیگه بحث نکن ساعت دوازده باید امپول تو میزدی نزدی که اینجوری شدی دراز بکش بحث نکن نیما کمک کن دیگه نگاه کن داره میلرزه از درد نیما اروم حامد رو به پهلو دراز کرد بخاطر بخیه ش؛همینطور که داشتم امپولاشو اماده میکردم کلی غر زدم که مگه بهت نگفتم کوچیک ترین دردی داشتی منو بیدار کن اینقدر بی فکری حالا خوبه اینهمه درد کشیدی مگه عمل ساده ای انجام دادی؟ نیما اشاره کرد بسه دیگه نیلوفر خودش اذیته داره گریه میکنه ول کن دیگه، حامد اشکاشو با دستش پاک کرد گفت اولش خواستم تحمل کن دیدم نمیتونم میخواستم صدات کنم گفتم بعداینهمه زحمت خوابیدی دلم نیومد سعی کردم تحمل کنم تا خوابم بگیره ولی نشداخر صدات کردم بیدارنشدی دیگه مامان اومد... گفتم بسه حامد نیاز به توضیح نیست الان. آماده ای عزیزم؟ حامد: یه لحظه صبر کن چرا دوتاس؟ من: حامد جان مثل بیمارستان که دوازده شب امپول داشتی الانم همون ساعت داشتی که من خوابم برد یکی ش همونه یکیش هم که مسکنه که دردت اروم شه حامد: وای نه نمیتونمممممم اون خیلی درد داره نیلو به جان خودم دردی که تحمل میکنم الان شدیده نمیتونم یه درد دیگه رو تحمل کنم خواهش میکنم ازت،فقط مسکن رو بزن نمیتونم بخدا😭داداشم جدی شد گفت حامد شروع نکن میفهمی این دارو مهمه؟ نیلوفر بزن ببینم مگه هرچی که این میگه؟ تا اومدم پنبه بکشم حامد گفت نه نه صبر کن گفتم حامد عزیزدلم قربونت برم بخدا اروم میزنم برات تروخدا اذیتم نکن بذار تموم شه،دیدم یهو ساکت شدشروع کردم پنبه کشیدن اروم اروم صدای هق هق ش میومد ( این امپوله تو بیمارستان خیلی اذیتش میکرد و جزء دردناک ترین امپولاش بود و خیلی ازش میترسید اصلا همیشه از سر شب استرس اینو داشت) منم وقتی فهمیدم داره گریه میکنه شروع کردم به گریه کردم داداشم گفت اه بسه دیگه این گریه میکنه اون گریه میکنه بده خودم بزنم اصلا ( منو داداشم باهم دوره دیدیم )
داداشم که همیشه شوخ بود ولی جدی شد میدونست اگه جدی نشه حامد به این سادگی نمیذاره تزریق کنیم. پنبه کشید گفت حامد خودت خوب میدونی این امپوله درد داره نیاز نیست من بهت بگم کافیه شل نکنی بخدا سفت سفت میزنم برات جوری که دردش ۲ برابر شه پس خودت همکاری کن نیلوفر توهم بگیرش کمرشو تکون نده. پنبه کشید منتظر موند

چند ثانیه پنبه ش خشک شه و گفت شل باش یه نفس عمیق بکش حامد بدو حامد منم کنار حامد وایساده بودم بهش گفتم افرین حامدم افرین عزیزم یه نفس بکش تموم بشه دیگه بدو عزیزم داداشمم گفت حامد با توام هان میگم نفس دید توجه نمیکنه زد رو کمرش گفت حامد؟ بالاخره حامد یه نفس نصف و نیمه کشید که نیما خیلی به سرعت نیدل رو فرو کرد حامد گفت وای آخ😭 اینقدر مظلومانه گفت که من دوباره اشکم دراومد داداشم یه سی سی شو تزریق کرد گفت عااااالی تحمل کردی حامد جانم خیلی عالیه😍 همینطوری ادامه بده چه اینو گفت چه داد حامد رفت رو هوا: آییییییی واااای نیما ترو هرکی میپرستی درش بیار نیما تا مغز استخونم داره اتیش میگیره نیماااااااا آیییییییییی نزن دیگهههههه😭شروع کرد با صدای بلند گریه کردن 😭 بمیرم براش دل سنگ هم اب میشد وسط گریه هاش منو صدا میزد و منو التماس میکرد😭اینقدر اعصابم خورد شد دستمو از کمرش شل کردم حامدم از فرصت استفاده کرد تکون شدیدی خورد نیما گفت نیلوووووو محکم بگیررررررش الان سوزن میشکنه😭 صدای ناله های حامد رو اعصابم بود فقط میگم آییییییییبیی آییییی نمیخوااااام نمیخواااام التماست میکنمممممم نیمااا دارم میمیرم نمیخوام دیگه بسه دردی که خودم داشتم میکشیدم کمتر این بود ولم کن😭 اینو گفت و یهو دستشو از دستم کشید بیرونو گذاشت رو دست نیما که داشت تزریق میکرد دستشو از دست نیما