خاطره عسل جان

سلام به همگی

خوبین؟ منم خوبم مرسی

عسلم، بعد از حدودا یکماه غیبت تشریف آوردم(خودم میدونم منور کردم🦦)

راستش حجم درسا و سختگیری بیش از حد دبیرا فرصت سر خاروندن به آدم نمیده...

هروقتم اعتراض کنی، تنها جوابشون اینه <تو امسال کنکور داری>

واقعا همین اول سال رد دادم🚶‍♀️قصد ترک تحصیل دارم(گوه میخورم)...آخه هیچجوره نمیفهمم درسارو

الان تنها راه چاره اینه <کتابارو از پهنا بکنم تو...>

همین! واقعا با خوندن کاری از پیش نمیره

خب خیلی حرف زدم؛ بریم سراغ خاطره:

حدود دوماه پیش یه سرماخوردگی خفیف داشتم،معاینه شدم و چندتا قرص دریافت کردم!

خیلی بهم گوشزد میکردن که قرصارو سر ساعت بخورم که تاثیر بذاره ولی کو گوش شنوا؟

چندروز از خوردن قرصا گذشته بود ولی بهتر که نشدم هیچ،بدترم شدم

یروز با همون وضع افتضاح گلو و بینی کیپ شده توی خونه درحال آشپزی بودم

اونموقع تازه رو آهنگ<وقتی میگن به جوجههه>قفلی زده بودم...

همینطور که درحال آشپزی بودم با اون صدای خروسیم زمزمه اش میکردم: وقتی میگن به جوجههه که جوجه قهرمانههه جوجه خودش میدانههه، قودقودا قودقودا قودقودا🐣😂

مهراد: قودقودا! خب؟دیگه چی؟😂😂شامپانزه بودی، مرغم شدی به سلامتی!قصد نداری به حیوون دیگه ای تبدیل بشی؟

عسل: میخای گاو شم احساس تنهایی نکنی؟😉😂

یذره با حرص نگام کرد...همون لحظه گوشیش زنگ خورد

مهراد: یکی طلبت!😒

عسل: منتظرم😎

بلافاصله بعدش رف سر گوشیش

با همون وضع داغون ناهار پختم و منتظر موندم بچه ها بیان

ولی یکی یکی پیام دادن که نمیایم☹️💔

(خو چرا زودتر به آدم نمیگین؟اگه میدونستم اونقدر غذا درست نمیکردم🙁)

خلاصه ما دوتایی نشستیم ناهار خوردیم و ظرفاشم در کمال ناباوری موفق شدم بندازم گردنش(*گودرت😎)

رفتم تو اتاقم و حدود 4،5 ساعت خابیدم...

بیدار که شدم حس میکردم حس شنواییمو به کل از دس دادم،گوشامم کیپ شده بود🚶‍♀️

رفتم سرویس بعد از انجام کارهای مربوطه خارج شدم...

رفتم پایین، داشتم خودمو تو آینه نگا میکردم(آخه یکی نیس بگه چشای قرمز و پف کرده، موهای افشون،رنگ و روی سفید و بی جون دیدن داره؟🗿)

عسل:چقد من جذابم(حالا دقیقا قیافم اینطوری🥴بود)

مهراد:زرت🦦از کی تا حالا شامپانزه ها جذاب شدن؟

عسل:تو خوبی😒گوریل انگوری!

مهراد:گوریل انگوری از شامپانزه و مرغ خیلی بهتره😌

عسل:آرع خیلی🗿😒

مهراد:پس نتیجه میگیریم من از تو بهترم😎

یه نفس عمیق کشیدم و با یه چش غره به بحث خاتمه دادم🦦

حدود نیم ساعت تو گوشی چرخیدم...حس میکردم بو خر مرده میدم🤢

پاشدم رفتم حموم 🛁داشتم اون تو با خیالت راحت آهنگ<من برات یار میشم>💍میخوندم...

یهو چندتا ضربه محکم خورد به در

عسل: هاااا؟؟؟🫤

مهراد: ببر صداتو نکرههههه😤💔صدات شبیه کلاغه🐦‍⬛چرا با این صدات ابهت عمو حسن‌و(شمایی زاده) زیر سوال میبری؟

خندم گرفته بود...آروم درو وا کردم و دزدکی سرمو انداختم بیرون

عسل: چی میگی؟🤣

مهراد: کوفت! نخون دیگ🗿

عسل: دلم میخاد بخونم! بتوچه؟

مهراد: نتیجه کمبود شعور میشه همین!😒هر غلطی میکنی بکن!(روابط خواهر و برادرای واقعی:⚔💣)

خلاصه از حموم برگشتم، قرصمم یادم رف بخورم

یه چندساعتی گذشت و لحظه به لحظه نسبت به قبل بدتر میشدم...(کاشکی حموم نمیرفتم،حالا که رفتم...کاشکی جلو کولر نمینشستم🤦🏻‍♀️)

عسل: پاشو واس شام یه فکری بکن

مهراد: بلد نیستم😐خودت پاشو

عسل: یه املت نمیتونی درست کنی؟🗿نیمرو؟

مهراد: هیچی بلد نیستم خاهرم🚶‍♀️بلدم بودم درست نمیکردم...

عسل: پس دس کن تو جیبت یچی سفارش بده(خدا این رستورانا رو حفظ کنه🤲🏻)

مهراد: فلجی؟😐

عسل: آره

مهراد: خدا شفات بده!

عسل: خودت تو نوبتی! نگران من نباش

مهراد: میزنمتااا

عسل: جرعت داری بزن😏

اونم نامردی نکرد و محکم کوبید تو کمرم...

دردم گرف...😖ولی کم نیاوردم و محکم تر زدم پس کلش...

یه آی گفت و با دستش گردنشو ماساژید(همون <ماساژ داد> خودمون ورژن چص کلاسی)

یهو برگشت سمتم و افتاد دنبالم

مهراد: وایسا بینمم

من بدو🏃‍♀️اون بدو🏃‍♂️

همینطور که درحال دوییدن بودیم رفتم سمت گوشیش و خیلی سریع برش داشتم و به مسیرم ادامه دارم😎💪🏻

مهراد: وایسااااا

عسل: هااا

مهراد: یه خط رو آیفونم بیوفته، کل هیکلتو خط خطی میکنم!

عسل: من مهمترم یا آیفونت؟😐

مهراد: آیفونم!

عسل: عاها...حالا که اینجوریه باید پامو ببوسی تا گوشیتو بت بدم🙂‍↔️

مهراد:🫤

عسل: ببوس🦶

مهراد: پااا؟🗿

عسل: خیله خب،دستمو ببوس🫳😌

ناچارا خم شد دستمو بوسید

عسل: نه! درست ببوس

یه نفس عمیق کشید و دوباره بوسید

مهراد: بده گوشیمو😒

عسل: بگیر😎🫴🏻📲

مهراد: خیلی فشار داره یه دختربچه که هنو به سن قانونی نرسیده بهت زور بگه🤦🏻‍♀️💔

عسل: دیگ ما اینیم دیگ😌

مهراد: دارم برات مسیحا خانوم(هروقت میگ <مسیحا خانوم> یعنی صددرصد پارم؛ ولی اونروز هیچ غلطی نتونست بکنه🦦)

کم کم بچه ها اومدن،یچیزی سفارش دادیم دور هم خوردیم(البته من بخاطر گلوم زیاد نخوردم) و رفتیم که بخوابیم...

تو اتاقم بودم و ایرپاد گوشم بود،یهو در اتاقم وا شد و مسیح اومد

مسیح: چطوری؟

عسل: خوبم،بهترم

مسیح: بیا این دوتا بزنم بهتر تر شی😂

یذره اینجوری🥲نگاش کردم و برگشتم

چون واقعا حوصله قرص خوردن نداشتم...

مسیح: چه بی سر و صدا😍😂آفریننن

عسل:جایزمو بده😅😁

مسیح: جایزم میخای؟😂

عسل: اوهوم

مسیح: جایزه نمیدم ولی میشه همیشه همینجوری باشی؟

عسل: نوچ!بدون جایزه اصلااا

مسیح: مهم نیس😂یه نفس بکش...

اولی واقعا درد نداشت، چیزی حس نکردم

دومی اولش یکم سوخت،وسطاش چیزی حس نکردم،دوباره آخرش سوخت😐🗿

مسیح: باورم نمیشه واقعا😦😂برای اولین بار در تاریخ!

عسل: خسته شده بودم از قرصا😒🙁

مسیح:کم کم داری به راه راست هدایت میشی👏🏻😂

یکم سر به سرم گذاشت و رف...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: دو شب پیش(پنجشنبه)عروسی متین بود🙂

داداشمو با سفارش های فراوان سپردم دست نگار خانوم...همش میگفتم ببین فلان کارو نکن، فلان کارو بکن

فلان غذارو دوس داره و...😂دلم نمیومد راهیش کنم بره...

تازه دو روز گذشته ولی دلم براش یذره شده🤏🏻🥲

مدام بش زنگ میزنم و گزارش لحظه ای میگیرم ازش...

خیلی شب خوبی بود🙂کلا هفته ی خوبی بود برام...

از این هفته ها برا همتون آرزومندم😂🌱

پ.ن: حجم درسا روند صعودی داره😐هرچی میریم جلو بیشتر میشهههه💔امکان داره دیگ ماهی یکبارم نتونم بنویسم...ولی خب سعیمو میکنم

امیدوارم خوشتون بیاد🦦💜

کوچیکتون عسل🌚🧸

خاطره راپونزل جان

سلام

"راپونزل"

اوم راستش اولین باری که تصمیم گرفتم این کارو کنم اصلا نمی دونم کار درستی هست؟ هیچی نمی دونم ولی به یه بار امتحان کردن می ارزه دیگه

اسم مستعار خوبه برا این موضوع پس می ذاریم گیسو کمند 💄( بچگی عاشقش بودم)

😂فرقمون اینه من تو کاخ دنیا نیومدم تو یکی از شهرای شمالی ایران چشم به جهان خلقت گشودم خانم هاشمی کجایی ببینی خودتو کشتی سر انشا یکم ادبی بنویسم ننوشتم الان ولی ...

در مورد چی دیگه باید بگم؟ اهان شغلم هیچی فعلا یک عدد دانشجو مامایی هستم

نه تنها درآمد ندارم بلکه درآمد پدر هم با هم دیگه خرج می کنیم😂🥹

خب بریم سراغ خاطره یکم غمگین )

اوایل اردیبهشت بود منم طبق روال داشتم علم کسب می کردم

یهو زنگ زدن حال پدر بزرگم بده خلاصه می کنم رفتیم ولی خب دیر بود انگار همه چی و فوت کردن 🥲💔

وابستگیم بهش خیلی زیاد بود

تموم اون یه هفته غذا نمی خوردم اخلاق گندی که وقتی عصبی و ناراحت باشم هیچی نمی خورم

البته اون موقع معتقد بودم من به غذای مراسم پدر بزرگم نباید لب بزنم تا باورم نشه مرده خلاصه گذشت اون روزا و اومدیم شهر خودمون

رفیقم دید که حالم خیلی بده مثلا اومد شادم کنه قرار گذاشت رفتیم بگردیم مثلا البته داشتیم خیابونارو متر می کردیم منم به حوصله داشتم به حرفاش گوش می کردم رسیدیم به یه بستنی فروشی جدید

تازه تاسیس بود تقریبا بخوام براتون تشبیه کنم حالت رفیقمو عین یک عدد شپش چسبیده بود تروخدا بیا بریم بریم بریم منم دیگه دیدم بحث باهاش بی فایده ست

رفتیم گفتم بگیریم ببریم پارک بغل بخوریم داخل بریم دلم می گیره قبول کرد

اولین خراب کاری از همین جا شروع شد حین سفارش به پسری که نهایت ۲ سال ازم بزرگتر بود گفتم عمووووو 😂🤣💔 اونم خب دمش گرم لج کرد سفارش تحویل گرفت اما چیزی نیاورد 😒😂 پسره ی کاکتوس ( نوعی فحش از نظرم)

خلاصه به هر سختی بود گرفتیم و رفتیم و من این بستنی خوردم نگم از اتفاقات بعدش

همین که رسیدم خونه معده درد های وحشتناک بعدش شروع شد دیگه عین ابر بهار گریه می کردم که مامانم گفت بمون فردا بریم دکتر شاید از عادت ماهانته خوب شی

خوب نشدم هیچی بدترم شدم 😑

رفتیم پیش دکتر همیشگی

بنده معتقدم من از لحاظ قیافه شبیه معشوقه این دکتره ام که بهش جواب منفی داده و ردش کرده

😅و فک می کنم زمانی که ایشون تحصیل اغاز کرده به هیچ وجه تو رفرنس ها اثری از قرص و شربت نبوده خوراکی راست دستش نیست متاسفانه

خلاصه رفتیم و شروع کرد معاینه و چقدر تو معاینه اشک منو در آورد

۳ تا امپول که حقیقتا ترکیبشم نمی دونم چیا بود داد

🤝مطب ایشون یا نباید پا گذاشت یا بذاری راه فراری ابدا نخواهی یافت همین که نسخه رو نوشت داد دست مامانم و اسم امپول های لازم به منشی گفت

😃رو به منم گفت تشریف ببرید اتاق بغل تزریقات آمپول هارو تزریق کنید بعدا از داروخونه دارو رو گرفتید بیارید بدید ما ( جهت همینه که میگم پیچوندنی در کار نیست)

خیلی سعی کردم چشام شبیه گربه چکمه پوش تو شرک کنم اما تاثیر گذار نبود داشتم می رفتم پلن B که بگم نمیشه نزنم نذاشت بگم خودش فهمید گفت نه راهی نیست اتاق بغل خانم منتظرتون هستن

حس می کنم اون لحظه خیلی ادم حساسی شده بودم با کوچیک ترین چیز اشکم در میومد برعکس سایر مواقع که ادمی ام که اهل بگو بخنده

رفتم و خب مامان بابامم نذاشتم بیان داخل

این خانم مهارتشون تو سرعت ۱۰ از ۱۰

تا پنبه می کشه امپول تزریق می کنه

رو آخرین تخت دراز کشیدم که تو دید نباشه گرچه پرده ام دارن تختا از هم جدا شدن یکم خودم شلوار و لباس زیر پایین دادم که خب خودش اومد بیشتر کشید

اولی که زد یکم مثلا مکث کرد شل شم ولی دیگه دومی و سومی واقعا با سرعت نور تزریق کرد و رفت

💔😅حالا این وسط من اشکم در اومده بود که خب پاک کردم رفتم بیرون رفتیم خونه و من هر چی می گذشت بدتر می شدم یعنی معدم خوب نشد که هیچی تب و بدن درد و گلو درد فوق وحشتناک هم اضافه شد دکتر چون دکتری که از بچگیم پیش همون می برنم گفته بود اگه بهتر نشد بهم زنگ بزنید بگید

که مامانم اینارو بهش منتقل کرد

گفت فردا بازم بیارید معاینه کنم

فرداش پسر عمم که کوچولو بود برا ختنه کردن قرار بود ببرن پیش یه دکتر دیگه ولی خب هماهنگ شده بود بیاد مطب همین دکتر😂خلاصه خانوادگی رفتیم مطب بازم

بماند که اون لحظه به دختر کوشولو اورده بودن گریه می کرد من نمیرم دکتر امپول میده 😑😂💔من قانع کردم نه نمیده عزیز دلم گریه نکن رفت و خب حدس بچه درست بود بهش پنی سیلین داد کل مطب گذاشته بود رو سرش حقم داشت انصافا این منشیش خیلی دستش سنگین از من توقع داشت کمکش کنم می گفت خاله بیا کمکم که خب نشد... خیلی سعی کردم شیطان درونم باعث نشه هم اون بچه هم خودم فرار نکنیم ولی زشت بود با اون سنم 😂💔🚶‍♀

خاطره نادیا جان

Hiiii🍭

سلام قشنگا خوبین ایشالا ک خوب باشین چه میکنین با هوای گرم😂

معرف حضورت تون هستم نادیا🤭🌈

راستش اینقد لطف داشتین به من دلم نیومد نیام ماجرای اشتی مون رو براتون تعریف کنم خیلی لطف داشتین به من مرسی از همه تون تشکر❤️❤️

خب میریم از ادامه خاطره قبلی شروع کنیم امید وارم مثل قبلی زیاد نشه😂

خب از اون شب من با امیر صحبت نکردم این ماجرا حدود ۴/۵ روز طول کشید هر روز دوستم زنگ میزد سوگند میگفت نادیا تو پا پیش بزار بیخیال شو گفتم نه من کوتاه نمیام خودمم نمیدونم چیم بود بیخیال نمیشدم مثلا خیلی مغرورم 😂ولی اخر شبا میشستم عکسا رو میدیدم و عرر میزدم😂😂😂😂وای یادش میوفتم خندم میگیره خلاصه امیر ه مثل بنده مغروره زیاد منو مقصر ندونید 🙄گذشت چن روز دیدم از اموزشگاه زنگ زدن خانم رجبی بود گفت این هفته دوتا کلاس خصوصی داری چون ترم تموم شده چن نفر مسافرت بودن خصوصی برداشتن منم خیلی تأکید داشتم ترم و جدی بگیرن قبول کردم ۳تا ۸ شب خلاصه اون شب با گریه خوابیدم صبحش بیدار شدم رفتم باشگاه تو ماشین اهنگ غمگین گذاشته بودن بعد تو باشگاه با سوگند میرقصیدم😂فاز خوبی نبود تموم شد رفتم خونه دوش گرفتم غذا خوردم استراحت کردم اماده شدم تیپ رسمی زدم رفتم واسه کلاس هام رفتم با مامان خدافظی کردم مامان برام میوه و پاستیل گذاشته بود بوسش کردم و تشکر کردم رفتم سوار ماشین شدم حرکت کردم رسیدم به چراغ قرمز کوفتی امیر پشتم بود هی چراغ میداد منم اوکی نبودم ۳ دیقه مونده بود سبز شه دیدم ماشینی نیس من رفتم ولی بعدش شلوغ شد امیر نتونست بیاد تخته گاز تا دم اموزشگاه رفتم پارک کردم تا امیر دوبارع منو دید دستشو گذاشت رو بوق ک وایسا منم فراررر رفتم سلام کردم گفتم میرم تو کلاس گفتن بچه ها اومدن منم رفتم خیالم راحت شد ک امیر و نمیبینم کلاس رو شروع کردم تا ۴:۳۰ تموم کردم منتظر نفر بعدی بودم داشتم پاستیل میخورم دیدم در میزنن منم جم کردم گفت اجازه هست گفتم بفرمایید دیدم بعله امیر هست😖

گفت سلامممم خانوم مغرورررررر

گفتم بفرمایید بیرون الان بچه ها میان

گفت نه تا اشتی نکنیم نمیرم ….گفتم نه الان دیانا میاد میبینه زشته یکی از بچه ها بودن گفت الان مشکلت دیانا هست گفتم اره اصلا خودم متوجه نبودم چی میگم گفت اوکی زد ب منشی همون رجبی گفت کولر کلاس من خراب شده یعنی کلاس خود امیر کولر خراب شده کلاسش رو اوردع کلاس من اصلا ی دروغی گفت من تعجب کردم گفت خب مشکل الانت چیه گفتم امیر الان اصلا موقع مناسبی نیس دوربین رو ببین بالا سرمون هست بیخیال شو بزار کلاس تموم شه حرف میزنیم گفت نه طاقت نمیارم گفتم اعععع مگه بچه ای نمیفهمی کلاس دارم گفت باش اون روز دقیقا روز دختر بود من اصلا حواسم نبود روز دختر هست فقط اخر شب دیدم چند نفر منو تگ کردن و تبریک گفتن فهمیدم روز دختر هست خلاصه گفتم ک روز دختر بود امیر اقا واسم یه باکس گرفته بود انواع لوازم ارایش انواع قاب گوشی و بند اپل واچ و این جور چیزا راستش خیلی خوشحال شدم میخواستم برم بغلش کنم ولی غرورم اجازع نداد تشکر کردم بابت کادو گفتم ممنون میشم به کلاس توت برسین بعدا میریم کافه صحبت میکنیم اوکی دادیم جفتمون به کلاس هامون رسیدیم

تا ۶ تموم کردم امیر هم تا ۶:۳۰ من رفتم باکس رو گذاشتم تو ماشین رفتم چایی ریختم خوردم دیدم امیر اومد سلام کردم پیش بچه ها بعد ب خاطر اینکه ضایع نشه خداحافظی کردم تو ماشین یکم نشستم منتظر امیر بعد اومد زد به شیشه ام شیشه رو دادم پایین گفت میریم کافه همیشگی پشت سرم میایی تند هم نمیری😂گفتم باش عین این بابا بزرگا نمیری هاا گفت باش خلاصه اتمام و حجت کرد بعد رفت منم از اونجایی ک دختر حرف گوش کنی بودم ‌پشت سرش عین جوجه اردک اروم میرفتم😂😂خلاصه بعدش رسیدیم رفتیم جفتمون اب انار سفارش دادیم خیلی دلم میخواست 😂😂

ولی باور کنید من خیلی سنگین باهاش رفتار میکردم بعد اینکه تا بیارن سر صحبت رو باز کرد گفت چرا اینقد غدی گفتم تویی گفت ن چرا عین ادم نمیری گفتم نمیتونم زور بالا سرم باشه مخصوصا تو گفت من نمیخواستم ریا شه ولی قبل اینکه بیایی اموزشگاه من تورو زیر نظر داشتم همه جا هم بری میپایدمت گفتم ارههه دوبار مگه بیکاری گفت نه بیکار نیستم کسی ک عاشق بشه این کارا واسش اهمیتی ندارع چند تا عکس ک من با ماشین بودم داشتم پیاده میشدم سوار میشدم گرفته بود بهم نشون بده خلاصه گفتم معنی این کارا چیه گفت من زودتر از اینا میخواستم باهات اوکی شم داداشت گفت نه من ب خاطر همین صبر کردم داداشت خیلی باهام صحبت کرده ک منو تو بهم نمیخوریم ولی من تورو میخواستم و اینا تو بیخیالی تو واسم مهمی من تورو ب سختی به دست اوردم متوجه نیستی راستش قلبم اکلیلی شد و آسان اشکام سرازیر شد

گفت نگفتم که اشک بریزی خواستم بگم ک تو واسم مهمی نه الان واسه ی عمر مهمی نگران خودت نیستی نگران من باش من بدون تو نمیتونم بعدش دیگه کلی حرف زدیم از حال منم خبر داشت میگفت سوگند خیلی نگرانت بود بهم گفت از ناراحتی در بیایم گفتم سوگند گفت اره قدر سوگند رو بدون خلاصه من یکم اروم شدم ماشین من دم کافه موند با ماشین امیر رفتیم یکم دور بزنیم تو شهر حس میکنم کنار امیر دوبارع جون گرفتم و همش دستش تو دستم بود از شانس بد من همون روز مریضی دخترونه اومد سراغم بعد اینکه یکم تو ماشین بودیم نا خودآگاه گفتم اخ دلم 😩امیر گفتم نادیااا چی شدی دورت بگردم گفت امیر دلم گفت پریود هستی منم با خجالت گفتم اره 😩😖گفت بریم درمانگاه سرم بزنی اوکی میشی مقاومت نکردم میخواستم خوب شم فقط اونم واسم توضیح میداد با من غریبی نکن رفتیم دکتر نوروبین و سرم و تجویز کردن چون غذا اصلا نمیخوردم امیر فهمیدم اینجا راحت ترم واسه قبض گرفت رفتم تو اتاق تکی تک و تنها بودم پرستار اومد گفت نادیا …درسته گفتم بله گفت ماشلا چ موهای قشنگی داذی دخترم همسال مامانم بیشتر بود گفت تنهایی گفتم نه نامزدم هست بیرونه گفت الان صداش میکنم چرا تورو تنها گذاشته گفتم نه حاج خانم ولشکن گفت نه غلط کردع باید بیاد پیش تو 😂 پیش خودم گفتم کجای کاری ۶ روزه باهاش قهرم 😂😂😂امیر در زد اومد داخل ب خانومه گفت خانومم نمیزاره بزنین گفت نه پسرم گفتم کنارش باشی بده؟ گفت نه مادر جان دست شما هم درد نکنه نوکرش هم هستم گفت اهاا حالا شد در حین صحبت کردم سرم هم اماده کرد با امپول گفت دخترم برگرد من امپول رو بزنم درد زیادی ب وجود نیاد منم با خجالت برگشتم پرستار اروم پد کشید و اروم نیدل رو وارد کرد یا اخی طولانی گفتم و امیر گفتم جانم تموم شد اشکام در شد هیچی نگفتم با حالت بغض گفتم تموم شد گفتن اره 🥺 گفت دخترم ببخشید رفت ی امپول دیگه برنه صداش کردن

گفت من اون اتاق هم امپول بزنم برگرد تا سرم هم بزنم میخواستم برگردم امیر گفت بر نگرد بزار جذب شه یکمی هم واسم مالید منم تشکر کردم خانومه اومد دستم رو مشت کردم امیر گفت سرتو بر گردون منم انجام دادم لحظه ورود اشکم در شد اونم گونه هامو بوسید گفت تموم شد بعد خانومه گفت پسرم عشق بوسی ؟😂😐منم گفتم اره حاج خانم صورتم کبود شد از بس بوسم کرده به شوخی چون اصلا باهم حرف نزده بودیم 😂😂بعد گفت حواست به این دختر خوشگلم باشه هااا امیر گفت چشم ❤️با امیر یکم حرف زدیم تموم شد امیر خودش سرم رو در اورد بعد دیگه خدافظی کردیم تو راه واسم شیر انبه گرفت با کیک اسلایسی کاکائویی چسبید دستش درد نکنه دیگه موزیک گوش کردیم یکمی صحبت کردیم از غرور لجبازی گند نزنیم به دوران نامزدی منم گفتم چشممممم😂(الکی😂😂)خلاصه شب منو گذاشت دم خونمون چون همه خواب بودن و داداشم هم نبود نرفتم خونه منصرف شدم رفتم خونه امیر شون ساعت ۱۲ بود اتفاقا مریم جون خیلی خوشحال شد خداروشکر از اتفاق ما خبری نداشت بعد دیگه داشتیم حرف میزدیم امیر گفت مامان جان نادیا یکم اوکی نیس راهنماییش کن وسایل و این جور چیزا خودش رفت پا لبتاب داشت سوال طرح میکرد منم تشکر کردم از مریم جون رفتم تو اتاق امیر امیر هم با ی قرص و اب اومد پیشم گفت بیا این قرصم بخور راحت بخوابی رو تختم ارامش داشتم فقط بخوابم تا ۱۲ ظهر 😂😂منم خوردم گفتم ممنون اونم شب بخیر و گفت رفت پا لبتاب منم زود خوابم رفت 🌈

امید وارم که دوسش داشته باشین مثل بقیه خاطراتم نظر هاتون واسم خیلی ارزش بالایی دارم ممنونم از همتون

دوستدار شما نادیا🍭🤍

خاطره علی جان

سلام و عرض ادب 😍

حالتون چطوره ‍؟

علی هستم ۲۴ ساله پرستار

فکر کنم شناخته باشید .

آقا ساعت پنج اینا بود از خواب بلند شدم

نماز و دوش و اینا ...

یکم سرحال نبودم!

سردرد داشتم و یکمم داغ ... خلاصه اوکی نبودم انگار خالی کرده بودم ضعف داشتم

بعد از دوش اومدم صبحانه خوردم و حاضر شدم که برم شیفت کسی هم خونه نبود آبجیمم خواب بود .

یه نگاه به سر و وضعم کردم دیدم نه!😄 امروز حس و حال رانندگی نیست با اسنپ میرم

اسنپ گرفتم

تا اسنپ بیاد نسکافه مو ریختم تو تراول ماگ و وسیله هامو برداشتم رفتم پایین ...

از اون جایی که کلا آدم خسته ای هستم 😂 تو ماشین خوابم برد تااااا بیمارستان..

آقا رسیدم و حساب کردم پیاده شدم

رفتم بالا آماده شدم لباس هامو عوض کردم

خودکار و تراول و مهر و گوشی مو برداشتم و رفتم بخش ...

تحویل گرفتم شیفت و بعدش رفتم سراغ سیستم ..

یکم گذشت سردرد من بیشترشد🥴

پاشدم دارو های چند تا از بیماران رو آماده کردم ست سرم و خونگیری رو دادم همکارم گفتم : سعید جان زحمت شو بکش🙏 یکم خوب نیستم

سعید : باشه داداش مشکلی نیست تو بشین من انجام میدم

من : دمت گرم

چند تا رگ گیریه بیمار رفتم و ...

چند ساااااعتی شلوغ بودیم

تقریبا ظهر بود دیگه اومدم ایستگاه پرستاری نشستم سر مو گذاشتم رو میز یکم آروم شه دردش..

خدارو شکر بخش اندکی خلوت شده بود

(تا قبلش به حدی یهو شلوغ شدیم که وقت نشستن نبود 😬)

یه ربع بعدش یکی زد پشتم

برگشتم دیدم امیره

من : عه سلام

امیر: علیک سلام چیشدی تو ؟

من : چیزی نیست یکم مریض شدم فقط 🤕

امیر : بگوووو از یکساعت پیش زیر نظرت دارم 😬هی دستت رو سرته یا سرتو گذاشتی رو میز یا جون نداری پاشی ، نرفتی دکتر ؟ می‌رفتی یه نگاه مینداخت

من : وقت نشد ، خواستم برم خونه یه سر میرم ویزیت شم

امیر : اوکی خیلی به خودت فشار نیار من هستم برو یکم استراحت کن شلوغ بودی خسته ای ، موردی بود صدات میکنم

من : خیلی مردی امیر ؛ زدم پشت کمرش گفتم دمت گرم

امیر : قربونت داداش ناهار تم گذاشتم

خواستی گرم کن بخور

من : اوکی

بعد خیلی بی‌حال رفتم رست پخش شدم رو تخت ، فقط چشمامو بستم

فکر کنم نیم ساعتی گذشت

پاشدم آبی زدم سر و صورتم یه لیوان چای خوردم(ناهار میل م نشد) رفتم بخش

من : چه خبر امیر!

امیر : عه! اومدی ؟ خوبی ؟ خبر خاصی نیست

من : بد نیستم

امیر : باید دکتر ببینت

من : وقت دکتر ندارم باید برم یه جایی دیرم میشه، باشه هروقت اومدم، میرم

امیر : الان باید بری علی نگاه خودتو !

چجوری میخوای شیفت بیای ؟ با این حال؟

من: الان اصلااااا نمیشه امیر مامانم چند بار زنگ زده

از صبح متوجه تماسش نشدم .

باید برم جایی عجله ایه😐وقت ندارم

بعدم نگران نباش من برم خونه مامان یکم بهم برسه خوب میشم !

فقط این سردرد و بی‌حالی یکم کسلم کرده چیزی نیست

کاره مامان واجب تره

امیر : پسره کله شق😒

بلند صدا زد : دکتر ؟ دکتر مختاری ؟

من : چی کار می‌کنی امیر؟

امیر : تو که نمیری دکتر گفتم دکتر بیاد 😌

من : امیر میگم مامانم زنگ زده کار فوری داره!

دکتر مختاری اومد و

دکتر : کاری دارید بچها ؟

من : خداقوت

امیر : دکتر خسته نباشی علی حالش خوب نیست یه نگاه میندازین؟☺️

دکتر مختاری : آره چیشده مگه بیا اینجا بشینیم ببینم

من با اشاره به امیر گفتم : لعنت به تو😂

با اشاره گفت هیس😒🤫

امیر : خودم‌ توضیح میدم دکتر 😒😂

از وقتی اومده عین میت جلو چشامه 😒😂

حالا دور از شوخی یکم تب هم داره خودش متوجه نمیشه

رو به من گفت سردرد و ...داری دیگه علی آره ؟🤔 فکر کنم ضعف هم داشته باشی همش بی‌حالی 😙

من رو به امیر : 😐 😐😐

امیر : چیه اونجوری نگام می‌کنی ؟ همینه دیگه

من : داری روزگار مو سیاه می‌کنی 😂دو دقیقه سکوت کن خودم حرف بزنم

دیگه با دکتر صحبت کردم مشکل مو گفتم

دکتر اسم دارو ها رو به امیر گفت و بعد اینکه تموم شد

دکتر : همینارو بیار براش آماده کن بزن یکم بهتر بشه

کاری بود در خدمتم

من : لطف کردین

دکتر رفت و امیر چند دقیقه بعد با ست سرم و.. برگشت پیشم (من رو صندلی ایستگاه پرستاری نشسته بودم)

من : امیرر😐 میگم دیرم شده برای چی آوردی ؟

امیر : داری میمیری😂 بیست دقیقه بزن بر بدن سرحال شی بعد برو

میرفتم میومدم بعد میزدم الان دیرم میشه ده دقیقه دیگه باید برم

امیر : امروز خیلی حرف میزنی

اومد گارو رو بست دور دستم (اسکراب مون آستین کوتاهه نیازی به آستین بالا زدن نبود)

من : امیر😐 آنژیوکت صورتی آخه یزید 😂؟

امیر : وسع مون همین بود داداش

ضمنا تو الان بیماری😒 یه بیمار هیچ وقت در مورد رنگ آنژیوکت ش نظر نمی‌ده

امیر : شل کن

من : عضلانی میخوای بزنی مگه 😬؟

اینقدر ور رفت آخرشم زد

ولی ناموفق 🤕

امیر: چیزی نیست که باباااا😂 از این تجربیات ناموفق همیشه هست (آنژیوکت درآورد پنبه گذاشت ) شانسه گندته ، رگ گیری من تو بخش حرف نداره

دستمو گذاشتم روی سرم ...

