سلاممممم
ببینید کی اینجاست .بلعععععع هاکانم در خدمت شما دوستان عزیز 😂 یک عدد از کنکور رها شده
زندگی بدون کنکور چه زیباستتتتتت😂
خب آقا اول یه گله ای بکنم از دوستان واقعا خدایی یه نفر که خاطره مینویسه وقت میزاره دوست داره در مقابلش هم یه فیدبکی هم بگیره دیگه و اگه اینجوری نشه حس میکنه خاطرشو دوست نداشتین یا هرچی پس لطفا اگر دوست داشتین خاطره رو حتما کامنت بنویسید این کامنت ها باعث میشه صد برابر بیشتر انگیزه بگیریم واقعا پس منتظر کامنت هاتون هستم مثل دفعه قبل پنج نفر کامنت نزارن زیاد باشین منم زود زود مینویسم و البته یه تشکر بسیاررررر ویژه دارم از اون پنج نفر عزیز 👍🏻😅
خب اقا یه بیو بدم اول هاکان هستم ۱۹ ساله
پدرم شغل آزاد
مادر حسابدار
یه عدد داداش ناتنی دارم به اسم آرکان ۲۸ ساله رزیدنت جراحی عمومی
امروز میخوام ماجرای کرمان گرفتنمون رو بگم که خیلییی بد بود 😫
تو بحبوحه های گرونه بودیم آرکانم که شیفت هاش خیلی سنگین شده بود تقریبا شاید دو هفته یکبار میومد خونه که اونم با هزار مصیبت که کل بدنش رو الکی میکرد یکی نزدیکش میشد جیغ میزد بعد با این همه مراقبت داداش عمه های عزیزم کم نمیزاشتن 😂 رسما خاله بازی میکردیم اصلا نرید خونه همدیگه و اینا انگار تو گوششون نمیرفت البته بماند که خود بابامم اعتقادی نداشت میگفت چیزی نمیشه بابا 😂🤣
اقا ماجرا از اون جایی شروع شد که دوتا عمه کوچیکم با بچه ها و نوه هاشون خونه ما بودن قشنگ یک جمع پنجاه نفری میشدیم تلویزیون هم هی اعلام میکرد موج جدید و فلان … که چشمتون روز بد نبینه اقا دیدیم جناب داداش خان کلید انداخت یهو همه خشکشون زد از اون جمع پنجاه نفری حتی صدای نفس یه نفر رو هم نمیشود شنید 😅😂
برای اونایی که آرکان رو نمیشناسن میگم که این داداش خان ما شخصیت بسیار مودی و در عین حال جدی و بی اعصابی دارن ممکنه یه روز باهات تا صبح پی اس فایو بازی کنه و یه روز سر اینکه چه قدر با پی اس بازی میکنی بگیرتت زیر کتک
اقا این که اومد تو همه با دهن باز و ترس نگاش میکردن 😂😅 (بعد ها پدرم گفت حتی ممکن بود یه سکته ریزی هم بزنم خدا شاهده )
همه رو یکی یکی از زیر نظر رد کرد و روبه رو ایستاد یه تقریبا دو دقیقه ای سکوت حاکم بود 😂 که عمه یکم بزرگتر از کوچیکه گفت سلام عمه خوبی عزیزم خوب موقع اومدی دیگه داشتیم شام رو میکشیدم و رفت سمتش که بغلش کنه و بیارتش سمت داخل و اینا ارکان با دست فاصله گرفت و گفت نه نه برید عقب من از بیمارستان اومدم عمه و شروع شد خدا نصیب گرگ بیابون نکنه😂😅 گفت اون تلویزیون کوفتی رو واسه چی میبینید شماها واقعا وضعیت رو نمیبینید جون خودتون که هیچ این بچه های بیگناه چه گناهی دارن که سر اینکه نمیتونیم بنشینید خونه باید فدا بشن
واقعا شرایط رو نمیفهمید
نه از کجا باید بفهمید هنوز سر اینکه بچتون مرده تو راهرو های بیمارستان زجه نزدید که هنوز اون جوونی رو ندید که فدای خودخواهی آدمایی مثل شما شده
اره شما اون پزشکی رو ندید که یه ماهه بیمارستانه سر اینکه جون شما آسیب نبینه بعد شماها نمیتونید تو خونه موندن رو تحمل کنید
اره شما اون مادر و پدری نیستید که جونن ۲۰ سالش نمیتونست نفس بکشه و خفه میشه و میمیره وسطای داد زدن هاش صداش یهو آروم شد چشماش پر شد و اشکاش روونه شد عمه هام خواستن برن جلو ارومش کنن که با دست ااشاره کرد نیاین خودم میام اومد نشست رو مبل و گفت همه فاصله بگیرن یکی از عمه هام براش آب قند گرفت اون قدر که داد زده بود صورتش زرد شده بود و نفسش سخت بالا میومد من ماسک انداختم از دست عمه گرفتم بردم دادم یکم هم زد خورد ولی بازم دلخور بود سرش پایین بود عمه کوچیکه معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید آرکان جان عمه زود میریم الان آرکان هم گفت نمیخواستم ناراحتتون کنم ببخشید و چشماشو مالید
