سلام  ✋
ثنا هستم 29 ساله از یزد 
متاهل و شغلم هم عکاسی هستش .
خاطره ؛پارسال من از وقتی باردار شدم نتونستم دیگه کار کنم چون عکاسی و فیلم برداری یه کار سرپاییه و انرژی زیادی میخواد واقعا بخاطر همین اتلیه ام رو به مدت ۹ ماه سپردم به همکارم تا موقع زایمان در اتلیه بسته نباشه . ماه هفتم بودم که همکارم اصرار کرد که برم عکس بارداری ازم بندازه اول به امیر گفتم (شوهرم)گفت که دکتر گفته تحرک زیاد نداشته باشم و استراحت بعد تو میخوای بری ژست بگیری ؟بشین سرجات تو رو خدا ثنا خطرناکه🤦‍♀🥺
کلی اصرار کردم اجازه داد ولی به شرطی که خودشم بیاد دو روز بعدش یاعت ۵ امیر اومد دنبالم رفتیم .یه عالمه عکس انداختم ولی هی خسته میشدم و میشستم رو صندلی از یه جایی به بعد احساس میکردم واقعا کمرم داره درد میگیره امیر فهمید و گفت که بسته بریم ولی دلم میخواست اون ژست خارجیه که تو گوشیم بودم بندازم 😂
خلاصه ۴۵ دقیقه هم بخاطر اون ژست خارجیه وایسادم و نشستم دیگه داشتم میمردم 
بعد خداحافظی از همکارم دم در از دست امیر آویزون شده بودم نمیتونستم درست و حسابی صاف وایسم امیر کمکم کرد نشستم تو ماشین و صندلی رو خوابوند کلی ام غر زد که به فکر خودت نیستی و همین و میخواستی....😂😐خلاصه که مغزمو خورد
رفتیم خونه شب شده بود دیگه ساعت نزدیکای ۹ بود مامانم غذا برامون درست کردا بود داغ کردیم خوردیم رفتیم خوابیدیم ولی از شدت درد کمرم نمیتونستم بخوابم امیر خسته شده بود تو اتلیه زود خوابش برد منم دیدم امیر خوابیده بالشت ور داشتم رفتم تو کاناپه دراز کشیدم اونجام هی ول میخوردم اومد زمین اخرم نشستم گریه کردم بلند بلند😂😂😂
امیر بنده خدا یه جوری از اتاق اوند بیرون اونو تو اون قیافه وحشت زدش دیدم گریم بلند تر شد😂😂😂😂😆
گفتم چرا نخوابیدی ؟چی شده درد داری؟
گفتم کمرم خیلی درد میکنه😭دردش نمیزاره بخوابم امیر اومد کمکم کرد پاشدم رفتیم اتاق گفت درد نمیکرد جای تعجب داشت دختر ۲ ساعت با این وضعیت وایسادی بخاطر عکس درد نگیره ؟😤😠
لباساتو بیارم بریم بیمارستان؟
_نه امیر زنگ بزن به دکترم چیزی نشده که ازش بپرس چه پمادی بزنم یا یه قرص بگو بگه بخورم خوب شم 
×ساعت ۲ شبه ثنا 😳زنگ بزنم چی بگم به یارو نصف شبی(😂😂😂)
_زنگ بزننننن من بیمارستان نمیام زنگ بزن 🥺😭
زنگ زد دکترم ور نداشت .لباسامو اورد با قربون صدقه و قول مردونه و .... گولم زد🥺
رفتیم بیمارستان نوبت گرفتیم نشستیم رو صندلی اصلا نمیتونستم بشینم رو صندلی اشکام میریخت همونجوری از درد🥺🤦‍♀

×گریه نکن عزیزم اشکالی نداره تحمل کن الان میریم داخل 
بعدم با دستش اونجایی که بهش گفتم درد میکنه رو ماساژ داد بهتر شدم باز

نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر گف برم روی تخت معاینه که تموم شد گفت چیز خاصتی نیست وزن سنگینی رو کمرتون تحمل کرده با  استراحت رفع میشه انشاالله بعد دارو نوشت گفت برای امشب مسکن مینویسم حتما تزریق کنید ولی از فردا اگر درد داشتید تزریق بشه اگر هم نه که فقط پماد صبح و شب زده بشه در ناحیه ایی که درد دارید .
اومدیم بیرون به امیر گفتم امیر فقط پماد و بگیر دردم زیاده نمیتونم امپولم دردشو تحمل کنم گفت یه مسکنه بزن بتونی بخوابی الان نمیزنی میریم خونه میگی نمیتونم بخوابم 
من برم بیام 
رفت گرفت اومد 🥺امیر گفت هستم پیشت نترس پرستار امپولا و دارو ها رو چک کرد یه دونه امپول ور داشت گفت دنبالم بیا رفتیم اون ور سالن یه اتاق بود ۳ تا تخت داشت پرده رو کشید شرو کرد اماده کردنش وای چقد اون لحظه بغض و استرس داشتم انقد استرس و ترس وجودمو گرفته بود الهی بمیرم ساینا ام هی تکون میخورد استرسم به اونم سرایت کرده بود😅🥴
امیر کفشامو در اورد مانتومو  داد بالا زیپ شلوارمو باز کرد به پهلو خوابوندتم گفت ترس نداره بخدا انقد زود تموم میشه نمیفهمی کی تموم شد پرستار اومد داشت پنبه الکلی میکرد یه سوالاتی از بچه و این چیزا پرسید و پنبه کشید و فرو کرد یه آخ گفتم و بغضم ترکید و یه ذره بعد کشید بیرون امیر دستش رو کمرو و پام بود ول کرد ماساژ داد بعد کمکم کرد پاشدم نشستم اشکم بیشتر ریخت 😭 
×قربون اون مظلومیتت بشم مورچه 😂(کوچولو موچولوام )
نریز این اشکا رو ثنا تموم شد دیگه دیدی درد نداشت😘
امیر بریم خونه خوابم میاد 
باشه دورت بگردم بریم برم پذیرش بیام .
اون شب یه کمی از دردم کم شد ولی امیر پماد که زد بهتر شدم خدا روشکر ❤️
خدا پشت و پناهتون ✋🏻🌼