خاطره متین

سلام متینم .19سالمه .خاطره من مربوط میشه به زمستون امسال .صبح که پاشدم برم دانشگاه دیدم اصلا حالم خوب نیستش سر درد داشتم و گلوم درد میکرد به خودم گفتم بی خیال درس و دانشگاه یه قرص سرماخوردگی خوردم و گرفتم خوابیدم .مامان باباهم خونه نبودن زودتر از من میرفتن مطب . ساعت 11بود گوشیم زنگ خورد رامتین بود (داداشم،پزشکه) گوشیو جواب ندادم گفتم صدامو بشنوه شک میکنه بعدم باامپول حسابی از خدمتمون در میاد یه ساعت بعد رامتین اومد خونه منم روی خودم پتو کشیده بودم رو تخت خوابیده بودم البته بیدار بودم فقط دراز کشیده بودم رامتین گفت چرا کلاس نرفتی چرا گوشیتو جواب نمیدی (یادم نبود که استادمون بعد دانشگاه میرفت همون بیمارستانی که رامتین بود و رامتینو در جریان میذاشت که کلاس نرفتم .رامتین اومد پتو رو از سرم کشید گفت با تواماااا .گفتم حالم خوب نبود گفت سرماخوردی ؟؟؟گفتم نه فقط یه کم سردرد داشتم استراحت کردم خوب شدم اومد دست گذاشت رو پیشونیم گفت تو چرا انقدر داغی بعدم رفت از داخل اتاق خودش وسایلشو بیاره گفتم خوبماااا نیازی به معاینه نیست گفت لطفا حرف نزن معاینم که کرد یه نگاهه موشکافانه ای به من کرد گفتم فکرشم نکن امپولو میگم .بی اعتنا به حرف من رفت بیرون احتمال دادم میخوود بره امپول بیاره از شانس بد من همه امپولی هم تو خونمون بو د ولازم نبو د بره بیرون تا من راه فرار داشته باشم رامتین رفت و برگشت 30ثانیه بیشتر نشد متاسفانه فکر کنم امپولا دم در اتاقم بود که انقدر زود برگشت ولی هنوز نا امید نشده بودم تا رامتین به امپولا نگاه میکرد از فرصت استفاده کردمو دویدم به سمت در خروجی ولی انگار رامتین فکر همه جاشو کرده بود در قفل بود اومد پیشن گفت داداش گلم تو منو نمیشناسی من که تورو میشناسم زو د برگرد تو اتاقت و اماده شو رفتم تو اتاقم تقریبا به این نتیجه رسیده بودم راهی نمونده واسه فرار زنگ در خونمون که خورد باز امید وار شدم رفتم بیرون ببینم کیه ارتین داداشم بود برگشتم تو اتاق راپتین با ارتین احوالپرسی کردو اومد تو اتاقم به من گفت تو که هنوز نشستی زود بخواب گفتم نععععهه نمیخوام پن امپول نمیزنم گفت حرف اخرته گفتم اول و اخر گفت مطمئنی گفتم شک داری ؟. یه دفعه ارتینو صدا کرد ارتین که اومد گفت متین نمیخواد امپول بزنه ارتین که اومد سمت من ترجیح دادم خودم بخوابم اخه ارتین از نظر هیکل درشت تر از منه رامتین گفت سفت کردن و جیغو دادم نداریم که به ازای هرکدوم یه تقویتی میزنم بعدم امپولای تقویتی رو گذاشت روی میز و گفت اینم اینجا که فکر نکنی شوخی میکنم ارتین یه ذره شلوارمو داد پایین و رامتین به سه تا امپول اومد سراغم گفت اولی پنی سیلین هست سفت کنی دردت میاد .پنبه رو که کشید یه ذره سفت کردم گفت اولین امپول تقویتی گفتم نعععععععع همونجوری که میگفتم نع امپولو زد یه جیغی کشیدم گفت 2تا تقویتی سعی کردم دیگه نه سفت کنم نه جیغ بکشم ولی مگه میشد امپولو دوم و زد خداروشکر زدن امپول دوم به امپول تقویتی نرسید سر امپول سوم یه ذره سفت کردم که رامتین گفت سه تا و امپولو دراورد .