خاطره امیرعلی جان
سلام دوستان عزیزم ، بامعرفتا...
امیر علی ام واقعیتش فکر کنم یکی دو ماهی باشه که خاطره نذاشتم.
یعنی دیگه دستم به نوشتن نمیومد و ... شرایط روحی مساعدی نداشتم
به بنده لطف داشتید و خواستید زمانی که تایمم خالیه بیام و براتون بنویسم .🌱
اول از همه یه موضوعی رو بگم خدمت تون که یه چند نفری اومدن پی وی من و گفتن
اگر میشه بیشتر از محیط بیمارستان و بیماران تون بزارید منم گفتم چشم و این سری بیشتر از بخش براتون میزارم 🌷
این نوشته ها طولانیه چون از ۶۰ درصد یه روز کاری مو نوشتم 🌷
بریم سراغ خاطره:
صبح ساعت ۵ بود بلند شدم برای نماز و ..
مامان خواب بودن ، بابا هم در حال انجام کار با لپتاپ ..
یه سلام صبح بخیر بهم گفتیم و بعدش گفتم من میرم مامان و بیدار کنم واسه نماز
بابا : نه نه نمیخواد
+چرا؟
بابا : دیشب تا خود صبح سرگیجه و سردرد داشت به زور دارو و قرص و اینا خوابش برد نیم ساعت نمیشه بزار بخوابه
+چرا منو بیدار نکردین؟
بابا : نیاز نبود دیگه خودم دارو دادم بهش
فرصت کردی مادر تو یه دکتر ببر من سرم شلوغه نمیتونم همراهش باشم
این سرگیجه ها اذیتش کرده فکر میکنم باز از کم خونی و ایناست این مدت نرسیده به خودش ...
+باشه چشم
آقا نماز و زدیم بر بدن و حاضر شدم که برم بیمارستان
بند و بساط و جمع کردم زدم بیرون
ماشین و برداشتم و رفتم
رسیدم بیمارستان ماشین و پارک کردم
رفتم داخل سوار آسانسور شدم که برم بالا لباس عوض کنم و ...
کارامو انجام دادم اومدم پایین
جلو در اورژانس به حدی شلوغ بود که به زور تونستم برم داخل
رفتم پیش همکارم
_سلام چه خبره ؟؟
حسین : سلام خوبی ؟ یه ربع پیش یه بیمار بدحال آوردن الانم که CPR...
خانواده اش بیرونن ، میبینی دیگه وضعیت و صدا به صدا نمیرسه ، برو از خانم نقوی شیفت و تحویل بگیر میخاد بره
+اوکی
حسین : سر راهت داری میری EKG تخت ۷ رو هم بگیر بیار دکترش میخواد
+ اونم چشم
وسط کار بودم که یهو صدای جیغ و گریه رفت هوا ..
بیمار : چرا مراعات بیمار و نمیکنن اعصابم ریخته بهم چه وضعشه
_شما حق داری ، دیگه حاج آقا اورژانس همینه عزیز از دست دادن و... ولی چشم حلش میکنم
.
خب کارتون تموم شد حاج آقا ، موردی بود در خدمتم
بیمار : خدا خیرت بده جَوون
_زنده باشید
رفتم پیش بچها
_تموم کرد آره ؟
حسین : کی ؟
_همین بیماری که گفتی بد حال بود و..
حسین : متاسفانه..
یکی از همکاران خانوم مون اومد :
*بمیرم واسه مادرش بنده خدا باورش نمیشه !😔
حسین : حق داره ، این رفتنای یهویی باورش برای اعضای خانواده سخته
* خیلی یهویی هم نبود خاله ش الان داشت به من میگفت دختر شون مشکل قلبی داشته و ... انگاری یه دعوایی هم بین شون رخ داده حالشو بد کرده . به هر حال اون دختر هم کلی آرزو ها برای خودش داشت 😔 حالا من تا شیفت و تحویل بدم حالم خرابه . اه
حسین : خدا رحمتش کنه دیگه ببین اسدی همه چی دست خداست بچه ها هم هر کاری از دست شون برمیومد انجام دادن تو تازه اومدی اورژانس حق داری حالت خراب بشه کم کم راه میای تو الان باید روحیه خودتو حفظ کنی ، بقیه بیمارا نیاز دارن به روحیه خوبه تو...
