سلام به همگی❤️

زندگی به روال جدیدی پیش میره

دانشگاه، دفتر مشاوره، خونه و واحدهای عملی دانشگاه ..‌‌‌.‌‌ولی خوشحال از اینکه به چیزی که میخوام میرسم برای همین ذوق و تلاش جای خستگی هامو گرفته

نمی دونم این حس و تجربه کردید یا نه ولی شیرین و سخته 😅

یه چند روزی بود احساس می‌کردم سرگیجه دارم یا گلوم صبحا خشکه (برادر کوچیکم اولین نفر تو مدرسه مریض میشه میاره واسه من بدبخت)😂

برای همین دیفین هیدرامین میخوردم

خسته و کوفته برگشتم خونه یه دوش گرفتم یه لقمه خوردم و خوابیدم

تقریبا ۴ صبح با یه گرمای شدید بیدار شدم دیدم آب دهنم و نمیتونم قورت بدم فهمیدم کار از کار گذشته

رفتم یه قاشق دیفین هیدرامین و یه قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدم صبح کاملا میت شده بودم انگار تیغ تو گلوم بود

خودم و آماده کردم یه چایی دارچین خوردم و رفتم

کیسی که داشتیم آقای ۳۵ ساله بود که دردهای خیالی داشتند و سابقه ی پزشکی شون و برسی کردم کاملاً نرمال بود

از تو پرونده اش با پزشکش تماس گرفتم و بعد از توضیحات لازم برگه شرح حالش رو کامل کردم و برای خانم دکتر فرستادم

آبریزش بینی و چشم هم اضافه شده بود داشتم کور میشدم

به سختی سرپا مونده بودم میلی به نهار نداشتم برای همین زودتر رفتم دانشگاه یه نسکافه خریدم و یه قسمت از ارائه رو مرور کردم تا آماده باشم

وقتی کلاس تشکیل شد دومین نفر رفتم ارائه مو دادم و حدود ۴۰ مین حرف زدم😑 نه گلویی مونده بود برام نه توانی برای راه رفتن

ساعت ۵ شده بود برنگشتم دفتر رفتم کتابخونه برای مقاله ی که باید می‌فرستادم برای استاد چندتا کتاب برداشتم و رفتم خونه

این روال ۴ روزی گذشت و من با خوددرمانی نصف و نیمه شب و روز کرده بودم

چون نمی تونم آنتی بیوتیک مصرف کنم روند بهبودی ام بهتر نمیشد که هیچ بدتر هم می‌شد

صدام دیگه کلا قطع شده بود

تو دفتر نشسته بودم

یه خانم حدود ۳۰ ساله اومد با دخترش که نوبت گرفتن و گفتن با خانم دکتر حرف میزنم این بچه بازی ها چیه اینا چی از مشکل ما می‌فهمن 😅رسما همه مون با خاک یکسان کرد

خلاصه کاری نکردیم و هی تلفنی حرف می‌زد و راه می‌رفت ناخن هاشو می‌خورد استرس داشت

تو اون یک ساعت کاملا متوجه شدم مراجعه کننده اصلی باید خودش باشه نه بچه ی سه ساله اش!!

بچه آب میخواست ولی مادرش اصلا توجهی نمی کرد و تلفن و قطع نمی کرد با یه حالت عصبی بچه رو رو صندلی نشوند

رفتم یه لیوان آب بردم دادم به بچه که خانم اومد سر و صدا به پا کرد نزدیک من و بچه ام نشید

گفتم باشه فقط آب دادم بهش کاری ندارم

آروم باشید بشینید

ولی آروم شد؟ سخت در اشتباهید چون انگار تمام درد هاش و داشت روی من خالی می کرد 😄

کار رسیده بود به گرفتن مانتوم و من و کشیدن

ولی حق با بیمارِ و سکوت حق ماست خانم دکتر اومد باهاش حرف زد و دست از یخه ی من برداشت !

