خاطره نادیا جان
سلااام خوبین خوش میگذره این هوای پاییزی نادیا هستم۲۲ ساله و همسرم امیر ۲۸یادتون هست منو؟؟؟
از اونجاییی ک بعضی هاتون گفتین بقیه خاطره رو بگم با خاطر روی گل شما مجبور شدم بیام براتوت تعریف کنم ب نظرم بهترین کارو کردم ❤️
خب ادامه اون ماجرا رو میگم که اولین تزریقی بود ک دوران عقد برای من اتفاق افتاد منم اولین خجالتی بود ک نصیبم شد ولی گذشت امیدوارم بعدها بهتر با این قضیه کنار بیام خب میریم سر ماجرا ادامش😂:…اون شب با یه بوس خوابم برد فرداش من یکم خسته راه بودم تصمیم گرفتم قبل اینکه امیر بیدار شه برم حموم چون موهام کلافه ام کرده بود رفتم بعد اینکه دوش گرفتم و زود در شدم دیدم امیر تو گوشی منتظر من گفتم امیر..گفتم جانم عزیزم گفتم بیدار شدی؟ گفت اره چیزی میخوای؟ گفتم نه میخواستم ببینم بیدار شدی یا نه منم دیگه لباسام رو برداشتم و پوشیدم اومدم بیرون داشتم موهام رو خشک میکردم با حوله نمش کشیده شه گفت علیک سلام نادیا خانوم مثل اینکه قهر کرده درستع گفتم امیر نگرانتم گفت چراااا گفتم واسم عجیبه مغزت سر صبح داره خوب کار میکنه گفت ای بابا 😂😂😂شرمنده میکنی منو گفتم نه بابا وظیفست خلاصه یکم مزه ریخت گفت اماده شو بریم پایین صبحانه بخوریم بریم بیرون کار دارم
گفتم مگه اینجا تهرانه رفیقا واست صف کشیده باشن گفت نه فلان دوستمو بببینم چخبره خلاصه منم عین جوجه اردک دنبالش رفتم اولم صبحانه خوردیم بعد رفتیم پیش دوستش اون پیاده شد رفت گفت بیا گفتم نه من تو ماشین راحتم یکم اهنگ گوش دادم اینستا چرخیدم جواب بچه هامو دادم سوال داشتن دیدم نیومد زنگ زدم امیر اگه نمیایی زنگ بزنم پلیس بیاد دنبالت خودمم نمیدونم کجایی گفت اومدم عزیزم چی میخوری بخرم منم حوس هات چاکلت کرده بودم چون هوا یکم نسیم خنکی داشت گفت باشه عزیزم خلاصه قطع کردم دیدم داداشم زنگ زد گفت چخبر ابجی خوبی کجایی گفتم هیچی منتظر دوست پر چونه ات هستم بیاد گفت ای بابا میاد میخوای زنگ بزنم زودتر بیاد گفتم نه زنگ زدم یخورده صحبت کردیم و قط کردیمهمچین چشمی ریز کرد واسه من چون تقریبا متوجه شده بود صبر کردیم همه برن بعد ما بزنیم بیرون چون شام دعوت بودیم خونه مامان امیر ک من بهش میگم مریم جون یجورایی پایه اس عاشقشم🤭🤍خلاصه بای دادیم به اقا اسماعیل که در هارو قفل کنه ماهم رفتیم سوار ماشین شدیم امیر قبل اینکع ماشینو روشن کنه گفت میشنوم نادیا تعریف کن منم انگار کشتی هام غرق شده گفتم هیچی ب خداا امیر چیزیم نیست گفت به من دروغ نگو چیت شده میگممم یکم صداشو برد بالا ک منم جلو اشکام رو گرفتم ولی دست خودم نبود سرازیر شد سکوت کردم دید دارم گریه میکنم گونه ام رو بوسید گفت عزیز دلم تعریف کن نمیخوام جنگ کنیم که منم گفتم مشهد