برگشتم رامتین گفت کجاااا؟یادت رفت؟؟؟تقویتا مونده گفتم نه جون داداش درد داشتم گفت برگرد زوووود و داشت تقویتی رو اماده میکرد دید برنمیگردم به ارتین گفت منو برگردونه گفتم ارتین تو حداقل یه چیزی بگو ارتینم انگار اصلا نشنید بازور منو برگردوند امپول تقویتی رو زد دیگه نمیتونستم تحمل کنم برگشتم گفتم فردا بزن گفت راه نداره جون داداش گفتم عصر بزن .حرفمو انگار نشنید یه تشر زد به ارتین که محکم بگیرش نتونه برگرده سر امپول تقویتی اخر اصلا نای جیغ زدن نداشتم انقدر امپول خورده بود ...از اون به بعد یاد گرفتم تهدیدای رامتین و زور ارتینو جدی بگیرم
امیدوارم خوشتون اومده باشه .اگه دوست داشتین من خاطره زیاد دارم بگین براتون بذارم از امپول

خاطره مریم

سلام به همگی . ببخشید اگه خسته شدید از خاطر هام قول میدم این اخری باشه . این خاطره مربوط میشه به شهریور ماه پارسال . یه خاطره مشترک دیگه بین 8 تا نوه خانواده ولی با این تفاوت که هممون از عموم(بابای محمدرضا و مایده ) امپول خوردیم و بازم من بیشتر از همه امپول نوش جان کردم . بمیرم برای خود بیچاره ام . . در واقع هنوز از دست سینا امپول نخورده بودیم اونموقع . اواسط شهریور بود . یه روز عمم زنگ زد و گفت برنامه چیدن فردا از صبح بریم باغشون و شب هم بمونیم هممون . من خیلی خیلی خوشحال شدم چون باغ عمه اینا با اینکه کوچیکه ولی مثل بهشته و من میمیرم براش . تا شهر هم 15 دقیقه الی 20 دقیقه فاصله داره فقط. باغ عمه اینا یه جایی هستش بین کوه ها که هواش همیشه خنکه و دوروبرش پر از کوه و تپه و کنار ساختمون هم یه استخر هستش که تابستونا پسرا توش شنا میکنن .. خلاصه که من خیلی اونجا رو دوست دارم .خلاصه فردا صبح ما 10 رفتیم اونجا صبحونه خوردیم و شروع کردیم به بازی و شیطونی و گفتیم و خندیدیم . ساعت 2 ناهار خوردیم و بزرگترا و سینا گرفتن تخت همشون خوابیدن ما هم پا شدیم که بریم بالای کوه . هوا هم شدیدا ابری بود ولی توجه نکردیم . راستی باغ عمه اینا همییییییییییییشه هواش سرده سرده . عاغا ما رفتیم بالای کوه تقریبا دو ساعت بود داشتیم میرفتیم . دیگه رسیدیم اونجا بارون گرفت اونم چه بارونی چه بارونی . هوا هم یخ یخ شد . دیگه رسما اب از سر و صورتمون میچکید . ما هم که کله هامون پرباد بود دیگه اهنگ گذاشتیم تو موبایلامون نشستیم زیر بارون یکیمون هم نگفت که سرمامیخوریم پاشیم بریم . بعد نیم ساعت دیوونه بازی برگشتیم 1 ساعت هم برگشتمون طول کشید . وقتی رسیدیم پایین بارونم قطع شده بود . بزرگترا هم ماشالله همشون خواب بودن . انگار اومده بودن بخوابن فقط . این محمد رضا هم که شر و شیزون . وایستاده بودیم کنار استخر که یهو هادی رو انداخت تو اب تا هادی و ما به خودمون بیاییم هممونو هل داد تو اب . خودش هم پرید . در واقعا تقصیر اون بود که سرماخوردیم . اومدیم بالا و نشستیم کنار استخر و اونقدر همونجوری با لباسای خیس گفتیم و خندیدیم که همه یکی یکی خوابشون برد . منم همونجوری که نشسته بودم و تکیه داده بودم به دیوار خوابم برد .