سلام بچه ها خوبید 
من هیچی نمیگم میرم سر اصل قضیه 
راستی من محنا ۱۸ ساله
من از بچگی کلیم کم کار بود 
تا اینکه روزی با دختر خالم رفتم خرید اونجا چونکه چیز میز زیاد خورده بودم دلم درد گرفت و به هیشکی نگفتم تا ساعت ۶ صب بیدار بودم 🤧
خلاصه به مامانم گفتم یکم قرص داد دیدم خوب نمیشم بابام اومد گف باید بریم دکتر(از پس هرکی به جز بابام برمیام)😂 
رفتیم بیمارستان چک کرد گف خوبه یکم قرص مینویسم هر هشت ساعت یکیار بخور دو تا پنی سیلین یکی هم ویتامینه
یک سرم چون ضعیفی 
تا گف رنگم پرید سفید شد بابام فهمید یجوری شدم به دکتر گفت همش الان تزریق میکنید
دکتر گف بله چون بدنش مقاومت زیادی نداره ممکنه کلیه از کار بیوفته 😭
منم ک اشک تو چشام جمع شده
بابام رفت قرصا گرف دو تا پنی سیلین هارو دیدم شوکه شدم خیلی بزرگ بود سوزنش
خلاصه اتاق تزریقات رفتم پرستار گف اول پنی سیلین تزریق میکنم بعد ویتامینه اخرم سرم من از سرم بیشتر ترس داشتم  گفت خب عزیزم بخاب امپولا رنگ زرد رنگ داشتن ویتامینه هم سفید بود بخاطر کرونا همراه راه نمیدادند منم تنها بودم خابیدم خیلی میترسیدم گفت نفس عمیق بکش اگر درد داشتی اصلا باسنتو سفت نکن 
شلوارمو دکمشو باز کرده دراز کشیدم دستم محکم از تخت گرفتم نمیدونین چ ترسی داشتم سمت چپ پنبه کشید گف نفس عمیق بکش منم کشیدم سریع سوزنو فرو داد تا فرو داد یه اخ گفتم دستشو گذاشت رو پام گف نفس عمیق بکش فقط دعا میکردم زودتر تموم شه کشید بیرون ولی جاش درد میکرد رفت  یکم بالاتر پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش پنبه کشید سوزنو زد این یکی خیلی درد داشت🥺 گف نفس عمیق بکش دستش ایندفعه گذاشت رو کمرم تا تزریق کرد یکم طول کشید ولی من همچنان درد داشتم گریم گرف بود دیگ چون دیگ نمیتونستم تحمل کنم گفتم نمیشه ویتامینه نزنی گف نه عزیزم یکم صب میکنیم جای امپولا ماساژ داد ا‌ومد سمت راست پنبه کشید زد ولی نسبت به این دوتا این یکم دردش کمتر بود تموم شد گفت عزیزم من میرم بیرون تا میام اماده باش سرم میارم با بغض گفتم باشه 
با هزار بدبختی شلوارمو کشیدم بالا رو تخت خابیدم اومد سرم اویزون کرد بالا سوزنشو اورد سمت دستم فرو داد یه اخ گفتم گف اروم باش یک نیم ساعتی طول کشید تموم شد یعنی راه نمیتونستم برم 🤧🥺
اومدیم تو ماشین مامانم گف بریم خونه تا یکم ابمیوه بهت بدم بهتر بشی😑 
امیدوارم لذت ببرین هیچوقت کارتون به دکتر نکشه🥵 
😘❤️❤️😘❤️❤️😘❤️❤️😘