رو به من برگشت گفت : تو چته ؟ چرا سکوت کردی ؟
_چی بگم ؟
حسین : زنگ بزن غلامی بگو بیاد این همراها رو بفرسته بیرون ! ۲۰ تا تخته ۵۰ تا آدم دیگه اعصابم داره خورد میشه ، معلوم نیست کجا رفته که بخش رو هواست
_باشه
یه تلفن زدم و داشتم پرونده ها رو مینوشتم و...
+حسین این تخت ۱۲ ، CC ش چیه ؟
حسین: ننوشته محمدی ؟ با درد کلیه اومده بود دارو هاشو گرفت حالا چند دقیقه تحت نظر باشه ترخیصه
+اینم که ثبت نکرده!
حسین : چیو ؟
+ نگاه پرونده رو ... ناقصه
حسین : بده خودم بنویسم
اون خانم تخت ۶ آزمایش داره زحمت شو بکش
+آنژیوکت داره ؟
حسین: نه تازه اومده
+حله
آنژیوکت و سرنگ و دم و دستگاه رو برداشتم رفتم پیشش
+سلام و عرض ادب
همسرشون پیشش بود و نمیدونم چرا بیمار اینقدر ترسیده بود
+حالتون خوبه ؟
همسرش : از چهره خانوم مشخصه؟
+😅😊میترسن؟
نذاشت دیگه همسرش حرف بزنه
بیمار : بله بشدت 🤕 خیلی بد رگم الآنم میدونم قرار سوراخ سوراخ شم
همسرش : ببین عزیزم ! چند ثانیه است تو اصلا نگاه نکن دست منو بگیر هیچی نیست باور کن
بیمار : بخدا حالم خوبه نه حالت تهوع دارم نه درد نه هیچ چیز دیگه 😕
همسرش: شوخی نکن چشمت خورد به سوزن و بیمارستان خوب شدی یهو؟ نکن عزیزم بزار پرستار کارشو و بکنه من که پیشتم
ایستاده بودم و منتظر بودم اجازه بدن کار مو بکنم
+ خانوم اجازه هست ؟
بیمار : نه بخدا اصلا نمیتونم نگام به سوزنش میخوره حالم بد میشه اصلا
من بد رگم
+ خب شما نگاه نکن فقط بزار من ببینم
آقا نمیزاشت
حسین اومد و گفت مشکلیه ؟
+ یکم استرس دارن نمیزارن کاری انجام بدم
همسرش : آقا من شرمنده ام رو به همسرش گفت : هانیه جان بزار کارشون و انجام بدن عزیزم تو الان حالت خوب نیست مقاومت میکنی چرا ؟
حسین : ببینید من بهترین پرستار مو براتون گذاشتما ، رگ گیریش عالیه ما رگ گیری نوزاد و نینی و بچه داشته باشیم میدیم به ایشون اصلا جای نگرانی نداره شما اعتماد کن همون بار اول تمومه اوکی ؟
بیمار یه نگاهی کرد و دیگه هیچی نگفت
رفتم جلو
+ با اجازه ! یه نگاه انداختم دیدم اوه چیزی که پیدا نیست رگه (عموما خانم ها بد رگ تر از آقایون هستند)
دیگه آنژیوکت و باز کردم بردم نزدیک
دست شو کشید 🤦♂
+ ای بابا🥲 چرا دست تون و میکشید ؟
نزاشتم جواب بده فورا کار و تموم کردم
یه نفس عمیقی کشید و ..