هوا هم باد داشت . دیگه خودتون فکرشو بکنید چه بلایی سرمون میاد . وقتی بیدار شدم 2 ساعت گذشته بود . گردنم خشک شده بود و گلومم در حد مرگ باد کرده بود و داشتم میمردم از تب و سردرد . بدنمم خیلی درد میکرد . بچه ها رو صدا کردم همشون بیدار شدن حال همشون افتضاح بود . اصلا نمیتونستیم حرف بزنیم حال تکون خوردن هم نداشتیم . یه ربع همونجور بیجال موندیم یهو بابام اومد بیرون تا بره دست و صورتشو بشوره و با دیدن ما کپ کرد . پرسید شما ها چتونه بچه ها ؟ این چه رنگ و روییه ؟‌ با صدایی که به زور در میومد گفتم هممون سرماخوردیم بابا . بغض کرده بودیم هممون چون میدونستیم چی در انتظارمونه بابام گفت پاشین بیایین تو اخه اینجا خوابیدین معلومه دیگه سرمامیخورین . حالا نمیدونست ما پریدیم تو استخر و موندیم زیر بارون . با ترس و لرز رفتیم تو بابام گفت بچه ها همشون سرماخوردن . عموم یه اخمی کرد که خود بابام هم ترسید و بعد با عصبانیت پرسید چیکار کردین ؟ با ترس گفتیم هی.....هیچی . ولی صداشو بلند کرد و گفت دروغ نمیخوام . راستشو بگین .سکوت بدی بود همه بزرگترا ساکت بودن و میدونستن که اتفاق خوبی برامون تو راه نیست . یهو داد زد مگه با شما نیستم ؟‌میگم چیکار کردین که اینه وضعتون ؟ مثل بچه هایی که کار اشتباه انجام میدن هممون سرامونو انداختیم پایین و با ترس و لرز گفتیم که رفتیم کوه و موندیم زیر بارون و بعدم افتادیم تو استخر . وااااااای عموم چنان اخم کرده بود که جرات نداشتم نگاهش کنم . گفت یه بار نشد ما بیاییم گردش شما ها شر درست نکنین و به سینا گفت سینا عمو برو کیف منو از ماشینمون بیار. زهرمون ترکید . سینا چشمی گفت و رفت و با کیغ عموم برگشت . عموم با اخم هممون رو معاینه کرد و به سینا گفت ماشینو روشن کنه و خودش نسخه نوشت و رو به ما گفت تا چند روز که امپول بزنین یاد میگیرین که مواظب خودتون باشین و پاشد رفت . هممون چشامون پر اشک بود نشستیم رو زمین و بغض کرده منتظر بودیم ببینیم چی به سرمون میاد . مامان اینا هم شروع کردن به سرزنش ولی وقتی دیدن ما خیلی ترسیدیم دلشون سوخت برامون و حق دادن به ما و گفتن کارمون از روی بچگی بوده . یه ساعت بغض کرده نشستیم تا اینکه عمو و سینا اومدن . . رنگ خود سینا هم پریده بود اومد نزدیک و به ما گفت خدا به دادتون برسه بچه ها بدبخت شدین . واییییییی خدا حالمون گفتن نداره اونقدر میترسیدیم که حد نداشت .عموم کیفشو باز کرد و یه عاااااااااااااااااااااالمه امپول تو کیسه برداشت و رو به ما گفت اینا رو که زدین میفهمین مراقبت یعنی چی . مامان باباهامون هم ترسیده بودن . ما هم که جرات حرف زدن نداشتیم بابام بالاخره دهن باز کرد و پرسید هر کدوم چقدر امپول دارن داداش ؟ عموم هم گفت برای الان مریم 6 تا مهران 3 تا بقیه 4 تا ولی همشون برای فردا و پس فردرا هم دارن علاوه بر اون به عنوان تنبیه هر کدم سه تا تقویتی دارن که شب میزنم . واااااااااااای خدا هممون نزدیک بود گریمون بگیره ولی میدونستیم مخالفت = امپول بیشتر بابام گفت برای روزای بعد چقدر دارن ؟ عموم هم گفت :برای فردا مریم 4 تا مهران 2 تا بقیه 3 تا . برای پس فردا هم مریم 3 تا مهران یکی و بقیه 2 تا . خدااااااااااااایا این همه امپولو مونده بودیم چجوری تحمل کنیم حالا 3 تا هم تقویتی دیگه ببینید خوودتون قیافه هامون رو . زن عموم گفت برای مریم که خیللی زیاد میشه اینجوری . یکم کمش کن . عموم هم در کمال نامردی گفت نمیشه عفونت گلو و گوشش خیلی زیاده . حالا هم یکی یکیی میرن تو اتاقق تا امپولاشونو بزنن . بعدم از یه کیسه 6 تا امپول جدا کرد و شروع کرد به اماده کردنشون و به من که از تررس خشک شده بودم گفت اول مال مریم رو میزنم که بیشتره . برو تو اتاق اماده شو تا بیام . هم خجالت میکشیدم ازعموم و هم جرات مخالفت نداشتم چشامم که پر اشک بود و منتظر یه تلنگر تا بریزن . بچه ها همشون با دلسوززی نگام میکردن بزرگترا هم همینطور . بابام اومد نزدیکم دستم گرفت و گفت پاشو عزیزم با ترسس به چشاش نگاه کردم و تو نگاهم التماس بود که نجاتم بده بابام هم که کاری از دستش برنمیومد فقط یه لبخند اطمینان بخش بهم زد و بلندم کرد و باهم رفتیم تو اتاق عموم هم با امپولا اومد تو اتاق و رو به من گفت بخواب رو تخت مریم جان به کمک بابام با خجالت خوابیدم و بابام شلوارمو داد پایین و عموم با سه تا امپول اماده اومد نزدیک . یکیش که پنادر بود یکیش هم پنیسیلین و یکی هم یه سرنگ پر 5 سی سی با مایع زرد رنگ که نمیدونم چی بود . خیلی میترسیدم میدونستم چقدر قراره دردم بیادد . داشتم سکته میکردم عموم بالاسرم ایساتد و گفت اول پنیسیلینو میزنه که سسفت نشه و پنبه کشید سمت راست و درپوش سوزنو برداشت و امپولو فرو کرد . وقتی شروع کرد به تزریق اشکام اروم ارو ریختن روی صورتم تزریق کرد و پنبه گذاشت و کشید بیرون . پنادر رو برداشت و سمت دیگه رو پنبه کشید و فرو کرد بابام دید دارم گریه میکننم دلش واسم سوخت و دستشو گذاشت رو موهام و نوازش میکرد موهامو وسطاش باز پام سفت شد که عمو گفت پاتو سفت نکن . شل کن خودتو شل کن ببینم ااااااااااااا شل . وقتی دید نمیتونم شل کنم کشید بیرون و گفت اگه سفت کنی که نمیشه تزریق کنم . شل کن پاتو سرسرنگو عوض کرد و بقیه شو سمت دیگه پنبه کشید و فرو کرد . دلم برای خود بیچارم سوخت که بازم دو بار پنادورو زدم خیلی درد داشت وقتی تزریق کرد کشید بیرون و سمتی که پنادرو زده بود دوباره پنبه کشید و امپول زرد رنگ و برداشت و فرو کرد . دردش خیلیییییییییییی زیاد بود اروم با گریه گفتم ای که بابام خم شد در گوشم گفت الان تموم میشه عزیزم یکم تحمل کن بابایی درد بدی تو پام پیچیده بود تا تموم شد مردم و زنده شدم وقتی کشید بیرون جاشو پنبه گذاشت و به بابام گفت نگه داره و گفت تا من متاکاربامول