👱🏻‍♀🐾 ادامه شروع ناقص

🌊بازگشت دوباره بعدِ چهارصد روز

•سفری به گذشته• :آرامیسم تقریبا هیفده سالمه ٬ مامانم مربی تکواندو و خودش باشگاه داره🥋بابام متخصص گوش و حلق و بینیه 🩺 .
یه گربه هم دارم اسمش پانجیه🐈

☆توی احساست ناشناخته یه احساسی هست به اسم اکسولانسیس این حس اینجوریه که دوست داریم درباره خودمون حسمون بادیگران صحبت کنیم اما ترجیه میدیم سکوت کنیم چون از قضاوت و درک نشدن میترسیم.

✚ این دقیقا حسی بود که وقتی خاطره میزاشتم داشتم و دارم🫂.
(پس بیاین قبل از قضاوت در مورد بقیه یکم فکر کنیم)


🍂پاییز 1401
♡این خاطره مربوط به نیکا (دختر عمومه)
عصر ساعتای شیش از باشگاه اومدم خونه کولمو انداختم روی مبل
پانجی میو میو کنان خودشو به پام میمالید ظرف غذاشو دیدم پر بود رفتم براش اب گذاشتم و
یه راست رفتم حموم انقدر خسته و لِه بودم که دوست داشتم همونجا بخوابم😂
اسلوموشن دوش گرفتم و لباس پوشیدم بعدم مثل ژله رو مبل وا رفتم
تازه متوجه شدم خونه تنهام(سرعت پردازش مغزم با حلزون برابری میکنه🥲😄)
تو فکر این بودم چی بخورم(فکرم میرفت سمت چیزای شیرین🥐بعد به خودم میگفتم نه دختر احمق نباش اینهمه تو باشگاه جون کندی😂)
همینطور خودم با خودم کلنجار میرفتم با صدای زنگ گوشیم📱به خودم اومدم بلند شدم کولمو زیر و رو کردم بالاخره بعد تلاش های بسیار پیداش کردم همون لحظه ای که داشت نفسای اخرشو برای خاموش شدن میکشید جواب دادم😌
●الو...
○(نیکابود)آرامیس مامان و بابات اینجان
●(بی توجه به چیزی که گفت فقط از صداش خندم گرفت😆)
○زهرمارر به چی میخندی
●نیکا صدات مثل اون جادوگره تو فیلم دزد عروسکا شده👹🥴
○ارامیس بیا خونه ما(قبلا گفته بودم خودنمون کلا یه کوچه فاصله داره)
●چرا بیام حموم رفتم تازه گشنمم هست فردا تو بیا
○بیا بابات با من افتاده رو دور لج!؟
●مگه چیکار کردی باز؟
○پاشو بیا میگم بدو
●گشنمههه
○کوفت بخوری(🥲) بیا اینجا یه چیز میخوری دیگه
●باشه ده دقیقه دیگه میام
○زود باش بای.
یه حدسایی میزدم به هرحال بلند شدم یه هودی پوشیدم موهامو روش یه سشوار گرفتم و شونه زدم با کش بستم هر چند بازم خیس بود😭حوصله ارایشم نداشتم (دیگه خونه عموم که این حرفارو نداره مگه نه😄)
سه چهار بارم وسط راه گفتم ولش کن نرم ولی انقدر دل نازکم که دلم برای نیکا سوخت😌😅
گوشیمو برداشتم رفتم خونه نیکا اینا پنج دقیقه ای رسیدم (همینقدر وقت شناسم✨)
زنگ ایفونو زدم درو باز کردن داخل که رفتم همه چیز خیلی اروم بود(مثل آرامش قبل طوفان🫢)
یه سلامی به همه دادم فقط چشمم دنبال نیکا بود
مامانم:تو چرا اومدی
_مامان خونه عمومه نیام😉
عموم:خوش اومدی
_مرسی😁
سوسکی صحنه رو ترک کردم رفتم اتاق نیکا چراغو روشن کردم
_چرا اتاقو مثل خونه ارواح درست کردی🤨
نیکا سرشو اورد بالا چشماشو به خاطر نور ریز کرده بود
_علاوه بر صدات قیافتم شبیه جادوگره شده😂
ارامیس نمکت تموم شد حرف بزنم
_اره تموم شد سرما خوردی مشخصه
اره دیروز منو با هزار التماس و خر کردن بردن دکتر امپول داده منم نزدم جونم درومد تا مامانم اینا رو راضی کردم
حالا بابات اومد تمام نقشه هامو میخواد نقشه بر اب کنه😭😂
_الان منو صدا زدی راضیش کنم دختر من از پس خودم بر نمیام برای تو چیکار کنم😐اصلا من الان اومدم بابامو ندیدم
چرا هست پس صدای کیه این(همون لحظه صدای صحبتش با عموم اومد)
_باشه بزار برم ببینم چیکار میکنه میام!
از اتاق رفتم بیرون🚶🏼‍♀دیدم بابام داره جای کابینت با پلاستیک ور میره
میخواستم برم سمت اشپزخونه که شکم مانع شد😔مسیرمو عوض کردم سمت میز توی حال یه موز و نارنگی🍌 برداشتم رو مبل نشستم شروع به پر کردن شکم کردم😄
بابام روشو برگردوند تازه متوجه من شد
ارامیس تو کی اومدی؟
_همین یه ربع پیش بابا داری چیکار میکنی
به سرنگ توی دستش اشاره کرد
(فقط میخواستم یه جوری سر بحثو باز کنم😬)
_هومم برای کیه
ینی تو نمیدونی برای کیه😏
_اگه برای نیکاس که اون نمیزنه گفت نمیزنم
عموم از اون ور گفت بیخود نمیزنه🤐
+بابا:من باهاش حرف زدم راضی شده بود دوباره دایه مهربون تر از مادر شدی🤨 یکی دو تا سرنگ و با یه شربت جدا کرد اینا اصلا لازم نیس زهرا(زنعموم) نمیخواد استفاده کنه بعدم دو تا سرنگ و گرفت تا امادشون کنه
دوباره رفتم پیش نیکا بهش بگم تا حداقل تو عمل انجام شده قرار نگیره🤷🏼‍♀
_نیکا برات یه خبر خوب دارم به خبر بد کدومو بگم
+خبر خوب

