خببب مارالم بیرون بودم بالاخرخ اومدم برا ادامه ی خاطره👇🏻
اون روز صبحش من با حالت تهوع و سرگیجه و حس گرما بیدار شدم دیدم متین پایین تختم خوابیده از طبقه پایینم صدا میومد‌ مهراد بیدار بود. داشتم میرفتم سمت سرویس، هیچییی نمیدیدم دستمو میگرفتم به این ور اون ور که فقط برسم به سرویس یه آبی به صورتم بزنم. به در سرویس رسیدم دستمو رو دیوار میکشیدم که کلید برقو پیدا کنم نبود نگو من دو متر اونطرف ترش دنبالش میگشتم چون ندیده بودم😐💔. صدای مهراد اومد گفت مارال خوبی؟ بعدش هیچی نفهمیدم و بعله برا اولین بار تو عمرم غش کردم😑😂 ولی فک کنم کمتر از دو دیقه طول کشید هیچی حس نکردم به جز صداها. صدای افتادن خودمو شنیدم و بعد صدای مهراد که صدام زد و بعد متینو صدا زد و اومد سرمو گرفت تکونم میداد صدام میکرد مارال.. مارالم چی شد چشاتو باز کن مارال... بعدم متین اومد و صداشو شنیدم ینی قشنگ صداهارو میشنیدم فقط چشام بسته بود و انگار نمیخواستم باز کنم. تو دستاشون یه ذره به پهلو چرخیدم میخواستم بگم خوبم بزارید بخوابم😂💔 حالت تهوعم دیگه نبود. بعد با آبی که روم پاشیدن کم کم چشامو باز کردم متین دویید رفت آب قند آورد مهرادم منو تو بغلش گرفته بود یکم از آب قند خوردم مهراد گفت بلند شو سریع حاضر شو میبریمت اورژانس. میدونستم با این اتفاق محاله راضی شن نبرنم🥲 دیگه با کمکشون رفتم تو اتاقم بعد گفتم برن که لباس عوض کنم. دم دستی ترین لباسامو پوشیدم رفتم پایین اونا سه سوته آماده شده بودن. خلاصه رفتیم اورژانس بیمارستانی که دایی کوچیکم اونجا بود. (قبلش به داییم زنگ زدن) مهراد رفت پذیرش خودشو معرفی کرد پرستاره گفت دایی الان مریض داره تموم بشه ما بریم. مهراد اومد کنارمون نشست دوتاشون ساکت بودن. بمیرم داداشام شوکه شده بودن بعدا تو خونه از حس و حالشون تو اون لحظه گفتن که چقد حالشون بد شده🙃 مریض که اومد بیرون ما رفتیم داخل. من با این داییم خیلی زیاد صمیمیم و کلا نسبت به دوتا دایی دیگم این داییمو یه جور دیگه دوست دارم. شاید به خاطر اینه جوون تره... تا دیدمش اشکم در اومد اونم بلند شد بغلم کرد گفت دورت بگردم نفس دایی نبینمت اینجوری. چی شدی تو آخه.. بعد به داداشا نگاه کرد و مهراد تعریف کرد. دایی منو نشوند رو تختو اومد معاینم کنه و باهام حرف میزد آرومم میکرد و سوال میپرسید. بعد یادم افتاد متین طفلی خواب بود یهو اینجوری شد اومدیم اینجا‌‌. برگشتم بهش گفتم برو یه چیزی برا خودت بگیر صبحونه نخوردی (ینی چقد من خوبم تو اوج حال بد حواسم‌ به داداشم بود🥲😂) بعد متین لبخند زد مهرادم گفت آره نخوردی چیزی تا توعم همین وسط غش نکردی برو بخور یه چی😂 داییم خندید گفت قدر این مارالو بدونید ببینید چقد حواسش بهتونه. بعد من آهی ساختگی کشیدم گفتم دیشب آبکشم کردن دایی، اینا خیلی قدر نشناسن حیف من که آبجی کوچیکه اینام😞😂 مهراد گفت عجب زبونی داری