من : لعنت به تو 😔😂

امیر پاشد

آقا محمدی نشست رو صندلی یه نگاه به دستم انداخت

پنبه کشید و یه آنژیوکت دیگه زد خدارو شکر اوکی بود چسب زد و محکم کاری کرد وصل کرد ..

امیر : این همه برای بیمار زدی فکر نکردی یه روزی خودت به این روز میفتی😂 ؟

من : درد ، مرض😂

منم همونجا نشستنی یه دستم به سرم بود و با دست دیگه گزارشات رو می‌نوشتم

(به مامان زنگ زدم گفتم یه ربع دیرتر میام کار پیش اومده )

یه ربع بیست دقیقه بعد تموم شد :

من : امیر یه پنبه بیار

دیرم شددددد

آورد و گذاشت و درآورد و چسب زد

دیگه سریع لباس مو عوض کردم و گوشی و مهر و کارت و خودکار اینا رو هم گذاشتم داخل کیفم .

من : امیر من دارم میرم

امیر : امپولا تو نزدیا

من : باشه شب اومدم میزنم دیرم شد

امیر : با ماشینه من برو

من : اوکی فعلا 👋

مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم دنبال مامان قرار بود یه جایی بریم باهم

یکی دو ساعت بعد اینکه کارمون تموم شد مامان و بردم گذاشتم جلوی درب منزل

مامان: دستت درد نکنه ، علی جان مراقبت کن مادر حالت خیلی خوب نیستا حالا شام درست میکنم میدم ریحانه با اسنپ برات بیاره

من : چشم مراقبم ریحانه رو اذیت نکن مامان درس داره زحمت نکش ۱۰ ، ۱۱ اینا خودم میام

خلاصه مامانو خدافظی کردم رفتم بیمارستان

رفتم لباس عوض کردم اومدم اورژانس ‌..

امیر منو دیدی : به به استاد گرامی کارتون انجام شد ؟ هی دیرم شد دیرم شد 😒

من : 😉بله انجام شد

نشستم رو صندلی سر مو تکیه دادم به دیوار

یکم سر بچها شلوغ بود رفتم کمکشون دارو هارو کشیدم سرم و برداشتم

گفتم : من میرم میزنم تو به کارت برس

رضا : حالت خوب نیست که بده خودم میبرم

من : خیلی هم بد نیستم میبرم

رضا : دستت درد نکنه

بردم تخت هفت یه آقایی بود سن بالا

تو افراد سالمند و سن بالا رگ‌گیری یه مقدار اذیت کننده است ...

دو تا فیت فیت کردم 😂ماسک و دادم بالا دستمو ضد عفونی کردم

گفتم : بابا ، آمپول داری !

برگشت و براش زدم

تموم که شد به حالت قبل برگشت آستین شو دادم بالا سرم شو هوا گیری کردم ...

پنبه رو برداشتم کشیدم رو دستش ...

اصلا رگ های خوبی نداشت 🤕کلافم کرده بود

گفتم : بابا ، مشت می‌کنی ؟

بیمار: ببخشید پسرم من کلا بد رگم

اذیت میشی

من : وظیفه است حاج آقا 🥰

یکم الکل زدم و یه رگ خوب گیر آوردم

آنژیوکت و باز کردم و زدم ...

خدا رو شکر موفقیت آمیز بود

چسب زدم و ازم تشکر کردن ، تنظیمش کردم گارو رو گذاشتم تو جیب مو رفتم سمت ایستگاه پرستاری...

دیگه بخش شلوغ بود تا ده شب

بعد یکم خلوت شدیم با همکارا نشسته بودیم که من باز پنچر شدم🤕

رضا : هنوز بهتر نشدی علی ‍؟

امیر : آخ اخ گفتیا رضا یادم نبود امپولا شو نزده خودشم ک یادش نمیمونه 😒

من : عه😅

امیر : پاشو بخواب تا خلوتیم بزنم برات

پاشدم رفتم رو ی یکی از تخت های خالی مون دراز کشیدم امیر با امپولا اومد

خدایی خوب میزنه جز یه سوزش ریز چیزی متوجه نشدم

اما دومیه یکم اذیت داشت

امیر : می‌دونم درد داره یه دو تا نفس عمیق بکش

تموم شد پنبه گذاشت چند ثانیه نگهداشت منم ده دقیقه دراز کشیده بودم چون سرگیجه و سردرد داشتم

نیم ساعت بعدش شیفت و تحویل دادیم

با امیر رفتم بالا لباس ها مونو عوض کنیم

امیر : بهتر شدی ؟

من : بدک نیستم ولی هنوز جون کافی ندارم

خیلی خستم سردردم همچنان هست

امیر : باید استراحت کنی

رفتیم پایین با ماشین امیر پیش به سوی خونه

هی اصرار کرد یه چیزی بگیره بخوریم من گفتم نه ! اصلا خستم میلم به هیچی نمیره!

دیگه زحمت کشید منو رسوند

ازش تشکر کردم خدافظی کردیم

کلید انداختم رفتم داخل (ساعت یازده اینا بود)

مامان خواب بود

دیدم خواهرم بیداره

من : سلام

ریحانه : سلام خسته نباشی داداش

من : قربونت خوابن ؟

ریحانه : آره مامان خوابه بابا هم جلو تلویزیون دراز کشیده

من : تو چرا نخوابیدی جوجه ؟

ریحانه : منتظر بودم بیای غذا تو گرم کنم

مامان گفت حالت خوب نبوده

الان بهتری داداش ؟🙃

من : الحمدلله ، ریحانه میخوای غذا گرم کنی خیلی کم گرم کن زیاد نمی‌خورم ! یه لیوان ابم بی‌زحمت بیار من قرصا مو بخورم

ریحانه : باشه

رفتم اتاق تعویض لباس و ..

دراز کشیده بودم

که ریحانه با یه سینی اومد اتاق

ریحانه : نوش جونت

برم بخوابم ؟ کاری نداری ؟

من : تا همینجا شم ممنون برو بخواب خسته ای

ریحانه : باشه 🥲 پس شبت بخیر

(خواهراااا عشقننننن هر کی داره خدا حفظش کنه )

من : شبت بخیر عزیزم

دیگه رفت خوابید و منم نیم ساعت بعدش از خستگی جون دادم غش کردم 😅

پ.ن : هنوز حالم جا نیمده ، زیادی بدن درد و ضعف دارم یکساعت دیگه میرم بیمارستان شیفت (به احتمال زیاد یه سرم دیگه مهمونه بچها بشم)

پ.ن : دلم یه خواب زمستونیه عمیییق میخواد🐻🫠(مترون مون جوری برام شیفت گذاشته که حس میکنم تو خونه ی خودمون مهمونم ! چند ساعت خونه هستم عوضش ۲۴ بیمارستان ، خدا خودش یه دستی بده من زنده بمونم زیر این همه فشار 😂 بابامو تو این چند وقت خوب ندیدم بعد مامان میگه چرا زن نمیگیری😐 زن بگیرم که کلا نبینمش به چه دردم میخوره😂خلاصه تا اطلاع ثانوی ازدواج کنسله[طلا و سکه چقدر گرون شده 😬 اگه تا الآنم قصد ازدواج داشتم زین پس ندارم😂 ] )

مراقب خودتون خیلی باشید رفقا

روز و روزگارتون خوش ❤️

5:20 صبح ۷/۲۶

[وخُدا تمام ناگفته های قلبت را می شنود

تمام تمامت را...]

🩺AMIR.ALI🩺

خاطره A

سلام به همگی❤️

زندگی به روال جدیدی پیش میره

دانشگاه، دفتر مشاوره، خونه و واحدهای عملی دانشگاه ..‌‌‌.‌‌ولی خوشحال از اینکه به چیزی که میخوام میرسم برای همین ذوق و تلاش جای خستگی هامو گرفته

نمی دونم این حس و تجربه کردید یا نه ولی شیرین و سخته 😅

یه چند روزی بود احساس می‌کردم سرگیجه دارم یا گلوم صبحا خشکه (برادر کوچیکم اولین نفر تو مدرسه مریض میشه میاره واسه من بدبخت)😂

برای همین دیفین هیدرامین میخوردم

خسته و کوفته برگشتم خونه یه دوش گرفتم یه لقمه خوردم و خوابیدم

تقریبا ۴ صبح با یه گرمای شدید بیدار شدم دیدم آب دهنم و نمیتونم قورت بدم فهمیدم کار از کار گذشته

رفتم یه قاشق دیفین هیدرامین و یه قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدم صبح کاملا میت شده بودم انگار تیغ تو گلوم بود

خودم و آماده کردم یه چایی دارچین خوردم و رفتم

کیسی که داشتیم آقای ۳۵ ساله بود که دردهای خیالی داشتند و سابقه ی پزشکی شون و برسی کردم کاملاً نرمال بود

از تو پرونده اش با پزشکش تماس گرفتم و بعد از توضیحات لازم برگه شرح حالش رو کامل کردم و برای خانم دکتر فرستادم

آبریزش بینی و چشم هم اضافه شده بود داشتم کور میشدم

به سختی سرپا مونده بودم میلی به نهار نداشتم برای همین زودتر رفتم دانشگاه یه نسکافه خریدم و یه قسمت از ارائه رو مرور کردم تا آماده باشم

وقتی کلاس تشکیل شد دومین نفر رفتم ارائه مو دادم و حدود ۴۰ مین حرف زدم😑 نه گلویی مونده بود برام نه توانی برای راه رفتن

ساعت ۵ شده بود برنگشتم دفتر رفتم کتابخونه برای مقاله ی که باید می‌فرستادم برای استاد چندتا کتاب برداشتم و رفتم خونه

این روال ۴ روزی گذشت و من با خوددرمانی نصف و نیمه شب و روز کرده بودم

چون نمی تونم آنتی بیوتیک مصرف کنم روند بهبودی ام بهتر نمیشد که هیچ بدتر هم می‌شد

صدام دیگه کلا قطع شده بود

تو دفتر نشسته بودم

یه خانم حدود ۳۰ ساله اومد با دخترش که نوبت گرفتن و گفتن با خانم دکتر حرف میزنم این بچه بازی ها چیه اینا چی از مشکل ما می‌فهمن 😅رسما همه مون با خاک یکسان کرد

خلاصه کاری نکردیم و هی تلفنی حرف می‌زد و راه می‌رفت ناخن هاشو می‌خورد استرس داشت

تو اون یک ساعت کاملا متوجه شدم مراجعه کننده اصلی باید خودش باشه نه بچه ی سه ساله اش!!

بچه آب میخواست ولی مادرش اصلا توجهی نمی کرد و تلفن و قطع نمی کرد با یه حالت عصبی بچه رو رو صندلی نشوند

رفتم یه لیوان آب بردم دادم به بچه که خانم اومد سر و صدا به پا کرد نزدیک من و بچه ام نشید

گفتم باشه فقط آب دادم بهش کاری ندارم

آروم باشید بشینید

ولی آروم شد؟ سخت در اشتباهید چون انگار تمام درد هاش و داشت روی من خالی می کرد 😄

کار رسیده بود به گرفتن مانتوم و من و کشیدن

ولی حق با بیمارِ و سکوت حق ماست خانم دکتر اومد باهاش حرف زد و دست از یخه ی من برداشت !

با۱۲۳ تماس گرفتیم که نیاز به حمایت داشتند(اورژانس اجتماعی )

رفتم تو اتاق یه آب جوش هم بردم کمی صدام باز بشه

با خودم دو دوتا چهارتا کردم

کارم غلط بود؟ چیکار کردم مگه؟

گوشیم‌زنگ خورد دیدم دکترf ، یکم صدامو صاف کردم جواب دادم حرف زدیم (دخترعموش ماجرا رو گفته بود)

دلداری ام داد که این اتفاقات خیلی پیش میاد و..

اخر سر یه سرفه ای من و گرفت که اصلا نتونستم ادامه بدم رفتم پنجره رو باز کردم یکم‌نفس بکشم

دکترf گفت یکم به فکر خودت هم باش با حال بد نمیتونی کمک حال بقیه باشی

باشه بعدا حرف می‌زنیم( با سرفه) قطع کردم رفتم داروخانه یه اسپری بهم داد چندتا پاف زدم بهتر شدم ( اطراف دفتر کلا مطب و داروخانه است)

حدود ساعت ۹ بابام اومد دنبالم برگشتم خونه که از شدت خستگی بیهوش شدم😴

صبح اول رفتم دانشگاه بعد کلاس رفتم دفتر صبحا خلوته و اکثرا مراجعه کننده هایی هستند که قبلا توضیحات لازم و نوشتیم و برایی جلسه های درمان شون میان برای همین داشتم درس میخوندم دکترf پیام داد کجایی ؟

دفترم

کدوم اتاقی؟

کجایی مگه؟ اتاق داخل سالنم

کنار اتاق مراجعه کننده؟

آره 😐

حدود ۲ مین دیگه اومد داخل 😄

چقدر دلم براش تنگ شده بود از حضورش خیلی خوشحال بودم میخواستم برم بغلش کنم و کلی درد و دل کنم باهاش

ولی جز یه دوست کسی نبودم که این کار و کنم👩🏻‍🦯

برای همین با یه احوال پرسی ساده گذشت

نشست براش چایی آوردم

پنجره اتاق و باز کردم که مریض نشه

کمی حرف زدیم در بابت با کار و اتفاقات دیروز

مثل آب روی آتیش بود انگار هیچ اتفاقي نیفتاده و کاملا حالم خوب شد😅

یکم بعد دکتر اومد داخل با دکترf احوال پرسی گرمی کرد دست دادن ،شوخی کردن و من انگار اصلا حضور نداشتم😅

این حسادت طبیعیه؟!🙄

دکترf گفت من و a یه کاری داریم باید بریم غیبت موجه باشه خانم دکتر

اونم گفت مشکلی نیست 🙌🏻

حالا من از هیچی خبر نداشتم و 😐اینجوری نگاه میکردم

دکتر رفت بیرون گفتم کجا میریم؟ چرا خبر ندارم من؟

میریم یه جای خوب😁بدو منتظرم

سوار ماشین شدیم یکم دور زد بعد وایستاد گفت بیا بریم

کجا؟

چقد سوال میکنی بدو دختر

مثل بچه افتاده بودم دنبالش و هی سوال می کردم

سر از مطب متخصص داخلی در آوردیم 😐🤌

وا چرا اومدیم اینجا

چون شما عین خیالت نیست داری خفه میشی

خوبم باید روند درمان بگذره خو دو روزه که خوب نمیشم

بله خانم دکتر درست میفرمایید ولی شما روند بهبودی نداری یه راست میری برای وخیم شدن

بی توجه به من نوبت گرفت و به صندلی اشاره کرد بشینم 😐😐

نشستم اومد کنارم وایستاد چون صندلی خالی نبود

خیلی منتظر مونده بودیم چشام باز نمیشد

دکترf نزدیک تر شد گفت خوبی؟

اهوم یکم خسته ام همین

دو نفر مونده یکم دیگه تحمل کن

باشه🥲

یه ۲۰‌مین بعد نوبت مون شد رفتیم داخل

دکترf با دکتر دست داد منم‌نشستم رو صندلی بیمار (اینقدر مظلوم بودم دلم واسه خودم سوخت)😂

دکتر نشست گفت خب دخترم شرح حال بده

چند روز که مریضم یکم صدام گرفته

مشخصه که خیلی کمه

گلو گوشم و دید فشار مو گرفت صدای ریه هامو شنید

گفت بدن درد سردرد ؟

یکم بله

همه علایمت شد یکم که

حساسيت به دارویی داری؟

دکتر f گفت به پنی سیلین حساسيت داره آنتی بیوتیک خوراکی هم نمی تونه بخوره

زخم معده داره

با دقت از پشت عینک داشتند داخل سیستم دارو وارد میکردن بعد یه کد پشت برگه نوشته داد به دکتر f گفت علائم رو به بهبودی نبود یه آزمایش CBC انجام بشه

تشکر کردیم اومدیم بیرون

رفتیم سمت داروخانه

چی دیدم؟

کل داروخانه داشت خالی میشد

ماشالله دکتر دستش به کم نرفته بود 😐

حتما لازم بوده

بله!!

کارت مو در اوردم به مسئول داروخانه بدم دکترf یه نگاه کرد هزار حرف توش بود 😁

اومدیم بیرون گفت بریم بالا هم سرم داری هم داروی تزریقی

بعدا میزنم الان بریم

کجا بریم؟

باید برگردم دفتر

خو باشه بریم دفتر خودم برات میزنم

نه نمیشه 😐

میخوای بیام خونه تون بزنم؟

خو دختر من و یبار حرص نده بیا بریم بالا بزن حالت خوب نیست

دنبالش رفتم سمت تزریقات🐈

دوتا اتاق بود پرستار اشاره کرد به اتاق اولی گفت اونجا دراز بکشید بیام

به دکترf نگاه کردم که نیاد گفت سرم میزنی فعلا🤦‍♂

خوو باشه

رفتم دراز کشیدم دکترf قبل اومدن پرستار دنبال رگ می گشت

باید یکم رگ بهت بدم اینجوری نمیشه 😂

پرستار اومد داخل دکتر f رفت عقب تر پرستار یه بار امتحان کرد چندبار داخل دستم چرخوند درش آورد گفت نشد

دکترf دست زد شو آورد جلوتر به پرستار گفت با آنژیوکت آبی از این قسمت میشه رگ گرفت

پرستار هم تایید کرد و رگ‌و گرفتن سرم وصل کردن (نصف داروخانه رو تو سرم خالی کردن:مبالغه)

گیج خواب شده بودم

دکترf نشست رو صندلی گفت بخواب تموم بشه صدات میکنم

با صدای پرستار از خواب پریدم که به دکترf میگفت بیدارش کنید آمپول هاش و بزنم

سرم و در آورد پنبه گذاشت و چسب آنژیوکت و زد روش

دکتر f رفت پشت پرده

منم دمر خوابیدم پرستار اومد

کمک کرد یکم شلوار مو کشیدم پایین

پنبه کشید رو پوستم آمپول و زد یا نزد نمی دونم ولی میدونم سوزش دومی اولی رو از بین رفت

همراه تزریق اطراف شو فشار میاد

پنبه گذاشت گفت منتظر باش یه چسب بیارم سفت کردی خون میاد

چسب و زد بلند شدم دکترf اومد گفت بریم؟

اهوم بریم

یکم تو ماشین حرف زدیم نصیحت های لازم و انجام داد😅

و چون میرفتم خونه گفتم خودم ماشین میگیرم میرم

خداحافظی کردیم برگشتم خونه فرداش ام نتونستم برم سرکار

بخاطر داروها اصلا نمی تونستم بیدار بمونم

الانم که دارم خاطره رو مینویسم حالم زیاد خوب نیست صدام در نمیاد

نمیدونم چه ویروسیه که قصد رفتن نداره

خبری که گفته بودم میگم شروع کارم بودم z.mعزیز چیزی که فکر میکنی نشده🥲

ممنون از نظردهی هاتون برام خیلی ارزشمنده 🙏🏻

و سپاس گزارم از دوستانی که خاطره هامو میخونن ❤️

02:45

À.......

خاطره امید جان

درود به همگی

اولین باره دارم خاطره میزارم ولی خیلی وقت خواننده خاموشم

اسمم امید ( اسما فیک ) ۱۸ سالمه و تک فرزندم

این خاطره برمیگرده به قبل کرونا

برعکس همه که خونه پدر و مادر بزرگشون جمع میشن ما خونه خاله مادرم جمع میشیم

جمعه بود خاله مادرم همه رو دعوت کرده بود و ما ساعت پنج همگی اونجا حضور داشتیم ( همیشه خدا ما اخرین نفری هستیم که میرسیم نمی‌دونم چرا )

دو سه روزی بود که حالم زیاد خوب نبود و سرما خورده بودم

هالشون به دو قسمت تقسیم میشه و من همیشه اون قسمتی می‌شینم که هیچکس نیست و تنها به سر میبرم

تا اینکه دایی مامانم با خانمش امدن پایین ( خونه خالم دو طبقست ، طبقه بالا داییم زندگی می‌کنه )

کمی رفتم جلو که سلام و احوالپرسی کنیم و اینا تا دایی بهم رسید قبل اینکه دست دراز کنه تا دست بدیم گفتم دایی حالم خوب نیست دست ندیم بهتره یه نگاه بهم کرد ی نگاه به زندایی ( خانومش ) کرد رفت با بقیه دست بده و اینا بعد رفت پیش خاله و گفت : حاج خانم ی دمنوش برای این بچه درست میکنید حالش خوب نیست

درست فکر میکنید این دایی همون فردی تو خانوادست که هوای بچه هارو همیشه داره

اینم بگم خانومش پزشک ( یعنی خدایی هر وقت حالم بده خونشون دعوتیم این چه رسمیه )

تا بقیه بچه ها فهمیدن مریضم کرم ریختنشون شروع شد

محمد امد کنارم نشست داشت باهام شوخی میکرد منم کم کم سرم داشت میرفت رو دسته مبل که بخوابم بدجور خوابم میومد

دیگه چشمام داشت میرفت رو هم که فاطیما ( دختره دایی مامانم و خواهر محمد ) چایی اورد و تعارف کرد

_ ممنون من چایی خور نیست

_ حالا یدونه بخوری که نمیمیری ایش بردار تموم بشن دستم خسته شد

داشتم به ادا های فاطیما می‌خندیم که خالم از تو اشپزخونه گفت : عمه اون نمیخوره بزار الان براش این دمنوش رو میارم حالش کمی بهتر بشه

که خودم بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه دمنوش رو برداشتم و دوباره رفتم همون گوشه نشستم و دیگه کسی سمتم نیومد

تا دمنوش رو خوردم گرفتم همونجا خوابیدم

نمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که احساس کردم یکی داره تکونم میده ( بشدت خوابم سنگین )

_ امید پاشو برو بالا زندایی کارت داره

بزور از سر جام بلند شدم دیدم دایی کوچیکه خودمه

_ زندایی چیکارم داره

_ من چبدونم ؛ با این حالی که تو داری حدس زدنش اونقدرام سخت نیست

دوباره دراز کشیدم تا بخوابم

_ توروخدا ولم کنید خوابم میاد

تا اومدم چشم رو هم بزار ی پسگردنی ازش خوردم

_ پاشو ببینم کره خر میگم بالا منتظر ، تو میگی بخوابم

میدونست از پس گردنی بدم میاد حتما تلافی میکنم ولی خیالش راحت بود تو جمع کاری نمیکنم ( اختلاف سنیمون کمه یجورایی همبازیم بوده )

دیگه بزور بلندم کرد کشون کشون منو برد بالا و البته محمد و فرهاد و فرشاد پشتمون بودن باهامون امدن بالا

تا رفتیم بالا زنداییم دستمو گرفت و منو برد تو اتاق بقیه هم بسیج پشت سرمون که زندایی برگشت نگاهشون کرد : شماها کجا

فرشاد با ی لبخند پتو پهنی گفت : ببینیم

_ چی چیو ببینید ، امید مثل شماها ترسو نیست تا ده سال دیگه صبر کنید صداش در نمیاد

خلاصه که زندایی راهیشون کرد بیرون اتاق و این چهار نفر رفتن پینگ پنگ 😐

از اون طرف صدای اونا میومد از این طرف زندایی داشت منو معاینه میکرد

رسید به گلو و گوش چپ چپ نگاهم کرد هیچی نگفت فقط فرهاد رو صدا زد که دفترچشو بیاره

وقتی اورد توش شروع کرد به دارو نوشتن و زنگ زد به دایی علی رضا ( همسرش ) تا بیاد بالا و بعد دفترچه رو داد بهش و رفت

حالا من این وسط منگ خواب ، نمی‌دونستم چی به چیه فقط دلم میخواست بخوابم

زندایی هم وسایلشو جمع کرد گفت همینجا بگیر بخواب موقع شام صدات میکنم

منم از خدا خواسته گرفتم همونجا رو تخت خوابیدم اونم بچه هارو برد پایین که صداشون نیاد بلند بشم

خوابیدم تشنم شد بلند شدم که برم اب بخورم دیدم زنداییم داره امپول اماده می‌کنه

منم مثل این اوسکلا نشسته بودم رو تخت داشتم نگاهش میکرد

_ اگر نگاه کردنت تموم شد بگیر بخواب راه فرار نداری

درسته نمی‌ترسم ولی پرونده بدجور خرابست

منم خندیدم دکمه شلوارم رو باز کردم درازکشیدم

_ ببین امید دوتاست ، یکیش درد داره اگر فکر میکنی تکون میخوری یکی رو صدا کنم

_ نه اوکی زندایی تکون نمی‌خورم

فهمیدم به هیچکس نگفته امده بود بالا میدونست خوشم نمیاد کسی بیاد بالا سرم بخاطر همین بی سر صدا امده بود حتی مامانم بابام خبر نداشتن این بالا چخبره

خودش شلوارم رو کمی کشید پایین پد کشید

اولی رو زد درد نداشت بیخیال دستم زیر سرم بود

دومی رو کمی شلوارم رو بیشتر کشید پایین و زد

تا وسطش اوکی بود که یدفعی درد گرفت ولی زیاد طول نکشید ساکت مندم تا تمومش کشیدش بیرون پد گذاشت جاش شلوارمو درست کرد رفت دستاشو بشوره درباره برگشت پشم

_ یکمی دراز بکش بعد بیا پایین شام

سرمو برگردوندم سمت

_ نمی‌خورم خوابم میاد

با اخم تخم نگاهم کرد و این دفعه اون روی جدی و عصبیش رو نشونم داد

_ یعنی چی نمی‌خورم ، اون امیدی که من میشناختم از فرشاد ( پسر دومیش ) شکمو تر بود الان چی شده ، بخوای همینجوری ادامه بدی کلاهمون میره تو هم

هیچی نگفتم از اونجای که میدونست بره می‌خوابم دیگه نمیرم پایین همونجا مند ده دقیقه بعد زد به شونم گفت : دم در منتظرتم بلندشو

دیدم چاره ای نداره نرم کلمو می‌کنه بلند شدم شلوارم رو درست کردم رفتم پیشش دوتایی رفتیم پایین همه سر سفره بودن

مامانم تازه فهمید من تو جمع نبودم

_ عه امید کجا بودی؟

_ هیچی عاطی رفت بود بالا خوابید دوتا امپول زد تا حالش خوب بشه

دیگه کسی جرعت نداشت بگه چرا چطور و اینا نشستیم بزور دو سه لقمه خوردم از اونجایی که مریض بودم دایی کوچیکم مجبور شد با محمد ظرف بشوره و زیر لب خیلی دعام میکرد

اونجا بچه ها باهم سفره پهن میکنن جمع میکنم و پذیرایی و اینا ، بعد بخاطر اینکه ظرف شستن سرش دعوا نوبت بندی میکنن خاله میگه کی ظرف بشوره

خاطره دیگه خیلی طولانی شد

از اونجای که تابستون بود و فردا تعطیل بود کلاسی چیزیم نبود ما بچه ها مندیم اونجا دور هم باشیم بقیه برگشتم و بازم فرداشت امپول خوردم

ببخشید چشاتون رو درد اوردم

یا حق

خاطره نیروانا جان

نیروانام:/

همچنان ادامه داشت و داره،لرزیدن شروع شده بود سرم شدید گیج میرفت نه لب به غذا میزدم نه لب به قرصای آهن

از مدرسه ی کوفتی رومخ برگشتم خونه هیچ توجهی به لرزش و اروم تپیدن قلبم و سرگیجم نداشتم رفتم گرفتم خوابیدم تا وقتی نیکان اومد

نیکان:آبجی عزیزم پاشو خیلی خابیدی

_نیکااااااان،ولم کن

+کاریت ندارم ابجی

رفت بیرون بازم ادامه داشت این سری سرگیجم شدید تر شده بود قلبم یه لحظه تند میزد یه لحظه اروم

کلافه شده بودم،گفتم برم پایین بزار ینمه جو عوض شه

رفتم پایین همه اینطوری بودن که بالاخره اومدی،خوش اومدی،چه عجب امروز دیدیمت!

حال درس خوندن اصلا نداشتم گفتم تمام وقتمو پیش خونوادم بگذرونم فردام نمیرم مدرسه

خیلی تشنم بود رفتم آب بردارم باهزاران بدبختی برداشتم سرم گیج رفت صدای شکسته شدن لیوانو شندیم دیگه چیزی یادم نمیومد و نمیاد

چشامو بایه سوزش از تو دستم باز کردم بیمارستان پیش بابام بودم

بابا:تموم شد خوشگله

+بریم خونه

بابا: صبر کن عزیزم بهتر شی بعدا

+نمیخام!

بابا:دست شما نیست فداتشم

اومد بوسیدم دست میکشید تو موهام(بگم بازم خابم برد باور میکنین؟)تو تایم افسردگی انگار بهت خاب اور تزریق میشه

باصدای گریه بچه از خاب پریدم،بدبختو اورده بودن امپولشو زورکی بزنن!چقد دلم سوخت براش🥲

یه نگاه به سرم انداختم دیدم اخراشه با خودم گفتم خداروشکر

تموم شد بابا درش اورد؛

+بریم

بابا:یه آمپول کوچولوی دیگه میزنی قربونت برم؟

+نمیخام

بابا:راحت نیستی باهام بگم نجلا بزنه؟

نجلا:اون سری بهش زدم من دیگه نمیزنم دلم نمیاد خیلی اذیت میشه بابا نمیشه نزنه؟این بچه نمیتونه نوروبین رو تحمل کنه!

بابا:نجلا دخترم قربونت برم اگه خودشو اذیت نکنه به خوبی غذا بخوره از قرصای اهن استفاده کنه نیازی به این کوفتی هم نیست!

+بابا اومدی خونه خودت بزن،اینجا نمیزنم،الانم خوبم

بابا:باشه قربونت برم،مواظب خودت باش تا بیام

+چشم،بریم؟

نریمان،نجلا:بریم

نریمان:عشقم بغلت کنم؟میتونی راه بری،سرت گیج نمیره؟

+نه داداشی خوبم

سرتکون داد،دستامو نجلا و نریمان گرفتن رفتیم سمت ماشین

نجلا: برو جلو صندلی رو بخابون،استراحت کن

+نه خوبم میرم عقب

نجلا:منم میام عقب

رفتم عقب نجلا اومد کنارم سرمو گذاشتم رو شونش اشکام بی اختیار میریخت

نریمان:نیروان دستمالو بردار

نجلا:بیا قربونت برم اشکاتو پاک کن

خیلی بد بوددد خیلی صحنه ی بدی بود اونام شروع کردن،از خودم متنفرشدم ک من شروع کردم به گریه اونام داغشون تازه شده بود

بزور خودمو کنترل کردم

+چیزی نیست خوبم،اروم باشین لطفا

چیزی ازشون نشنیدم

+خوبم،کافیه،چیزی نیست،اشکاتونو پاک کنین قربونتون برم

ساکت شدن

رسیدیم خونه،تا دیدنم شروع کردن قربون صدقه رفتن

مجلسو گرم کرده بودن تا منم ینمه حالم عوض شه،نگار رفت شام درست کرد

ازتو اشپزخونه صدا زد بیاین سفره رو بچینیم

نریمان و نیکان رفتن

بابا وارد شد

بابا:خوبین خوشگلا؟

همه:مرسی

بابا:نیروان بهتری؟

+سرتکون دادم

رفت لباس عوض کنه،اومد بغلم کرد رفتیم سرمیز شام منو نشوند کنار خودش برام غذا کشید

+لطفا زیاد نکش

بابا:لطفا نداریم،باید بخوری عزیزم

+نمیخام!