._گلمو صاف کردم بالاخره یه چیز برای خوردن پیدا کردم🙂
+خبر خوبت این بود! خب به درک🥲بخدا الان بلند میشم میزنمت حیف که حال ندارم
بابام دو بار به در زد اجازه هست بیام بعدم منتظر جواب نموند درو باز کرد
_به بابام اشاره کردم اینم خبر بد🤗
بابا: پدرسوخته من خبر بدم
نیکا برگرد اینارو بزنم تا رسوب نکرده
+وای عمو دیگه بیخیال تروخدا🤧
نیکا بچه نیستی بدو بدو اماده شو
_نیکا یه نگاه بهم انداخت دستمو 🙏 اینشکلی به معنی ببخشید بالا اوردم
نیکا: ارامیس فقط دور شو از جلو چشمام
_(اینمه اماده شو بیا اینم اخرش😐)
دوباره به بابام نگاه کرد تو چشمای جادوگر التماس موج میزد🥲بابام هم بی توجه با انگشتش اشاره کرد بچرخ
دیگه مطمئن بود راه فراری نداره و تسلیم این نبرد شد😓خیلی اروم چرخید سرشو فرو کرد تو بالشت🛏
بابا لباسو یکم داد بالا از یه طرف شلوار نیکا رو اورد پایین با دقت ویال سرنگ و برداشت💉 بعدم دو سه بار پنبه الکلی شده رو کشید رو پوست اروم نیدل و فرو کرد
انتظار اینهمه سکوت رو نداشتم😯خیلی عجیب بود جدی جدی
بابا با ارامش تمام داشت محتویات سرنگو خالی میکرد تو باسن بیگناه نیکا بعدم سوزنو اورد بیرون جاشو با پنبه فشار داد
+بابا همراه با یه لبخند گفت نیکا عمو خوبی لج کردنات همش مال قبل امپول بود😂
سرشو که تکون داد یه نفس راحتی کشیدیم بابا امپول دیگه رو که کنار پاتختی گذاشته بود و برداشت سمت دیگه شلوار رو اورد پایین دوباره مراحل قبلیو تکرار کرد چند بار محل مورد نظر رو با انگشت فشار داد بعد سوزنو وارد کرد
وسطای تزریق
نیکا سرشو اورد بالا داد زد ارامیس خدا لعنتت کنه😐
_امپولو عموت داره میزنه بعد منو خدا لعنت کنه😠😤
بابام یه خنده ریزی کرد گفت منکه خبر نداشتم به بابات بگو خبرا رو اون رسوند بخدا😅
عمو درش بیار دیگه فلج شدم😫
+باشه تموم شد خوب تحمل کردی آاا تموم پنبه رو خوب فشار داد(این کار مهر ثبت بابامه😂)
بعدم به من گفت توام زیاد سر به سرش نزار باشه
باشه باشه 👍
بعدم همه چیزو برداشت یه دور تمام اتاقو برانداز کرد رفت بیرون
+حضورت واقعا مفید بود😒
_متاسفم سرورم من همه تلاشمو کردم
+دلم میخواد خفت کنم هم تو رو هم باباتو (تمام اینا رو جدی میگفتاا😬)
نمیدونستم واقعا چیکار کنم به زور جلو خودمو گرفته بودم نخندم😂
_حالا باید نازتو بخرم رفتم کنارش بغلش کردم لوس نشو دیگه برای لوس شدن زیادی زشتی😁
+چشم غره رفت ارام مامانم کجاست نیومد حتی ببینه مردم یا زنده😞
_اون الان مهمون داره تو رو یادش رفته😝
تو استراحت کن من برم
+اره الان برو جلو چشمم نباشی بهتره
رفتم بیرون بعدم نیم ساعت نشستیم بابام با عموم کارای بانکی و انجام دادن و راهی خونه شدیم
قبل این اتفاقا با نیکا چت میکردم میگفت هیچ کسی نمیتونه حریف من بشه 😂هنوزم با حرفش خندم میگیره اتفاقا پرچم سفید و زود میبره بالا و تسلیم میشه 🏳 اونم انقدر راحت

📌نیکا هم از دستای عموش در امان نموند.

✧بعد یه سال اومدم خواستم اولین خاطره رو با اسم خودم شروع نکنم.

🌒یه جایی خوندم نوشته بود زندگی مثل املا میمونه هیچ کسی توجه نمیکنه چند تا درست نوشتی ولی همه با اشتباهت قضاوتت میکنن بنظرم خیلی تشبیه خیلی قشنگی بود.

شروعی دوباره با نهمین خاطره🐾