خاطره آروین جان
درود چطورین؟
اروین هستم در خدمتتون .تازه خبر تعطیلی دانشگاه شنیدم انگیزم برا خاطره نوشتن فول شده😂💔
خوشبختانه دانشگاه و مدارس تعطیل حالا بشینید حال کنید😂💔
این خاطره برمیگرده به سه سال پیش .سال دوازدهم تجربی
مامان قرار بود دوباره بره زمستون بود منم سرما خورده بودم طبق روال همیشگی دیگه 😂
چندشب قبل پروازش من و مامان و آریا باهم دعوا کردیم
آریا که از دعوا به کنار رفت ولی دعوا منو مامان ادامه پیدا کرد
تو اتاقم بود پشت میز نشسته بودم
هم اینک اعصابم خورد بود هم حال نداشتم
فرداش با ماهان«عموم..بچه های قدیم حضور ذهن داشته باشم فکر کنم »
فیزیک داشتیم با ماهان.امتحان میگرفت
کتاب فیزیک و جزوه ها جلوم باز بود فقط چشمی خط میبردم
خونه سکوت بود یک ساعت بعد صدا مامان میومد با آریا حرف میزدن
آریا پاشو برو اونو صدا کن بیاد شام
آریا هم قبول نکرد.
خود مامان اومد تو اتاق +پاشو بیا شام_نمیخورم+شام سرد شد_نمیخامممم ولم کن
رفت در و محکم بست+بدرککک
بماند اون شب فیزیک و بقیه درسا یه الکی خوندم
فردا صبحش رفتم مدرسه
از یه کلاس ۱۸ نفره ۸نفر از بچه سرما خورده بودیم هیچکی حال نداشت
جامو به یکی از بچه های ته عوض کردم
اون ته دو زنگ تو خواب بیداری بودم سرم رو میز بود
با اون حال سیب زمینی سرخ کرده خوردم ساندویچ سپهر بود هنوز نخورده بود
پویان از من بدتر بود ..چون آسم داره پویان سرما میخوره تا خوب شع یه دور میمیره
سپهر از تو ما حالش بهتر بود جزوه و نکات مینوشت برامون 😂💔
یکم که خوابیده بودم واسه زنگی که با ماهان داشتیم انرژی شو داشتم یه امتحان بدم
ماهان اومد سر کلاس
ماهان:چه خبره انقد مریض داریم...مگ اسراییل زده تون 😂
ماهان:ویروسی ها دستا بالا
ماهان:۱.۲.۳.۴ اوه اوه کل کلاس ویروسی این ک
رفت بیرون با ماسک اومد داخل کلاس : ویروسی یه ماسک بزنید ما بچه کوچیک داریم
آرتا گفت از امام زمان شنیدیم دلتون به حالمون سوخته نمیخاید امتحان بگیرید
ماهان:امام زمان چه مطالب اشتباه میرسونه بهتون...کتاب ها جمع کنید اول امتحان
برگه هارو داد
ماهان:اینای که ویروسی ن بالا برگه بنویسین ویروس گرفتین
ارفاق میکنم بهتون
این امتحان هیچ کی حال تقلب نداشت چند دور تو کلاس چرخید
ماهان:چه قیافه های داغونی...دارم اعذاب وجدان میگیرم امتحان گرفتم ازتون
سر میز میلاد بود که برگه رو داد به ماهان گفت پس بنداز تو سطل آشغالی
ماهان:بنویس بنویس ۱۰نمره که میگیری که
باز رفت بالا پشت میز سرپا
ماهان:چه پسرای گلی..همه سرا تو برگه افرین «حس بچه شیش ساله تو مهدکودک 😂💔»
خلاصه که امتحان دادیم
ماهان گفت اونای که مریضین اگه میخاین بخابین. بخابین یا گوش بدین درس کاری ندارم باهاتون
لپتاپ در آورد .ماهان:یکی همت کنه دیتا روشن کنه
یه انگشت یه جوری👆🏻کرد به طرف مون :خدا شاهده ببینم اونای که سالمن سر هاشون رو میز باشه منفی میزارم درجا
پویان سرشو رو میز گذاشت حالش بد شد بدو رفت بیرون ماهان پشت سرش رفت
