خاطره عسل جان
سلام به همگی
خوبین؟ منم خوبم مرسی
عسلم، بعد از حدودا یکماه غیبت تشریف آوردم(خودم میدونم منور کردم🦦)
راستش حجم درسا و سختگیری بیش از حد دبیرا فرصت سر خاروندن به آدم نمیده...
هروقتم اعتراض کنی، تنها جوابشون اینه <تو امسال کنکور داری>
واقعا همین اول سال رد دادم🚶♀️قصد ترک تحصیل دارم(گوه میخورم)...آخه هیچجوره نمیفهمم درسارو
الان تنها راه چاره اینه <کتابارو از پهنا بکنم تو...>
همین! واقعا با خوندن کاری از پیش نمیره
خب خیلی حرف زدم؛ بریم سراغ خاطره:
حدود دوماه پیش یه سرماخوردگی خفیف داشتم،معاینه شدم و چندتا قرص دریافت کردم!
خیلی بهم گوشزد میکردن که قرصارو سر ساعت بخورم که تاثیر بذاره ولی کو گوش شنوا؟
چندروز از خوردن قرصا گذشته بود ولی بهتر که نشدم هیچ،بدترم شدم
یروز با همون وضع افتضاح گلو و بینی کیپ شده توی خونه درحال آشپزی بودم
اونموقع تازه رو آهنگ<وقتی میگن به جوجههه>قفلی زده بودم...
همینطور که درحال آشپزی بودم با اون صدای خروسیم زمزمه اش میکردم: وقتی میگن به جوجههه که جوجه قهرمانههه جوجه خودش میدانههه، قودقودا قودقودا قودقودا🐣😂
مهراد: قودقودا! خب؟دیگه چی؟😂😂شامپانزه بودی، مرغم شدی به سلامتی!قصد نداری به حیوون دیگه ای تبدیل بشی؟
عسل: میخای گاو شم احساس تنهایی نکنی؟😉😂
یذره با حرص نگام کرد...همون لحظه گوشیش زنگ خورد
مهراد: یکی طلبت!😒
عسل: منتظرم😎
بلافاصله بعدش رف سر گوشیش
با همون وضع داغون ناهار پختم و منتظر موندم بچه ها بیان
ولی یکی یکی پیام دادن که نمیایم☹️💔
(خو چرا زودتر به آدم نمیگین؟اگه میدونستم اونقدر غذا درست نمیکردم🙁)
خلاصه ما دوتایی نشستیم ناهار خوردیم و ظرفاشم در کمال ناباوری موفق شدم بندازم گردنش(*گودرت😎)
رفتم تو اتاقم و حدود 4،5 ساعت خابیدم...
بیدار که شدم حس میکردم حس شنواییمو به کل از دس دادم،گوشامم کیپ شده بود🚶♀️
رفتم سرویس بعد از انجام کارهای مربوطه خارج شدم...
رفتم پایین، داشتم خودمو تو آینه نگا میکردم(آخه یکی نیس بگه چشای قرمز و پف کرده، موهای افشون،رنگ و روی سفید و بی جون دیدن داره؟🗿)
عسل:چقد من جذابم(حالا دقیقا قیافم اینطوری🥴بود)
مهراد:زرت🦦از کی تا حالا شامپانزه ها جذاب شدن؟
عسل:تو خوبی😒گوریل انگوری!
مهراد:گوریل انگوری از شامپانزه و مرغ خیلی بهتره😌
عسل:آرع خیلی🗿😒
مهراد:پس نتیجه میگیریم من از تو بهترم😎
یه نفس عمیق کشیدم و با یه چش غره به بحث خاتمه دادم🦦
حدود نیم ساعت تو گوشی چرخیدم...حس میکردم بو خر مرده میدم🤢
پاشدم رفتم حموم 🛁داشتم اون تو با خیالت راحت آهنگ<من برات یار میشم>💍میخوندم...
یهو چندتا ضربه محکم خورد به در
عسل: هاااا؟؟؟🫤
مهراد: ببر صداتو نکرههههه😤💔صدات شبیه کلاغه🐦⬛چرا با این صدات ابهت عمو حسنو(شمایی زاده) زیر سوال میبری؟
خندم گرفته بود...آروم درو وا کردم و دزدکی سرمو انداختم بیرون
عسل: چی میگی؟🤣
مهراد: کوفت! نخون دیگ🗿
عسل: دلم میخاد بخونم! بتوچه؟
مهراد: نتیجه کمبود شعور میشه همین!😒هر غلطی میکنی بکن!(روابط خواهر و برادرای واقعی:⚔💣)
خلاصه از حموم برگشتم، قرصمم یادم رف بخورم
یه چندساعتی گذشت و لحظه به لحظه نسبت به قبل بدتر میشدم...(کاشکی حموم نمیرفتم،حالا که رفتم...کاشکی جلو کولر نمینشستم🤦🏻♀️)
عسل: پاشو واس شام یه فکری بکن
مهراد: بلد نیستم😐خودت پاشو
عسل: یه املت نمیتونی درست کنی؟🗿نیمرو؟
مهراد: هیچی بلد نیستم خاهرم🚶♀️بلدم بودم درست نمیکردم...