بابا:اگه همه رو بخوری میریم فردا سرخاک

+گولم نمیزنی؟!

بابا:نه قربونت برم

تا نصف بشقابو بزور خوردم

+کافیه؛

بابا:ینمه بیشتررررر

+بسمه

بابا:باشه

رفتم اتاقم بگیرم بازم بخابم(نیروانا❌کوالا✅)

نخابیدم،گوشیمو چک کردم،جواب پیامایی ک برام اومده رو دادم

ربع ساعتی میشد اومده بودم اتاقم،در به صدا اومد طبق معمول همه باهم اومده بودن

نیما:فداتشم،دمر شو

بابا:اره بابا قربونت برم دمر شو

نیکان:خاهری آماده شو،قول میدم دردت نیاد

نریمان:رو پام آماده میشی؟

+آره🥲

اومد جلو نشست درازم کرد رو پاش،خیلی خجالت میکشیدم چون خیلی بزرگ بودم واسه اینکه بازم مث بچگی رو پاش اماده شم

نجلا:دستتو بده

نگارم اومد دست میبرد تو موهام و سرمو بوس میکرد

بابا:نریمان فداتشم بابا،آمادش کن؛نگار بابا یه پد بیار این خشکه

نگار:چشم بابایی

نگار رفت تند تند برگشت

+خیلی بی رحمید!خیلی بدین

و حرف شده بود که برا خودته و خودت داری باعث میشی ما نوروبین بزنیم بهت

نریمان:سفت نمیکنی خاهری

بابا اومد جلو،میگفت فداتشم نه تکون میخوری نه سفت میکنی

سردی پد رو حس کردم بعد یه ثانیه اون کوفتی وارد شد محکم دست نجلا رو فشار دادم

نجلا:فداتشم آروم باش تموم شد

+آییییی بابا خیلی بدی،نیماااا درد دارم

نیما:فداتشم تموم شد

نویان:بمیرم دیگه این صحنه رو نبینم

اصن تموم نمیشد جیغ زدم نریمانننننننن آیییییی،محکم تر منو گرفتن تا تموم شدنش یه عرق کردم

اون طرفم سرد شد

+چیکار میکنی بابایی😔؟

بابا:هیس،یکی دیگه فداتشم

ورود سوزنو حس کردم جیغ زدم آیییییی مامانیییی

نیکان:فداتشم خاهری تموم شد

+دروغ میگید همتون،آیییی

بالاخره تموم شد،قربون صدقه ها شروع شد

بهشون گفتم میخام بخابم برین بیرون باهاتونم قهرم

همه رفتن بابا و نویان موندن

نویان نازکشید قربون صدقه رفت ماچم کرد رفت

بابام با من زد زیر گریه خیلی باهم دیگه برا اروم کردن هم حرف زدیم بالاخره موفق شدیم جفتمون اروم شیم

بابا بغلم کرد نوازشم کرد مث بچگیام دیگه خابم برد صبح چشامو تو اتاق بابا،بغل بابا باز کردم،مدرسم نرفتم قصدم ندارم برم بابام با مدرسه هماهنگ کرده که حالم خوب نیست اونام گفتن میتونه بعد درمان افسردگیش بیاد!

و الان ساعت4صبحه،باز سر دادم به گریه حالمم اصن خوب نیست

خاطره نیروانا جان

خوبین؟

نیروانام،15سالم شددد الانم دانش آموز رشته تجربیم:)

تو خاطره قبلی گفتم مامانم خونه دار بود اشتباه گفتم چون داشتیم درباره خونه داری حرف میزدیم منم اشتباهی شغل مامانو تایپ کردم مامانم معلم بود و نریمان و نیما راهشو دارن ادامه میدن و نویان و نیکانم همچین هدفی دارن

افسردگیم همچنان ادامه داشت بعد باز شدن مدارس دیگه شدت گرفت،هرچی بابا اسرار میکرد برو پیش یه تراپیست حال نداشتم،افسردگیم خیلی شدید بود طوری بود که نه دوست داشتم باکسی حرف بزنم،نه برم بیرون،نه تو جمع باشم،نه برم مهمونی و...

فقط اتاقم بودمو اتاقم(طبقه بالاست چندین بار قصد خودکشی داشتم ولی عملی نشده فقط چندین بار با قرص عملی شده و اونم بابا باشست و شو معده حلش کرده)

خلاصه از وقتی که مدرسه باز شد دیگه نابود تر شدم روز اول مهرو نرفتم مدرسه،روزای بعدش که رفتم البته به زور رفتم نه حال درس خوندن داشتم نه حال مدرسه نه رفیقام نه دبیرام،همه ی اینارو بزور سر کردم درسامو بزور تو کلم فرو میکردم به خوبی لب به غذا نمیزدم از غذا خوردن متنفرم بودم و هستم،یادمه اخر هفته بود بابا شیفت داشت بقیه هم خونه بودن حوصلشون سر رفته بود تصمیم گرفتن برن خونه مامانی،نریمان اومد گفت تا کی افسردگی؟تا کی گوشه گیری؟تا کی حبس تو اتاق؟ بابا بسته از بین رفتی،یکم بیا بیرون یکم بیا پیش ما یکم بیا بگردیم اخر هفتس همه بیرونن خوش میگذرونن بعد تو گوشه گیر تو اتاقی باور کن دی ماه دوسال میشه مامان نیست کافیه دیگه هرکاری کنی برنمیگرده

پاشو آماده شو بریم خونه مامانی اینا همه اونجان

+حال ندارم ولم کن داداش نمیخام بیام،خابم میاد میخام بخابم

نریمان: عزیزم قربونت برم،پاشو بریم اونجا یکم حال و هوات عوض شه اینطوری هیچ کاری خوب نمیشه

+داداش نمیخام

نریمان: نیروان،فداتشم لطفا توروجون من بیا

+هوففف باشه

آماده شدم رفتیم دوماشین شدیم جلو بودم تمام مسیر نریمان حواسش بهم بود،ماشین رو گذاشته بودن تو سرشون بزن و بکوب برقص من در اون وسط حال هیچی نداشتم

حالم خیلی بد بود،قلبم شدید تند میتپید میلرزیدم ولی خودمو کنترل کردم بروز ندادم

نریمان: خوبی؟

+اره داداش خوبم

نریمان: خداروشکر

رسیدم خونه مامانی همه بودن جمع اشون جمع بود،بعد روبوسی و احوال پرسی نشستم کنار نیما

+داداش حال ندارم میشه بخابم؟ خابیدم بیدارم نکنین لطفا(تو تایم افسردگی خیلی میخابم خیلی)

نیما: اره قربونت برم بیا روی پام بخاب

+نه خسته میشی،وسط جمعم زشته

مامانی متوجه شد گفت چیزی میخای نیروان؟

نیما: اره مامانی خابش میاد

باشه عزیزم بیا اتاقم برو بخاب

رفتم نیما و نویان هم اومدن

نویان:خوبی فداتشم

+اره عزیزم فقط یکم بهم ریختم بخابم خوب میشه

نیما:چیزی نمیخای عشق داداش؟

+نه عزیزم

نیما:باشه عزیزم بخاب

نویان:خوب بخوابی خاهری💋

بدنم میلرزید حالمم خوب نبود اتاقم سردِ سرد بود لامپو خاموش کردم دیگه رفتم اون دنیا،خوب گرفتم خابیدم

بیدار شدم یه بغض عجیبی تو گلوم بود بارونم میبارید(دیدید وقتی از خاب بیدار میشید یه بغض خاصی دارید و اگه بهتون پخ کنن ممکنه بزنین زیر گریه؟من دقیقا تو همون حالت بودم)

درو باز کردم رفتم بیرون(اتاق مامانی اینا دوتا در داره) نشستم زیر بارون شروع کردم همراهش به باریدن طوری که دیگه نا نداشتم ادامه بدم نفسم بند اومده بود(آسم دارم،ریه هامم عفونت کرده بود)سرم شدید درد میکرد بلند شدم برم داخل درو باز کردم نیکان دید داد زد یاقمر بنی هاشم تو چرا اینجوری ابجی چیزی نگفتم

نویان:چشارووو

نیما:چرا انقده خیسی؟ خوبی؟

نریمان:صبر کن نیا تو بیام بغلت کنم

زنداییم:یا حضرت عباس

بقیم هاج و هاج نیگا میکردن

نریمان اومد بغلم کرد صدا زد نجلا نگار یکیتون لباسای نیروان رو بیاره(لباس دارم خونه مامانی)

نگار و نجلا از اتاق اومدن بیرون با دهن باز منو نگا میکردن

نجلا:خاک ب سرم،خوبه؟

نریمان:اره اره هول نکن

نگارم داشت برامون لباس میاورد رفتم تو حموم عوض کردم اومدم بیرون همه سوال میکردن خوبی؟چرا چشات اینطوریه،گریه کردی،و شروع شده بودن حرفا ک این کارا فایده نداره براش فاتحه بفرست روحش شاده نه خودتو بزنی نابود کنی

هیچی نمیگفتم سرم تو بغل نجلا بود خیلی سردم بود سینه نجلا خیس شده بودچون موهام خیس بود سرمو بغل کرده بود،حال هیچیو نداشتم نشستن باهام حدود یه ساعت حرف زدن تنها حرفم این بود بریم خونه میخام برم پیش بابام

مامانی: میری عزیزم،ولی قبلش باید شام بخوری بعد بری گفتم باشه!

سفره رو پهن کردن میل نداشتم بوی غذا حالمو بد میکرد هرچی نگار نجلا نریمان و... ناز میکشیدن اسرار میکردن نخوردم گفتم نمیخام سیرم بعدم بلند شدم رفتم اتاق مامانی باز شروع کنم دیدم خالم اومد صدا زد نیروان،نیروان قشنگم بیا شام بخور قربونت برم

+مرسی خاله سیرم

خاله:از وقتی اومدی چیزی نخوردی چطور سیری؟

خاله ولم کن نمیخام

پتو رو کشیدم روسرم صدای بسته شدن در اومد گفتم خداروشکر

سردردم شدید تر شد با شال مامانی گرفتم محکم بستمش

نیما اومد گفت این چه وضعشه؟ینی چی نه شام نه ناهار درست حسابی این راهش نیست عزیزم

+ ولممم کن داداش لطفا

نیما:دولقمه بخور ولت میکنم

+نمیخااااام

نیما:مامانی خیلی ناراحت میشه زحمت کشیده نکن اینکارو

+بزور سه قاشق خوردم گفتم کافیه!

نیما:همین واقعا که!

خیلی ناراحت رفت بیرون،تمام سعیم این بود بازم بخابم

چشامو بستم بعد 10دقیه نریمان اومد

نریمان:بریم خونه

+عوکی،امادم بریم(با لباس راااااااحتی)سوار شدم جلو صندلی رو خابوندم چشامو بستم رسیدیم خونه سریعا فرار کردم تو اتاقم خاموشی زدم درم قفل کردم خابیدم تا11ظهر جمعه بیدار شدم یه کلداکس قورت دادم نشستم سر درسم تا2/5 صدام زدن ناهار رفتم پایین ینمه خوردم تشکر کردم رفتم بالا کتابارو جمع کردم بازم خابیدم😑

5/6عصر بیدار شدم تو اینستا میچرخیدم که نریمان اومد بغلم کرد باهام حرف زد سعی میکرد منو از این حالت بیاره بیرون دیگه شروع کردم بلند بلند گریه کردن نگار و نجلان اومدن ببین چخبره(بقیه رفته بودن بیرون)دیگه با دلی پر گریه میکردم بی جونِ بی جون داشتم باهاشون حرف می زدم و یادمم نمیاد چی میگفتم، بغلم کردن نازم میکردن قربون صدقه میرفتن تا اروم شدم

نجلا اومد کلی حرف زد راضیم کرد بریم بیرون پاشدم لباس پوشیدم یه استایل لش مشکی زده بودم رفتیم بیرون چرخیدیم خرید کردیم ینمه حال و هوام عوض شد ولی حالم اصن خوب نبود سرما خورده بودم،شب شده بود شام خریدیم برگشتیم خونه بابا اومد سفره رو پهن کردیم

بابا:به به گل دختر بیا بغلم ببینم چیا کردی باز😉؟

بی جون نشستم سلام کردم لم دادم بهش گفت داغی سرما خوردی؟

گفتم نه بابایی خوبم چیزی نیست یه کلداکس میتونه رفعش کنه

بابا:امیدوارم دتری

شام تموم شد،بعد شام یه خلوت پدر دختری داشتیم کلی باهام حرف زد مشاوره داد،خسته و کوفته بود

+بابایی بخاب خیلی خسته ایی

بابا:بغل دخترم بخابم؟

دستاشو باز کرد رفتم بغلش گفت بریم اتاق ما بابایی؟

_اخه جای مامانه💔

بابا: قلبمو درد نیار نیروان

+ببخشید بریم

نیما:به به پدر دختری؟ برا ما لالایی نمیگین؟

بابا:نه عزیزم شما نره خری!

حالم خیلی بد بود ابریزش شدید بینی داشتم بابا متوجه بود ولی کاری بهم نداشت ولی شندیم با نجلا میگفت بابا صبر کن اگه بهتر نشد بگیریم معاینش. کنیم منه بدبختم خیالم راحت بود که کاریم ندارن

اون شب تو بغل بابا خابیدم صبح بیدارم کرد برم مدرسه بازور اماده شدم رفتم اصن توان نداشتم،هر طور بود زنگ اول و دوم رو گذروندم زنگ سوم اصن حال نداشتم دبیر ورزش دید عوکی نیستم سریع رفت معاونو خبر کنه ازم اصن نظری نپرسید میری خونه یانههه😑؛معاون اومد گفت خوب نیستی نه؟مرسی خوبم کی گفته خوب نیستم گفت حالت!معاون اشنامون بود قبل از اومدنش زنگ زده بود بابا،بابام با سرعت نور خودشو رسوند

وقتی اومد دبیر بلند شد به به اقای دکتر.... خوش اومدین(انگار از قبل بابامو میشناخت😐)

خلاصه بلند شدم وسایلمو جمع کردم رفتم پیش بابام چشام از تب میسوخت،بابا دستمو گرفت خاست بغلم کنه گفتم نه زشته

بازور خودمو به ماشین رسوندم رفتیم خونه بابا صدا زد لباساتو عوض کردی بیا پایین گفتم چشم

رفتم پایین گفت فداتبشم بیا معاینت کنم میخاستم اعتراض کنم ولی حال نداشتم معاینه کرد یه سری چیزا نوشت که تو خونه داشتیم به هزاران ناز به خوردم داد بوسیدم بغلم کرد گفتم نبوسم مریض میشی بابایی گفت فدا سرت،بغلم کرد بردم رو تخت اتاقشون بازم رفتم اون دنیا وقتی بیدار شدم همه از مدرسه و سر کار برگشته بودن البته نگار همیشه خونست بهیاری خونده و هنوز سرکار نیست

بجا ناهار یه لیوان اب انار خوردم رفتم بالا درسای فردارو بخونم

جوری ابریزش داشتم هر آن ممکن بود کتابم خیس بشه کتابو بستم بازم دنبال کلداس میگشتم،درباز شد همگانی اومده بودن ناز بکشن برا آمپول(یادتونه گفته بودم هیچ وقت از آمپول در نمیرم؟ ولی الان فرق کرده انگار افسردگی همه چیو تغییر داده)

بعد از یک ساعت نازکشی راضی شدم بابا گفت من رو پای خودم درازش میکنم نجلا تو بزن زدم زیر گریه بلند بلند بابا گفت عه نزدیم که،هیچی نمیگفتم کلی نفر سعی داشتن ارومم کنن،یهو لباسم کشیده شد پایین سردی پد الکی رو حس کردم دیدم بهانه ی خوبیه ی برا گریه شروع کردم بازم به گریه کردن بابا هی ناز میکرد میبوسید قربون صدقه میرفتن بقیه فایده نداشت نجلا فرو کرد جیغ زدم آی ماااااااااااااماااااان آخ بابایی،بابا گفت جانم قشنگم تموم شد افرین قربونت برم تموم شد بعدش ماچم کرد کمرمو نوازش میکرد به لهجه های مختلف قربون صدقه میرفت که باز یه سردی دیگه حس کردم محکم دستامو کمر بابا حلقه کردم لحظه ورود سوزن چنان جیغی زدم خودم کر شدم خاستم پاهامو تکون بدم یکی اومد گرفت ولی فکر کنم نویان بود تا تموم شدنش مردم و

زنده شدم

وادامه دارد

ببخشید چشاتونو خسته کردم

از کامنتای منفی برهیزید

شبتون بخیرررر:)))

خاطره نیکا جان

به نام آفریننده ی زمین و آسمان

سلام دوستان چطورید؟

نیکا هستم ۱۶ سالمه و ته تغاری خونم و اولین خاطره م هستش

سه تا داداش دارم ماکان( پزشک عمومی🩺 ) ۲۸ سالشه کیان( دبیر ادبیات📚) و امسال دبیرمه🥲 ۲۶سالشه و نیکان ( فوریت💊) ۲۳ سالشه پدرم دبیر و مامانم خانه دار . نیکا:+ ماکان:● نیکان: ♤کیان: ◇ بابا: ■

بهمن ۱۴۰۲❄️:

صبح روز سه شنبه مثل همیشه با صدای کیان پاشدم که برم مدرسه رفتم دست و صورتمو شستم و لباسامو پوشیدم داشتم مقنعه مو سر میکردم که صدای کیان دراومد گفت بیا دیرم شد( بیشترمواقع وقتی کیان میره مدرسه منو هم میرسونه) دیگه رفتم به مامان و بابا و کیان ملحق شدم یه کوچولو صبحونه خوردم کیفمو برداشتم و با کیان رفتیم به سوی مدرسه منو رسوند و خودش رفت از شدت سرما داشتم قندیل می بستم وارد حیاط مدرسه شدم و به دوستام ملحق شدم کلی دیوونه بازی در آوردیم و گفتیم و خندیدیم رفتیم سر کلاس دوستم سرماخورده بود هی سرفه می‌کرد دیگه منم مثل دیوونه ها هی بهش نزدیک میشدم و حتی از نسکافه ای که برده بودم باهم میخوردیم😂🤦‍♀ تا آخر کلاس دهنمون تو دهن هم بود😂 دیگه زنگ آخر به صدا دراومد و برگشتم خونه یه ساعتی خوابیدم و دیگه آماده شدم رفتم کلاس زبان تو راه برگشتم یه بستنی خریدم و خوردم🫡

دیگه تا رسیدم خونه قشنگ داشتم از سرما میلرزیدم دیگه سریع رفتم شوفاژو بغل کردم نیکان از اتاقش اومد بیرون.

♤عه چطوری بزغاله

+ خوبم شغندر تو چطوری

♤عالی .مدرسه خوش گذشت؟

+ اره خیلی جات خالی

♤همیشه به خوشی

+ تشکر اخوی

رفتم تو اتاقم و درسایه فردا رو یه مرور کردم و به خواب زمستانی فرو رفتم🐨

با بالا و پایین رفتن تختم بیدار شدم ماکان بود گفت :

● زخم بستر نگیری فرزندم از بس میخوابی

+ چی بهتر از خواب آخه به مدت چن ساعت قیافتو نمی بینم😂

● بلبل شدی پاشو درستو بخون بچه( واسه درسام خیلی گیر میده)

+ساعت چنده؟

● ۸ و۱۵

پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم و موهامو مرتب کردم رفتم پیش مامان

کمکش کردم سفره رو پهن کنیم تا نیکان بیاد بدبخت شیفت بود😂 چندمین بعد رسید و رفت دستو صورتش رو بشوره دیگه همه اومدن غدا کشیدیم ولی تا اولین عاشقو خوردم گلوم سوخت اما واسه اینکه لو نرم یه کم دیگه خوردم اومدم پاشم ماکان گفت

●کجا

+ سیر شدم دیگه برم تو اتاقم

● اول غذاتو تموم کن بعد برو

+ بخدا نمیتونم داداش سیر شدم

● از اولش اینقد نمی کشیدی

+ ولم کن دیگه میگم نمیتونم

بابا گفت

■ ماکان ولش کن خودم باقی مونده غذاشو میخورم

●آخه پدرمن باید یاد بگیره به اندازه ای که میخوره غذا بکشه .

رفتم تو اتاقم چندمین بعد رفتم کمک مامان که سفره رو جمع کنم کیان رو مبل لم داده بود🦦 بهش گفتم

+ خسته نشی داداش اینقد کمک میکنی شرمندمون کردی یه کم استراحت کن

◇یه بار اومدی ظرفارو بشوری حالا هی بگو.

داشتم ظرفارو میشستم سر درد گرفتم دیگه با بدبختی همشو شستم رفتم تو اتاقم احساس کردم تب دارم اما اهمیت ندادم. داشتم درس میخوندم یه نکته رو نگرفتم بردم واسه کیان برام توضیح بده وسط توضیحتاش گفت:

◇هواست هست؟

+ اهم

◇ خوبی؟

+ مرسی تو خوبی؟

◇ از قیافت معلوم😒

یه دفعه دستشو گذاشت رو سرم گفت

◇ وای توچرا انقد داغی؟

+ نه داغ نیستم فقط گرمه

◇گرم نیست شما تب داری

+ ولم کن تروخدا میگم خوبم به ماکان چیزی نگو( مثه سگ ازش میترسم و ازش حساب میبرم) اگر می‌فهمید بازم مریض شدم پوستمو میکند

ولی ضد حال ماکانو صدا زد😭 اومد دستشو گذاشت رو سر و شکمم گفت تب داری معاینه م کرد بهم اخم کرد خواست واسم دارو بنویس گفتم :

+داداش چی نوشتی

●دارو

+ عه چه جالب نمی دونستم‌. نابغه میدونم میگم چیا نوشتی ؟ امپولم نوشتی؟

●اره یه کوچولو

+ میشه ننویسی ؟

●نه

+ تروخدا داداش

دیگه انقد التماس کردم منصرف شد ولی گفت باید قول بدی مرتب دارو هاتو مصرف کنی منم اوکی دادم.

نیکانو فرستاد دارو هارو بگیره گرفت و اومد یه چنتا قرص و شربت بود چن روز گذشت ولی من اصلا به قولم عمل نکردم و دارو هارو نخوردم دیگه روز به روز بدتر میشدم و هیچ جوره راضی نمیشدم بازم معاینه م کنه بعد یه هفته ماکان اومد گفت:

●میتونم بیام تو

+اهم

اومد پیشم باهام حرف زد که معاینه م کنه ولی واقعا با اون حالم نمیدونم چرا لجبازی میکردم و اجازه نمی دادم دیگه جیغ میکشیدم میگفتم نمی خوام اونم دستشو گذاشت رو دهنم و داد زد که گرخیدم

●هیس ساکت ببینم هی هیچی بهش نمیگم مثل بچه آدم میشینی معاینه ت میکنم وگرنه بد میبینی

با گریه گفتم:

+ بگو مامان بیاد

●مامان نیست رفته خونه مامانی

دیگه معاینه کردو تا گوش و گلومو دید اخم کرد و سرشو با تاسف تکون داد داشت نسخه می‌نوشت جرات نمیکردم دهنمو وا کنم دیگه به خاطر باسنم 💉گفتم

+ داداشی

● بله

+ تروخدا میشه امپول ننویسی؟

● نخیر

+ تروخدا داداش میترسم

●اشکال نداره یاد میگیری که دیگه دارو هاتو مرتب مصرف کنی و لج بازی نکنی

نمی دونم چرا اونروز اونجوری شده بود من اولین بارم بود ماکان می خواست واسم امپول بزنه رفت دارو هارو گرفت با کیان برگشت دو تا امپول از کیسه ها در آورد

+ تروخدا داداش نه زیاده من نمی زنم

●من میزنم واست پس کولی بازی در نیار با کتکم شده واست تزریق میکنم تازه کلی بهت تخفیف دادم شدن دوتا

+ این تخفیفته؟

●رو اعصابم پیاده روی نکن نیکا 😠

کیان کمکم کرد دراز بکشم یه کوچولو از شلوارمو داد پایین ولی بازم اومد بالا دیگه یه کم بیشتر داد پایین که خجالت کشیدم 🙈 ماکان اومد یه طرفو پنبه کشید که سفت کردم یه ضربه زد و شل کردم محل تزریقو جمع کرد و امپولو وارد کرد یه تکون ریزی خوردم که کیان محکم گرفتم دردش قابل تحمل بود یه آی آروم گفتم در آورد اون طرفو یه کم بیشتر داد پایین

● سفت نکن تکونم نخور

پنبه کشید و وارد کرد تا شروع به تزریق کرد جیغم دراومد و خواستم تکون بخورم اما کیان محکم کمرمو گرفته بود

با گریه گفتم

+ ایییییی تروخدا داداشی ایییییی پاممم غلط کردم داداش

●هیش آروم باش قربونت برم

◇تموم یه کم دیگه تحمل کن

+ نمیتونم اخخخخخ تروخدا

سفت شدم

● شل کن نیکا شل کن درش بیارم

+ نمیتونممم

یه چنتا ضرب زد شل شدم دیگه بقیشو تزریق کرد که یه جیغ بنفش کشیدم و درش آورد داشتم بلند بلند گریه میکردم کیان جاشو ماساژ داد و کنارم داز کشیدو بغلم کرد سرمو تو سینش حبس کردم و گریه کردم دیگه تو بغلش خوابم برد بیدار شدم هوا تاریک شده بود و کیان خواب بود دیگه دوباره خوابیدم با صدای مامان بیدار شدیم گفت بیاید شام با کیان بلند شدیم من هی بهونه میگرفتم که وای پام درد میکنه و نمیتونم راه برمو دیگه کیان بغلم کرد گفت

◇کم نق بزن دیگه

منو برد پایین همه دور میز جمع بودن سلام کردیم جوابمونو دادن

بابا گفت

■ بهتری بابا؟

+ بدنیستم فقط پام درد میکنه

مامان گفت بعد شام واست کمپرس می زارم

ماکانم گفت:

× ببخشید عشق داداش نمی خواستم اذیت شی واسه خودت بود

+ نه مرسی معذرت میخوام خیلی اذیتت کردم

نیکان گفت : اه چندشا حالمونو بد کردین🤢 نه به بعد از ظهر که تو سر و کله هم میزدین نه به الان🫥

دیگه غذارو خوردیم داداشا سفره رو جمع کردن فرداشم یه امپول از نیکان خوردم و خوب خوب شدم .

