خاطره مهسا جان
سلام امیدوارم حالتون عالی باشه مهسام و از امتحانات دانشگاه بالاخره سربلند بیرون اومدم و تا الان کمترین نمرم ۱۷ بوده و بقیه بالای ۱۹ و خیلی راضی بودم البته شب امتحان کمتر از ۳ ۴ ساعت میخوابیدم حتی... مرسی از کسایی که برا پاس شدنم دعا کرده بودن😂
خب این خاطره خیلی داغه مربوط به همین چند روز اخیره که قرار شد امتحاناتم که تموم شد با مادرشوهر و پدرشوهرم اینا برای خرید یه سری وسایل جهیزیه که قرار بود اونا بخرن باهم بریم تهران... شبش رفتیم خونشون برای شام و قرار شد من برگردم خونه وسیله هامو جمع و جور کنم صبح دوباره برم خونشون حرکت کنیم... چون قرار بود یکی دو روز بمونیم و پویا کار داشت نمیتونست باهامون بیاد سر شام ازش پرسیدم برای ناهار و شام چیکار میکنی؟ میخوای چیزی برات درست کنم کنار بذارم؟ مادرشوهرم گفت انقد لوسش نکن اینو... خودش یه کاری میکنه... گفتم خب کار داره وقت نمیکنه غذا درست کنه... پدرشوهرم گفت ۲ متر قدشه یه نیمرو هم نمیتونه بزنه گرسنه نمونه؟ پویام ساکت شده بود هیچی نمیگفت... این حجم از مظلومیت ازش بی سابقه بود... گفتم پویا درست کنم چیزی؟ گفت نه نمیخواد محسن میاد پیشم باهم یه کاری میکنیم... بعد شامم سریع رفت تو اتاقش... تعجب کردم رفتم یکم ظرفا رو کمک کردم شستیم در زدم رفتم تو دیدم رو تخت دراز کشیده سرش تو گوشیه گفتم خوبی؟ گفت یکم گلوم درد میکنه فک کنم محسن بهم سرما داده
گفتم خب وقتی میدونی مریضه چرا موندی پیشش ماسک میزدی حداقل
گفت پروژه داشتیم نمیشد... رفتم از مادرشوهرم پرسیدم سرماخوردگی دارین؟ گفت برا کی میخوای؟ گفتم پویا یکم گلوش درد میکنه... گفت پس بگو چرا از وقتی اومده بیحاله یه بسته قرص سرماخوردگی داد رفتم با یه لیوان آب دادم بهش گفت برو خونتون زودتر توام مریض میشی گفتم باشه مراقب خودت باش و رفتم خونه وسایلمو جمع و جور کردم دلم نیومد براش سوپ درست نکنم یه قابلمه براش درست کردم صبح با خودم بردم خونشون... زنگ زدم مادرشوهرم درو باز کرد گفت ماشین ی مشکل کوچیکی پیدا کرده پدرشوهرم رفته تعمیرگاه یکم دیرتر حرکت میکنیم... خبر پویا رو گرفتم گفت خوابه گفتم یکم براش سوپ درست کردم خندید گفت حسابی لوسش میکنیا خندیدم... گفتم پس برم بیدارش کنم... گفت برو شلغم پختم براش بگو بیاد بخوره... گفتم شما که بیشتر لوسش میکنین... گفت ولی باید اینو به زور به خوردش بدی... یک ساعتم غر میزنه تهشم یه ذره میخوره... رفتم دیدم در مظلومانه ترین حالت ممکن خوابیده... دست گذاشتم رو پیشونیش با اینکه کولر اتاقش روشن بود بازم یکم داغ بود... صداش زدم پویا پاشو... چشاشو باز کرد گفت تویی؟ گفتم آره پاشو برو دست و صورتتو بشور برات سوپ پختم
گفت دستت درد نکنه... بالاخره پاشد منم رفتم قابلمه سوپ و با بشقاب و اینا بردم براش دو تا بشقاب خورد و کلی تشکر کرد... مامانش صدا زد رفتم شلغما برداشتم بردم تو اتاق بلافاصله چشمش خورد نشست گفت این چیه؟ گفتم شلغم... گفت من نمیخورم... گفتم چرا میخوری... گفت نه من سیر شدم دیگه نمیتونم... گفتم باید بخوری اصلا راه نداره... گفت لااقل وایسا محسن بیاد اونم مریضه دیگه باهم میخوریم... گفتم آره که محسن بیاد بپیچونی... گفت نهههه میخوریم قول میدم... گفتم پس چرا داشتی سوپتو میخوردی یاد اون بنده خدا نبودی؟ یکم الان جلو چشم خودم بخور ببینم مطمئن شم با کلیییی غر زدن یه ذره خورد... کلا خیلی بیحال بود و تب داشت چون قرار بود برم نگرانش بودم گفتم پویا یه دکتر نمیری؟ گفت نه بابا محسن داره میاد پروژه داریم نمیرسیم... گفتم حالا یه دکتر چقد وقت میگیره مگه؟ گفت خب الان محسن بیاد ببینم چی میشه... یکم بعد محسن اومد که وضع اون کم از وضع پویا نداشت... سلام و احوال پرسی کردیم گفتم خب شلغمتونو بیارم بخورین پس... یه نگاه به هم کردن... پویا گفت برا من که صرف شده داداش نوش جان...