+ خیلی درد داشت الان ؟
بیمار : نگید که داخل رگ نیست 😭
+ نه اتفاقا داخل رگه
بیمار : جدی ؟
+ بله تموم
آزمایش هارو گرفتم و سرم شو وصل کردم
داشتم میرفتم پرستاری که گوشیم زنگ خورد (حدودا ساعت ۹ صبح بود )
ناشناس بود !!
جواب دادم : بله بفرمایید ؟
-سلام حالتون خوبه ؟ عذر میخوام بنده عظیمی هستم همکار مامان
ممکنه یه چند لحظه بیاید بیرون ؟
+ سلام بله شناختم ، بیرون ! برای چی؟
-چیز خاصی نیست مادر تون یکم حال ندار بودن من اوردمشون اینجا که گفتن شما هم هستید و خیالشون راحته
+ الان حال مامان خوبه ؟؟ باشه من الان میام
فورا قطع کردم رفتم بیرون سمت ماشین مامان اینا
+ مادر من چه کردی با خودت ؟ خوبی؟
- آره مامان خوبم دست مو بگیر فقط کمک کن من بیام پایین
خانم عظیمی : ببخشید توروخدا نذاشت من کمکش کنم
مامان : نه نه راحله مچ دستش درد میکنه
خودم گفتم زنگ بزنه تو بیای
+ کار خوبی کردی
خلاصه همکار مامان مجبور بود بره مدرسه
من مامان و آوردم داخل
اصلا نمیتونست بشینه یا راه بره فورا بردمش تریاژ بعدم با ویلچر آوردمش بخش رو یکی از تخت ها کمک کردم که دراز بکشه دکتر ببینش
حسین : چیشدع علی ؟ سلام خانم حال شما خوبه ؟ بلا به دور باشه
یکم با مامان صحبت کرد
بعدم دکتر اومد و مامان و دید
گفت از فشار عصبی این مدته ...
عملا نه خوابی داشت نه خوراکی توقع همچین وضعیتی و داشتم
رفتم دارو ها شو آماده کردم فورا اومدم پیشش
+مامان خانوم میبینی وضعیت خودتو ؟
بعد شما به من میگی مراقب خودت باش و فلان کن
مامان : علی جان من بعد ریحانم نمیتونم مثل سابق باشم اینارو خودتم میدونی نمیخوام الان چیزی بگم که ...
رگ گیری و انجام دادم سرم شو وصل کردم و بهش گفتم
+مامان این شرایط برای منم سخته
بخدا جایگاه مادری تو درک میکنم یکی یه دونه دختر تو از دست دادی منم یکی یه دونه خواهر مو ، جان من جان من اگر منو واقعا دوست داری یکم به فکر خودت باش
باور کن تحمل این حال تو ندارم
الان شما نباید بیمارستان باشی ! باید سر کلاست باشی ۱۲۰ تا دختر داری همسن و سال ریحانه ! اونا هم باور کن بهت نیاز دارن ، معلم شونی ... مگه میشه با این حال بری مدرسه و بتونی ریاضی درس بدی ؟
جان امیر علی یکم به فکر خودت باش
اشکاش میومد و اصلا تحمل شو نداشتم ترجیح دادم برم و اشک شو نبینم
+ مامان کاری داشتی بگو من همینجام
حسین : خوبی تو ؟
+ آره خوبم
+ جان عمت تو راست میگی
احمدی داداش یه لیوان آب دست این پسر بده
بغضم ترکید ...
حسین : عه عه امیر علی گریه ؟؟؟ ببینمت پسر !
+ حسین من تحمل این حال مامان و ندارم
داره خودشو از پا میندازه ...
