سلام 😍 چطورییییین؟

قبل از هرچیز بگم که خاطره هاتون عالیه 😁

هانا خانم خاطره هات عالیه 😍

گندم خانم خاطرت عالی بود. 😉

آیلین خاطره یادت نره 😊

آقا آروین (بهتری؟ )🧐

آقا سینا خاطره هات عالیه😊

خب بازم خاطره بزارید حتما😇

خب خاطره

اسمم بهار🥰 19 سالمه🥲

یه خاطره!!!

که به آمپول ختم نمیشه 😁

پیچوندم 😎

خب چند وقت بود قرار بود نروبیون و ویتامین د3 بزنم خب تصمیم داشتم چون از هر نظر نیاز داشتم، (سرگیجه، ریزش مو، خستگی) خب تصمیم شد بریم بیرون با مامان کارداشت، سوار ماشین شدیم رفتیم اول کنار یه درمانگاه، مامانم گفت بیام دنبالت گفتم نه، خودم میرم 😂 گفتم مامان

گفت بله گفتم میگم الان که فکر میکنم نیازی به آمپول ندارم 😂😂 گفت بروووو😐 گفتم باشه آمپولارو برداشتم و رفتم پایین 😂😢 رفتم توی درمانگاه بوی الکل میومد قلبم تند تند میزدا، قبض نگرفتم، رفتم تزریقات دیدم هیچکس نیست اونجا، خانم تزریقاتی هم پاهاشو گذاشته رو میز و داره عین چی با تلفن حرف میزنه 😂😂 گفتم سلام ولی خیلی اعصاب نداشت، از مکالمه معلوم بود خیلی اعصابش داغونه، خلاصه جواب سلامم رو نداد، بوی الکل استرس داره خیلی زیاد 😐😐 اومدم بیرون، زدم زیر خنده 😂😂رفتم سمت ماشین مامانم گفت پس چرا نرفتی؟؟؟؟ گفتم بوی الکل میومد استرس گرفتم.

گفت بدو پاییین میام دنبالت گفتم مامان ببین😄 خانمه اصلا اعصاب نداشت کلی استدلال آوردم تا قبول کرد بعدم گفتم میریم فلان جا، رفتیم کار هامونو انجام دادیم، برگشتیم تو راه برگشت رفتم یه جا دیگه وایسادم پیاده شدم رفتم داخل

منشی گفت بفرمایید گفتم دوتا آمپول داشتم گفت برو سالن روبه رو، رفتم یه نگاه کردم دیدم دوتا تخت اونجاس. یدونش یه خانمی بود خیلی حالش بد بود، یکم نگاه کردم استرس داشتم 😰😰 دستمو کشیدم رو سرم زدم بیرون ازونجا😂😂

مامانم گفت پس چی شد گفتم مامان ببین 😂

یه خانمی بود اونجا خیلی مریض بود حالش بد بود گفتم یه موقع منم مریض میشم 🤣🤣 گفت بیا بالا😐😏(قشنگ معلوم بود که ترسیدم)

خلاصه پیچوندم رفتیم خونه 😂😂😂

مواظب خودتون باشید 🌹

پ. ن) خداوندا اگر جایی دلی بی تاب دلدارست نمی‌دانم چطور؟

اما خودت پادرمیانی کن😍

خدانگهدار 🥲