خاطره آناهیتا جان
این داستان:سرم پر ماجرا😂😂🤭🤭🤦♀️
سلام سلام
آناهیتا 🌋🌋هستم
امان از معده درد ،....از طرفی دل درد شدید گرفتمکه منو راهی درمانگاه کرد..😣..
دکترش همون دکتر همیشگی بود 🤭🤭(دکتری که اسکراب و شلوار 🩶🩶 پوشیده بود دوتا ماسک ام زده بود)
بعد از بیرون اومدن مریض ،رفتم داخل و سلام کردم و نشستم رو صندلی
دکتر🤨🤯 :باز که تو اومدی ،چیشده دخترم ؟
شروع کردم به غر زدن و از علائمم گفتم ،دکتر دانه دانه روی برگه نوشت علائم رو🤭🤭
و شروع کردن به نوشتن دارو بدون هیچ معاینه ای .....من:دکتر میشه فشارم رو چک کنید؟؟
دکتر🤔:فشارت با قرص میزونه؟؟دارو چی میخوری براش؟؟
اومدم توضیح دادم براش
دکتر چرخید سمتم و گفت:دخترم کاپشنت رو در بیار فشارت رو چک کنم....کاپشنم رو دراوردم ،خواستم آستین ام رو بالا بزنم دکتر:نه نمیخواد نیازی نیست بزنی بالا🤦♀️ دستم رو رومیز گذاشتم و دکتر کاف رو بست دور بازوم و نبضم رو گرفت و شروع کرد به چک کردن فشار خونم،
دکتر:فشار ۱۱ عه....عالیه فشارت....😍😍🥰
کاف رو از دور بازوم دراورد....دکتر:یه سرم داری به همراه چندتا آمپول داخلش....این همه دارویی که مصرف کردی زده معده ات رو داغون کرده دختر.....
من :خب یعنی ویروس نیست؟؟،دکتر:نه بعیده باشه .دکتر :صبحونه ات رو کامل میخوری ،کامل ،میدونم که صبحونه ات رو خوب نمیخوری من:عه دکتر😐🥺 ،دو لقمه میخورم دیگه ...دکتر:اون کامل نیست😑😐.واسه قلبت یا میای پیش من یا متخصص قلب جدید میری ، کد دارو رو بهم داد و گفت برو داروهات رو بگیر
رفتم داروخانه و داروها رو گرفتم ، دوباره رفتم در اتاق دکتر (بچه پرو که میگن منم 🤭🤭😁)و داروها رو نشون دکتر دادم و بابت داروها سوال کردم ،مجددبرا دل دردم یه مسکن توی سر نسخه تجویز کرد.🤭🤭😁🥰...
رفتم که قبض واسه تزریقات بگیرم
دیدم دکتر اومد بیرون و کنار پرستار ها تو قسمت پذیرش نشست😍🤭😍😁
پرستار :تو چرا انقدر مریض میشی؟؟
من: فشار روحی و جسمی باهم دیگه قاطی شده...و فشار داره میاره😁😁😂😂 یهو دیدم دکتره از خنده ترکید😂😂😂🤣🤦♀️ گفتم:دکتر وقتی یهو یه عالمه کار میریزه رو سرت ،تراکتور هم باشه تایر اش در میره اینکه دیگه آدمه...حق رو بده بهم دیگه دکتر ...🤦♀️🤦♀️
دکتر بازم خندید و سری تکون داد😂😂😂🤦♀️
قبض گرفتم و رفتم واسه سرم ....
پرستار ازم داروها رو گرفت
من :خانم پرستار عضلانی ام دارم؟
پرستار:،باید ببینم....اوممم....داری برگرد اول امپول💉ت رو بزنم و بعد سرم ات رو وصل کنم....
دراز شدم رو تخت به دمر ، و آماده شدم خانم پرستار هم سمت راست پنبه کشید و آمپول رو زد....درد نداشت زیاد 🥺😶
چرخیدم و برگشتم به پشت و آستین هام رو بالا زدم
پرستار اول تو دست چپ دنبال رگ گشت ،یه جا زد ،به قدری درد گرفت🥺🥺🥺که مجبور شد در بیاره،چون رو رگ اصلی بود مگه خون اش بند می اومد🤦♀️🤦♀️🤦♀️با زور و فشار بندش آوردم
اومد گارو بست دست راست،دوباره یه جا زد دید تو رگ نیست🤦♀️🤦♀️یه جا دیگه زد این سری رفت تو رگ. دوتا سرم داشتم🤦♀️🤦♀️...سرم و داروی اول تموم شد ، رسیدیم به داروی دوم....