بودیمم این چن روز هم قایم کردم ازت بعد گفت بابت این کارات هم میریم دکتر ک دیگه از من مخفی نکنی منم اسرار ک نمیخواد ولی امیر گفت سلامتیت مهمه باید بریم کلاسا از مهر سنگین میشه ولی بهونه بود میدونم میدونه از فضای دکتر بدم میاد از قصد منو میبره ایششش خلاصه تو راه موزیک گوش دادیم لاو ترکوندیم😂😂(الکی تر خدا باور کنید)😂بعدش رسیدیم نوبت گرفتیم رفتیم داخل سلام دادیم من شرح حال دادم به یه اقای پیر مرد طور بود ولی خوش اخلاق امیر هم کاملللل گفت منم به حالت مسخره گفتم امیر جان چیزی از قلم نیوفته گفت نه عزیزم همه رو گفتم دکتر هم زد زیر خنده گفت دخترم اقا نگران شماس نه من ک میخواد خوب شی دختر جفتمون زدیم زیر خنده دیگه فضا کامل عوض شده بود نپرسیدیم دارو چی دادید بای و تشکر هم کردیم و اومدیم امیر رفت گرفت باهم رفتیم تو ماشین گفتم امیر بده ببینم چیه گفت چیزی نیس مامان اوکیش میکنه گفتم حتما دارو هاس ولی از اونجایی ک منم خبر نداشتم مریم جون دوره دیده میخواد عروسشم خودش برای تزریق دست ب کار شه رفتیم اونجا مریم جون خیلی خوشحال بود چون اولین باری بود ک رفتم با امیر چون بقیه مهمونی ها یا عصرونه بود یا خانواده من بابا امیر هم که من بهشون میگم اقا جون داشتن تلوزیون تماشا میکردن نشستیم رفتم دستم رو شستم ک میخوایم چیزی بخوریم الوده نباشه پشت سرم امیر اومدمگفتم امیر شام خوردیم زودتر بریم جلو مامان اینا هی اسرار نمیکنم که بریم بریم خودت صدام کن گفت باشه مامان کارت داره کارش تموم شه باهات میریم گفتم چطور چیزی بهم نگفت گفت نمیدونم زود رفت بیرون منم صداش نکردم ولی همش تو خودم بودم که چیه بعد اینکه رفتیم نشستیم دور هم بابا و امیر داشتن صحبت میکردن اقا جون گفت نادیا جان بابا اینا خوبن تشکر کردم گفتم بله خوبن سلام دارن خدمت تون بعدش مامان رفت تو اشپز خونه غذا اماده کنه منم رفتم یکمی حرف زدیم بعد من داشتم سس درست میکردم امیر اومد اشاره کرد ی ناخونک ریزی هم زد و رفت مامان بهم گفت نادیا جان راستش دلم نیومد بهت بگم شوکه شی امیر بهم میگه من دلم نمیاد برای نادیا امپولاش رو تزریق کنم میگه من تزریق کنم گفتم اخه من چیزیم نیست گفت میخوای بگم امیر ببرت کیلینیک گفتم نه مامان امیر خودش بعدا بزنه منم مشکلی نداشتم مامان بزنه یا امیر ولی از دست امیر ناراحت بودم با مامانش هم راحتم نمیخوام بگم خجالت میکشم و این حرفا خلاصه غذا رو پهن کردیم خوردیم جمع کردیم گزاشتیم تو ماشین چایی ریختیم ببریم بخوریم که مامان گفت نادیا جان جلو اقا جون چیزی نمیگم یه وقت خجالت میکشی چایی خوردی بریم تو اتاق امیر من واست تزریق کنم یا میخوای بگم امیر بیاد گفتم نه خودتون تزریق کنین امیر پیش اقا جون هست زشته گفتم باشه