به نام خداوند جان و خرد

خب سلام من فاطی ام ۱۸ سالمه😍😍 تک فرزندم ولی لوس به بار نیومدم اولین خاطره ای هست که میگم اهل ارومیه ام امسال کنکور دارم یه مامان مهربون دارم که جونم به جونش وابسته است و معلم اول ابتدایی هست و عاشق باباجونم بابامم شغل ازاد داره این خاطره ای که میخوام براتون بگم مربوط به یک ماه پیشه ⚘⚘⚘

مثل همیشه اونروز از خواب بیدار شدم که درس بخونم ولی یکم کسل بودم توجهی نکردم و درس خوندم مامانم چون تو مدرسه کار داشت رفته بود اونجا و بابامم خونه نبود من هی حالم بدتر میشد و دیگه حوصله درس خوندنم نداشتم پس یکم خوابیدم تا مامانم بیاد وقتی از خواب بیدار شدم یکم بهتر از قبل بودم ولی چشمام باد کرده بودن و بازم کسل بودم بعدش مامانم ناهار رو اماده کرد و بابامم اومد و ناهارم خوردیم در کمال تعجب من بازم خوابیدم این دفعه که بیدار شدم حالم افتضاح بود حالت تهوع داشتم ببخشید اسهال بودم فشارم افتاده بود تب و لرز داشتم منی که از گرما متنفر بودم پتو رو تا سرم بالا کشیده بودم یهو حالم به هم خورد و دویدم تو دستشویی هرچی خورده بودم و بالا اوردم لباسام کثیف شد (انقدر بد استفراغ کرده بودم تا دو روز قفسه سینم درد می کرد)

دیگه برگشتم تو تخت مامانم دید حالم بده گفت بیا بریم دکتر ولی من گفتم نه خوبم (دروغ میگفتم مثل سگ داشتم میمردم)

و خب یه دفعه کمر درد و شکم دردم بهش اضافه شدن که من فهمیدم همه اینا به خاطر اون اتفاق ماهیانه است یکم گریه کردم و باز خوابیدم بالاخره بابام اومد خونه و دید که حالم بده گفت بریم دکتر گفتم نمیام گفت حاضر باش دم درم

بابا آژانس گرفت و رفتیم بیمارستان نوبت گرفتیم و نشستیم بالاخره رفتم تو اتاق دکتر.

دکتر معاینه کردن و منم اون اتفاق رو بهشون گفتم و ایشونم گفتن که نباید مسکن بزنی و بدنت باید روند طبیعی خودش رو طی کنه منم خوش و خرم اومدم بیرون که اخجون امپول ندارم رفتیم دارو ها رو گرفتیم و در کمال تعجب سه تا امپول تو دست بابام خودنمایی می کرد

منم برا اینکه آبروم جلو اون همه ادم نره با سیس عقاب🤣🤣 امپولا رو گرفتم و رفتم سمت تزریقات پرستار گفت امپولاتو بزار رو میز و برو دراز بکش منم گفتم میشه شلوارم رو کم پایین بدم گفتن هر طور راحتی ولی پرده ای هم نبود پرستار داشت به یک خانوم دیگه امپول میزد

منم دکمه شلوارم روباز کردم ولی پایین نیاوردم که پرستار با امپولا اومد سراغم سه تا امادههههه گفت شلوارتو بیار پایین خانوم😤اوردم با اینکه خودش گفته بود میتونم کمتر بیارم پایین ولی خودش بیشتر کشید امپول اولو زد هیچی نفهمیدم فقط موقع دراوردن یه ای کوچولو گفتم و تموم شد وایییی از دومی و سومی وه سوختمممممم هی من ای ای میکردم اون میگفت شل کن شل کن خب خانوم اجازه بده فرصت نمیدی که من چطوری شل کنم دیگه همونطوری زد اخرش یه ای بلند گفتم و بلند شدم و دیدم که دو نفر داشتن امپول زدن من رو تماشا میکردن خیلی حس بدی داشت

خب اینم از خاطره من امیدوارم که خوشتون بیاد اگه بد بود من شرمندم😔😔😔

خداحافظتون🙃🙃دوستون دارم خیلی زیاد❤️❤️