سلام ودرود آیلین ۲۰ سالمه
پدر ومادرم هردو شاغل هستن وخودمم دانشجوی تربیت معلم
خاطرات زیادی دارم میخوام براتون بنویسم
راستش ما تو خونواده همه شغلی داریم ولی خب ترجیح میدم وقتی مریض میشم یا برم کلنیک یا بیمارستان خاطره ازاون جایی شروع شدکه تو اوج سرما ویخ بندون ما پاشیدیم با دوستان دوران مدرسه رفتیم بیرون خرید واینا بستنی خوردیم فکر کن برف اومده بود بعد ما 😂😂🙈خلاصه فرداش بازم برنامه استخر وبیرون از ظهر تا ۸شب بیرون بودیم گاهی شامم بیرون می‌خوردیم چند باریم تو برف ها سر خوردیم گذشت تا کم کم علائم سرما خوردی پدیدار شد نامزد محترم بعد از یک ماه از سرکار تشریف آوردن اومدن خونه ما وقتی وضعیت ودید گفت بریم دکتر خلاصه هرکار کرد راضی نشدم گذشت تا روز به روز بدتر می‌شدیم تا اینکه رفتم آب بیارم به ادامه خود درمانی برسم که سرم گیج خور د لیوان خورد زمین شکست منم کف آشپزخونه دارز کشیدم سرگیجه شدید داشتم مامان گیر داد بیا بریم دکتر بازم قبول نکردم توی این یک هفته بشدت سرما خورده بودم گوشم گلوم تیر می‌کشید بزور آب دهنمو قورت میدادم آبریزش بینی شدید تبخال زده بودم سردرد سرگیجه بدن درد خلاصه مامان زنگ زده بود به محمد بیا زن لجبازی ببر دکتر اونم پاشد اومد بزور منو برداشت برد دکتره یه آقای تقریبا ۲۷یا۲۸ساله بود بعد معاینه کردن نوچ نوچ کرد بعد نوشتن داروها گفت یه آرمایشم نوشتم بگیرید اورژانسی جوابشو بیارید من بخاطر اینکه قبلت کرونا گرفتم ریه هام بشدت حساس شدن خلاصه برای آزمایش سرمو تو بغل محمد قایم کردم دستشم محکم گرفتم دارو هارو گرفتم دوتا سرم کلی آمپول یدونه شربت با دوبسته قرص سیتریزن وآزیترومایسین الحمدالله به دلیل حساسیت به پن سلین عزیز دکتر سفازولین داخل سرم تجویز کرده بود راهی تزریقات شدیم اول سرم وصل کرد چند تا آمپول زد توش بعد اینکه تموم شد گفت دمر بخواب منم بهش گفتم مگه تو سرم نزدی گفتش که آمپول عضلانیم داری با بغض به ممد خیره شدم اونم دارم کرد شلوارم درست کرد دستشو گذاشت رو کمرم گفت زود تموم میشه پنبه کشید اولی وزد اییییی تموم شد در آورد دوم رو همون سمت پنبه کشید زد زد میسوخت همش ای ای کردم‌تا تموم شد یکم سفت شدم یه نیشگون گرفت شل شدم بقیش زدادامه خاطره اگر دوست داشتید مینویسم

سلام آیلین هستم آمدم ادامه خاطرم بنویسم خلاصه بعد تموم شدن آمپول ها وسرم محمد داروها دوستش گرفت دست منم گرفت راه افتادیم سمت خونه سر راه یکم آبمیوه گرفت بدام خلاصه گفت که شبم آمپول داری میام میزنم برات(کلاس تزریقات رفته) اصلا احساسات در همسر من موج میزنه خلاصه شب برام مامی سوپ درست کرده بود بزور دوسه قاشق خوردم ازسوپ متنفرم خلاصه شوی گرامی آمد منو برداشت برد تو اتاق رو تخت نشسته بودم با بغض نگاش میکردم‌گفت آماده شو منم همش میگفتم نه نمیخوام نمیزنم اینا سه تا آمپول آماده کرد نشست کنارم گفت زود دمر شو بدو سریع منم از جام تکون نمیخورم بزور روی پاش دارم کرد شلوارم تا زیر باسن کشید پایین پنبه کشید وارد کرد شروع کردم به گریه کردن با صدای بلند در آورد کنارش دومی وزد درد نداشت سومی وسعت مخالف زد که یکم تکون خوردم سرم داد زد تکون نخور میشکنه خلاصه تموم شیکم جای آمپول هارو ماسژ داد منم بهش میگفتم دیگه نمیزنم اونم میگفت برات لازمه که دکتر نوشته کلیم دعوام کرد که چرا مواظب خودم‌نبودم راستی یادم رفت بگم که آزمایش برای چی بود (پیخواستن ببین عفونت وارد خون شده یانه)که خداروشکر مقدارش زیاد نبود فرداصبح با صدای مامانم از خواب بیدار شدم که میفت پاشو بریم سرم آمپول هاتو برن منم نرفتم به ادامه خوابم رسیدم خداروشکر محمد دیشب برگشت سرکار (نظامیه)نبود بهم گیر بده یا دعوام بکنه بعداز ظهر محمد زنگ زد کلی دعوام کرد که دارو هامو استفاده نکردم منم کلی گریه کردم شب رفتیم خونه مامان بزرگم عموم اینام بودن که مامان به صبا دخترعموم گفت آمپولای منوبزنه وکیسه دارو هارو دستش داد بزور چند قاشق شیر برنج بهم دادن خوردم صبا به داداشش احسان بردنم تو اتاق احسان پاهامو گرفته بود صبا آمپول هارو هدفگیری کرد میخواستم پاشم فرار بکنم که احسان نذاشت آمپول اول فقط چند بار ای ای آخ کروم تموم آمپول دومی از وقتی زد با صدای بلند گریه کردم تا دراورد(من واحسان از زن عموم شیر خوردیم خواهر وبرادریم)خلاصه صبام ههی میگفتم کشید بیرون یکم جاشو ماساژ دادن سرمم وصل کرد من خیلی سعی میکنم نشون ندم که درد دارم خیلی سعی میکنم نذارن کسی بفهمه ناراحتم یا هرچیرمحمد آدم جدی وسخت گیریه ولی واقعا دوسم داره من برادرم طی حادثه تصادف از دست دادم با محمد دوست وهمکار بودن محمدم تو مراسم های داداشم منو دیده بود