سلامممم. چطورید بچه ها ؟
من اسرام 😊❤️
امیدوارم یادتون باشه من رو ، خیلی وقت پیش یه خاطره فرستاده بودم و قصد نداشتم خاطره جدیدی بنویسم ولی وقتی دیدم تو گروه از منم اسم برده شده و خواستن که باز خاطره بنویسم بسی خوشال گشتم 😁😎
و تمام عوامل دست به دست داد تا من باز خاطره ساز بشم
خب بریم سراغ خاطره :
خاطره برمیگرده به یه ماه پیش که ما تصمیم گرفتیم بریم مسافرت
تصمیممون این بود که یه هفته تمام بریم و ریلکس کنیم ولی زهی خیال باطل ...
قرار بود ما ظهر شنبه حرکت کنیم که من صبحش امتحان فاینال داشتم که رفتم و به صورت عالی دادم و بسیار خوش حال برگشتم 😌، از دیروزش یه عالمه وسیله و لباس برا خودم جمع کرده بودم ، رسیدم خونه زود ناهار رو خوردیم و راه افتادیم .🚙
اولین مقصدمون سرعین بود ، که ۴ ساعت طول کشید برسیم و وقتی رسیدیم شب شده بود و خسته بودیم برا همین به سمت هتل راه افتادیم و وسیله هامون رو جابه جا کردیم و از اونجایی که از گشنگی داشتیم تلف می شدیم ، زود رفتیم بیرون توی یه رستوران سنتی ماهی خوردیم که من از اول هم موافقش نبودم چون به نظرم هرجایی نباید غذاهایی ریسکی مانند ماهی رو خورد ، دلی ای دل غافل که من حریف پدر نشدم
از اولین لقمه ای که خوردم احساس کردم حالم داره بد میشه 🤢چون یه سس مانند سس فسنجون روی ماهی ریخته بودند که به نظر من خیلی افتضاح بود و نتونستم ادامه بدم و خودم رو با سالاد و خرمایی که کنار غذا گذاشته بودند سیر کردم .
اون شب بعد از این که بر گشتیم هتل احساس حالت تهوع داشتم ولی از اونجایی که همیشه دست پیش میگیرم پس نیوفتم یدونه قرص متوکلوپرامید 💊خوردم و از خستگی بیهوش شدم .
صبح که بیدار شدم حالم خیلی خوب بود و رفتیم و سرعین رو گشتیم و یه عالمه ترشک و لواشک😋 خریدم بعد همگی دسته جمعی رفتیم استخر اونجا 🏊🏻‍♀️(گاومیش گلی سرعین ) و ناهار رو هم زدیم و باز یکم گشتیم و به سوی اردبیل حرکت کردیم ، رسیدیم اونجا شب شده بود و همگی خیلی خسته بودیم ، رفتیم هتل و شام رو خوردیم و بعدش رفتیم و شورابیل رو گشتیم که اونجا من سوار کشتی صبا شدم و کلی عکس گرفتیم 🤳ولی بدبختی اینجا بود که من دیروزش حالت تهوع داشتم و شام هم سنگین خورده بودم . وقتی سوار کشتی صبا شدم حالت تهوع شدیدی بهم دست داد🤕🤢 و وقتی کشتی صبا بالا میرفت من چون هیچی سرم نکرده بودم یهو یه عالمه باد سرد توی گوشم 👂میرفت و احساس میکردم یه تیغی توی گلوم فرو میره
به هر بدبختی بود اون شب رو به صبح رسوندم قرار بود ما صبح بریم و هیر رو بگردیم که من صبح بیدار شدم دیدم بله قشنگ چشام و گلوم ورم کرده و قرمز شده .