چند مین باهم اومدن کلاس ماهان رفت دفتر اومد به پویان گفت: وسایل تو جمع کن
دایی بعد نیم ساعت یا ۴۰دیقه اومد. دنبال پویان رفتن
خلاصه ساعتی با ماهان داشتیم تموم شد اومدیم خونه
مامان خونه بود
یه سلام دادم فقط رفتم بالا
رفتم تو اتاقم خوابیدم از ساعت ۳تا ۷.۳۰ اینا خوابیدم اونم با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
عمه بود زنگ زد گفت آریا خونه است ؟نه بیمارستان فکر کنم نمیدونم
عمه:توهم مریضی صدات در نمیاد
تازه رفتم ناهار خوردم هیچکی خونه نبود
داغون تر شده بودم با خوردن سیب زمینی
دندونام بهم میخورد
دوتا پتو روم بود خلاصه اونشب گذشت از مریضی من ...فردا بعدازظهرش مامان پرواز داشت
من داغون تر شده بود .سردرد.صدام در نمیومد.ابشار آبریز بینی 😑😂. کوفتگی بدن درد کلافه ام کرده بود .از همه بدتر معده دردددد🫠
مامان غروب رفت ..پشیمون بودم چرا اونشب باهاش اونجوری حرف زدم ؟
دلم داشت میترکید 🚶♂🚶♂
اونشب دلم برا مامان تنگ شده بود
نزدیک صبح بود ساعت ۵ تکس دادم : رسیدی ؟
بگذریم چهارشنبه بود اون روز با بدبختی گذروندم نمره منفی مم گرفتم
اون روز حالم خوب نبود ..حوصل حرف زدن نداشتم کلا مشارکتی تو کلاس نداشتم
دلم میخواست زودتر تموم شه که تموم شد
اومدم خونه دیدم جمیله خانم تو آشپزخونه بود گفت خسته نباشید _بابا اینا نیومدن هنوز+نه هنوز نیومدن
گفت چند دفعه گوشی تون زنگ خورد_جواب دادی؟+نه
دنبال گوشیم میگشتم گفتم کجاست گفت اینجاست رو میز
چک میکردم مامان ج تکس مو داده بود چند دفعه ام زنگ زده بود
کارا رو انجام دادم .خونه ام مرتب کردم
_دستت درد نکنه میتونی بری ...کاری بود بهت خبر میدم
جمیله ام رفت تو آشپزخونه رفتم زیر گاز خاموش کردم یه وقت خونه رو نزنیم منفجر کنم...وقتی مامان خونه نبوده شیطنت زیادی داشتم از جمله خونه برق کمی اتصالی کرده بود و لب تاپ یه روز کامل تو برق بود و زدم سوزوندم لبتاپو💔🚶♂😂
تو تخت تقریبی لخت مادر زاد پتو کشیده بودم رو خودم یه زنگ مامان زدم یکم حرف زدیم که کار داشت رفت
پتو کشیدم رو سرم خوابیدم تا غروب که بابا تکونم داد بیدار شدم
بابا:پاشو تب داری بچه .تا کی میخای بخابی؟
_ساعت چنده ؟ +۸ونیم
+میگم پاشو تب داری برو صورت تو بشور. باز میخابه
_بابا یه شلوار از تو کشو بده 🥲😂
سر تأسف تکون داد +متاسفم لباس بپوش عمو زنگ زد بریم اونجا
پاشدم سرم گیج میرفت لباس پوشیدم
رفتم بیرون دیدم آریا آماده سرش تو گوشی
آریا:خوش خواب
آریا:چه قرمزی
ج شو ندادم خلاصه ما رفتیم خونه مامان مژگان
من کلا تو سکوت مطلق بودم عین بچه مظلوم عا😂💔
مامان مژگان گفت:این بچه مریض مامان شه
خلاصه که گذشت شام خوردیم من بازی میکردم با غذا
مامان مژگان گفت چرا غذاتو نمیخوری مادر ؟
_ سیر شدم
آقاجون گفت چیزی نخوردی که
«بعضی وقتا مامانبررگ میگم بش بعضی وقتا برا اینک حرص مامان در میارم میگم به مامانبررگ..مژگان😂»
کشیدم کنار خودمو سرمو تکیه داده بودم.