هرچی من میگفتم توروخدا کم کن سرعت اش رو ،حالم بد میشه...پرستارش می گفت :نه سرعت اش خوبه،حالت بهم نمیخوره و فلان🤦♀️🤦♀️ای دااد... اوایل سرم بود که از شدت سرم هم تپش گرفتم هم سرم داشت گیج میرفت...
پرستار رو صدا کردم ...
گفتم :سرم داره گیج میره ،توروخدا کمش کن سرم رو....پرستار:باید به دکترت اطلاع بدم ، به دکتر گفت و دکتر هم برگشت گفت تا وقتی بیام بالاسرش ،سرم رو قطع کن..پرستار هم سرم رو قطع کرد ....دکتر دو دقیقه بعداومد بالاسرم ، دکتر:چیشده؟من :سرم داره گیج میره ،البته اولش ضربانم خیلی بالا رفته بود بالا...دکتر:سابقه سرگیجه داری زیر سرم؟من :تپش بله ولی سرگیجه نه ،دکتر رو به پرستارها؛ریت سرم رو براش کم کنید مال اونه .....دکتر یه نگاه خیلی خیلی طولانی ام بهم کرد...🥰🤦♀️ و بعد رفت
پرستار، یه کوچولو سرعت سرم رو کم کرد.... بازم تند میرفت ،اواخر سرم بود که دوباره حالم بد شد و سرم گیج میرفت🤦♀️🤦♀️پرستار اومد و سرم رو دراورد🤦♀️🤦♀️حتی بعد از سرم میخواستم برم بیرون بازم سرگیجه داشتم ،چون شلوغ بود نتونستن داخل اتاق بمونم و اومدم بیرون از اتاق ،رو صندلی بیرون یکم نشستم تا از میزان سرگیجه ام کم بشه....
یهو دیدم دکتر از تو اتاق اش اومده بیرون و رفت سمت آبدار خونه و یه لیوان چای ریخت☕️ چای به دست اومد سمتم ...دکتر:حالت چطوره؟بهتری؟سرگیجه ات بهتره؟من:نه😑هم سرگیجه دارم هم تپش قلب ،خیلی اوکی نیستم....دکتر نگران شد : عه😐🥺 پس باهام بیا فشار خونت رو چک کنم..آروم بیا ،نخوری زمین ....آروم آروم دستم روبه دیوار گرفتم و پشت دکتر رفتم ،دکتر هر چند قدمی که میرفت ،یه نگاه بهم می انداخت ، تا دم در اتاقش ایستاد ، تا برم سمت اتاق ، دکتر داخل اتاق رفت و ماسک اش رو زد 😍😍و رو 🤭صندلی نشست؛نشستن رو صندلی...دکتر:بگذار فشار خونت رو چک کنم، کاپشنت رو در بیار....آستین کاپشنم رو دراوردم
دکتر:دستت رو بگذار رو میز،و سعی کرد که با گرفتن نبضم فشار خونم رو چک کنه
دکتر:فشار ۱۲ هست ،اینکه خیلی خوبه🥰🥰😍 من در عجبم🤔 که سرت داره گیج میره...من:خب احتمالا مال کم خونیمه....دکتر :منو نگاه، ببین دستت رو بزن به نوک بینی ات و بیار جلو.....همون کار رو تکرار کردم ، دکتر:ترسیدم ها فکر کردم به لحاظ مخچه تعادل نداری ولی انگار اون خوبه😍😍🥰،دکتر دوتا قرص تپش از قرص هاش جدا کرد و گذاشت کف دستم ، دکتر:این دوتا قرص رو میخوری ، میری دراز می کشی و تا وقتی که حالت خوب نشده و سرگیجه ات آروم نشده از اینجا بیرون نمیری ،😑😐
بلند شدم که برم یکم سرم گیج رفت ،بعد آروم شد بلند شدم و کم کم میخواستم برم دکتر😕:مراقب باش ،آروم برو،نخوری زمین ، 🤦♀️🤦♀️
رفتم دراز شدم و وقتی دیدم سرگیجه ام آروم شد وبرگشتم خونه
امیدوارم از این روز پر ماجرا و جالب خوشتون اومده باشه 😁😊🥰😍
منتطر کامنت های زیباتون هستم👀🥰
ارادتمند
دختر زمین🌋🌏