سلام امیدوارم حالتون عالی باشه
من مهسام ۲۲ سالمه همسرم پویا ۲۶ سالشه
تابستونه و وقت خالی زیادددد
گفتم یه خاطره از روز عقدمون بگم
داستان آشناییمون رو گفتم قبلا که تو راهیان نور آشنا شدیم و یه مدت با اطلاع خانواده باهم در ارتباط بودیم برای آشنایی و ازدواج کردیم...
اما آشناییمون واقعاااا مدلش آشنایی بود و یعنی کاملا مرزها رو رعایت میکردیم چون خانواده جفتمون معتقد بودن...
روز عقد با وجود اینکه دیگه تقریبا از همه چی مطمئن بودم خیلییی استرس داشتم... استرس یه زندگی جدید یه مسئولیت بزرگ‌‌‌... استرس اینکه قراره از این به بعد یه نفر دیگه رو تو تمام مسائل و تصمیمات زندگیم شریک کنم خیلی عجیب و هیجان برانگیز بود
اونقدری استرس داشتم که کاملا رنگم پریده بود و هر کسی میتونست متوجه بشه
عقدمون عصر بود بعدش به همراه خانواده پویا همه رفتیم خونه ما و کلی مهمون اومد
شب که شد دیگه تقریبا همه مهمونا رفتن و فقط خانواده پویا اینا و خانواده یکی از عموهام و خانواده خودمون بودیم
دیگه کم کم حس میکردم که دارم از حال میرم
فشار روانی و استرس چیزی بود که داشت دیوونم می‌کرد اون روز واقعا فقط به خودم میگفتم من چیکار کردم؟ الان وقتش بود؟ از پسش بر میام؟
دیگه حالم خیلی بد شد بعد شام برای اینکه از پا نیفتم به اصرار مامانم رفتم تو اتاقم یکم دراز بکشم
چادرمو در آوردم گذاشتم کنار تخت و دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو سرم و فقط فکر میکردم به آینده به همه چی
یکم بعد صدای در اومد گفتم بله بفرمایید
دیدم پویاست نشستم رو تخت گفت راحت باش خوبی؟
گفتم آره خوبم... گفت رنگت چرا پریده پس... گفتم نه بابا یکم خستم خوبم... گفت دراز بکش راحت باش... گفتم راحتم...
یکم حرف زدیم راجب عقدمون بعد مامانم صدا زد که بیایم پایین
رفتیم دیدیم خانواده پویا دارن میرن... خداحافظی کردیم... شاید باورتون نشه ولی داشتم فکر میکردم کاش پویارم ببرن با خودشون😂😂 نمیدونم چرا اینجوری بودم
دوباره یکم نشستیم دور هم حرف زدیم که زن عموم گفت اگه یه سرم بزنی قشنگ سرحال میای
گفتم نمیخواد خوبم الان
مامانم گفت رنگت پریده بزنی دو سوته خوب میشی بعد پشت سرش همه تایید کردن زن عموم گفت پس من برم خونه سرم بیارم ( خونشون چسبیده به ماست)
من استرس گرفته بودم رفت سریع اون کیف معروف سبزش که پر وسایل تزریقه آورد و من اونو دیدم بیشتر رنگم پرید
گفتم پس من میرم تو اتاق و بلند شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم اومد بالای آرنجمو با کش بست و گفت دستمو مشت کنم پنبه کشید و آروم سوزنو فرو کرد... درد زیادی نداشت
گفت استراحت کن و رفت بیرون
یکم بعد در زدن گفتم بفرمایید دیدم پویاعه اومد تو گفت خوبی؟ گفتم آره خوبم
گفت اینجا کسی نمیاد راحت باش... گفتم راحتم...
به روسریم اشاره کرد گفت منظورم اینه که میتونی در بیاری... راستش یکم خجالت میکشیدم ازش‌... الان به اون روزا فکر میکنم خندم میگیره هنوزم که هنوزه پویا خاطرات راهیان نور و روز عقدمونو تعریف میکنه میخنده میگه خجالت میکشیدی خیلی خنده دار میشدی😂 حتی خجالت میکشیدم که بگم خجالت میکشم... در حالت عادی انقد پرروعم که هر کی براش اینو تعریف کنم باور نمیکنه
بعد برا اینکه بحثو عوض کنم یهو گفتم حوصلم سر رفت
پشماش ریخته بود قشنگ😂 به زور خندشو کنترل کرد گفت باشه باشه اگه راحت نیستی در نیار
گفتم نه بابا مشکلی ندارم خندیدم و با اکراه در آوردم
موهام گوجه ای بسته بود موهای کوتاهم طبق معمول فر شده بود
گفت پس موهات فره؟ گفتم آره گفت قشنگه فر دوس دارم گفتم مرسی
تو دلم داشتم میگفتم کاش بتونم دوباره روسری سر کنم😂😂
یکم بعد دستمو گرفت و همینطور که حرف میزدیم کم کم خوابم برد
یه دردی تو دستم احساس کردم چشامو باز کردم دیدم زن عموم داره سرمو در میاره
گفت یه نوروبیون آوردم بزنی قشنگ حالت جا میاد
هنوز صورتت مثل گچه
گفتم نه لازم نیست
گفت بزن ببین چیه اصلا سرحال میشی
پویام گفت آره ضعیف شدی بزن
گفتم نمیخواد سرم زدم خوب شدم
زن عموم گفت تو حرف منو گوش کن بزن ببین چقد حالت خوب میشه دعام میکنی
تو رودروایسی دیگه چیزی نگفتم
نوروبیونو داشت حاضر میکرد فقط داشتم فکر میکردم کاش پویا بره بیرون ولی متاسفانه سرگرم گوشی بود و بیرون نمی‌رفت و من هم روم نمیشد بگم برو بیرون
زن عموم با یه سرنگ پر مایع قرمز رنگ اومد بالا سرم
وحشت کردم
گفت آماده شو
یه نگاه به پویا کردم که همچنان سرش تو گوشی بود و برگشتم یه کوچولو از شلوارمو دادم پایین که زن عموم گفت به کمرت که نمیخوام بزنم بعد خودش یکم بیشتر کشید پایین و تزریق کرد‌‌...‌ خیلی تحمل کردم صدام در نیاد ولی انگار داشتم میسوختم قشنگ وسطاش بود یه آیی گفتم که خودم دلم برا خودم کباب شد
زن عمو گفت آخراشه یکم دیگه تحمل کن و بالاخره پنبه گذاشت جاش و کشید بیرون اشک از گوشه چشام افتاد سریع پاک کردم و برگشتم زن عمو هم سرنگو انداخت تو سطل و خداحافظی کرد و رفت
پویا گفت گریه کردی؟ گفتم نه گفت خوبی؟ گفتم آره گفت چیزی لازم نداری؟ گفتم نه
و این طوری شد که شب عقدمم آمپول خوردم
اوایل عقد جالبه یه حس خجالت عشق هیجان همش قاطیه و در عین حال خیلی قشنگ و به یاد موندنیه
پر از خاطرات قشنگیه که میشه بارها و سالها مرورش کرد مخصوصا روزای اول ور رفتن با حلقه😂
اگه تو این دورانید حتما کلی لذتشو ببرید🥰
حال دلتون همیشه عالی❤️