عمه هم گفت نه عزیزم میدونم به خاطر خودمون میگی اشتباه از ما بود قربونت برم ناراحت نشدیم و جمع کردن و یکم همه غذا کشیدن بردن و رفتن خونشون
بابا هم از ترس جمع کرد رفت تراس 😂😅 میدونست اینجا باشه در امان نیست من موندم و داداش گرامی سکوت دل انگیز که چه عرض کنم سکوت غم انگیزی میانمان حاکم بود 😂 که داداش سکوت رو شکست گفت هاکان یه بالش و لهاف بیار برام با یه لیوان آب و ایبوپروفن گفتم باشه و پاشدم اوردم پرسیدم سرما خوردی چرا قرص میخوای گفت نه سرم درد میکنه بخورم خوب میشم قرص رو خورد و خوابید فرداشم خونه بود تو اتاقش بود بابا برای صبحانه گفت برم صداش کنم رفتم گفت نمیام به بابا گفتم نمیاد معلوم بود دلخور بود
بابا گفت بیا بریم اتاق پیشش رفتیم بابا با فاصله نشست رو تخت آرکان هم در حال کار باسیستم بود چیزی نگفت بابا صداش کرد برگشت گفت بله
گفت دلخوری آرکان هم گفت نه بابا فقط انتظارم ازتون بیشتره بابا هم گفت یه اشتباه بوده و گذشته و رفته
+ولی بابا من نمیخوام از این اشتباه ها بشه این گذشته اینکه میگین و میگین رفته اگه یکی مبتلا بوده باشه چی اگه یکی سر همین دورهمی از بینمون بره چی بابا من از اونا انتظار ندارم ولی از شما انتظار خیلی بیشتره شما که یکی از اعضای خانوادهتون جزو کادر درمانه
منو نمیبینین بابا چند وقته خونه نیومدم بابا ریشای رو صورتم رو نمیبین که یک ماهه وقت نکردم بزنمشون موهامو نمیبینین کم کم از پشت میشه بافتشون
بابا من یک ماهه حموم نرفتم دیگه حس میکنم کم کم دارم کرم میگیرم
بابا کبودی های رو صورتمو نمیبینید جای ماسک که رد انداخته نمیبینید
نمیبینید اون شیلد گردنم رو برید دستام زیر دستکش هوا ندیدن
بابا شما همینارو میبینید فقط توی اون بیمارستان لعنتی رو نمیبینید که
نمیبینید که آدما دسته دسته میمیرن و تو حتی نمیتونی براشون ناراحت باشی چون تو یه پزشکی
چون تو گریه کنی بیمارت میبینه
چون بیمارت روحیشو از دست میده
یه تو فرمانده یه لشکری یه لشکر درب و داغون و زخمی ولی چون فرماندهی مجبوری دم نزنی مجبوری دروغ بگی مجبوری با اینکه میدونی فردا میمیره بگی خوشبختانه خطر رفع شده یه هفته دیگه مرخص میشی
مجبوری وقتی که بیمارت ایست قلبی میکنه چهل و پنج دقیقه فقط ماساژ قلبی بدی که نفس بکشه با اینکه میدونی نمیکشه دیگه تمومه ولی نمیخوای قبول کنی
مجبوری زجه های تو راهرو بیمارستان رو بشنوی و دم نزنی
مجبوری وقتی همراه بیمار میاد میزنتت با مشت با لگد و بگه تو کشتیش دم نزنی و زیر بار این کتک له هم بشی دستاتو نتونی به نشانه دفاع بالا بیاری درحالی که تو تا صبح داشتی دستگاه هایش چک میکردی که یه مشکل کوچیک براش پیش نیاد
بابا من انتظار ندارم اینو عمه بدونه ولی انتظار دارم تویی که بابای منی بدونی حداقل به خاطر شرایط پسرت اینکار رو نکنی
بابا هم گفت
ببخشید بابا شرمندتم نمیدونم چی بگم فقط لطفا دیگه دلخور نباش قول میدم دیگه تکرار نشه پاشو صبحانه بخور
آرکانم گفت بابا نیام بهتره دیروز یکی از هم اتاقی هام تو پاویون رو صورتم سرفه کرد ناخودآگاه تستش مثبت شده مترسم از شما همین جا بمونم خوبه تا ببینم علایم دارم یا ن واسه همین فرستادنم یکم بمونم اگه مبتلا بودم به بقیه ندم .
