خاطره مهسا جان
سلاممم من مهسام فکر کنم بشناسید دیگه منو
۲۲ سالمه دانشجو معلمم و همسرم پویا ۲۶ سالشه عکاسه
گفتید ادامه خاطره قبل رو بگم... خاطره رو تا جایی گقتم که دندونم درد میکرد و رفتم پیش پسرخالم که دندونپزشکه و به خاطر عفونت شدییییید نتونست عصب کشی کنه و گفت باید چند روز متوالی آنتی بیوتیک مصرف کنم... یه دگزا و پنی سیلین همون روز با اصرار و اجبار پویا زدم که خاطرشو تعریف کردم... شبش پویا اومد خونمون که فرداش هم منو ببره آمپولامو بزنم... بلافاصله وارد خونه شدیم مهدی (داداشم که هم سن پویاست) رو کرد به پویا گفت باز که تو اینجایی؟ بیا دست زنتو بگیر بردار ببر دیگه نیاین... من گفتم شوهر میکنه میره راحت میشیم باز یکی دیگه اضافه کرد به خونه... پویا خندید گفت منم دوستت دارم... بعد دست دادن و مامانم اومد سلام و احوال پرسی کردیم گفت چیشد؟ دندونتو درست کردی؟ پویا براش داستانو گفت... مامانم گفت خدا بهت صبر بده و رفت😕
شب بعد شام گفتم خب عزیزم شامتم که خوردی پاشو برو خونتون... مهدی گفت آره داداش بگیر اینم با خودت ببر یه چند روز شما رو نبینم آرامش بگیرم باز فردا پا نشین بیاینا...
مامانم سرش داد زد که مهدی زشته مهمانه و اینا که مهدی گفت این پویا که از منم بیشتر خونه ماست خودش یه پا میزبانه
پویا گفت مامان یه زن برا مهدی بگیرین این غرغرا و بهانه هایی که میگیره از اینه
مهدی گفت تجربه داریا... باز این بحثو شروع نکنین
پویا گفت خا حالا کی به تو زن میده؟
مهدی گفت اگه به تو زن دادن به منم میدن...
مامان گفت من که دیگه خسته شدم انقد گفتم شما یه چیزی بهش بگین...
پویا گفت مامان نگران نباشین من خودم براش یه زن پیدا میکنم مثل دسته گل
مهدی گفت نخواستیم... دسته گل خودتو بردار ببر خونتون نمیخواد برا من پیدا کنی
متاسفانه تلاش های منو مهدی جواب نداد و پویا هر طور شده شب موند خونمون
صبح با صدای پویا بلند شدم گفت پاشو پاشو بریم
همونطور که چشام بسته بود گفتم کجا بریم؟ گفت بریم بیمارستان آمپولتو بزن بعد برم خونه کار دارم
باز یاد اون آمپولا افتادم روزم خراب شد
گفتم من هیچ جا نمیام یعنی اصلا چشمام باز نمیشه میخوام بخوابم
گفت پاشوووو کار دارم ساعت ۹ صبحه ۱۰ و نیم باید بزنی گفتم کووو تا ۱۰ و نیم؟
گفت تا صبحونه بخوری آماده شی ۱۰ و نیمه پاشو
گفتم پویا سرتو درد نیار من هیچ جا نمیام
هنوز جای قبلیا درد میکنه با همونی که زدم عفونتش میره
پویا گفت اگه با اون خوب میشدی که ۵ تا نمینوشت که
باور کن زنگ میزنم به پسرخالتا
گفتم شمارشو پیدا کردی سلام منم برسون
پویا از اتاق رفت بیرون صدا زد مهدی مهدی؟
تو دلم گفتم پدرم خونه نیست مادرمم میدونستم تو گوشیش شمارشو سیو نداره پس شمارشو گیر نمیاره اصلا حواسم به مهدی نبود
صداش میومد که رفته بود اتاق مهدی میگفت پاشو شماره مجتبی رو بده
مهدی گفت چته کله سحر؟ مجتبی کیه دیگه؟
پویا گفت همون پسرخالت
مهدی گفت خواب نما شدی؟ شمارشو میخوای چیکار؟
پویا گفت هیچی مهسا آمپولایی ک داد رو نمیزنه میخوام بهش اطلاع بدم
مهدی گفت برین مثل دو تا آدم عاقل و بالغ مسائلتونو حل کنین به اون بنده خدا چیکار دارین سر صبح
پویا گفت تو کاریت نباشه شمارشو بده
از یه طرف نمیخواستم حیثیتم پیش پسرخالم بره از یه طرفم نمیخواستم آمپولو بزنم
