سلام به همگی امیدوارم روزگارتون خوش باشه این اولین خاطره ای که میذارم امیداورم خوشتون بیاد💐اول یه معرفی کنم خودمو من نیلوفرم و همسرم حامد و حدود ۶ ماهه که باهم ازدواج کردیم.
این خاطره مربوط به ماه پیشه متاسفانه همسرم بخاطر مشکل معده مجبور به جراحی سنگینی بود و خیلی عمل دردناک و اذیت کننده ای بود شیش روز بیمارستان بعد عملش بستری بود و میشه گفت بدترین روزای عمر هر دوتامون شد اون ۶ روز لعنتی. حامد اصلا میونش با امپول خوب نیست ولی به گفته ی خودش این ۶ روز اندازه ی تمام عمرش امپول خورد و امپول های خیلی خیلی دردناکی جوری که دیگه من برای تزریقش نمیتونستم اونجا بمونم و شاهد اون صحنه ها باشم‌‌‌... امیدوارم که هیچ کدوم از شما عزیزان شاهد درد کشیدن عزیزانتون نباشید که واقعا سخته...!
خب بریم سراغ خاطره: بعد شیش روز که دکتر به حامد اجازه ی مرخصی داد همه مون خوشحال بودیم و از صبح زود من رفتم بیمارستان تا کارای ترخیص رو انجام بدم که زودتر بریم خونه و دیگه بیشتر از این حامد اذیت نشه چون دیگه واقعا محیط بیمارستان داشت حال روحی شو خراب میکرد
خلاصه کارای مالی و ترخیص شو کامل انجام دادم و جراح شو توی اورژانس دیدم باهم حرف زدیم و گفت که بیام معاینه ش کنم بعد ببریدش فقط عمل خیلی سنگینی انجام داده خیلی مراقب باشید. تمام دستورات دارویی شو سر موقع استفاده کنه و از زیر تزریقاتی هاش در نره ( سابقه ی حامد جلوی آقای دکتر خرابه😂) و بهم گفت اگه بی قراری و بی تابی و عصبیتی ازش دیدید درکش کنید چون دردش زیاده و سعی کنید بهش آرامش بدید و یکی از دلایل اصلی ای هم که دارم الان مرخصش میکنم میخوام روحیه ش خراب نشه چون خیلی اسرار میکنه‌که برم خونه مگرنه من ترجیح میدادم یکی دو روز دیگه هم بیمارستان باشه و داروهاشو اینجا بگیره اخه یکم میترسم سر مصرف داروهاش... بهشون اطمینان دادم که حواسم هست و خیالتون راحت باشه خلاصه اومدن حامد رو معاینه کردن و یه نسخه جدید نوشتن
حامد گفت: آقای دکتر تروخدا مسکن بنویسید دیگه نمیتونم دردو تحمل کنم 🥲دکتر:نوشتم حامد جان خیالت راحت باشه پسر خوب
القصه دیگه رسماََ حامد مرخص شد.😍 داداشم و مامانم اومدم دنبالمون داداشم کمک کرد حامد لباساشو عوض کنه و کمکش کرد اروم اروم از تخت اومد پایین دم ایستگاه پرستاری همه باهامون خداحفظی کردن واقعا خیلی زحمت حامدو این چند روز کشیدن پا یه پای منو حامد شبا کنار مون بودن و با اینکه حامد خیلی بی قراری میکرد ولی عین برادر خودشون درکش میکردن.
دیگه اومدیم بیرون وقتی از در بیمارستان اومدیم بیرون و داداشم به حامد گفت ازادیت مبارک داداش سلامتی حبس کشیده ها😂( اینم بگم که مامان بابای حامد رفته بودن سر بزنن کانادا به خواهر حامد که اونجا درحال تحصیله،حتی برای عمل حامد میخواستن بیان ولی خب خیلی بهشون اسرار کردیم که بمونن. و برای همین خانوادم مخصوصا مامانم خیلی هوای حامد رو داشت و براش مادری کرد❤️) داداشم گفت شما بشینید اینجا من برم ماشین رو بیارم حامد نمیتونست با بخیه هاش درست راه بره اذیت میشد داداشم رفت ماشینو بیاره منو مامانم کمک کردیم حامد بشینه رو صندلی که موافقت نکرد گفت نمیتونم وقتی بلند میشم تمام جای جراحی م میسوزه ایستاده راحت ترم.