حسین : توکلت بخدا هیچی نمیشه
تو که بد تر از مادرتی ! آروم باش الان
دو ساعتی گذشت
کار مامان تموم شده بود الحمدلله یکم بهتر بود زنگ زدم خالم اومد دنبال شو باهاش رفت
دیگه خیالم راحت بود خاله پیششه
خانم اسدی : جواب آزمایش تخت ۶ اومد ؟
حسین : اصلی ش آره مثبته
اسدی : ای جانم 😂 مامانه ترسوییه ولی
حسین : دارو هاشو زدین ؟
یکیش مونده که وریدیه
آخ اخ الان مصیبت داریم با سوزن زدنش
علی پاشو دست خودتو میبوسه فعلا با کار تو ارتباط برقرار کرده
تا دکترش بیاد اینم بزن تموم بشه بعدش مرخصه
+ اوکی تخت سه هم دیس کنم؟
اسدی : اگر سرمش تموم شده آره
رفتم که آمپول شونو بزنم
+ عذر میخوام امروز اذیت شدین
اجازه هست ؟
بیمار : الان من بگم نه ..🥲
+ دیگه شرمنده من باید کار مو انجام بدم 😅 بخدا چیزی نیست شما اصلا نگاه نکن
همسرش: هانیه تو منو ببین اونور و چه کار داری؟ نگران نباش
گارو رو بستم دور دست
همین که در حال پنبه کشیدن بودم بنده خدا چشماشو بسته بود و تند تند نفس میکشید
گفتم : حق میدم بهتون ولی یه مادر حاضر برای بچش هر کاری بکنه ! همین دردم به جون میخره😉بیخود نیست جایگاهش بهشته... آروم سوزن بردم داخل ...
چشماشو باز کرد و 😳
همسرش : چیشد ؟؟ مادر ؟
تموم شد پنبه گذاشتم
+ بله مادر 🌷 تبریک میگم بهتون
این حالت تهوع ها هم قرارع تا یکی دو ماه دیگه همراه تون باشه سه ماهه اوله یکم ممکنه اذیت تون کنه البته دکتر تون میان توصیه های لازم خدمت تون میگن.
همسرش : داداش شوخی میکنی؟
+ نه بخدا 🥴 الان چیه ؟ خوشحالی یا ناراحت
همسرش : ناراحت ؟؟ رو هوااااام😃
هیچی دیگه خیلی خوشحال شدن
به قول حسین بعد یه روز کسل کننده و پر از اتفاقات بد یه لبخند و شادی هم تو بخش دیدیم 🥰 خداروشکر بابت حال خوب شون
خوشحال خندان داشتم پرونده بیمار و پر میکردم که ناگهان یه مورد اورژانسی آوردن !
به سرعت نور رفتیم بالاسر بیمار یه دختره تقریبا ۱۴ ، ۱۵ ساله با شوک آنافیلاکسی بی حالی ضعف شدید تب و تنگی نفس با اکسیژن زیر ۹۰ درصد !!
فورا منو عباس و با پزشک رفتیم بالاسرش عباس شروع کرد رگ گیری
دکتر به من گفت اپی نفرین آماده کن
سریع آماده کردم ..
این آمپول باید به عضله واستوس لترالیس تزریق بشه همون بخش خارجی ران !
اسدی اومد کمک کرد و دیگه به سریع بیمار و آماده کردیم فورا براش زدم !
دم و دستگاه رو وصل کردیم که بتونه راحت تر نفس بکشه
تقریبا وضعیت اوکی شد
دیدم عباس هنوز درگیره !
+ چیه؟
عباس : ببین آنژیوکت ش تو رگ ها نمیدونم چرا سرم نمیره همین چند دقیقه پیش داشت میرفت
+ بزار بببینم
عباس : خیلی ورم داره هیچی معلوم نیست ...