ببخشید طولانی شد و چشای خوشگلتون اذیت شدن🦋🌈

یا حق

خاطره دکتر s

دست نوشته پانزدهم دکتر S, رزیدنت سال اول روان‌پزشکی

از مورنینگ، کیس امروز برگشتم پرونده رو روی میز رها کردم و با خستگی روی صندلی ام ولو شدم، همیشه این کیس های تجاوز اونم توسط محارم قلبمو درد به می آورد، پرونده این دختر ۱۵ ساله رو مثل همه‌ی اون قبلی ها باید فراموش می کردم. گوشیمو ورداشتم گرفتمش تازه از خواب بلند شده بود صداش خسته بود: ـ سلام؟ـ سلام خوبی؟ ـ دست و صورتتو بشور یک چیزی بخور بعدم برو تزریقات! - آبجی ول کن سر صبحی تورو خدا! ـ باید دیروز می‌زدی الکی عقبش ننداز,می دونی نیستم برات بزنم! - خیلی خب میرم کجا گذاشتشون؟ دوتاست؟ بعد دادن اطلاعات گوشی رو قطع کردم، دست خدمات یک سبد گل پر از رز سفید و سرخ بود تو دلم گفتم: چه خوش سلیقه! پیج شده بودم بلند شدم برم داخلی! گفت: خانم دکتر یک آقا اینو دادن برای شما ـ برای من؟ مطمئنی؟ کدوم اقا؟ ـ نمی دونم تابحال ندیده بودمشون! با عجله دست گل رو وارسی کردم هیچ کارت یا یادداشتی نداشت! با لبخند گفتم؛ ـ ممنون حتما منو اشتباه گرفتن! تا آخر شیفت حواسم پی گلی بود که رسیده داشتم روپوش عوض می کردم گوشیم زنگ خورد دکمه رو هول هولکی فشار دادم: ـ خسته نباشی! ـ مرسی! ـ خوشت نیومد پس می فرستادی بغل صاحبش! ـ چی؟ چی رو؟ یک خنده ریز کرد: این بیمارستان هم عوض شده از وقتی اینترن اینجا بودم! - داری چی میگی؟ کجایی؟ ـ خواستم بیام استیشنتون رام ندادن! همین پایین تو پارکینگ منتظرم! یک جیغ آهسته کشیدم یک پرستار آقا برگشت نگام کرد: ـ چ بی خبر! برگشتی؟! با لحن خاصی خوند صدنامه فرستادم و آن پیک.‌.. نفهمیدم چطور خودمو رسوندم پایین، روی ابرها بودم تا درو باز کردم پریدم بغلش, موهای جوگندمیش حالا بیشتر شده بود و روی شقیقه هاش چند تار باریک موی سفید خودنمایی می‌کرد. یک روز از اومدنش نگذشته بود که صدای خنده هاشون تو خونه پیچیده بود، هنوزم مثل قدیم با هم رفیق بودن و سر گیم بازی کردن به جون هم می افتادن! خیلی وقت بود اینطور سرحال نبود، از فوت بابا اغلب تو خودش و گرفته بود. بلند شد تا وسط گیم بره دستشویی، متوجه لنگیدن یک پاش شدم به سختی راه می رفت، گذاشتم بیاد بیرون داشت دستاشو خشک می کرد: ـ چی شده؟ با حالت سوالی نگام کرد: - چی چی شده؟ ـ چرا لنگ می زنی داداشم؟ ـ آهان چیزی نیس! ـ راستشو بگو! از صدا پچ پچمون اومد کنار در وایستاد با یک لحنی گفت: خبه خبه خوب خواهر و برادر خلوت کردین! دونفری زدیم زیر خنده! گفتم: پاش می لنگه! خودت ببین چشه! با تعجب نگاش کرد: ـ کجای پات؟ خوردی زمین؟ هول شد حالا باید جواب دوتا مون رو می داد: ـ بخدا جدی نیس! گفتم: - خیلی خب نگفتیم جدیه! فقط بگو چی شده؟! گفت: - از آمپول زدنه این پام درد می کنه! همسرم زیر چشمی نگاش کرد: کی زدی؟ خواهرت زده؟ گفتم: نه من شیفت بودم رفته تزریقات! گفت: این داروها باید با دقت تزریق شه و گرنه ممکنه جاش آبسه کنه! بیا ببینم جدی نباشه! از اینی که این دفعه تزریق داروهاش رو از سرم وا کرده بودم ناراحت بودم دستشو گرفتم، با خجالت اومد جلو همسرم واستاد، همسرم رو مبل نشست، خودش مشغول باز کردن کش شلوارش شد با غر گفت: چیزی نیس آخه! همسرم دست گذاشت روی سمت چپ پرسید این سمته؟ گفت: اره! خودش شلوارش رو از سمت داد پایین؛ یک کبودی بزرگ روی عضله گلوتئال! سعی کرد خودشو عصبانی نشون نده: - کی اینطوری کرده؟ ممکنه به عصب خورده باشه! چرا اینقدر پایین تزریق شده! ـ با ناراحتی محل تزریق رو نگاه کردم گفتم: - چرا زودتر نگفتی این هنوز ورم داره! گفت: ـ موقع تزریقش خیلی درد نداشت بعد اینطوری شد! محل تزریق رو یکم ماساژ دادم خطاب به شوهرم گفتم: ـ جدیه؟ گفت: - محل رو بد انتخاب کرده ولی این کبودی یکم بیش از حده! یک تزریق IM ساده نمی تونن انجام بدن! ببین چه بلایی سر پای این بچه آوردن! تو این عضله عملا یک مدت نمیشه هیچی تزریق کرد! سریع لباسشو داد بالا گفت: حالم خوبه! جدیش نکنین توروخدا! گفتم: ممکنه جدی باشه! چرا همیشه این قدر بی فکری! راه بیافت بریم بیمارستان! نگام کرد با عصبانیت گفت: ـ چرا؟ من حالم خوبه! گفتم: ممکنه عضله ات آسیب دیده باشه! ـ هیچیم نشده! ولم کن! تازه خودت گفتی بزنم! منم زدم دیگه ولم کن! بدنش می لرزید عصبی شده بود، همسرم متوجه شد اومد آرومش کنه: بیا بشین ببینم جایی قرار نیست بریم، اره چیز خاصی نیس ولی همون موقع که دیدی اینطور کبودی داره باید می گفتی! حالا آروم باش! بازوشو گرفت نشوندشی رو صندلی، اومدم جلو پاش زانو زدم یکم پاهاشو نوازش کردم روشو برگردوند: - هر چی میگم برای خودته عزیزم! دستشو گرفتم گفت: ـ ولم کن خسته شدم! دیگه حالم از اون آمپولای لعنتی و هر چی بهش مربوطه بهم می خوره! داره سه سال میشه همش هم پیشرفت کرده، از آزمایش دادن، ام آر آی گرفتن، هی دارو خوردن دگ خسته شدم... تو چشاش اشک حلقه زده بود. بلند شدم سرشو محکم تو بغلم نگه داشتم گفتم: هییسس.‌‌.‌. خب می دونم سخته زندگیم! می دونم.شوهرم یک گوشه واستاده بود ما رو تماشا می کرد، بعد از دادن داروهاش کمکش کرد بره اتاقش بخوابه. اومدم تو آشپزخونه گفتم: خوابید؟ سر تکون داد بعد بلافاصله گفت: ـ خیلی حساس شده نسبت به بیماریش! گفتم: حق داره هر کس هم جای اون بود خسته میشد! گفت: تو داری روانپزشک میشی خیلی رو ترسش دست نذار، من خودم حواسم بهش هست. گفتم: اگر سخت نگیرم یک قرصم نمی خوره! گاهی خسته میشم از اینکه همش باید بهش توضیح بدم! گفت: - باهاش حرف می زنم! تو به درست برس. روز بعدش راضیش کرده بود یک آزمایش خون بده، فرداش ۲۴ ساعت شیفت داشتم و خودم برگشتم نتیجه آزمایش رو هم گرفتم، وقتی اومدم خونه فقط همسرم بیدار بود داشت مطالعه می کرد گفتم: - بیداری؟ گفت:- اره! خسته نباشی. گفتم: - مرسی! بگیر بخواب ینی بعد این همه کار کردن و درس خوندن بورد رو نمیاری! خندید گفت: میارم برای خودم می خونم! گفتم: امروز حالش خوب بود؟ سرشو تکون داد گفت: نتیجه شو نشون میدی! همون‌طور که لباس عوض می کردم برگه آزمایش رو دادم دستش! تا نگاه انداخت یک هوف کشید گفت: باز لکوسیتوز! گفتم:می دونی چیز خاصی نیس! گفت: باشه LP مشخص می کنه! و از روی میز تحریر بلند شد برای خودش یک لیوان آب ریخت، گفتم: شوخی بود دگ؟ گفت: نه! در این مورد شوخی ندارم! گفتم: از طرفی به خاطر ترسش بهم هشدار میدی حالا می خای نمونه برداری؟گفت: این مسئله دیگه زیادی داره کش پیدا می کنه! شاید... با قهر سرمو برگردوندم گفتم: لطفا ادامه نده! حوصله تشخیص گذاری و استدلالات رو ندارم! ادامه دادم: - میرم بخوابم! صدام زد وایستادم گفت: حق داری می دونی مثل داداشمه! فقط یک بررسی ساده است! گفتم: ـ نه لازم نیس! عفونت گلوش این اواخر اذیتش کرده برای اونه! گفت: - شش ماهه نتیجه آزمایشات همینه! عفونت گلو رو بهونه می کنی! ابرو انداختم بالا گفتم: خودت می تونی راضیش کنی! خیلی حساس و بی منطق شده! همون‌طور که کتاب قطورش رو می بست گفت: امشب خسته ای بریم بخوابیم این موضوع جای بحث داره! اونشب در حد یک بحث ساده بود. تا یکی دوروز حرفشو پیش نکشید تا این که پزشک معالجش بهم زنگ زد بعد خوش و بش کردن گفت: همسرتون نظرتون رو راجع به LP پرسیده؟ گفتم: اره! گفت: می دونم مخالفید اما دکتر حرف بیخود نمی زنه! مطمئن باشید از من بیشتر به فکر برادرتون هست! گفتم: آقای دکتر، برادرم خسته شده حال روحی مناسبی نداره! گفت: شما رزیدنت این رشته ای، حال روحیش با شما. خندیدم گفتم: همیشه کارای سخت به دوش منه! کی باید انجام بشه؟ خودتون نظارت دارید؟ گفت: وقتی دکتر رو دارید، من چه کاره باشم؟ برای تاریخ و روزش با بیمارستان هماهنگ می کنم! تلفن رو قطع کردم، اورژانس مشاوره خورده بودم کیس پسر جوونی بود که بعد از خوردن ماشروم دچار هذیان و توهم شده بود! باید با گذشتن زمان اثر از بین می رفت ولی گاهی هم مثل این کیس موندگار میشد،شرح حال نوشتم و به سنیور تحویل دادم.تقریبا بخش خلوت بود، بهش زنگ زدم بار اول جواب نداد بار دوم ورداشت گفتم: خوبی عزیزم؟ کجایی؟ با یک صدای گرفته گفت: اره خوبم! از آموزشگاه برمی‌گردم( تو یک آموزشگاه موسیقی گیتار تدریس می کنه) گفتم: صدات گرفته چرا؟ گفت: هیچی آواز تمرین می کردیم! یکمم سرما خوردم گفتم: اوکی بهتر نشدی بهش بگو! سرما خوردگی هات همینطور الکی الکی جدی میشه! خندید گفت: زن و شوهر ول کن من نیستید! یکم به شوخی گذروندیم. اونشب زودتر برگشتم همسرمو دیدم باهام روبوسی کرد بعد رفت سراغ داروها داشت دنبال چیزی می گشت گفتم: - چی می خای؟ گفت: - سفازولین یک گرم! گفتم: معاینش کردی؟ گفت: اره عفونت گوش میانی و التهاب لوزه ها! گفتم: فقط صداش گرفته بود! گفت: تازه فهمیدی پس چند روزه مریضه! گفتم: نداریم توی سر نسخه ام بنویس مهرمم هست تو همون کیف مشکیه! گفت: اوکی! میرم و زود برمی گردم! در زدم رفتم اتاقش، هدفون تو گوشش بود منو دید بلند شد سلام کرد. گفتم: راحت باش! خوبی؟ سرشو تکون داد گفتم: نگفته بودی جدی مریض شدی! منم که یکسره بیمارستانم. گفت: خوبم فکر کنم زیادی بدنم حساس شده! گفتم: اره! تو همیشه سیستم ایمنی ضعیفی داشتی الآنم که داروها دوبرابر بدترش کرده! با ناراحتی نگام کرد گفت؛ خیلی نمی بینمت اما هر وقت هستی به فکر منی! خودت خوبی؟ گفتم: اره! با سختی های بخش کنار اومدم، با کیس های مختلف سروکله می زنم و از همه حرف می شنوم! یکم اومد نزدیکتر نشست گفت؛ خب حداقل بیشتر با شوهرت وقت بگذرون! مثلا به یک امیدی اومده اینجا! خندیدم گفتم: خیلی خب براش نوشابه باز نکن! چشم با دکترم وقت می گذرونم! شوهرم در زد وارد شد ویال و سرنگ دستش بود گفت: مزاحم که نیستم! داداشم تا آمپولو دید رنگش پرید پاشد گفت: این برای منه؟ گفت: باشه باشه هول نکن! گفتم: بشین عزیزم لازم نیس بترسی! بعد شوهرم ست سرم رو نشونش داد گفت: نمی ذارم اذیت شی ک! گفت؛ اینطوری باید نیم ساعت زیر سرم باشم!گفتم: از عضلانی زدن که بهتره!

شوهرم دنبال چیزی می گشت که سرم رو آویزون کنه من از دستش گرفتم جالباسی رو جابه جا کرد و آورد نزدیک تختش! گفتم: بیا داداشی، دراز بکش! زود تموم میشه! با بی حالی رو تختش دراز شد. گارو رو محکم دور بازو بست چند ضربه زد و رگ رو پیدا کرد چیزی نگفت فقط چشاشو رو موقع تزریق نیدل رو هم فشار داد بعد از تنظیم سرم، سفازولین رو داخل سرم خالی کرد. اومدم مشغول ناز کردن موهاش شدم شوهرم بهم یک چشمک زد با کنجکاوی نگاهمون کرد گفت: برام باز چه نقشه ای کشیدین؟! خندیدم گفتم؛ زرنگ شدیا! گفت: بزرگتون کردم! یکم تو سکوت گذشت بالاخره سکوت رو شکستم گفتم: عزیزم برای هفته بعد یک نوبت LP داری! گفت: چی؟ پرید وسط حرفمون گفت: قبلا برای مننژیت عفونی انجام دادی! یادت هست؟ گفت: من خیلی کارا انجام دادم یادم نمیاد! گفتم: چیز خاصی نیس! دکترت پیشته و ما! سرشو برگردوند سمت دیوار گفت: نه! هیچی انجام نمیدم! حالم خوبه! گفتم: یک بررسی ساده اس، بی حسی می گیری، خیلی طول نمی کشه! دندوناش رو هم فشار داد بعد سریع نیم خیز شد، دستی که توش سرم بود رو به شدت تکون داد خطاب بهم بلند گفت: اینو بکن ازم! بکنش! گفتم: عزیزم آروم باش! گفت: آرومم! نه میام بیمارستان نه آزمایشی انجام میدم دیگه به حرف شما نیس! شوهرم گفت: مگه به اختیار خودته! دوباره دستشو برد سمت انژیوکت تا درش بیاره شوهرم اومد جلو دستشو گرفت گفت؛ نکن! تا قطره آخرش رو می گیری بعد درش میارم برات! با ناراحتی بهم گفت: تو یک چیزی بگو! گفتم؛ مسائل رو با هم قاطی نکن در مورد LP حرف می زنیم خب؟ بذار الان سرمت تموم شه! شونه هاشو گرفتم خوابوندمش گفت؛ انجام نمیدم! نه! گفتم: خیلی خب! آروم بگیر! پنج دقیقه بعد سرم تموم شد شوهرم اومد جلو آنژیوکت رو کشید بیرون و پنبه گذاشت. همون طور که ست سرم رو می نداخت سطل اشغال پرسید پات بهتره؟ دیگه درد نداره؟ گفت: خوبه! شوهرم گفت: خیلی خب داروهای این هفته رو جز این یکی IM تزریق نمی کنم. سکوت کرد ویال رو شکست و تو سرنگ کشید گفتم: چیزی نیس! درد نداره! برمی گردی؟ خیلی سرد نگام کرد و به پهلو شد. شلوارشو رو یک مقدار آزاد کردم همسرم دست گذاشت رو کمرش گفت: دمر بخواب! سمت راست که هنوز سالم بود رو پد کشید و سریع نیدلو وارد کرد دستشو مشت کرد و گفت: آخ....ایییی! آی! گفتم: تموم شد! سه ثانیه بعد درآورد پد رو نگه داشتم. همسرم اشاره کرد اونطرف رو دادم پایین کبودی کمرنگ تر شده بود، همون‌طور که به شکم دراز بود یکم زانوش رو خوابوند و بلند کرد گفت: خداروشکر چیزی نیس! پرسیدم: کمپرس بذارم براش؟ گفت: خودش داره روند بهبودیشو طی می کنه ویتامین k و c مصرف کنه بهتره! برگشت لباسشو درست کرد و اومد با عجله از رو تخت بلند شه، یهو سرش گیج رفت تعادل نداشت همسرم حواسش جمع بود دست گذاشت پشت کمرش و نگه اش داشت با نگرانی پرسیدم: خوبی؟ گفت؛ اره خوبمم. شوهرم با دلخوری گفت: ما میریم بیرون لازم نیس بلند شی، استراحت کن. کمکش کردم رو تختش دراز کشید منو همسرم اومدیم بیرون. گفتم: اگر انجام نده چی؟ یک نگاه بهم انداخت گفت: نگران نباش! انجام میده! یکم وقت بهش بده. یک هفته بعد LP رو همسرم به همراه چند تا رزیدنت نرو و پزشک معالج اش انجام داد. نتیجه خیلی جالب نبود (چون طولانی میشه موکول میکنم به زمان مناسب تری)

پ.ن ۱

کنار اومدن با بیماری های مزمن کار ساده ای نیس خصوصا که هیچ بهبودی حاصل نشه یا هر بار نسبت به گذشته بدتر بشه، قطعا در کنار بیمار بودن و دلگرمی بهش دادن کمک بزرگیه!

پ.ن ۲

قبلا هم گفتم دلیلی نمی‌بینم خودم رو مجازی شفاف سازی کنم! من نیازی به نقش بازی کردن، دروغ گفتن و خیال پردازی ندارم، حداقل نه تو ۳۲ سالگی! پزشکی رو با معدل بالا از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم، چند سال با همسرم هامبورگ زندگی کردم و خانواده مادری‌ام مقیم بلژیک هستن، سفر خارجی رفتن هیچ وقت برام کلاس کاری محسوب نمیشه و نشده چون از بچگی با مادرم اروپا سفر زیاد می رفتیم.

نمی خام وارد حواشی این کانال بشم برام هیچ جذابیتی نداره خودم رو جای کسی که نیستم جا بزنم یا عکس فیک سند کنم تا کسی بخاد به من مشکوک بشه؛ من هم مثل همه یک صفحه شخصی اینستاگرام دارم که گاهی روزمرگی هام رو اونجا اشتراک می ذارم، برخی از عکس هام رو از اونجا اسکرین شات میگیرم. فکر نمی کنم این مسئله اشکالی داشته باشه! در ضمن اگر خیلی با بودن من مشکل دارید می تونم مثل سال ها پیش فعالیتم رو متوقف کنم.

پ.ن ۳

از اینی که کامنت می ذارید و اظهار لطف می کنید بی نهایت ممنونم! یک نکته برای اون هایی که می خان وارد این مسیر بشن یا شدن: پزشک شدن کار ساده ای نیس خیلی شبا اون اتاق گرم و نرم و تخت و بالشت برات آرزو میشه! روزهایی هست که دیدن عزیزانت و در آغوش گرفتنشون رو از یاد می بری و گاهی هم خودت رو فراموش می کنی!

تو این مسیر خیلی ها ازت طلبکارن از همراه بیمار بگیر تا سال بالایی ها!

امیدوارم در مسیر درست آرزوهاتون قرار بگیرید.🌱

خاطره سینا جان

خاطره سیناجان

این قسمت: خارجی ها اومدند!

من یدونه پسرعموهام درواقع اولین نوه ی پسریه فامیل کانادا زندگی میکنه باهمسرش

خیلی ساله رفته.

هرپنج شش سال یکبار میاند یه سری میزنند ومیرند تازگی اومده بودندایران.

معمولا دونفرشون هیچ وقت باهم نمیاند ولی ایندفعه زن وشوهرباهم برگشته بودند ایران و البته خدابهشون بچه نداده.

من سرم توگوشیم بود شنیدم بابا داره تعارف میکنه پشت تلفن که تشریف بیارید قدمتون روچشم عموجون!شستم تیر کشید که دارند خارجیامیاند خونمون!

دیدم مامان خوابه تکونش دادم گفتم مامان مامان پاشو پاشو احسان اینادارندمیاند.مامانم یجوری بلندشد با وحشت نگاه من کرد انگارجن دیده!گفت احسان؟؟؟همین الان!؟؟؟

وااااای پاشو پاشو خونه وزندگی برام نذاشتین پاشو جمع کن. مسعود کجاس ؟؟مسعووووووود🫨

این بابات کوش!؟

مامان رو به بابام: طوری میشد میگفتی یکساعت دیگه بیاند من چیجوری این خونه روجمع کنم ؟حالابابامم نق میزد به جون ماکه بچه هاتو شلخته بارآوردی ازین حرفا😂

مثل جت ازینور به اونور خونه میدوئیدم که حداقل ظاهری یکم خونه شبیه خونه ی آدمیزادبشه!😂🙌

خداهیچ مادری و با سه تاپسر امتحان نکنه.

من داشتم کتاباو وسایلم واز دور پذیرایی جمع میکردم . ‌مسعود هم پاک وپوک میکرد!

یهودیدم برداشته با تیشرت نوی من میزتلویزیونوپاک میکنه!

گفتم هووووی بیشعور این تیشرتومن دوبار بیشترنپوشیدم باتیشرت من پاک میکنی!؟

گفت حرف نزن الان میرسن.

بهش گفتم ........اونم جوابم گفت........ من یکی بدتر گفتم .... .

اون یکی سنگین تر بارم کرد و جنگ به پاشد😂

ازونطرف رضا از اتاقش اومدبیرون دادزد گفت حیوووون شب شیفتم حالیتون نیست یه دقیقه اومدم بخوابم تواین خونه لحظه ای نمیتونم من آرامش داشته باشم!؟

گفتم تقصیراینه برداشته باتیشرت من میز پاک میکنه بیشعور!

مسعودگفت یچیزی بهت میگما دوباره اومدیم به جون هم بیفتیم که بابایه تشرزد خودمونوجمع کردیم.

مسعودوفرستادند دنبال میوه وشیرینی من بیچاره هم ظرف میشستم. آقای دکتر هم چون شب شیفت بود رفته بودند حمام کنند و آرامش ازدست رفتشون رو بدست بیارند😂!

خلاصه بابیچارگی وزحمت زیاد همراه بافوحش به فامیل کار هاروانجام دادیم تارسیدند.

البته دیررسیدند توگلفروشی معطل شده بودند و رضا چون شیفت بود مجبور شد بره .

حالا ازشماچه پنهون قبل اینکه برسند درسته سابقه تدریس دارم ولی بازم استرس اینوداشتم که یچیزی انگلیسی نگه یچیزی نپرسه که کم بیارم 😂بالاخره چندساله با مردم بومی وزبان انگلیسی مستقیما سروکاردارند.

لحظه ورود شروع کردم انگلیسی سنگین حرف زدن اصلا native هم نمیتونه اینطوری غلیظ حرف بزنه😂مدیونید فکرکنید توذهنم بهش فکرکرده بودم.

که پسر عموم گفت مجید ول کن تروقرآن

،پاره شدم انقدر انگلیسی اونجاحرف زدم اینجادو روز اومدم فارسی زبون دور وبرم ببینم😂

منم یه نفس راحت کشیدمو گفتم خودت نخواستی😂

حالا این وسط بابام فامیلاشودیده بود کله اش داغ کرده بود شروع کرد از زن و زن ذلیلی گفتن!

میگفت مثلا همین زنعمو(مامانم) انقدر نق میزنه تا‌‌‌‌.... اومد کلاجنگه قبل از ورود مهموناروکامل براشون تعریف کنه که بحثوپیچوندم گفتم بابا خداروشکرکن زنت خارجی نیست اگه نه نق خارجی میزد.

هااار هاااار.

خیلی بیمزه بود ولی نمیدونم چراهمه ترکیدند ازخنده‌.

خلاصه گرم صحبت بودیم.

احسان گفت تامن اینجام نوه ها خونه آقاجون جمع بشیم دورهم.مسعودگفت خونه آقاجون خوب نیست زودمیخواندبخوابن ازونطرفم بزن وبکوب میخوایم راه بندازیم اصلا راحت نیستیم.

به مهدی میگیم یه باغی جایی جورکنه برامون جمع شیم.

خلاصه حرفارو زدیم وچندروز بعدش یه باغیو ساعتی کرایه کردیم که آخرهفته دورهمی بگیریم.

حساب کردیم دیدیم مسعود استراحته ولی رضا شیفته ۸ شب میاد خونه بخاطرهمین گفت نمیام

بعد شیفت میخوام بخوابم یه جابعداقرارمیذارم احسانومیبینم.

خلاصه من بودم ومسعود بقیه دخترپسر عموعمه ها.

صبحی که قراربود شبش دورهم جمع شیم احسان گفت کنسله

هم خودم هم خانمم هوابه هواشدیم مریضیم.

گفتیم بابا ۴تومن پول نقد کرایه دادیم صاحبشم قبول نمیکرد که تاریخشو عوض کنیم.

گفتیم پاشین بیاین اصلا بگیرین بخوابین کاریتون نداریم ما.

خلاصه عصرش رفتیم فروشگاه کلی تنقلات و کالباس وزیتونو وچیپسو پفک و کلا بندوبساط قلیونو جورکردیم که شب ببریم باغ.

نزدیک ۶ عصر بود جمع کردیم رفتیم باغ .حال احسان و نغمه اصلا خوب نبود.

نغمه (خانمش) رو پاش نمیتونست وایسته احسانم چشماش قلوه ی خون بود.

دکترم نرفته بودند.اینجوری بودکه نگاه چشمای احسان میکردی ناخودآگاه اشکت درمیومد.مسعود زنگ زد به رضا گفت اینجوریه وشرح حالشونوداد وگفت دکتر هم نرفتند.گفت باشه ۸:۳۰به بعدمیام میبینمشون لوکیشنو بفرست.نغمه که رفت تویه اتاقاش خوابید احسان هم شل ول نگاه مسخره بازیای مامیکرد

من که جوگیر شده بودم اون وسط نشستنی میرقصیدم رقص چاقومیرفتم😂بامهدی تانگو میرفتیم.میگن آدمو سگ بگیره جونگیره همینه. یادش میوفتم موبه تنم سیخ میشه ازخجالت .نخورده مستیم 😅

ساعت۹:۳۰ زنگ زدیم رضا گفتیم نیومدی گفت رفتم خونه لباس عوض میکنم میام. نیم ساعت چهل دقیقه بعدش دیدیم رضا پشت دره اومد داخل دیدم کیف قهوه ای معروفو یه کیف ازین کیت کمک امدادیا دستشه.

اومد احسانوبغل کنه گفت وای خیلی تب داری .کل این جمع فردامیوفتن.همتون گرفتین تموم شد.

بازو احسانوگرفت گفت نشین تواین دودا بدتر میشی(دود قلیون)

بردش دم پله نشستن کیفشو بازکرد آستینشو زد بالا فشار سنجو بست دور دستش چنددقیقه بعدش گوشی پزشکی رو و از زیر کاف کشید بیرون و گذاشت رو سینش‌.نفس بکش ،احسان دستشو گذاشت روقفسه سینش گفت از اینجانفسم نمیاد.گفت باش ولش کن دوبار گوشی وگذاشت روسینش بلندگفت صدا این اسپیکرو کم کن دیوونمون کردین‌. باز میگفت نفس ،نفس، نفس عمیق خوبه. درکیفشو بازکرد دنبال چوب بستنی میگشت پیدا نکرد. لایتو بدون چوب بستنی گرفت جلودهنش گفت زبونتو بده پایین.مجید این چنگالو از روی کالباس پاشو بده من.

باپشت چنگال ته حلقشو دید.احسان گفت چشمام خیلی قرمز شده ازدیروز همینجوری اشکام میره. رضا پلکشو کشید پایین وسرشوتکون داد.(باش)

یدونه امپول بزنی خوب میشی. احسان گفت حال نغمه هم تعریفی نداره روبه ساراگفت تواتاق خوابید؟

گفت آره خوابید.

رضاگفت بعدمیبینمش بزار اول به توبرسیم

کیت امدادیه رو باز کرد انواع سرنگ وآمپول و قرص وکپسولو یسری لوله موله و بانداژ داخلش بود.

به احسان گفت همینجا درازمیکشی گفت آره.

جلد سرنگو بازکرد ودارو رو کشید رنگش شیری بود نمیدونم چی بود .اونو گذاشت رو کیف یدونه دیگه آماده کرد. دستشو گذاشت رو شونه احسان گفت بخواب.

احسان بند شلوار راحتیشو یکم شل کرد وخوابید

رضا یکم شلوارشو کشید پایین وجلد پد وبازکرد وکشید روبدنش.

خیلی بادقت وآروم امپولو زاویه دار وارد کرد.

رضا:نفس عمیق بکش که دردت نیاد .چندثانیه بعدش آمپول خالی وکشید بیرون. و جای امپول وباپدش تکون داد.

بلافاصله اونطرفشو کشید پایین.پدکشید این یکیو سریع تر زد ولی احسان یه تکون ریزم نخورد خودش شلوارشو درست کرد وبرگشت گفت نمایش خانگیه دور من جمع شدین ؟ مهدی گفت باکیفیت HD😄

گفت بد دردیه من نمیتونم رعایت کنم خودتون حواستون باشه نگیرین که بددد دردیه. احسان از رضا تشکر کرد و گفت نغمه هم ببین حالش بده.

گفت باشه باش اگه خوابه بزار بخوابه بیدارشد میبینمش.

آمپولا رو دستش گرفته بود میگفت کجابندازم؟

سطل نداره.مسعود گفت بذار توپلاستیکی چیزی میندازیم آشغالی بیرون.

همینطور که میرفت توآشپزخونه به احسان گفت بگیربخواب, اینکه بهت زدم خواب آوره برو درازبکش.

دوباره ما اسپیکرو روشن کردیم رفتیم وسط

رضا نشست پا سینی مزه دوتاپفک خورد وگفت این بالشت بده من

سرش رفت روبالشت با گوشی تودستش خوابش برد.گوشیوآروم کشیدم سایلنتش کردم و دیدیم همه افتادن نشستیم با بچه هاحکم بازی کردیم.

همه بیداربودیم ساعت ۳ صبح بود سارا گفت بچه ها نغمه حالش خیلی بده حالت تهوع داره احسان وبیدارکنید.

مسعود گفت بذار احسان بخوابه رضا رو بیدارکن.

آروم زد روشونه رضا گفت رضا رضااا بیداری؟رضا بلندشد لود نشده بود بنده خدا نمیدونست بیمارستانه بیدارش کردند خونست اصلا کجاست😂

گیج ومات گفت هان ؟؟گفتیم نغمه حالش بده گفت باشه باش پامیشم حالا.

پاشد نشست گفت نغمه کوش؟

ساراگفت دستشوییه.دوباره افتاد روبالشت.

دودقیقه بعد نغمه اومد بیرون رضا پاشد رفت سمتش گفت رسیدن بخیر نیومده چیکارکردی با خودت؟بعدتعارفات گفت حالم خیلی بده دکتر حالت تهوع دارم دلم دردمیکنه.رضا گفت اجازه هست؟ببخشید. کف دستشو گذاشت روشکم نغمه چندبارفشارداد. نغمه اومد دکمه پیرهنشوبازکنه گفت نمیخواد بشین یه جا یه معاینه بکنم.نغمه رفت سمت اتاق رضاهم کیفشو برداشت برد.

چنددقیقه بعدش سارا اومد کیت پزشکی رو هم برد تواتاق.

چند مین بعدش رضا با سه تا آمپول خالی تودستش برگشت گفت این پلاستیکه کو ؟

مسعودگفت همونجاتوآشپزخونه جداکنار آشغالا گذاشتم.

اومددوباره خوابید مسعودگفت حالش خوبه؟

گفت آره. بیداری سرمش تموم شد درش بیاری؟

گفت آره.

فرداش تا ساعت یک ظهرخوابیدیم.

تا ساعت ۲ که کرایه کرده بودیم تمیزکاری وکردیم ورفتیم بیرون.

نغمه واحسان بهتربودند تا دوسه روز دارو میخوردند وخیلی یهویی مجبورشدندبرگردند(یکم اوضاع مملکت بهم ریخته بود مجبورشدندتواولین پرواز برند ترکیه وازترکیه برند کانادا).

مرسی خوندین.

سینا(تیچرمجید)

خاطره اناهیتا جان

سلام سلام

آناهیتا🌋🌋هستم

خیلی این چند وقت خاطره ساز شدم بریم سراغ خاطره ی دیشب

دیشب نزدیک ساعت های نه ، با پدر رفتم درمانگاه شبانه روزی...

یه نوبت گرفتم و بعد از اومدن مریض از اتاق دکتر ،رفتم داخل و سلام کردم. خودمم یه مانتو شلوار مقنعه پوشیده بودم و ماسک زده بودم و حتی کاپشن تنم بود بسکه سرم بود🥶🥶

دکترش یه آقای تقریبا جوان بود که اسکراب و شلوار سبز پوشیده بود و دو تا ماسک زده بود😍🤭🤭

رفتم روی صندلی بیمار نشستم..رسید رو تحویل دکتر دادم. دکتر یه نگاه کرد و گفت:خب بگو ببینم چیشده ؟؟

منم علائمم رو گفتم،دکتر دونه دونه روی یه کاغذ نوشت و سوال کرد :که تب و لرز دارم یا نه؟گفتم لرز دارم،گفت: اسهال و استفراغ؟گفتم هیچی...

اومد یه چوب برداشت و چراغ اش رو روشن کرد و گفت: ماسکت رو بده پایین و دهانت رو باز کن.

دهانم رو باز کردم و دکتر گلوم رو نگاه کرد. گفت :التهاب داره.گفت:کاپشن ات رو در بیار و دستت رو بگذار رو میز یک آستین کافیه بعد به انگشتم پالس اکسی رو متصل کرد ، همون حین شروع کرد به پرسیدن: سابقه ی بیماری خاص نداری؟قند،فشارخون،

گفتم :فشارخون دارم. دکتر😐🤯:واقعا میگی؟از کی؟چرا؟کلیه ات مشکل داره و درست کار نمی کنه؟

من:نه کلیه ها سالمه ، چندساله که اینطوری ام.

پدر:۸ ماهه که مادرش فوت کرده از بعد از اون حالش بد شده

دکتر:🥺خدا بیامرزه.من :ممنونم.😊😊😇

دکتر:تو نباید تو این سن فشار خون داشته باشی اخه، چه قرصی براش مصرف می کنی؟؟

اسم قرص رو گفتم به دکتر ...

صدای دستگاه در اومد.

دکتر:اکسیژن ات ۹۶ هست.کمه😑

پالس اکسی رو از انگشتم در اورد

دکتر از رو صندلی بلند شد و اومد کاف دستگاه فشار رو دور بازوم بست و نبض دستم رو گرفت و شروع کرد به فشار خون گرفتن،

دکتر:خب فشارت خوبه ۱۱ هست.من :خب خداروشکر

نشست رو صندلی

دکتر :گفتی گوش درد داری بگذار ببینم گوشت رو ،

شروع کرد به دیدن گوشم با دستگاه ....نگاه کرد....گفت چیزه خاصی نیست گوش ات...

گفتم التهاب داره پرده اش...

دکتر چرخید طرف رایانه و شروع کرد به نسخه نوشتن ، دکتر: یه سرم داری و به همراه چندتا آمپول ، یه آمپول آنتی بیوتیکی داخلش یه آمپول میره واسه فردا...

دکتر،کد دارو رو داد.بعد گفت:یه نیم ساعت اکسیژن میگیری...و روی یه برگه نوشت و مهر زد...من😐😐

به شدت ترسیدم و اشک تو چشم هام جمع شد🥺🥺 قیافه ام رو شبیه خر شرک کردم، و گفتم دکتر میشه نزنم بخدا حالم خوبه... دکتر:عه چرا ترسیدی ،نترس دختر هیچی نیست ،هیچی نیست، به نظرم اکسیژن خونت پایینه نیاز داری و خودت داری میگی تنگی نفس داری باید بری..

من دکتر توروخدا...تخفیف بدین اقلا....

دکتر:باشه برو داروهات رو بگیر بیا بهت بگم...

بابا رو فرستادم داروخانه و خودم منتظر نشستم ...بابا برگشت با یه مشبا ی پر از 💉💉💉💉 .رفتم به دکتر نشون دادم و یکم غر زدم چون سه تا از داروهاش تکراری بود ...

بعد دوباره مطرح کردم اون اکسیژن رو

دکتر: بازم میل با خودته ،به نظرم بهتره بگیری ولی اگه میبینی تنگی نفست اذیت نمی کنه نمیخواد بزنی....گفتم دکتر برام گواهی میدین واسه فردا

دکتر:با کمال میل🥰😁 اسمم رو پرسید و گفت امروز رو رفته بودی دیگه ؟من:بله.دکتر خیلی خوب ،واسه فردا میدم

پنجشنبه تعطیلی دیگه...گفتم بله....دکتر مهر زد و برگه روداد دستم

بعدش از اتاق اومدم بیرون و رفتم حساب کردم،

و رفتم روی تخت خالی دراز شدم

پرستارش جلوم سرم رو آماده کرد منم دراز شدم و آستین هام رو بالا دادم،

دستم رو مشت کردم ولی نتونست رگ بگیره پرستاره یه جا اومد روی مچم زد ،اون قدری درد گرفت که حد نداشت😵‍💫😫😫 اخ ام در اومد...

گفت نمیشه دراورد آنژیوکت رو....