ب خدا منم دلم نمیاد به عروس قشنگ امپول بزنم ولی سلامتیت برامون مهمه ایشالا بهتر بشی خلاصه چایی رو خوردم پیش امیر نشسته بودم امیر دستم رو گرفته بود دستش رو شونه هام حس کردم خشک شدم مامان دیدم اشاره کرد من میرم بیا منم خواستم بلند شب اقا جون حواسش به تلوزیون بود امیر موهامو بوسید گفت ب خدا میخوام بهتر شی منم گفتم باش 😒رفتم پیش مامان دیدم دارع اماده میکنه وقتی اتاق امیر رو دیدم از داشتن کتاب زیاد موندم بعدش مامان گفت دراز بکش عزیزم منم دراز کشیدم شلوار رو دادم پایین مامان هم جاشو مشخص کرد پد رو باز کرد و کشید روی پوستم یکم استرس داشتم موقع فرو کردن محکم چشمام رو فشار دادم مامان گفت نادیا جان عزیزم خوبی ببخشید درد داره گفتم اره خوبم بعدش تموم شد موقع در اوردن ی اخ گفتم فقط بعدش در زدن امیر بود اومد داخلمامان پد رو گذاشت یخورده ماساژ داد بعد گفت من برم اشغالشو بندازم دور تشکر کردم اونم گفت ببخشید درد داشت گفتم نه خیلی خوب زدین بهتر از امیر زدین امیر اینطوری شد😮😒گفت باشه نادیا خانوم کارت پیش ما گیر میکنه مامانم گفت باشه امیر لوس نشو قربونتون بشم ❤️💋ماهم گفتیم خدانکنه منم شلوارم رو دادم بالا امیر از. روی شلوار ماساژ داد گفتم خوب زد مامان. درد ندارم جای سوزن درد میکنه اوکی میشم گفت باشه اماده هستی بریم ؟ گفتم اره منم بلند شدم امیر هنوز روی تخت نشسته بود منم اومدم بلند شم امیر گفت بشین گفتم بله ؟ گفت واسه من ناز میکنی گفتم نه نیازی به ناز نیس گفت باش منم بلند شدم رفتم پایین وسایل هارو جمع کردم از مامان تشکر کردم بابا هم گفت بازم بیا گفتم چشم بعدش دیگع رفتیم بیرون اومدم بشینم تو ماشین گفت اخخخخ امیر گفت چی شددد گفتی درد ندارم گفتم هنوزم میگم خلاصه امیر میخواست یجوری ثابت کنه که درد کشیدی بعدش راه افتاد امیر گفت چرا پنهون کردی از سفر مشهد گفتم مهم نبود برام گفتم اوکی میشم گفت چیی؟ گفتم مهم نبود گفت واسه من مهمه از این به بعد بار اخرت باشه این حرفو میزنی منم باز اشکم در شد امیر دید اشکم دارع میاد زد بغل گفت نادیا نگا به من کن منم چشم تو چشم شدم باهاش ولی سرمو انداختم پایین گفت قشنگ من منو درک کن من نمیتونستم مریض تحویل خانوادت بدم بعد گونمو بوسید بخورده سرمو گذاشتم رو سینه اش اروم شدم چون نزدیم تایم پریود ام بود بهونه میگرفتم سر چیز های بیخود گریه میکردم خلاصه لاو ترکوندن تموم شد موزیک رو زیاد کرد دستشو تو دستام قفل کرد تا رسیدیم تعارف کردم بیا خونه گفت نه سلام برسون دیر وقت هست فردا کلاس دارم منم تشکر کردم و منم رفتم داخل داداشم بیدار بود سلام کردم گفت ابجی میموندی گفتم نه تورو نمیشه تنها بزارم زود دلتنگت میشم