+ یه آنژیوکت دیگه بیار این رگش ضعیفه
رفت آورد و گفت علی چجوری میخوای بگیری خدایی ؟ خیلی ورم داره اصلا هیچی معلوم نیست رگا شم ضعیفه! (این بچه تازه رو آورده به شغل پرستاری)
+ عباس جان با آناتومی برو جلو خب
درسته معلوم نیست ولی حدودی خودت میتونی جای رگ و پیدا کنی کاری نداره که
رگ گیری شو انجام دادم و سرم و وصل کردیم
الحمدلله خیلی بهتر بود 🌱
آقا اینم تموم شد رفتم پیش بچها
حسین : خسته نباشی علی جان
+ سلامت باشی داداش🤕
میدونم که خسته نیستیا فعلا زورم به خودت میرسه 😀
+ بگو حرف تو😂
حسین : بخیه داریم ! میری؟
+ آره داداش میرم
یه نیم ساعت چهل دقیقه سر بخیه بودیم خسته و کوفته اومدم
نشستم پرونده شو بنویسم و order پزشک و چک کردم که یهو یه آقایی اومد بالا سر من شروع کرد بد و بیراه گفتن !
+حاج آقا چه خبرتونه؟
همراه بیمار : مریضه من حالش بده شما نشستی اینجا بیمار من درد داره به کی باید بگم ؟ هیچکس جواب نمیده
+ عزیز بیمار شما دارو گرفته من نمیتونم خارج از دستور پزشک براش کاری انجام بدم که
صداش رفت بالاتر 🤦♂
حسین اومد و چه خبره اینجا ؟
با طرف صحبت کرد قانع نمیشد
یه تماس با پزشکش گرفتیم که بیاد ببینش
پزشک اومد با ایشونم بد صحبت کرد و ...
کلا بخش و گذاشته بود رو سرش
اصلا یه وضعی ...🤦♂ همه مون یه دور تخریب شدیم رفت
یه تعویض پانسمان داشتیم و دو تا سونداژ
که کارشون انجام شد تماس گرفتم ویزیت های تخصصی رو هماهنگ کردم
دو سه نفر و فرستادیم برای بستری
نوار قلب و چک علایم و دادم عباس بره انجام بده
یه بیمار داشتیم (سرطان زبان داشتن ) یه چیز افتضاحی! زبان زخم پر از غده جوری که گلو رو زخم کرده بود ، فک رو هم درگیر کرده بود
همراهش اومد گفت توروخدا ی کاری بکنید از درد هیچی نخورده .
+ خانم عزیز واقعا این مورد کاری از دست ما برنمیاد باید جواب نمونه برداری و اینها بیاد تا قبل از اون نه پزشک میتونه کاری کنه نه ما !
تهش یه مسکن بهشون بزنیم اونم با تجویز دکتر ، واقعا کاری نمیشه کرد .
آقا ما خانم و فرستادیم رفت ، برادر شون اومد دعوا...
+ ببینید بیمار شما شرایطش خاصه ما نمیتونیم بدون دستور پزشک کاری بکنیم
یه ربع فقط داشتیم ایشون و قانع میکردیم آخرم دست به دامن انتظامات شدیم 🤦♂
(ساعت یک و نیم بود)
دیگه رفتم دارو مریضام و آماده کردم
یه چند تا نمونه هم داشتیم که فرستادیم آزمایشگاه
حامد به جمع مون پیوسته بود گفتم تازه نفسه بدم کارا رو فعلا اون انجام بده ما یه ناهاری بخوریم بیایم
۲۰ دقیقه سریع ناهار خوردم اومدم
یه بیمار آورده بودن مسمومیت غذایی
تا رسیدم تو بخش آورد بالا...
یه نگاه به خودم کردم یه فکر به اون غذایی که خوردم خلاصه شکر خدا کردم و رفتم پی کارم😅 این بنده خدا رو هم سریع بردن برای شستشوی معده
یکی دو تا از بیمارا تزریقی داشتن
رفتم دارو شونو آماده کنم
دیدم میثم وایستاده داره با غم و اندوه ست سرم برمیداره
+ چیه میثم ؟ نیمده خسته ای ؟
میثم: نه ، داشتم میومدم بیمارستان یه ماشین زد به ماشینم 😔 ماشین نو نوعه درب و داغون شد اصلا اعصابم ریخته بهم
ای بابا پسر خداروشکر که خودت خوبی !