تو. دو تا آمپول بیشتر نخورده میگه آبکشم کردن😐 بعد متین گفت تازه هنوز پنج تای دیگه مونده که قطعا با نسخه ی دایی جان بیشترم میشن. بعد قبل اینکه من بخوام حرف بزنم گفت من برم یه چیزی بخورم... و بله در رفت از دستم چون میدونست هرچی دم دستم بیاد پرت میکنم سمتش😂 دایی خندید و منم با حرص گفتم خیییلی بیشعورییی متیین. داییم گفت خره دایی جان خره خودتو حرص نده خره.. و منو مهراد داشتیم پاره میشدیم. خلاصه دایی فشارمو گرفت و گفت خیلی پایینه‌. مطمئن بودم سرم میده بهم ولی امیدوارم بودم دیگه آمپول نده. گفت یه نوار قلب و تست قند خون میگیریم ازت با یه آزمایش ادرار! کلمه ی ادرارو که شنیدم چشام چهارتا شد. گفتم دایی حاضرم الان ازم خون بگیری ولی ادرار نه😬 مهراد گفت فشارت به اندازه کافی پایین هست الان خونم بدی که در لحظه جان به جان آفرین تسلیم میکنی😐 دایی خندید گفت زبونتو گاز بگیر عه. عب نداره دایی آزمایش ادرار خیلی عادیه. دایی که گفت زبونتو گاز بگیر برگشتم به مهراد گفتم گاز بگیر سریع. اونم زبونشو آورد بیرون گاز گرفت گفت بیا😂 خلاصه من بیچاره لیوان به دست با مهراد رفتیم سمت سرویسا😶‍🌫️😑😂 رفتم داخل کارم که تموم شد میخواستم خودم ببرم بدم جایی که لازمه بعد مهراد صدام کرد گفت تمومی گفتم آره خودم میبرم بعد گفت نمیخواد تو برو دراز بکش تو اتاق رو به رو... و گرفت ازم😬 رفتم دراز کشیدم و بعد چند مین دایی و داداشا و یه پرستار خانم اومدن داخل اتاق. دایی حالمو پرسید گفتم خوبم. متین داشت حواسمو پرت میکرد که پرستاره قند خونمو گرفت و سرمو وصل کرد. دایی گفت سرم که تموم بشه نوار قلب میگیریم. خلاصه برا نوار قلبم وقتی فهمیدم چجوریه همشونو بیرون کردم (نمیشد بمونن اصن🤭) بعد اومدن داخل که دیدم یه سینی با چهارتا آمپول داخلش، دست داییه!! با استرس گفتم داییی😳 گفت جووونِ دایی. گفتم اینا چین دیگه؟ من نمیزنما... مهراد گفت الان دیگه سه نفریم هیچ راه فراری نداری.دستمو کوبیدم رو تخت گفتم دااایییی من نمیخوام بزنم جای قبلیا هنوز درد میکنهه😭 متین گفت مارال این کولی بازیا چیه! لازمه برات. تو فک کردی ما خیلی از درد کشیدنت خوشحال میشیم؟.. همینجوری با اشک تو چشام نگاهشون میکردم بعد گفتم دایی خودت میزنیا🥺که دایی اومد جلو سرمو بوسید گفت اره دایی جون این دفعه من قراره بزنم برات. نمیدم دست اینا نگران نباش.. بعد مهراد گفت عه مگه ما چمونه از ما بهتر کسی تا حالا براش آمپول نزده. اون یه ذره دردیم که حس میکنه مال خود آمپوله دیگه.. منم گفتم یه ذره؟؟! خوش انصاف یه ذره؟؟؟!!! دیشب داشتم میمردم. متین گفت اون پنی سیلین بود بچه. دایی گفت خیله خب برید بیرون اینارم براش بزنم تموم شه.. میخواستن برن بیرون که گفتم نه نه دایی بزار بمونن🥺 دایی خندید گفت با دست پس میزنی با پا پیش میکشی؟