خاطره نرگس جان
سلام به همه عزیزان امیدوارم روز های خوب و به دور از استرس و تنش رو هر روز پشت سر بگذارید❤️
نرگس🌱 هستم کنکوری ۴۰۴ (یک عدد لِه شده زیر انبوهی از تست ها🫠)
گوشیم توسط مشاور گرامی توقیف شده🥺 خیلی وقته(حدودا دو ماه🥲) اینکه الان چه جوری براتون خاطره ارسال میکنم ؛ من تلگرامم رو قبل از تحویل روی گوشی خواهرم نصب کردم به دلیل استفاده درسی و در ارتباط بودن با جناب🧑🏻⚕️
خاطره:
هفته پیش چهارشنبه ؛ به خاطر برنامه سنگین درسیم شب رو کلا نیم ساعت خوابیدم و بعد راهی مدرسه شدم تا ساعت دو مدرسه بودم و ساعت ۳ کلاس زیست داشتم اینکه چطوری خودم رو به آموزشگاه خودم هم نمیدونم ولی قطعا بال های نامرئی دارم و پرواز میکنم🫢💔
به خاطر اینکه سر کلاس خوابم نبره و بازدهی داشته باشم دو دوز قهوه همزمان خوردم و سر راه هم یه دونه هایپ خریدم قبل کلاس ترتیب شون رو دادم🫥( کارد بخوره به شکمم🔪🤐) تایم کلاس های آموزشگاه حدودا ۴ ساعت هست که وسط های کلاس تایم آنتراک بیست دقیقه ای داریم
خلاصه من نشسته بودم سر کلاس و تقریبا نزدیک بودیم به تایم آنتراکت که اعتراضات معده من شروع شد سعی کردم اهمیت ندم ولی مگه میشد! رفته رفته بیشتر شد انگار یکی چاقو برداشته بود و بدون هدف به معده ام میزد کم کم احساس سرگیجه پیدا کردم😬 حتی یاد آوریش هم دردناکه🤕
یه دفعه ای با حس حالت تهوع به سمت خروجی کلاس رفتم ولی تا نزدیک پله ها شدم سر گیجه بدی گرفتم که اگر دوستم اون لحظه نمیرسید و من رو نمیگرفت قطعا ضربه مغزی شده بودم😶😟
(دوستم=زهرا=اسم مستعار)
گفت نرگس خوبی؟ کجات درد میکنه؟ چته؟ چکار کنم؟ میخوای آب بیارم؟ به استاد بگم بیاد ببینتت؟ برم... اینجا گفتم زهرا توروخدا دو دقیقه آروم باش بزار به سوالات جواب بدم خواهر!😀😂
گفت خب بنال!(شعور ، زیر صفر🤐😂)
گفتم سرم درد میکنه و با معده ام.. بعد دیدم داره کمرم رو ماساژ میده ؛ گفتم زهرا داری چکار میکنی گفت دارم سرت میمالم بهتر بشی :/
گفتم سَرَم؟؟؟!😂 خودش فهمید سوتی داده با اون حالم شروع کردیم به خنده🤭
من و زهرا تو بدترین شرایط کنار هم باشیم سر تا پا سوتی هستیم و خنده کل ساختمون آموزشگاه از دست مون عاصی شده😁😂
خلاصه استاد خواست اومد بره دفتر ما دو تا رو دید رو به من گفت خوبی؟چت شد یهو ؟ گفتم خوبم استاد ممنون🌸 گفت قیافه ات که این رو نمیگه ولی ایشالا که خوب باشی :) تایم آنتراک هست بیست دقیقه دیگه سر کلاس باشید که من و زهرا هر دو تایید کردیم دیگه همونجا نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم تا اینکه استاد اومد بره سر کلاس و به ما هم گفت بچه ها بیایید بریم ادامه درس منم بهتر شده بودم ولی یه حسی داشتم تو سرم انگار پس کله ام یه حباب درست شده بود نمیدونم چه جوری بگم ، حالت تهوع ام بهتر شده بود ولی سوزش معده همراهم بود اما قابل تحمل!