پاشدم رفتم بیرون گفتم مهدی شمارشو نده
مهدی گفت بیا جمع کن شوهرتو سر صبح منو از خواب بیدار کرده معلوم نیست چی میگین گمشین از اتاقم برین بیرون میخوام بخوابم
پویا گفت جانِ مریم فرنوش ساناز آزیتا ملیکا شمارشو بده
مهدی گفت اینا کین دیگه؟
پویا گفت چمیدونم یک کدوم اسم دوست دخترت هست دیگه بده
مهدی گفت برو خدا روزیتو جای دیگه بده من دوست دختر داشتم کله سحر با تو بحث میکردم؟ پویا گمشو بیرون تا با لگد بیرونت نکردم
پویا دیگ ترسید از اتاقش اومد بیرون یه زبون در آوردم براش
گفت نمیزنی دیگه؟ گفتم نه گفت باشه
من رفتم تو اتاقم اون نیومد داشتم فکر میکردم یعنی واقعا بیخیال شده؟
حدود یه ربع گذشت دیدم خبری ازش نیست
میخواستم برم بیرون ببینم کجا رفته نکنه رفته خونشون؟ دیدم نه لباساش تو اتاقمه
از در اتاق رفتم بیرون صدای ضعیفی ازش میومد داشت با مامانم تو آشپزخونه صحبت میکرد خیالم راحت شد
رفتم دوباره رو تختم دراز کشیدم
چند دقیقه بعد صدای در فنری اومد... (خونه ما و عموم اینا حیاطش به هم راه داره و بینش فقط یه در فنری هست و معمولا اکثر وقتا باهمیم)
یکم بعد هم صدای مامانم و زنعموم و پویا که داشتن تو پذیرایی سلام و احوال پرسی میکردن
زنعموم پرسید مهسا کجاست؟ مامانم گفت تو اتاقه بعد صدا زد مهساااا بیا... منم با بی حوصلگی رفتم بیرون ببینم چه خبره که کیف سبزو که دست زنعموم دیدم میخکوب شدم... زن عموم دوره های تزریقات دیده و تا حدود ۱۰ سالگی آمپولای منو میزد از اون سن دیگه تا وقتی ازدواج کنم آمپول نزدم اما بعد ازدواج تقریبا ماهی چندتا نوش جان میکنم به اصرار پویا ولی خب تو تزریقات...به هر حال دیگه خیلی بعد این همه مدت تو این مورد با زنعموم رودروایسی داشتم
میدونستم همه نقشه ها زیر سر پویاست میخواستم موهاشو بکنم
داستان کیف سبز هم از این قراره که زنعموم از همون اول یه کیف مخصوص برای آمپول زدن داشت که توش وسایل تزریق مث پنبه و الکل و اون چیزی که دور دست میبندن باهاش رگ میگیرن و اینارو توش میذاشت و معروف بود به کیف آمپول زنی
زن عموم گفت خدا بد نده چیشد؟ بعد مامانم توضیح داد که قضیه از چه قراره
بعد زن عموم گفت خب بدین من ببینم آمپولا رو... پویا گفت تو ماشینه من برم بیارم
رفت از تو ماشین بیاره مهدی از اتاقش اومد بیرون گفت مگه میذارین آدم بخوابه؟ بعد زن عمو رو دید احوال پرسی کرد و رو به من گفت بگیر شوهرتو جمع کن دیگه آرامش نذاشته برامون
مامانم گفت زشته به خدا... ناراحت میشه لااقل پیش خودش این حرفا رو نزن
مهدی گفت اون پرروتر از این حرفاست
صدای آیفون اومد همه تعجب کردیم کیه سر صبح
مهدی پاشد رفت ببینه پرسیدیم کیه؟ میگه پویاعه
گفتم درو باز نکنننن
مهدی گفت آره یکم پشت در بمونه... چرا بیرون رفت؟
گفتم رفت آمپولامو از تو ماشین بیاره مثل خنگا درو بست😂😂😂
مهدی خندید گفت دلت خوشه شوهر کردیا... عقلش ناقصه
مامان داد زد درو باز کنین
مهدی گفت باشه مامان آرامشتو حفظ کن بعد درو باز کرد
پویا اومد گفت چرا انقد لفت میدین یه در میخواین باز کنین
مهدی گفت تو به دنیا اومدی برات ذوق کردن؟ گوسفندم قربونی کردن؟ شیرینی هم دادن؟ مثل احمقا درو چرا بستی خب؟
پویا خندید گفت حواسم نبود
کیسه آمپولا رو آورد داد زنعموم گفت یه پنی سیلین و دگزا الان داری