فدای سرت اون درست میشه
در حال کشیدن دارو ها بودم
حسنی اومد داخل
+ اون چیه زیر بغلت؟
حسنی : فرآورده خونی😐😂 دارم با گرمای وجودم گرمش میکنم
+ اون دیگه بو پیاز جعفری میده 😅
حسنی : خوبه دیگه خون با مزه پیاز جعفری 😂 شب یلدا شیفتی ؟
+ نه دیگه من ۲۷ ام آخرین شیفتمه تو این ماه
حسنی: خوشبحالت بابا اولین سال زندگی مشترک مونه شب یلدا انداختن شیفت خوبه به هاشمی گفتم نندازا ، تو شیفت گذاشتن لج میکنه 😒 خانومم قاطی کرده که چرا شیفتی
+ ای بابا ، بهش بگو زن جان کارم اینه دیگه
به جا بخور بخور شب یلدا میام به خلق خدمت میکنم🥴
حسنی : بابا متاهلا رو نباید بزارن که 😒 اه حالا چی میشد عباسی یا تورو رو مینداختن؟ عباسی مجرده ریلکس و بی غمه عالمه🤕
توهم که مجردی شب یلدا میخوای چه کار ؟ بزار زن دارا عشق کنن😂
+کو تا شب یلدا حالا 😂 من برم اینارو بزنم ..
.
تا ساعت چهار که بیمارستان بودم
چند تا دیگه مورد خیلی بد حال آوردن
یکیش پسر بچه ای بود که از شدت تب بالا تشنج کرده بود 🤦♂
باز یه بیمار دیگه دستش مونده لای در استخوان هاش له شده بود قشنگ ...
یه بیمار دیگه مون فشارش رفته بود بالا با یه حالت اغمایی اومد بیمارستان
دو سه مورد تنگی نفس و آسم هم داشتیم که وضعیت شون اورژانسی بود (با این آلودگی هوا آمار بیمارانی که مشکل تنفسی دارن روز به روز بیشتر میشه )
(آقا خلاصه دیگه ریز شو نمیگم همین الانشم خیلی طولانی شد شرمنده تونم🙏)
چهار شیفت و تحویل دادم به همکارم شرح حال بیمارا رو براش گفتم یکی یکی گزارشات و دادم و تمام 😮💨
حسین هم شیفت و تحویل داد دیگه رفتیم بالا لباس عوض کنیم و ...
حسین: نمیدونم چرا هر سری با تو شیفتم ، شلوغ ترین شیفت اون ماه مو میگذرونم 🤕
+ پا قدمم خوبه دیگه
حسین : عوضش با تو بخش برام راحت تر میگذره خداییش خیلی کمکی
+ قربون تو داداش انجام وظیفه است
رفتیم پایین و با حسین خداحافظی کردم
خودمم سوار شدم دیگه رفتم یکم خریدای مامان و انجام دادم بعدم خونه !
یه کلاسی شرکت کردم که دیگه تا رسیدم نشستم پای اون ..
از این سردی هوا هم مریضی نصیب ما شد
همون شب تب و لرز و بدن درد
سه روزه داره میگذره ولی هنوز رو به موتم
رفقا ببخشید که خیلی طولانی شد
این خاطره رو واسه کسایی گذاشتم که یکم با شرایط کاری پرستارا و بیمارستان و اینا دوست دارن بیشتر آشنا بشن👌
شاید دیگه تا اسفند ماه فرصت نشه نوشته ای بزارم برای ارشد دارم میخونم الکی سر خودم و شلوغ کردم 🤦♂
حالا هر از گاهی اگر تونستم براتون نوشته های کوچیک از اتفاقات بیمارستان میزارم ❤️
دم همه تون گرم ❤️❤️ ممنون از اینکه خوندید ، دیگه فقط به خاطر لطف خودتون بود که نوشتم . امیدوارم سلامت و تندرست باشید
در پناه امن الهی 🌿🌱
🩺AMIR.ALI🩺