داداشم اومد پیاده شد خیلی با احتیاط حامد رو نشوند روی صندلی جلو منو مامان هم سوار شدیم. به داداشم گفتم اول بریم دارو های حامد رو بخریم بعد بریم خونه یه داروخونه نزدیک بیمارستان بود وایستادیم اونجا داداشتم رفت سریع برگشت گفتم چی شد گفت داروی اصلی ش که برای عفونت شه نداشت بهم ادرس یه داروخونه رو داد گفت این داروعه یکم سخت پیدا میشه ولی احتمالا این داروخونه داره
دیگ رفتیم ببینیم اون داروخونه هم داره یا نه توی تمام راه حامد سرشو تکیه داده بود به پنجره و سکوت مطلق مامانم با لحن خنده گفت پسر قشنگ من چرا تو خودشه؟ مگه هی نمیگفتی بریم خونه خب الان داریم میریم خونه شاد باش دیگه بیمارستان تموم شد مامان، حواس داداشمم جمع شد به حامد نگاهی کرد دید تو خودشه یه آهنگ شاد گذاشت و برای اینکه حامد بخنده کلی مسخره بازی دراورد😄 البته من میفهمیدم حامد چشه. دردش کم کم داشت شدت میگرفت چون چند ساعتی میشد که هیچ مسکنی نگرفته بود.
رسیدیم دم داروخونه داداشم پیاده شد رفت بگیره داروها رو هنوز حامد سرشو به پنجره تکیه داد بود ولی چشاشو بسته بود. مامانم بهم اشاره کرد خوابید؟ اروم گفتم نمیدونم بمیرم براش مامان درد داره که اینجوری میکنه مامان گفت نگران نباش الان دارو هاشو بگیره بخوره اوکی میشه ایشاالله 🥺
داداشم اومد یه فکر خیلی عاقلانه کرده بود بخاطر اینکه حامد هول نکنه از کیسه داروها امپولاشو تو یه پلاستیک جدا گرفته بود اومد اول خیلی سوسکی از پنجره امپولارو داد دستم زیر لب گفت برشون دار سریع. بعد سوار شد بعد اینکه نشست حامد سریع سرشو بلند کرد دارو هاشو ببینه. داداشم گفت: بیا نیلوفر بگیر دارو هاشو خداروشکر اون داروعه رو داشت. مامانم از روز قبل اینکه حامد ترخیص شه اسرار کرد که باید بیاید خونه ی ما اونجا همه دورهم هستیم دیگه نتونستم حریف مادر جان بشم قبول کردیم 😂❤️مامانم اتاقمو و تخت مو اماده کرده بود برای حامد حتی رفته بود خونمون و چند دست لباس و چیزایی که لازم داشتیم اورده بود برامون قربونش برم😇🥰
دیگه راه افتادیم به سمت خونه وقتی رسیدیم خونه بابا منتظرمون بود البته برادر حامد هم از سرکارش اومده بود دم خونه منتظرمون بودن وقتی رسیدیم بابام و برادر شوهرم خیلی آروم حامد رو آوردن بیرون و آهسته بردنش تا اتاقم البته با هرقدمی که میرفت یه ناله ریز میکرد و همش دستش به شکمش بود دیگه کمک کردن و گذاشتنش رو تخت. داداشش کلی باهاش حرف زد خداروشکر حس میکردم اینجا راحت تره و روحیه ش داره بهتر میشه نسبت به بیمارستان خلاصه دیگه خسته تون نمیکنم شب شد حامد که هیچی نمیخورد هرچی بهش اسرار کردیم شام بخور نخورد که نخورد میگفت معده م نمیتونه تحمل کنه باز میارم بالا داغون میشم. مامانمم گفت بذار هروقت خود پسرم دوست داشت بخوره اجبارش نکن