دیگه اینقد خسته بودم وسایل هامو جمع کردم رفتم اتاقم شب بخیر گفتم چون مامان و بابا خواب بودن اونم داشت فیلم میدید منم رفتم روتین پوستی مو انجام دادم و خوابیدم اصلا نگاه گوشی نکردم صبح با صدای نکره داداشم بیدار شدم میگفت سویچ ماشینم کووو مامااااااان و اینگونه میخواستم بزنمش اخه داداشم ساعت ۷ صبح چخبره خلاصه پیداش نکرد بابام برداشته بود 😂ماشین منو برد😐منم هر کاری کردم خوابم نبرد ساعت ۷:۱۰ دیقه دیدم مسیج اومد امیر بود گفتم بیداری عزیزم؟ جواب دادم سلام اره چیزی شدع ؟؟ گفت نه کلاسم رو لغو کردم نصف بچه ها اردو رفتن منم نرفتم دیگه گفتم خب بعدش گفت هیچی گفتم ببینم تو چکار میکنی گفتم هیچی میخوایم با مامانم بریم خونه تمیز کنی گفت اخه الان؟؟ گفتم ن دروغ گفتم 😂گفت مسخره منم گفتم برم بخوابم گفت اره برو بای دادیم رفتیم من رفتم اینستا کله پاچه و سیرابی دیدم حوس کردم زنگ زدم امیرر کجایییی؟ 😂اون شوک شده بود چی شده نخوابیدی گفتم کله پاچه حوس کردم بیا بریم بخوریم 😂گفت چ حوس بیجاییی گفتم اع خب دلم میخواد بیا دنبالم ماشینم دست برادر جان هست گفت باش اماده شو شکمو😂منم خوشحال اماده شدم مامان داشت ظرف هارو جمع میکرد سلام کردم گفتم با امیر دارم میرم گفت باشه و این حرفا
رفتم بیرون دیدم با صد تا سرعت اومد گفت سلاااااام خانووم چه عجب منم سلام کردم گفتم کمتر ۱۲ ساعت هست همدیگه رو دوباره میبینیم دلتنگم بودی نه؟؟؟؟ میدونستممممم 😂گفت اره دلتنگ تو نشم دلتنگ کی بشم گفتم خداروشکر زبون رو داری وگرنه از پس منم بر نمیومدی بالاخره راه افتاد پاتوق همیشگی خودم رفتیم سفارش دادیم
تا بیارن یکم صحبت کردیم تا اوردن منم رفتم دستمو شستم خوردیم بعدش من نشستم پشت ماشین گفتم من میشینم اونم گفت اوکی کمتر از ۱۰۰ تا میری گفتم به همین خیال باش نشست شروع کردم به زنگ زدناش ب ینفر زنگ زد ک ب نظرم اقای مسنی بود چون فقط اشاره میکرد به من ک اروم برو منم قبول نمیکردم ک با ی دختره تو خط سبقت بودیم هی ویراژ میدادیم تا بالاخره سبقت بیجا یی گرفتم و رفتم اونم صحبتش تموم شد منم دعوا کرد منم قهر کردم رفتم نشستم صندلی عقب جلو نشستم اونم ناراحت بود ک اینطوری باهام برخورد کرد ولی اون روز رو کوفتم کرد منم اون ساعتی ک برگشتیم رفتم پیش دوستام باهاش اصلا حرف نزدم فقط گفتم فلان جا واییسا منم سریع پیاده شدم رفتم مرکز خرید بعد با دوستام قرار گذاشتیم رفتیم دربند امیر هم هرچی زنگ زد جواب ندادم الان ۱۲ ساعتی هست ک جوابشو ندادم اونم نمیدونه باید چکار کنه ولی من اینقد باهاش قهر میمونم تا ادم شه
🙂🙂اینم از خاطره من امید وارم دوسش داشتع باشین راستی اینم شما بگین من پا پیش بزارم یا امیر من ک کوتاه نمیام چون اشکمو در اورد
یک هفته تمام زمان برد نوشتم 😂
دوستون دارم نادیا✨