اونا نشستن حرف زدن کاری به من نداشتن خداروشکر
دلم میخواست سرم بزارم زمین بخوابم یه ور تنگ نفس گرفته بودم درست نفس نمی کشیدم
خلاصه قسمت شد بریم خونه من دوباره رفتم خوابیدم شب خودم متوجه بودم هزیون گفتنام
تو خواب میگفتم مامان بیا بیا.نه برو برو 🤦🏻♂😂
بابا بیدارم کرد دستشو گذاشت رو پیشونیم
رفت بیرون با دستمال خیس رو پیشونیم و. شکممم گذاشت. یکم آب چکوند تو صورتم رفت تو چشمم
در حال غر زدن بودم._بابااا😫همه بدنم درد میکنه ولم کن
+همون سر شب ولت کردم انقد تب داری .ذوب شدی تو تب
+آمپول میزنی
_نه الان بزا بخوابم فردا
چشام گذاشتم رو هم گفتم خوب شدم برو بخواب «۳شب اینا بود»
بابا رفت خوابید منم چند ساعت بعدش حدود ساعت ۵ اینا ۶ صبح میشد با ناله تو خواب میکردم باز دوباره تب برگشته بود. با حالت تهوع شدید از خواب پریدم بدو بدو سرویس بالا آوردم از سرویس اومدم بیرون کنار نشستم
آب که بع صورتم زدم همه بدنم میلرزید دندونام بهم میخورد
نفس کشیدنم شبیه حرارت بخاری
آتیش گرفتن کل دستگاه تنفسی مو حس میکردم احتیاج داشتم یه آتشنشان بیاد آتشش درون منو خاموش کنه 🥲😂
دلم میخواست بشینم گریه کنم زار بزنم
سعی کردم نکنم ولی خب چند تا دونه اشک اومد. اونا دردا به کنار با معده درد
داشتم میمردم فقط
آریا و بابا تو خواب هفت پادشاه
تو پذیرایی پتو بود دور خودم پیچوندمش
خودمو زدم به خواب که اونم چه خوابی
یه دور چرت و پرت میگفتم.یه دفعه از سرگیجه زیاد از خواب بیدار شدم
من کل اون روز هیچی جز همون چند قاشق غذا خونه مامان مژگان نخورده بودم نمیتونستم بخورم
یادم اومد کلاس دارم امروز صبح
به خانم تکس میدادم ..سر کلاس نمیتونم بیام
یادم افتاد امروز کالج ام کلاس دارم ...به خود تیچرم پیام دادم «من روزای پنجشنبه رو از ساعت ۸صبح کلاس بودم تا ساعت ۲ ،چند کلاس »
باز خوابیدم
نه صبح بابا بیدارم کرد بیدار شدم نشستم زمین تکیه داده بود به مبل
باز میلرزیدم
_آیی معدم ..بابا از تو یخچال یه سرم در آورد گذاشت رو میز
تب سنج آورد تب مو گرفت
بابا:ضعف کردی رنگ و روت میت شده فقط
تو این هوای سرد تو این برف و بارونی میاد تو پویان چه غلطی میکنید بیرون ری.دن براتون؟
سر گیجه سردرد یه ور غر زدن بابا مغزم سوت میکشید
آریا قبلش رفته بود بیمارستان
بابا:تو این ور اینجوری پویا اونور از دیشب بیمارستانه
_بیمارستان چی؟
بابا:چی
یکم صدام صاف کردم زیاد نمیتونستم داد بزنم
_بیمارستان واسه چی ؟
بابا:بستری عه
یه ربع بعد صبحانه چند لقمه یک لیوان چایی توش زنجبیل و دارچین ریخته بود
یه لقمه جلوم گرفت _نمیخورم😑