حامد همون سر شب خوابید منم نفهمیدم کی و چطوری روی مبل خوابم برد ( از بس این شیش شب بیدار بودم واقعا نتونستم درست بخوابم) تو خواب عمیق عمیق بودم دیدم مامانم داره صدام میکنه نگران شدم اخه چهره ش مصظرب بود. گفتم چی شده: گفت نمیدونم دخترم به منم حرفی نزدصدای ناله شنیدم بیدار شدم دیدم حامده داره ناله میکنه تا منو دید سکوت کرد خودشو زد به خواب منم تکونش داد فقط گفت نیلو رو صدا کن هرچی صداش میکنم بیدار نمیشه، کلی بهش اسرار کردم که چی شده اذیتی نمیگه دلم نمیومد تو رو بیدار کنم بعد یه هفته تازه تونستی بخوابی گفتم نه بابا مامان جان چی میگی حامد واجب تره ساعت گوشیمو نگاه کردم دیدم وای ای داد بیداد ساعت ۲و نیم شبه حامد ساعت ۱۲ باید امپول شو میزد گفتم مامان اخه چرا بیدارم نکردی امپولشو بزنم. بدو بدو رفتم تو اتاق اخه حامد صدامو شنید که بیدار شدم با یه صدای گرفته صدام کرد
رفتم پیشش دیدم دستاش دارن میلرزن گفتم یا خدا پس چی شدی ببینمت گریه کردی؟ گفت نیلو تروقران مسکن بیار دارم نابود میشم دیگه نمیتونم دارم مرگ رو جلوی چشمم میبینم(بخاطر اینکه داروشو نگرفته بود خیلی حالش بد شده بود خیلی)واقعا یه لحظه دلم تیکه پاره شد از شدت درد دستاش میلرزید منم که دید اشکاش اومدن پایین داداشمم بیدار شد اومد تو اتاق نگران شد گفت پس چرا این داره میلرزه گفتم الان حلش میکنم،نیما ( داداشم) حامد رو کمک کن برگرده امپولشو بزنم خوب بشه. حامد گفت نیلوفر قرص مسکن نداده مگه؟ گفتم حامد اعصابم خرابه دیگه بحث نکن ساعت دوازده باید امپول تو میزدی نزدی که اینجوری شدی دراز بکش بحث نکن نیما کمک کن دیگه نگاه کن داره میلرزه از درد نیما اروم حامد رو به پهلو دراز کرد بخاطر بخیه ش؛همینطور که داشتم امپولاشو اماده میکردم کلی غر زدم که مگه بهت نگفتم کوچیک ترین دردی داشتی منو بیدار کن اینقدر بی فکری حالا خوبه اینهمه درد کشیدی مگه عمل ساده ای انجام دادی؟ نیما اشاره کرد بسه دیگه نیلوفر خودش اذیته داره گریه میکنه ول کن دیگه، حامد اشکاشو با دستش پاک کرد گفت اولش خواستم تحمل کن دیدم نمیتونم میخواستم صدات کنم گفتم بعداینهمه زحمت خوابیدی دلم نیومد سعی کردم تحمل کنم تا خوابم بگیره ولی نشداخر صدات کردم بیدارنشدی دیگه مامان اومد... گفتم بسه حامد نیاز به توضیح نیست الان. آماده ای عزیزم؟ حامد: یه لحظه صبر کن چرا دوتاس؟ من: حامد جان مثل بیمارستان که دوازده شب امپول داشتی الانم همون ساعت داشتی که من خوابم برد یکی ش همونه یکیش هم که مسکنه که دردت اروم شه حامد: وای نه نمیتونمممممم اون خیلی درد داره نیلو به جان خودم دردی که تحمل میکنم الان شدیده نمیتونم یه درد دیگه رو تحمل کنم خواهش میکنم ازت،فقط مسکن رو بزن نمیتونم بخدا😭داداشم جدی شد گفت حامد شروع نکن میفهمی این دارو مهمه؟ نیلوفر بزن ببینم مگه هرچی که این میگه؟ تا اومدم پنبه بکشم حامد گفت نه نه صبر کن گفتم حامد عزیزدلم قربونت برم بخدا اروم میزنم برات تروخدا اذیتم نکن بذار تموم شه،دیدم یهو ساکت شدشروع کردم پنبه کشیدن اروم اروم صدای هق هق ش میومد ( این امپوله تو بیمارستان خیلی اذیتش میکرد و جزء دردناک ترین امپولاش بود و خیلی ازش میترسید اصلا همیشه از سر شب استرس اینو داشت) منم وقتی فهمیدم داره گریه میکنه شروع کردم به گریه کردم داداشم گفت اه بسه دیگه این گریه میکنه اون گریه میکنه بده خودم بزنم اصلا ( منو داداشم باهم دوره دیدیم )
داداشم که همیشه شوخ بود ولی جدی شد میدونست اگه جدی نشه حامد به این سادگی نمیذاره تزریق کنیم. پنبه کشید گفت حامد خودت خوب میدونی این امپوله درد داره نیاز نیست من بهت بگم کافیه شل نکنی بخدا سفت سفت میزنم برات جوری که دردش ۲ برابر شه پس خودت همکاری کن نیلوفر توهم بگیرش کمرشو تکون نده. پنبه کشید منتظر موند

چند ثانیه پنبه ش خشک شه و گفت شل باش یه نفس عمیق بکش حامد بدو حامد منم کنار حامد وایساده بودم بهش گفتم افرین حامدم افرین عزیزم یه نفس بکش تموم بشه دیگه بدو عزیزم داداشمم گفت حامد با توام هان میگم نفس دید توجه نمیکنه زد رو کمرش گفت حامد؟ بالاخره حامد یه نفس نصف و نیمه کشید که نیما خیلی به سرعت نیدل رو فرو کرد حامد گفت وای آخ😭 اینقدر مظلومانه گفت که من دوباره اشکم دراومد داداشم یه سی سی شو تزریق کرد گفت عااااالی تحمل کردی حامد جانم خیلی عالیه😍 همینطوری ادامه بده چه اینو گفت چه داد حامد رفت رو هوا: آییییییی واااای نیما ترو هرکی میپرستی درش بیار نیما تا مغز استخونم داره اتیش میگیره نیماااااااا آیییییییییی نزن دیگهههههه😭شروع کرد با صدای بلند گریه کردن 😭 بمیرم براش دل سنگ هم اب میشد وسط گریه هاش منو صدا میزد و منو التماس میکرد😭اینقدر اعصابم خورد شد دستمو از کمرش شل کردم حامدم از فرصت استفاده کرد تکون شدیدی خورد نیما گفت نیلوووووو محکم بگیررررررش الان سوزن میشکنه😭 صدای ناله های حامد رو اعصابم بود فقط میگم آییییییییبیی آییییی نمیخوااااام نمیخواااام التماست میکنمممممم نیمااا دارم میمیرم نمیخوام دیگه بسه دردی که خودم داشتم میکشیدم کمتر این بود ولم کن😭 اینو گفت و یهو دستشو از دستم کشید بیرونو گذاشت رو دست نیما که داشت تزریق میکرد دستشو از دست نیما جدا کردم بوسش کردم گفتم تمومه بجان حامد تمومه بکشش بیرون دیگه نیما. پنبه گذاشت کنارش و کشیدش بیرون و پنبه رو محکم فشار دادکه داد حامد دراومد نمیخوام دیگهههههه بروووو😭نیما: باشه چشم چشم ببخشید ببخشید عزیزم بخدا خودت میدونی این امپوله خیلی درد داره منم اروم تزریقش کردم که دردنکشی ببخشید ببخش منو. حامد سرشو از بالشت اورد بالا همه صورتش قرمز شده بود( نمیدونم چرا اونشب اینقدر تحمل حامد اومده بود پایین ) وقتی نگاش کردم گفتم ای خداا دورت بگردم تموم شد دیگه نکن اینجوری خب؟ با یه بغضی گفت نیلو یکی دیگه دارم؟ گفتم عشقم اون مسکنه، کتورولاکه درد نداره دیگه ( البته داشتم بهش روحیه میدادم چون واقعا این امپول هم دردناکه💔) به داداشم اشاره کردم تحمل ندارم اینم خودت بزن. حامدگفت نیلو حداقل خودت بزن😭😭 نمیدونستم چیکار کنم واقعا نمیخواستم من بزنم دلم اصلا نمیومد مخصوصا اینکه سر امپول قبلی اینجوری کرد اصلا دلم نمیومد😭 داداشم گفت بیا بزن من میگیرمش. بلندم گفت این امپولش که دردنداره بزن تموم شه بخوابه
