خاطره سارينا جان
سلام سلام🖐🏻
خوبین ⁉️
چه خبر چیکارا میکنید
از مدرسه چه خبر 😂
سارینا یا همون رها هستم
اومدم با یه خاطره ی پر 💉💉💉
خاطره: ۲۵شهریور تصمیم گرفتیم که یه مسافرت چند روزه ی خانوادگی بریم (خاله ها ، دایی ها )
صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و نزدیک ساعت ۷:۳۰ حرکت کردیم و آنجایی که می خواستیم بریم جاده نداشت و با کشتی باید میرفتیم (از این کشتی بزرگا که ماشینا رو هم با خودمون میبریم ) (نمیدونم اسمشون چیه )😂
خلاصه چهار ساعت با ماشین باید رانندگی میکردیم و سه ساعت رو با کشتی میرفتیم
رسدیم به منطقه ای که هیچی نبود نه مغازه ای نه چیزی هیچی و من تو همون لحظه پریود شدم 😑(در صورتی که ۱۰ روز به تاریخش مونده بود 🥴😑) و من ، محمد ، امیر تو یه ماشین بودیم
من : محمد پریرد شدم
محمد : خب چیکار کنم
من : کصخل نوار بهداشتی ندارم الان همه جا کثیف میشه
محمد : چرا با خودت نیوردی من الان تو این بیابون از کجا برات پیدا کنم
من : تاریخش بهم ریخته وگرنه ۱۰ روز دیگه باید پریود بشم
امیر : کاری نمیشه کرد صبر کن تا برسیم به یه شهری روستایی چیزی
منم یه باشه ای گفتم و یه گوشه ساکت نشستم و نزدیک یک ساعت بعد رسیدیم به یه روستایی و اولین مغازه ایستادیم و خریدیم و دوباره حرکت کردیم به سمت کشتی
خلاصه بعد یک ساعت رسیدیم به کشتی و سوار شدیم ، اولش حالم خوب بود کلی عکس گرفتم کلی با ارسلان و هانیه رقصیدیم یکم آتوسا رو بغل کردم
یکم که گذشت حالم بد شد سرم گیج می رفت ، حالت تهوع اومد سراغم ، گوشام زنگ میزد خلاصه دریا زده شده بودم
بعد چند دقیقه که بی حال نشسته بود ارسلان بهم شک کرده بود و حواسش بود بهم و منم همش سعی میکردم که جلو چشم نباشم و رفتم تو یکی از اتاقا که دختر و پسر خالم ( آیناز و محمد خواهر برادران ) ، امیر ، محمد (داداشم ) و مریم ( آجیم ) نشسته بودن و منم رفتم داخل و نشستم همین که چشامو رو هم گذاشتم احساس کردم دارم بالا میارم🤢 و دوییدم بیرون و کلی بالا آوردم 🤮🤮🤮 خلاصه ارسلان اومد و میکشید رو کمرم شونه هامو ماساژ میداد بعدم دستمو کشید و برد تو اتاق پیش بچه ها و کلی ازم سوال پرسید و بعد رفت از تو ماشین (دیونه یه چمدون بزرگ با خودش دارو ، آمپول ، قرص آورده بود ) چمدون رو آورد و دستگاه فشار سنج رو آورد و فشارمو گرفت که پایین بود
ارسلان : فشارت پایینه باید سرم بزنی
من: ن بابا خوبم چیزیم نیست
ارسلان : دستگاه داره میگه فشارت پایینه تو میدونی یا دستگاه
من : من
ارسلان : من نمیدونم بخواب تا برم از تو ماشین پد بیارم
من : 🥴😩
خلاصه سرمو گذاشتم رو پا محمد ( داداشم ) و آستین لباسمو هم دادم بالا و بعد چند دقیقه ارسلان اومد
ارسلان : سالی ( آتوسا اینطوری صدام میکنه و افتاده رو زبون همه )برگرد اول آمپولا رو بزنم برات یه دفعه زیر سرم حالت بد نشه
منو میگی چشام چهارتا شده بود😵😳
من : ارسلان آمپول چی ترو خدا
ارسلان: زد تهوع و مسکن
من : نمیخوام خوبم
ارسلان : نشد دیگه بخواب بزنم برات بعد عمری میخوایم بریم بیرون حوصله ندارم حالت بد تر شه
من : باشه 🥴😓🥲
خلاصه اول ارسلان همه رو از اتاق بیرون کرد بجز محمد و بعد شروع کرد به آماده کردن آمپولا
ارسلان : بخواب دیگه
من : باشه الان میخوابم تو کار خودتو بکن
و بعد دمر شدم و سرمو گذاشتم رو پا محمد و دستشو هم محکم گرفتم و ارسلان اومد شلوارمو کشید پایین و سمت راست پد کشید و سوزنو فرو کرد و خالی کرد و درآورد که زیاد درد نداشت و بعد سمت چپ رو پد کشید و فرو کرد که یه اخخخخخ کشیده گفتم و خالی کرد و کشید بیرون و پد رو نگه داشت و شلوارمو مرتب کرد
خلاصه برگشتم و سرم رو زد
