سلام بااسم‌ مستعارمهنازاهوازی هستم با۱۵سال سن
تقریبادوساله که باسایت اتون اشنام‌ وچندباری خاطره نوشتم
خب خاطره من برمیگرده به دوران کروناکه خداروهزاران مرتبه شکرگذشت
تواوج کروناکه مدارس مجازی بودندمن علاوه برحضوری مجازی هم میخوندم ای دل غافل یه روزکه زنگ اخرخوردهمه باخوشحالی ازمدرسه امدیم بیرون،همینکه امدیم بیرون باران شدیدی درحال باریدن بود.خانواده هاهم نیومده بودن
ماهم دیگه پیاده رفتیم خونه.بادویدن البته وچترهم خداروشکرداشتم من.
همینکه رسیدم خونه شروع کردم غرزدن سربابام چرا نیومدی دنبالم ...خلاصه سریع رفتم سمت کلاس های مجازی باهمون فرم مدرسه بودم که یهویی جیغ مامانم وشنیدم .مامانم شیرتازه به جوش آمده بودروریخته بودرودستش ازمچ دست تاارنج قشنگ قرمزشده بودرنگ چهره مامانم هم تغییرکردشبش من احساس کردم که علائم سرماخوردگی آمده سمتم .ضعف داشتم تب کردم.نمیتونستم بلندشم مامانم هم به خاطردستش به من میگفت کارکن ومن اصلانمیتونستم بلندشم واقعا.قرص خوردم ولی مامانم همش میگفت فیلم بازی نکن مهناززز.فرداصبح اش علائم خیلی شدیدترشد.رفتم طبقه پایین خونه مادربزرگم برام رخت پهن کرداونجاازم مراقبت کنه .چون مامانم هم رفته بودبیمارستان به خاطردستش پوست دستش کنده شده بود.منم دیگه واقعاحالم خیلی بدشده بودسرفه وحشتناک تب ولرز،گلودرد،ضعف شدیدددد.همه گفتن کروناست ووقتی پیشم می امدن ماسک میزدن راستش ناراحت میشدم اون موقع تقریبا۱۳سالم بود.شباازسرفه میترسیدم مادربزرگم بیدارشه میرفتم یه اتاق دیگه وخودموخفه میکردم .تواون شباسخترین شبای زندگی ام بود.شاید.داشتم میمیردم نفس نفس میزدم گریه میکردم وبه خدامیگفتم منوببر.واقعااینایی که کروناگرفتن شایددرک کنن نفس ام بالانمی امدمیزدم به کمرم شایدنفس ام بالابیاد.درحدمرگ رفتم وتقریباشایدچندهفته طول کشیدخوب شم اصلاخوب نمیشدم وشایدااولین باربوداینجوری میشدم تواون اوضاع جزمادربزرگم خانواده ام حواسشون به من نبودودرگیرمامانم بودن (بعدتقریبادوسال جای لک رودست مامانم مونده)راستی مامانم هم ازم گرفت ولی زودرفت دکترو امپول زدولی من درحالی ازامپول فوبیادارم(متاسفانه خیلی شدیده این فوبیا )که حاضرنشدم برم ومن داروهای مامانم ومصرف میکردم وکمی فقط کمی بهترشدم
خاطره کاملاکاملاواقعیه
ممنونم که تااخرخوندید شایددراینده به خاطرفوبیام برم روان پزشک😅