جدا کردم بوسش کردم گفتم تمومه بجان حامد تمومه بکشش بیرون دیگه نیما. پنبه گذاشت کنارش و کشیدش بیرون و پنبه رو محکم فشار دادکه داد حامد دراومد نمیخوام دیگهههههه بروووو😭نیما: باشه چشم چشم ببخشید ببخشید عزیزم بخدا خودت میدونی این امپوله خیلی درد داره منم اروم تزریقش کردم که دردنکشی ببخشید ببخش منو. حامد سرشو از بالشت اورد بالا همه صورتش قرمز شده بود( نمیدونم چرا اونشب اینقدر تحمل حامد اومده بود پایین ) وقتی نگاش کردم گفتم ای خداا دورت بگردم تموم شد دیگه نکن اینجوری خب؟ با یه بغضی گفت نیلو یکی دیگه دارم؟ گفتم عشقم اون مسکنه، کتورولاکه درد نداره دیگه ( البته داشتم بهش روحیه میدادم چون واقعا این امپول هم دردناکه💔) به داداشم اشاره کردم تحمل ندارم اینم خودت بزن. حامدگفت نیلو حداقل خودت بزن😭😭 نمیدونستم چیکار کنم واقعا نمیخواستم من بزنم دلم اصلا نمیومد مخصوصا اینکه سر امپول قبلی اینجوری کرد اصلا دلم نمیومد😭 داداشم گفت بیا بزن من میگیرمش. بلندم گفت این امپولش که دردنداره بزن تموم شه بخوابه
با کمک داداشم به اون پهلوش خوابوندیمش که همه رو یه جا نزنیم و پنبه کشیدم بهش گفتم نفس عمیق بکش حامدم که تا بهش گفتم نفس عمیق کشید خیلی خوشحال بودم که ریلکس بود ولی عذاب وجدان هم داشتم 😭نیدل رو فرو کردم چند ثانیه گذشت دوباره آی آی ش شروع شد دوباره ناله کردنش بلند شد داداشم با یه دستش کمر شو ماساژ میداد میگفت تموم دیگه آخیش تموم شد دوثانیه دیگه تحمل کن عزیزدلم☹️ دردش رفته رفته شدید میشد داد های حامد هم اوج میگرفت میگفت نمیخوااااااااام بسهههههههه آخ آخ پامممم واااااااای نمیخوااااااام وای پااااااام شروع کرد به چنگ زدن لحاف دلم ریش شد دست خودم نبود یهو به سرعت اخرشو پمپ کرد که حامد گفت واااااااااایییییییی و یهو صداش قطع شد نیما گفت چیکار میکنی سریع پنبه گذاشتم کشیدم بیرون نیما حامد رو صدا میزد حامدددد حامدددد داداش ببینمت سرشو آورد بالا یه ضربه یواش یه صورتش زد گفت خوبی داداش؟ حامد با سر گفت نه😭 گفت یهو انگار نفسم رفت😭 گفتم حامد جانم ببخشید دورت بگردم دیدمت اینجوری اذیت شدم ببخشید اخرشو... حامد نذاشت حرفو کامل کنم با اینکه حتی توان حرف زدن نداشت گفت خیلی خوب زدی عزیزم من آستانه ی دردم اومده پایین دستت دردنکنه نیما میخواست فضا رو عوض کنه زدش به شوخی گفت خوبه دیگه زن و شوهر خوب قربون صدقه هم میرن این امپول رو چطور زد ازش تشکر هم میکنه ولی منی که اینقدر با صبر و حوصله زدم باید معذرت خواهی هم بکنم از اقا خدایا عدالتت کو😆 به نیما گفتم خب داداشی اروم بدون اینکه بخیه هاش آسیب ببینه برش گردون که حامد گفت نه نه نمیتونم به پشت بخوابم نمیتونم جای امپولام ییحس شدن اینقدر درد داره😭 گفتم خب باشه حامد گفت من میرم کاری داشتی صدام کن گفتم ممنون و قبل اینکه بره اومد حامد رو بوسید گفت بازم معذرت میخوام ازت❤️حامد گفت نیلو دیگه نمیتونم دردم داره خوب میشه ها ولی ایندفعه تمام باسنم درد میکنه😭ای کاش فقط مسکنُ میزدی که دردمو ساکت کنه😭گفتم نمیشد قربونت برم حالام بگیر بخواب تموم شد دیگه نشستم کنارش جای امپولاشو براش ماساژ دادم تا گرفت خوابید خداروشکر.اومدم بیرون که مامانم گفت خوبه حالش بهتره؟گفتم اره خداروشکر مسکنُ زدیم حالش خوب شد گرفت خوابید منم میرم زیر تختش جامو پهن کنم که اگه کاری داشت صداشو بشنوم😕دوستان عزیزم ببخشید که خیلی زیاد شد میخواستم با جزئیات تعریف کنم براتون امیدوارم که خوشتون اومده باشه و همیشه سلامت باشید‌. منتظر نظراتتون هستم
اگه تمایل داشتید خاطره عملش هم میگم💐

خاطره ستایش جان

سلام دوستان امیدوارم حال دلتون خوب باشه.
