دست نوشته هجدهم دکتر S, رزیدنت سال اول روانپزشکی

آنکال بودم برای همین نمی تونستم گوشی رو از خودم دور نگه دارم. سرشو رو زانوهام گذاشته بودم و مشغول نوازش کردن موهاش شدم خیلی حال خوشی نداشت، بین خواب و بیداری بود چند روز بود ویروس گرفته بود و دوتا سرم تقویتی حالش رو بهتر نکرده بود، گفته بود خودش رو می رسونه با محمد بود و قرار بود یک شب نشینی با رفیق های قدیمیش داشته باشن. دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب کرده بود، آروم صداش کردم؛ عزیزم بیداری؟ صدامو می شنوی؟ حالت خوب نیس! دستشو آورد بالا گرفتم، زیر لب گفت: خوبم! چشمامو رو هم گذاشتم تلفنم زنگ خورد: یکی از اینترن ها بود، ازش خواستم قبل از تجویز دوز مصرفی لیتیوم حتما TDM کنه. ساعت از نیمه شب گذشته بود برای همین گرفتمش؛ بعد دوتا بوق برداشت صدای محمد پشت زمینه می اومد گفتم: نزدیکی؟ گفت: اره چطور؟ گفتم: تب داره بدتر شده که بهتر نه! گفت: باشه آنتی بیوتیک می گیرم سر راه، یک شیاف استامینوفن استفاده کنه تا برسم. گفتم: اوکی. قطع کرد بلند شدم رفتم آشپزخونه از جعبه یک شیاف جدا کردم، بی حال رو مبل دراز کشیده بود، صدای نفس هاش تند بود اومدم جلو بازوش رو گرفتم تکون دادم: پاشو داداشی پاشو ببینم! نیم خیز شد چشاشو باز کرد چی شده؟ - آماده شو برات این شیاف رو بذارم. ـ نه لازم نیس، چیزیم نیس! سعی کردم دوباره بخوابونمش دستمو گرفت؛ - نکن! با اخم گفتم: منو تو کی رودرواسی داشتیم؟! بدو ببینم! با بی میلی از دستم گرفت، گفت: لطفا کمکم کن باید برم دستشویی، اینم می ذارم. گفتم: خیلی خب دستتو تازه باز کردی مراقبت کن نتونستی خودمو صدا کن. سرشو تکون داد، یک دستشو گرفتم و یکی دیگه رو حلقه کردم پشت کمرش سعی می کرد وزنشو رو من نندازه ، درد موقع راه رفتن اذیتش می کرد اینو از فشاری که به انگشتام می داد متوجه میشدم، تا در سرویس کمکش کردم خودم بیرون وایستادم. دیر کرده بود در زدم گفتم: خوبی تو؟ گذاشتیش؟ چیزی نگفت. بعد یک دقیقه اومد بیرون گفت: ضعف دارم گفتم: سرتم گیج میره؟ گفت: اوهوم! گفتم: خوب میشی بیا دراز بکش! خواستم کمکش کنم که نشست رو زمین‌. با ناراحتی گفت: آبجی، پاهام جون ندارن، هرروز هم که مریض میشم کی قراره تموم شه؟ گفتم: خدا بزرگه، این قدر خودتو نباز! گفت: هر بار یک مسیری رو پیاده میرم با خودم میگم ممکنه دفعه بعد رو ویلچر از این مسیر رد بشم! نشستم کنارش دست گذاشتم رو لبش گفتم: هییس خدا نکنه دیونه! آخه این حرفا چیه؟! صدای کلید انداختن شنیدم با صدای بلند گفت: خانم مهمون داریم! بلند شدم اومدم دم در گفتم: خوش اومدین، آقای دکتر بفرمایید داخل. محمد اومد داخل باهام گرم احوالپرسی کرد گفت: خوبین خانم دکتر؟ گفتم: مشتاق دیدار ممنون. گفت: بد موقع اومدیم دکتر نذاشت برگردم میگه دیروقته!