با۱۲۳ تماس گرفتیم که نیاز به حمایت داشتند(اورژانس اجتماعی )

رفتم تو اتاق یه آب جوش هم بردم کمی صدام باز بشه

با خودم دو دوتا چهارتا کردم

کارم غلط بود؟ چیکار کردم مگه؟

گوشیم‌زنگ خورد دیدم دکترf ، یکم صدامو صاف کردم جواب دادم حرف زدیم (دخترعموش ماجرا رو گفته بود)

دلداری ام داد که این اتفاقات خیلی پیش میاد و..

اخر سر یه سرفه ای من و گرفت که اصلا نتونستم ادامه بدم رفتم پنجره رو باز کردم یکم‌نفس بکشم

دکترf گفت یکم به فکر خودت هم باش با حال بد نمیتونی کمک حال بقیه باشی

باشه بعدا حرف می‌زنیم( با سرفه) قطع کردم رفتم داروخانه یه اسپری بهم داد چندتا پاف زدم بهتر شدم ( اطراف دفتر کلا مطب و داروخانه است)

حدود ساعت ۹ بابام اومد دنبالم برگشتم خونه که از شدت خستگی بیهوش شدم😴

صبح اول رفتم دانشگاه بعد کلاس رفتم دفتر صبحا خلوته و اکثرا مراجعه کننده هایی هستند که قبلا توضیحات لازم و نوشتیم و برایی جلسه های درمان شون میان برای همین داشتم درس میخوندم دکترf پیام داد کجایی ؟

دفترم

کدوم اتاقی؟

کجایی مگه؟ اتاق داخل سالنم

کنار اتاق مراجعه کننده؟

آره 😐

حدود ۲ مین دیگه اومد داخل 😄

چقدر دلم براش تنگ شده بود از حضورش خیلی خوشحال بودم میخواستم برم بغلش کنم و کلی درد و دل کنم باهاش

ولی جز یه دوست کسی نبودم که این کار و کنم👩🏻‍🦯

برای همین با یه احوال پرسی ساده گذشت

نشست براش چایی آوردم

پنجره اتاق و باز کردم که مریض نشه

کمی حرف زدیم در بابت با کار و اتفاقات دیروز

مثل آب روی آتیش بود انگار هیچ اتفاقي نیفتاده و کاملا حالم خوب شد😅

یکم بعد دکتر اومد داخل با دکترf احوال پرسی گرمی کرد دست دادن ،شوخی کردن و من انگار اصلا حضور نداشتم😅

این حسادت طبیعیه؟!🙄

دکترf گفت من و a یه کاری داریم باید بریم غیبت موجه باشه خانم دکتر

اونم گفت مشکلی نیست 🙌🏻

حالا من از هیچی خبر نداشتم و 😐اینجوری نگاه میکردم

دکتر رفت بیرون گفتم کجا میریم؟ چرا خبر ندارم من؟

میریم یه جای خوب😁بدو منتظرم

سوار ماشین شدیم یکم دور زد بعد وایستاد گفت بیا بریم

کجا؟

چقد سوال میکنی بدو دختر

مثل بچه افتاده بودم دنبالش و هی سوال می کردم

سر از مطب متخصص داخلی در آوردیم 😐🤌

وا چرا اومدیم اینجا

چون شما عین خیالت نیست داری خفه میشی

خوبم باید روند درمان بگذره خو دو روزه که خوب نمیشم

بله خانم دکتر درست میفرمایید ولی شما روند بهبودی نداری یه راست میری برای وخیم شدن

بی توجه به من نوبت گرفت و به صندلی اشاره کرد بشینم 😐😐

نشستم اومد کنارم وایستاد چون صندلی خالی نبود

خیلی منتظر مونده بودیم چشام باز نمیشد

دکترf نزدیک تر شد گفت خوبی؟

اهوم یکم خسته ام همین

دو نفر مونده یکم دیگه تحمل کن

باشه🥲

یه ۲۰‌مین بعد نوبت مون شد رفتیم داخل

دکترf با دکتر دست داد منم‌نشستم رو صندلی بیمار (اینقدر مظلوم بودم دلم واسه خودم سوخت)😂