عسل: پس دس کن تو جیبت یچی سفارش بده(خدا این رستورانا رو حفظ کنه🤲🏻)
مهراد: فلجی؟😐
عسل: آره
مهراد: خدا شفات بده!
عسل: خودت تو نوبتی! نگران من نباش
مهراد: میزنمتااا
عسل: جرعت داری بزن😏
اونم نامردی نکرد و محکم کوبید تو کمرم...
دردم گرف...😖ولی کم نیاوردم و محکم تر زدم پس کلش...
یه آی گفت و با دستش گردنشو ماساژید(همون <ماساژ داد> خودمون ورژن چص کلاسی)
یهو برگشت سمتم و افتاد دنبالم
مهراد: وایسا بینمم
من بدو🏃♀️اون بدو🏃♂️
همینطور که درحال دوییدن بودیم رفتم سمت گوشیش و خیلی سریع برش داشتم و به مسیرم ادامه دارم😎💪🏻
مهراد: وایسااااا
عسل: هااا
مهراد: یه خط رو آیفونم بیوفته، کل هیکلتو خط خطی میکنم!
عسل: من مهمترم یا آیفونت؟😐
مهراد: آیفونم!
عسل: عاها...حالا که اینجوریه باید پامو ببوسی تا گوشیتو بت بدم🙂↔️
مهراد:🫤
عسل: ببوس🦶
مهراد: پااا؟🗿
عسل: خیله خب،دستمو ببوس🫳😌
ناچارا خم شد دستمو بوسید
عسل: نه! درست ببوس
یه نفس عمیق کشید و دوباره بوسید
مهراد: بده گوشیمو😒
عسل: بگیر😎🫴🏻📲
مهراد: خیلی فشار داره یه دختربچه که هنو به سن قانونی نرسیده بهت زور بگه🤦🏻♀️💔
عسل: دیگ ما اینیم دیگ😌
مهراد: دارم برات مسیحا خانوم(هروقت میگ <مسیحا خانوم> یعنی صددرصد پارم؛ ولی اونروز هیچ غلطی نتونست بکنه🦦)
کم کم بچه ها اومدن،یچیزی سفارش دادیم دور هم خوردیم(البته من بخاطر گلوم زیاد نخوردم) و رفتیم که بخوابیم...
تو اتاقم بودم و ایرپاد گوشم بود،یهو در اتاقم وا شد و مسیح اومد
مسیح: چطوری؟
عسل: خوبم،بهترم
مسیح: بیا این دوتا بزنم بهتر تر شی😂
یذره اینجوری🥲نگاش کردم و برگشتم
چون واقعا حوصله قرص خوردن نداشتم...
مسیح: چه بی سر و صدا😍😂آفریننن
عسل:جایزمو بده😅😁
مسیح: جایزم میخای؟😂
عسل: اوهوم
مسیح: جایزه نمیدم ولی میشه همیشه همینجوری باشی؟
عسل: نوچ!بدون جایزه اصلااا
مسیح: مهم نیس😂یه نفس بکش...
اولی واقعا درد نداشت، چیزی حس نکردم
دومی اولش یکم سوخت،وسطاش چیزی حس نکردم،دوباره آخرش سوخت😐🗿
مسیح: باورم نمیشه واقعا😦😂برای اولین بار در تاریخ!
عسل: خسته شده بودم از قرصا😒🙁
مسیح:کم کم داری به راه راست هدایت میشی👏🏻😂
یکم سر به سرم گذاشت و رف...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: دو شب پیش(پنجشنبه)عروسی متین بود🙂
داداشمو با سفارش های فراوان سپردم دست نگار خانوم...همش میگفتم ببین فلان کارو نکن، فلان کارو بکن
فلان غذارو دوس داره و...😂دلم نمیومد راهیش کنم بره...
تازه دو روز گذشته ولی دلم براش یذره شده🤏🏻🥲
مدام بش زنگ میزنم و گزارش لحظه ای میگیرم ازش...
خیلی شب خوبی بود🙂کلا هفته ی خوبی بود برام...
از این هفته ها برا همتون آرزومندم😂🌱
پ.ن: حجم درسا روند صعودی داره😐هرچی میریم جلو بیشتر میشهههه💔امکان داره دیگ ماهی یکبارم نتونم بنویسم...ولی خب سعیمو میکنم
امیدوارم خوشتون بیاد🦦💜
کوچیکتون عسل🌚🧸