خاطره متین
سلام متینم .19سالمه .خاطره من مربوط میشه به زمستون امسال .صبح که پاشدم برم دانشگاه دیدم اصلا حالم خوب نیستش سر درد داشتم و گلوم درد میکرد به خودم گفتم بی خیال درس و دانشگاه یه قرص سرماخوردگی خوردم و گرفتم خوابیدم .مامان باباهم خونه نبودن زودتر از من میرفتن مطب . ساعت 11بود گوشیم زنگ خورد رامتین بود (داداشم،پزشکه) گوشیو جواب ندادم گفتم صدامو بشنوه شک میکنه بعدم باامپول حسابی از خدمتمون در میاد یه ساعت بعد رامتین اومد خونه منم روی خودم پتو کشیده بودم رو تخت خوابیده بودم البته بیدار بودم فقط دراز کشیده بودم رامتین گفت چرا کلاس نرفتی چرا گوشیتو جواب نمیدی (یادم نبود که استادمون بعد دانشگاه میرفت همون بیمارستانی که رامتین بود و رامتینو در جریان میذاشت که کلاس نرفتم .رامتین اومد پتو رو از سرم کشید گفت با تواماااا .گفتم حالم خوب نبود گفت سرماخوردی ؟؟؟گفتم نه فقط یه کم سردرد داشتم استراحت کردم خوب شدم اومد دست گذاشت رو پیشونیم گفت تو چرا انقدر داغی بعدم رفت از داخل اتاق خودش وسایلشو بیاره گفتم خوبماااا نیازی به معاینه نیست گفت لطفا حرف نزن معاینم که کرد یه نگاهه موشکافانه ای به من کرد گفتم فکرشم نکن امپولو میگم .بی اعتنا به حرف من رفت بیرون احتمال دادم میخوود بره امپول بیاره از شانس بد من همه امپولی هم تو خونمون بو د ولازم نبو د بره بیرون تا من راه فرار داشته باشم رامتین رفت و برگشت 30ثانیه بیشتر نشد متاسفانه فکر کنم امپولا دم در اتاقم بود که انقدر زود برگشت ولی هنوز نا امید نشده بودم تا رامتین به امپولا نگاه میکرد از فرصت استفاده کردمو دویدم به سمت در خروجی ولی انگار رامتین فکر همه جاشو کرده بود در قفل بود اومد پیشن گفت داداش گلم تو منو نمیشناسی من که تورو میشناسم زو د برگرد تو اتاقت و اماده شو رفتم تو اتاقم تقریبا به این نتیجه رسیده بودم راهی نمونده واسه فرار زنگ در خونمون که خورد باز امید وار شدم رفتم بیرون ببینم کیه ارتین داداشم بود برگشتم تو اتاق راپتین با ارتین احوالپرسی کردو اومد تو اتاقم به من گفت تو که هنوز نشستی زود بخواب گفتم نععععهه نمیخوام پن امپول نمیزنم گفت حرف اخرته گفتم اول و اخر گفت مطمئنی گفتم شک داری ؟. یه دفعه ارتینو صدا کرد ارتین که اومد گفت متین نمیخواد امپول بزنه ارتین که اومد سمت من ترجیح دادم خودم بخوابم اخه ارتین از نظر هیکل درشت تر از منه رامتین گفت سفت کردن و جیغو دادم نداریم که به ازای هرکدوم یه تقویتی میزنم بعدم امپولای تقویتی رو گذاشت روی میز و گفت اینم اینجا که فکر نکنی شوخی میکنم ارتین یه ذره شلوارمو داد پایین و رامتین به سه تا امپول اومد سراغم گفت اولی پنی سیلین هست سفت کنی دردت میاد .پنبه رو که کشید یه ذره سفت کردم گفت اولین امپول تقویتی گفتم نعععععععع همونجوری که میگفتم نع امپولو زد یه جیغی کشیدم گفت 2تا تقویتی سعی کردم دیگه نه سفت کنم نه جیغ بکشم ولی مگه میشد امپولو دوم و زد خداروشکر زدن امپول دوم به امپول تقویتی نرسید سر امپول سوم یه ذره سفت کردم که رامتین گفت سه تا و امپولو دراورد .برگشتم رامتین گفت کجاااا؟یادت رفت؟؟؟تقویتا مونده گفتم نه جون داداش درد داشتم گفت برگرد زوووود و داشت تقویتی رو اماده میکرد دید برنمیگردم به ارتین گفت منو برگردونه گفتم ارتین تو حداقل یه چیزی بگو ارتینم انگار اصلا نشنید بازور منو برگردوند امپول تقویتی رو زد دیگه نمیتونستم تحمل کنم برگشتم گفتم فردا بزن گفت راه نداره جون داداش گفتم عصر بزن .حرفمو انگار نشنید یه تشر زد به ارتین که محکم بگیرش نتونه برگرده سر امپول تقویتی اخر اصلا نای جیغ زدن نداشتم انقدر امپول خورده بود ...از اون به بعد یاد گرفتم تهدیدای رامتین و زور ارتینو جدی بگیرم
امیدوارم خوشتون اومده باشه .اگه دوست داشتین من خاطره زیاد دارم بگین براتون بذارم از امپول
امیدوارم خوشتون اومده باشه .اگه دوست داشتین من خاطره زیاد دارم بگین براتون بذارم از امپول
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 17:30 توسط
|