همکارش رو صدا کرد و بهش گفت

اون اومد دوباره بست به مچ دستم و یه جا زد داخل رگ و گفت دستت رو تکون نده ،سرعت سرم رو هم برام کم کرد

اینم از خاطره ی دیشبم و ماجراش

دوست دار شما آنا🌋🌋

منتظر کامنت های زیباتون هستم 🤭

خاطره یگانه جان

سلام✋

من یگانه هستم 18سالمه از شیراز

اولین باره خاطره میزارم..

رشتم تجربیه

من تو یه خانواده ی معمولی زندگی میکنم نه پزشک داریم نه پرستار..

یه خواهر دارم سمانه22ساله

دوتا برادر دارم سامان31سالشه سینا26

سمانه نامزد داره و دوتای دیگه مجردن

قبل از خاطره بگم من انشامم خوب نیست😂

بریم سراغ خاطره: فک کنم ۷.۸مهر بود

از مدرسه خسته برگشتم کلیم کار داشتم برای فرداش

اولش رفتم حمام بعدش رفتم ناهار گذاشتم همه سرکار بودن گفتم برمیگردن خستن

یه تکست دادم مامانم که دارم میرم کلاس برگشتید ناهارو گذاشتم بخورید

رفتم کلاس انقد خسته بودم چیزی نفهمیدم و بعدش باید درسای فردامو میخوندم🫠

برگشتم خونه همه اومده بودن ساعت ۵شده بود

تازه میخواستن ناهار بخورن(خونه ما معمولا همینه یبار ۵یبار۲یبار۱۲ناهار میخورن به خاطر تایم کارشون) وقتی رسیدم سلام کردم و مستقیم رفتم بالا مامانم گفت ناهار نمیخوری؟ گفتم الان ناهار نمیشه دیگه عصرونس و اینکه میل ندارم

دیگه چیزی نگفت

رفتم تو اتاقم خیلی خوابم میومد ولی نمیدونستم درسای فردامو چیکارکنم😵‍💫

رفتم رو تخت یکم استراحت کنم

یهو ب خودم اومدم دیدم ساعت ۸شده

درسارو خوندم تا ساعت ۱۱

و بازم رفتم حمام😂خیلی خسته بودم ساعت۱۲بود که خوابیدم و ۶صبح با آلارم بیدارشدم

صداش خیلی اعصاب خوردکن بود

صبح یکم گلوم درد میکرد😵‍💫

جدی نگرفتم

آماده شدم رفتم سمت مدرسه

حالم خوب نبود هرلحظه امکان داشت سرم گیج بره و پخش بشم زمین😂

باهزاربدبختی رسیدم مدرسه هرلحظه حالم از قبل بدترمیشد

کل زنگ اولو با یه سردرد فاجعه گذروندم

زنگ تفریح خورد موندم تو کلاس و سرمو گذاشتم رومیز یکم چشمام گرم خواب شد

که زنگ خورد و بچه ها اومدن کلاس

زنگ دوم سردردم خیلی بیشتر شد از بچه های کلاس پرسیدم کسی قرص نداره

و متاسفانه کسی نداشت🤦‍♀

زنگ اخرم بااون سردرد گذروندم

برگشتم خونه قرص خوردمو خوابیدم

۲برگشته بودم و تا۵خواب بودم

وقتی بیدار شدم حالم ازقبل بدتر بود

خیلی بیحال شده بودم

گلو و گوشم یه طرف ماجرا سردردی که خوب نمیشد هم یه طرف دیگه🙄

سینا اومد تو اتاق میخواست بگه شب قراره بریم مهمونی برنامه ریزی نکن

گفتم نمیام درس دارم

(سینا- من+)

-بیخود مگه دست خودته؟ هیجا نمیای همه یادشون رفته یه یگانه نامی وجود داره تو فامیل

+گفتم که نمیام درس دارم و بعدشم میخوام بخوابم دیگه تایمی برام نمیمونه

-یگانه میگم حاضرشو بگو چشم بامنم بحث نکن فهمیدی؟

+سینا منم میگم نمیام بگو چشم بامنم بحث نکن فهمیدی؟

-الان حرف منو تکرار کردی؟ نمیفهمی دارم میگم امشب همه ی فامیل جمعن فلانی از نمیدونم کجا اومده باید بریم همه

+بگید درس داشت نیومد حالمم خوب نیست الان

-چته؟

+به تو ربطیم داره مگه؟ برو بیرون بزار استراحت کنم

-یگانه یعنی انقد شعورت کمه اگه حالت بده پاشو ببرمت بیمارستان اگرم خوبی سریع حاضرمیشی

+اون شعورو تو نداری که دارم میگم درس دارم ولی انگاری حالیت نمیشه

سمانه: چخبرتونه خونرو گذاشتید رو سرتون نمیزارید ادم دودقیقه بخوابه انقد سرصدامیکنید

-این بچه اعصاب برای من نزاشته دارم میگم امشبو باید بیای

سمانه: یگانه باز داری لج میکنی امشبو دعتمون کردن خانوادگی نمیخوای بیای؟ زشت نیست؟

+چه زشتی داره بابا ولم کنید من درس دارم کاردارم نمیتونم بیام

سمانه: سینا ولش کن اینو نمیخواد بیاد

رفتن بیرون و حالم خراب تر از قبل بود روحی داشتم داغون میشدم و جسمیم یه وضع دیگه

ساعت ۷شده بود داشتن میرفتن

فقط شنیدم سینا داشت به بقیه میگف یگانه نمیاد

سعی کردم به حرفاشون گوش ندم 😅

ایرپادو گذاشتم تو گوشم صدارو زیاد کردم و همین باعث شد گوشم تیر بکشه 🙂

رفتم یه مسکن خوردم و باز رفتم تو اتاقم درس بخونم

ساعت ۱۰شد و من حالم از قبل بدتر بود

روحی یه طرف جسمی یه طرف دیگه

دلم میخواست بشینم به حال خودم گریه کنم و اون شب و تا۱۲ فقط گریه کردم از خیلی چیزایی که تو مدت اخیر اتفاق افتاده بود

شبش کمکم خوابم برد و صبح بیدار شدم برا مدرسه و فهمیدم دیشب ساعت۲ برگشتن..

آماده شدم جلو چشمام اول صبح هی سیاه میشد ولی اهمیت ندادم

یه مسکن خوردم باز و رفتم سمت مدرسه

تو تایم مدرسه حالم خوب نبود

زنگ دوم بود از معلم اجازه گرفتم چنددقیقه برم بیرون قبول کرد

اومدم بیرون از کلاس داشتم از پله ها میرفتم پایین سرگیجه بدی گرفتم و تو همون پله ها نشستم😵‍💫💔

مدیر مدرسه دید و اومد سمتم گفت چیشده؟ گفتم هیچی و بلندشدم

گفت چرا نشسته بودی پس؟ گفتم یکم سرم گیج رفت

گفت زنگ بزن خانوادت بیان دنبالت

گفتم نیازی نیست الان خوبم دیگه

و بازم از چندتاپله ای که مونده بود خواستم بیام پایین سرگیجه شروع شد

مدیرمون گفت اینجوری میخوای تا ۲تو مدرسه باشی؟

خودش زنگ زد بابام جواب نداد زنگ زد مامانم اونم جواب نداد🙂

خط دوم مامانمو دادم بعد از دوبار زنگ زدن جواب داد و مامانم گفت برادرشو میفرستم بیاد دنبالش

رفتم کلاس تابیاد

میشه گفت بعد از یکساعت تازه اومد

تو ماشین سایلنت بودم تا گفت میریم بیمارستان گفتم چی؟ گفت همین که گفتم

+لازم نکرده بریم خونه

-یه حرفیو چندبار تکرار نمیکنم

+هرجا میخوای برو مهم نیست

مکالممون همین بود تا رسیدیم گفت برو پایین گفتم اوک 🫠

ماشینو پارک کرد

خیلی خلوت بودو سریع رفتیم داخل

دکتر علائمو پرسید و بهش گفتم

اون موقع طوری بودم که حال حرف زدنم نداشتم🤐

معاینه کرد و نسخه نوشت

چیزی نپرسیدم و سینا رفت داروهارو بگیره گفت بشین تا بیام 💔

وقتی اومد حتی سمتم نیومد مستقیم رفت حساب کرد و گف برو تزریقات گفت یه سرم و دوتا امپول

رفتم داخل و دادم به پرستار بعدشم رفتم دراز کشیدم اومد دنبال رگ بود میگفت رگ نداری که

رو دو دستم امتحان کرد اخرش بزور رگ گرفت و وصل کرد یکی از امپولارو ریخت توش

و بعد رفت

از وضعیتی که داشتم خسته شده بودم

بعد از حدود ۴۵مین تموم شد اومد گفت یه امپول داری برگرد برگشتم پد کشید و شروع کرد به تزریق دردش زیاد بود ولی فقط نفس عمیق کشیدم دردش امونمو بریده بود ولی حرفی نزدم و تموم شد 😅

ازش تشکر کردم و رو همون تخت نشستم و گریم گرفت از وضعیتم خیلی خسته بودم

روحی حالم داغون بود اشکامو پاکردم و رفتم بیرون😅💔

دیدم سینا نشسته گفتم بریم چیزی نگفت بلندشد و رفتیم سوار ماشین شدیم

رسیدیم خونه یه سلام کرذم و باعصبانیت تمام از پله ها رفتم بالا

کل اون روز و گریه کردم...

راستش چندوقتیه حال روحیم اصلا خوب نیست و بعد از دوسال توکانال بودن تصمیم گرفتم یکی بنویسم🌺

این اولین خاطرم بود و شاید برای خیلیا مسخره بنظر میرسید که نظر هرکسی قابل احترامه🙏

اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید💙

دوست دارم نظراتونو تک تک بخونم

منتظر کامنتاتونم🌻

یگانه🥀

خاطره نادیا جان

سلااام خوبین خوش میگذره این هوای پاییزی نادیا هستم۲۲ ساله و همسرم امیر ۲۸یادتون هست منو؟؟؟

از اونجاییی ک بعضی هاتون گفتین بقیه خاطره رو بگم با خاطر روی گل شما مجبور شدم بیام براتوت تعریف کنم ب نظرم بهترین کارو کردم ❤️

خب ادامه اون ماجرا رو میگم که اولین تزریقی بود ک دوران عقد برای من اتفاق افتاد منم اولین خجالتی بود ک نصیبم شد ولی گذشت امیدوارم بعدها بهتر با این قضیه کنار بیام خب میریم سر ماجرا ادامش😂:…اون شب با یه بوس خوابم برد فرداش من یکم خسته راه بودم تصمیم گرفتم قبل اینکه امیر بیدار شه برم حموم چون موهام کلافه ام کرده بود رفتم بعد اینکه دوش گرفتم و زود در شدم دیدم امیر تو گوشی منتظر من گفتم امیر..گفتم جانم عزیزم گفتم بیدار شدی؟ گفت اره چیزی میخوای؟ گفتم نه میخواستم ببینم بیدار شدی یا نه منم دیگه لباسام رو برداشتم و پوشیدم اومدم بیرون داشتم موهام رو خشک میکردم با حوله نمش کشیده شه گفت علیک سلام نادیا خانوم مثل اینکه قهر کرده درستع گفتم امیر نگرانتم گفت چراااا گفتم واسم عجیبه مغزت سر صبح داره خوب کار میکنه گفت ای بابا 😂😂😂شرمنده میکنی منو گفتم نه بابا وظیفست خلاصه یکم مزه ریخت گفت اماده شو بریم پایین صبحانه بخوریم بریم بیرون کار دارم

گفتم مگه اینجا تهرانه رفیقا واست صف کشیده باشن گفت نه فلان دوستمو بببینم چخبره خلاصه منم عین جوجه اردک دنبالش رفتم اولم صبحانه خوردیم بعد رفتیم پیش دوستش اون پیاده شد رفت گفت بیا گفتم نه من تو ماشین راحتم یکم اهنگ گوش دادم اینستا چرخیدم جواب بچه هامو دادم سوال داشتن دیدم نیومد زنگ زدم امیر اگه نمیایی زنگ بزنم پلیس بیاد دنبالت خودمم نمیدونم کجایی گفت اومدم عزیزم چی میخوری بخرم منم حوس هات چاکلت کرده بودم چون هوا یکم نسیم خنکی داشت گفت باشه عزیزم خلاصه قطع کردم دیدم داداشم زنگ زد گفت چخبر ابجی خوبی کجایی گفتم هیچی منتظر دوست پر چونه ات هستم بیاد گفت ای بابا میاد میخوای زنگ بزنم زودتر بیاد گفتم نه زنگ زدم یخورده صحبت کردیم و قط کردیمهمچین چشمی ریز کرد واسه من چون تقریبا متوجه شده بود صبر کردیم همه برن بعد ما بزنیم بیرون چون شام دعوت بودیم خونه مامان امیر ک من بهش میگم مریم جون یجورایی پایه اس عاشقشم🤭🤍خلاصه بای دادیم به اقا اسماعیل که در هارو قفل کنه ماهم رفتیم سوار ماشین شدیم امیر قبل اینکع ماشینو روشن کنه گفت میشنوم نادیا تعریف کن منم انگار کشتی هام غرق شده گفتم هیچی ب خداا امیر چیزیم نیست گفت به من دروغ نگو چیت شده میگممم یکم صداشو برد بالا ک منم جلو اشکام رو گرفتم ولی دست خودم نبود سرازیر شد سکوت کردم دید دارم گریه میکنم گونه ام رو بوسید گفت عزیز دلم تعریف کن نمیخوام جنگ کنیم که منم گفتم مشهد بودیمم این چن روز هم قایم کردم ازت بعد گفت بابت این کارات هم میریم دکتر ک دیگه از من مخفی نکنی منم اسرار ک نمیخواد ولی امیر گفت سلامتیت مهمه باید بریم کلاسا از مهر سنگین میشه ولی بهونه بود میدونم میدونه از فضای دکتر بدم میاد از قصد منو میبره ایششش خلاصه تو راه موزیک گوش دادیم لاو ترکوندیم😂😂(الکی تر خدا باور کنید)😂بعدش رسیدیم نوبت گرفتیم رفتیم داخل سلام دادیم من شرح حال دادم به یه اقای پیر مرد طور بود ولی خوش اخلاق امیر هم کاملللل گفت منم به حالت مسخره گفتم امیر جان چیزی از قلم نیوفته گفت نه عزیزم همه رو گفتم دکتر هم زد زیر خنده گفت دخترم اقا نگران شماس نه من ک میخواد خوب شی دختر جفتمون زدیم زیر خنده دیگه فضا کامل عوض شده بود نپرسیدیم دارو چی دادید بای و تشکر هم کردیم و اومدیم امیر رفت گرفت باهم رفتیم تو ماشین گفتم امیر بده ببینم چیه گفت چیزی نیس مامان اوکیش میکنه گفتم حتما دارو هاس ولی از اونجایی ک منم خبر نداشتم مریم جون دوره دیده میخواد عروسشم خودش برای تزریق دست ب کار شه رفتیم اونجا مریم جون خیلی خوشحال بود چون اولین باری بود ک رفتم با امیر چون بقیه مهمونی ها یا عصرونه بود یا خانواده من بابا امیر هم که من بهشون میگم اقا جون داشتن تلوزیون تماشا میکردن نشستیم رفتم دستم رو شستم ک میخوایم چیزی بخوریم الوده نباشه پشت سرم امیر اومدمگفتم امیر شام خوردیم زودتر بریم جلو مامان اینا هی اسرار نمیکنم که بریم بریم خودت صدام کن گفت باشه مامان کارت داره کارش تموم شه باهات میریم گفتم چطور چیزی بهم نگفت گفت نمیدونم زود رفت بیرون منم صداش نکردم ولی همش تو خودم بودم که چیه بعد اینکه رفتیم نشستیم دور هم بابا و امیر داشتن صحبت میکردن اقا جون گفت نادیا جان بابا اینا خوبن تشکر کردم گفتم بله خوبن سلام دارن خدمت تون بعدش مامان رفت تو اشپز خونه غذا اماده کنه منم رفتم یکمی حرف زدیم بعد من داشتم سس درست میکردم امیر اومد اشاره کرد ی ناخونک ریزی هم زد و رفت مامان بهم گفت نادیا جان راستش دلم نیومد بهت بگم شوکه شی امیر بهم میگه من دلم نمیاد برای نادیا امپولاش رو تزریق کنم میگه من تزریق کنم گفتم اخه من چیزیم نیست گفت میخوای بگم امیر ببرت کیلینیک گفتم نه مامان امیر خودش بعدا بزنه منم مشکلی نداشتم مامان بزنه یا امیر ولی از دست امیر ناراحت بودم با مامانش هم راحتم نمیخوام بگم خجالت میکشم و این حرفا خلاصه غذا رو پهن کردیم خوردیم جمع کردیم گزاشتیم تو ماشین چایی ریختیم ببریم بخوریم که مامان گفت نادیا جان جلو اقا جون چیزی نمیگم یه وقت خجالت میکشی چایی خوردی بریم تو اتاق امیر من واست تزریق کنم یا میخوای بگم امیر بیاد گفتم نه خودتون تزریق کنین امیر پیش اقا جون هست زشته گفتم باشه ب خدا منم دلم نمیاد به عروس قشنگ امپول بزنم ولی سلامتیت برامون مهمه ایشالا بهتر بشی خلاصه چایی رو خوردم پیش امیر نشسته بودم امیر دستم رو گرفته بود دستش رو شونه هام حس کردم خشک شدم مامان دیدم اشاره کرد من میرم بیا منم خواستم بلند شب اقا جون حواسش به تلوزیون بود امیر موهامو بوسید گفت ب خدا میخوام بهتر شی منم گفتم باش 😒رفتم پیش مامان دیدم دارع اماده میکنه وقتی اتاق امیر رو دیدم از داشتن کتاب زیاد موندم بعدش مامان گفت دراز بکش عزیزم منم دراز کشیدم شلوار رو دادم پایین مامان هم جاشو مشخص کرد پد رو باز کرد و کشید روی پوستم یکم استرس داشتم موقع فرو کردن محکم چشمام رو فشار دادم مامان گفت نادیا جان عزیزم خوبی ببخشید درد داره گفتم اره خوبم بعدش تموم شد موقع در اوردن ی اخ گفتم فقط بعدش در زدن امیر بود اومد داخلمامان پد رو گذاشت یخورده ماساژ داد بعد گفت من برم اشغالشو بندازم دور تشکر کردم اونم گفت ببخشید درد داشت گفتم نه خیلی خوب زدین بهتر از امیر زدین امیر اینطوری شد😮😒گفت باشه نادیا خانوم کارت پیش ما گیر میکنه مامانم گفت باشه امیر لوس نشو قربونتون بشم ❤️💋ماهم گفتیم خدانکنه منم شلوارم رو دادم بالا امیر از. روی شلوار ماساژ داد گفتم خوب زد مامان. درد ندارم جای سوزن درد میکنه اوکی میشم گفت باشه اماده هستی بریم ؟ گفتم اره منم بلند شدم امیر هنوز روی تخت نشسته بود منم اومدم بلند شم امیر گفت بشین گفتم بله ؟ گفت واسه من ناز میکنی گفتم نه نیازی به ناز نیس گفت باش منم بلند شدم رفتم پایین وسایل هارو جمع کردم از مامان تشکر کردم بابا هم گفت بازم بیا گفتم چشم بعدش دیگع رفتیم بیرون اومدم بشینم تو ماشین گفت اخخخخ امیر گفت چی شددد گفتی درد ندارم گفتم هنوزم میگم خلاصه امیر میخواست یجوری ثابت کنه که درد کشیدی بعدش راه افتاد امیر گفت چرا پنهون کردی از سفر مشهد گفتم مهم نبود برام گفتم اوکی میشم گفت چیی؟ گفتم مهم نبود گفت واسه من مهمه از این به بعد بار اخرت باشه این حرفو میزنی منم باز اشکم در شد امیر دید اشکم دارع میاد زد بغل گفت نادیا نگا به من کن منم چشم تو چشم شدم باهاش ولی سرمو انداختم پایین گفت قشنگ من منو درک کن من نمیتونستم مریض تحویل خانوادت بدم بعد گونمو بوسید بخورده سرمو گذاشتم رو سینه اش اروم شدم چون نزدیم تایم پریود ام بود بهونه میگرفتم سر چیز های بیخود گریه میکردم خلاصه لاو ترکوندن تموم شد موزیک رو زیاد کرد دستشو تو دستام قفل کرد تا رسیدیم تعارف کردم بیا خونه گفت نه سلام برسون دیر وقت هست فردا کلاس دارم منم تشکر کردم و منم رفتم داخل داداشم بیدار بود سلام کردم گفت ابجی میموندی گفتم نه تورو نمیشه تنها بزارم زود دلتنگت میشم

دیگه اینقد خسته بودم وسایل هامو جمع کردم رفتم اتاقم شب بخیر گفتم چون مامان و بابا خواب بودن اونم داشت فیلم میدید منم رفتم روتین پوستی مو انجام دادم و خوابیدم اصلا نگاه گوشی نکردم صبح با صدای نکره داداشم بیدار شدم میگفت سویچ ماشینم کووو مامااااااان و اینگونه میخواستم بزنمش اخه داداشم ساعت ۷ صبح چخبره خلاصه پیداش نکرد بابام برداشته بود 😂ماشین منو برد😐منم هر کاری کردم خوابم نبرد ساعت ۷:۱۰ دیقه دیدم مسیج اومد امیر بود گفتم بیداری عزیزم؟ جواب دادم سلام اره چیزی شدع ؟؟ گفت نه کلاسم رو لغو کردم نصف بچه ها اردو رفتن منم نرفتم دیگه گفتم خب بعدش گفت هیچی گفتم ببینم تو چکار میکنی گفتم هیچی میخوایم با مامانم بریم خونه تمیز کنی گفت اخه الان؟؟ گفتم ن دروغ گفتم 😂گفت مسخره منم گفتم برم بخوابم گفت اره برو بای دادیم رفتیم من رفتم اینستا کله پاچه و سیرابی دیدم حوس کردم زنگ زدم امیرر کجایییی؟ 😂اون شوک شده بود چی شده نخوابیدی گفتم کله پاچه حوس کردم بیا بریم بخوریم 😂گفت چ حوس بیجاییی گفتم اع خب دلم میخواد بیا دنبالم ماشینم دست برادر جان هست گفت باش اماده شو شکمو😂منم خوشحال اماده شدم مامان داشت ظرف هارو جمع میکرد سلام کردم گفتم با امیر دارم میرم گفت باشه و این حرفا

رفتم بیرون دیدم با صد تا سرعت اومد گفت سلاااااام خانووم چه عجب منم سلام کردم گفتم کمتر ۱۲ ساعت هست همدیگه رو دوباره میبینیم دلتنگم بودی نه؟؟؟؟ میدونستممممم 😂گفت اره دلتنگ تو نشم دلتنگ کی بشم گفتم خداروشکر زبون رو داری وگرنه از پس منم بر نمیومدی بالاخره راه افتاد پاتوق همیشگی خودم رفتیم سفارش دادیم

تا بیارن یکم صحبت کردیم تا اوردن منم رفتم دستمو شستم خوردیم بعدش من نشستم پشت ماشین گفتم من میشینم اونم گفت اوکی کمتر از ۱۰۰ تا میری گفتم به همین خیال باش نشست شروع کردم به زنگ زدناش ب ینفر زنگ زد ک ب نظرم اقای مسنی بود چون فقط اشاره میکرد به من ک اروم برو منم قبول نمیکردم ک با ی دختره تو خط سبقت بودیم هی ویراژ میدادیم تا بالاخره سبقت بیجا یی گرفتم و رفتم اونم صحبتش تموم شد منم دعوا کرد منم قهر کردم رفتم نشستم صندلی عقب جلو نشستم اونم ناراحت بود ک اینطوری باهام برخورد کرد ولی اون روز رو کوفتم کرد منم اون ساعتی ک برگشتیم رفتم پیش دوستام باهاش اصلا حرف نزدم فقط گفتم فلان جا واییسا منم سریع پیاده شدم رفتم مرکز خرید بعد با دوستام قرار گذاشتیم رفتیم دربند امیر هم هرچی زنگ زد جواب ندادم الان ۱۲ ساعتی هست ک جوابشو ندادم اونم نمیدونه باید چکار کنه ولی من اینقد باهاش قهر میمونم تا ادم شه

🙂🙂اینم از خاطره من امید وارم دوسش داشتع باشین راستی اینم شما بگین من پا پیش بزارم یا امیر من ک کوتاه نمیام چون اشکمو در اورد

یک هفته تمام زمان برد نوشتم 😂

دوستون دارم نادیا✨

خاطره بهنام جان

هفته پیش دخترم که از مدرسه برگشت شدیدا سرفه می‌کرد و گلو درد داشت

هر چی گفتیم بیا بریم دکتر گوش نکرد که نکرد ما هم مجبورا بهش شربت و سوپ و... دادیم

فردا صبحش دیدیم اصلا خوب نشده و برا همین مدرسه نرفت

دو روز بعدش هم پنحشنبه و جمعه بود که خونه موند و استراحت کرد و داروهاشو خورد

شنبه صبح که بیدار شدم دیدم ای دل غافل خودم هم سرماخوردم اصلا حرف نمیتونستم بزنم گلوم انگار زخم شده بود و صدام در نمیومد

ترجیح دادم خونه بمونم و سرکار نرم

هر چند از ساعت 9 صبح همکارا هی زنگ میزدن و سوال میپرسیدن مجبوری از خواب بیدار شدم

خودمو بستم به انواع دمنوش پونه و آویشن و... شربت سرماخوردگی و قرص

طرفای غروب تقریبا خوب شده بودم

خوشحال و خندان فرداش رفتم سرکار اما نزدیکای ظهر دوباره علائم با شدت بیشتری شروع شد

این به کنار

یکی از فامیلا فوت شده بود و حتما حتما باید میرفتیم مراسمش اونم چی 100 کیلومتر دورتر از ما

با هر مکافاتی بود عصر رفتیم و برگشتیم

شب رسیدم خونه رسما داشتم جون می دادم از سر درد و بی‌حالی و سینه درد و..

پس دل به دریا زدم و با پای خودم داوطلب آمپول شدم

یدونه پنی سیلین و یدونه کترولاک

البته برام یکم بی حسی ریختن درد پنی سیلین کم بشه

با وجود اینکه کل بدنم درد داشت انصافا خوب تزریق کرد و با کمترین درد ممکن😎😎 از مهلکه خلاص شدم

یه ربع بعدشم به خواب راحتی رفتم

با آرزوی سلامتی برای همه دوستان

--------------

بهنام

اینم مختصر و مفید که بعدا گلایه نکنین

کامنت بزارین باهام همدردی کنین

وگرنه غصه میخورم

برا پوستم خوب نیس😢

خاطره علی جان

سلام به روی ماه همتون

علی هستم پرستار ۲۴ ساله در خدمت شما سروران گرامی 😍😂

شیفت شب بودم ، صبح اومدم خونه و غش تاااا ظهر😃 (واقعا شیفت شب روز و روزگار برات نمیزاره ، عملا اون روز تو دیگه از دست میدی ، یا خوابی 😇 یا بازم خوابی😂)

ظهر بود پاشدم برای نماز

دیدم ریحانه داره ناهار میزاره چه عطر و بویی🤤 برعکسه خواهرای شما که آشپزی شون خوب نیست ابجیه من مثل مامانم معرکسسسس😌(یکم پز بدیم 😂)

ریحانه : سلاااااام

من : علیک السلام فرزندم چه بویییی😔 نمیگی آدم تو خواب می‌ره کما؟😂

ریحانه : 😁😁😁 مامان مدرسه است (دبیر ریاضی هستن ایشون) یکم دیر میاد غذا رو سپرد به من کلی درس داشتماااااا ولی این مسئولیت خطیر و قبول کردم 😄😎

من : زحمت کشیدی بزرگوار شب عروسی تون جبران کنیم😂

رفت سر درسشو

منم نماز و اینا، بعد نماز بغل سجاده غش کردم 😔😂 (لعنت به بی خوابی ! هیچی خوابه شب نمیشه به والله)

ریحانه اومد آروم بیدارم کرد

ریحانه : علی ؟ علی ؟ بد جا خوابیدی خو پاشو می‌خوام سفره بندازم

من : ای وای خوابم برد که 😐داشتم چشمامو می‌مالیدم گفتم ساعت چنده ریحان ؟

ریحانه : سه

من : اوووو چه خبره😐

مامانم اومد سلام و اینا

ناهار و زدیم بر بدن ریحانه هم خیلی چیزی نخورد ... یکم بازی بازی کرد و گفت سیرم رفت اتاقش (نفرین خدایان بر کنکور☺️😂 این بچه نه خواب داره نه غذا مصرف سرم مون رفته بالا سازمان سنجش یه فکری بزنه ورشکست نشیم😂 )

شب مهمونی دعوت بودیم هر چند من بعد ناهار یکم خوابیدم🤣(بابا شارژم تخلیه میشه یهو چه کنم) پنج اینا رفتم باشگاه

شیش و نیم اومدم

اهالی خونه داشتن حاضر میشدن

مامان و بابا رفتن !

منم دوش گرفتم و آماده شدم منتظر ریحانه نشستم تا کلاسش تموم بشه برم دنبالش باهم بریم ...

نیم ساعت بعد رفتم آموزشگاه دنبال خواهر جان

سوار شد و رنگ به روش نبود

من : چیه ؟ سلام چرا قیافت اینجوریه

ریحانه : نمیدونم‌ داداش

دستمو گرفت گذاشت رو قفسه سینه اش گفت نگا همینطور با سرعت داره میزنه😕

من : خو الان آروم باش یه آبمیوه بگیرم بخور

دستت چرا سرده دختره خوب ...

پیاده شدم سوپری یه رانی براش گرفتم باز کردم گفتم بخور

ریحانه : چرا برای خودت نگرفتی خو !

من : پیکنیک نیمدیم ریحانه 😂😐 گرفتم بخوری یکم حالت جا بیاد

ریحانه : خو نخوری من نمی‌خورم بیا یه ذره بخور بده من

من : ریحانه 😐😐😐میگم بخور من نمی‌خورم

خلاصه تعارف تعارف😂😂 یه ذره خوردم

گفتم خو بقیه شو بخور زود باش

نشستم و حرکت کردیم تو مسیر هی دستمو میزاشتم رو دستش ببینم سرده یا نه ! یکم بهتر شده بود بهش

گفتم: ریحانه خانم! فکر نکن متوجه نمیشم غذا خوب نمی‌خوری ! ببین حال تو ... ناهار نخوردی صبحانه هم فقط یه چای

سه ساعت هم کلاس بودی

جونی میمونه ؟؟؟؟ چجوری میخوای ادامه بدی ؟؟

ریحانه: چیزی نیست خوبم

من : آها اینجوری خوبی ؟ موقع شام میشینی جلو چشم اوکی ؟؟

ریحانه : باشه 🚶‍♀

من : قشنگ مشتی هم می‌خوریا😂تپل بزن بر بدن ، تو مهمونی کسی تعارف نمیکنه🙄 زندایی زحمت کشیده😌

ریحانه : 😂 باشه

رسیدیم و سلام و احوال پرسی باااااا فامیل

آقا ما نشستیم یه چای بخوریم :

خاله اومد آمپول شو داد گفت علی جان خاله زحمت شو بکش🙏

من دستم به چای هنوز نخورده بودم 😂 خدایا چی بگم (اینقدر کادر درمان رو تو مهمونیا اذیت نکنید😂)

گفتم چشم خاله

باز پسر داییم: علیییی نوروبیون منم بزن یه هفته است نزدم یادم میره

من : 😐 چقدر نوروبیون میزنی تو امیر😐 (مخالف سر سخت نوروبیونم به نظرم اصلا چیز خوبی نیست ! روی نظرم به کسانی هست که فرت و فرت می‌خوابن میزنن🚶‍♀ترک کنید این کارتون را )

گفتم آقا باشه حله

کس دیگه نیست ؟ درمانگاه سیار زدم به‌ مولا😂اگر کسی هست تعارف نکنه

خلاصه قبل شام آمپول خاله رو زدم

بعد شام هم قرار شد برای امیر و بزنم ...

سر شام بودیم حواسم به ریحانه بود بغلم نشسته بود براش یواش یواش میکشیدم میگفتم بخور نخبه جان مغزت باید یه فسفری داشته باشه که بسوزونه نه ؟ یه لبخندی زد و یهو حالش بد شد بلند شد رفت سمت سرویس بهداشتی

مامانم ترسید ! بلند شد رفت دنبالش

منم رفتم ببینم چیشد

حالش بد شد و زد زیر گریه

مامان صورتشو آب زد یه نفسی گرفت و خاله زحمت کشید براش گلاب آورد یکم بو کرد و

همون تو حیاط دراز کشید رو زمین 🤦‍♂

مامان اومد سمتم گفت چرا اینجوری شد بچم ؟

من : مامان جان دو سه روزه عادتش تموم شده درسته ؟ چیزی هم نخوره خب من چی بگم ؟ جونی میمونه آیا ؟

مامان : خو سرم که زد اون هفته 😔

من : مامان 😐 منو نگا ! سرم برای یه روز . دو روز . اصلا سه روز جون بده ...

