خب سلام من مارالم 18 سالمه اولین باریه که خاطره مینویسم😗 راستش بلد نبودم بنویسم و تا الانم تو گوگل میخوندم بعد که فهمیدم تلگرام کانال دارید خوشحال اومدم پیداش کردم. خب یه بیو بدم تک دختر خانوادم و دو تا داداش بزرگتر دارم متین و مهراد که مهراد پزشکی میخونه و تو بیمارستانم هست متینم دندون میخونه و سه سال از مهراد کوچیکتره. دوتاشونم مجرد. عرضم به حضورتون که بنده پدر و مادرم شاغل هستن و من معمولا ۶۰ درصد تایمم خونمون تنهام مهراد و متینم با دانشگاه و بیمارستان درگیرن ولی با تنهایی مشکلی ندارم😁 خب زیاد حرف زدم بریم سراغ خاطره..
خاطره ی من مربوط میشه به پارسال. پارسال برای اولین بار مامان و بابام و داداشای گرامی راضی شدن منو با جوونای فامیل بفرستن شمال (تهران زندگی میکنیم) خلاصه که تابستون بود و منم زیر فشار درس داشتم له میشدم که این یکی از دلایلی بود که اجازه دادن برم نفسی تازه کنم🥵 من معدم مشکل داره و هر غذا و خوراکی ای بهم نمیسازه برا همین یه داروهایی دارم و داداشامم همیشه چکم میکنن. سرمام زیاد نمیخورم ولی اگه بخورم بدددد میخورم. قبل رفتنم مهراد و متین مرخصی گرفته بودن برا بدرقم باشن😂 مغزمو سوراخ کردن که داروهات یادت نره هرچیزی نخوری چیزایی که میدونی برات خوب نیس وسوسه نشی بخوری زیاد تو آب نباشی (میدونن من عاشق آب و دریام و تو شمال کلا غیرقابل کنترلم😂) به کساییم که باهاشون میرفتم (پسر عموم که دانشجوعه، خواهرش که هم سنمه، اون یکی پسر عموم که یه سال از اون یکی بزرگتره و یه دختر عمم که سه سال از من بزرگتره) کلی سفارشمو کردن که اگه دیدین نمیشه کنترلش کرد ببندینش به یه جایی😐😂. خلاااصه با خدافظی از خانواده شوت شدیم سمت شمال. از صبحش که پا شدم معدم میسوخت ولی قرصمو خوردم یکم بهتر شدم. تو راهم زیاد هله هوله نخوردم که حالم بد نشه تفریحم کوفتم نشه. خلاصه رسیدیم و روز اول و دوم اوکی بودم کلی خوش گذشت خانوادم که زنگ میزدن مطمئنشون میکردم همه چی رو به راهه و اینکه مامان بابام روز دوم زنگ زدن گفتن یه کار اداری براشون پیش اومده دارن الان میرن اصفهان و معلوم نیس کی برگردن ولی زودتر از دو هفته نمیان. خلاصه منم روز سوم که خیلی تو آب بودم و بعد هوا یکم خنک شد و باد سردی شروع شد و کلی چیز میزم خوردم دیگه کم کم استارت سرماخوردگی زده شد و درد معدمم بیشتر شد💔 قرار بود یه هفته بمونیم که سه روزش رفته بود و میخواستم تا آخر خوب باشم. به مهراد پیام دادم اگه درد معدم زیاد شد چیکار کنم که بعد اینکه مطمئنش کردم خوبم چیزیم نیس فقط برا احتیاط میپرسم گفت از فلان قرص دوتا بخور و فلان دمنوش و صبح و شب بخور. منم همونارو خوردم و در کنارش قرص سرماخوردگی و ستیریزین هم خوردم. خودمو خوب میگرفتم که کسی چیزی نفهمه. روزی که قرار بود فرداش برگردیم