ولی من آدمی نبودم که از رو برم برا همین یه استامینوفن💊 خوردم ، برا صبحانه هم یه لیوان چای شیرین خوردم☕️ که ضعف نکنم که ما به سوی هیر حرکت کردیم حالا بماند که من چقدرر عکس و فیلم و استوری گرفتم و هوا هم خیلیی گرم بود 🥵اصلا نمیشد که نفس کشید واقعا این هوا از اردبیل اونم این موقعه سال بعید بود .😑اونجا که بودیم خواهر بنده گیر داد که بریم زیپ لاین که ای کاش میمردم و قبول نمیکردم😡 ، بعد از این که از زیپ لاین اومدم حالت تهوع شدید داشتم 🤕🤢همراه با سرگیجه که مامانم گفت چیزی نیست شاید ترسیدی و برام یخ در بهشت خرید تا حالم بهتر بشه که باعث شد گلوم بدتر ملتهب بشه .😩
قرار بود بعد از هیر بریم جنگل های فندقلو🏞 رو بگردیم که من بعد از کمی گشتن احساس کردم که اصلا نمیتونم ادامه بدم و به خاطر من مجبور شدیم زود برگردیم و ناهار رو خوردیم 🍴🍔 و به سمت آستارا راه افتادیم توی راه من هی حالم بد می شد و بابام ماشین رو نگه میداشت 😓
بالاخره شب ما رسیدیم آستارا و فوری به سمت سوئیتی که گرفته بودیم حرکت کردیم و وسیله هامون رو گذاشتیم اونجا که قرار شد بریم شام رو بیرون بخوریم و برگردیم که سر شام میتونم بگم من هیچی نتونستم بخورم چون یعنی به یقین میتونم بگم که احساس میکردم مثل روحم ، از درد گوش و گلو و حالت تهوع و سرگیجه دیگه سر شده بودم😭😵 ، که بعد شام بابام با استفاده از موقعیت یاب که درمانگاه🏥 نزدیک به سوئیتمون پیدا کرد و من هم حالم به قدری بد بود که اصلا از اینکه اومدم دکتر خوش حال شدم
رفتیم داخل درمانگاه شدیدا شلوغ بود و همه ی مریضا توی دستشون سرم داشتند و تخت خالی هم نبود 🤦🏻‍♀
یه ساعتی نشستیم تا نوبتمون بشه که من در این تایم یذره خوابیدم😴 و بالاخره نوبتمون شد و رفتیم داخل ، شروع کردم به شرح حال دادن و دکتر هم گوشم و گلوم رو معاینه کرد .
که برگشت و گفت چند روزه مریضی که به این وضع افتادی🧐🤨 گفتم سر هم دو روز نمیشه که خیلی تعجب کرد😳🤔 و گفت هم گوشت و هم گلوت عفونت داره و فشارت هم خیلی پایینه سرگیجت 🫨از همونه و یه سری توضیحات و توصیه ها که مایعات زیاد مصرف کن و آب نمک قرقره کن و...
بعد برگشت گفت با اجازتون من برای فشار پایینت یه سرم مینویسم که من گفتم آقای دکتر اگه میشه ننویسید چون برای همه سرم نوشتید و تخت خالی هم وجود نداره منم نمیتونم دو ساعت منتظر بمونم🫣 که دکتر با خنده برگشت گفت خانم اجازه بدید برم یکی از مریضا رو از تخت بلند کنم شما بری به جاش بخوابی🤭 😂
که دیگه من سکوت کردم که گفت برای سرم سه تا آمپول مینویسم که من بعدا نگاه کردم یکیش متوکلوپرامید بود و ویتامین سی .🤓🤧
و برگشت و گفت برای عفونتت باید آنتی‌بیوتیک بگیری که من برگشتم و زود گفتم من به پنیسیلین حساسیت دارم😶😃 ( کامل ماجراش رو توی خاطره قبل توضیح دادم ) که گفت پس به جاش سفتراکسیون مینویسیم سه تا که توی سه روز بزن 🥶😱😭و یدونه هم آمپول متوکلوپرامید داد که اگه خیلی زیاد حالت تهوع داشتم اونم بزنم و چند تا ورق قرصم داد .
تشکر کردیم و اومدیم بیرون ، منی که دفعه اول از سفتراکسیون در رفته بودم این سری پام گیر بود مخصوصا هم که زیر خاطره قبلیم نوشته بودین که سفتراکسیون چقدر درد داره😔😢 و شانس آوردی ولی خوش حال بودم که حداقلش روز اول رو قراره وریدی بزنم ، بالاخره پس از ساعات طولانی نوبه بنده نیز رسید و رفتم تو اتاق که پنج نفر دیگه هم سرم به دست بودند راستش از سرم نمیترسم و راحت دراز کشیدم و همون بار اول با وجود اینکه فشارمم کم بود زود رگ رو پیدا کرد ولی یه مشکل وجود داشت اونم این بود که سرم من خیلی کند حرکت میکرد که مامانم پرستار رو صدا زد و اونم چند تا سوراخ روی پلاستیکی که حاوی مواد سرم هست ایجاد کرد که من خوابم برد😴 و دیدم مامانم من رو بیدار میکنه که پاشو بریم ، که دیدم وقتی خواب بودم پرستار سرم رو از دستم درآورده و نفهمیدم.با وجود این که حالم خیلی بهتر شده بود ولی باز بی حال بودم 😞و تا رسیدیم سوئیبت ولو شدم روی تخت🛏 و تا ساعت ۹ صبح خوابیدم و بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود که تصمیم گرفتیم بریم و کنار دریا🏖 صبحونه بخوریم🍳 که رفتیم ساحل صدفی و صبحونه رو اونجا زدیم که حال من میتونم بگم ۱۸۰ درجه فرق کرده بود🙃🙂 و خیلی بهتر بودم بعد از دریا رفتیم باغ پرندگان🦚🐓🦆🦢🦩🦤🦃 رو گشتیم و بازارچه ساحلی های توی آستارا رو هم دیدیم ، بعدش رفتیم ناهار رو خوردیم 🍗که من احساس میکردم باز دوباره حالت تهوع دارم🤢 و قابل تحمل نیست و بابام گفت که بریم هر دوتا آمپول رو بزن که راستش از فکر اینکه قرار بود توی یه شهر غریب از یه فرد غریب یه آمپول دردناک بخورم یکمی یخ کردم 🥶😬
چون من تو شهرمون همیشه یه جای آشنا آمپول میزنم که خیلی خوب میزنه و من رو هم میشناسه .
