سلام بیتا هستم

شروع سال تحصیلی رو به همه دانش اموزان تبریک میگم

خودمم دوباره از نو شروع کردم🥴پسرم کلاس دوم ابتدایی هست الانم که نوع اموزش جوریه که اولیا بیشتر از خوده دانش اموز باید تکلیف بنویس

امروز هم داشتم تکالیف ریاضی پسرم رو در دفترش مینوشتم که بعدش بیاد حل کنه که همسرم صدام کرد

امیر:بیتا بیا تو اتاق کارت دارم

_اگه واجبه بیام دارم درس مینویسم

امیر:خندید، بیا مهمه

رفتم تو اتاق دیدم یه امپول اماده دستش هست😐نترسیدم چون مطمئن بودم برای من نیست😂

امیر:بیا این امپولو برام بزن خیلی ضعیف شدم(توهم ضعیفی داره همیشه،به هیچ عنوان هم ضعیف نیست😑)

امپولو ازش گرفتم خودش دراز کشید لباسشو اماده کرد پد الکلی رو کشیدم رو پوستش بعدم فوت کردم خنک شه😁امپولو دارتی فرو کردم

امیر:خدایی چرا دستت اینقد سبکه ادم دوس داره هی امپول بخوره از دستت بعدم خندید منم امپولو تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه گذاشتم جاش به کم براش ماساژ دادم ...

امروز خاطره اقا سینا رو که خوندم فشارم افتاد😂از اون بدتر زمانی که رفتم کامنتا رو خوندم هنوز بدنم بی حسه😂

یه حس خیلی بد سرماخوردگی دارم😐امیدوارم سرما نخورده باشم تو این سه سالی که پسرم مدرسه میره کل پاییز و زمستون مادرو پسر از اول تا اخر با انواع ویروس ها درگیریم🤦‍♀

کلام اخر: چون این متن رو دوس دارم اینجا مینویسم

درمن بسیاری از چیز ها از بین رفتند که گمان میکردم تا ابد ماندگارند