کل هفته رو که پوشش نمی‌ده 😂

گفتم نگران نباش شما برید سر سفره شام میل کنید 😉 من میبرمش دکتر ...

رفتم پیشش گفتم : ریحانه پاشو ! برو تو ماشین تا من بیام

ریحانه : علی کجا !

من : خونه آقا شجاع 😐 دکتر دیگه !

ریحانه : نه بابا خوبم

من : آره بابا میبینم خوبی😐پاشو بچه!🚶‍♂

خلاصه پاشد رفت داخل ماشین

منم رفتم وسایل مو برداشتم

بعد ملحق شدم به ریحانه ..

حرکت کردیم (عه😂وقتی نشستم تو ماشین تازه یادم اومد آمپول پسر دایی مو نزدم☺️😂)

با لحن تندی گفتم: این نشد وضعش ! اگر میخوای اینجوری درس بخونی اصلا نمی‌خواد بخونی !

ریحانه : 😕

من : بغض الکی هم نکن! خودتو مریض کنی تهش چی؟ دانشگاه چه خبره مثلا ؟ ارزش داره ؟ ریحانه باره آخره هااا🚶‍♂ سری بعدی از این اتفاقا افتاد و نخوردنت و مراقب نبودنت کار دستت داد منو داداش صدا نزن چون باهات کاری ندارم .. (بابااا چقد خشن بودم😂)

آقا زد زیر گریه و ...😂 (خدا منو ببخشه حالم دست خودم نبود😬نگرانش بودم )

رسیدیم...

پیاده شدیم رفتیم داخل

چند تا از همکارا و دیدنم سلام و علیک و ..

ریحانه هم چشماش شده بود پفی😐 انگار یکی کتک زدش😐(من کاری نکردم بخدا😕😂یه صحبته ریز بود فقط ، خودش گریه کرد😬)

نوبت گرفتم رفتیم داخل :

سلام و اینا ..

دکتر : خب چیشده

من توضیح دادم و ..

دکتر : حالا چرا گریه کردی دختره خوب😂؟

یکم نصیحتش کرد 😔😂

بعد گفت الان سرم و آمپول بنویسم میزنی دیگه ؟ که زودتر خوب شی از درست نمونی!

من : آره دکتر مشکلی نداره

ریحانه اون لحظه فقط داشت دست منو نیشگون می‌گرفت 😂 معنی حرفاش از قیافش: علی دهن تو ببند من نمیزنم🚶‍♀😂

خلاصه من و دکتر پیروز میدان شدیم☺️😂

اومدیم بیرون

ریحانه : من اصلا چرا با تو اومدم دکتر هان؟

من : من نبودم کی میخواست بیارت؟😂

ریحانه: هیچکی ! تهش مرگه ببین علی اگر فکر کردی میزنم سخت در اشتباهی...

من : اولا دور از جون این حرفا چیه ؟ دوما خواهر جان عزیز جان چرا بیخودی ترسیدی ؟ یه سرمه دیگه حالا شاید یکی دو تا عضلانی هم باشه ، قول میدم خیلی دردت نگیره

ریحانه : علیییی ، خودتی داداش😂

من : بی ادب😂 الان حال تو بده یا عمم؟ لوس نشو😂

رفتم دارو هاشو گرفتم

من : خب بریم ..

ریحانه : یعنی نزنم ؟

من : نه دیگه اگر دوست نداری اجبار نمیکنم

بریم دیر وقته خستم

چیزی نگفت و 😂 فکر کرد آقا حله

خلاصه رفتیم خونه

رفت اتاقش لباسا شو عوض کنه و ..

مامان : چیشد علی ؟

من : چیزی نشد مامان جان دارو داد و گفت سر وقت مصرف کنه ، راستی بابا کجاست ؟

مامان : کار پیش اومد رفت یکساعت دیگه میاد

من : آهان . مامان بی زحمت یه چای میزاری ، من از مهمونی امشب هیچی نفهمیدم 😂 شام هم نخوردم قشنگ

مامان : نیمرو درست کنم ؟ یه ذره عدسی هم داخل یخچال هست از دیروز اگه میخورین گرم کنم !

من : آره مامان همین کارو کن

من دارو های ریحانه رو بزنم بعد میام میخورم

مامان : مگه آمپول و اینا داره ؟😕

من : یکی دو تا، چیزی نیست نگران نباش

مامان : علی مراقبش باش اذیت نشه باشه ؟

کاری بود به خودم بگو

داشتم سرم و اینا رو آماده میکردم حین حرفامون ..

من: چشم

رفتم اتاقش

رو تخت دراز کشیده بود

منو که دید : مگه قرار نشد نزنم ؟

من : عه؟🤔 برای قشنگی رفتیم دکتر نه؟ اگر قرار نبود بزنی بیکار بودیم رفتیم ؟

ریحانه : 😕

من : ریحانه ! بخدا به جون خودم دارو هات درد نداره

اول امپولا؟

ریحانه : نچ سرم رو بزنم ؟ اونا رو اخر🚶‍♀

گفتم اوکی این مورد مشکلی نیست در اختیارات بیمار هست که نظر شو بده ☺️😂

پس آستین تو بزن بالا

هر چی گشتم دنبال گارو 😬 نیابیدم

گفتم با چی ببندم خدا رو خوش بیاد🥴 فکر کردم

دستکش داشتم رفتم آوردم

گفتم خو ؟

ریحانه : رو دست میزنی ؟🥲

گفتم : ریحانههه😐 بابا تو چرا خوشت میاد درد بکشی عه! رو دست درد داره

ریحانه : داداش من رو دست راحت ترم

من : خو تو ببین رگ رو دست تو ! این یه وجب رگ‌ میخواد نیم لیتر سرم بکشه ؟؟😐

من هر جا بگی میزنم مشکلی نیست ولی خودت اذیت میشی

قبول کرد و گفت اشکال ندارع

من : الان برای یه دو تا آمپول عزا گرفتی😐بعد میگی سرم بزن رو دستم

واقعا آدمه جالبی هستی 😐😂

بستم بالای مچش یکم زدم رو دستش رگش بیاد بالا گفتم باز و بسته کنه دستشو

پنبه کشیدم آروم سوزن و بردم داخل ...

چشماشو بست محکم فشار داد(درد داره دیگه خو 🚶‍♀ من خودم راضی نمیشم کسی بیاد رو دستم بزنه😂)

من : نفس عمیق بکش ! دستکش و باز کردم گفتم تموم شد

تنظیم کردم و..

من : یکم استراحت کن اون گوشی تو بزار کنار چشمات و ببند ..

یه ربع گذشت و من اتاق خودم بودم

پیام داد داداش میای ؟ تموم شده

منم نوشتم اوکی الان میام

رفتم پیشش گفتم بهتری ؟

ریحانه: بد نیستم

پنبه آوردم گذاشتم رو دستش محکم فشار دادم گفتم : ریحانه! همینطور که من گرفتم ازت توقع دارم مثل من روشو فشار بدی اوکی ؟ محکم فشار بده حداقل یه دقیقه (بعد اینکه سرم تون تموم شد همین کارو کنید

اون رگ بیچاره نیم لیتر سرم کشیده ، عملا رگ تون بازه ! روشو فشار بدید محکم با انگشت شصت تون ، این کار باعث میشه خونریزی محل تزریق کم باشه و کبودم نشه😉)

رفتم سراغ امپولا دو تا بود شکستم سریع کشیدم و پنبه برداشتم

گذاشتم بغل تختش (کلا بیست ثانیه کشید آماده سازی😂 هنوز دستش روی جای سرم بود داشت فشار میداد)

گفتم اینا اینجا باشه من برم الکل بیارم

تا میام آماده شو

رفتم از کابینت الکل برداشتم

آوردم دیدم هنوز نشسته

من : !😐هوم؟؟؟

ریحانه : چیه ؟

من : نمیخوای آماده شی ؟ دو شد ساعتا فردا می‌خوایم بریم سرکار 😐

ریحانه : درد داره ؟

من : بستگی داره به خودت که در چه حد همکاری می‌کنی 😐 ولی گفتم که همون اول ... نه اونقدرا هم درد نداره ولی خب سوزنه دیگه ! من سعی میکنم یه جوری بزنم متوجه نشی

ریحانه : داداش اگه دردم گرفت چی کار کنم 🥲 ؟

من : ب خداوند متعال توکل کن 😐 ریحانه جااااان دراز می‌کشی یا نه ؟ دختر خجالت بکش😬

گفت : علی توروخدا خویشتن داری کن😂میترسم

من : یا حسین😐می‌خوام موشک هوا کنم😂باشه

در همین حال وسط حرفامون یکی شو زدم

فقط دو تا آخ گفت و

منم گفتم : ریحانه😐😂جووون من بیخودی آخ اخ نکن این دیگه اونقدرم درد نداره

خدایی خوب نزدم ؟

ریحانه : اوم

من : پس بیخودی آخ اخ نکن😂میبینی که دردش چیزی نیست . اینو اون طرف بزنم ؟ اگر اذیت شدی اونور بزنم !

گفت : نه خوبم

گفتم خو باشه

آروم براش زدم و هیچی هم متوجه نشد😇

خلاصه تموم شد و لباس شو درست کردم گفتم چیزی نمیخوای ؟

کاری داشتی بگو یه لیوان آب دادم دستشو

خودمم رفتم لالا چون فردا شیفتی سخت در انتظار من بود 😂😬

اینم از این خاطره ! ببخشید که طولانی شد

من یکم کار ریخته سرم از طرفی چشمام داره کور میشه 😂 باید مراعات کنم عینکی نشم

برای همین این خاطره رو تپل و پر ملات نوشتم که چند وقتی از حضور تون مرخص باشم

یکمم مریض شدم😬 دیگه قشنگ رو به موتم😂 نیمدم حلال کنید

ممنون از دوستانی که نظر دادن😍لطف دارن به بنده

ان‌شاءالله که همتون صحیح و سلامت باشید گذر تون به دکتر و پرستار جماعت نخوره ماها بیکار شیم😍

فقط دوستانی که تشریف میارن پی وی آقا مراعات کنید (زن و بچه دارم😂نظری دارید زیر خاطرات بفرمایید در خدمتم)

از سوالات پزشکی

درمانی

شخصی

فلان

فلان

بشدت معذورم😔😂 چون بنده پزشک نیستم

سوالات شخصی هم اسمش روشه شخصی!

پ.ن هر روزی که واسه دلت زندگی کردی بردی!! از زندگی نهایت لذت و ببر رفیق ❤️

یاعلی

🩺AMIR.ALI🩺

خاطره بیتا جان

سلام بیتا هستم

شروع سال تحصیلی رو به همه دانش اموزان تبریک میگم

خودمم دوباره از نو شروع کردم🥴پسرم کلاس دوم ابتدایی هست الانم که نوع اموزش جوریه که اولیا بیشتر از خوده دانش اموز باید تکلیف بنویس

امروز هم داشتم تکالیف ریاضی پسرم رو در دفترش مینوشتم که بعدش بیاد حل کنه که همسرم صدام کرد

امیر:بیتا بیا تو اتاق کارت دارم

_اگه واجبه بیام دارم درس مینویسم

امیر:خندید، بیا مهمه

رفتم تو اتاق دیدم یه امپول اماده دستش هست😐نترسیدم چون مطمئن بودم برای من نیست😂

امیر:بیا این امپولو برام بزن خیلی ضعیف شدم(توهم ضعیفی داره همیشه،به هیچ عنوان هم ضعیف نیست😑)

امپولو ازش گرفتم خودش دراز کشید لباسشو اماده کرد پد الکلی رو کشیدم رو پوستش بعدم فوت کردم خنک شه😁امپولو دارتی فرو کردم

امیر:خدایی چرا دستت اینقد سبکه ادم دوس داره هی امپول بخوره از دستت بعدم خندید منم امپولو تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه گذاشتم جاش به کم براش ماساژ دادم ...

امروز خاطره اقا سینا رو که خوندم فشارم افتاد😂از اون بدتر زمانی که رفتم کامنتا رو خوندم هنوز بدنم بی حسه😂

یه حس خیلی بد سرماخوردگی دارم😐امیدوارم سرما نخورده باشم تو این سه سالی که پسرم مدرسه میره کل پاییز و زمستون مادرو پسر از اول تا اخر با انواع ویروس ها درگیریم🤦‍♀

کلام اخر: چون این متن رو دوس دارم اینجا مینویسم

درمن بسیاری از چیز ها از بین رفتند که گمان میکردم تا ابد ماندگارند

خاطره نرگس جان

سلام به همه عزیزان امیدوارم روز های خوب و به دور از استرس و تنش رو هر روز پشت سر بگذارید❤️

نرگس🌱 هستم کنکوری ۴۰۴ (یک عدد لِه شده زیر انبوهی از تست ها🫠)

گوشیم توسط مشاور گرامی توقیف شده🥺 خیلی وقته(حدودا دو ماه🥲) اینکه الان چه جوری براتون خاطره ارسال میکنم ؛ من تلگرامم رو قبل از تحویل روی گوشی خواهرم نصب کردم به دلیل استفاده درسی و در ارتباط بودن با جناب🧑🏻‍⚕️

خاطره:

هفته پیش چهارشنبه ؛ به خاطر برنامه سنگین درسیم شب رو کلا نیم ساعت خوابیدم و بعد راهی مدرسه شدم تا ساعت دو مدرسه بودم و ساعت ۳ کلاس زیست داشتم اینکه چطوری خودم رو به آموزشگاه خودم هم نمیدونم ولی قطعا بال های نامرئی دارم و پرواز میکنم🫢💔

به خاطر اینکه سر کلاس خوابم نبره و بازدهی داشته باشم دو دوز قهوه همزمان خوردم و سر راه هم یه دونه هایپ خریدم قبل کلاس ترتیب شون رو دادم🫥( کارد بخوره به شکمم🔪🤐) تایم کلاس های آموزشگاه حدودا ۴ ساعت هست که وسط های کلاس تایم آنتراک بیست دقیقه ای داریم

خلاصه من نشسته بودم سر کلاس و تقریبا نزدیک بودیم به تایم آنتراکت که اعتراضات معده من شروع شد سعی کردم اهمیت ندم ولی مگه میشد! رفته رفته بیشتر شد انگار یکی چاقو برداشته بود و بدون هدف به معده ام میزد کم کم احساس سرگیجه پیدا کردم😬 حتی یاد آوریش هم دردناکه🤕

یه دفعه ای با حس حالت تهوع به سمت خروجی کلاس رفتم ولی تا نزدیک پله ها شدم سر گیجه بدی گرفتم که اگر دوستم اون لحظه نمی‌رسید و من رو نمی‌گرفت قطعا ضربه مغزی شده بودم😶😟

(دوستم=زهرا=اسم مستعار)

گفت نرگس خوبی؟ کجات درد میکنه؟ چته؟ چکار کنم؟ میخوای آب بیارم؟ به استاد بگم بیاد ببینتت؟ برم... اینجا گفتم زهرا توروخدا دو دقیقه آروم باش بزار به سوالات جواب بدم خواهر!😀😂

گفت خب بنال!(شعور ، زیر صفر🤐😂)

گفتم سرم درد میکنه و با معده ام.. بعد دیدم داره کمرم رو ماساژ میده ؛ گفتم زهرا داری چکار میکنی گفت دارم سرت میمالم بهتر بشی :/

گفتم سَرَم؟؟؟!😂 خودش فهمید سوتی داده با اون حالم شروع کردیم به خنده🤭

من و زهرا تو بدترین شرایط کنار هم باشیم سر تا پا سوتی هستیم و خنده کل ساختمون آموزشگاه از دست مون عاصی شده😁😂

خلاصه استاد خواست اومد بره دفتر ما دو تا رو دید رو به من گفت خوبی؟چت شد یهو ؟ گفتم خوبم استاد ممنون🌸 گفت قیافه ات که این رو نمیگه ولی ایشالا که خوب باشی :) تایم آنتراک هست بیست دقیقه دیگه سر کلاس باشید که من و زهرا هر دو تایید کردیم دیگه همونجا نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم تا اینکه استاد اومد بره سر کلاس و به ما هم گفت بچه ها بیایید بریم ادامه درس منم بهتر شده بودم ولی یه حسی داشتم تو سرم انگار پس کله ام یه حباب درست شده بود نمیدونم چه جوری بگم ، حالت تهوع ام بهتر شده بود ولی سوزش معده همراهم بود اما قابل تحمل!

خلاصه من تا بلند شدم هنوز کامل نایستاده بودم که پخش زمین شدم چون یهویی بود زهرا نتونست من رو بگیره و فقط جیغ کشید استاااد😨

استاد اومد دست من رو گرفت و برد داخل کلاس رو صندلی نشوند زیر چشم هام رو نگاه کرد نبضم رو گرفت گفت هنوزم معتقدی خوبی؟ ( استاد زیستم پزشک پدربزرگم هستن و خب اینکه الان استاد بنده هستن خیلی اتفاقی و تصادفی بود😊)

چیزی نگفتم و نگاهم به زمین بود نمیدونم حس خجالت اون وسط چی بود🫠😄 گفت دیشب چقدر خوابیدی؟ چیزی نگفتم.. گفت خانم...(فامیلی ام) با شما هستم! ایشون خیلی شوخ و مهربون هستن و اون لحظه انتظار چنین جدیت و لحنی رو نداشتم از شون ؛ گفتم شاید نیم ساعت مکث کرد روز قبل چقدر خوابیدی؟ گفتم حدودا سه ساعت..

سر تکون داد گفت قبل کلاس چی خوردی؟ میدونستم اگه بفهمه چکار کردم آمارم رو مستقیم به دایی ام میده و دایی جان هم به پدر و مادر به خاطر همین باز هم سکوت کردم... بلند شد دو قدم فاصله گرفت به بچه ها گفت چند دقیقه برید بیرون کلاس با تاخیر ادامه میدیم و به زهرا دوستم هم گفت به مشاور آموزشگاه بگه بیاد کلاس خودش هم رفت:/ تنها موندم تو کلاس🫤

دیدم نشستن روی اون صندلی های تک نفره خشک سخته نشستم کف زمین و سرم رو کنج دیوار تکیه دادم و کم‌کم چشم هام گرم شد و انگار تو فضا بودم یه حس خلا داشتم 😵

وقتی چشم هام رو باز کردم داییم کنار تخت نشسته بود معده ام درد میکرد و همچنان اون حس مزخرف همراهم بود :/

داییم که دید بیدار شدم پیشونیم رو بوسید گفت خوبی نرگسم؟ (رابطه من و داییم که مجرده فوق العاده خوبه و همیشه برام مثل برادر بوده و هست❤️) گفتم اهوم.... چیشده؟ گفت هیچی معده ات رو شست و شو دادن بخواب من برم به دکتر بگم بهوش اومدی سر تکون دادم وقتی اومد مامانم با چشم های اشکی ❤️‍🩹و بابام با چشم هایی که نگرانی❤️‍🩹 ازش می‌بارید همراه با دکتر اومدن!

بعد از معاینه و یه سری باید ها و نباید ها و توصیه های دکتر و.. دستور مرخصی صادر کردن خروج دکتر دقیقا یکی شد با اومدن خانم پرستار با چهره مهربون و اخلاقی که انگار ارث پدر پدر بزرگش رو بنده خورده بودم گفت برگرد آمپولت رو بزنم سرم شلوغه!! 😒

داییم و بابام رفتن مامانم موند و ایشون هم دو تا آمپول بود که زدن و رفتن یکیش خیلی سوزوند 😥 اون یکی هم در حد یه آخ غیرارادی بود :(

و این گونه شد که خاطره ساز شدم😄

پ.ن۱: بعد از اینکه استادم همراه با مشاور آموزشگاه میان و می‌بینند که مت بیهوشم به آمبولانس زنگ میزنن و می‌برند من رو بیمارستان و اونجا استادم با داییم تماس میگره و داییم هم به بابام میگه و بابام هم به مامانم😁🥲

پ.ن۲: مشخص شد که معده ام عصبی هست :(

پ.ن۳: یه موردی رو خواستم بگم که البته قبلا هم گفتم عزیزان دلم خواننده های خاموش و روشن لطفا pv بنده نیایید به هر دلیل و علتی چه مزاحم هستید چه نیستید چه مونث هستین و چه مذکر😅💌

پ.ن۳: سه روزه قراره این خاطره رو بنویسم ولی وقت نمیشد معذرت اگر نوشته مطابق سلیقه شما نیست💌 🤕

ممنون بابت اینکه وقت باارزش تون رو صرف خوندن نوشته های بنده کردین💌

نرگس...🌱

خاطره بهار جان

سلام 😍 چطورییییین؟

قبل از هرچیز بگم که خاطره هاتون عالیه 😁

هانا خانم خاطره هات عالیه 😍

گندم خانم خاطرت عالی بود. 😉

آیلین خاطره یادت نره 😊

آقا آروین (بهتری؟ )🧐

آقا سینا خاطره هات عالیه😊

خب بازم خاطره بزارید حتما😇

خب خاطره

اسمم بهار🥰 19 سالمه🥲

یه خاطره!!!

که به آمپول ختم نمیشه 😁

پیچوندم 😎

خب چند وقت بود قرار بود نروبیون و ویتامین د3 بزنم خب تصمیم داشتم چون از هر نظر نیاز داشتم، (سرگیجه، ریزش مو، خستگی) خب تصمیم شد بریم بیرون با مامان کارداشت، سوار ماشین شدیم رفتیم اول کنار یه درمانگاه، مامانم گفت بیام دنبالت گفتم نه، خودم میرم 😂 گفتم مامان

گفت بله گفتم میگم الان که فکر میکنم نیازی به آمپول ندارم 😂😂 گفت بروووو😐 گفتم باشه آمپولارو برداشتم و رفتم پایین 😂😢 رفتم توی درمانگاه بوی الکل میومد قلبم تند تند میزدا، قبض نگرفتم، رفتم تزریقات دیدم هیچکس نیست اونجا، خانم تزریقاتی هم پاهاشو گذاشته رو میز و داره عین چی با تلفن حرف میزنه 😂😂 گفتم سلام ولی خیلی اعصاب نداشت، از مکالمه معلوم بود خیلی اعصابش داغونه، خلاصه جواب سلامم رو نداد، بوی الکل استرس داره خیلی زیاد 😐😐 اومدم بیرون، زدم زیر خنده 😂😂رفتم سمت ماشین مامانم گفت پس چرا نرفتی؟؟؟؟ گفتم بوی الکل میومد استرس گرفتم.

گفت بدو پاییین میام دنبالت گفتم مامان ببین😄 خانمه اصلا اعصاب نداشت کلی استدلال آوردم تا قبول کرد بعدم گفتم میریم فلان جا، رفتیم کار هامونو انجام دادیم، برگشتیم تو راه برگشت رفتم یه جا دیگه وایسادم پیاده شدم رفتم داخل

منشی گفت بفرمایید گفتم دوتا آمپول داشتم گفت برو سالن روبه رو، رفتم یه نگاه کردم دیدم دوتا تخت اونجاس. یدونش یه خانمی بود خیلی حالش بد بود، یکم نگاه کردم استرس داشتم 😰😰 دستمو کشیدم رو سرم زدم بیرون ازونجا😂😂

مامانم گفت پس چی شد گفتم مامان ببین 😂

یه خانمی بود اونجا خیلی مریض بود حالش بد بود گفتم یه موقع منم مریض میشم 🤣🤣 گفت بیا بالا😐😏(قشنگ معلوم بود که ترسیدم)

خلاصه پیچوندم رفتیم خونه 😂😂😂

مواظب خودتون باشید 🌹

پ. ن) خداوندا اگر جایی دلی بی تاب دلدارست نمی‌دانم چطور؟

اما خودت پادرمیانی کن😍

خدانگهدار 🥲

خاطره سینا جان

خاطره سیناجان.

این قسمت: خرافات یا واقعیت؟

دوسال پیش تقریبا همین موقع ها تازه نتایج قطعی قبولی های کنکور اومده بود ودانشگاهها مشخص شده بود.دختر عمم ستایش رشته ی ادبیات سراسری قبول شده بود وبه همین بهونه خونه ی آقاجون جمع شدیم(بله دوستان توهمچین طایفه ای فکر کن دانشگاه آزاد قبول بشی چقدر میرند رواعصابت🙌).خلاصه جمع شدیم که آش پشت پای ستایشو بپزند وبفرستنش اصفهان.

عمه ام،مامان ستایش چندوقتی بود باوجود مخالفت های رضا جراحی لاغری انجام داده بود و دوران نقاهتشو میگذروند.حالامن درست نمیدونم اسم عملش چیه ولی معدشو کوچیک کرده بودو چربی های شکمشوبرداشته بود و رژیم غذایی سختی داشت همش سوپ وغذای آبکی میخورد.

خلاصه تخت چوبی وگذاشتیم توخونه دمیه که عمه اونجا دراز بکشه وراحت باشه بقیه هم تو اتاق های دیگه جمع شدند(خونه ی آقاجون اتاق اتاق وحیاط داره قدیمیه ).

خلاصه نشستیم دورهم منم باستایش درمورد دانشگاه گرم صحبت بودم که ترم اول سوتی نده.

مثلا زنگ تفریح نداریم میگیم آنتراکت!

معلم نداریم میگیم استاااد!

از استاد نپرس دفترچندبرگ لازم داری!جامدادی نبر!

کیف عروسکی نبر!

ترم اول عاشق نشو خوبا بعدپیدامیشن وازین صحبتا😂

تودانشگاه چیزی یادنمیگیری فقط بزرگ میشی آدم میشی و...

خلاصه گرم صحبت بودیم که رضا اومد پیشمون.باعمه احوالپرسی کرد واومد نزدیک گفت اجازه هست؟عمه گفت آره آره دکتر .

رضا پتورو داد کنار شکمش باند پیچی بود یکم چسبشوبازکرد باند ودادبالا فک کنم داشت جای بخیه هاروچک میکرد، چند بار شکمشو فشارداد و درمورد داروهاش پرسید و پاشدکیف عمه رو آورد و داروهاشو چک کرد ویدونه سرنگ برداشت ورفت بیرون.

چنددقیقه بعدش باآمپول آماده برگشت.سرنگ معمولی نبود شبیه اینا بود که باهاش بوتاکس تزریق میکنند.

من دیدم میخواد آمپول تزریق کنه اومدم پاشم برم بیرون که دیدم پتورو کنار زد ومیخوادبزنه به شکمش.

داشت میگفت باید سرساعت بزنی اگر ساعت ۹شب زدی هرطور شده فردا هم همون ساعت باید بزنی.خونه بودم میام خودم برات میزنم نبودم مسعودهست مسعودم نباشه مامان هست !این برای اینه که خون لخته نشه نباید پشت گوش بندازی.

همینطور که داشت اینارومیگفت پد وباز کرد کشید روشکمه عمه و آمپولومثل دارت فروکرد ولی سوزنش بزرگ نبود. عمه یکم چشماشو جم کرد ستایش گفت درد داره؟گفت نه ولی میسوزونه.رضایکم جای آمپولو و بادستش تکون داد ونگه داشت لباس عمه رو درست کرد و پتوروکشید روشو باآمپول رفت بیرون.

رفتیم پیش عمه یکم باهاش شوخی کردیم ومسخره بازی درآوردیم که ازون حال وهوادربیاد.

داشتیم میگفتیم دیگه از سر عمو غلامرضا(شوهرش)زیادی!

این بدن جنیفری به غلام نمیخوره رامینی کیوانی چیزی بهت میاد😂

اونم بنده خداهم خندش میگرفت هم نمیتونست بخنده دلش دردمیگرفت.

چند مین بعدش زنعموم صدا کرد که بریم چایی بگیریم و تخمه هارو بچینیم.

داشتم چایی میگرفتم که صدای امیرحسین اومد دادمیزد مامان ماماااان.

از توشیشه دیدیم افتاده وسط حیاط

سینی چایی و گذاشتم رو تخت آقاجون و دوئیدم سمت حیاط بقیه هم پاشدندببینندچیشده.

امیرحسین (نوه عموم کلاس ششم هفتم بوداونموقع)

دستشو گرفته و دولاشده بود اصلا نمیدونستیم چی شده!

رضا و دخترعموم(مامانش) دوئیدند سمش میگفتن چیشد!؟

صورتشو جمع کرده بود و رنگ پریده میگفت دستم 😖رضا دستشو گرفت گفت باشه ول کن،ول کن بذارببینم ولی نمیذاشت گفت نمیتونم نمیتونم.نشست کف حیاط رضا دستشو ازمشتش کشید بیرون دیدم ناخن شستش دوتیکه شده و خونیه. (ازوسط قاچ شده بود کامل)

حالایکی منوجمع کنه کل بدنم حس مورموری داشتم.

گفت در آهنیه بسته شد رو انگشتم وای مردم.(دراهنی ازین قدیمیا🫠)

باباش میگفت نترس نترس هیچی نیست نگاش نکن اومدزیر بغلشو گرفتن که بارضاببرنش توخونه.

خودشو بی جونو لش گرفته بود گفت نمیتونم مادرجون دوئید یه تیکه نبات شکست گذاشت دهنش .منم یه تیکشو گرفتم ازش گذاشتم گوشه لپم که اونجاغش نکنم.

اون وسط عمه بزرگم اصرار داشت دستشو بکنه تو حلق امیرحسین که سقشوبگیره ترسش بریزه.

میگفت بخداترسیده صبرکن صبرکن باید سقشوبگیرم.

رضاباتشر گفت چیکارمیکنی! برو اونور عمه!

اومددوباره بلندش کنه که نتونست امیرحسین همون کف زمین زبونش بند رفته بود وتکون نمیخورد

رضا روبه ستایش گفت ستاااایش کیسه دارو مامانتو بیار بدوعااا بدو!

ستایش دویید رفت کیسه رو آورد داد دستش‌.رضا یدونه سرنگ و امپول دراورد داددست مسعود گفت اینوبکش.(فک کنم مسکن بود)

وخودش دست امیر ومعاینه میکرد.

مسعودآمپولو آماده کرد.

همونطور که یِوری رو زمین افتاده بود ،رضا ودخترعموم(مامانش) گره شلوارشو بازکردند و رضا یکم شلوارو لباس زیرشو کشید پایین به مسعود گفت چیکارمیکنی!!!؟؟؟بزن دیگه !

مسعود روی زانو نشست پدوکشید و آمپولوآروم فرو کرد یه تکون خورد وسریع دارورو واردبدنش کرد وکشیدبیرون. چندقیقه بعدش رضاو مهدی(بابای امیرحسین) وعموم بلندش کردند بردنش توخونه.

توخونه رضا دستشو با بتادین توسینک اشپزخونه ضدعفونی کرد معلوم بودخیلی اذیت میشه

بعدم با بانداژ های عمه پانسمانش کرد.مهدی گفت. لازم نیست ببریمش عکس بگیره ؟که رضاگفت نه کوفتگیه لازم نیست

ناخنش اگه نیوفتاد یه فکری میکنم. این وسط عمه چندتاانگشتر وگوشواره طلاریخته بود توی لیوان آب که به خوردهممون بده 😂(آب طلا ،فک کنم برای ریختن ترسه)

اومدگرفت جلودهن رضا که بخوره، که رضاچپ چپ و به حالت افسوس نگاش کرد گفت من ازدست توچیکارکنم!🤦🏻‍♂️

زدیم زیرخنده تادیگه بیخیال شد.

ازون طرف منو حسین وفرستادند اونور شهر تا دوتاخروس سیاه پیداکنیم سرببرند قربونی کنند🤦🏻‍♂️😂

رفتیم به بدبختی گیرآوردیم زنگ زدم گفتم خروسش قهوه ایه!مادرجون میگفت نه الا وبلا سیاه پرکلاغی!

بعدسه ساعت گشتن یدونه خروس قهوه ای ویدونه خروس سیاه گرفتیم تحویلش دادیم😂 ریانباشه سه ساعتم زحمت پخش نذری گردن ماافتاد😂🤲

ولی این آش پشت پای ستایش زهرمار هممون شد .ستایش که زار زارگریه میکرد ازونطرفم امیرحسین داشت دردمیکشید عمه هم که به اندازه کافی مجروح بود.