خلاصه من تا بلند شدم هنوز کامل نایستاده بودم که پخش زمین شدم چون یهویی بود زهرا نتونست من رو بگیره و فقط جیغ کشید استاااد😨
استاد اومد دست من رو گرفت و برد داخل کلاس رو صندلی نشوند زیر چشم هام رو نگاه کرد نبضم رو گرفت گفت هنوزم معتقدی خوبی؟ ( استاد زیستم پزشک پدربزرگم هستن و خب اینکه الان استاد بنده هستن خیلی اتفاقی و تصادفی بود😊)
چیزی نگفتم و نگاهم به زمین بود نمیدونم حس خجالت اون وسط چی بود🫠😄 گفت دیشب چقدر خوابیدی؟ چیزی نگفتم.. گفت خانم...(فامیلی ام) با شما هستم! ایشون خیلی شوخ و مهربون هستن و اون لحظه انتظار چنین جدیت و لحنی رو نداشتم از شون ؛ گفتم شاید نیم ساعت مکث کرد روز قبل چقدر خوابیدی؟ گفتم حدودا سه ساعت..
سر تکون داد گفت قبل کلاس چی خوردی؟ میدونستم اگه بفهمه چکار کردم آمارم رو مستقیم به دایی ام میده و دایی جان هم به پدر و مادر به خاطر همین باز هم سکوت کردم... بلند شد دو قدم فاصله گرفت به بچه ها گفت چند دقیقه برید بیرون کلاس با تاخیر ادامه میدیم و به زهرا دوستم هم گفت به مشاور آموزشگاه بگه بیاد کلاس خودش هم رفت:/ تنها موندم تو کلاس🫤
دیدم نشستن روی اون صندلی های تک نفره خشک سخته نشستم کف زمین و سرم رو کنج دیوار تکیه دادم و کمکم چشم هام گرم شد و انگار تو فضا بودم یه حس خلا داشتم 😵
وقتی چشم هام رو باز کردم داییم کنار تخت نشسته بود معده ام درد میکرد و همچنان اون حس مزخرف همراهم بود :/
داییم که دید بیدار شدم پیشونیم رو بوسید گفت خوبی نرگسم؟ (رابطه من و داییم که مجرده فوق العاده خوبه و همیشه برام مثل برادر بوده و هست❤️) گفتم اهوم.... چیشده؟ گفت هیچی معده ات رو شست و شو دادن بخواب من برم به دکتر بگم بهوش اومدی سر تکون دادم وقتی اومد مامانم با چشم های اشکی ❤️🩹و بابام با چشم هایی که نگرانی❤️🩹 ازش میبارید همراه با دکتر اومدن!
بعد از معاینه و یه سری باید ها و نباید ها و توصیه های دکتر و.. دستور مرخصی صادر کردن خروج دکتر دقیقا یکی شد با اومدن خانم پرستار با چهره مهربون و اخلاقی که انگار ارث پدر پدر بزرگش رو بنده خورده بودم گفت برگرد آمپولت رو بزنم سرم شلوغه!! 😒
داییم و بابام رفتن مامانم موند و ایشون هم دو تا آمپول بود که زدن و رفتن یکیش خیلی سوزوند 😥 اون یکی هم در حد یه آخ غیرارادی بود :(
و این گونه شد که خاطره ساز شدم😄
پ.ن۱: بعد از اینکه استادم همراه با مشاور آموزشگاه میان و میبینند که مت بیهوشم به آمبولانس زنگ میزنن و میبرند من رو بیمارستان و اونجا استادم با داییم تماس میگره و داییم هم به بابام میگه و بابام هم به مامانم😁🥲
پ.ن۲: مشخص شد که معده ام عصبی هست :(
پ.ن۳: یه موردی رو خواستم بگم که البته قبلا هم گفتم عزیزان دلم خواننده های خاموش و روشن لطفا pv بنده نیایید به هر دلیل و علتی چه مزاحم هستید چه نیستید چه مونث هستین و چه مذکر😅💌
پ.ن۳: سه روزه قراره این خاطره رو بنویسم ولی وقت نمیشد معذرت اگر نوشته مطابق سلیقه شما نیست💌 🤕
ممنون بابت اینکه وقت باارزش تون رو صرف خوندن نوشته های بنده کردین💌
نرگس...🌱