سلام و صد سلام
چطورین؟
من زهرام و ۲۰ سالمه
تا الان خواننده خاموش بودم و امشب گفتم حالا منم یه خاطره بنویسم چیزی نمیشه
پس میرم سر اصل مطلب:
من دانشجو یه شهر دیگه م و خوابگاهیم
حدود یکماه پیش بود میتونم بگم کل بچها سرماخوردن
سرماخوردگی جدی هاااا همشون رفتن دکتر باپلاستیک پر از آمپول برگشتن خوابگاه که هرکدومم پنی‌سیلین رو قطعا داشت
نمیدونم بدنم چه فازی گرفته بود که داشت قوی بودنشو به رخ می‌کشید و اصلا مریض نشد
اینکه بخواین فکر کنین من مریض شدم و هوار هوار تا پنی سیلین زدم سخت‌ در اشتباهین
یکی از شبها بچهای اتاق ما رفتن دکتر در نظر بگیرین از اتاق ۶ نفری ۴ نفر جدی جدی مریض بودن
وقتی برگشتن همون چیزایی از بقیه دیدم رو ایناهم داشتن
پلاستیک پر آمپول که کلش تقویتی بود به همراه سه تا پتی سلین که قرار بود ۲۴ ساعت یکبار تزريق شه و تقویتی هایی که دوتا از بچها روزی دوتا داشتن دوتای دیگه شون روزی یکی به مدت سه روز که حسابی بهتر شن تو امتحانا
و جااااالب تر از اون هیچکس نمی‌ترسید از آمپول جز من
من واقعا ندیده بودم کسی داوطلبانه بره امپولشو بزنه و برگرده
اینا پنی سیلین رو تو بیمارستان تزريق میکردن بقیه رو اون هم اتاقیم که مثل خودم مریض نشده بود تزريق میکرد واسشون
این تزریقاتی بنده خدا ما اسمش نرگس بود
نرگس هی از روز اول میگفت من تقویتی بیشتر خریدم خودم تو بیمارستان زدم بیا واسه تو بزنم یکم بدنت جون بگیره از بس بین یه عالمه مریض بودی و امتحان داشتی و پرستاری کردی جون نداری پاشو واست بزنم
منم هی به بهونه های مختلف فرار میکردم ازش
یه روز اومدم پاشم برم کتابخونه دیدم الان خواب میچسبه نه درس پس گرفتم خوابیدم
وقتی بیدار شدم دیدم بچها نیستن
زنگ زدم به نرگس گفت رفتم با بچها آخرین پنی سیلین رو بزنن برمیگردیم تا نیم ساعت دیگه
منم دیگه واسشون دمنوش گذاشتمو و چایی تا رسیدن
یکم همشون لنگ میزدن حقیقتش کاااااملا هم حق داشتن آبکش شده بودن
داشتن لباس عوض میکردن دیدم نرگس یه پلاستیک رو گذاش تو یخچال
دیگه نپرسیدم چی بود و اینا
گذشت و چایی خوردیم و ناهار هم گذاشتم و خوردیم و هممون به خواب عصرونه پرت شدیم
وقتی بیدار شدم دیدم‌نرگس بدون سر و صدا داره آمپول های بچهارو میزنه اوناهم جیکشون در نیومد
وقتی تموم شدن بچها نرگس گفت زهرا میتونی بیای اینجا یه لحظه
رفتم کنارش گفت+ این سه تا واسه توعه بخواب من امادشون کنم بزنم‌راحت شی
گفتم_ ببین من خوبم الکی آماده نکن
+نمیگم بدی میخوام خوب تر شی بخدا جون تو بدنت نیست،بخواب زود بزنم تموم شه
_نمیخوااااام خوبم
+من واسه خودت میگم بزنی اصلا نزن
حالا بچه ها شروع کرده بودن بزنی بهتره بخدا مریضی تو امتحانا خیلی سخته ما اصلا اینارو پاس نمیشیم چون نتونستیم هیچی بخونیم و اینا
تو دو راهی گیر کرده بودم من به شدددددددت میترسیدم ،تاحالا تو جمع آمپول نزده بودم، خجالت میکشیدم،طاقت درد هم به هیچ عنوان نداشتم یعنی من با کوچکترین درد گریه میشم
سکوت کردم هیچی نگفتم نرگس گفت سکوتتو میذارم پای رضایتت آماده شو
بچها نشستن رو زمین کنارم یکیشون اسمش مریم بود گفت میترسی؟؟؟
با بغض گفتم تاحالا پیش نیومده بود بگم ولی اررررره خییییلی
نرگس گفت بخدا آروم میزنم نمیفهمی اینا اصلا دردم ندارن خیالت راحت
یه لحظه چرخیدم نرگس رو ببینم جوابشو بدم با سرنگ ۵ سی سی پر رو به رو شدم و دیگه زدم زیر گریه که این بزرگه من اینو نمیزنم این خودش اندازه ۱۰ تا امپوله
اول با تعجب نگام کردن بعدش زدن زیر خنده
نرگس گفت این قیافه اش اینه درد نداره گفتم بگو بخدا درد نداره لعنتی سکوت کرد