دیگه به هر مصیبتی بود رفتیم و یه کلینیک نزدیک اون جا پیدا کردیم و رفتیم داخلش .
برعکس درمانگاه دیروزیه اینجا خلوت خلوت بود و مامانم فوری رفت فیش تزریق برا دوتا آمپول💉💉 رو گرفت .
که از مامانم خواهش کردم نیاد و خودم رفتم داخل
که یه تزریقاتی خانم رو دیدم که خیلی جوون و خوشگل بود .😍
بهش آمپول هام رو دادم و برگشت گفت این سفتراکسیون یکمی اذیتت میکنه بعدا فکر نکنی من بد زدما😐 که سرتکون دادم🤕 و
شلوارم رو کشیدم پایین و خوابیدم .
که پرستار اومد بالاسرم و شلوارم رو تا زیر باسنم کشید پایین و همزمان گفت آمپولت عضلانی عمیق جانم .
واقعا اون لحظه ترس آمپول رو فراموش کردم و حس خجالت بهم دست داد 😶😓😖
اومد پنبه رو توی یه نقطه عمیق چند بار دورانی کشید که سعی کردم شل کنم که کمتر دردش رو بفهمم . 😰
سوزن رو فرو برد داخل که یه درد متوسط و قابل پیشبینی داشت ولی امان از روزی که شروع به تزریق کرد 😭💔💔 خیلی از درد سفتراکسیون شنیده بودم ولی هیچ وقت لمس نکرده بودم همیشه فکر میکردم که من صبرم خیلی بالاست و سر این آمپول ها اصلا آخ نمیگم ولی اون لحظه از درد داشتم گریه میکردم 😭 و اون خانم فقط بهم میگفت نفس عمیق بکش نفس بکش
داره تموم میشه شاید خیلی کم طول کشید تزریقش ولی برای من یه سال شد 🤧😭😭😱
درد وحشتناکش رو نمیدونم با چی براتون توصیف کنم که التماس خانمه میکردم تا در بیاره اونم منی که نمی زارم غرورم خورد بشه 😕.
آمپول رو در آورد و زود پنبه گذاشت جاش و دستم رو عقب بردم و گذاشتم جای تزریق ، جاش تب کرده بود و خیلی درد داشت اومد فوری سمت دیگم رو پنبه کشید و آمپول دوم💉 رو زد و در آورد یه طوری درد سفتراکسیون من رو به خودش مشغول کرده بود که اصلا متوجه نشدم کی زد و کی در آورد .😪😓❤️‍🩹
از تخت پایین اومدم و شلوارم و درست کردم یه قدم که راه رفتم دو برابر دردی که هنگام تزریق داشتم توی پام پیچید و همزمان اشک از چشمام غلتید و ریخت روی گونم 😭💔❤️‍🩹
از دیوار کمک گرفتم و خودم رو یه طرف کشیدم و آروم آروم راه رفتم و سوار ماشین شدم .
شبش خیلی بهتر شده بودم و رفتیم دومین ساحل آستارا 🏝رو هم دیدیم و شام رو هم اونجا آش دوغ و بلال زدیم🌽 و فردا صبحش به سوی انزلی راه افتادیم و اونجا هم دو روز موندیم و منم دیگه آمپول آخر رو نزدم .

🍄 دوستای گلم مرسی که وقت گذاشتید و خاطرم رو خوندید لطفا نظرتون رو راجبش بدید من تک تک نظراتتون رو میخونم و کلی بهم انرژی میدن