و دگزاشو که برای گرفتگی عضلات گردنش نوشتمو حاضر میکنم براش ماساژ بده تا استراحت کنه . تا اینو گفت من میخواستم بمیرم قبلا متاکاربامول یه بار زده بودم میدونستم درد داره . بابام با یه دستش جای امپلامو ماساژمیداد و با یه دستش موهامو نوازش میکرد و میگفت گریه نکن دختر گلم زود تموم میشه . عموم هم اشکای منو ندیده بود هنوز . متاکاربامول رو تو دو تا سرنگ کشید و حاضر کرد و بعدم دگزا رو تو یه سرنگ کوچتر کشید و بازم پنبه رو الکلی کرد و اومد نزدیک . بابام دوباره شلوارمو داد پایین و عموم سمت اولو پنبه کشید و متاکاربامول اولو برداشت و فرو کرد اشکام تند تند میریختن رو صورتم و لبمو به دندون گرفته بودم تا صدام در نیاد دلم میخواست اونقدر بلند گریه کنم ولی خجالت میکشیدم . اولی تموم شد و کشید بیرون و بعدم سمت دیگه رو پنبه کشید و بعدی رو زد وسطاش اروم با گریه گفتم ای ای که بابام گفت چیزی نیست دخترم تموم شد . عموم کشید بیرون و دگزا رو هم سمت دیگه زد که بدجور سوخت . وقتب تموم ششد کشید بیررون و جاشو پنبه گذاشت گذاشت وحشتناک درد داشتم چون به جای 6 تا امپول 7 تا امپول زده بودم باسنم بی حس شده بود و اصلا نمیتونستم پاهامو تکون بدم . 5 دقیقه بعد به کمک بابام بلند شدم و و در حالی که به زور راه میرفتم اومدیم بیرون از اتاق که همه نگاه ها سمت ما چرخید منم با صورت اشکی رفتم نشستم پیش مامانم و سرمو گذاشتم رو شونش و اشک میریختم مامانم هم در حالی که خیلی ناراحت شده بود موهامو نوازش کرد و گفت گریه نکن دخترم تموم شد مامان جان . عموم اومد بیرون و به مایده و محمدرضا گفت شما بیایین تا مال شما رو بزنم . اونا هم با بغض و ترس پاشدن و با زن عموم رفتن تو اتاق . چند لحظه بعد صدای گریه بلند مایده و شل کن شل کنی عمو بلند شد و صدای زن عموم که دلداریش میداد بعدم صدای اه و اخ محمدضا میومد . چند دقیقه بعد در باز شد و محمدضا با درد و بغض و مایده با گریه دست زن عمومو گرفته بود اومدن بیرون .زن عموم رو به هانیه و هادی گفت داییتون گفت شما برین . عمم پاشدودست هانیه رو گرفت هادی هم بلند شد و هانیه زد زیر گریه و عمم در حال که دلداریش میداد رفتن تو اتاق بعدم صدای هانیه میومد که با گریه میگفت مامان نمیخوام امپول بزنم و اوج میگرفت صدای عموم اومد که به عمم گفت بخوابونش بعدم صدای گریه هانیه رفته رفته اوج میگرفت و ای ای میکرد و چند دقیقه بعد صدای عمم که میگفت تمووووووووم شد دخترم . بعدم صدای عموم اومد که گفت حالا هادی بخوابه و بعدم صدای اخ واوخ هادی میومد .5 دقبقه بعددم هانیه گریون و هادی با بغض با عمم اومدن بیرون و عموم گفت حالا مهدی و مهران بیان که مهدی میخواست فرار کنه ولی منصرف شد و با باباشون رفتن تو اتاق اول امپولای مهرانو زد عموم که فقط اخ اخ میکرد و بعددم به مهدی گفت دراز بکشه که نمیدونم سر کدوم امپولش دادش بلند شد که عموم بلند تر داد زد ساکت صدا نشنوم . و مهدی ساکت شد . من همچنان سرم رو شونه مامانم گریه میکردم هانیه هم کنار عمم گریه میکرد و مایده کنار زن عموم سارا هم با بغض نشسته بود بعد از امپولای مهدی و مهران سارا با سینا رفت تو اتاق و سرامپولا هم صدای گریش بلند شد . بعد که سارا اومد بیرون با گریه رفت پیش مامانش نشسسست و عموم اومد بیرون تا بره دستاشو بشوره و وقتی دید هممون گریه میکنیم خندید و گفت ااوووووووه چه گریه ای هم میکنن .