سلام دوستان محمدامیر هستم ۲۴ ساله از اهواز
چند وقتی هست که خواننده ی مطالب کانال و وبلاگ هستم و امروز اومدم دلمو به دریا زدم و به خاطره بگم
این خاطره برای چند روز پیشه
من از ۱۶ سالگی بدنسازی میرم و برای حفظ استایل بدنیم تمرینای سختی انجام میدم.
حاجی من یه روز از باشگاه برگشتم خونه لیچ ِ عرق بودم انقدر ورزش کرده بودم.هوای اهوازم که خودتون میدونید الان دیگه آتیش از آسمونش می باره😂
انقدر هوا گرم بود که رسیدم خونه فوری فوتی رفتم جلوی پنکه دکمه ی چرخش تند رو زدم و ثابتش کردم رو به خودم.یه باد شدید خوبی بهم میزد انقدر کیف کردم.هیچکس هم خونه نبود که بخواد تذکر بده که با بدن خیس جلو پنکه وای نسا.نمیدونید یه عشقی کردم😂
هیچی دیگه یه ده دقیقه زیرِ باد پنکه بودم که احساس کردم یه ذره بدنم داره درد میگیره.واسه اینکه سرما نخورم بلند شدم سریع رفتم حموم که بدنو زیر آب گرم بشورم.
حموم کردم و اومدم بیرون.تا حموم کردم برادرم هم از کلاس کنکور رسیده بود خونه آخه امسال کنکوریه.
من عادت دارم همیشه با حوله یه چند دیقه میشینم تو گوشی میچرخم بعد لباس میپوشم.بعدِ چند دیقه که با حوله بودم بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتم نشستم جلو پنکه دوباره خَرَم دیگه 😂😂😂😂
دیگه ساعت حول و حوش ۱۲:۳۰ اینا بود.چون مامان و بابام هردوتاشون شاغلن همیشه شام که مامانم میزاره واسه فردایه من و داداشم هم میمونه که ناهار یه چیزی داشته باشیم.هیچی دیگه من بلند شدم ناهارو داغ کردم[ با اینکه پسر بزرگه ام ولی همه کارارو خودم انجام میدم چون کوچولوی خونه کنکوریه و درس داره😂]
ناهار که داغ شد ناهارمونو خوردیم و بعدشم یه خربوزه زدیم تو رگ و من رفتم یه چرت بزنم خیلی خسته بودم به خاطر ورزش صبح...
ساعت ۴:۴۰ دیقه عصر بود که از شدت بدن درد از خواب بیدار شدم.همینجوری عطسه بود که میومد از شدت عطسه همه صورتم و چشام قرمز شده بود.من آخه از بچگی به خربزه حساسیت داشتم.تا ساعت ۶ همینجوری گذشت که دیدم اینجوری نمیشه همه پره دماغم پاره شد انقدر عطسه کردم😂😂
فک کردم واسه خربزه هست یه سیتریزین خوردم به امید اینکه خوب بشم.تا ساعت هفت اینا منتظر بودم که بهتر بشم.ولی انگار من خوب بشو نیستم.بلند شدم موتورو ورداشتم رفتم درمونگاه.از بچگی هم در مقابل دکتر مقاومت نمی کردم😂
رفتم درمونگاه نوبت گرفتم و نشستم منتظر تا نوبتم بشه.ده دیقه بعد نوبتم شد رفتم داخل پیش یه خانوم دکتری بود.بهش گفتم چی شده اونم نسخه نوشت رفتم داروخونه داروهامو گرفتم.
دیدم دوتا آمپول دارم یه نوروبیون واسه سرماخوردگی و یه بتامازون واسه حساسیت.
رفتم اتاق تزریقات آمپولارو به تزریقاتیه دادم.مرده هم گفت برو اتاق دوم آماده شو تا بیام.منم رفتم اتاق اومدم پرده رو بکشم دیدم تا نصف اومد گیر کرد دیگه حرکت نکرد.اول کفشامو دراوردم جورابامم دراوردم چون سوراخ بودن آبروم میرفت😂😂.کمربندمو باز کردم شلوار و شورتمو کامل کشیدم پایین دراز کشیدم رو تخت.
منتظر شدم تا اومد داخل.پنبه رو روی طرف راست کشید و آمپولو تزریق کرد.از دردی که نداشت فهمیدم بتامازون بوده.تزریق کرد و سرنگ رو دراورد و پنبه کشید جاشو.طرف چپو پنبه کشید بعد گفت نفس بکش.تا نفس کشیدم یهو نروبیونو فرو کرد و نفسم قطع شد از دردش😂😂😂😂
آروم آروم شروع کرد به تزریق و منم فقط زبونمو ریز ریز گاز میگرفتم.یه ده ثانیه ای کشید تا تموم شد و سرنگو کشید بیرون و جاشو پنبه گذاشت.خیلی درد میکرد.منم بلند شدم جورابامو پام کردم و شلوار و شورتمو کشیدم بالا کمربندمو بستم و کتونیمو پام کردم و اومدم بیرون.سوار موتور که شدم درد ریزی گرفت جای نوروبیونه.تا رسیدم خونه ساعت هشت و نیم شده بود و مامان و بابام از محل کار رسیده بودن خونه.رفتم اتاقم که لباسامو عوض کنم دیدم شورتم طرف چپش خونی شده.😂😂💉💉
لباسامو پوشیدم و رفتم سفره ی شامو بندازم که بابای محترم شروع کرد به پند و اندرز که چرا جلو باد پنکه نشستم😂😂😭😭
اینم از خاطره ما ببخشید اگه بلند بود و وقتتونو گرفت.بای😘😘