سلام به همه ای دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه

اسمم مهتابه اکثریت منو میشناسین دوتا داداش دارم یکی کوچیکه یکیم بزگه و پزشک عمومی شده
این خاطره بر میگرده به زمستان پارسال
که من رفته بودم خونه خالم بعد منو دختر خالم وقتی خالم رفت بیرون ماهم از خونه زدیم بیرون هوا هم سرد بودو بارون میامد جا خونه شون یه پارکه رفتیم پارک بعد دختر خالم گفت مهتاب تو این هوا بستنی خیلی میچسبه بخریم منم گفتم باشه بستنی خریدیمو تو پارک خوردیم ویک ساعتی تو بارون ایستادیم بعد اومدیم فقط شانس اوردیم که خالم هنوز نیامده بود وقتی برگشتیم هردوتا مون مثل موش آبکشیده شدیم دختر خالم لباساشو عوض کرد گفت بیا توهم عوض کن بهت لباس بدم منم گفتم نه خوبه بعد گفتم من خوابم میاد میرم میخوابم گفت مهتاب سرما میخوری ها بیا عوض کن یاحداقل بیا یه قرص سرماخوردگی بخور منم نخوردم چون از قرص بدم میاد به حرفاش توجه نکردمو رفتم خوابیدم توخواب میلرزیدم هی احساس داغی میکردم وقتی از لرزش بیدار شدم دیدم ساناز دخترخالم روسرمه و با یه دستمال روسرم بعد گفت مهتاب خیلی تب داری بیا شیاف بزار یا اینکه به داداشت زنگ میزنم میگم مریض شدی منم چون ترسیدم به داداشم بگه شیافو ازش گرفتم گفتم برو بیرون میزارم خودم گفت نه یا خودم میزارم یااینکه صورتمو اونور میکنم بزار گفتم باشه صورتشو اونور کرد گذاشتم بعد اومد دورتادورمو گشت گفت پاشو خودتو بتکون که یعنی شیافو قایم نکرده باشم بعد که گشت دید نیست خیالش راحت شد رفت منم دوباره خوابیدم بعد فرداش که میخواستم برم خونه مون که داداشم اومده بود دنبالم گلو درد داشتم خونه خالم دولقمه بزور صبحونه خوردم رفتم پایین دیدم داداشم با ماشین دایم اومده دنبالم رفتم سوارماشین شدمو سلام دادم به داداشم صدام گرفته بود یهو برداشت گفت مهتاب چرا صدات گرفته گفتم هیچی خواب بودم دیگه هیچی نگفت راهشو ادامه داد تارسیدیم خونه شب حالم انقدر بد شده بود تبم بالا بود گلو درد حالت تهوع داشتم که بردنم دکتر چشمتون روز بد نبینه دکتره نامرد ۸ تابهم💉💉💉💉💉💉💉💉داد با سرم با کپسول خشکن بعد داداشم گفت اینجا میزنی آمپولاتو یاخونه گفتم خونه گفت باشه اما سرمتو باید اینجا بزنی چون من باسرم مشکل نداشتم قبول کردم رفتم خوابیدم روتخت پرستاره سرممو وصل کرد دوتا آمپولم ریخت توش به پرستاره گفتم میشه بقیه آمپولامم توسرم بریزی گفت بده ببینم بعد از داداشم پلاستیک گرفتم دادم پرستاره نگاه کرد گفت نه نمیشه اینا همشون عضلانی باید زده بشه😔 بعد سرمم تموم شد رفتیم خونه داداشمو بزور راضی کردم از امشب آمپول نزنه برام گفت باشه اما از فردا باید بزنی الکی گفتم باشه رفتم تواتاقم خوابیدم درم قفل کردم صبح ساعت ۸ بود که دیدم دراتاقم داره زده میشه منم بیخیال دراز کشیدم بعد یهو صدا داداشم دراومد مهتاب درو باز کن عزیزم دید جواب نمیدم اعصبانی شد گفت این درو باز کن میدونم بیداری بازکن درو صبحونه بخور گفتم نمیخورم گفت بیخود میکنی باز کن منم باز کردم درو دیدم توسینی صبحونه آماده کرده اورد روتختم گذاشت بعد گفت بخور عزیزم منم به اجبار یکم خوردم سینی رو از جلو برداشت گذاشت رومیز کنارتختم بعد ۴تا 💉💉💉💉 ازتوجیبش با دوتا پنبه الکی درآورد شکستشون آماده شون کرد منم فقط با 🥹 نگاه میکردمو گفتم نمیزنم وقتی آماده کرد گفت بخواب زودتمومه گفتم نه نمیخوام نمیزنم گفت بیخود بدو ببینم من دانشگاه باید برم تا سه میشمارم برگشتی برگشتی برنگشتی خودت میدونی چی میشه منم دیدم برنگردم اعصبانی میشه برگشتم دمر خوابیدم اومد پنبه کشید اولی درد نداشت دومی خیلی درد داشت😭😭میکردم اونم میگفت جانم تحمل کن الان تموم تموم که شد دراورد ماساژ داد گفت استراحت کن دوتا دیگه روهم بزنم گفتم نمی خوام شب بزن گفت براشب داری نترس الانم حرف نباشه بعد ۱۰ دقیقه استراحتی پنبه کشید سمت راستم زد سوختم ها داد میزدم😫 تا تموم شد درآورد برا آخری اومد پاشو گذاشت روپاهام گفت نفس عمیق بکش شل شل باش فهمیدم که درد داره زدم زیر😭 پنبه کشیدو فرو کرد من از اول تا آخرش گریه کردم اونم باز گفت جانم آبجی جونم تموم شد درآورد پنبه گذاشت ماساژ داد بعد رفت آب با کپسول آورد گفت چشماتو ببند قورت بده بزور قورت دادم آبم خوردم بعد بوسم کرد رفت منم خوابیدم و ظهر دانشگاه داشتم داداشم نزاشت برم شبشم دوتا دیگه رو زد تمام شد. راستی دختر خالمم رفت دکتر دوتا آمپول گویا داده بوده بهش دکتر که بعد زن دایم براش زده


اینم اولین خاطره من امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستون دارم مواظب خودتون باشید مهتاب🤍❤️