بابا:بخور رگ نداری ضعف کردی من چیجوری رگ بگیرم
بشکافم دستتو؟
_نمیتونم بخدا😑حالم بهم میخوره باز
+علایم هات چیه
_معدم و گلوم و سرم درد میکنه سرگیجه بدنم همه درد میکنه حالم بهم میخوره 😫
+وسایل هامم نیست معاینه ات کنم...فعلا سرم بزن تبت پایین بیاد تا اون موقع یه کاری میکنمت ...دارو چیزی نداریم خونه
رفت سرم آورد
چند دفعه رو دستم گشت رگ نبود رو دستم یه سرم زد
خوابیدم سرم در آورد بیدار شده بودم
یه دونه آمپول داشت میشکوند پنبه و الکل آورد
_آمپول؟
+درد ندارم اینک بابا
_مورچه روم راه بره حس له شدن دارم
+برگرد
گوشیش زنگ خورد که گفت تو راه ام ترافیک تا یک ساعت و نیم دیگه میرسم
قطع کرد
+برگرد آمپول بزنم دیرم شده
برگشتم _چند
+یه دونه برا تبت
پنبه کشید رو پام
+تا ظهر برمیگردم
_اخ
+ایشالله که ما میریم منزل تشریف دارید دیگه
_من حال ندارم سرپا وایسم بعد چیجوری برم متر کنم کوچه و خیابونو😑
+کلاس هاتو میگم..تموم
پنبه جای آمپول فشار داد
پاشد از رو میز کانابه وسایل ورداشت
بلند گفت go to sleep
_😂😂صدرصد حتما
+حالت بهتر نشد زنگ بزن بیام
گذشت تا غروبی من نابودتر و داغون تر شده بودم ...چشام به قرمزی خون شده بود
معده ام هم میسوخت هم درد میکرد سرفه مم قطع نمیشد
بابا قرار بود ظهر بیاد غروب اومد
آیفون زنگ خورد بلند شدم آیفون زدم خاله سارا بود
سرم گیج رفت شدید عقب عقب میرفتم
انگار یکی هولم میده جلو باز منو میکشه عقب
همون جا رو زمین نشستم سرم گرفته بودم با دستام
در باز شد خاله سارا اومد داخل
بوی ادکلنش به دماغم خورد سرفه ام گرفت دوباره.انقد سرفه کردم
آب برام آورد
سارا:یکم بخور.مریضی؟ویروس گرفتی؟
تب داری چقد
حالم بهم میخورد از دیوار گرفتم پاشم برم سرویس کمکم کرد پاشم همون آب بالا آوردم
تعادل که نداشتم سارا گرفته بودتم
_زنگ بزن به بابام
+بریم دکتر؟بریم پیش اریا؟
رو مبل نشستم تب لرز کرده بودم
حرف ک میزدم دندونام بهم میخورد سارا دو تا پتو انداخت روم
هر چی سارا میگفت نه در جوابش میگفتم
بابا رسید
خاله ام گفت تا شما برید بیاد براش سوپ درست میکنم
باهم رفتیم بیمارستان
تو راه غر میزد: لجبازیت کی تمومی داره
خیالت راحت پات برسه بیمارستان کنار پویان بستری
_چرا وسایل تو نیاوردی خودت نسخه میدادی
+تا میرسیدیم خونه بعد معاینه باز باید میرفتم دارو میگرفتم برمیگشتم زمان میبرد...حالا یه دقیقه میری بیمارستان هم اونجا دکتر همم داروخونه
_پیش اریا؟
+نه ... حوصله جر و بحث هر دو تاتونو ندارم
_اعصاب نداری
+😒از دیشب پدرمارو در آوردی
سرفم یه ثانیه ام تمومی نداشت