بابا هم گفت باشه و اومدیم بیرون بابا استرسی شده بود هی انگشست هاشو میپیچید به هم دیگه شب شده بود و قرار بود اگر علایم نداشت برگرده بیمارستان رفتم پیشش از در اتاق تو تر نرفتم پرسیدم میره یا ن گفت ن
گفتم چرا گفت نیم درجه تبش بالاس و گفت حتما ماسک بزنم و راهرویی که اومدم رو ضد عفونی کن حتی در اتاق رو هی الکی بزن و اینکه نیا اینجا گفتم تست نمیدی گفت میدم فردا
گفتم میشه پیشت بمونم ؟! چنان دادی زد چنان دادی زد که چهار ستون بدنم لرزید گفتم باشه باشه میرم
رفتم ولی تا صبح خوابم نبرد هی میگفتم اگه کرونا باشه چی؟ اگه چیزیش بشه چی ؟ من بدون داداشم میمیرم خدایا کمکش کن هی به خدا میگفتم که نگیرتش ازم و میگفتم که غلط کردم دیگه رعایت میکنم فقط آرکان خوب شه نزدیک های صبح بود که دیگه زد به سرم گفتم اگه مبتلا بشه و تو خواب چیزیش بشه چی دیگه طاقت نیوردم و با اینکه میدونستم بیدار باشه کلمو میکنه ولی ماسک زدم اسپری برداشتم و رفتم به سوی اتاقش دستگیره رو ضد عفونی کردم در رو آروم باز کردم که چشمتون روز بد نبینه واقعا حالم خراب شد چهره اش کبود شده بود عرق کرده بود قرمز قرمز حقیقت نرسیدم رفتم بابا رو بیدار کردم بابا هم اومد ترسیده بود
بابا هی میگفت چیکار کنیم بریم نزدیکش بیدارش کنیم جیغ و داد میکنه نریم
چیکار کنیم بابا از دور هی صداش کرد نشنید هی هذیون میگفت دیگه بابا دستکش تنش کرد و دوتا ماسک زد رفت تو هی تکونش داد تا بیدار شد و بابا بهش گفت حالش خیلی بد بوده و اینا مجبور شده و با اشاره گفت گوشیمو بده و گوشیو داد بهش و زنگ زد امین همکارش و گفت که مبتلا شده و اینا یکم دارو بیاره براش و اینکه دیگه نمیاد تست بده به استاد هم اطلاع بده که نمیاد امین دو ساعت بعد اومد و همچنان حال آرکان بد بود ما پشت درد نشسته بودیم همینجوری نگران امین اومد زنگ زد اومد تو الکل خواست ضدعفونی کرد دستاشو با خودش ماسک و شیلد و لباس نایلونی آورده بود همه رو زد و پوشید رفت تو یه میشه بزرگ دارو دستش بود با کیفش تب سنج رو گذاشت گفت بالاست اقا آرکان بالاس وضعت خرابه کاش زودتر میگفتی دیشب هیچ علائمی نداشتی ارکانم گفت فقط نیم درجه تب داشتم امینم گفت کاش اون موقع میگفتی
آرکان +
امین -
+فک نمیکردم یه نصف روز اینجوری بشم
-بو میفهمی بوی الکل میاد و اینا
+نه دیروزم غذا خوردم اصلا طعم و بو نفهمیدم
راستی امین پاهام خیلی درد میکنه
-خیلی خب زیاد حرف نزن فعلا خوبه که سرفه نمیکنی باز حداقل تا الان ریه ات خوبه
چند تا قرص داد امین دستش و به منم گفت آب بدم دادم خورد قرص هارو امین گفت برگرد چند تا تقویتی بزنم برات تا بدتر نشدی
برگشت و امین شلوار و شورتشو کشید پایین و گفت
