خاطره سارا جان
سلام دوستان سارام ۱۷میخوام از خاطرم واستون بگم
عروسی دخترعموم بود که از صبحش درگیر ارایشگاه و اینجور چیزا بودیم تااینکه یواش یواش ظهر راه افتادیم واسه باغتالار که توی اطراف تهران بود (یادم نیست شهریار یا گرمدره)
حدودای ساعت۵-۶ رسیدیم و همون اول که رسیدیم یه ۵-۱۰ دقیقه ای من لرز داشتم و گفتم حتما واسه اینه که لباسم لختیه و بالاش بازه هوای اینجام سرده واسه همونه
خلاصه گذشت و من تا شام حدودا ۱۰-۱۱ تا پیک خورده بودم و وسطش قلیونم کشیده بودم و توی معدم فقط عرق و ابجو بود
همین که داشتم شام میخوردم یواش یواش از چندتا قاشق به بعد حالت تهوع گرفتم و انگار باید همون موقع غذا رو میوردم بالا
بدون اینکه چیزی بگم از سر میز پاشدم و رفتم سرویس و دیدم ۲-۳ نفریم دارن تگری میزنن😂
خلاصه یکم از شامو بالا اوردم و یکم اروم شدم و دیگه عرق نخوردم
ساعت ۲ونیم صبح بود که رسیدیم خونه و تا ارایشمو پاک کنم و لباسمو درارم دیگه ساعتای ۳ونیم خوابیدم و نزدیک ساعت ۵ با حالت تهوع خیلیی شدیدی از خواب بیدارشدم و فقط دوییدم تو دستشویی ولی فقط اسید معدم بود که یکم بالا اومد و همه مری و دهن من داشت میسوخت از این اسید معدم
دمیترون خوردم ولی خوب نشدم ابلیمو خوردم بازم خوب نشدم
بلند بلند نفس میکشیدم حالت تهوعم کمترشه بازم خوب نشدم و حالم خیلی بد بود و داداشم بیدارشد بره دستشویی که گفت خوبی سارا چرا انقدر رنگت پریده چرا بیداری؟
گفتم خیلی حالت تهوع دارم قرص خوردم خوب نشدم ۲ساعته نشستم اینجا
سریع گفت اروم پاشو بریم دکترمامان بابا بیدارنشن نگران شن
حاضرشدم و رفتیم بیمارستان ولی دکتر اورژانس بخاطر یه مورد اورژانسی رفته بود ICU و فقط ۲تا پرستار بودن
که پرستاره گفت چیشده و اینا ماهم گفتیم و گفت طبیعیه تو عروسی این اتفاقا زیاد میفته توهم حتما زیاده روی کردی یا قاطی خوردی
گفت برو بخواب رو تخت۴ و بعدش با سرم و کلب امپول اومد
اول سرمو وصل کرد و ۲تا امپول خالی کرد تو سرم و ۲تاشم مستقیم وریدی تزریق کرد و گفت نگران نباش الان بهتر میشی
منم ازاونجایی که اصلا نخوابیده بودم تو خواب و بیداری خوابم برد
صداهارو بگی نگی میشنیدم ولی نیمه خواب بودم و خیلی خوابای عجیبی میدیدم قشنگ هنوز اثرات مستی توم بود😅
یکم بعدش بیدارشدم پرستاره بالاسرم بود گفت بهتری؟حالت تهوع داری هنوز
حالم خیلی بهتر بود حالت تهوع نداشتم دیگه فقط خیلیی تشنم بود و دلم میخواست بخوابم فقط
ساعت حدود ۸ونیم بود رفتیم خونه و داداشم گفت سارا اینجوری شده بود و مامان بابامم میخواستن صبحونه بدن بخورم ولی گفتم اصلا هیچی نمیتونم بخورم
رفتم خوابیدم تا ساعت ۳ بعدشم بیدار شدم انگار ۱۰۰سال از صبح گذشته بود
خیلی گشنم بود ولی میخوردم حالت تهوع میگرفتم
شبش خونه مامان بزرگم دعوت بودیم خاله مامانم ایناهم بودن
خیلی حال نداشتم ولی دیگه حاضر شدم رفتیم و همچنان معدم خالی بود
هیچی نخوردم تا وقت شام نشستم ببینم میتونم بازی بازی حداقل ۱لقمه بخورم
از بین غذا ها یدونه کتلت برداشتم یه گاز زدم ولی انگار پایین نمیرفت دیگه پاشدم ازسرسفره حالا اینام گیرداده بودن اینو بخور اونو بخور...
اون روز کااامل هیچی نخوردم و فردا شد
فرداش (پس فردای عروسی)
صبحونه فقط یه لیوان چای خوردم با اندازه یه بندانگشت نون بربری و رفتیم خرید
هواهم خیلی گرم بود دوباره حالت تهوع گرفتم بابام رفت دوباره قرص گرفت واسم
ناهار یکم برنج خوردم حدودا نیم ساعت بعداز اینکه خوردم بالا اوردم انگار اصن معدم هیچی قبول نمیکرد باز تا غروب هیچی نخوردم رفتم رو ترازو دیدم وای ۲کیلو کم کردم
غروب یه لرز شدیدی منو گرفت که من ۳تا پتو انداخته بودم رو خودم ولی همچنان سردم بود و خیلیی ضعف کرده بودم و بعد از اینکه یکم لرزم کمترشد دوباره رفتیم بیمارستان و فشارم رو ۹ بود
یه سرم و چندتا امپول نوشت و رفتم دراز کشیدم پرستار اومد سرممو زد و ضد تهوع و یه امپوله پودری هم وریدی تزریق کرد و سرمم که تموم شد گفت ۱امپول هم دارید
یکم شلوارمو دادم پایین و واسم زد فقط یکم سوخت
بعدش اومدم و فقط اب خوردم و خوابیدم
فرداش که پاشدم حالم بهتر بود ولی تا ۱هفته هرروز قرص معده و حالت تهوع میخوردم به دستور دکتر طوری که الان دیگه دمیترون اثر چندانی روم نداره