زد کنار آب معدنی گرفت یکم خوردم سرفم گرفت پرید تو گلوم
رسیدیم بیمارستانو بعد نوبت اینا نوبت من شد
من اینجوری بودم بابا منو هل میداد جلو 😂💔
رو صندلی کنار دکتر نشستم گفت بیا جلوتر
صندلی کشیدم جلوتر
معاینه کرد بعد گوشی پشتم گذاشت گفت چند تا نفس
بر سرفه افتادم صندلی شو چرخوند طرف کامپیوتر
دارو زد سیستم بابا رفت دارو بگیره
منم تو سالن نشسته بودم
بابا اومد :پاشو بریم تزریقات
_بابا
+جان
_بریم خونه میزنم
+تو خونه میزنی ؟🤨فیلم در نیار پاشو
رفتیم تزریقات کیسه دارو رو میز گذاشت امپولا از توش در آورد
تو دلم میگفتم من از اینجا با پای سالم برم بیرون نذر میدم😂
قیافه پیرمرد تزریقات جوری بود باید فاتحه تو میخوندی
داشت چند نفر دیگه رو تزریق شونو انجام میداد از هر نفر یه عربده جانانه ای به گوش میرسید
منتظر بودیم بیاد پیرمرد
بابا سرش تو گوشیش بود _بابا
+هووم
_من هنوز آرزو دارم بریم یه جا
خندید,:یه سرم میخای بزنی دیگه
کیسه دارو باز کردم
_این یه سرم ؟۱۰تا آمپول عه
«خیلی وقتا آمپول پیچونده بودم دیگه اعتمادی بهم نبود😑😂»
+ذات ادمو از قیافه تشخیص نمیدن
_ذات میخاد این از قیافه اش اکبر قصاب میباره 😐
+خجالت بکش از قدت
پرستار اومد گفت امیرعلی...کدوم تونید
بابا گفت پسرمه
گفت برو آماده شو
با صدا ته چاه گفتم اول سرم میزنید؟
یه نگاه پوکری کرد :باشه حالا برو بخاب.
رفتم کاپشن مو در آوردم که بابا گفت بنداز رو تخت .کثیف تخت اون همه ادم خوابیدن
دراز کشیدم آستین مو دادم بالا
اومد هرچی دنبال رگ گشت پیدا نکرد یکی پیدا کرد نیدل زد داخل پوست دستم
چند ثانیه در آورد گفت تو رگ نیست
دست چپم یه رگ بلاخره پیدا کرد نیدل سرم زد داخل چسب اینا زد
رفت ..گفتم این که به خیر گذشت
یه صندلی کنار تخت بود بابا همون جا نشست
چند ثانیه بعد وصل سرم سردم بود«فکرم سرم سرد بود»
دندونام بهم میخورد حس اینو داشتم قالب یخ روم گذاشتم
بابا پالتو تنشو در آورد انداخت روم
گفت یه هفته نشد سحر رفته دلت براش تنگ شده ؟
_چطور؟
+دیشب تو خواب میگفتی مامان بیا .مامان برو😂
خواب چی میدیدی حالا ؟
_خواب مامان دیگ ..دلم براش تنگ شده🫠
+بار اول مامان نیست که چند سال داره میره میاد.منم این دفعه سرم شلوغ بود نتونستم باهاش برم
+نگران نباش امروز باهم حرف زدیم تا چند روز دیگه میاد
سرفه ام گرفته بود بابا ازتو کیسه دارو ها یه قرص داد بهم قرص جویدنی بود برا سرفع که تاثیر اونقدی ام نداشت
بعد یک ساعتی سرم تموم شد بابا صداش زد بیاد سرم در بیاره
چند مین بعد با سه تا آمپول
قسمت درد ماجرا اینجاش بود برام😂💔