همش تقصیر خودتونه هااااااا. ما 8 تا هم پاشدیم رفتیم تو اتاق و نشستیم رو زمین دخترا که همچچنان گریه میکردن و پسرا هم بغض کرده بودن . رسما کوفتمون شده بود . محمدرضا با پشیمونی گفت ببچه ها معذرت میخوام همش تقصیر منه و سرشو انداخت پایین هادی هم گفت فداس یرت داداش و ما هم گفتیم اشکال نداره و خودشو مقصر ندونه . تا شبب بیرون نیومدی از ااتاق شب برای شام رفتیم سر میز و سر میز شام هم با بغض سرمونو انداخته بودیم پایین و با غذامون بازی میکردیم که عموم با تحکم گفت غذاتونو بخورین باهاش بازی نکنین . ما هم که ازش میترسیدیم غذامونو خوردیم و میخواستیم بریم تو اتاق که عمو گفت کجا ؟ بمونید همینجا مثل عصر یکی یکی میرین تو اتاق تا تقویتی هاتونو بزنید ماه م که تازه گریه مون قطع شده بود دوباره چشامون پر اشک شد . محمد رضا گفت بابا غلط کردیم دیگه تکرار نمیشه تروخدا بسه دیگه عمومم گفت نه باید بزنید تا یاد بگیرین مواظب خودتون باشین محمد زضا هم گفت بابا هنوز جای امپولای عصد درد میکنه تروخدا عمومم با تحکم گفت : گفتم نه حرف اضافی هم نباشه . بعدم رو به محمدرضا و مایده گفت اول شما بیایین اونا هم رفتن تو اتاق و دوباره صدای گریه مایده بلند شد . بعد از اونام سارا رفت و بعدش هم مهدی و مهران و بعد هم هانیه و هادی که هانیه هم کلی گریه میرد ولی امپولا رو به زور زدن و موندم من . بابام دستمو گرفت و رفتیم تو اتاق عموم هنوز بیرون بود من زدم زیر گریه و به بابام گفتم بابا تروخدا یه کاری بکن من هنوز جای امپولام درد میکنه خواهش میکنم بابامم در حالی که خیلی ناراحت شده بود گفت اخه قربونت برم من چیکار کنم ؟ میبینی که عمو عصبانیه به حرف من هم گوش نمیده عزیزم بخواب زود تموم میشه عموم اومد تو و با دیدن گریه من خندید و گفت هنوز که امپول نزده داری گریه میکنی ؟‌لخواب عمو جان میخواستم خفش کنم با کمک بابام اماده شدم و عموم با امپولا اومد بالا سرم و بابام اون سمتی که امپول هفتمو زده بودم رو داد پایین و عموم پنبه کشید امپول رو فرو کرد و دردش تو پام پیچید اشکار تند تند میریختن رو صورتم حالم گفتن نداره درد پاهام وحشتناک زیاد بود کشید بیرون و بعدی رو سمت دیه زد که وسطاش صدام در اومد و فتم ایییییییییییییییییی که کشید بیرون و اخری رو برداشت و گفت این دیگه اخریه و سمت دبگه رو پنبه کشید و زد و تزریق کرد . تو یه روز 10 تا امپول زده بودم باورم نمیشد اینقدر مظظلوم امپول خوردم عموم رفت دستاشو بشوره و من بلند زدم زیر گریه بابام بلدم کرد و شلوارو درست کرد و بغلم کرد و گفت گریه نکن عزیزم عوضش زود خوب میشی دختر گل بابا ولی اروم نمیشدم با صدای بلند گریه میکردم .