ازخدامیخوام هیچ وقت موقعیتش پیش نیاد که جلوی چندنفرآمپول بخورم🤦🏻‍♂️

چندروز بعد رضا ناخن امیرو کشید🫨

فعلا

سینا(تیچرمجید)

خاطره ناشناس

سلام گرم به همه دوستان عزیزم

یبار چند وقت پیش یه درخواست تزریق پروژسترون دستم رسید که قبول کردم، همسر بیمار باهام تماس گرفت و قرار مدار گذاشت

بیمار یه خانم دکتر بود که رئیس یکی از واحدهای دانشگاه هست، قرارمون ساعت ۹ بود، وقتی رسیدم دانشگاه، رفتم به ساختمان ... طبقه همکف و سراغ ایشون رو گرفتم، اونجا رفتم داخل یه دفتر مشترک که با دو‌ سه تا از همکاراشون دارند

وارد دفتر شدم و سراغ خانم دکتر رو گرفتم، خانم نسبتا جوان و قد بلندی گفتن که «من هستم» و «بیرون منتظر باشین تا خدمت برسم»

منم رفتم تو لابی تا خودشون اومدن و منو راهنمایی کردن به یکی از کلاسها که شبیه کلاس‌های نقشه کشی، میزهای بزرگی داشت

اول سرنگ‌ و آمپول رو بمن دادن، بعدش گفتم لطفاً الکل هم زحمت بکشین با یه دستمال کاغذی یا پنبه بیارین، ایشونم رفتن از آزمایشگاه الکل و دستمال آوردن

بعدش پرسیدن نمیشه ایستاده بزنم؟ گفتم نه بخوابین، و به میز اشاره کردم که بخوابن ولی متوجه نبودم اون میزها تمیز نشدن

ایشونم لباسشون رو کمی باز کردن و خوابیدن رو میز، منم تو اون فرصت آمپول رو شکسته بودم و کشیده بودم داخل سرنگ

وقتی اومدم بالاسرشون تزریق کنم، یکمی لبه لباس رو دادم پایین تر، دیدم دو سمت باسنشون کبود شده (این اتفاق رو بدون استثنا توی متقاضیان پروژسترون دیدم)

سمت چپ رو که نزدیک من بود الکل زدم و تزریق کردم (چیزی از اینکه دردشون بیاد یا خودشونو سفت کنن ندیدم) واکنش شون خیلی عادی و خونسرد بود

وقتی جاشو بستم و بلند شدن پرسیدم راضی بودین نسبت به درمانگاه؟ گفتن بله خیلی راضی بودم

فقط قسمت بدش این بود که وقتی بلند شدن دیدم سرتاپا مانتو شلوارشون خاکی شده بود، خیلی شرمنده شدم و خداحافظی کردم رفتم

بعدازظهر همسرشون تماس گرفتن هم هزینه رو دادن هم تشکر کردند و خواستند چهارتا تزریق بعدی رو هم خودم برم

روزای بعدی که رفتم دیگه حواسم بود، خودم روی میز رو تمیز کردم که وقتی میخوابن اونطوری کثیف نشه لباساسون، و البته خوشبختانه تو هیچ کدوم کبودی جای تزریق دیگه اضافه نشد

امیدوارم آی.وی.اف براشون موفقیت آمیز بوده باشه و الان منتظر تولد کوچولوشون باشن

خاطره فاطی جان

به نام خداوند جان و خرد

خب سلام من فاطی ام ۱۸ سالمه😍😍 تک فرزندم ولی لوس به بار نیومدم اولین خاطره ای هست که میگم اهل ارومیه ام امسال کنکور دارم یه مامان مهربون دارم که جونم به جونش وابسته است و معلم اول ابتدایی هست و عاشق باباجونم بابامم شغل ازاد داره این خاطره ای که میخوام براتون بگم مربوط به یک ماه پیشه ⚘⚘⚘

مثل همیشه اونروز از خواب بیدار شدم که درس بخونم ولی یکم کسل بودم توجهی نکردم و درس خوندم مامانم چون تو مدرسه کار داشت رفته بود اونجا و بابامم خونه نبود من هی حالم بدتر میشد و دیگه حوصله درس خوندنم نداشتم پس یکم خوابیدم تا مامانم بیاد وقتی از خواب بیدار شدم یکم بهتر از قبل بودم ولی چشمام باد کرده بودن و بازم کسل بودم بعدش مامانم ناهار رو اماده کرد و بابامم اومد و ناهارم خوردیم در کمال تعجب من بازم خوابیدم این دفعه که بیدار شدم حالم افتضاح بود حالت تهوع داشتم ببخشید اسهال بودم فشارم افتاده بود تب و لرز داشتم منی که از گرما متنفر بودم پتو رو تا سرم بالا کشیده بودم یهو حالم به هم خورد و دویدم تو دستشویی هرچی خورده بودم و بالا اوردم لباسام کثیف شد (انقدر بد استفراغ کرده بودم تا دو روز قفسه سینم درد می کرد)

دیگه برگشتم تو تخت مامانم دید حالم بده گفت بیا بریم دکتر ولی من گفتم نه خوبم (دروغ میگفتم مثل سگ داشتم میمردم)

و خب یه دفعه کمر درد و شکم دردم بهش اضافه شدن که من فهمیدم همه اینا به خاطر اون اتفاق ماهیانه است یکم گریه کردم و باز خوابیدم بالاخره بابام اومد خونه و دید که حالم بده گفت بریم دکتر گفتم نمیام گفت حاضر باش دم درم

بابا آژانس گرفت و رفتیم بیمارستان نوبت گرفتیم و نشستیم بالاخره رفتم تو اتاق دکتر.

دکتر معاینه کردن و منم اون اتفاق رو بهشون گفتم و ایشونم گفتن که نباید مسکن بزنی و بدنت باید روند طبیعی خودش رو طی کنه منم خوش و خرم اومدم بیرون که اخجون امپول ندارم رفتیم دارو ها رو گرفتیم و در کمال تعجب سه تا امپول تو دست بابام خودنمایی می کرد

منم برا اینکه آبروم جلو اون همه ادم نره با سیس عقاب🤣🤣 امپولا رو گرفتم و رفتم سمت تزریقات پرستار گفت امپولاتو بزار رو میز و برو دراز بکش منم گفتم میشه شلوارم رو کم پایین بدم گفتن هر طور راحتی ولی پرده ای هم نبود پرستار داشت به یک خانوم دیگه امپول میزد

منم دکمه شلوارم روباز کردم ولی پایین نیاوردم که پرستار با امپولا اومد سراغم سه تا امادههههه گفت شلوارتو بیار پایین خانوم😤اوردم با اینکه خودش گفته بود میتونم کمتر بیارم پایین ولی خودش بیشتر کشید امپول اولو زد هیچی نفهمیدم فقط موقع دراوردن یه ای کوچولو گفتم و تموم شد وایییی از دومی و سومی وه سوختمممممم هی من ای ای میکردم اون میگفت شل کن شل کن خب خانوم اجازه بده فرصت نمیدی که من چطوری شل کنم دیگه همونطوری زد اخرش یه ای بلند گفتم و بلند شدم و دیدم که دو نفر داشتن امپول زدن من رو تماشا میکردن خیلی حس بدی داشت

خب اینم از خاطره من امیدوارم که خوشتون بیاد اگه بد بود من شرمندم😔😔😔

خداحافظتون🙃🙃دوستون دارم خیلی زیاد❤️❤️

خاطره سارینا جان

سلاممممم❤️

چطورید خوبید!؟

چیکارا میکنید!؟

مدرسه هاهم که باز شده😂

اول یه بیو بدم☺️❤️اولین بارم هس که خاطره می‌زارم امیدوارم که دوست داشته باشید😊😍

اسمم سارینا هست و 13سالمه دارای یه خواهر مهربون که اسمش سلنا هست و 20سالشه 😘و دارای دو داداش مهربون داداش اولیم سامیار که 18سالشه😍و داداش دومیم 14سالشه در در آستانه 15سالگیه و اسمش و سورنا😘

و مامانی فوق‌العاده مهربون خانه دار هست😍

و دارای پدری مهربان و زحمت کش که مغازه داره😘

خب خیلی حرف زدم😂بریم سر اصل مطلب

هفته پیش پنجشنبه قرار بود بریم خونه عموم😍و عمه ها و شوهر عمه ها و بچه هاشون هم بودن و عمو ها بچه هاشون و زنعمو ها و این عموم اسمش میلاده و بلده امپول و سرم بزنه و29سالشه😢 درکل من 3تا عمو دارم و دوتا عمه(عفریته خانم ها هم تشریف داشتن😒😂)😁😂

من از چند روز قبلش کمی سرما خورده بودم ولی هنو خوب نشده بودم

بهمون گفتن اماده شید می‌خوایم بریم😍

اماده شدیم و لباس برای خودم برداشتم چون میدونستم لازم میشه😂

و دوتا ماشین شدیم مامان و بابام داخل یه ماشینی بودن من وسلنا و سامیار و سورنا داخل یه ماشین بودیم😁

ولی همون روزی که میخواستیم بریم خونه عمو میلاد حالم بدتر شده بود رفتیم سلام کردیم و نشستیم و همه رسیده بودن و همراه با (عفریته ها که اسمشون تارا.سارا زهرا و فاطمه🙈)اروم یه کناری نشسته بودم که بچه ها گفتن بریم بیرون بازی کنیم منم ناچار بلند شدم و رفتیم تارا و سارا و زهرا و فاطمه هم اومدن😒

رفتیم تو حیاط و اینها تیکه مینداختن و من اهمیتشون نمیدادم گفتن چرا جواب نمیدی

حتما لالی نمیتونی جواب بدی😳

گفتم به سگ اهمیت بدی صدا میده ولی اهمیت ندی صدا نمیده😂

و هیچی نگفتن و عصبی شدن😡

اومدن رفتن ماشین عمو میلاد که تازه شسته بودش رو تمام گلی کرد 😱(میلاد خیلی حساسه رو ماشینش)و عمو میلاد رو صدا زدن عمو گفت چیه

دخترا گفتن ببین سارینا چه بلایی سر ماشینت اورده😳

عمو میلاد نگاه کرد گفت ساریناااا اشکال نی تکرار نشهه😡

بچه ها😡

من😂

عمو😊

و عمو رفت داخل یهو عفریته ها منو پرت کردن داخل باغچه و من تمام شلی شده بودم و کمی گل های زنعمو خراب شد😬

ولی چیزی نگفت فقط گفت فدا سرت 😊

و من افتادم دنبال این عفریته ها که آخرش خودم سر کردم افتادم😂

جیغم رفت تو هوا خیلی عصبی بودم😡

که عمو میلاد و مامان وزنعمو اومدن بیرون گفتن ساریناااا چرا رفتی توی گلل

و عفریته ها گفتن ما گفتیم نرو خودش رفت😒

گفتم دهانتو ببند شما ها منو هول دادین و من رفتم مو های همشون رو کشیدم😁

و مامانم اومد دعوام کرد بهم بر خرد

و عمو میلاد هم اومد بهم سیلی زد🥺

هیچی نگفتم با همشون قهر کردم گفتن بدو برو حموم😡

از حموم در اومدم همه باهام سرد برخورد می‌کردن و من هر لحظه عصبی تر میشدم

رفتم توی اتاق رو بروی کولر داراز کشیدم و خواب رفتم با گوش درد و گلو دردو سردرد و تب بیدار شدم چشمام قرمز شده بود

رفتم یه کناری که دراز شدم و خواب رفتم با حس یه دستی رو پشونیم بیدار شدم عمو میلاد بود

و حالا ساعت چند بود8شب😬

دیدم همه رفتن مامان بابام سلنا و سامیار و سورنا و بقیه...‌ برای مامان بابام مشکلی پیش اومده بود رفتن بعدش هم بقیه رفتن

من با اخم داشتم نگاه عموم میکردم اونم داشت با اخم منو نگاه میکرد😂

گفتم ولم کنن(قرار بود شب خونشون بخوابم)(عموم-من+)

-پاشو حاضر شو بریم دکتر

+نمیخواممم

-گفتم حاضر شووووو

+گفتم نمیخوام

- سه بار دیگه میگم اماده نشدی وای به حالت

-پاشو

+نمی‌خواممم

-پاشوو دارم فارسی میگم

+نمیامم

-نمیایی!؟

+نهههه

باش یهو بغلم کرد که یه جیغی زدم که خودمم ترسیدم😂

+نمیامممم

گذاشتم تو اتاق لباس برام آماده کرد گفت تا پنج دقیقه دیگه اماده ایی😡

منم از جام تکون نخوردم😂

-عموم گفت پوشیدی

+.....

در زد و منو دید نشستم

-چرا نشستیی

اومد لباس ها رو برداشت خودش برام بپوشه

+ نههههه خودم میپوشم

رفت بیرون پوشیدم ولی نرفتم بیرون در زد -پوشیدی!؟

+....

اومد داخل دید آمادم

-پاشو بریم

+باشهههههههههه

و سوار ماشین شدیم و رفتیم

هیچ حرفی نزدیم و من همش بغض کرده بودم

که رسیدیم

-پیاده شو

+نمیخوام (یه اشکی از چشام ریخت)

(عموم خیلی خیلی مهربونه ولی یه وقت هایی بد عصبی میشه)(دلش سوخت ولی برو نیاورد)

و اومد در سمت منو باز کرد دستمو گرفت رفتیم داخل دکتر دوست عموم بود می‌شناختمش

سلام و احوالپرسی اینا کردن

بعدش منو دید گفت به به باز خانم خانما چکرده😂

هیچی نمی گفتم و عموم گفت سرما خورده

دکتر گفت بیا اینجا بشین تکون نخوردم😂

ساری بیا

عمو بردم روی صندلی نشوندم

هر لحظه که معاینه میکرد عصبی تر میشد

گفت چند روزه مریضی

+امروز

گفت این برا امروز نیست😡

-چهار روز🥺

گفت از دست تو

+عمو

گفت نمیشه اصلا

+ توروخدا من نمیزنم

عمو میلاد گفت میزنی

+نهههه

خلاصه دکتر هم شیفتش تموم شده بود گفت خودم امپولاش رو میزنم

منم گریه میکردم که نمیخوام 😭

دارو ها رو گرفتیم چشام چهار تا شد پنی و پنادر رو یادمه اما بقیش رو یادم نمیاد 😂

عمو میلاد رفت فیش گرفت و برگشت نوبتمون شد

منو دستمو گرفت با گریه بردم

گریه میکردم مثل ابر بهار😭

دکتر گفت برو رو تخت دراز بکش تا بیام

نمیرم😭😭😭

بزور منو بردن رو تخت به زور خوابوندنم

و اومد شلوارم رو کشید پایین

پنبه کشید و فرو کرد

جیغ زدم و زدم زیر گریه😭

+ایییییییییی عمووووووووو میلاددد(خیلی طول کشید تا امپول تموم بشه) (مهربون شد)

-جانم قشنگم تحمل کن❤️

+اییییییییییییییییی عموووووووووووو

-دورت بگردم الان تموم میشه

تکون می‌خوردم اومدن گرفتنم (عمو میلاد گرفته بودم و اون دوتایی که اومدن بگیرم همکار دکتر بودن اسم دکتر امیر بود و دوتا دوستاش ارش و حمید)

و جیغ می‌کشیدم که بلاخره کشیدش بیرون

+ایییی نمی‌خوام دیگه

-قربونت بشم نفسم دوتا دیگه مونده

(امپول اولی پنسیلین بود که هفته قبلش زده بودم نیاز به تست نمی‌خواست )

پنبه کشید و بعدق رو فرو کرد لامصب درد داشت اونم خیلییییی

+جیغ همه رنگی کشیدم😂

+ایی..یی..ع..مووو...ووو(که دیگه هق هق میکردم)😭😭

+نمییی...خوا.....مم😭😭

-جانم نفسم 1.2.3تموم شد

دکتر گفت تموم شد قشنگم یکی دیگه مونده اون درد نداره❤️

+نمی‌...خوام...م

و فرو کرد کمی درد داشت ولی من داشتم به درد امپول های قبلی گریه میکردم

و امپول تموم شد کشید بیرون و چسپ شون زدد و دکتر ماساژ میداد

عمو میلادم قربون صدقم میرفت😍

گفت تموم شد عشقم دورت بگردم گریه نکن فدات شم😘❤️

و بعد 10دقیقه پاشدم از رو تخت خدافظی کردیم و سوار ماشین شدیم

-عشق من باهام قهره⁉️

همین جمله کافی بود من گریه کنم😭😂

عموم هرچی می‌گفت جواب نمیدادم

ولی دوست داشتم باهاش آشتی کنم گناه داشت😜🥰

رسیدیم خونه و رفتیم داخل بغلم کرد باهاش آشتی کردم(دورم داد و برام چیز پیز گرفت که باهاش آشتی کردم)😍😂

من و عمومیلاد خیلی خیلی بهم وابسته هستیم

من خلاصه کردم که زیاد نباشه😁

و بازم امپول خوردم اگه دوست داشتین براتون تعریف میکنم😍

ببخشید که چشم های خوشگلتون خسته و اذیت شد😍❤️😘

امیدوارم که دوست داشته باشین بار اولم هست😊

دوست دار شما

سارینا🧸🫀🌹

خاطره A

سلام‌به همگی☺️

چند روز قبل باز شدن دانشگاه بود که با دکترf در مورد کار کردن صحبت کردم

میخواستم برم پیش یکی از دوستام تا با شرایط این حیطه آشنا بشم و تجربه ای باشه برام

دکترf گفت دخترعموم دفتر داره میتونی بری اونجا مکانش بهترم هست تا بری مطب خصوصی یکی کار کنی

ولی من دخترعموم و نمی شناسم بعدشم ...

بعدشم نداره کار و زندگی دوتا مسئله جداست

درسته اول با خانواده ام باید حرف بزنم

اره حتما همین کار و کن ...

خیلی وقت بود که به خانواده ام گفت بودم ولی اینکه شروع به کار کنم یکم غیر منتظره بود(دانشجو زیاد قبول نمی کنن تو چنین محیطی )

خلاصه رفتم دفتر مشاوره با دخترعموی دکترf حرف زدم و گفت میتونم شروع به کار کنم

( کار من مشاوره دادن نیست چون دانشجو ام برای شرح حال گیری و برسی کیس ها کمک میکنم و بیشتر یادگیریه)

محیط دنج و خوبیه از رنگ های خنثی بیشتر استفاده شده ولی تابلو‌های روانشناسی خیلی شیکش کرده

۹ صبح تا ۱ سرکارم ۲ تا ۶ کلاس دارم اگه برسم باز میرم دفتر تا ۹ شب

و هر تایم آزادی که داشته باشم برا ارشد میخونم

حسابی سر خودم و شلوغ کردم 🙂‍↔️

الان ۱۵ روز برنامه ام اینجوری و طبیعتا علائمی خودنمایی می کرد

۹ ام ساعت ۷ و نیم بود که یه کیس افسردگی داشتیم سوالات داخل فرم و ازش می پرسیدم و تکمیل می کردم بلند شدم برم پیش خانم دکتر که رگ‌پشتم گرفت

به سختی رفتم داخل برگه ها رو دادم بهشون

و توضیحات لازم و گفتم

دوتا کیس دیگه دادن بهم که برای فردا تشخیص مو بگم و بیارم براشون

نزیک ساعت۹ بود که مریض نمونده بود خودم و آماده کردم رفتم از داروخانه یه ورق قرص متوکاربامول گرفتم و رفتم خونه

بعد شام قرص و مسکن خوردن رفتم تو اتاقم

در مورد دو تا کیسی که به هم داده بودن تحقیق کردم علائم و نوشتم و با اختلالات برسی کردم تشخیص قطعی مو گذاشتم و برای هر کردم توضیحات مو نوشتم

وقتی ساعت و نگاه کردم ۲و نیم بود

یکم اتاق و مرتب کردم و خوابیدم

وقتی بیدار شدم اصلا نمی تونستم تکون بخورم پشتم اینقدر درد می کرد

داداش کوچیکم و صدا کردم (شیفت بعدازظهر میره مدرسه) کمک کرد بلند بشم

یه دوش آب گرم گرفتم خودم و آماده کردم و رفتم دفتر

مراجعه کننده نبود برای همین برسی کیس ها رو انجام میدادن که به جمع شون ملحق شدم

حدودا تا ساعت ۱۲ سر پا با بودم

دیگه درد کلافه ام کرده بود

که میخواستم یه نفس راحت بکشم دوستم زنگ زد کلاسمون افتاده ساعت ۱

منم دوتا قرص خوردم و رفتم دانشگاه

دوتا کلاس پشت سرهم داشتم دیگه توان راه رفتن نبود

هنوز دو ساعتی وقت داشتم که برم دفتر برای همین رفتم درمانگاه نوبت گرفتم

۲۰ دقیقه بعدش اسم مو خوندن رفتم داخل

آقای حدود ۴۰ ساله ای بودن شرح حال دادم

بعدش چند ضربه به پشتم وارد کرد

و گفت دارو مینوسم برات چیزهای سنگین بلند نکن کفش مناسب بپوش و چند توصیه ی دیگه

رفتم داروخانه کد و دادم بهشون

دکترf زنگ زدم جواب دادم کمی حرف زدیم که اسم مو خوندن دارو ها رو گرفتم

دکترf گفت کجایی

درمانگاه ام

چرا

پشتم‌ گرفته بود نمی تونستم به کارام برسم

هوف مواظب خودت باش کمتر به خودت فشار بیار

چشم

چی نوشته برات ؟

وایسا نگاه کنم

مثل تو دست به آمپولش خوبه بوده انگار😂

کترولاک نوروبیون و متوکاربامول

درمانش همینه دیگه آمپول هات و بزنی حتما

شب حرف می‌زنیم باید برم سر کلاس ( دیگه داره تخصص شو میگیره)

باشه عزیزم فعلا موفق باشی

رفتم تزریقات کد و ازم گرفت و داخل سیستم یه چیزهایی نوشت

گفت برید تخت سومی الان میام

رفتم پشت پرده کفش مو درآوردم

رفتم رو تخت به پشت خوابیدم

وقتی صدای پرستارو شنیدم که اومد پشت پرده

لباس مو درست کردم

آمپول ها رو کمرم گذاشت

شلوارم و یکم کشید پایین تر

پنبه الکلی و باز کرد بوی الکل بهم استرس وارد کرد 😥

طرف چپ‌مو پنبه کشید آمپول و فرو کرد

در آورد طرف راست مو پنبه کشید با ورود سوزن آمپول سفت شدم و بدنم ناخودآگاه تکون بدی خورد

پرستار گفت یه نفس عمیق بکش در بیارم

بعدش دوباره طرف راست مو پنبه کشید و آمپول و زد درد نداشت آخری هم طرف چپ زد و گفت استراحت کن زود بلند نشو جذب بشه

میخواستم بلند شما ولی درد آمپول ها به درد پشتم اضافه شده بود نميتونستم تکون بخورم😂

با کلی مکافات بلند شدم و لنگ لنگان با کمری داغون رفتم سمت دفتر

حدودا دو روز طول کشید بهتر بشم ولی درد پشتم قطع شد کامل

این داستان و چند روزه دارم مینویسم هر وقت میومدم تل چند خط شو می‌نوشتم میرفتم برای همین اگه بد شده به بزرگی خودتون ببخشید

(دکترS,پونه جون ، آناهیتا ، آقا سینا ، آقا علی، آقا آروین،خاطرات کیهان، گیتا خانم) خاطره هاتون خیلی به دل میشینه و قلم خوبی دارید کامل اسم همه رو نمیدونم پس ببخشید اگه اسمی از قلم افتاده❤️

ممنوم از محبت تک تک تون❤️

À.......

خاطره آیلین جان

سلام سلاممم

وزتو

ایلینم حوصلم سر رفت گفتم بجای اینستا گردی خاطره بنویسم

این روزا افسرده شدم انگار حس هیچی نیست حوصله هیچکسو ندارم شماهم اینجوری شدین؟

میگن بخاطر حال و هوای پاییزه🦥

من تابستونا ی هفته درمیون سرما میخورم مریضم دیگه از پاییز تا زمستون و بهار هر هفته🫠😂

دوستان چکار کنم آنقدر مریض نشم اصن دلیلش چیه آنقدر تند تند مریض میشم؟🥲

این خاطره ک میخام بگم ماه چند روز پیشه هنوووز خوب نشدم

هفته قبلش هم مریض شدم واسه اونم خاطره دارم هفته قبل ترش هم مریض شدم 😂😂😂

دائم المریضم

همه از دستم عاصی شدن😐

خب خاطره همین چند روز پیش بگم

خانوادگی مریض شدیم

(این دیگه خانوادگی شدیم تکی نبودم😂)

اول عماد گرفت از بیمارستان انداختش رو ماعه بدبخت

ماسک نمیزنه همش مریضی میاره برامون

(کی ب کی میگه😂😂😂)😩

ار خلاصه عماد گرفت انداخت رو مامان بعدش ایلیا بعدش من و امروز هم بابام مریض شده😂

مامانمو عماد باهم رفتن دکتر واسه مامان سرم زده بودن واسه واسه عماد کلی امپول(اوفییییش) 🤣🤣🤣

بعد چهار پنج روز ما شدیم

عماد دیگه بهتر شد رفت سر کار

منو ایلیا هم شب رفتیم بیمارستان 😩

ساعت ۱۲ شب بود بیمارستان خیلی شلوغ بووود نوبت گرفتیمو اینا نشستیم تا نوبتمون شد رفتیم تو اتاق عماد مارو دید تعجب کرد

عماد: به به😂😂😂😂😂

ایلیا:آیلین بشین

ی اتاق پنج شیش متری کوچولو بود گوشه در نشستم رو زمین

_نمیخام همینجا راحتم

عماد:مگه اومدی مهمونی ک میگی راحتم بیا بشین مردم منتظرن😐

_اول ایلیا

ایلیا نشست معاینش کرد چوب بستنی کرد تو حلقش😂😂 بعد نسخه تایپ کرد تو کامپیوتر

بعد نوبت من شد

عماد:بیا د

_قول بده امپول ندی

عماد:قول نمیدم

_پس من نمیام😏

عماد:اوکی برو بیرون تو که کاری نداری

_میرم

عماد:آره جرعت داری برو

_نمیخااام

ایلیا:آیلین تکلیف خودتو روشن کن من حالم خوب نیست نمیتونم سرپا بمونممم از چی میترسی

_عماد

ایلیا:من بهش میگم امپول نده باشه؟

عماد:باشه امپول نمیدم

_قول

عماد:بیا بشین

نشستم رو صندلی کنارش معاینم کرد چوب بستنی کرد تو حلقم عوق زدم نزدیک بود بالا بیارم😒

دیگه نسخه رو نوشت من اومدم بیرون دیگه

عماد چیزی ب ایلیا گفت ایلیا هم اومد من نشستم ایلیا رفت داروهامونو بگیره

سرمو گذاشتم رو دستم چشام داشت گرم میشد ک ایلی اومددد بلندم شدم من بسمت خروجی رفتم ایلیا بسمت تزریقات😂😂

ایلیا: کجاااا

_خونه . تو کجا؟

ایلیا بیا کار داریم هنوز

_من کاری تو این بیمارستان ندارم دیگه🤷‍♀

ایلیا:بیا امپول داری

_چییی برو بابااااا

ایلیا:ببین دوتامون حالمون بده ن من میتونم سرپا وایسم نه تو

پس کشش نده بیا بریم بزنیم خوب شیم

_من نمیزنم تو برو بزن

ایلیا:خب باشه بیا باهام

_نمیخام میخاین گولم بزنین میخای منو ببری پیش عماد

ببین من نمیزنم آقا زوره؟

ایلیا: نه بخدا من چکارت دارم اون عماد ک زوری میزنه من کاریت ندارم دوس داری بیا بزن دوس نداری نزن ولی بنظرم بیا اینجا بزن با میل خودت پات برسه خونه عماد ابکشت میکنه بد هم میزنه فلج میشی😂🤦‍♂

بالاخره آدم ب پاش نیاز داره چند روز نتونه درست راه بره اذیت میشه دیگه خود دانی🤷

_الان داری تهدید میکنی؟

ایلی:نه توصیه کردم برادرانه

_اوکی باهات میام بزنی

رفتیم بسمت تزریقات ایلی دوتا امپول داشت داد آماده کنن خودش رفت رو ی تخت دراز شد

بعد از چند دیقه اومد

_زدی

ایلیا:آره

_همین؟

ایلیا:آره چیه انتظار داری مث تو جنگ و گریه قیژ قژ راه بندازم

عماد:میدونم دیگه خودمم زدم اینارو

_دروغ میگی؟

عماد:نه

_خدا لعنتت کنه

عماد: باشه

دمر شدم سرمو فرو کردم تو بالش

شلوارمو کشید پایین پو کشید جیغ زدم

اصن درد این پده از خود امپول بیشتره بخدا

طبق عادت همیشگیش تا نیدلو فرو کرد همشو در کسری از ثانیه تزریق کرد کشید بیرون

_اووووووویییی خدا لعنتت کنهههه 😖😖

کنارش پد کشید نیدلو فرو کردن اینو آروم تر تزریق کرد اینم درد داشت

سمت مخالفم پد کشید نیدلو فرو کرد این دردش بیشتر بود کلیییی تکون خوردم تا درآورد

_گولم زدی

عماد:ضرر نکردی

ببین همین بود تموم شد چقدر استرس الکی داشتی

_خفه شو

خلاصه اونا رفتن منم یکم خوابیدم

با صدای فوتبال از خاب بیدار شدم دربی بود

پرسپولیس گل زده بود عماد چون استقلالیه عصبی بود ایلیا پرسپولیسیه خوشحال بود😂😂

نشستم دربی رو دیدم البته با فوشای ناموسی عماد ک ب بازیکنا میداد🤣🤣

آخه بگو آدم عاقل هرچند عاقل نیست . ی فوتبال ارزششو داره خودتو عصبی کنی😂😂

حالمم بهتر شده بود خداروشکر

میدونم بد بود میدونم افتضاحه کلا جمله بندیم🫠

همین دیگه فقد نظر منفی ندید 🥹❤️

خاطره آروین جان

درود

اروین ام چطورین

منم خوبم قربون شوما😂😔

الان دیگ اوکی شده گلوم جای لوزه اوکی خوب شده

فقط سوالم اینه چرا دهنم صاف اسفالت انگار سیمان کشی کردن😐😂

بریم سراغ خاطره

این دفعه خاطره فرق داره

خاطره بچگی ۶.۷سالگی

شاید باورش سخت باشه ولی من اینجور خاطره هام تک تک لحظه هاشم حضور ذهن دارم

گیر دادم یه روز به مامان که منو‌ ببر خونه عمه با پویان بازی کنیم شب ام خونه عمه بمونم

مامانم کلافه بعدازظهر ای منو برد خونه عمه

عمه هم گفت شب اینجا بخابی گریه نکنی برای مامان

هر چی خلاصه مامان و عمه خوندن تو گوشم

که شب خونه عمه نباشم چون شب گریه زاری راه نندازم برا عمه که اذیت میکرد(شب گریه کنی برا مامان نمیارمت خونه تونا)

دیگ منم نه شب پیش پویان میخابیم

گذشت ما مثل اسب بازی کردیم تو حیاط و خونه دیگ آخر شب من گریه راه انداختم بریم پیش مامان

عمه م یکم بغل و بوس میکرد دیگ دید اینا فایده ای ندار گفت با پویان آماده شیم

پویان سویچ ماشین ورداشت اون موقع عمه یه پراید سفید داشت😅

گفت ما میریم تو ماشین

عمه ام گفت نرین تو ماشین تا خودم در باز کنم

عمه لباس عوض میکرد ماهم رفتیم تو حیاط کفش پوشیدیم جلو در حیاط بودیم«رو‌به روی در حیاط یه زمین خاکی بود که اهالی اونجا بعضیا ماشین هاشونو پارک میکردن» که پویان گفت بریم پیش ماشین وایسیم تا مامان بیاد

کوچه از دو‌ طرف ماشین و موتور میرفت میومد پویان که داشت رد میشد «کوچه کوچیکی بود بود ماشین دو طرف بزور رد میشدن»

منم فکر میکردم نباید وایسم ماشین بره صاف سرم انداختم بدو بدو رد شم«همیشه با مامان اینا رد میشدیم خیابون دست تو دست مامان عا رد می‌شدیم دیگ😂»

یهو همسایه خونه عمه با موتور پیرمرد صاف زد به منو مثل فیلم هندی عا موتور زد بهم رفتم هوا پرت شدم خوردم تو در حیاط عمه«گفته پویان ع😂من خودم فق حضور ذهن دارم محکم‌ خوردم تو در»

عمه با چادر گل گلی اومد منی سر خونی جمع کرد وسط کوچه برد تو حیاط رو پله نشوند منو

طرف موتوری و عمه ترسیده بودن من ویندوزم تازه بالا اومد با بغض و اینا گفتم عمو جان مگ کوری زدی به بچه مردم😂😂

عمه آب میاد بهم طرف ام دید اوکی ام زد زیر خنده گفت ببخشید ندیدمت تو شب چکار میکردی تو کوچه

عمه ام زنگ زد دایی اومد با دایی و عمه رفتیم بیمارستان اون یارو ام رفت خونه با زنش بیاد بیمارستان

من عین خیالم نبود یعنی نمیدونستم سرم شکسته 😑😂

خلاصه رفتیم بیمارستان رفتیم تو یه اتاق خابوندنم رو تخت سرم بیرون تخت بود یه پسره جون بود کنار تخت رو صندلی نشسته بود بعد اینک خوابیدم‌رو تخت گریه زاری راه انداختم

دایی دستم گرفته بود عمه ام پام بلند نشم 😐😂

پسره سرم شست و شو ریخت رو سرم آتیش گرفت سرم یه جیغ جیغ گریه های میکردم قشنگ یه چیزی تو پوست سرم فرو میرفت حس میکردم گوشت تنم میریخت

تا اون موقع موتوری با زنش رسیدن اومدن تو اتاق جلو در بودن

سر من بخیه خورد انقد گریه کرده بودم بیحال شده بودم تو بغل دایی دایی با موتوری و زنش سلام احوالپرسی کردن

یهو زنش با غش غش خنده گفت ع شوهر من گفته زدم به یکی نگو زدیم به همسایه «ت.خمی چه ربطی داشت ....انقد بعدم اومد ازش😐💔»

رفتیم یه اتاق تاریک بود خداوکیلی خیلی تاریک‌بو‌د یه یارو با روپوش سفید یه آمپول آماده دایی خابوندم رو شکم گوشه شلوارم داد پایین نفهمیدم کی سوزن رفت تو پام‌ کی در اومد«دمت گرم مشتی زدی😂❤️»

اومدیم از بیمارستان بیرون من سرم رو شونه دایی بود

تو حیاط بیمارستان باز منو‌تو دلم میگفتم اینا چرا میخندن به حرفی گفته بودی کور بودی عموجان

یارو ریسه میرفت از خنده😂😂😂

اخ من تو دلم اینو فوش و نفرین میکردم

رفتیم خونه مادرجون با عمه و دایی ک مامان اونشب خونه مادرجون بود

وارد خونه شدیم جلو در مامان منو با سر پانسمان دید اشک تو چشاش جمع شده بود بعد من گریه میکردم لباسم خونی شده «تازه خریده بودم ست تیشرت و شلوارک بود😑😂»

مامان از بغل دایی منو گرفت میگفتم مامان لباسام خون ای شد 😭😂

مامانم می‌گفت اشکال نداره مامان دوباره میریم می‌گریم

اون شب منو مامان خونه مادرجون موندیم فردا صبح بابا اومد خونه مادرجون

من کنار مامان بودم مامان می‌گفت سر من شکسته

بابا میخندید باور نمی‌کرد می‌گفت واسه چی پانسمان کردین سرشو در بیار اینو

مامان:میگم سرش شکسته 😐

بابا:الکی میگی

اون پانسمان مامان ورداشت همون کلاس توری مانند ته همون😑😂

بابا دید تازه یه باوری کرد

پ.ن:همین قد نسل بدبختیم ایم واقعا...یکی نیست بگ چرا برا لباست گریه میکردی آخه😑🤦🏻‍♂😂

پ.ن:آخرم اون ست لباسم مامان نگرفت😑😂

پ.ن:تا یکی دو هفته اینا از بازی کردن محروم بودم

پ.ن:عمه هنوزم که هنوزه میگ چیجوری یادت اومد به یارو بگی کوری مگ😂🤣

و گاهی وقتا اَدا مو در میاره 😂

پ.ن:ببخشید کوتاه بود از این خاطره های بچگی تا دلتون بخواد دارم 😂💔

پ.ن:آخرین خاطره شاید باشه کارام سبک شه حتما به فکرتونم وقت بکنم میزارم خاطره

بدرود

خاطره علی جان

سلام و صد سلاااام به همتون علی ام

۲۴ سالمه پرستار

اقا تابستون بود و ما تصمیم گرفتیم بریم فشم خانوادگی

خلاصه وسیله هارو جمع کردیم و زدیم به دل جاده

سه ساعته رسیدیم و وسیله هارو بردیم گذاشتیم ویلا ...