تو ویلا نشسته بودیم که پسرعموم اومد گفت یه کاری براش پیش اومده باید امروز برگردیم. منم ته دلم خوشحال شدم چون حالم داشت بدتر میشد. تو راه برگشت حالم خیلی بد شد و چندبار نگه داشتیم گلاب به روتون بالا آوردم و کلا بی حال بودم. اصرارم داشتم که نه خوب میشم چیزی به مهراد اینا یا مامان بابام نگید. ولی پسرعمو بزرگم که دید اصلا خوب نیستم زنگ زد به مهراد🙄 گفت داریم برمیگردیم من کار داشتم باید زودتر میومدیم کجایید خونه اید؟ مهرادم گفت شیفتم تموم شده دارم میرم خونه. بعد پسرعموم گفت ما نزدیکیم تقریبا، مارالم حالش زیاد خوب نیست. خلاصه بقیشو نفهمیدم چی گفتن. تا یه ساعت بعد که رسیدیم غروب بود گیج بودم و با ترمز ماشین چشامو کامل باز کردم. مهراد و متین اومدن دم در و همه پیاده شدن من جون نداشتم تکون بخورم. دیگه کارم از تظاهر به خوب بودن گذشته بود واقعا نمیتونستم خودمو خوب بگیرم🥲 مهراد داشت با پسر عموم حرف میزد و هی به من نگاه میکرد متینم اومد درو باز کرد و گفت به بهه مارال خانوم چطوری عشق من. (میدونست خوب نیستم ولی کلا متین اینجوریه که حتی اگه مریضم باشم خیلی مهربون طوری که انگار چیزی نشده باهام حرف میزنه. مهرادم مهربونه کلا جونشون به من بستس ولی خب مهراد یه جاهایی خیلی جدی و ترسناک میشه😬) منم به زور لبخند زدم گفتم سلام اخوی بد نیستم. خندید بوسم کرد کمک کرد کمربندمو باز کرد و آروم پیاده شدم. پامو گذاشتم زمین سرم گیج رفت بازوشو محکم گرفتم. دستشو انداخت دورم گفت چی شد خوبی؟ گفتم آره زیاد نشسته بودم به خاطر اونه. بعد مهراد اومد جلو چتریامو که بلند شده بودن به یه طرف زده بودم بهم ریخت بوسم کرد گفت سلام خانوم خانوما دلتنگ ما نشدی؟ بغلش کردم گفتم چرا خیلی دلتنگ بودم گفت خوبی؟ مثل اینکه به توصیه هامون گوش نکردی. یهو گفتم کی من؟! به مولا که نفس کشیدنمم طبق توصیه های شما بود. خندشون گرفت. احساس میکردم دوباره دارم حالت تهوع میگیرم خیلی ریلکس طوری که کسی چیزی نفهمه با همه خدافظی کردم به داداشا گفتم میرم تو خستم.و اینجا یه صحنه خیلی سم به وجود آوردم که با اون حالم به خودم میخندیدم😂: این بود که بسیاار آروم و با لبخند رفتم داخل حیاط و به محض اینکه از زاویه دید همه خارج شدم با سرعت 150 متر بر ثانیه دوییدم سمت سرویس😂
درو قفل کردم اونقد گلاب به روتون بالا آوردم که وقتی سرمو آوردم بالا چشام سیاهی رفت سرم گیج رفت خودمو گرفتم به در. در توالت فرنگیو گذاشتم یکم همونجا نشستم که صدای حرف زدن متین و مهرادم میومد. اول با هم حرف میزدن مهراد میگفت باز یه چی خورده بهش نساخته بعد تلفن زنگ خورد مامان بابام بودن. اوکی که شدم رفتم بیرون و منم با مامام بابا حرف زدم بعد ولو شدم رو کاناپه. متین با یه لیوان آبمیوه اومد کنارم نشست گفت خب تعریف کن خوش گذشت؟ گفتم خوش که گذشت ولی تهش تقریبا کوفتم شد. بعد دست زد به صورتم گفت چقد داغی تو! مهراد کجا شدی بیا. چشامو بسته بودم که مهراد با کیفش اومد نشست پیشم گفت خب بزار ببینم داخلت چی میگذره. معلوم بود میخواست دعوام کنه ولی مراعات میکرد. معاینم کرد بعد جدی شد و گفت مارال چیکار کردی با خودت!؟ چرا اینقد داغی؟ با یه مکث گفت گوشت داره عفونت میکنه حالت تهوعم داری؟.. که دوباره احساس کردم دارم بالا میارم و حمله کردم سمت سرویس. من کلا سرماخوردگیام با حالت تهوع شدیده. متین دویید پشت سرم اومد کتفامو ماساژ میداد. مهرادم گفت من میرم داروهاشو بگیرم. و رفت. به متین با حالت ناله گفتم متین نمیتونم رو پاهام وایسم. گفت بیا فدات شم بیا بغلم بریم بالا دراز بکش. بغلم کرد گفتم نه بالا نه تا اونجا دووم نمیارم😂 همینجا رو کاناپه میخوابم خندید گفت باشه. منو رو کاناپه گذاشت بعد رفت پتو و بالشتمم آورد که چون خیلی گرمم بود گفتم بزاره کنار فعلا. بعد گفتم بیا این مانتوی لعنتیمو در بیار دارم میپزم. کلا بی حال حرف میزدم حس مرگ داشتم خیلی بد بود🥲 بعد خلاصه مانتومو درآورد رفت یه تشت کوچیک آب سرد آورد با حوله رو سر و دست و پام گذاشت. مهراد یکم بعد اومد تا درو باز کرد سرمو بالا کردم پلاستیک دستشو ببینم. فک کنم ۶، ۷ تا آمپول بود(از آمپول وحشت ندارم ولی خب خوشمم نمیاد دیگه ایش😒😂) با همون وضعم بلند گفتم یا خدا مهرااااد چه خبره لامصب مگه برا دشمنت دارو تجویز کردی. اخم کرد گفت ببند بچه جون دوست و دشمن نداره حالت بده. وضع معده و سرماخوردگیت با هم قاطی شده خودتو نمیبینی؟ متین بلند شد رفت پلاستیکو گرفت و یه پچ پچیم با هم کردن که حرصم گرفت گفتم هوی پزشکان بیشعور بلند حرف بزنید منم بشنوم. متین با یکم خنده گفت لازم بود تو بشنوی بلند میگفتیم. منم اداشو درآوردم سرمو گذاشتم چشامو بستم. جون غر زدنم نداشتم همون چند جمله ای که گفتم انرژیم تحلیل رفت😂💔 یکی دو مین بعد اومدن بالا سرم با دوتا سرنگ تو دست مهراد که یکیش اماده بود یکیش نبود. مهراد گفت مارال بچرخ. گفتم داداااش میشه نزنی؟ توروخدا من اصلا خوشم‌ نمیاااد. موهامو مرتب کرد گفت نفس داداش میدونم خوشت نمیاد ولی لازمه برات. الان یکی از اینا برا حالت تهوعه نزنی این بالا اوردنا تا فردا دیوونت میکنه. گفتم پس اون یکی چیه گفت اونو ول کن اول اینو میزنم برات حالت تهوعت اوکی شه. اینو که گفت بغض کردم فهمیدم اون یکی خیلی بده. با خودم فکر کردم یادم اومد چندماه پیش پنی سیلین زده بودم و مشکلی نداشتم براش. تنم لرزید گفتم مهراد پنی سیلینه؟؟!