سلام‌به همگی☺️

چند روز قبل باز شدن دانشگاه بود که با دکترf در مورد کار کردن صحبت کردم

میخواستم برم پیش یکی از دوستام تا با شرایط این حیطه آشنا بشم و تجربه ای باشه برام

دکترf گفت دخترعموم دفتر داره میتونی بری اونجا مکانش بهترم هست تا بری مطب خصوصی یکی کار کنی

ولی من دخترعموم و نمی شناسم بعدشم ...

بعدشم نداره کار و زندگی دوتا مسئله جداست

درسته اول با خانواده ام باید حرف بزنم

اره حتما همین کار و کن ...

خیلی وقت بود که به خانواده ام گفت بودم ولی اینکه شروع به کار کنم یکم غیر منتظره بود(دانشجو زیاد قبول نمی کنن تو چنین محیطی )

خلاصه رفتم دفتر مشاوره با دخترعموی دکترf حرف زدم و گفت میتونم شروع به کار کنم

( کار من مشاوره دادن نیست چون دانشجو ام برای شرح حال گیری و برسی کیس ها کمک میکنم و بیشتر یادگیریه)

محیط دنج و خوبیه از رنگ های خنثی بیشتر استفاده شده ولی تابلو‌های روانشناسی خیلی شیکش کرده

۹ صبح تا ۱ سرکارم ۲ تا ۶ کلاس دارم اگه برسم باز میرم دفتر تا ۹ شب

و هر تایم آزادی که داشته باشم برا ارشد میخونم

حسابی سر خودم و شلوغ کردم 🙂‍↔️

الان ۱۵ روز برنامه ام اینجوری و طبیعتا علائمی خودنمایی می کرد

۹ ام ساعت ۷ و نیم بود که یه کیس افسردگی داشتیم سوالات داخل فرم و ازش می پرسیدم و تکمیل می کردم بلند شدم برم پیش خانم دکتر که رگ‌پشتم گرفت

به سختی رفتم داخل برگه ها رو دادم بهشون

و توضیحات لازم و گفتم

دوتا کیس دیگه دادن بهم که برای فردا تشخیص مو بگم و بیارم براشون

نزیک ساعت۹ بود که مریض نمونده بود خودم و آماده کردم رفتم از داروخانه یه ورق قرص متوکاربامول گرفتم و رفتم خونه

بعد شام قرص و مسکن خوردن رفتم تو اتاقم

در مورد دو تا کیسی که به هم داده بودن تحقیق کردم علائم و نوشتم و با اختلالات برسی کردم تشخیص قطعی مو گذاشتم و برای هر کردم توضیحات مو نوشتم

وقتی ساعت و نگاه کردم ۲و نیم بود

یکم اتاق و مرتب کردم و خوابیدم

وقتی بیدار شدم اصلا نمی تونستم تکون بخورم پشتم اینقدر درد می کرد

داداش کوچیکم و صدا کردم (شیفت بعدازظهر میره مدرسه) کمک کرد بلند بشم

یه دوش آب گرم گرفتم خودم و آماده کردم و رفتم دفتر

مراجعه کننده نبود برای همین برسی کیس ها رو انجام میدادن که به جمع شون ملحق شدم

حدودا تا ساعت ۱۲ سر پا با بودم

دیگه درد کلافه ام کرده بود

که میخواستم یه نفس راحت بکشم دوستم زنگ زد کلاسمون افتاده ساعت ۱

منم دوتا قرص خوردم و رفتم دانشگاه

دوتا کلاس پشت سرهم داشتم دیگه توان راه رفتن نبود

هنوز دو ساعتی وقت داشتم که برم دفتر برای همین رفتم درمانگاه نوبت گرفتم

۲۰ دقیقه بعدش اسم مو خوندن رفتم داخل

آقای حدود ۴۰ ساله ای بودن شرح حال دادم

بعدش چند ضربه به پشتم وارد کرد

و گفت دارو مینوسم برات چیزهای سنگین بلند نکن کفش مناسب بپوش و چند توصیه ی دیگه

رفتم داروخانه کد و دادم بهشون

دکترf زنگ زدم جواب دادم کمی حرف زدیم که اسم مو خوندن دارو ها رو گرفتم

دکترf گفت کجایی

درمانگاه ام

چرا

پشتم‌ گرفته بود نمی تونستم به کارام برسم

هوف مواظب خودت باش کمتر به خودت فشار بیار

چشم

چی نوشته برات ؟

وایسا نگاه کنم

مثل تو دست به آمپولش خوبه بوده انگار😂

کترولاک نوروبیون و متوکاربامول

درمانش همینه دیگه آمپول هات و بزنی حتما

شب حرف می‌زنیم باید برم سر کلاس ( دیگه داره تخصص شو میگیره)

باشه عزیزم فعلا موفق باشی

رفتم تزریقات کد و ازم گرفت و داخل سیستم یه چیزهایی نوشت

گفت برید تخت سومی الان میام

رفتم پشت پرده کفش مو درآوردم

رفتم رو تخت به پشت خوابیدم

وقتی صدای پرستارو شنیدم که اومد پشت پرده

لباس مو درست کردم

آمپول ها رو کمرم گذاشت

شلوارم و یکم کشید پایین تر

پنبه الکلی و باز کرد بوی الکل بهم استرس وارد کرد 😥

طرف چپ‌مو پنبه کشید آمپول و فرو کرد

در آورد طرف راست مو پنبه کشید با ورود سوزن آمپول سفت شدم و بدنم ناخودآگاه تکون بدی خورد

پرستار گفت یه نفس عمیق بکش در بیارم

بعدش دوباره طرف راست مو پنبه کشید و آمپول و زد درد نداشت آخری هم طرف چپ زد و گفت استراحت کن زود بلند نشو جذب بشه

میخواستم بلند شما ولی درد آمپول ها به درد پشتم اضافه شده بود نميتونستم تکون بخورم😂

با کلی مکافات بلند شدم و لنگ لنگان با کمری داغون رفتم سمت دفتر

حدودا دو روز طول کشید بهتر بشم ولی درد پشتم قطع شد کامل

این داستان و چند روزه دارم مینویسم هر وقت میومدم تل چند خط شو می‌نوشتم میرفتم برای همین اگه بد شده به بزرگی خودتون ببخشید

(دکترS,پونه جون ، آناهیتا ، آقا سینا ، آقا علی، آقا آروین،خاطرات کیهان، گیتا خانم) خاطره هاتون خیلی به دل میشینه و قلم خوبی دارید کامل اسم همه رو نمیدونم پس ببخشید اگه اسمی از قلم افتاده❤️

ممنوم از محبت تک تک تون❤️

À.......