ابجیم گفت: علی پاشو بریم آب بازی😄جااااان من

من : ریحانه 😐 بشین سرجات آب سردههههه مریض میشی

ریحانه : داداش😕همه رفتن حالا فقط ما مریض میشیم ؟

من : همه به ما چه مربوط ؟😐 من تورو میشناسم میگم نه

ریحانه : 🚶‍♀🚶‍♀ خیلی خو نخواستم اصلا

رفت تو اتاق

چند دقیقه بعد رفتم پیشش

دیدم کز کرده بود یه گوشه😂

من : آبجی ؟

ریحانه : 🚶‍♀

من : زشته بخدا این کارات بچه نیستی که ۱۸ سالته ! دورت بگردم میگم اب سرده مریض میشی خو دیدی که مامان هم نزاشت

فقط من که نمیگم

ریحانه : باشه الان اومدی همینارو بگی ؟

من : پاشو بریم دور بزنیم 😍 اومدیم خوش بگذرونیم بعد تو قهری😐کارت درسته ؟

پاشو حاضر شو

ریحانه: نمیام

من : بلند شو لوس نشو 😂 میرم حاضر شم

سریع بپوش بریم

حاضر شد و رفتیم بیرون یکم دور زدیم پیاده روی کردیم چای خوردیم و بلال😔😂 خلاصه حال دادم بهشااااا(قدر داداشاتونو بدونید 😜)

غروب اومدیم خونه

سلام دادیم و پسر خاله و ها و دایی و خاله و دختر خاله و اینا همه شون از اب بازی و عشق و حال برگشته بودن

داشتیم شام می‌خوردیم که به خالم گفتم خاله نگار کجاست ؟(دختر خالمه ۱۵ سالشه)

گفت نمی‌دونم یکم مریض بود از چند روز پیش بهش دارو میدادم امروز جوگیر شد رفت تو آب و ... داشتیم میومدیم یکم داغ بود با باباش رفت دکتر بیاد

من : ای بابا ...

شام و زدیم داشتیم با پسر خاله فیلم می‌دیدیم یهو دیدیم یکی عین بروسلی اومد داخل 😐

دختر خالم بود ...

نگار : من نمیزنمممممم بابا

شوهر خالم اومد داخل و سلام و احوالپرسی کردیم و

خاله گفت چیه نگار ؟ چرا داد میزنی

زد زیر گریه من آمپول نمی‌زنم مامان

بعدم فورا رفت اتاق...

من هنوز گیج بودم😂که چه خبره

شوهر خاله فرمودن دکتر پنی سیلین براش نوشته و یه آمپول دیگه هر کاری کردم اونجا نزد که نزد داد و بیداد که نمیخوام

خاله گفت اشکال نداره علی هست الان خودم میرم با نگار حرف میزنم

گفتم خاله پنی تست میخواد و خطرناکه زدنش تو خونه !

گفت نه دو سه هفته پیش هم مریض شد تست کرد دو تا زد حساسیت نداره

گفتم خو باشه تونستی راضیش کن 😂

خاله رفت با نگار حرف بزنه

ما پسرا هم رفتیم تو حیاط والیبال 😍

مادر جون و مامان و خاله بزرگم و زندایی و دخترا هم داشتن چای می‌خوردن آقایون هم تخمه و ...

فقط نگار و خاله در حال مذاکرات بودن😂

مامان صدام زد : علی جان مامان بیا !

رفتم پیشش

من : جانم مامان ؟

مامان : این لیوان چای رو ببر برای ریحانه (ابجیم)

من : چشم

رفتم اتاق پیشش داشت درس میخوند

من : خسته نباشی زیبای من😁

ریحانه : 🥲 قربونت داداش اگه این نگار بزاره

(نگار اتاق بغلی بود داشت بلند بلند گریه میکرد که نمی‌زنم😂 )

من : بمیرم برااااات

نمیزاره ابجیه من درس بخونه🥺 الان میرم درستش میکنم دیدی نتیجه اب بازیاشون؟😂

ریحانه :🥲🥲

ولی جدا از شوخی درس و ولکن پاشو بیا حیاط یکم هوا بخور 😍 هوا خوبه هااا تو تهران از این هوا ها گیرت نمیاد😄

گفت باشه فقط داداش بغل کیفم قرص مو میدی ؟ شالمم بغلشه اونم بده

من : قرص ؟ تپش قلب داری باز؟

ریحانه : یکم فقط چیزی نیست

دارو شو خورد شال شو پوشید اومد پایین

منم رفتم

که خاله اومد گفت من حریف این دختر نمیشم😭حالش بده حرفم گوش نمی‌ده

دایی م پاشد گفت آبجی چرا خودتو اذیت می‌کنی 😐؟ علی ؟ پاشو حاضر کن دارو هارو

در یک ثانیه خوابوندمش

(دایی در عین حال شوخ ولی عصبی😂)

رفتم اتاق داشتم دارو شو می‌کشیدم

بهش گفتم ببین نگار بهتره همین الان بخوابی چون دارو ت رسوب می‌کنه

سریع بخواب لفت نده😐

داشت خودشو میزدااا😂بروسلی مون خودزنی داره

مامانش اومد انداختش رو تخت گفت نگار مسخره بازی درنیار بخواب ببینم

دایی هم دست شو گذاشت رو کمر نگار

منم رفتم بالا سرش جوری خودشو سفت گرفته بودا😐

دیگه عصبی شدم سرش داد زدم

گفتم : نگار میگم دارو رسوب می‌کنه میفهمی؟ شل کن پاتووو

زد زیر گریه منم فورا زدم داش خودشو میکشت😐 (با این سن واقعا زشته😂)

تموم شد درآوردم

به دایی گفت نزار بلند بشه تا من اون یکی رو آماده کنم

جیغ زدااا😐

آماده کردم رفتم بزنم جوری پاشو محکم زد به دستم که مچم برگشت

وای فقط نشستم رو زمین دستمو گرفتم 😂

آه خودم در شد

خاله اومد تو اتاق گفت چیشد علی

دایی گفت چی کار می‌کنی تو نگار 😐😐؟

ریحانه صدامو شنید اومد بالا

گفت علی خوبی ؟ چیشد ؟😕نگار چه خبرته ؟

خلاصه همه جمع شدن بالا😂😂

گفتم چیزی نیست برو بزار آمپول شو بزنم حالش خوب نیست

نگار هم ترسیده بود چیزی نگفت برگشت براش زدم ...

بدون اینکه چیزی بگم از اتاق رفتم بیرون

ریحانه اومد گفت داداش پماد آوردم بزنم برات ؟ سری تکون دادم و...

اومد دستمو چرب کرد داشت ماساژ میداد 🥲

خیلی درد گرفت‌ حقیقتا

پسرخالم می‌گفت بد زده رو دستت مطمئنی خوبه ؟ کبود شده ها یکم

گفتم نگران نباش یه ضربه خورد دیگه

ریحانه هم بعد اینکه چرب کرد رفت حوله داغ کرد آورد گذاشت رو دستم

(هر کی خواهر ندارع هاااا ده هیچ عقبه🥹)

دوباره یکم ماساژ داد دیگه نگار هم خوابش برده بود بقیه هم جا انداختن که بخوابیم

خاله چقدر معذرت خواهی کرد 😂 که شرمندتم خاله دستت درد گرفت نمی‌دونم چرا این دختره اینجوری کرد

گفتم خاله فداسرت پنی درد داره دیگه حق میدم بهش 🙂

ریحانه برام یه مسکن آورد خوردم دراز کشیدم خواب م رفت ...

صبح بلند شدم دیدم همه دارن صبحانه میل می‌کنند تو حیاط مامان داخل بود داشت چای می‌ریخت

من : سلام مامان صبحت بخیر

مامان : سلام عزیزدلم ، علی دستت بهتره ؟

من : بد نیست

ریحانه اومد داخل که چاقو ببره ..

ریحانه : سلام داداش صبح بخیر

من : سلام به روی ماهت ریحانه آبجی میری از ماشین مچ بند بابا رو بیاری ببندم به دستم ؟

ریحانه : درد می‌کنه ؟ بگردمت داداش🚶‍♀

باشه الان میارم

خلاصه رفت آورد پماد زدم بستم

نگار هم بسیار خجالت زده 😂 اومد ازم عذر خواهی کرد الحمدلله بهتر شده بود

خلاصه این از این 😂 مسافرتی شد به یاد ماندنی ...

پ.ن يه خستگی‌هايی خيلی قشنگن🙃

مثل اون وقتايی كه از شدت تلاش برای هدفات ولو ميشی رو رختخوابت و زودی خوابت ميبره! خستگي حاصل از قدم‌های روزانه‌ای كه براي هدفات و روياهات برداشتی، خستگی حاصل از دووم آوردن و موندن پاي مسيری كه عاشقشی✌️

حال دلتون عالی

یا علی

🩺AMIR.ALI🩺

خاطره علی جان

سلام بچها من علی ام ۲۴ سالمه پرستار

یه خواهر دارم ریحانه که ۱۸ سالشه

نوشته مربوط به خواهرم میشه ..

آقا ما با انرژی اول صبح رفتیم بیمارستان 😬

مامان زنگ زدن که چه خبر ؟ بخش تون خلوته ریحانه رو بفرستم بیاد ؟

گفتم اوم چطور؟ چی‌شده ؟ گفت یکم دلش درد می‌کنه از صبح همینجوری بی جون افتاده (شصتم خبر دار شد که بله ....) گفتم آره بخش خلوته بگو بیاد ...

خلاصه قطع کردم رفتم پی کارم همین وسطا یه دختر بچه ۱۰/۱۲ ساله اورژانسی اومد با نفس تنگی سرفه درد قفسه سینه سریع رفتیم کاراشو انجام دادیم ...

بعدش نشسته بودم پیش همکارم پشت سیستم

که دیدم ریحانه اومد

ریحانه : سلام 🙃

من : سلاااااام😇خوبی چطوری ابجی؟

ریحانه : نمی‌دونم 🚶‍♀

گفتم باشه دفترچه تو بده نوبت بگیرم

بشین تا بیام

رفتم واسش نوبت گرفتم و چند نفر جلو بودن به همکارم گفتم چند دقیقه میرم پیش خواهرم میام . اکی داد و رفتم ..

من: خوبی آبجی ؟ چیزی بگیرم بخوری ؟

ریحانه : نه علی نمیتونم 😕حالت تهوع دارم

من : باشه

خلاصه نوبتش شد گفتم بیام همراهت؟ گفت نه خودم میرم ...

دیگه اصرار نکردم

رفت منتظرش موندم

یه چند دقیقه بعدش اومد

من : خب ؟

ریحانه: سرم و آمپول داد گفت الان بزن 🚶‍♀

گفتم باشه تو دفترچه رو بده من برو بشین تا بیام (اصلا جون نداشت ! برای همین اصرار کردم بشینه که سرگیجه اذیتش نکنه)

(یعنی خداوکیلی جیگرم کباب میشه واسه دختر خانوما ، دوره ی خیلی سختی رو طی می‌کنند )

رفتم دارو هاشو گرفتم

مسکنش عضلانی بود دو تا امپولم داخل سرمش ...

رفتم پیشش ....

من : ریحانه اینجا میزنی یا ببریم خونه خودم برات بزنم ؟

یه خرده سکوت کرد گفت : نه علی تو بیای خونه بعد از ظهره...😕 دردش کلافم کرده نمیتونم تا بعد از ظهر ...

گفتم خو باشه همینجا بزن

خواهرم خیلی راحت نیس تو این دوره بخوام براش عضلانی بزنم ... منم اصرار نمیکنم خلاصه رفتم قبض گرفتم بردم ایستگاه پرستاری به یکی از همکارای خانومه درجه یک مون گفتم خانوم .ش زحمتش با شما 😊

دارو هارو گرفت و رفت آماده کنه

ریحانه برگشت گفت داداش میشه سرم شو خودت برام بزنی؟؟ (بد رگه میترسه😬)

گفتم باشه برو دراز بکش آمپول تو بزن من چند دقیقه دیگه میام پیشت ...

خلاصه رفت

منم یه کاری انجام دادم پنج دقیقه بعدش برگشتم پیشش از همکارم اجازه گرفتن برم داخل تزریقات بانوان گفتن خلوته مشکلی نیست

رفتم پیش ریحانه دیدم دراز کشیده رو تخت

من : خوبی خواهر؟ مسکن زدی بهتر شدی ؟

ریحانه : اوم یکم !

من: خدارو شکر آستین تو بزن بالا ..

ریحانه : میشه رو دستم بزنی ؟

من : چرا ؟😐 بابا ما برای کسی رو دست بخوایم بزنیم مردم دعوا میگیرن که نهههه! بعد تو میگی رو دست بزن 😂 اذیت میشیا ؟ دردت میگیره ! تو اول آستین تو بزن بالا من ببینم . رگات خوب نبود میام رو دستت میزنم خوبه ؟

نترس سوراخ سوراخت نمیکنم عشقه من😍

آستین شو داد بالا یکم دست زدم داشتم با انگشتم فشار میدادم الکل میزدم که گفت : داداش😕 رگام خوب نیست بیخیال بیا رو دستم بزن بخدا قول میدم چیزی نگم !رگ رو دستم برجسته تره بهتره ..

اذیتش نکردم دیدم استرس داره گفتم حله

باشه ! چرا بغض می‌کنی حالا ؟😬

گارو رو بستم بالای مچ دستش یکم آروم زدم رو دستش الکل کشیدم آروم سوزن و وارد کردم یکم خودشو جمع کرد چشماشو بست گفتم ریحانه نفس عمیق بکش تموم شد ....

گارو رو باز کردم چسب زدم تنظیم کردم گفتم دست رو بزار کنار تخت خیلی بالا نگیر باشه ؟ تموم شد بگو خانوم. ش بیاد دیس کنه

خیلی آروم گفت باشه (چرا اینقدر مظلوم می‌شید ؟🥺😂نکنید توروخدا آدم جیگرش کباب میشه )

رفتم سر شیفتم همکارم دست تنها بود بخش هم انگار یهو بمب ترکیده بود 🤕

مشغول بودم که نیم ساعت بعد ریحانه اومد پیشم ..

ریحانه : خسته نباشی داداش🥲

من : قربونت خواهر😁

بهتری؟ حالت خوبه ؟

ریحانه : اوم بهترم

من : یه دقیقه بیا فشارت و بگیرم اوکی بودی برو ...

نشست فشار شو گرفتم نسبتا خوب بود

بهش گفتم ریحانه الان بهتری ولی تو رو جان من میری خونه یکم استراحت کن 😐🙏 ترشی و لواشک و قهوه و نسکافه و ... بیخیال باشه؟ یکم استراحت کن تا بعد از ظهر بعد بشین سر درست که غروب خواستی کلاس هم بری اذیت نشی (طفلی کنکوریه🥹😂)

ریحانه : باشه چشم 😅 کلاس نصیحت و پند آموزی تموم شد ؟🥴 یه ماشین بگیر من برم پول نقد همراهم نیست زحمتش با شماست 🥺😂

من : 😐 باشه

زنگ زدم آژانس ماشین گرفتم و چند دقیقه بعد اومد آبجی رو راهی کردیم خونه

خودم هم پر قدرت برگشتم سر شیفت😉

(میرم خونه جنازه ام 😂)

تا غروب بیمارستان بودم شیفت و تحویل دادم پیش به سوی خونه 😍

سر راه رفتم آموزشگاه دنبال ریحانه یکم بهتر بود

دیگه دو تایی رفتیم خونه ، مامان و از اومدن مون خوشحال کردیم 😂😂

پ.ن قشنگ ترین جمله ای که این مدت خوندم:

همه ما نمی‌توانیم کارهای بزرگ انجام دهیم ولی می‌توانیم کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم❤️

پ.ن پرستاری رو واقعا با جون و دل دوست دارم

هر چند از اول هدفم نبود ولی وقتی واردش شدم عاشقش شدم 😉👌

کمک کردن به بیماران...

خیلی لذت بخشه

همون دعای خیر شون برای ما بسه🙏

ان‌شاءالله همگی سلامت باشید 🥰

🩺AMIR.Ali🩺

خاطره امير جان

سلام من امیرم با خاطره آمپول سرم خوردنم

یه چندروزی حال بده همش سرگیجه حالت تهوع دارم کارم شده فقط آمپول خوردن

من یه پزشک دارم که فقط پیش اون میرم

به خاطر بالا بودن ویتامین بدنم تحت نظر پزشک هستم خودشم پزشک خانم هروقت حالم بد میشه بر دو سه تا آمپول میزدن خوب میشدم رفتم پیش گفتم خانم دکتر من سرم گیج میر حالت تهوع دارم برا یه دونه آمپولB6نوشت گفت بگیر بیار بزنم من آمپول آوردم دادم بهش گفت دراز بکش گفتم چشم وقتی سوز ن وارد کرد ومواد خالی کرد لامصب یه دردی داشت

وقتی فهمید که ویتامین بدنم بالاست یدونه سرم دوتا آمپول نوشت رفتم گرفتم از داروخانه آوردم دادم بهش من انگ بد رگ بودم رگم پیدا نمیشد آخرش دید رگم پیدا نمیشه آمپول را عضلانی زد برام انگد درد داشت آمپول

امروزهم بدنم بد جوری درد میکرد از رد به خودم می پیچیدم زنگ زدم بهش گفتم خانم دکتر من بدنم درد میکنه از درد دارم به خورم می پیچم گفتش سرما خوردی بیا مطب تا برات آمپول بزنم

منم رفت مطب شرح حال قضیه را داد

برام سه تا آمپول نوشت رفتم گرفتم آوردم دادم بهش گفت دراز بکش آمپول را آماده کرد یه طرفم پنه کشید بعد آمپول فروردین کرد آمپول اولم خیلی بد درد داشت

دومی را از اونیکه طرف زد سومی را هم بعل دومی زد

آمپول دومی وسومی اصلا درد نداشت دومی یکم درد داشت اما سومی دردی نداشت

الان تحت نظر پزشکم هستم قرار سر ماه برم

یه آزمایش بدم

اینم از خاطره من امیدوارم که همیشه درذهنم ودر قلبم بمانید شب تون بخیر دوستان عزیز

دوستدار شما امیر❤️

خاطره سارينا جان

سلام سلام🖐🏻

خوبین ⁉️

چه خبر چیکارا میکنید

از مدرسه چه خبر 😂

سارینا یا همون رها هستم

اومدم با یه خاطره ی پر 💉💉💉

خاطره: ۲۵شهریور تصمیم گرفتیم که یه مسافرت چند روزه ی خانوادگی بریم (خاله ها ، دایی ها )

صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و نزدیک ساعت ۷:۳۰ حرکت کردیم و آنجایی که می خواستیم بریم جاده نداشت و با کشتی باید می‌رفتیم (از این کشتی بزرگا که ماشینا رو هم با خودمون می‌بریم ) (نمی‌دونم اسمشون چیه )😂

خلاصه چهار ساعت با ماشین باید رانندگی میکردیم و سه ساعت رو با کشتی می‌رفتیم

رسدیم به منطقه ای که هیچی نبود نه مغازه ای نه چیزی هیچی و من تو همون لحظه پریود شدم 😑(در صورتی که ۱۰ روز به تاریخش مونده بود 🥴😑) و من ، محمد ، امیر تو یه ماشین بودیم

من : محمد پریرد شدم

محمد : خب چیکار کنم

من : کصخل نوار بهداشتی ندارم الان همه جا کثیف میشه

محمد : چرا با خودت نیوردی من الان تو این بیابون از کجا برات پیدا کنم

من : تاریخش بهم ریخته وگرنه ۱۰ روز دیگه باید پریود بشم

امیر : کاری نمیشه کرد صبر کن تا برسیم به یه شهری روستایی چیزی

منم یه باشه ای گفتم و یه گوشه ساکت نشستم و نزدیک یک ساعت بعد رسیدیم به یه روستایی و اولین مغازه ایستادیم و خریدیم و دوباره حرکت کردیم به سمت کشتی

خلاصه بعد یک ساعت رسیدیم به کشتی و سوار شدیم ، اولش حالم خوب بود کلی عکس گرفتم کلی با ارسلان و هانیه رقصیدیم یکم آتوسا رو بغل کردم

یکم که گذشت حالم بد شد سرم گیج می رفت ، حالت تهوع اومد سراغم ، گوشام زنگ میزد خلاصه دریا زده شده بودم

بعد چند دقیقه که بی حال نشسته بود ارسلان بهم شک کرده بود و حواسش بود بهم و منم همش سعی میکردم که جلو چشم نباشم و رفتم تو یکی از اتاقا که دختر و پسر خالم ( آیناز و محمد خواهر برادران ) ، امیر ، محمد (داداشم ) و مریم ( آجیم ) نشسته بودن و منم رفتم داخل و نشستم همین که چشامو رو هم گذاشتم احساس کردم دارم بالا میارم🤢 و دوییدم بیرون و کلی بالا آوردم 🤮🤮🤮 خلاصه ارسلان اومد و میکشید رو کمرم شونه هامو ماساژ میداد بعدم دستمو کشید و برد تو اتاق پیش بچه ها و کلی ازم سوال پرسید و بعد رفت از تو ماشین (دیونه یه چمدون بزرگ با خودش دارو ، آمپول ، قرص آورده بود ) چمدون رو آورد و دستگاه فشار سنج رو آورد و فشارمو گرفت که پایین بود

ارسلان : فشارت پایینه باید سرم بزنی

من: ن بابا خوبم چیزیم نیست

ارسلان : دستگاه داره میگه فشارت پایینه تو میدونی یا دستگاه

من : من

ارسلان : من نمی‌دونم بخواب تا برم از تو ماشین پد بیارم

من : 🥴😩

خلاصه سرمو گذاشتم رو پا محمد ( داداشم ) و آستین لباسمو هم دادم بالا و بعد چند دقیقه ارسلان اومد

ارسلان : سالی ( آتوسا اینطوری صدام می‌کنه و افتاده رو زبون همه )برگرد اول آمپولا رو بزنم برات یه دفعه زیر سرم حالت بد نشه

منو میگی چشام چهارتا شده بود😵😳

من : ارسلان آمپول چی ترو خدا

ارسلان: زد تهوع و مسکن

من : نمیخوام خوبم

ارسلان : نشد دیگه بخواب بزنم برات بعد عمری می‌خوایم بریم بیرون حوصله ندارم حالت بد تر شه

من : باشه 🥴😓🥲

خلاصه اول ارسلان همه رو از اتاق بیرون کرد بجز محمد و بعد شروع کرد به آماده کردن آمپولا

ارسلان : بخواب دیگه

من : باشه الان می‌خوابم تو کار خودتو بکن

و بعد دمر شدم و سرمو گذاشتم رو پا محمد و دستشو هم محکم گرفتم و ارسلان اومد شلوارمو کشید پایین و سمت راست پد کشید و سوزنو فرو کرد و خالی کرد و درآورد که زیاد درد نداشت و بعد سمت چپ رو پد کشید و فرو کرد که یه اخخخخخ کشیده گفتم و خالی کرد و کشید بیرون و پد رو نگه داشت و شلوارمو مرتب کرد

خلاصه برگشتم و سرم رو زد

و دیگه خوابیدم تا موقعی که رسیدیم بیدارم کردن و پیاده شدیم و با لوکیشنی که صاحب ویلا داده رفتیم و نزدیک ساعت ۳ ظهر بود که رسیدیم به ویلا و وسایل رو بردیم داخل و من دوباره افتادم ایندفعه واسه دریا زدگی نبود مشخص شد که سرما خوردم و همه علائم با هم خودشونو نشون دادن ( تب ، گلو درد ، حالت تهوع ، شکم درد و از همه رو مخ تر کیپ شدن دماغم که نه میتونستم نفس بکشم نه درست حرف بزنم ) همه باهم شروع شدن ولی سعی میکردم بگم خوبم و هیچیم نیست خلاصه ناهار خوردیم و همه یه چُرتی زدن ولی من نمی‌تونستم نفس بکشم و همش نشسته بودم وقتی همه بیدار شدن رفتیم رو پشت بوم و کلی خوراکی خوردیم بعد چند دقیقه حس کردم حالم خوب نیست بلند شدم و رفتم پایین و رو یکی از تختا دراز کشیدم که امیر اومد بالا سرم

امیر : خوشگل داداشش چطوره ⁉️

من : خوب نیست 🙁

امیر: چرا

من : قول بده به ارسلان نگی

امیر : قول

من : سرما خوردم 🤧🤕

امیر : چرا نیومدی به خودم بگی

من : میترسیدم

امیر : من ترس دارم ؟

من : تو نه دارو ها ترس دارن

خلاصه امیر هیچی نگفت و رفت چمدون ارسلانو آورد و شروع کرد به معاینه کردن من و کلی دارو نوشت رو یه کاغذ که بعد از تو چمدون دربیاره

امیر : عشق داداش چیکار کنم حالا

من : چیو چیکار کنی

امیر : ترو که باید آمپول بزنی

من : امیر نه

امیر : نه نداریم

من : چرا داریم

امیر : اگه داریم که برم به ارسلان بگم

من : برو بگو ببینم میخواد چیکار کنه ( الکی فاز گرفتم خودمو بد بخت کردم 😁)

خلاصه امیر بلند شد رفت بالا و بعد چند دقیقه با ارسلان اومد منم سعی میکردم ریلکس باشم ارسلان : به به به اجی گلم

من : من نه گل تو ام نه عشق امیر من دختر بابامم

ارسلان: چه فرقی داره مهم اینه که الان برمیگردی مثل یه دختر خوب امپولاتو میزنی

من : نمیزنم میخوای چیکار کنی

ارسلان هیچی نگفت اومد نشست پیشم

و بعد گفت: سارینا میخوابی یا با زور بخوابونمت (نمی‌دونم چرا این بشر هر وقت مریض میشم سگ میشه )

من : اولاً که نمی‌خوابم دوماً غلط میکنی بهم دست بزنی چه برسه به زور برم گردونی

ارسلان : سارینا درست حرف بزن

امیر: عشقم حدتو بدون

ارسلان : سارینا برگرد

من : نمیخوام برگردم

ارسلان : ببین چقدر تحمل کردم ولی زبون آدم حالیت نیست

خلاصه برم گردوند و محکم گرفته بودم امیرم داشت امپولارو آماده می‌کرد و منم که گریم گرفته بود و با مشت میزدم تو پهلو ارسلان

خلاصه امیر اومد و شلوارمو کشید پایین و سمت چپ رو پد کشید که صدا من دراومد

من : امیر یواش بزن یواش تورو خدا امیر

امیر : باشه باشه

ارسلان : بزن دیگه پهلوم سوراخ شد

امیر وارد کرد که درد خیلی بدی پیچید تو پام

من : اییییی ولم کن اییی پاممم ( با گریه ی شدید )

امیر : آروم باش الان تمومه

من : نمیخوام درش بیار اخخخخخ پاممم خیلی درد داررهه

ارسلان : یکم دیگه مونده تحمل کن

خلاصه بعد چند ثانیه درش آورد و پد رو محکم فشار داد روش و یکم ماساژ داد که دردش پیچید تو پام ولی خب هیچی نمی‌تونستم بگم چون نفسم بند اومده بود آنقدر گریه کرده بودم خلاصه امیر رفت برام آب آورد و یکم خوردم و ارسلان دوباره برم گردوند و پد کشید و فرو کرد و بعد چند ثانیه شروع کرد به خالی کردن این یکی هم درد داشت ولی به اندازه ی قبلی نه

من : ایییی امیر بمیری اایییی خیلی درد داره درش بیار نمیخواممم

امیر : همه خو میگم من که داشتم میمیردم که آنقدر گریه کردی که خواستی خودتم بمیری

من : خفه شو دارم میمیرم از درد اییییی اییییی پامممم

خلاصه کشید بیرون و شلوارمو مرتب کرد و رفت دستشو شست ارسلانو منو بغل کرده بود و اشکامو پاک میکرد از تو صورتم

و خلاصه این سفر زهرمارم شد انقدر که قرص ،شربتو آمپول زدم

پ.ن : امیر ۱۰روز بعد عمل خوب خوب شد خدارو شکر و کامل سر پا شد

دوست دار شما رها 🕊️