کجا میخوای بزنی؟
گفتم میرم تو اتاق
من رفتم تو اتاق پشت سرم پویا اومد گفتم دارم برات پویا خان
یکم بعد زنعموم اومد من رو تخت نشستم شروع کرد به حاضر کردن دگزا
گفت دراز بکش
دمر شدم زن عمو پشت به من داشت آمپولو هواگیری میکرد منم با چشم و ابرو برا پویا خط و نشون میکشیدم اونم یه چشمک زد
زن عمو پنبه رو گذاشت سر الکل و برعکسش کرد... بوی الکل تو اتاق پیچید استرسم بیشتر شد گفت آماده شو
یه کوچولو شلوارمو کشیدم پایین
زنعمو اومد دو طرفو تا نصف کشید پایین جای پنی سیلینو یکم فشار داد که جونم در اومد گفت اینجا پنی سیلین زدی اره؟ گفتم آره گفت چقد کبود شده
یکم پایین تر از جای پنی سیلین پنبه کشید گفتم اون طرف بزنین... گفت اون طرف باشه برای پنی سیلینت
سرمو فرو کردم تو بالش بسم الله گفت آمپولو وارد کرد درد زیادی نداشت بیشتر میسوخت که زود تموم شد کشید بیرون پنبه گذاشت جاش
رفت پنی سیلینو حاضر کنه دلم مثل سیر و سرکه میجوشید
گفت همه پنی سیلینات ۸۰۰ بود؟ پویا گفت اره تازه اونجا فهمیدم که ۸۰۰ زده بودم تا الان فکر میکردم همش ۶۳۳ است که هر ۱۲ ساعت نوشته😑
بدتر استرس گرفتم
اومد بالا سرم سمتی که دیروز دگزا زده بودم رو کامل کشید پایین آمپولو هواگیری کرد
پرسیدم دیگه شب دگزا ندارم؟ پویا گفت نه روزی یکی بود در صورت درد... شب فقط پنی سیلین داری
زنعمو اومد پنبه رو آغشته به الکل کرد که باز بوش پیچید تو اتاق
محکم پنبه رو کشید ضربان قلبم رفت رو هزار
بی اختیار یکم سفت کردم
چندتا ضربه زد گفت نفس عمیق بکش شل کن
تا نفس گرفتم بلافاصله سوزنو وارد کرد و شروع کرد به پمپ کردن... درد شدیدی تو پام پیچید داشتم شروع میکردم تکون بخورم که پویا سریع دستشو گذاشت رو کمرم گفتم آییییییی خواهش میکنم درش بیارین آیییییی انگار آب جوش تزریق میشد بهم
پویا گفت یکم دیگه تحمل کن تمومه... گفتم دیگه تحملم تموم شده در بیارین آخخخخ که دیگه ناخودآگاه سفت شدم همونجوری ضربه میزد و میگفت شل کن ولی نمیتونستم پویا گفت شل کن تموم شد میخواد در بیاره
به هر بدبختی بود یکم شل کردم که باقی موندش رو یه جا پمپ کرد که گریم در اومد بلند بلند گریه میکردم
دیگه کشید بیرون و پنبه گذاشت به پویا گفت جاشو براش ماساژ بده که با همون گریه گفتم نمیخواد دست نزن درد داره
پویا گفت باشه باشه تموم شد و لباسمو مرتب کرد از زنعموم تشکر کرد و زنعموم رفت
مهدی و مامانم اومدن پیشم مهدی گفت چه خبره خونه رو گذاشتی رو سرت زخم شمشیر که نخوردی دوتا آمپول زدی دیگه
بعد پویا گفت خب من برم
مهدی گفت کجا تشریف داشتی؟ ناهاری شامی در خدمت بودیم؟
پویا گفت نه مرسی از مهمون نوازیت... از شما به ما رسیده
مامان گفت بودی خب ناهار درست کردم... پویا تشکر کرد گفت نه من برم تا از مهسا کتک نخوردیم شب ساعت ۹ و نیم بگین آماده باشه میام دنبالش آمپولشو بزنه
من جیغ زدم من باهات هیچ جا نمیام
پویا گفت باشه تو فعلا استراحت کن جوش نزن و رفت
من یه پنی سیلین دیگه اون شب و دوتا دیگه فرداش زدم که مجموعا ۵ تا پنی سیلین برای یه دندون کوفتی خوردم و داغون شدم تا یه هفته نمیتونستم بشینم همش با زور و اصرار و تهدید و توطئه آقا پویا بود و بعدش هم عصب کشی کردم بالاخره
ببخشید دیگه اگه زیاد شد و با جزئیات بود
مواظب خودتون و دندوناتون باشید🥲💔