محسن گفت منم که اصلا راضی به زحمتتون نیستم مزاحم نمیشم... گفتم چه مزاحمتی اتفاقا پویا منتظر شما بود میگفت آقا محسن بیاد باهم بخوریم... محسن گفت آقا پویا همیشه به من لطف داره ان شالله بتونم لطفشو طوری جبران کنم که تو خاطرش بمونه... گفتم پس پاشید جفتتون برید دکتر... اینجوری که نمیتونید به کاراتون برسین... محسن گفت من دکتر رفتم حالا پویا تو اگه میری من بخشای خودمو از پروژه انجام میدم حالا تا تو برسی... بعد یه سری چیزای تخصصی گفتن که نفهمیدم... پویا گفت راستی مگه تو وقت آمپولات الان نیست؟ محسن گفت نه دیگه بهتر شدم بقیشو نمیزنم پویا گفت پاشو لوس نشو بابا ماشینو برده تعمیرگاه من ماشین ندارم... محسن گفت خب با ماشین من برو... پویا گفت پاشو دیگه محسن گفت دهنت سرویس و پاشد گفت آماده شو پس من میرم تو ماشین... دیگه آماده شدن و رفتن...حدود یک ساعت بعد برگشتن محسن لنگ میزد ولی پویا اوکی بود گفتم چیشد؟ گفت هیچی قرص و آمپول نوشت گفت استراحت کن مایعات بخور گفتم خب آمپولاتو زدی؟ گفت نه پرستار زن فقط داشتن منم چون متاهل و متعهد بودم نزدم ولی محسن زد... محسن آروم گفت البته این فقط یه دلیلش بود... پویا گفت خفه شو... من گفتم چیشده دلیل دیگش چی بود؟ پویا گفت هیچی منظورش اینه که خودمم زیاد مشتاق نبودم بزنم گفتم میام خونه مامان میزنه دیگه ( مادرش دوره های تزریقات دیده)... گفتم آقا محسن شما بگین چیشد؟ به اینم توجه نکنید اصلا... محسن گفت شما میرید آخه من و این میمونیم... گفتم چیزی بهتون بگه پشیمونش میکنم... گفت داداش بگم؟ پویا گفت پس خودم میگم گفتم نه من میخوام از زبون آقا محسن بشنوم...