برگشتم
سرم تو دستم بود فکرم داشتم به یه چی جدا از امپول مشغول کنم
تو دلم _جمعه شب با بچه ها بریم کجا؟
خیسی الکل رو پام حس کردم تکون خوردم باباکمرم نگه داشت
و آن نیدل زیبا در ماحتت رفت
تو دلم عر میزدم 😂
درد داشتتت
اولی تموم شد ولی امان دومی خار و ناموث شرف طرفو فوش کش کردم مُرده تا زنده
صدام دیگه در اومد اخرشو همه شو خالی کرد
سومی آخرش داشت به گریه ختم میشد ولی همش به داد و عربده کمی اشک ختم شد
خلاصه این رفت من بدبخ راست و چپ فلج بودم
خلاصه رفتیم خونه
آریا اومده بود خونه
اُتانا و آریَن«دخترخالم و پسرخالم» هم خونه مون بودن
یکی دو هفته ای بعدش من پیش این روال موش آزمایشگاهی هم شدم آخر
پ.ن:پویانم یکی دو روز بستری شد بعدم اومد خونه
پ.ن:من قبل اسمم تو شناسنامه امیرعلی بود که امسال با بدبختی مکافات عوضش کردم
حالا چرا امیرعلی!
دوستان همینطور که اکثر ۹۰درصد بابابزرگ اینا علاقه مندن اسم نوش اسم جد خاندانش باشه یا اسم امام ای
پدربزرگ بنده سر اینک آریا و آرش اسم شونو گذاشته بودن میونه ش با مامان و بابا شکر آب شده بود که گفته بودن اریا و آرش چه اسمیه و....😂
و سر اسم منم گیر دادن بودن اینو اسم عجیب و غریب نذارین .بزارین علی
ولی مخالفت شد تصمیم بر این شد امیرعلی باشه
بابا منم سر باز شکر آب نشه میونش تو شناسنامه امیرعلی کردن
و در اصل تو گوشم آروین خوندن😂💔
.....و با چه مکافاتی من یک سال بلاخره امیرعلی تغییرش دادم
لامصب چرا انقد سر یه اسم عوض کردن گیر دارن
پ.ن:اون امتحان فیزیک هم ۱۰شدم و ماهان سرویس ام کرد
مدرسه ما اینجوری بود امتحانات مستمر هرماه رو زیر ۱۴میگرفتی اخراج بودی یا اگه رشوه درشد میدادی اخراج ت نمیکردن
ولی بابای منم هیچ وقت رشوه نداد زیبا میفرمود: میشینی مثل خر میخونی
و مثل اسب هم سال دوازدهم به معنای واقعی پاره شدیم
همش فشار بود همش امتحان درد .مرض
ولی با این وجود دلم برا دبیرستان تنگ شده
_توسعیه میکنم بهتون :هیچ جا بهتر از دبیرستان و مدرسه نیست خلاصه
قدرشو بدونید دوستان دانش آموز ...والا ماهم مینالیدم آموزش پرورش..... ولی الانو دلم تنگ شده برا همون دبیرستان که ارزوش میکردیم زودتر تموم شه
پ.ن: پیشاپیش روز مادر رو هم تبریک میگم به اونایی که مادرن
اونایی تازه دارن مادر میشن
و امیدوارم اونای ارزو شو دارن مادرشن بهش برسن بسلامتی
اونایم که مادرشون از دست دادن الهی روح شوم شاد باشه
+حالا یه راهنمایی به ما پسرا بکنید چی برا مامانامون کادو بگیریم؟؟؟😉😂
پ.ن: با وجود کامنت شما انگیزه ای میشود بر خاطره بدی❤️
بدرود