میدونم طلاقتت کمتر شده و ممکنه خیلی بیشتر درد رو حس کنی ولی لطفا همکاری کن و سفت نکن اینجوری که شرایط نشون میده حالا حالا ها باید آمپول بزنی نزار باسنت کبود بشه اون موقع بیشتر اذیت میشی ارکانم اوکی داد امین آماده کرد تقریبا سه تا آمپول بود یکیش که امین گفت ویتامین سی هست بقیه رو نمیدونم چی بود تا ویتامین سی رو زد طفلی داداشم کل بدنش منقبض شد و یه تکون خورد که امین گفت آروم باش آروم هنوز پمپ نمیکنم یه ذره استراحت کن نقش بکش یه کم گذشت شروع کرد پمپ کردن خیلی بیتابی میکرد ولی امین هی دلداریش میداد میگفت تمومه تامام تهشم تموم سد کشید بیرون جاش رو یکم با پنبه مالید و چسب زد و دوتای بعدی هم به همین منوال زد و تهشم با خنده گفت آرکان داداش اینجوری پیش بری کلاهمون میره تو هم هاا یکم تحملت رو باید بالاتر ببری 😅
آرکانم گفت دستت سنگینه داداش تقصیر من نیس بخدا و دوتایی زدن زیر خنده امین براش سرمم وصل کرد و دوتا آمپول هم ریخت تو سرمه
گفت عصر سر میزنم بهت فعلا استراحت کن
یکم بعد خواب بود رفتم آروم جوری که نفهمه ببینیم تبش اومده پایین بالا تنه اش لخت بود و تب سنج رو گذاشتم لای زیر بغلش و نفهمید خیلی عمیق خواب بود کم پیش میاد اینجوری بخوابه
یکم بعد صدا داد برداشتم دیدم خداروشکر پایین تر اومده عصر امین اومد با یه دوست دیگشون دوباره شیلد و اینا پوشیدن رفتن تو از من حالش رو پرسید گفتم تبش پایین اومده ولی هیچی نخورد گفت بیار ناهارشو
زود گرم کردم بردم مامانمم خب غر میزد بچه مریضه هممون رو مریض میکنه نرو پیشش دیگه داشتم جوش میوردم
امین از دستم گرفت ناهارو بیدارش کرد سلام و اینا کردن امین غذارو داد دست معین و گفت بده بهش کم کم بخوره و خودش مشغول چک کردن دارو ها و آماده کردن یه سرم دیگه و اینا بود
آرکانم هی میگفت نمیخوام معین میلم نمیکشه و اینا که وسطاش امین عصبی شو و با داد گفت غلط کردی مگه دست خودتو نمیخورم نمیخورم گوه میخوری نمیخوری تا تهشم میخوری آرکان
بچه بازی که نیس تو یه روز بدنت افتاده به این وضع الانم نمیخوری میخوای ز پا در بیای بدبخت با سوزنای صبح یکم بهتر شدی بدترش نکن دیگه نمیتونم غذا رو هم سوزن کنم بزنم بت که میخوای اون معده کوفتی ات بدتر بشه تو که میدونی زخم معده داری
دلم سوخت برای داداشم خدایی خیلی مظلوم شده بود معین قاشقو برد سمتش چیزی نگفت یکم خورد ولی خیلی سختش بود دیگه وسطاش پس زد گفت نمیتونم معده ام پره امین یه نگاهی از خشم انداخت سرم صبحی رو از دستش در آورد براش یه سرم جدید وصل کرد دو سه تا هم آمپول ریخت توش غذا رو از رو میز برداشت داد دست من و گفت بریز تو فریزر و بعدش بنداز سطل اشغال خودتم دستاتو بشور تمیز و الکل بزن حتما و هر دو ساعت یکبار تب داداشتو بگیر و تو واتساپ بفرس برام گفتم اوکی داشتن میرفتن که بابا اومد و سلام علیکی کردن و بابا وضعیت آرکان رو پرسید امین هم گفت تعریفی نداره ولی جای شکرش باقیه که هنوز سرفه نمیکنه و ریه اش درگیر نشده و تاکید کرد که حتما زورش کنین که غذا بخوره همینجوریش در حالت عادی بد غذاس دیگه الان بدترم هست با اینکه کار سختیه ولی به هر زوری شده باید انرژی بدنش تامین بشه و چندتا نکات ایمنی رو برای ما یادآوری کرد و با معین رفتن