گفتم: خوب کاری کردین! بیاین داخل.شوهرم تا اومد داخل دیدیش گفت: چرا اونجا نشستی؟ گفتم: یکم سرگیجه داشت! گفت: بیا ببینم چی شده! خواهرت که ما رو کچل کرد! همون طور که دونفری می رفتن سمتش، محمد بهش گفت؛ چرا هر دفعه آب میری پسر؟ خیلی لاغرتر شدی از دفعه پیش! چیزی نگفت، با کمک همسرم و محمد اومد رو کاناپه نشست شوهرم کیفشو آورد و بعد دست زد رو پیشونیش گفت: شیاف گذاشته؟ تب نداره! گفتم: اره. گفت: خوبه! استتوسکوپ رو برداشت بهش گفت: چند تا نفس بکش! نفس عمیق کشیدن براش سخت بود و چند نوبت سرفه خشک کرد گوشی رو برداشت گفت؛ فکر کردم کارت با دو تا تقویتی راه می افته! مجبورم آنتی بیوتیک بدم، ریه ها عفونت کردن! محمد گفت: چرا با این وضعیت جسمی بستریش نمیکنی؟ اصلا جون نداره! رنگ به روش نیست! دستشو سمتم گرفت،بلند صدام کرد گفت: آبجیی؟ گفتم:جونم نترس! آروم پشت دستشو نوازش کردم، شوهرم سرشو تکون داد گفت: می شناسیش که! مگه بیمارستان می مونه؟ از کیفش یک آب مقطر و ویال کشید بیرون به محمد گفت: زحمتشو می کشی؟ من یک دست بشورم بیام! محمد آمپولو گرفت گفت: حتما! پشت سرش اومدم آشپزخونه! گفتم: چیزی برا دردش بهش نمیدی؟ گفت: چشم یک باکلوفن هم میدم امر دگ ای؟ لبخند زدم گفتم: مرسی! اومدم هنوز رو کاناپه نشسته بود و تمام حواسش به آمپول تو دست محمد بود منو دید گفت: حتما باید از این پودری ها بزنم؟ گفتم: تجویز من نیست از خودش بپرس! با ناامیدی به آشپزخونه زل زد تا اومد بیرون گفت: دراز نکشیدی که! نوروبیون هم داری چند هفته اس نزدی،دوباره ادامه داد: محمد اینو بده من، نوروبیونو بکش! محمد آنتی بیوتیک رو داد بهش شوهرم گفت: برگرد دیگه! چند بار بگم؟ گفت: داداش میشه اینو نزنم؟ یک لبخند زد گفت: همیشه هواتو داشتم دیدی که اولم بهت آنتی بیوتیک ندادم الآنم چاره ای نیس! عفونت شدیدتر بشه ممکنه پنومونی کنی، دراز شو! با ناراحتی دوباره زل زد به همسرم، سرشو سمت من چرخوند، گفت: خانوم؟ کمکش کن! گفتم؛ بیا عزیزم تموم میشه زود! رو کاناپه دراز کشید من یکم شلوارشو دادم پایین، همسرم پد کشید و آنتی بیوتیک رو وارد کرد