دکتر نشست گفت خب دخترم شرح حال بده

چند روز که مریضم یکم صدام گرفته

مشخصه که خیلی کمه

گلو گوشم و دید فشار مو گرفت صدای ریه هامو شنید

گفت بدن درد سردرد ؟

یکم بله

همه علایمت شد یکم که

حساسيت به دارویی داری؟

دکتر f گفت به پنی سیلین حساسيت داره آنتی بیوتیک خوراکی هم نمی تونه بخوره

زخم معده داره

با دقت از پشت عینک داشتند داخل سیستم دارو وارد میکردن بعد یه کد پشت برگه نوشته داد به دکتر f گفت علائم رو به بهبودی نبود یه آزمایش CBC انجام بشه

تشکر کردیم اومدیم بیرون

رفتیم سمت داروخانه

چی دیدم؟

کل داروخانه داشت خالی میشد

ماشالله دکتر دستش به کم نرفته بود 😐

حتما لازم بوده

بله!!

کارت مو در اوردم به مسئول داروخانه بدم دکترf یه نگاه کرد هزار حرف توش بود 😁

اومدیم بیرون گفت بریم بالا هم سرم داری هم داروی تزریقی

بعدا میزنم الان بریم

کجا بریم؟

باید برگردم دفتر

خو باشه بریم دفتر خودم برات میزنم

نه نمیشه 😐

میخوای بیام خونه تون بزنم؟

خو دختر من و یبار حرص نده بیا بریم بالا بزن حالت خوب نیست

دنبالش رفتم سمت تزریقات🐈

دوتا اتاق بود پرستار اشاره کرد به اتاق اولی گفت اونجا دراز بکشید بیام

به دکترf نگاه کردم که نیاد گفت سرم میزنی فعلا🤦‍♂

خوو باشه

رفتم دراز کشیدم دکترf قبل اومدن پرستار دنبال رگ می گشت

باید یکم رگ بهت بدم اینجوری نمیشه 😂

پرستار اومد داخل دکتر f رفت عقب تر پرستار یه بار امتحان کرد چندبار داخل دستم چرخوند درش آورد گفت نشد

دکترf دست زد شو آورد جلوتر به پرستار گفت با آنژیوکت آبی از این قسمت میشه رگ گرفت

پرستار هم تایید کرد و رگ‌و گرفتن سرم وصل کردن (نصف داروخانه رو تو سرم خالی کردن:مبالغه)

گیج خواب شده بودم

دکترf نشست رو صندلی گفت بخواب تموم بشه صدات میکنم

با صدای پرستار از خواب پریدم که به دکترf میگفت بیدارش کنید آمپول هاش و بزنم

سرم و در آورد پنبه گذاشت و چسب آنژیوکت و زد روش

دکتر f رفت پشت پرده

منم دمر خوابیدم پرستار اومد

کمک کرد یکم شلوار مو کشیدم پایین

پنبه کشید رو پوستم آمپول و زد یا نزد نمی دونم ولی میدونم سوزش دومی اولی رو از بین رفت

همراه تزریق اطراف شو فشار میاد

پنبه گذاشت گفت منتظر باش یه چسب بیارم سفت کردی خون میاد

چسب و زد بلند شدم دکترf اومد گفت بریم؟

اهوم بریم

یکم تو ماشین حرف زدیم نصیحت های لازم و انجام داد😅

و چون میرفتم خونه گفتم خودم ماشین میگیرم میرم

خداحافظی کردیم برگشتم خونه فرداش ام نتونستم برم سرکار

بخاطر داروها اصلا نمی تونستم بیدار بمونم

الانم که دارم خاطره رو مینویسم حالم زیاد خوب نیست صدام در نمیاد

نمیدونم چه ویروسیه که قصد رفتن نداره

خبری که گفته بودم میگم شروع کارم بودم z.mعزیز چیزی که فکر میکنی نشده🥲

ممنون از نظردهی هاتون برام خیلی ارزشمنده 🙏🏻

و سپاس گزارم از دوستانی که خاطره هامو میخونن ❤️

02:45

À.......