بعد 5 دقیقه رفتم بیرون و دیدم دخترا دارن گریه میکنن و چشامای پسرا هم پره پره . پاشدیم دوباره رفتیم تو اتاق و بلند بلند زدیم زیر گریه . بچه ها دلشون واسه من سوخته بود جمع شدن دورم و سععی میکردن ارومم کننن وقتی دیدن فایده نداره شروع کردن به عمو بد و بیراه گفتن . من هم رو به محمدرضا و مایده گفتم : خیلی ببخشدا ولی باباتون خیلی دکتر بی رحمیه اخه چرا به من 10 تا امپول زد ؟ و دوباره گریه کردم اونا هم با گریه گفتن میدونیم . خلاصه تا ساعت 12 گریه کردیم و بعد پاشدیم برای خودمون جا انداختیم و چراغو خاموش کردیم تا بخوابیم ولی مگه با اونهمه درد میشد خوابید منم کلا شبایی که امپول بزنم نمیتونم بخوابم . ساعت 1 گفتم کی بیداره یهو همشون با هم گفتن من . دیگه دیدیم همه بیداری شاپدیم چراغو روشن کردیم و حرف زدیم و خواب به چشامون نمیومد . ساعت 4 صبح خوابیدیم و 10 بیدار شدیم و بعد از صبحونه عموم امپولای هر کس رو داد به خودش و تاکید کرد که میزنین .و راه افتادیم به سمت خونه رسما کوفتمون شده بود همین که سوار ماشینمون شدیم من زدم زیر گریه و بلند بلند گریه میکردم بابا و مامانمم هر چی سعی مردن دلداریم بدن اروم نشدم و به بابام با گریه میگفتم داداشت بیرحم و دیوونه اس ایییییییییییییی ماماااااااان و گریه میکردم دلم واسه خودم ککباب میشه وقتی یادم میوفته . به بابام گفتم منو بزاره خونه مادر جون میدونستم دایی ساعت 9 شیفتشو تحویل داده و اموده خونه دلم واسش تنگ شده بود اون میتونست ارومم کنه مامان و بابا منو رسوندن و امپولامو دادن دستم و مامانم بالخند گفت امپولاتو بده دایی بزنه دخترم وگرنه فردا که همه خونمونن عمو میزنه هااااااا. بعدم گفت فردا ظهر برم خونه کمکش چون برای شام عمه اینا و عمو ها رو دعوت کرده بود . زنگ خونه رو با گریه زدم و دایی ایفونو جواب داد و گفت بله؟ با گریه و فین فین گفتم منم دایی . گفت مریم عزیزم تویی ؟‌گفتم اره . دور باز کرد و رفتم تو و دیدم نگران اومد جلوی در با دیدنش خودمو انداختم تو بغش رو سرم رو سینش بود و بلند بلند گریه میکردم دایی دستشو گذاشت رو سرمو گفت چیه عزیزم چت شده چرا داری گریه میکنی ؟ خیلی نگران شده بود منمم که هق هقم نمیذاشت حرف بزنم و فقط گریه میکردم و دایی هی میگفت گریه نکن عزیزم بگو ببینم چت شده . ببین . بگو به دایی بگو چت شده اخه . با گریه و فین فین گفتم : دا....دایی سرماخرودیم عموم ... عموم ... ااااای .. عموم بهم 10 تا امپول زد داااااایییییییی . داییم محکم منو تو بغلش گرفت و سرمو بوسید و گفت گریه نکن عزیز دلم حتما لازم بوده که برات نوشته با گریه گفتن پس پس چرا برای من بیشتر از همه نوشت ؟ خیلی بیرحمههههههه و صدامو بلند کردم دایی هم همینجور که بغلش بودم موهامو نوازش میکرد و دلداریم میداد منو برد تو و مامان جون و باب بزرگ هم خیلی ناراحت شدن وقتی گریمو دیدن دایی یه لیوان اب بهم داد و بعد یهه ساعت گریه اروم شدم . تا شب اونجا بودم دایی کلی باهام حرف زد و سعی میکرد امپولا رو از یادم ببره ولی مگه میششد . مثل پنگوین ها راه میرفتم . شب که شد رفتم سراغ امپولام و تا دیدمشون زدم زیر گریه و برشون داشتم و رفتم دم اتاق دایی و در زدم با بفرماییدش رفتم تو دایی با دیدن گریم تعجب کرد و گفت باز چی شده عزیزم ؟ با گریه کیسه امپولامو اوردم بالا و گفتم دایی میشه این ام1ولا رو به من بزنی ؟ حالا خودمم داشتم میمردم از ترس . دایی بلند شد منو نشوند رو تخت و کیسه رو از دستم گرفت و گفت عمو گفته بزنی اینا رو ؟ با گریه سرمو تکون دادم . داییم که خیلی ناراحت شده بود گفت نمیخوای بزنی ؟ با گریه سرمو تکون دادم و گفتم نه دایی جون بزن اخه تو نزنی عمو خودش میاد برام میزنههههههههههههه و گریمو از سر گرفتم داییم بغلم کرد و گفت گریه نکن عزیزم حتما لازم بوده که برات نوشته . گریه نکن دیگه ... تو گریه میکنی منم ناراحت میشم چشمای خوشگلت حیفن عزیز دایی . یکم اروم تر شده بودم . دایی از کمد اتاقش پنبه و الکل برداشت و گفت عمو گفته کدوم امپولا رو بزنی ؟ 4 تایی که عو گفته بود رو جدا کردم و با بغض گرفتم سمت دایی . دایی سرنگ کوچیکی رو برداشت و دگزا رو شکوند و تو سرنگ کشید . بعدم یه امپول دیگه رو برداشت و در حال امده کردنش به من با لبخند گفت بخواب رو تخت من عزیزم .اصلا هم نترس یه جوری میزنم که دردشو نفهمی . با ترس و گریه دکمه شلوارمو باز کردم و دراز کشیدم رو تخت و اماده شدم . دایی پنیسیلین و یه امپول دیگه هم که کوچیک بود اماده کرد و اومد نزدیک و گفت عزیزم اگه خودتو سفتی نکنی دردت نمیگیره. سرمو تکون دادم و دایی پنبه کشید و پنیسیلینو فرو کرد و دردش که شروع شد گریه منم بیشتر شد . ولی نسبت به عمو خیلی خیلی دردش کم بود . دایی خیلی یواش امپول میزنه تو بیمارستانم با بچه ها جوره باهام حرف میزد تا حواسم پرت شه اولی تموم شد و کشید بیرون و گفت اینم بزنی بعدیا دیگه در ندارن عزیز دلم . و دویاره سمت دیگه رو پنبه کشید و امپولو فرو کرد درد داشت ولی نه به اندازه قبلی . سریع تزریق کرد و کشید بیرون و دو تای بعدی رو هم زد . بعدم رفت دستاشو شست و منو بغل کرد و باهام حرف میزد تا اروم شم . اخرشم با گریه رو تخت دایی خوابم برد . فرداش دایی بعد از صبحونه 3 تا امپولم رو هم زد که کلی گریه کردم بعدم منو زسوند و خونه و خودش رفت بیماررستان شب که بچه ها اومدن خونمون همشون لنگ میزدن و درست راه نمیرفتن اممپولاشون رو هم عمو زده بود چون شب قبل هم خونه مادر جون بودن همشون . . برای منم تا دو هفته راه رفتن و نشستن مشکل بود تا اینکه خوب شدن جای امپولام ولی خب خیلی وقتا موقع دراز کشیدن گریم میگرفت . دیگه ما هر ووقت میریم باغ عمه اینا از یه کیلومتری استخرم رد نمیشیم و عموم هم هی میخنده و سر به سرمون میزاره و ما حرص میخوریم . ااینم از این خاطره امیدواررم خوشتون بیاد .