سلام بچه ها💖
من مائده ام ۱۶ سالمه
اولین بارمه که میخوام خاطره بنویسم امیدوارم دوست داشته باشید از اونجایی که من تو خانواده پزشکی بزرگ شدم پدرم و برادرم و عمو مهردادم و پسر عمو هام پزشک اند و یا در حال تحصیل اند پزشکی هستند کلا شرایط بدهههه😂😂 برای همین من باید تجربی بخونم خب.. و سیستم ایمنی بدن خیلی پایینه بیشتر اوقات مریض میشم البته خالی از لطف پدرم باقی نمی مونه بعضی اوقات که بابا به خاطر شرایط کاریش نمیتونه منو معاینه کنه یا پیشم باشه دانیال برادرم که سال چهارم پزشکی به دادم میرسه البته خیلی عصبانی میشه سریع از دستم
خب بریم سراغ خاطره :« خاطره ی من برای پنج شنبه هفته پیشه که من خیلی حالم بد بود ویروس جدید گرفته بودم. دل درد شدید حالت تهوع بابام به خاطر اینکه جراح عمومی امسال فوق العاده کمه تو بیشتر استان ها مجبوره به بیمارستان های دیگه هم بره اون جا عمل داشته باشه برای همین اون روز تهران نبود خلاصه حالم به شدت بد بود جوری که پنهون کاری نمی‌تونستم بکنم دانیال دانشگاه بود زنگ زدم به بابام شرح حال دادم اول گفت خود درمانی اصلا نکنم بعد زنگ زد به دانیال که بیاد خونه پیش من . اونم خسته خودشم حال نداشت اومد شروع کرد گیر دادند به مریم خانم. مریم خانم دوسالگی هست که خونه ما کار می‌کنه برام سوپ درست کرد با اینکه من غذا هاشو ملی دوست دارم ولی من که میل به غذا اصلا هیچی رو نداشتم. به زور بهم یکم دانیال سوپ داد خوردم شروع کرد به معاینه دلم به بابا گفت چقدر حالم بده بابا چون می‌تونه الکترونیکی نخسه بنویسه فرستاد برای داروخانه دم خونمون دانیال رفت گرفت داروهاومو وقتی نایلون داروهارو دستش دیدم استرس کل وجودمو گرفت بود نایلون پره آمپول و سرم بود هیچ قرصی نبود دانیال دید دارم با خودم کلنجار میرم که یه جوری امپول ها رو نزنم. گفت برو تو اتاقم شارژرمو بیار اومدم برم تو اتاقش دیدم پشت سرم اومد درم بست گفتم چرا اینجوری می‌کنی حالم بده بعد تو بدتر بهم استرس میدی یه پوز خندی زد و گفت من که میدونم تو چیکار میکنی وقتی آمپول داری من شروع کردم گفتم ببینم من خوب میشم. اصلا برای به این دارو ها نداره باید طول درمانش بگذره. گفتم بلند بله بله شما درست میگید خانم دکتر من محکم زد به شونه اش گفتم خیلی نامردی هم تو هم بابا گفت داریم سعی میکنیم حالت خوب بشه نامردیم منم اره نامردید من پام کبود میشه اینقدر آمپول بزنم دانیال سطل پایین میزشو آورد بیرون شروع کرد به درست کردن امپولا گفت دیگه برو بخواب که بزنم حالت خوب خوب بشه منم فقط نگاش میکردم سه تا آمپول درست کرد گفتم تو میدونی بابا گفته سه تا شاید برای هر روز داده اینارو نه یهویی همرو بزنم یه جوری بغلم کرد گذاشتم روی تختم خودم اصلا تعجب کردم یه جلو شلوارمو داد پایین داد زدم گفتم میخوای به کمر آمپول بزنیی اونم گفت فکر کردم اگر خیلی شلوارت بیاد پایین خجالت بکشی منماز خنده اشکم دراومد آروم گفت باشه باشه فقط سفت نمیکنی تکون نمی‌خوری یکم از شلوارمو بیشتر داد پایین پنبه رو کشید من خیلی یهو ناخداگاه لرزیدم چون تب خیلی بدی هم داشتم دانیال یکم ترسید متوجه شدم ولی سریع گفت یک دو سه منم سریع سفت کردم سوزنو واقعا حس میکردم دانیال هی میگفتم مائده اینقدر سفت نکن سوزن الان تو پات میشکنه گفتم درش بیار فقط اونم نامردی نکرد سریع زد پنبه گذاشت یکم جاشو ماساژ داد گفتم من دیگه نمی‌خواد امپولامو تو بزنی اصلا گفت لوس شدی دوباره گفتم حالم خوبه دیگه میخوام برم تو اتاق خودم از خودت از اتاقت بدم میاد دانیال سریع دیدم اون طرف شلوارمو یکم پایین داد پنبه رو کشید من کلا متعجب بود از سریع بودنش تا اومدم مقاومت کنم دیدم سوزن وارد کرد و سریع تزریق کرد خیلی پام سوخت یهو اصلا نمی‌تونستم تکون بخورم فقط بلند داد زدم گفتم اخخخخخخخ سوختمم. دانیال دیگه فهمید چیکار کرده اومد بغلم گفت خواهر من آخه من اگه این کارو نکنم تو حالت بدتر بدتر میشه گفتم اون یکی هم بزنم دیگه سرم میزنی کلا بخواب منم گریه گرفت رفتم بغلش دو سه دقیقه گریه میکردم دانیال خیلی صبوره واقعا ولی بعضی از کاراش غیر منتظره اس گفت بزنم من به ناچار دوباره خوابیدم دانیال جای امپولا چک کرد ببینه ملتهب شدند دیدم اوکی جای آمپول اولیه رو یکم پنبه زد گفت این امپوله نوروبیون اگر یکم سفت کنی خیلی بد درد میکرد منم گفتم اوکی سوزن وارد کرد اصلا درد نداشتم تا اینکه شروع به تزریق کرد من اینقدر جیغ زد تو اون چند ثانیه خود دانیال ترسیده بود بلند می‌گفت تمومه تموم شدهه سوزن بیرون آورد گفت حالا بخواب سرم آماده کنم برات بزنم منم آروم یکم خوابیدم دیدم دانیال آروم داره صدام می‌کنه هم کمپرس اوره هم سرم آماده کرده آروم شروع کرد به روی دستم نگاه کردند دانیال کلا تو رگ گیری خیلی مشکل داره فقط می‌تونه روی دست بزنه منم بهش گفتم اصلا نمیزارم روی دستم بزنی کبود میشه اونم گفت تو خیلی بد رگی واقعا نمیتونم پیدا کنم بزار اینجا بزنم تو بیست دقیقه تمومه جاش نمی‌مونه منم اصلا دلم نمی‌خواست اصرار کنم چون ناچار بودم واقعا مچ دستمو آروم بست رگ گیری آورد سریع پنبه زدند ثانیه بعدش سوزن وارد کرد خیلی درد نداشت قابل تحمل بود اونم فقط میگفت آفرین واقعا خیلی همکاری کردی باورم نمیشههه دیگه من سرم زدم خوابیدم بیست دقیقه بعد فقط دیدم یکم دستم سوخت متوجه شدم دانیال سوزنو از دستم بیرون آورده بعد دوباره خوابیدم کلا این ویروسه خیلی جالب بود چون من فقط الکی خسته بودم داروهاش خیلی خواب آور بود
شب هم دو تا دیگه آمپول زدم
خیلی مچکرم که خاطره منو خوندید❤️❤️ اگر دوست داشتید باز براتون خاطره بگم