😂 از یه طرف ازشون شکایت میکنه از یه طرف میخواد بمونن. اوکی بمونید ولی اگه مارال منو بخواید اذیت کنید یکی یه دونه از اینارو به خودتون میزنم. خندیدیم و مهراد و متینم کنار تخت وایستادن متین گفت معلومه که عاشق ماست نمیخواد بدون ما هیچ جا باشه.. منم اداشو درآوردم و بر خلاف میلم خوابیدم. بهم نگفتن آمپولا چین ولی بعد فهمیدم بینشون یه پنادرم بوده💔.. قبل اینکه دایی بخواد بزنه یه چیزی آروم به مهراد گفت که فقط آره ای که مهراد گفت و شنیدم. (دایی گفته بود پنادر و اول بزنم چون درد داره مهرادم گفته بود آره) متین شلوارمو درست کرد و کنار تخت وایستاد. دایی پنبه رو که کشید با بغض گفتم دایی آروم بزنی🥺 گفت چشم عزیزم تو کاملا شل باش نفس عمیقم یادت نره. مهراد دستش رو کمرم بود و متینم بعد اینکه دایی نیدلو وارد کرد دستاشو رو پاهام گذاشت‌. بعد یکی دو ثانیه درد بدددی پیچید تو کل پام که آخ دردناکی گفتم😕😂💔 و تکون خوردم که متین‌ پاهامو سفت گرفت و مهرادم قربون صدقم میرفت میگفت آروم باش تموم میشه.. دیگه از یه جا به بعد نتونستم تحمل کنم دندونامو رو هم فشار میدادم صدام در نیاد ولی هق هق میکردم. آخراش دیگه صدامو نمیتونستم کنترل کنم بلند میگفتم آییی دایییی لطفااا بسه دیگه بسههه. دایی میگفتم جانم عزیزم بمیرم الان تموم میشه. من همچنان هق هق میکردم توروخدا بسه دیگه نمیتونم.. دارم میمیرم از درررد... مهراد گفت هیششش تمومه فدات شم. دایی درش آورد ولی اونقد درد داشتم نفهمیدم. یکم جاشو ماساژ دادن سمت دیگه رو دایی سریع پنبه کشید و نیدلو وارد کرد. دیگه جون حرف زدن نداشتم فقط گریه میکردم و دست مهرادو محکم میگرفتم. دومی و سومی زود تموم شدن ولی چهارمی دردش بیشتر بود و دیگه واقعا احساس میکردم الان از شدت درد روح از بدنم جدا میشه😶 بالاخره اون دقایق طاقت فرسا تموم شد ولی به خاطر درد شدیدم نفهمیدم و وقتی شلوارمو درست میکردن فهمیدم تموم شده. گریم یهو شدت گرفت و سرمو رو بالشت گذاشتم بیشتر گریه کردم. دایی میگفت ببخشید دایی جونم قربونت برم میدونم چقد درد داشت. بوسم کرد و سرمو چرخوند صورتمو که دید گفت وای مارال صورتت شده عین لبو خوبی؟ اصن نمیتونستم حرف بزنم فقط سرمو تکون دادم متین داشت جای آمپولا رو ماساژ میداد مهرادم صورتمو خشک کرد. دایی بهم آب داد بعد صداش زدن رفت بیرون. خلاصه یه سرم دیگم خوردم و دایی نوار قلبمو که دید گفت کل وجودم شده استرس. با مهراد و متین بیرون اتاق حرف زد و بعدا که برا مامان بابام تعریف کردن فهمیدم دایی میگفته اضطرابش خیلی زیاده مراقبش باشید و فلان. خلاصه عصر رفتیم خونه. هر یه قدمی که برمیداشتم پاهام تیر میکشیدن. بعد ما مامان بابا حرف زدم و شبش دایی و زن دایی اومدن زن دایی برام سوپ درست کرد و مهراد و متین میگفتن اون لحظه چقد ترسیدن و منم یکم تو بغلاشون بودم و از هم معذرت خواهی کردیم😂 اینم از این ماجرا..
خاطره زیاد دارم خواستید میگم بقیشونم. مرسی که خوندین❤