خاطره سلنا جان
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
سلنا هستم۲۹سالمه
پارسا هم که نامزدم هست متخصص اطفال۳۲ساله
بریم سراغ خاطره :
هفته پیش با رفیقام برنامه ریختیم بریم کیش بعد از چند روز بلیط و اینا گرفتیم و آماده رفتن شدیم از اونجایی که نامزدم نبود باهاش خداحافظی کنم بهم زنگ زد کلی سفارش کرد مواظب خودت باش .
ما رسیدیم آخر شب خیلی خسته بودیم رفتیم خوابیدیم
چند روز بودیم روز آخر هم رفتیم کلی لب ساحل کلی باهم آب بازی کردیم هوا هم گرم بود رفتیم دوش گرفتیم اومدیم زیر کولر خوابیدیم اومدیم رسیدیم تهران احساس کردم ابریزش بینی دارم گلوم هم میسوخت
رفتم خونه اصلا به روی خودم نیاوردم چی شده فردا انقدر حالم بد شد تب داشتم گلوم بیشتر میسوخت صدام هم گرفته بود تا اینکه پارسا زنگ زد فهمید که مریض شدم گفت صدات چرا گرفته گفتم چیزی نیست
دیدم بعد ۴۰دقیقه اومد خونمون کلی سرو صدا مگه نگفتم حواست به خودت باشه عصبی شد از دستم اومد نشست گفت میخوام معاینه کنم معاینه کرد شروع کرد به نسخه نوشتن پارسا میدونی که من از آمپول💉 میترسم هیسسس حرف نباشه
رفت داروخانه گرفت دیدم کلی آمپول💉💉💉💉💉 و سرم توشه شروع کردم گریه کردن پارسا هم خیلی از دستم شاکی بود بدو برو بخواب منم از ترسم رفتم خوابیدم دیدم پنی سلین و نوروبیون بود با بتامتازون
اومد آمادهم کرد پارسا ترو خدا آروم بزن باشه عشقم سفت نکن
اولی رو شروع کرد به زدن پنی بود الیییی پارسا عشقم شل کنن الان تموم میشه
رفت سراغ بتامتازون زد درد نداشت آخرش یکم میسوخت واما نوروبیون پنبه کشید و زد اییییی پارسا بیشعور بکشش بیرون مردمممم عشقم آروم باس الان تموم میشه
یکم برام ماساژ داد رفت سرم رو آورد زد ۵تا آمپول ریخت توش گفت فردا هم ۳تا آمپول داری واییی نه پارسا عشقم بخاطر خودته وقتی حرف گوش نمیدی آخرش میشه همین .
کامت یادتون نره😅