با کمک داداشم به اون پهلوش خوابوندیمش که همه رو یه جا نزنیم و پنبه کشیدم بهش گفتم نفس عمیق بکش حامدم که تا بهش گفتم نفس عمیق کشید خیلی خوشحال بودم که ریلکس بود ولی عذاب وجدان هم داشتم 😭نیدل رو فرو کردم چند ثانیه گذشت دوباره آی آی ش شروع شد دوباره ناله کردنش بلند شد داداشم با یه دستش کمر شو ماساژ میداد میگفت تموم دیگه آخیش تموم شد دوثانیه دیگه تحمل کن عزیزدلم☹️ دردش رفته رفته شدید میشد داد های حامد هم اوج میگرفت میگفت نمیخوااااااااام بسهههههههه آخ آخ پامممم واااااااای نمیخوااااااام وای پااااااام شروع کرد به چنگ زدن لحاف دلم ریش شد دست خودم نبود یهو به سرعت اخرشو پمپ کرد که حامد گفت واااااااااایییییییی و یهو صداش قطع شد نیما گفت چیکار میکنی سریع پنبه گذاشتم کشیدم بیرون نیما حامد رو صدا میزد حامدددد حامدددد داداش ببینمت سرشو آورد بالا یه ضربه یواش یه صورتش زد گفت خوبی داداش؟ حامد با سر گفت نه😭 گفت یهو انگار نفسم رفت😭 گفتم حامد جانم ببخشید دورت بگردم دیدمت اینجوری اذیت شدم ببخشید اخرشو... حامد نذاشت حرفو کامل کنم با اینکه حتی توان حرف زدن نداشت گفت خیلی خوب زدی عزیزم من آستانه ی دردم اومده پایین دستت دردنکنه نیما میخواست فضا رو عوض کنه زدش به شوخی گفت خوبه دیگه زن و شوهر خوب قربون صدقه هم میرن این امپول رو چطور زد ازش تشکر هم میکنه ولی منی که اینقدر با صبر و حوصله زدم باید معذرت خواهی هم بکنم از اقا خدایا عدالتت کو😆 به نیما گفتم خب داداشی اروم بدون اینکه بخیه هاش آسیب ببینه برش گردون که حامد گفت نه نه نمیتونم به پشت بخوابم نمیتونم جای امپولام ییحس شدن اینقدر درد داره😭 گفتم خب باشه حامد گفت من میرم کاری داشتی صدام کن گفتم ممنون و قبل اینکه بره اومد حامد رو بوسید گفت بازم معذرت میخوام ازت❤️حامد گفت نیلو دیگه نمیتونم دردم داره خوب میشه ها ولی ایندفعه تمام باسنم درد میکنه😭ای کاش فقط مسکنُ میزدی که دردمو ساکت کنه😭گفتم نمیشد قربونت برم حالام بگیر بخواب تموم شد دیگه نشستم کنارش جای امپولاشو براش ماساژ دادم تا گرفت خوابید خداروشکر.اومدم بیرون که مامانم گفت خوبه حالش بهتره؟گفتم اره خداروشکر مسکنُ زدیم حالش خوب شد گرفت خوابید منم میرم زیر تختش جامو پهن کنم که اگه کاری داشت صداشو بشنوم😕دوستان عزیزم ببخشید که خیلی زیاد شد میخواستم با جزئیات تعریف کنم براتون امیدوارم که خوشتون اومده باشه و همیشه سلامت باشید‌. منتظر نظراتتون هستم
اگه تمایل داشتید خاطره عملش هم میگم💐