و دیگه خوابیدم تا موقعی که رسیدیم بیدارم کردن و پیاده شدیم و با لوکیشنی که صاحب ویلا داده رفتیم و نزدیک ساعت ۳ ظهر بود که رسیدیم به ویلا و وسایل رو بردیم داخل و من دوباره افتادم ایندفعه واسه دریا زدگی نبود مشخص شد که سرما خوردم و همه علائم با هم خودشونو نشون دادن ( تب ، گلو درد ، حالت تهوع ، شکم درد و از همه رو مخ تر کیپ شدن دماغم که نه میتونستم نفس بکشم نه درست حرف بزنم ) همه باهم شروع شدن ولی سعی میکردم بگم خوبم و هیچیم نیست خلاصه ناهار خوردیم و همه یه چُرتی زدن ولی من نمیتونستم نفس بکشم و همش نشسته بودم وقتی همه بیدار شدن رفتیم رو پشت بوم و کلی خوراکی خوردیم بعد چند دقیقه حس کردم حالم خوب نیست بلند شدم و رفتم پایین و رو یکی از تختا دراز کشیدم که امیر اومد بالا سرم
امیر : خوشگل داداشش چطوره ⁉️
من : خوب نیست 🙁
امیر: چرا
من : قول بده به ارسلان نگی
امیر : قول
من : سرما خوردم 🤧🤕
امیر : چرا نیومدی به خودم بگی
من : میترسیدم
امیر : من ترس دارم ؟
من : تو نه دارو ها ترس دارن
خلاصه امیر هیچی نگفت و رفت چمدون ارسلانو آورد و شروع کرد به معاینه کردن من و کلی دارو نوشت رو یه کاغذ که بعد از تو چمدون دربیاره
امیر : عشق داداش چیکار کنم حالا
من : چیو چیکار کنی
امیر : ترو که باید آمپول بزنی
من : امیر نه
امیر : نه نداریم
من : چرا داریم
امیر : اگه داریم که برم به ارسلان بگم
من : برو بگو ببینم میخواد چیکار کنه ( الکی فاز گرفتم خودمو بد بخت کردم 😁)
خلاصه امیر بلند شد رفت بالا و بعد چند دقیقه با ارسلان اومد منم سعی میکردم ریلکس باشم ارسلان : به به به اجی گلم
من : من نه گل تو ام نه عشق امیر من دختر بابامم
ارسلان: چه فرقی داره مهم اینه که الان برمیگردی مثل یه دختر خوب امپولاتو میزنی
من : نمیزنم میخوای چیکار کنی
ارسلان هیچی نگفت اومد نشست پیشم
و بعد گفت: سارینا میخوابی یا با زور بخوابونمت (نمیدونم چرا این بشر هر وقت مریض میشم سگ میشه )
من : اولاً که نمیخوابم دوماً غلط میکنی بهم دست بزنی چه برسه به زور برم گردونی
ارسلان : سارینا درست حرف بزن
امیر: عشقم حدتو بدون
ارسلان : سارینا برگرد
من : نمیخوام برگردم
ارسلان : ببین چقدر تحمل کردم ولی زبون آدم حالیت نیست
خلاصه برم گردوند و محکم گرفته بودم امیرم داشت امپولارو آماده میکرد و منم که گریم گرفته بود و با مشت میزدم تو پهلو ارسلان
خلاصه امیر اومد و شلوارمو کشید پایین و سمت چپ رو پد کشید که صدا من دراومد
من : امیر یواش بزن یواش تورو خدا امیر
امیر : باشه باشه
ارسلان : بزن دیگه پهلوم سوراخ شد
امیر وارد کرد که درد خیلی بدی پیچید تو پام
من : اییییی ولم کن اییی پاممم ( با گریه ی شدید )
امیر : آروم باش الان تمومه
من : نمیخوام درش بیار اخخخخخ پاممم خیلی درد داررهه
ارسلان : یکم دیگه مونده تحمل کن
خلاصه بعد چند ثانیه درش آورد و پد رو محکم فشار داد روش و یکم ماساژ داد که دردش پیچید تو پام ولی خب هیچی نمیتونستم بگم چون نفسم بند اومده بود آنقدر گریه کرده بودم خلاصه امیر رفت برام آب آورد و یکم خوردم و ارسلان دوباره برم گردوند و پد کشید و فرو کرد و بعد چند ثانیه شروع کرد به خالی کردن این یکی هم درد داشت ولی به اندازه ی قبلی نه
من : ایییی امیر بمیری اایییی خیلی درد داره درش بیار نمیخواممم
امیر : همه خو میگم من که داشتم میمیردم که آنقدر گریه کردی که خواستی خودتم بمیری
من : خفه شو دارم میمیرم از درد اییییی اییییی پامممم
خلاصه کشید بیرون و شلوارمو مرتب کرد و رفت دستشو شست ارسلانو منو بغل کرده بود و اشکامو پاک میکرد از تو صورتم
و خلاصه این سفر زهرمارم شد انقدر که قرص ،شربتو آمپول زدم
پ.ن : امیر ۱۰روز بعد عمل خوب خوب شد خدارو شکر و کامل سر پا شد
دوست دار شما رها 🕊️