گفت هیچی مهسا خانوم رفتیم داروها رو گرفتیم فیش تزریقاتم گرفتیم برای جفتمون همونجوری منتظر بودیم نوبتمون بشه یه خانومی از همکلاسیای دانشگاه پویا اومد خیلی گرم باهاش احوال پرسی کرد و شدیدا هم عشوه گری و لوندی اینا و چون حلقه هم دست پویا نبود بنده خدا اصلا نمیدوست متاهله... گفتم چرا خودت نگفتی؟ پویا گفت آخه اصلا نمیشد من یهو وسط حرفش بیام بگم راستی من ازدواج کردم... گفتم خب همین؟ محسن گفت نه تازه شمارشم گرفت که با بچه های دانشگاهشون گروه بزنن اونم داد... پویا گفت خب تو رودروایسی قرار گرفتم
محسن گفت دختره بعد از ما نوبت گرفت رفت رو صندلیای روبروی ورودی تزریقات نشست... پویام چون دختره دقیقا روبرو بود و از طرفیم میترسید صداش بلند شه و اینا آمپولشو نزد... پویا گفت ولی بیشترش به خاطر این بود که پرستارش زن بود هر چند این نر غول با دو متر طول و سه متر عرض با عربده هاش آبرو حیثیومونو برد... محسن گفت حالا خودت آمپولاتو بزنی میفهمی... گفتم حالا به مامان گفتی بیاد آمپولاتو بزنه؟ گفت نه دیگه بهتر شدم الان قرصامو خوردم... گفتم عه؟ رفتم بیرون مادرشو صدا زدم داشتم میرفتم تو اتاق که صدای محسن بلند شد... رفتم تو محسن گفت ببینین مثل وحشیا نیشگون گرفت دستمو کبود شد...
از دست پت و مت بازی اینا خندم گرفته بود... مادرش در زد اومد تو اتاق گفت آمپولات چیه بده بزنم کار دارم... پویا گفت اگه کار دارین برین عجله ای نیست حالا بعدا میزنم الان قرصامو خوردم بهترم... مادرش گفت زود باش بخواب هزار تا کار دارم... پویا گفت مامان پس پنی سیلینو نزن بقیشو بزن... مامانش گفت چرا؟ گفت چون لازم نیست... قرصا رو هم دارم میخورم دیگه بقیه آمپولا رو میزنم بسه... مامانش گفت باشه بخواب از الان چونه نزن... رفت رو تخت دراز کشید مادرش دو تا آمپولو حاضر کرد رفت بالا سرش اولی هیچی نگفت دومیو سرشو فرو کرد تو بالش دستشو مشت کرد و معلوم بود داره تحمل میکنه آخراش بود که گفت آی تموم نشد؟ مامانش گف آخراشه و کشید بیرون... پویا اومد بلند شه گفت وایسا اصل کاری مونده... پویا گفت قرار شد پنی سیلین نزنین... مادرش گفت اصلش همینه اینایی ک زدی تب بر و تقویتی بود خوبت نمیکنه که... شروع کرد پنی سیلینشو آماده کرد ۸۰۰ بود پویا سرنگو دید گفت یا خدا بیخیال این لازم نیست... مامانش گفت بخوااااب دیر شد ناهار درست نکردم هنوز... آمپولو وارد کرد پویا دستشو مشت کرد شروع کرد به پمپ کردن گفت آخ آخ این چه کوفتیه دیگه... آی آی درش بیاریننن... و انقد آه و ناله کرد که تموم شد بالاخره... مادرش سرنگا رو انداخت سطل آشغال رفت بیرون... محسن گفت داداش خسته نباشی... پویا گفت تو خفه شو فقط... محسن گفت عفت کلام صفر... پویا گفت خب به سلامتی فلج شدم همینجوری دستش رو جا آمپولا بود داشت به هر چی دکتر و آمپول و محسن و همه زمین و زمان غر میزد که پدرشوهرم اومد گفت ماشین درست شد بریم دیگه مادرشوهرم آخرین سفارشات رو بهشون کرد و ناهار براشون کنار گذاشت و آماده رفتن شدیم... دیگه تاکید کردم بقیه آمپولاشم بزنه و داروهاشو سر وقت بخوره و شلغمم بخوره و رفتیم دیگه
پویا شب زنگ زد یکم حرف زدیم بعد پرسیدم شام چیکار کردین؟ گفت هیچی هر کدوم فلج یه گوشه افتادیم شام کجا بود
گفتم حقت بود... خندید گفت محسن تازه داشت میگفت شما متاهلا مریض میشین زنگ میزنین ۴ تا حرف عاشقانه میزنین زودتر خوب میشین ما چی؟ نمیدونه ما مثل سگ و گربه میپریم به هم آرزوی بدبختی و فلاکت میکنیم حالا میریم یه اتاق دیگه زنگ میزنیم ملت فکر میکنن چه خبر باشه😂😂
فرداش با محسن رفتن تزریقات و پس فرداش هم که برگشتیم مادرش آمپولاشو زد و خدا رو شکر زود خوب شد
حال دلتون خوب💛