همینجور که خون گریه میکردم مریم گفت بذارین در بالکن رو ببندم نگن اینا زدن بچه ی مردمو کشتن🥲😂
بچها بزور منو برگردوندن با هر تکون توسط بچها من بیشتر تو اشک خودم غرق میشدم
گفتم میشه برین کنار خودم آماده شم اینجوری استرس دارم شماها بدترش میکنین
تو دلم میگفتم زهرا تموم میشه تو فقط گریه نکن شاید دردت بگیره ولی واست خوبه
دائم داشتم خومو متقاعد میکردم از یه طرف هق هق تموم شده بود و گریم بند اومده بود ولی آماده ترکیدن بغض دوبارم بودم
شلوارمو درست کردم اومدم لباس زیرمو درست کنم از شدت خجالت تموم قول و قرارایی که با خودم بسته بودم شد کشک و زدم زیر گریه
با گریه میگفتم بخدا خجالت میکشم
وقتی بچها زدم زیر خنده خودمم خنده م گرفت هم به بهانه های مختلف داشتم گریه میکردم هم دلایل گریم منطقی نبود
یه جورایی استرس داشت خفم میکرد
با هر بدبختی بود با هزار تا شرم و حیا لباس زیرمو درست کردم و کلااااااا سرمو کردم تو بالشت که هیچی نبینم و خجالت نکشم😅
گفت اماده ای ؟؟هیچی نگفتم
پنبه کشید من دیگه اشکام ریخت چون مطمئن بودم الان یه درد خیییییلی بدی قراره تحمل کنم
وقتی نیدل رو فرو کرد گفتم آخ و زدم زیر گریه
ترریقش اصلااااا درد نداشت ولی من چون منتظر درد بودم و نیدلش خییییلی برام دردناک بود حس میکردم دیگه آخر خطم باید دردبکشم
وقتی نیدل رو زد کاملا کج شدم بچها اومدن کمرمو گرفتن یکیشون پاهام رو گرفت دوتاشونم محض رضای خدا اومدن دستهامو گرفتن😅
اولی تموم شد کشید بیرون من درحالی که آب دماغم با اشک هام قاطی شده بود و التماس میکردم که بعدی رو نزن همون موقع پنبه کشید من تکون خوردم که نمیخوام و اینجا بود من یارام رو از دست دادم و به جای دستم اونا هم رفتن کمرمو گرفتن
من میدونستم قرار نیست خیلی درد بکشم ولی چون استرس داشتم همه ی این ری اکشن ها مال استرس بود و دست خودم نبود این همه گریه و اذیت کردن
وقتی پنبه کشید گفت شل کن چند جارو فشار داد یه توده درست کرد بعدی رو زد
از شدت درد نیدلش اومدم تکون بخورم ولی چون منو محکم گرفته بودن نتونستم و حس میکردم باید تکون میخوردم تا بتونم دردشو تحمل کنم و چون تکون نخورده بودم بیشتر جیغم رفت رو هوا
شروع کرد تزریقو با هر پمپاژ اون آخ آخ من بیشتر می‌شد این درد داشت اصلا نمیتونستم بگم از استرس دارم ادا در میارم
خییییلی واسم درد داشت خییییییلی میسوزوند
گفتم تورو خدا بکشش بیرون من نمیتونم تحمل کنم گفت الان تموم میشه آخرشو خیلی تند زد باعث شد ته دلم خالی شه و از ته دلم گفت آخخخخخخخخ و گریه
وقتی تموم شد به جای اینکه تقویتی زدم خوب شم بی‌حال افتادم یه گوشه
اومد پنبه کشید بعدی رو بزنه به طرز عجیبی سفت کردم و گریه کردم اونم دید دیگه نمیتونم وا داد و گفت راحت باش اونو نمیزنم مهم نیست همینجور دمر افتادم یه گوشه نه به اون موقع که نمیتونستم لباسمو درست کنم نه به الانش نمیتونستم حداقل شلوار بکشم بالا
بچها در اتاقو قفل کردن من راحت باشم
دو طرفم درد میکرد خیییییلی زیاد مخصوصا جای آخری
همینجور دمر بودم ماساژ دادن برام
دلم میخواست دست هامو تا ابد بذارم جای آمپول هام چون خیلی درد و سوزش داشتم
و همونجا یه قانون تصویب شد که هر هفته یه تقویتی بزنیم که ترس من بریزه
تا اخر امتحانا که خیلی ازشون در رفتم ولی بعدش یکیو زدم که اگه دوست داشته باشین واستون تعریف کنم
مررررررسی که خوندین دمتون گرم
ولی واقعا من میترسم خیلی هم میترسم و اصلا خوب نیست
چون تو مریضی های جدی تر جون میدم تا خوب شم
یا هر روز باید گریه کنم آمپول بزنم
یا نمیزنم و معتقدم خودش خوب میشه
لاو همتون باااای🧡