🥺 گفت تو چیکار داری به اون بچرخ ببینم. متینم اومد بالا سرم کمک کرد بچرخم اشکام شروع کردن به ریختن. متین گفت عهه مارال خجالت بکش 17 سالته پاک کن اون اشکاتو ببینم. با گریه گفتم من از آمپول خوشم نمیاااد حداقل فقط اونی که برا حالت تهوعه بزن مهراد😭 مهراد پد الکلیو درآورد از پوشش، شلوارمو کشید پایین گفت زود تموم میشه قول میدم. متین اومد بالا سرم موهامو ناز میکرد گفتم خیلی بدین. هردوتون. اگه به بابا نگفتم💔 دوتاشون خندیدن متین گفت بابا بفهمه لازم بوده برات میگه اتفاقا خوب کردین. حرصم گرفته بود هیچی نمیگفتم. خیسی الکلو که حس کردم پلکامو محکم فشار دادم که نیدلو آروم وارد کرد و گفت نفس عمیق بکش هیچی حس نمیکنی. منم نفس میکشیدم زیاد درد نداشت دمیترون بود. تموم شد کشید بیرون به متین گفت بره ماساژ بده جاشو با پنبه. میخواست بعدیو آماده کنه. تقریبا مطمئن بودم پنی سیلینه. داشت آماده میشد متین اومد دستشو گذاشت رو کمرم. مهراد گفت مارالی سه تا نفس عمیق بکش سر آخری سرفه کن بعدم کامل شل باش اصلا سفت نکن تکونم نخور باشه؟ این یکم درد داره ولی اگه کارایی که میگمو بکنی قابل تحمله. با بغض گفتم پنی سیلینه؟😢 یه مکث کرد گفت آره عشقم ولی نترس اصلا باشه؟ سرمو آروم تکون دادم متین گفت فدات شم نبینم اشکاتو زود تموم میشه. نفس عمیق کشیدم سرفه کردم که نیدلو وارد کرد. متین دستمو گرفته بود هر چی میگذشت درد بدتر میشد دستشو فشار میدادم.بعدش دادم رفت هوا گفتم مهراااد بسه توروخدا فلج شددددم😭 مهراد گفت تحمل کن عزیز دلم الان تموم میشه. منم از گریه به هق هق افتاده بودم به زور حرف میزدم میگفتم توروخدا بسه... درش بیااار. متین نازم میکرد میگفت آخرشه فدات شم صبر کن. یه جا بی اختیار سفت کردم که مهراد بلند گفت مارال شل کن سوزن میشکنه. من داد میزدم نمیتووونننم بسههه. متین میگفت مارالم شل کن مجبور میشه در بیاره دوباره بزنه ها. به هر بدبختی بود شل کردم ولی نفسم بالا نمیومد. متین نگام کرد به مهراد گفت زودباش نفسش رفت. همون موقع مهراد درآورد و جاشو آروم یکم ماساژ داد رفت آب آورد. منم سرمو آوردم بالا متین یکم بادم زد دوباره شروع کردم به گریه میخواستم برگردم که مهراد گفت همینجوری بخواب دردش یکم آروم شه. منم مثلا قهر بودم حرف نمیزدم اصن😂 بعد یکم بهم آب داد بهم سرمو بوسید گفت ببخشید نفسم برات لازم بود و گرنه نمیزدم اصن. متینم یکم‌ جاشو برام کمپرس کرد. گفتم حرف نزنید باهام بعد متین گفت اوو هنوز برا قهر زوده خیلی مونده از اینا. که دوباره گریم گرفت مهراد گفت عههه متین نه شوخی کرد زیاد نمونده. من با همون حالت گفتم گمشو خودم دیدم زیاد بودنننن. مهراد آروم بلندم کرد داشت میبردم تو اتاقم گفت اگه زود خوب بشی و نیاز نباشه چندتاشو نمیزنم. بعد خوابوندم رو تخت و بوسم کرد منم سعی کردم قهرمو حفظ کنم😌 خوابیدم. بماند که فرداش فشارم افتاد و از حال رفتم اگه دوست داشتید بگید تعریف کنم:)
ببخشید طولانی شد من معمولا اینجوری مینویسم ادامه داره خواستید بگید بنویسم🙂🤍