به شدت تکون خورد و پای سمت مخالفشو تکون داد محمد سریع نوروبیون آماده رو گذاشت رو میز، اومد پاشو نگه داشت با خنده گفت:سابقه اشم درخشانه! برادرم اول یکم تحمل کرد بعد بلند گفت: اییییی.... اییی تمومش کن... آخ...شوهرم گفت: خیلی خب آروم باش الان تمومه دیگه! سرشو گرفت بین دستاش، دلم سوخت یک نگاه به همسرم کردم گفتم: یکم سریعتر! درد داره! همینطور که می گفت: تموم...تموم...! بالاخره نیدل رو کشید بیرون پد گذاشت، اومدم جلو جاشو یکم ماساژ دادم. شوهرم اونطرف رو حاضر کرد یک توده درست کرد و سریع نیدل رو داخل کرد تا نیدل داخل شد یک تکون جزئی خورد گفت: آخ...! آخ! این می سوزه! گفتم؛ جونم. داداش یکم تحمل کن! سعی کرد یک دستشو بیاره سمت تزریق که محمد متوجه شد و گرفت، دیگه طاقتش تموم شده بود که نیدل رو کشید بیرون. با عجله می خواست لباسشو درست کنه، شوهرم گفت: چه خبرته آرووم! گفتم: عجله نکن عزیزم! واستا! شوهرم به من یک چشمک زد سرمو تکون دادم رفتم اشپزخونه از داروهاش قرص باکلوفن برداشتم و نصف یک متاکارابامول کشیدم تو سرنگ! صداش کردم اومد دم در گفت: جان؟ قرص و آمپول رو دادم دستش! گفتم: آروم بزن براش! دیگه نمی تونم ببینم! لبخند زد گفت؛ چشم! موندم تو آشپزخونه. صدای ای ای گفتنش و بعد" تموم، تموم دیگه آخریشه" شوهرم رو می شنیدم. بلند شدم یک چایی گذاشتم، و بعد اومدم تو هال بهش لبخند زدم پرسیدم؛ خوبی؟ قرصتو خوردی؟ سرشو تکون داد ولی هنوز ناراحت بود، کنارش نشستم موهاشو بهم ریختم گفتم؛ تموم شد دیگه! محمد خطاب بهش گفت: خوش بحالت چه خواهر مهربونی داری! باخنده گفتم: تکدونه‌ی خواهرشه! با اینکه حال خوشی نداشت ولی سرش درد می کرد برای گیم شوهرم اول راضی نمیشد بالاخره بلند شد پی اس رو وصل کرد تا با هم گیم بزنن. پسرا با هم مشغول شدند و منم اومدم اتاقم گوشی رو صدادار کردم و دراز کشیدم مورنینگ باید اورژانس روانپزشکی حاضر می بودم آلارم رو کوک کردم. هنوز نیم ساعت از خوابم نگذشته بود که از بیمارستان تماس گرفتن کیس بوردرلاین که دوروز پیش بستری شده بود، بخش رو بهم زده بود. سریع آماده شدم خواستم سویچ بردارم که همسرم متوجه شد پرسید: کجا؟ گفتم: باید بخش باشم! گفت: من می رسونمت! به برادرم نگاه کردم گفت: محمد پیششه! نگران نباش! توی راه حواسم به گوشیم بود که گفت: نگران نباش خانم دکتر! الان می رسومت! بعد سکوت بین مون برقرار شد نزدیک بیمارستان بودیم که صداشو صاف کرد می دونستم می خاد یک چیزی بگه، گفتم چی شده؟ ادامه داد می خام بیارمش بیمارستان، خودت که درجریانی داروها خیلی جواب ندادن! با نگرانی گفتم: چرا؟ گفت: باید پلاسمافرز شه! یک نگاه بهش انداختم گفتم: لازمه همه روش ها رو امتحان کنی؟ گفت: مگه قبلی ها جواب داده؟ خودت می دونی نظر من و بقیه پزشکا چیه! گفتم: اره می دونم ولی اجازه نمیدم بخای هرچی درمانه روش پیاده کنی! نگام کرد گفت: بعدا درموردش حرف می زنیم! نزدیک درورودی بودیم، گفتم: من ترجیح میدم همینجا تموم شه. پیاده میشم! دستمو گذاشتم رو دستگیره گفت: نکن الان می رسیم! می برمت داخل! اخماش رفته بود تو هم بالاخره تو پارکینگ نگه داشت داشتم می رفتم بیرون که دستمو گرفت گفت: مانع نشو! گفتم: تو این دفعه کوتاه بیا! خواستم دستمو بکشم دوباره نگهم داشت با لحن ناراحت کننده ای گفت: نمی خای که چندماه دیگه ویلچرشو حل بدی! یک نگاه عصبانی بهش انداختم؛ گفتم؛ بسه ولم کن... دستمو بالاخره کشیدم بیرون، دلم از حرفش شکسته بود چشمام پر اشک شد همون‌طور که اشکامو پاک می کردم به سرعت سمت بخش راه افتادم...

پ.ن ۱

آینده گاهی خیلی ترسناکه، هر چ قدر ازش اجتناب کنی بازم باید باهاش روبرو شی، این روزا سعی می‌کنم بیشتر قوی بمونم و برای داداشم هم روحیه باشم.

پ.ن ۲

با وجود همه اختلاف نظرهامون همیشه می دونم اون هم علمش هم تخصصش هم تجربه اش، از من بیشتره و هیچ وقت بی راه حرف نمی زنه! برای درمان بعدی دیگه مخالفتی نکردم.

پ.ن ۳

فکر می‌کنم دیگه دست و دلم به نوشتن نره! ممنونم از نظراتتون، فعلا به عنوان آخرین خاطره از من پذیرا باشید.🌱