شب شده بود منم تبشو هی میگرفتم سرمش تموم شده بود خودش در آورد و دوباره باز خوابید نصف شب بود من تو پذیرایی خواب بودم و ساعت زنگ گذاشته بودم تبشو بگیرم که دیدم یهو پرید بیرون رفت دستشویی بالا آورد چشمتون روز بد نبینه اقا یه جوری بالا میوورد که دل سنگ براش آب میشد یه عوقی میزد انگار دل و رودش میخواستن بیان بیرون منم از دور هی میگفتم خوبی و اینا یکم بعد اومد بیرون رنگش پریده بود نشست رو زمین دستش رو گرفت به دیوار و های سرفه میکرد خیلی حالم بد شد که سرفه میکنه و این یعنی ریه اش هم درگیر شده بود به امین سراسیمه زنگ زدم اونم گفت اول خودتو کنترل کن یه لیوان آب بده تا خفه نشه 😅😂 بعد زنگ بزن
رفتم آب دادم یکم آروم تر شد دیوار رو گرفت رفت اتاقش تبشم بالا تر رفته بود
فردا صبح ساعت پنج 😶🌫️🫠امین در زد منم درخواب ناز دیگه اجباری پاشدم در رو وا کردم بابامم بیدار شد امین به بابام کفت وضعش بدتر شده و اینا باید اگر میتونیم خونه رو تخلیه کنیم که بقیه مبتلا نشن فقط یه نفر بمونه مراقبت باشه امین گفت هاکان بمونه خوبه چون بابام بیماری زمینه ای داشت و براش خطرناک بود مامانمم که یه سلام به زور به هم دیگه میکنن حالا میموند و مراقبت میکرد خنده دار بود خودمم هی اصرار کردم بمونم بابام موافقت کرد ولی مامانم هی بالا و پایین میپرید و میگفت نه نه بچه منو میخواید بکشین چرا هاکان بمونه و فلان خلاصه که با این که مامانمه و احترامش واجب ولی مجبور شدم جوابشو بدم و گفتم هرچه قدر هم غر بزنی میمونم
بابام اون موقع تهران نمیرفت واسه کارش و خونه بود نهایت یه دوری بیرون میزد قرار شد یه مدت برن هتل و امین اصرار داشت که همین الان برن یه دقیقه هم دیر نکنن همه جا آلوده اس و زود یه ساعتی جمع کردن و رفتن ولی رفتن با اینکه امین بود ولی خب ترسیدم خدایی هی میگفتم اینا نیستن شب داداش حالش بد شع چه کنم تهش میگفتم نه زنگ میزنم امین براش دارو آورده بود با یه اکسیژن سیار و بهش گفتم که نصف شبی سرفه میکرد تا صبح هم سرفه کرده و گفت که بعد معاینه میبرمش سی تی اسکن و به سری ازمایش ها و عکس های دیگه میگیریم و یکم بهش نصیحت کرد که نگران نباش الان پشت داداشت به تو گرمه نباید خودتو گم کنی و یه سری توصیه های بهداشتی
بعد معاینه ازم پرسید لباساش کجاس آرکانم گفت میخوای چیکار امین گفت میریم سی تی گفت من نمیام امین هم خیلی صریح گفت غلط کردی😂
ارکان هی میگفت نمیام امین میگفت اهمیتی به نظرت نمیدم 😂😅دیگه تهش امین برنده شد و با زور بدش منم خونه موندم همه جارو ضد عفونی کردم لحاف و رو بالشی و لباسای ارکان رو همه رو انداختم ماشین و خلاصه که به قول بابام کد بانویی هستم برای خودم 😂ولی غذا زیاد بلد نیستم سر همون مامانم درست میکرد ناهار و شام و اینارو بابا میاورد برامون بعد یکم برگشتن بابا به عمه هام گفته بود قضیه رو سر همون همشون به جز یکی که ایران نیس ناهار فرستاده بودن 😂 کلی هم سوپ و اش و نمیدونم شغلمو
