خاطره مریم جان
سلام 😊
امیدوارم حالتون خوب باشه ، دلتون شاد ، لبتون خندون 😘 تابستون هم بهتون خوش گذشته باشه
من ی بار قبلا ی خاطره گذاشته بودم ولی از اونجایی که خیلی قبل بود و میدونم هیچ کس یادش نیست دوباره خودم رو معرفی میکنم و بعد میرم سراغ خاطره :
اسمم مریم هست و تو خونه بهم میگم مری و متولد دی ماه هستم و در حال حاضر کنکور دادم وبا استرس فراوان منتظر جوابشم.
خداروشکر تو فامیل دکتر و پرستار و ... آنچنان نداریم بجز چند تا که نسبت دوری دارن و از این بابت خدا رو شکر میکنم 😂
خب ببخشید که اینقدر پر حرفی کردم بریم سراغ خاطره که مربوط میشه به یک هفته پیش::
من الان دو ساله که موهام به شدت ریزش داره
و آمپول های بیوتین و بپانتین رو دو سال هست که تزریق میکنم و این باعث شده که ریزشش کم تر شده ( خاطره قبلی هم زدن این دو آمپول بود )
و از اون جایی که جدیداً ریزشش کم تر شده ، منم فکر کردم که خوب شده ولی زهی خیال باطل بود . خلاصه بعد از بحث فراوان با خانواده ، راضیشون کردم که دیگه این آمپول ها رو تزریق نکنم و حدود چند روز پیش تاریخ تزریق آمپول بود که من نرفتم و گذشت تا این که رفتیم شهرستان( شهرستان ما سمت تبریز هست و اونجا خبری از داروخونه و بیمارستان و ... نیست فقط ی خانه ی بهداشت داره که اونم بجز چند تا قرص چیزی نداره) ، از قضا عمو و پسر عمو ی پدرم و خانوادشون و یکی از خاله هام اونجا بودن
از هر دری صحبت کردن و نمیدونم که حرف از زیبایی چه کسی وسط بود که یکی از خاله های من راجب ریزش موهای من ازم سوال کرد که منم گفتم دیگه خوب شده و آمپول و ... رو هم نمیزنم . اونم سریع عصبی شد و گفت اشتباه میکنی و .... ولی من از حرف خودم پایین نیومدم اونم گفت باشه وقتی به حرفم رسیدی بهت میگم ولی اون موقع ریزش موهات چندبرابر میشه منم برای این که بحث رو تموم کنم از خونه زدم بیرون و رفتم یکم تو حیاط نشستم و حال و هوایی عوض کردم.
هوای اونجا از لحاظ دود و ... خیلی پاکه ولی متاسفانه امسال خیلی گرم بود
شب در حال بازی با نوه های عموم بودیم که ناگهان یکیشون از پشت رفت رو شونم و خواستم بیارمش پایین موهام رو کشید که چیز آنچنانی متوجه نشدم ولی چند تا دونه تار مو دور انگشتش بود که توجهی نکردم . فردا به مامانم گفتم بیا موهام رو شونه کن ( چون اونجا آب روزی دو ساعت هست و نمیشه رفت حموم نتونستم تنهایی تو هم رفتگی های موهام رو جدا کنم ( موهام به شدت نرمه و بلند ) ) خلاصه مامانم در حال شونه کردن بود که دیدم خالم اومد و گفت چرا اینقدر موهات کنده شده گفتم چی ؟😳
گفت زمین رو ببین ، حالا علاوه بر اون روی متکاتو هم ببین .
دیگه فهمیدم اشتباه کردم و باید آمپول رو قطع نمیکردم .
سر ناحار خالم موضوع رو باز کرد و جلوی همه گفت و من نادم و پشیمان سر به زیر بودم .
که یکی از بچه های پسر عموی پدرم که اسمش امین هست و در شروع درس پزشکی هست و کاملا فرد جدی و بد اخلاقی هست گفت مشکلی نداره دوباره آمپول رو بزنه برمیگرده به حالت اولیه . ولی از اونجایی که من آمپول رو بر نداشته بودم و اونجا هم داروخانه نیست باید آمپول رو میگرفتیم .
و اونجا هم کسی جز امین تزریقات بلد نیست و من هم به شدت ازش خجالت میکشم و تمام این ها دلیلی شد که فردا به شهر بریم و اونجا آمپول رو بزنیم و.... و چون اونم کار بانکی داشت مجبورم کردن که با اون برم 🤕
من شب از شدت استرس بیخوابی زده بود به سرم که صبح بلند شدم و دیدم امین هم حاضره وبه من گفت اگه چیزی میخوری بخور اگه نه برو تو ماشین. منم از گلوم چیزی پایین نمی رفت و رفتم تو ماشین نشستم و بعد چند دقیقه اونم اومد و رفتیم به سوی شهر و آمپول رو از داروخانه گرفتیم و بغل داروخانه ی تزریقاتی بود که گفت همین جا میزنی ؟ منم گفتم آره .😔 گفت چرا قیافت اینجوریه ؟ گفتم خب انتظار نداری که برقصم 😒😒 گفت با این سنت خجالت بکش و با تمام شدن حرفش کیسه آمپول رو گذاشت تو دستم و گفت برو بزن من اینجا منتظرم .
منم گفتم که میترسم میشه باهم بریم و تو بشینی تو ؟ گفت باشه . خلاصه رفتیم و نوبت گرفتیم و چند لحظه نشستیم تا اینکه ی زن میانسال صدا زد و گفت بیا آماده شو .
و منی که مثل گچ سفید شده بودم و از خجالت هم به امین چیزی نمیتونستم بگم و در فکر دردش فرو رفته بودم که صدای امین بلند شد و گفت پاشو برو بزن زود تموم میشه ترسو . منم تسلیم شدم و رفتم داخل و رو تخت دراز کشیدم و یکم شلوار رو دادن پایین تا خانمه اومد و گفت جفتش رو توی ی سرنگ بکشیم ؟ گفتم بله . و چند ثانیه بعد اومد بالا سرم و گفت نفس عمیق بکش و تا نفس عمیق رو کشیدم به طرز خیلی بد آمپول در بدنم فرو شد و از دردش اشکم در اومد و حدود چند ثانیه تو پام بود و بعد درش آورد و رفت منم بلند شدم و لنگان لنگان به سمت امین رفتم گفت خوبی ؟ گفتم آره . بعد رفتیم بیرون گفت چیزی میخوری ؟ گفتم نه .و سوار ماشین شدیم و یکم بعد جلوی بانک نگه داشت و کارش رو انجام داد و بعد به سمت خونه اومدیم و تو راه هم نه من حرفی می زدم و نه اون .
وقتی رسیدم به خونه یکم خوابیدم و بعد دو روز ریزش موهام خوب شد ولی درد روز اول و دوم زیاد بود ولی بعدش خوب شد .
و این درس خوبی برام شد که سر خود تصمیم نگیرم و به حرف بقیه هم گوش کنم ☺️
ببخشید طولانی شد . خداحافظ 🌸🌺