ستایش هستم🌸قبلا توی کانال خاطره گذاشته بودم و اخریش برای ۸شهریور ۹۹ بود
از جایی که بنده زیاد نوشتن بلد نیستم و اعضای قدیمی کانال هم خیلیاشون دیگه نیستن و جو نسبت به قبلا عوض شده ولی امروز تصمیم گرفتم یه خاطره تعریف کنم،این خاطره برمیگرده به اواخر مهر امسال که دانشگاه قبول شده بودم و تازه رفته بودم خوابگاه و اینکه هنوز با بچه ها اونجوری که باید صمیمی نشده بودیم خلاصه یه شب میخواستم بخوابم که دلم درد گرفت ترسیده بودم آپاندیسم نباشه تماس گرفتم با دوستم علائم دردی که مربوط به آپاندیس باشه رو گفت و اون علائمو خداروشکر نداشتم و گفتن دارو نخورم تا برم دکتر(مثل اینکه بهتر میشه علت رو تشخیص داد)منم حرفشو گوش دادم مسکن خوردم😅حوله گرم گذاشتم و خوابیدم(حدس زدم شاید کیست باشه) شب یکم اذیت شدم ولی در حدی نبود که نتونم تحمل کنم صبح تا عصرم کلاس داشتیم بچه ها هم میگفتن برو دکتر الان بری خیلی بهتره ولی دردشو میتونستم تحمل کنم از سمتی هم شهر غریب بودم و سخت بود برام خلاصه هر جوری بود تحمل کردم شب هم شام خوردم و مشغول بودم که دیدم حالت تهوع زیادی دارم رفتم دستشویی و گلاب به روتون...اومدم بیرون یکی از بچه ها تو راهرو بود گفت ستایش خوبی؟چرا انقدر رنگت پریده؟بهش گفتم دل درد داشتم حالت تهوع و استفراغم اضافه شده دیگه سریع رفت و با آبلیمو برگشت شربت آبلیمو داد(فقط خود درمانیمون😂)شربت رو خوردم یکم که گذشت دیدم بدتر شدم ضعف شدید داشتم و میلرزیدم دیگه بچه ها گیر دادن که برو دکتر تا کی میخوای اینجوری باشی چند دفعه گفتم بزارید بهتر نشدم فردا میرم،با این که دیگه نمیتونستم تحمل کنم ولی خجالت میکشیدم با کسی برم دیگه دو تا از بچه ها اماده شدن رفتیم بیمارستان دکتر معاینه کرد گفت احتمالا ویروس باشه رفتیم داروها رو گرفتیم دوتا آمپول عضلانی داشتم و سرم،اون موقع اسم آمپولارو میدونستم ولی چون تقریبا زمان زیادی ازش میگذره یادم نیست چی بودن و رفتیم تزریقات اون لحظه انگار غم دنیا تو دلم بود خانوادم که نبودن دوستامم اومده بودن تو اتاق خجالت میکشیدم حرفیم بزنم دیگه خانومه گفت اماده شو رفتم گوشه ای ترین تخت رو انتخاب کردم دیدم بچه ها هم اومدن🤦‍♀خوابیدم اون موقع عادت نداشتم تکون بخورم ولی خودمو سفت می کردم یا سر و صدا میکردم اون لحظه میگفتم ستایش ببین هرچی شد فقط صفقط صداتو کنترل کن خواهشا😂دیگه خانومه اومد شلوارمو یکم دادم پایین که خودش بیشتر کشید پایین،پنبه کشید همین که پنبه کشید سفت شدم حس میکردم اومدم جنگ هم باید ساکت بودم ابروداری میکردم هم دردو تحمل کنم😑اولیو زد فقط اروم ای ای میکردم جوری که صدامو کسی نشنوه دومی هم وقتی زد پام ناخودآگاه اومد بالا سریع خودمو کنترل کردم و به همین منوال نوش جان کردم دیگه پنبه گذاشت و گفت برو روی اون یکی تخت سرمتو وصل کنم برای سرم دوباره استرس گرفتم و نمیدونم چه اصراری داشتم بچه ها متوجه ترسم نشن،عادت دارم موقع تزریق چشمامو ببندم و دیدم واقعا نمیتونم نگاه کنم چشمامو بستم آنژیوکتو که زد فقط چشمامو فشار دادم و یه ای ریز گفتم و اینم تموم شد ولی از اونجایی که اون شب علاوه بر درد جسمی،روحی هم تحمل کردم تو خاطرم موند
امیدوارم همیشه تنتون سلامت باشه خدانگهدار.