امین دید گفت به به چه کردی هاکان گفتم که از دستم برنمیاد کار عمه هاش گفت به به چه همه هایی 😂
نشست سر میز گفت بکش که دارم میمیرم از گرسنگی 😂 فکر نمیکردم بخوره ولی دو بشقاب خورد تهشم میگفت اش نخوردم حیف جا ندارم گفت برای داداشت بکش کشیدم رفت بده بهش میدیم هی ارکان غر میزد امین تهدید میکرد تهش امین بشقاب رو محکم انداخت رو میز گفت هر جور مایلی برگرد آمپولاتو بزنم
آرکان هم برگشت یکم آمپول آماده کرد و زد ارکانم هی ای و عوف میکرد ولی امین بی توجه تزریق میکرد تهشم میگفت امین نمیدونم کی به تو مدرک پزشکی داده تو هنوز تو مرحله تزریقات موندی 😂
امین رفت و گفت شب یکی رو میفرسته که دارو هاشو بزنه و معاینه اش کنه و گفت جواب سی تی رو خودش میگیره
تا شب ارکان هی سرفه میکرد و امین تو داروهاش یه دارویی داده بود پودری بود باید میریختم ابجوش و اصطلاحا دم میکشید میدادم بخوره عصر همین کار رو کردم دادم بخوره یکم خورد هی دهنشو یه جوری میکرد میگفت مزه زهرماری میده یکم خورد دیگه نخور گذاشت کنار تختش گفت نمیتونم شب سجاد اومد که از امین و ارکان سال بالایی بود و رزیدنت ریه بود با این حال رفیق بودن با هم ارکان رو دید سلام و علیکی کردن و معاینه کرد و چشمش خورد به پودر کنار تخت گفت چرا نخورید اینو؟ آرکان گفت مزش بده
سجادم گفت مگه قرار بود خوب باشه ؟ داروعه دیگه داداش نرفتی سر کوچه آبنبات چوبی بگیری که یکم بحث کرد و فلان گفت میره دارو بگیره
رفت برگشت یکم بعد و یه میشه دارو دستش بود
اومد نشست کنار آرکان چند تا قرص داد بهش که بخوره و چند تا دیگه هم نحوه مصرفش رو بهم گفت که کی باید بدم بش
و گفت که برگرد امپولاتو بزنم ارکانم کف صبح امین زده
گفت اونا تجویز یه پزشک عمومی بوده سی تی اسکنتو هم دیدم داداش وضعت خرابه بخواب که بفهمی فرق یه پزشک عمومی و متخصص رو
یازده تا امپول آماده کرد خدایی من دستام یخ کرده بود 😂 پرسیدم همه رو میزنی گفت سه تاش تو سرمه
نترس بابا چیزیش نمیشه آدم بد هیچیش نمیشه 😂 اقا شروع کرد به زدن طفلی داداشم هی اخ اوخ میکرد چهار تای اول رو زد و گفت سیاه نمایی نکنااا آرکان اینا درد نداشتن آرکانم هی میگفت بخدا از درد دارم میمیرم
سر پنجمی دیگه واقعا طاقتش تموم بود و دیگه از ای و اوخ رسیده بود سفت کردن و تکون خوردن و جیغ بنفش زدن امپول بزرگ و ترسناکی هم بود
خب اقا فک کنم تا اینجا خیلی طولانی شد ببخشید خدایی 😂
بقیشو دوست داشتید بگم چون وضعش اینقدر بد شد دو روز بعد بستریش کردن و اینکه منم گرفتم و به طبع من مامان و بابامم گرفتن که اگر خواستید تعریف میکنم براتون بعدا فعلا تا بعد خدافظ 👋🏻